‏نمایش پست‌ها با برچسب روزنامه‌نگاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزنامه‌نگاری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

, , , , , ,

صـدای آلـوده

فرانسوا میتران از جمله رهبران سیاسی‌ای بود که تا حد امکان از خواندن گزارش‌های سازمان‌های امنیتی طفره می‌رفت. او این کار را به مشاور امنیتی‌اش واگذاز می‌کرد و از وی می‌خواست چکیده‌ای از این گزارش‌ها برایش تهیه کند و اگر نکته‌ی مهمی در این میان وجود داشت با وی در میان بگذازد. او در خاطراتش این مسئله را اینگونه توضیح می‌دهد: «خواندن جزء به جزء و بیش از حد گزارش‌های امنیتی ذهن آدم را مسموم می‌کند.» 
درسی که می‌توان از این ماجرا گرفت این است که  «ذهن و ذهنیت انسان امکان مسمومیت دارد.» و این راهبردی است که من در مواجهه با زنجیره‌ی رسانه‌ای قوچانی و همکارانش انتخاب کرده‌ام. 


من مجله‌های «صدا»،  «اندیشه‌ی پویا» و  «مهرنامه» و... را هرگاه به دستم برسند ورق می‌زنم و گهگاه برخی مطلب‌هایش را هم به دقت و با لذت می‌خوانم. اما حواسم را جمع می‌کنم تا در دام «مسئله‌آفرین»هایی (problématique) که این تیم رسانه‌ای سرهم و عرضه می‌کند گرفتار نشوم. نه اینکه شخصیت و نیت این روزنامه‌نگاران محترم را بدکار و آلوده بپندارم. هرگز! (بدترین و زشت‌ترین کار گرفتار شدن در دام چنین تصوراتی است و باید به جد از آن پرهیز کرد.) بلکه ذهنیت آنها را آلوده و آلوده‌کننده می‌دانم و معتقدم در فضای  ناآزاد، ناعادلانه و غیرطبیعی رسانه‌ای ایران، وقتی با یک نیمچه امپراطوری رسانه‌ای روبرو می‌شوی باید حواست را جمع کنی و بدانی که شاید یک جای کار می‌لنگد. 
اگر فرصتی شد به جزئیات این امر خواهم پرداخت. چه اینکه گاه و بیگاه هستند دوستان و بزرگانی که نکته‌های نسبت به واقعیت گوشزد می‌کنند. شاید مختصر و مفید‌ترین جمله را ناصر تقوایی در گفت‌وگو با مجله‌ی تجربه گفته باشد و ما را از توضیح بیشتر بی‌نیاز کرده باشد:  «سانسور ذهن همه را معیوب کرده.» 


غرض اصلی از این چند خط، واکنش به برخی از دوستانی است که در واکنش به مطلب اخیر مجله‌ی «صدا»* که (حتی رودررویی میرحسین موسوی با احمدی‌نژاد را با رودررویی روحانی با رییس دولت گذشته مقایسه کرده) با هم به بحث و گفت‌وگو نشسته‌اند و یکی از دوستان‌شان که من باشم را هم به این بحث و جدل دعوت می‌کنند. 


راستش از نظر من خط اصلی این گروه رسانه‌ای از بیخ و بن ایراد دارد و پرداختن به محتوای سیاسی‌ای که تولید می‌کنند، آدم را از مسیر اصلی‌ای که از نظر من باید بپیماید منحرف و به مسئله‌هایی درگیر می‌کند که در جریان واقعی سیاست‌ورزی و زندگی سیاسیْ هم‌ارز و مابه‌ازای عینی‌ای ندارند؛ بلکه ساخته و پرداخته‌ی ذهن‌ها و ذهنیت‌ها و تخیل‌های** خلاقی‌اند که در بافتن آسمان به رسیمان مهارت قابل توجهی دارند و البته به لطف زنجیره‌ای از رسانه‌هایی که مستقیم یا غیرمستقیم در اختیار دارند، می‌توانند محصول خود را روی میز مشتری بگذارند و وی را با آن درگیر کنند. خیلی از مشتری‌ها هم در این بازار بی‌صدایی و زمانه‌ی کم‌کاری، بحث جدی درباره‌ی این تخیلات باکیفیت را به هزار و یک کار دیگر ترجیح می‌دهند. خب! هرکس می‌تواند راهش را انتخاب کند. اما درگیری با اینگونه مسئله‌های از اساس نادرست، انتخاب من نیست. 


ای‌کاش فضای رسانه‌ای-سیاسی ایران اینقدر سالم و عادلانه بود که روزنامه‌نگاران از یک سو جای خالی نظریه‌پردازان*** و از سوی دیگر نبود آزاردهنده‌ی کنش سیاسی را پر نمی‌کردند. اما تا آن روز من تلاش می‌کنم حواسم را جمع کنم تا  «ذهن و ذهنیت‌ام آلوده نشود.»


پاورقی‌ها

*تنها به این دلیل که درباره‌ی این مسئله یادداشتی می‌نویسم مطلب قوچانی را خواندم. نه به خاطر اینکه ببینم چه نوشته است؛ بلکه به این دلیل که درباره‌ی مسئله‌ای ننوشته باشم که به یادداشتی مربوط می‌شود که آن را نخوانده‌ام. اینکه رییس جمهوری باید در جای خود حمله کند حرف درستی است. من خودم پشتیبان این عملکرد روحانی هستم. اما قوچانی روحانی را طوری به تصویر کشیده که انگار او از ابتدا همینطور بوده، دیگران از وجود همچین موجودی غفلت کرده‌اند. گویی گذر زمان و تجربه‌ی دیگران و تحولات کشور هیچ تاثیری روی وی نگذاشته است. خب این تصور نادرستی است. روحانی از دوران خاتمی درس گرفته؛ از عملکرد احمدی‌نژاد درس گرفته؛ از مناظره‌ی موسوی با احمدی‌نژاد درس گرفته، از جریان جنبش سبز درس گرفته و... . چه بسا اگر روحانی در سال ۸۴ یا ۸۸ نامزد شده بود همین دوستان روزنامه‌نگار به خاطر عملکرد وی در شورای عالی امنیت ملی که فشار زیادی روی روزنامه‌ها وارد می‌کرد پرچم مخالفت با وی را بلند می‌کردند؛ همانطور که در انتخابات مجلس ششم علیه هاشمی رفسنجانی همین کار را کردند، اما سال ۸۴ همگی به زیر بیرق وی کوچ کردند. همین دوستانی که «حمله را بهترین دفاع» می‌دانند، میرحسین موسوی را به این متهم می‌کنند که چرا پس از تقلب و تخلف در انتخابات ۸۸ و اعتراض بسیاری از مردم کوتاه نیامد. آن‌ها میرحسین و کروبی را متهم می‌کنند که چرا «مقاومت» می‌کنند. درحالیکه امروز از «حمله»ی روحانی حماسه‌سرایی می‌کنند. همین تناقض‌هاست که برای سلامتی ذهن و ذهنیت‌ آدم را به درگیرنشدن با این بحث‌ها ترقیب می‌کند.
تصویر اصل

**از قضا برخی از همین دوستان سر ناسازگاریِ آشتی ناپذیری با تخیل دارند. برعکس من تخیل را یک کیفیت والای انسانی می‌دانم که نبودش حتی می‌تواند فاجعه‌آفرین باشد. 

***از نظر بنده هیچ چیز یک روزنامه‌نگار را از نظریه‌پردازی در هیچ حوزه‌ای منع نمی‌کند. چه بسا یک نظریه‌پرداز سیاسی خیلی بهتر است دستی در روزنامه‌نگاری و امور روزمره داشته باشد. چنین ایده‌پردازی از نگاه این حقیر بسیار پسندیده‌تر از نظریه‌پردازان آزمایشگاهی و لابراتواری است. اما مهم روش است. بسندیدن به روش‌های روزنامه‌نگاری برای عمیق شدن در مسئله‌های سیاسی کافی نیست. به قول معروف روزنامه‌نگار دریایی‌ست به عمق یک بند انگشت. بدیهی‌ست که برای ایده‌پردازی در سیاست باید به ژرفای بیشتری دست یافت.



۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

, , , , , , ,

گزارشِ صد سال آدم‌ربایی در زمانه‌ی وبا

صدسال تنهایی شاید خلاقانه‌ترین و البته عمیق‌ترین اثر مارکز باشد که همزمان سرشار از جنبه‌های فردی و جمعی و اجتماعی است. علاوه بر یک شاهکار ادبی، باید به این اثر به عنوان تلاشی فلسفی نگاه کرد.
گزارش یک قتل و گزارش یک آدم‌ربایی را باید در دانشکده‌های روزنامه‌نگاری درس بدهند (که در بعضی جاها این کار را می‌کنند.) مارکز در این دو اثر سرمشقی به دنیای روزنامه‌نگاری عرضه کرده که حالا حالاها روزنامه‌نگاران باید از روی آن بنویسند. او آگاهانه در این دو اثر افقی تازه (البته افقی که ممکن بود به فراموشی سپرده شود) پیش روی ادبیات روزنامه‌نگاری قرار می‌دهد.
.
میرحسین موسوی از مردم خواسته بود برای اینکه حال و روز او در دوران حصر را بفهمند، کتاب «گزارش آدم‌ربایی» نوشته‌ی مارکز را بخوانند. این کتاب و توصیف‌هایش از شرایط گروگان‌ها تاثیر عمیقی روی من گذاشت و به نظرم تا پایان حصر میرحسین و رهنورد و کروبی، این تاثیر ادامه خواهد داشت. در این یادداشت تلاش کرده‌ام توضیح بدهم که چرا به عنوان یک هوادار جنبش سبز باید این کتاب را خواند؟
من  «عشق در "زمانه‌ی" وبا» را برای برگردان فارسیِ نام یکی دیگر از شاهکارهای گابریل گارسیا مارکز ترجیح می‌دهم. یعنی ماجرای این رمان در ذهنم اینطور نقش بسته است. بحثِ یک سال و چند سال و زمان نیست. یک زمانه و دوره و دوران است و به نظرم با توجه به ترجمه‌ی اسپانیولی (و فرانسوی که به اسپانیولی نزدیک‌تر است) این معنا به منظور نویسنده نزدیک‌تر باشد. هرچند که  شاید  عشق در «زمان» وبا (ترجمه‌ی بهمن فرزانه) هم مناسب باشد. اما در زبان فارسی، زمان در مقایسه با tiempos (در اسپانیایی) و temps (در فرانسوی) که ریشه‌ای لاتینی دارد و در اسپانیولی و فرانسوی به کار می‌روند، معنای محدودتری دارد.
به هر حال به نظرم این اثر منسجم‌ترین اثر مارکز است. هرچند که برخی از خلاقیت‌های «صد سال تنهایی» را نداشته باشد. اما اینقدر سنگین و دقیق و تاثیرگذار است که کافی است یک بار بخوانی‌اش، آنوقت تا آخر عمر سایه‌ی سنگینش را در زندگی‌ات احساس می‌کنی.
در تمام طول داستان با یکی از شخصیت‌ها همذات‌پنداری پیدا کرده بودم و تا مدتها بعد این شخصیت یقه‌ی مرا گرفته بود. بالاخره یک روز تصمیم گرفتم تصمیمی بگیرم و راه خودم را از راه آن شخصیت جدا کنم و همین کار را هم کردم.
دیروز گابریل گارسیا مارکز، داستان‌نویس و روزنامه‌نگار بزرگ آمریکای لاتین و جهان درگذشت.

۱۳۹۲ آبان ۲۱, سه‌شنبه

, , ,

روزنامه‌نگاری٬ شغل یا حرفه!؟

بنیان‌گذاران "روزآنلاین" از درخشان‌ترین چهره‌های روزنامه‌نگاری ایران هستند. درحالی‌که می‌توان بی‌ثباتیِ نهادهای رسانه‌ای مستقل را از مهمترین ضعف‌های تاریخ روزنامه‌نگاری ایران دانست اما بنیانگذاران روزآنلاین رسانه‌ای را راه‌اندازی کردند که امروز شمار روزهایش از ۲۰۰۰ گذشته است. مهمترین دلیل این ثبات٬ دوری بنیانگذاران و مدیران روزآنلاین از فضای بی‌ثبات داخل ایران است. در واقع آنها "تبعید" را که مهمترین تهدید برای یک روزنامه‌نگار به حساب می‌آید به فرصتی برای بنیانگذاری و اداره‌ی یک رسانه‌ی مستقل تبدیل کرده‌اند که به لطف ابزارهای نوین ارتباطی٬ به حیات خود در فضای روزنامه‌نگاری ایران ادامه می‌دهد. برای این دست‌آورد باید به بنیان‌گذاران و مدیران روزآنلاین تبریک گفت.

اما می‌خواهم از همین فرصت استفاده کنم و به یک بحران در فضای روزنامه‌نگاری ایران ـ که شاید روزآنلاین هم به نحوی درگیر آن است ـ بپردازم. تاریخ روزنامه‌نگاری ایران با "مبارزه" گره خورده است. در حالی که روزنامه‌نگاری غربی٬ در ابتدای امر همزمان هم جنبه‌های مبارزه‌ای داشت و هم جنبه‌های تجاری و شغلی٬ اما از میان نخستین روزنامه‌های ایرانی٬ کمتر روزنامه‌ای را می‌توان یافت که به نیت تجاری منتشر شده باشد. تقریبا همه‌ی بنیانگذارانِ روزنامه‌ها، روشنفکران برجسته‌ای بوده‌اند که گاهی حتی نام خودِ این افراد بسیار برجسته‌تر از روزنامه‌هاشان در تاریخ معاصر ایران ثبت شده است. اما در غرب (زادگاه روزنامه‌نگاری)‌ روند طور دیگری آغاز گشته است؛ همزمان با اینکه روزنامه‌های سیاسی و جنبشی حضور داشتند٬ بنگاه‌های اقتصادیِ رسانه‌ایِ کوچک و بزرگ هم در صحنه حاضر می‌بوده‌اند. گاهی این بنگاه‌ها همراهِ جریان‌های سیاسی می‌شده‌اند٬ گاهی هم از آنها فاصله می‌گرفته‌اند و به تجارت خود می‌پرداخته‌اند. این پدیده به این دلیل بود که روزنامه می‌توانست یک تجارت سودآور هم به حساب بیاید. داستان‌های الکساندر دوما٬ زودتر از اینکه به صورت رمان در کتاب‌ها چاپ شوند٬ پیشتر در روزنامه‌ها منتشر می‌شدند و مردم آن‌ها را روی دست می‌بردند: «فروش» یک امر واقعی و مهم در روزنامه نگاری بود. همین روند تا کنون کم و بیش در دنیای رسانه‌ای غرب ادامه دارد؛ با این تفاوت که جنبه‌ی مبارزاتی و روشنفکری رسانه‌ها روز به روز کمتر و کمتر شده و جنبه‌ی تجاری آن‌ها اکنون وجه غالب رسانه‌ها گشته است.

حتی می‌توان گسترش مدرسه‌های روزنامه‌نگاری٬ قانون‌های مربوط به این شغل و حتی سندیکاهای شغلیِ روزنامه‌نگاری را بیشتر نشانه‌ی غلبه‌ی وجهِ "شغلی" این حرفه بر جنبه‌ی مبارزاتی‌اش دانست. زیرا در این مدرسه‌ها٬ دانشجویان بیشتر برای مهارت‌های شغلی آماده می‌شوند. البته که مبارزه را در دانشگاه یاد نمی‌دهند٬ بلکه فرد آن را در جامعه می‌آموزد. حال دانشگاه هم بخشی از این جامعه می‌تواند باشد. اما ما درسی به نام آموزش روشنفکری٬ مبارزه و... در مواد درسی دانشگاه‌ها نداریم. ـ البته به تازگی برخی از دانشگاه‌ها رشته‌ها یا واحدهایی در رابطه با کنش‌گری مدنی و سیاسی و... را در بین مواد درسی و آموزشی خود گنجانده‌اند ـ. با این حال ما می‌دانیم که هرچه "شغل"‌ها به سمت تخصصی‌ترشدن حرکت می‌کنند٬ مهارت‌های تکنیکی اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند و جای بیشتری را در درس‌های دانشگاهی پر می‌کنند و روزنامه‌نگاری هم تا کنون نتوانسته استثنای این قاعده باشد. شاید همه‌ی این‌ها خیلی طبیعی به نظر برسد. اما برای کس و کسانی که جنبه‌ی مبارزاتیِ روزنامه‌نگاری برای آن‌ها مهم‌تر و جذاب‌تر است٬ این روند خبر خوشی نیست.

امروزه جنبه‌ی تجاری٬ وجهِ غالبِ فضای رسانه‌ای جهانی‌ست. ارزشِ خبرها با فروشِ بالای آن‌ها سنجیده می‌شود. در دروازه‌بانی خبر٬ تکنیک‌ها و "شیوه‌های جلب مشتری" وزن بالاتری از "ارزش‌های آگاهی رسانی" دارند. برای مثال٬ کشته شدنِ یک سرباز آمریکایی٬ ارزشِ خبریِ بیشتری از کشته‌شدن ۳ کودک پاکستانی دارد. نه به این دلیل که جان یک آمریکایی برابر با ۳ پاکستانی‌ست٬ بلکه به این دلیل که خبر اول بیشتر می‌فروشد؛ به همین سادگی. البته نتیجه‌ی این می‌شود که در عمل جانِ یک آمریکایی از جان ۳ پاکستانی بیشتر بیارزد٬ هرچند که خبرنگار آگاهانه چنین قصدی نداشته باشد. یا اگر در پاریس زلزله بیاید و یک ساختمان خراب شود٬ ارزشِ خبریِ بیشتری از رانشِ زمین در سنگاپور و کشته شدنِ ۱۵ نفر و آواره شدنِ ده‌ها خانوار دارد. زیرا این خبر هم بیشتر مشتری دارد و شهر پاریس از همه‌ی مجمع‌الجزایر سنگاپور و کشورهای همسایه‌اش برای جهان جذاب‌تر است. در واقع امروزه٬ "راضی" کردنِ خوانندگان اولیتِ بیشتری از "آگاه" کردنِ آن‌ها دارد. بنابراین جریانِ اصلی تولید علم و دانش در حرفه‌ی روزنامه‌نگاری٬ به همین جهت گرایش دارد؛ یعنی تکنیک‌های جلب و راضی کردنِ مشتری و فروشِ بیشترِ خبر و مطلب و گزارش و.... شاید

البته خوشبختانه هنوز در جامعه‌ی روزنامه‌نگاریِ ایرانی٬ "آگاهی رسانی" ارزش خود را از دست نداده است. حتی اگر در مواردی به آن عمل نشود٬ اما هنوز پرستیژ خاص خود را دارد. با این‌حال بحرانی هم در این وسط وجود دارد: "سرگردانی بین هویت شغلی و هویت مبارزاتی". بر کسی پوشیده نیست که بسیاری از روزنامه‌نگاران ایرانی٬ در واقع فعالین و کنشگران عرصه‌ی سیاسی٬ اجتماعی و فرهنگی هستند که به درستی روزنامه‌نگاری را راهی برای پیشبرد ایده‌ها و عقیده‌های خود دیده‌اند. این افراد٬ فقط کارمندِ روزنامه‌ها و رسانه‌ها نیستند و دوست ندارند فروشنده‌ی خبر باشند. بسیاری از آن‌ها هوادارِ ایده‌ی "روزنامه‌نگاری برای روزنامه‌نگاری" ـ همچون نظریه‌ی هنر برای هنر ـ نیستند. اگر بسیاری از این روزنامه‌نگاران بر رعایتِ اصول حرفه‌ای روزنامه‌نگاری پا می‌فشارند٬ نه تنها به دلیلِ حفظِ استانداردهای تخصصی٬ بلکه بیشتر برای آلوده نشدن به فسادهای سیاسی است. اما کار همین‌جا سخت می‌شود؛ وقتی‌که فردی می‌خواهد مبارزه‌ی سیاسی بکند ـ مبارزه‌ی سیاسی به معنای عام ـ فاصله گرفتن از عملِ سیاسی برایش بی‌معنا می‌شود. در وضعیتِ فعلی جامعه‌ای مثل ایران ـ و از نظر من هر جامعه‌ای در جهانِ امروز ـ حتی بی عملیِ سیاسی هم تاثیرِ سیاسیِ روشن و محسوسی در جامعه می‌گذارد. اینجاست که "بی‌طرفی" و خنثی بودن٬ خیلی وقت‌ها به معنای چشم بستن روی واقعیت‌های تلخ و ضایع شدنِ حقِ دیگران است. آیا یک روزنامه‌نگارِ حرفه‌ای می‌تواند در برابر واقعیتی که در برابرش رخ می‌دهد لب و چشم ببنند؟ برای مثال٬ ما بسیاری از روزنامه نگارانی که در رسانه‌هایی همچون خبرگزاری فارس و یا صدا و سیما در برابر رخدادهای ۱۳۸۸ و پس از آن واقعیت را تحریف کردند را سرزنش می‌کنیم٬ اما هم‌زمان می‌دانیم که بسیاری از روزنامه‌نگاران هم بودند که در برابر آن رخدادها سکوت کردند. حتی در برابر بازداشت‌های غیرقانونیِ همکاران خود نیز سکوت کردند. تنها دلیل موجهی که بسیاری از ما ممکن است آن را بپذیریم این است که "آنها کارمند فلان رسانه بودند و از خود اختیاری نداشتند.» همین‌جاست که تهدیدِ "روزنامه‌نگاری به عنوان شغل" برایمان لمس‌پذیر می‌شود. حال شاید بگویم که رخداد ۱۳۸۸ یک استثنا است. اما می‌توانیم رد پای همین تهدید را در مسائلی همچون بحران‌های زیست محیطی کشور٬ فسادهای خرد و کلانِ بنگاه‌های مالی و اعتباری٬ فساد در باشگاه‌های ورزشی٬ تخلف‌های شهرداری‌ها علیه زندگی مردم و... مشاهده کنیم. روزنامه‌نگاران نمی‌توانند وارد این حوزه‌ها بشوند٬ زیراکه مدیرانِ رسانه‌ها به آن‌ها اجازه نمی‌دهند. مدیرانِ رسانه‌ها به روزنامه‌نگاران اجازه نمی‌دهند٬ زیراکه ورود برخی از حوزه‌ها برای بنگاهِ رسانه‌ای آنها "زیان‌آور" است. همانطور که کارمند-روزنامه‌نگار صدا و سیما در ایران برای ورود به مسئله‌ی زندانیان سیاسی با محدودیت روبرو می‌شود٬ کارمند-روزنامه‌نگار سی.ان.ان هم برای ورود به مسئله‌ی زندان‌های خصوصی از آزادی عمل برخوردار نیست. حال شاید بتوانیم اینگونه نتیجه بگیریم که چه در کشوری به ظاهر بسته‌ همچون ایران و چه در کشوری به ظاهر آزاد همچون آمریکا٬ حرفه‌ی روزنامه‌نگاری از یک جبهه تهدید می‌شود:‌ غلبه‌ی نهادهای رسانه‌ای بر "فرد"های روزنامه‌نگار.

شاید در پاسخ بگوییم که "اگر شخصی اینقدر واقعیت برایش مهم است٬ می‌تواند به سادگی یک وبلاگ راه‌اندازی کند و یا در فیسبوک٬ توییتر یا گوگل+ مطلب‌ها و تحقیق‌های خود را به صورت رایگان در اختیار دیگران بگذراد." بله! این امر امکان‌پذیر است. اما هنوز دو مشکل بزرگ وجود دارد. اول اینکه هرکسی می‌داند که تفاوت رسانه‌های همچون وبلاگ با رسانه‌های توده‌ای مثل تلویزیون و رادیو٬ مانند تفاوت سوتک و شیپور است. سوتک به زحمت می‌تواند یکی-دو نفر را باخبر کند٬ اما شیپور به راحتی صدایش را به یک محله یا یک دِه می‌رساند. اما مسئله‌ی دوم از لحاظ نظری ـ و به طبع آن از لحاظ عملی ـ بسیار مهم‌تر است: "بحرانِ آزادیِ بیان". رسانه‌ای که از نشرِ واقعیت به‌وسیله‌ی کارمند-خبرنگار خود جلوگیری می‌کند٬ درواقع دارد عملی علیه آزادی بیان انجام می‌دهد. پرسش بزرگ اینجا بوجود می‌آید که چطور قدرت‌های سیاسی بزرگ٬ علیه سانسوری که به‌دست حاکمیت‌های سیاسیِ غیرمردم‌سالار رخ می‌دهد از ابزارهای سیاسی و گاه نظامی استفاده می‌کنند٬ اما همین عمل اگر از سوی یک نهاد رسانه‌ای-اقتصادی صورت بپذیرد٬ حاکمیت‌های سیاسیِ مردم‌سالار آن را نادیده می‌گیرند؟ چرا دولت‌ها و حتی نهادهای صنفی کمتر وارد حوزه‌ی سانسورهای شغلی می‌شوند؟ به نظر می‌رسد که این عمل در تناقض آشکار با مردم‌سالاری و آزادی بیان قرار دارد. البته باید پذیرفت که این نوع از سانسور بسیار پنهان‌تر از سانسورهای حکومتی‌ست و رودررویی با آن به مراتب پیچیده‌تر خواهد بود. بالاخره هر رسانه‌ای یک راهبرد و خط مشی کلی برای خود دارد و تلاش می‌کند به آن احترام بگذارد. برای نمونه٬ یک روزنامه‌ی ورزشی تمایل ندارد به مسئله‌ها و حوزه‌های هنری و یا اقتصادی وارد شود. این مسئله قابل فهم است. اما همین رسانه٬ به عنوان یک نهاد٬ برای روزنامه‌نگارانش تعیین می‌کند که با فلان جریان ورزشی چطور برخورد کنیم و یا فلان مسئله را از چه زاویه‌ای مورد بررسی قرار بدهیم. در نگاه اول شاید این مسئله خیلی عادی و طبیعی به نظر برسد. اما خیلی وقت‌ها آزادی عمل و آزادی بیان روزنامه‌نگار در این میان نادیده گرفته می‌شود.

حال اگر بخواهم بحران را روشن‌تر کنم٬ می‌توانم آن را "از غیبت یا نادیده‌گرفتنِ فردِ روزنامه‌نگار در نهادهای رسانه‌ای و هضم شدنِ فردیتِ او در قالبِ یک بنگاه شغلی-اقتصادی (و گاه سیاسی)" بنامم.

در کشورهای توسعه‌یافته (توسعه‌یافته از لحاظ اقتصادی و فن‌آوری) رسانه‌های بزرگ به قدری استوار و ریشه‌دار شده‌ و شکل و ریختِ فعلیِ آن‌ها به طوری در ساختار عینی و ذهنی آن جامعه‌ها جا افتاده است که شاید حتی نظریه پردازی برای "توجه به آزادیِ فرد درون یک نهاد رسانه‌ای" سخت و دشوار به نظر آید. اما شاید در فضایی مثل جامعه‌ی سیاسیِ ایران این امر شدنی باشد. به این دلیل که هنوز بنیان‌های اولیه‌ی آن چیزی‌هایی که ما اصول حرفه‌ای روزنامه‌نگاری می‌نامیم‌شان پدیدار نشده یا بسیار ضعیف‌اند٬ شاید بتوان طرحی در انداخت که پِی و بنیانِ دیواری که امروز انحراف و کجیِ آن از دور و نزدیک کم و بیش نمایان است٬ اصلاح شود و طوری دیگر ساخته و پرداخته شود.


اما در ادامه‌ی مسئله‌نمای اصلی که در بالا به آن اشاره شد، یعنی روزنامه‌نگاری به عنوان شغل یا به عنوان حرفه-مبارزه٬ مسئله‌ی نتیجه‌ی عملکردِ روزنامه‌نگار بوجود می‌آید. بدیهی‌ست که روزنامه نگار نمی‌تواند نسبت به نتیجه‌ی کارش بی‌تفاوت باشد. ممکن است نشر یک خبر در یک زمان خاص٬ باعث وارد آمدنِ زیان‌هایی بر زندگی٬ آبرو و حتی جان دیگران شود. در جریان رخدادهای پس از انتخابات و کنش‌های جبش سبز٬ با این مسئله بارها و بارها روبرو شدیم و همواره بین دوراهیِ رسالتِ شغلی یا رسالتِ مبارزاتی قرار گرفته‌ایم. پرسش اینجاست که درجامعه‌ی مثل ایران که روزنامه‌نگاریِ حرفه‌ای از مبارزه‌ی سیاسی جدا شدنی نیست٬ روزنامه‌نگار چه تصمیمی باید در چنین شرایط پیچیده‌ای بگیرد؟

این نوشتار ایده و طرحِ مسئله‌ی خامی بود که به بهانه‌ی پختگی و جا افتادگیِ رسانه‌ای همچون روزآنلاین بیان گردید. امیدوارم صاحب‌نظران به آن نظر کنند و چنانچه جا داشت٬ دیگران را از نظریه‌پردازی درآن‌باره بهره‌مند کنند.

*این یادداشت برای روزآنلاین  نوشته و در آن منتشر شده است



۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

, , , ,

روزنامه‌نگارِ بی‌طرف فروشنده است

از یک جایی به بعد، من علاقه ام برای نوشتن در سایتهای خبری-تحلیلی را از دست دادم. نه اینکه حالا آنها تمایل زیادی به یادداشت های من داشته باشند. اینطور هم نبود. اما همان مقدار ذوقی که دیگران (به خصوص یک جوان) هنگامیکه یادداشتش در یک رسانۀ «معتبر» چاپ می شود را هم از دست دادم. چرا؟ الان می‌گویم.


حدود ۱۲ سال پیش بود که من نخستین تجربه های روزنامه نگاری حرفه ای‌ام را در هفته نامۀ شهرآرا در مشهد آغازیدم. آغاز تجربه‌های روزنامه‌نگاری من همراه بود با خزان مطبوعات در ایران. عمر روزنامه ها کم بود و تا می‌آمدی دلت را به یک رسانه خوش کنی، اگر رسانه‌ای دولتی بود مدیرانش عوض یا محافظه کارتر می‌شدند، و اگر خصوصی بود، خودِ روزنامه از بیخ تعطیل یا توقیف می شد. من اما روزنامه‌نگاری را برای «روزنامه نگار» بودن انتخاب نکردم. بلکه آن را بخشی از تجربۀ کنش در عرصۀ اجتماعی‌ام تعریف کرده بودم. می دانستم که ما دردها و دغدغه‌هایی داریم که می خواهیم بیان‌شان کنیم. اندیشه‌هایی داریم که می‌خواهیم آنها را در جامعه پیاده کنیم. پیام‌هایی داریم که می‌خواهیم به مردم برسانیم و حرف‌هایی داریم که باید باهم بشنویم٬ و روشن است که برای این کار باید از رسانه کمک بگیریم. اصلن رسانه برای همین بوجود آمده است. برای اینکه پیام و سخنی را جابجا و منتقل کند. رسانه، میانجیِ جامعه و کسی است که پیام و حرفی برای گفتن دارد. اصلن معنیِ واژۀ Media «میانجی» است. ما آن را به رسانه برگردانده‌ایم. برگردان بدی هم نیست. یعنی چیزی که یک چیز دیگر را به یک چیز سوم می‌رسناند و نقش میانجی بین چیز اول و چیز سوم را بازی می کند.



***



دمو+کراسی به معنای مردم(عوام)+سالاری‌ست. قدرت مردم در این است که بتوانند «مردم» (یا با مقداری ساده گیری، جامعۀ مدنی یا عرصۀ عمومی) را تشکیل بدهند و بوجود بیاورند، یا اینکه از وجودش نگهداری کنند. رسانه نیز یکی از مهم‌ترین راههای وجود و حفظِ «مردم» است برای همین در مردم‌سالاری‌ها، ارزش بالایی دارد. با این حال، وقتی وارد فضای حرفه ای/شغلیِ رسانه ای می‌شویم، بلافاصله با پدیده‌ای بنام «بی‌طرفی» روبرو می‌گردیم. مدیران رسانه‌ها از روزنامه‌نگاران می‌خواهند که «بی‌طرف» باشند و ارزش‌های حرفه‌ای روزنامه‌نگاری را سرمشق کارهایشان قرار دهند. اما هیچ کس نمی‌پرسد این سرمشق‌های حرفه ای چیستند و ارزش و مشروعیت‌شان را از کجا می گیرند. البته یک چیزهایی روشن‌اند. مثلن اینکه نباید خبر دروغ و غیر واقعی باشد. یا اینکه روزنامه‌نگار نباید گماشتۀ بنگاه‌های سیاسی و اقتصادی باشد و از آنها دستمزد بگیرد. اما در کلاس‌های روزنامه‌نگاری یا محفل های «حرفه ای» وقتی می خواهند این اصل های درست را توجیه و تبیین کنند، بجای اینکه بگویند دروغ گفتن و گماشته بودن «بـد» و از لحاظ اخلاقی ناپسند است، بیشتر روی این جنبه تاکید می کنند که «این ها باعث می شود که اعتماد مخاطب به رسانه را از بین برود». گویی اینکه اگر اعتماد مخاطب از دست نرود، انتشار خبر و گزارۀ غیر واقع اشکالی ندارد.



مسئلۀ دیگر در «رسانه های حرفه‌ای»، دروازه بانی خبر است. در کلاس های روزنامه نگاری یک سری ارزش‌های خنثی برای دروازه‌بانی خبر (یعنی ارزشگذاری در مورد اینکه چه خبری انتشار یابد و چه خبری نیابد) آموزش داده می شود. اصول این ارزشگذاری این است که چه مطلب و خبری بیشتر جذاب است و چطور باید جذاب بودنش بیشتر شود. یعنی چطور خبر را بپزیم و پیازداغش را زیاد کنیم که خوشمزه‌تر از آب در آید و بیشتر بفروشد. گویی رسانۀ حرفه‌ای، یک بنگاه تبلیغاتی است که هدفش فروختن و آب کردنِ کالا (خبر و تحلیل و گزارش و…) به مخاطب است. برای رسانه‌های حرفه ای خیلی مهم نیست که مثلن اگر ۵۰ نفر در برمه کشته می شوند، یک خبرنگار به آنجا بفرستد تا ببیند ماجرا از چه قرار است. اما اگر ۳ نفر در بوستون کشته شوند، هزاران دلار خرج می کنند تا بیشتر و بیشتر خبر و گزارش و تحلیل به مخاطب بفروشند. چرا؟ چون آمریکا مهم‌تر از برمه است و بنا بر آموزه‌های حرفه‌ای روزنامه نگاری، ارزش کشته شدن ۳ نفر در آمریکا، بالاتر از کشتار ۵۰ نفر در برمه است. حالا اگر این وسط یک روزنامه نگار پیدا شود و بگوید من می خواهم بفهمم چه بر سر آن ۵۰ برمه ای آمده است، مدیرش می‌گوید: «بی طرفی رسانه‌ای حکم می کند ما به چیزهایی که برای مخاطب مهمتر است بپردازیم.» البته روشن است که منظور از مخاطب، در واقع بازارِ فروشِ خبر است.



ما ایرانی ها باید با این قضیه خوب آشنا باشیم. چون درست در همان روزهایی که مردم در ایران در راه مبارزه در راه «مردم سالاری» بودند و در خیابان ها کتک می خوردند و تعدادی از آنها کشته می شدند، به ناگهان مایکل جکسون مُرد و اخبار مربوط به جنبش سبز ایران از سکه افتاد و به اصطلاح «ارزش خبری» خود را از دست داد. به مرور زمان خبرها و رخدادهای جدید آمدند و جای جنبش سبز را گرفتند و آهسته آهسته، فشارها و حساسیت های بین المللی در مورد ایران کم شد و دست حکومت برای سرکوب و اِعمال خشونت بازتر. در اینجاست که می‌بینیم چطور این «رسانه»ای که نقش آن باید تحکیم مردم‌سالاری باشد، خودش به ابزاری علیه مبازرانِ مردم‌سالار تبدیل می‌شود.



اما اوضاع به این بدی ها هم نیست. این وسط، گسترش ابزارها و راه‌های رسانه‌ای امکان پدیدار گشتنِ رسانه‌هایی که مستقل از بنگاههای اقتصادی ـ که به اسم «رسانه» فعالیت می کنند ـ ٬ بوجود آورده است. وبلاگ یکی از مهمترین این ابزارهاست. همین چند وقت پیش، جوردی پرز کلومه وبلاگ‌نویس اسپانیایی برای پوشش خبری رخدادهای مصر و فلسطین/اسرائیل از مخاطبانش کمک مالی دریافت کرده بود. در واقع نویسندۀ وبلاگ از قالب یک روزنامه نگار «بی‌طرف» خارج شده بود و صاف و پوست کنده به مخاطبانش گفته بود: «من در مورد رخدادهای مصر یا فلسیطین/اسرائیل احساس مسئولیت می کنم و می خواهم بروم ببینم آنجا چه خبر است و شما را هم باخبر کنم. شما به من کمک می کنید؟» و بخشی از خواننده های وبلاگ هم کمک قابل توجهی به وی می‌کنند. جالب است که وی به ایران هم سفر کرده و کتابی هم در مورد کشورمان با نام «کشور فراموشی (تصویری از ایران)» نوشته است. (من هنوز کتاب را نخوانده ام)



فکر می‌کنم تا اینجای کار آنچه که می خواستم بیان کنم را به تو خوانندۀ عزیز رسانیدم. اینکه: من بی طرف نیستم. اگر روزنامه نگار یا عضو فلان حزب شدم، تنها بخاطر یافتن یک شغل یا یک موقعیت سیاسی نبود. بلکه هدفی بود که گام برداشتن در راه آن مسیر را در روزنامه نگاری یا فعالیت حزبی می دیدم. الان هم از این جهت در این وبلاگ می نویسم که فکر می کنم یک «مـا» در کشورمان وجود دارد که می خواهد اوضاع تغییر کند. عدالت و آزادی و ایران را برای همۀ ایرانیان می خواهد. حاکمیتِ مردم بر سرنوشتشان را می خواهد و در برابر استبداد و فساد مقاومت می کند. من به سیاستی باور دارم که قدرتش در «کنش باهمدیگر» است و مسیرش «مردم سالاری» ست و باور دارم که «مـا»یی که در جنبش سبز آفریده شد زاییدۀ همین سیاست است. من طرفِ آن «مـا» هستم و از هر ابزاری استفاده می کنم تا پرچم این «مـا» بلند باشد. پرچم ما سبز است و افراشته بودنش به معنای افراشته بودن همۀ ارزش هایی است که ما بیش از یکصد سال است که برایش تلاش می کنیم. به قول میرحسین «هر کس هر جا از حق و قانون دفاع کند عضو جنبش سبز است.» پس من فکر می کنم کار درست این است که هرکس که این حرفها را زد «طرف»ش را بگیریم تا پرچم بالا بماند.


متن اصلی این یادداشت را برای نشر در وبلاگ «پـرچـم» نوشته‌ام.