۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

چطور دوستش دارم!؟

چطور دوستش دارم!؟

ـ... پس اگر در پاریس/ و یا کشور دیگری در پاریس/ مرا دست در دست دختری در خیابان دیدی!/ خیال نکن که خیانت کرده ام به تو/ حتما اورا با تو اشتباه گرفته بودم این عکس تقریبا هیچ ربطی به مطلب نداره و برای تلطیف فضا هست این شعری بود از علی عبدالرضایی که روی فیسبوکم گذاشته بودم. واکنشهایی از دوستان داشتم که جالب بود. ده دوازده تا از دوستان لایک نثار یادداشت کرده بودن که احتمالا به این معنی بود که از شعر خوششون اومده. اما هفت_هشت تا از دوستان به حالت اعتراض یا مخالفت نظر گذاشته

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

کجایی پس رفیق!؟

کجایی پس رفیق!؟

خدایا! عزیزان زیادی دارم که این شبها را در زندان می گذرانند. شبی را به روز نگذرانده ام مگر رهایی آنان را از تو خواسته باشم.خدایا! اگر رهایی شان نزدیک نیست، لااقل این شبها را بر آنان سخت مگذران. خدای عزیزم! از نور رحمتت توانی به عزیزانمان برسان تا از این دشواریها گذر کنند. به خدایی که خودت هستی، نمی دانم اگر روزی چشمم در چشمان این عزیزان بیافتد از شرم چه کنم. پروردگارم! عزیزم! من را در برابر آنان شرمنده رها نکن. بگذار حداقل اگر روزی قامت سرور و روی ماهشان را دیدم، بتوانم بگویم: اگر در

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

دوستانی که خانواده بودند

دوستانی که خانواده بودند

نمی دونم چرا نصف شبی یاد یک چیزی افتادم. تو دوران دبیرستان یک جمع دوستانه داشتیم که الان هم از بهترین دوستان هم هستیم. اون موقع ها وقتی یکیمون شکست عشقی می خورد و دختره قالش میذاشت، بقیه عزادار می شدن. به طوری که تا یکی دو روز جوّ یک خانوادۀ عزادار بینمون حاکم بود. عجب دوستی شیرینی داشتیم

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

ستادِ سوربن در التهاب می سوخت
,

ستادِ سوربن در التهاب می سوخت

دانشجوهایی که پشت پنجره بودن و داشتن برای تظاهرات فردا آماده می شدن. برام عجیب بود که چطور اینها تونستن شب تو دانشگاه بمون؟ نکنه دانشگاه رو تسخیر کردن!؟ امشب داشتم از کوچۀ پشتی سوربن مرکزی رد میشدم، دیدم داخل کوچه تعدادی از دانشجوها دور هم جمع شدن. حلقه های چند تایی تشکیل داده بودن و باهم گپ می زدن. بعد دیدم تعدادی از دانشجوها پشت پنجره های دانشگاه نشستن و پرده هایی که روش شعار نوشته شده بود رو آویزون کردن. (همین عکسی که می بینین). برای چند لحظه یک حس آشنا در رگ هام جریان گرفت.

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

دربارۀ یک تجربۀ استثنایی در کلاس درس
,

دربارۀ یک تجربۀ استثنایی در کلاس درس

اینقدر هیجان زده شده بودم که فکر می کردم دیگه همچین فضایی تکرار نمیشه، برای همین زودی عکس گرفتم تو کلاس مثل بچۀ آدم نشسته بودیم و داشتیم به درسهای استاد گوش می دادیم. استادمون یک خانوم میانسال خیلی اتوکشیده و با دیسیپلین بود. از اوناییکه عصا قورت دادن. دوسه تا از بچه های سال بالایی در حین درس دادن استاد، سرشون رو از لای در گلاس آوردن تو و کمی با استاد پچ پچ کردن. استاد هم کمی فکر کرد و بعد گفت: بیست دقیقۀ دیگه میتونین بیاین.بیست دقیقۀ بعد همون دو سه تا دانشجو وارد کلاس شدن و
Pages (26)1234567 >