۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

چـگـونه آمـدنِ خـاتـمی مـهم است، نـه آمـدنـش!
,

چـگـونه آمـدنِ خـاتـمی مـهم است، نـه آمـدنـش!

در این روزهای پایان سال ۱۳۹۱، بحث انتخابات ریاست جمهوری تازه دارد داغ می‌شود. و تازه این داغ شدن هم فقط به می‌انجیِ شایعۀ حضور سید محمد خاتمی صورت گرفته است. البته این بحث و شایعۀ حضور خاتمی نبود یخِ فضا را آب کرد.، بلکه زمانی این اتفاق رخ داد که برخی از دوستان، مارپیچ و چرخۀ سکوت را شکستند ودر محسنات و فایده‌های حضور خاتمی مدیحه سرایی کرند. از آنجا بود که آرام آرام صحبت‌هایی که پیش‌تر در گروههای کوچک در جریان بود، به عرصۀ رسانه‌ها و شبکه‌های اینترنتی کشیده شد و افرادی (بیشتر جوان‌تر‌ها) حاضر شدند

۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

همه برای یکی...
, , ,

همه برای یکی...

ازم پرسید: - «اگه من ایرانی بودم اسممُ چی می‌ذاشتی؟ یعنی اگه می خواستی یه اسم ایرانی برام انتخاب کنی.» یکم فکر کردم: - «شادی! اسمتُ می‌ذاشتم شادی.» - «شادی یعنی چی؟» معنیشُ براش گفتم. مثل همیشه صورتشُ به سمت آسمون کرد و نرم خندید. یه قدم جلو‌تر رفتم: - «تو چی؟ اسم فرانسویمُ چی می‌ذاشتی؟» سرشُ از من برگردوند و خندید. موهاش هم با سرش چرخید و مثل یک مشت خاک طلایی تو هوا پاشیده شد. - «سوالای سخت ازم نپرس دیگه!» ابروی چپم رُ بالا انداختم و گفتم: - «وقتی از آدم جوابای سخت می‌خوای، باید
تجربه های زنان، سرمشقِ مبارزه برای تغییر
,

تجربه های زنان، سرمشقِ مبارزه برای تغییر

«آنی آدامز [زن سیاهپوست آمریکایی حدود ۳۰-۴۰ سال پیش] می‌گه: وقتی کار کردن در کارخونه رُ شروع کردم، آبخوریِ ما از آبخوریِ سفیدپوست‌ها جدا بود... توالت‌ها هم همینطور. من باید توالت‌ها و سالن بازرسی رُ تمیز می‌کردم، بعدش، وقتی خودم نیاز به رفتن به توالت داشتم، باید تا تهِ زیرزمین می‌رفتم پایین. خب از رییسم پرسیدم: «مگه چی‌ عوض می‌شه؟ اگه من می‌تونم برم تو توالتِ اون‌ها و تمیزش کنم، چرا نمی‌تونم ازش استفاده کنم؟» دست‌آخر، خودم شروع کردم به استفاده از اون توالت‌ها. من تصمیم گرفتم دیگه یه کیلومتر راه پای پیاده تا اون ته نرم.» *

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

همه برای یکی...

همه برای یکی...

ازم پرسید:- «اگه من ایرانی بودم اسممُ چی می‌ذاشتی؟ یعنی اگه می خواستی یه اسم ایرانی برام انتخاب کنی.»یکم فکر کردم:- «شادی! اسمتُ می‌ذاشتم شادی.»- «شادی یعنی چی؟»معنیشُ براش گفتم. مثل همیشه صورتشُ به سمت آسمون کرد و نرم خندید. یه قدم جلو‌تر رفتم:- «تو چی؟ اسم فرانسویمُ چی می‌ذاشتی؟»سرشُ از من برگردوند و خندید. موهاش هم با سرش چرخید و مثل یک مشت خاک طلایی تو هوا پاشیده شد.- «سوالای سخت ازم نپرس دیگه!»ابروی چپم رُ بالا انداختم و گفتم:- «وقتی از آدم جوابای سخت می‌خوای، باید خودتم منتظر سوالای سخت باشی دیگه!»یکم چهره ش درهم شد. دیگه
Pages (26)1234567 >