۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

برچسب‌ها : , ,

جرمِ ما این بود

تقدیم به سید شهاب الدین طباطبایی و هزاران هزار عضو ستاد ملی88 در سراسر ایران بزرگ

یک سال پیش در چنین روزی بیانیه ای منتشر کردیم که به امضای 88 نفر جوان ایرانی رسیده بود. در آن یبانیه، از سید محمد خاتمی خواسته بودیم که در انتخابات سال 1388 نامزد شود تا مبادا جریانی که قدرت را در دست داشت آیندۀ ایران و ایرانیان را تباه سازد. اکنون پس از یک سال، تعداد بسیاری از آن جوانان یا در بازداشت به سر می برند و یا به قید وثیقه آزاد شده اند. اما جرم ما و آنها چه بود که سزاوار چنین جزایی بودیم؟ چه گناهی مرتکب شده بودیم که در مجموع هر پنج کیفرخواست قرائت شده در «بیدادگاههای نمایشی» تقریباً بیست بار نام ستاد88 آورده شده است.
جرم اول:
اولین جرم آنها این بود که کلید ماجرایی را زدند که امروز پس از گذشت یک سال، ایران و جهان را غافلگیر کرده است. تا روز26خرداد ماه 88، بحث نامزدی خاتمی و اصولا این مسأله که اصلاح طلبان باید
در این انتخابات کاندیدای درجه اول داشته باشند یا نه؟ فقط در میان نخبگان جریان داشت. بسیاری از نیروهای سیاسی اعتقاد داشتند که در این دوره نباید به طور جدی وارد ماجرای انتخابات شد. بلکه باید گذاشت دولت دوم احمدی نژاد به کار خود پایان دهد تا بعد از آن اصلاح طلبان بتوانند در انتخابات سال 92 سکان ادارۀ قوۀ مجریه را به دست گیرند. اما موجی از جوانان که پیش از این در حرکتهایی از جمله «گروه یاری» و «پویش موج سوم» نمود پیدا کرده بودند خواستار این بودند که هرچه زودتر به دولت داری دولت نهم پایان دهند. چرا که ادامۀ این روند را زیانی جبران ناشدنی برای آیندۀ ایران می دانستند. جرم این جوانان این بود که برای اولین بار توانستند به نیروهای رده بالای سیاسی نظر خود را القا کنند و در تصمیم گیری آیندۀ اصلاح طلبان، نقش تصمیم ساز را ایفا کنند. کاری که تا کنون در فضای سیاسی-اجتماعی ایران سابقه نداشت و خبر از رویش نسلی توانمند برای ادارۀ کشور در آینده ای نه چندان دور می داد. نتیجه این شد که نظر جوانان پر شور تصمیم انقلابیون خسته را شکل داد و خاتمی و موسوی پا به میدان گذاشتند. برای آنهایی که جوانان را پیاده نظام و مجیزگوی اقدامات خود می خواستند، زنگ خطر بزرگی به صدا در آمده بود و باید آنها را هرچه زود تر سرجای خود می نشاندند.
جرم دوم:...


برای اولین بار در ایران یک تشکیلات، توانست در عرض کمتر از شش ماه، حدود چهل هزار جوان ایرانی را سازماندهی کند که خود مشتاقانه در ستاد88 ثبت نام می کردند. (از شهریور88 تا اسفند88 نزدیک به چهل هزار جوان با نام و مشخصات کامل در ستاد88 در سرتاسر کشور ثبت نام کردند که این رقم تا روز 22خرداد از مرز صدها هزار نفر گذشت و رقم آن از دست مسئولین ستاد88 خارج گردید) سازمانی از جوانان ایرانی که فقط سیاسی نبودند. اما یک انگیزۀ مشترک که تغییر دولت وقت با محوریت «سید محمد خاتمی» بود، داشتند. این سازمان در همه جای ایران پراکنده شده بود. اگر پیش از این اصلاح طلبان از عدم دسترسی به شهرهای کوچک و دور از مرکز نگرانی داشتند، ستاد88 نشان داد که حتی در روستاهای نواحی کویری ایران هم جوانانی دارد که می توانند در کمترین زمان ممکن هم نسلان خود را سازماندهی کنند. کسانی که در جغرافیایی که زندگی می کردند، از نخبگان سیاسی اجتماعی به شمار می رفتند. آری. جرم دوم این جمعیت، راه اندازی یک سازمان دموکراتیک بود که در سراسر ایران گسترده شده بود و برای نهادهای شبه نظامی، بدیلی خطرناک به شمار می رفت.
جرم سوم:
یک خبرنگار غیر ایرانی که تحولات انتخاباتی ایران را دنبال می کرد، چند روز پیش ازمن پرسید: «هنوز برای من جای سوال دارد که چطور آن همه آدم در سراسر ایران با عنوان زنجیرۀ انسانی سبز دور هم جمع شدند؟ ویا چطور در یک روز سه میلیون تهرانی در حالی که تمام کانالهای ارتباطی قطع شده بود، بدون اینترنت و پیامک و تلفن و... آنچنان راهپیمایی ای برگزار کردند؟» در جوابش گفتم: «فکر می کنی چرا بیشتر سیاسیونی که بازداشت شدند جوان هستند؟ کار کارِ جوانها بود. جوانانی که یک سال تمام کار کرده بودند تا ایران را به این روز برسانند. در حالی که شما خبری از فعالیتهای آنها نداشتید». جرم دیگرمان این بود که برای اولین بار، سیاست را واقعاً به خانه های مردم بردیم و برای همین بود که وقتی رسانه هایمان را هم قطع کردند، ما در خانه ها و کوچه ها وشهرها و دانشگاهها بودیم که خبرها را پخش کنیم و همین توانایی برای بسیاری از آنانی که از راه گمراهی و بی خبری مردم نان می خوردند بسیار گران آمد. در روزهای شیرین بازجویی، بازجوی مهربان از من پرسید: چرا آن همه آدم را جمع کرده بودید؟ (منظورش زنجیرۀ انسانی بود) گقتم: من که به کسی زنگ نزدم، میتوانید بروید تلفنم را چک کنید.گفت: لازم نیست زنگ بزنی. کافیست که یک نفر را ببینی و بگویی. انگار همۀ شهر خبردار شده اند. شما شبکه دارید.» ته دلم قنج رفت که بالاخره یکی این را فهمید. آری! ما شبکۀ مردمی ایجاد کرده بودم. برای همین بود که در کیفرخواستهای «بیدادگاه نمایشی» چنان از شبکه های زنجیره ای و هرمی نام برده شده است که گویی از هیولایی چند سر صحبت می شود.
جرم چهارم:
شاید خیلی از سبزهای ایران بدانند که برای اولین بار موج سبز از شهر مشهد برخاست. در سفر میرحسین موسوی به مشهد در اوایل اردیبهشت ماه88 اقلام تبلیغاتی سبز رنگ بویژه مچ بندهای سبز به وفور در بین مردم دیده می شد. این خبر به سرعت در خبرگزاریها، سایتها و روزنامه ها منتشر شد و طولی نکشید که همه جای ایران با سرعتی باور نکردنی سبز شد و به قول معروف «موج سبز» ایران را فراگرفت. اما کمتر کسی به این نکته توجه کرد که مجری این موج سبز ستاد88 بود. مچ بند هایی که منقش به نشان ستاد88 بود در آن روز به یادماندنی توسط این ستاد تدارک دیده شده بود. طرحی که قرار بود در صورت حضور سید محمد خاتمی در انتخابات اجرا شود، به میرحسین موسوی هدیه شد. پس از آن هم به سرعت شعبه های دیگر ستاد88 و به زودی، دیگر هواداران مهندس موسوی نماد سبز را گسترش دادند و آن را به دست «سید محمد خاتمی» و شانۀ «میرحسین موسوی» پیوند زدند. این خود، جرم بزرگی بود که مقدمات اتهام انقلاب مخملین را فراهم آورد. بعدها کودتا چیان زخم خورده، برای اینکه زخم خود را التیام بخشند، حاضر شدند رنگی که با پیامبر اسلام و اهل بیت آن حضرت پیوند نزدیکی دارد را، به آمریکا و غرب بچسبانند تا از این رهاورد انتقام خود را از جوانان سبز ایران بگیرند. در تمامی «کیفرخواستهای بیدادگاههای نمایشی»، به نقش جوانان و انقلابهای رنگین مکرر اشاره کردند. غافل از اینکه این رنگ ریشه در فرهنگ اصیل ایرانی دارد و با عقاید مذهبی ایرانیان مسلمان نیز پیوند محکمی خورده است. آری! جرم مهم ما این بود که با سبز کردن ایران، خیل عظیمی را نشان دادیم که از سیاهی روگردانند. ما «تفاوت» را پر رنگ کردیم. در جامعه ای که حاکمان آن حاظر بودند هر هزینه ای را بپردازند اما کسی نفهمد که حنای آنها رنگی ندارد، ما به جهان نشان دادیم که مردم رنگی به جز رنگ آنها انتخاب کرده اند. وقتی آنها سرمست بودند از اینکه رسانه های ما را سرکوب کرده اند، ناگهان با میلیونها ایرانی مواجه شدند که با رسانه ای سبز هم به آنها اعتراض می کردند و هم با یکدیگر تشریک مساعی. من هنوز اولین مچ بند سبزی را که آماده کردیم نگه داشتم تا هرگاه به آن می نگرم، همه ی تلخیهایی را که روزهاست با آنها دست و پنجه نرم می کنیم را فراموش کنم.
جرم پنجم:
ما برای اولین بار بعد از انقلاب، مردم را به خیابانها آوردیم. رسماً اعلام کردیم که در فلان جا و فلان ساعت برای حمایت از کاندیدای خودمان و نشان دادن رای مان پیش از انتخابات، زنجیرۀ انسانی تشکیل میدهیم و مطابق قانون اساسی راهپیمایی آرام برگزار می کنیم. خودمان هم از استقبال مردم شوکه شدیم. مردمی که سالها بود از شیپورهای رسمی برخی نهادها خسته شده بودند و دیگر آن صداها نمی شنیدند، صدای سوتک ما را شنیدند و خیابانها را پر کردند.شاید سوتک ما همانی بود که دکتر شریعتی آرزو داشت صدایش «خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد». و ما همان «کودکان بازیگوش» بودیم که آن را «ریز و پی در پی» در آن می نواختیم و «آشفته خوابان» که از صدای آن به تنگ آمده بودند سخت بر آن شدند که ما را عقوبت کنند. ( که زهی خیال باطل)
شریعتی معلم انقلاب ما، آرزویش را در سروده ای اینچنین بیان کرده بود:
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...
و ما کودکانی بودیم که در خاک گلوی شریعتیها، نوایی سبز نواختیم که جهان آن را شنید.
جرم ما این بود که آن روی دیگر سکۀ حضور مردم همیشه در صحنه را نمایان کردیم. و به قول دکتر سروش «کوس رسوایی» خیلی ها را به صدا در آوردیم. خطی که ما شکستیم دیگر برگشتی نداشت. اکنون مردم لحظه شماری می کنند تا فلان روز برسد و راهپیمایی کنند. همان مردمی که اگر قبلاً اتوبوس هم دنبالشان می فرستادی نمی آمدند، الآن دارند برای روز قدس لحظه شماری میکند. جرم ما این بود که سوتک ما صدای وزیر شعار را نشنیدنی کرد. و البته برای این جرم باید جزای سنگینی می پرداختیم، که پرداختیم و هنوز خیلی از آن بها مانده است که در قسطهای بلند مدت از ما ستانده خواهد شد.
جرمهای دیگری هم داشتیم که در آنها با تمام مردم سبز ایران شریک بودیم. مانند اعتراض، همبستگی، میهن دوستی، جنگیدن با امپراطوری دروغ و...
امروز اما بعد از گذشت یک سال, خیلی از دوستان به قول خودمان هشتاد و هشتی، یا در زندان هستند، یا با وثیقه آزادند و یا تحت تعقیبند. خیلی از ما دیگر از چرخۀ مبارزه حذف شدیم. می دانیم که اگر کوچک ترین حرکتی را انجام بدهیم، راهی زندان می شویم و شاید مجبور شویم اعتراف کنیم که انسان نیستیم و خرس هستیم. این مسئله خیلی بچه ها را رنج می دهد. اما می دانیم که اگر دستهای ما بسته است، قلم هامان شکسته و صداهامان خفه شده است، هزاران هزار جوان ایرانی هستند که چرخهای این اعتراض را می چرخانند. چند روز پیش که فیلمی را دیدم که خواهر جوانی در یکی از اتوبوسهای مشهد، چه شجاعانه بیانیۀ دعوت برای شرکت در راهپیمایی روز قدس را می خواند، اشک در چشمانم جاری شد. خدا را شکر کردم که هرچند بال ما شکسته شده، اما هزاران پرستوی سبز ایرانی هستند که شریک جرم ما هستند و به پرواز ادامه می دهند.
------------
منتشر شده در خانۀ قبلی ام: شهریاران

0 دیدگاه:

ارسال یک نظر