1 - یک روز در دفتر نشریه نشسته بودم. آقای سلطانی مدیر مسئول محترم آمد و کنارم نشست. غمی در صدایش بود. آهی کشید و بدون مقدمه گفت: «امروز خیلی احساس غریبی میکردم. انگار هیچ کس را در این دنیا ندارم بسیاری از دوستانم در جبهه جلو چشمانم شهید شدند. برادرم هم که بهترین دوستم بود شهید شد. تنهای تنها هستم. چیزی که بیشتر از همه آزارام میدهد این است که بعد از این همه، کسانی که هیچ قرابتی با خون شهدا ندارند، ما را به دشمن نظام بودن متهم میکنند. خیلی سخت است» هیچ نگفتم. بغضم را فرو