۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

, , , , ,

فلسطین! پیام ویدئویی اریک کانتونا خطاب به فرانسوا اولاند

آقای رییس جمهوری،
فرانسوا اولاند عزیز!

اگر هنوز انجام نداده‌اید، خیلی سریع و بدون معطلی بروید و نامه ی ادوی پلنل* را که خطاب به شما روی سایت مدیاپارت منتشر شده است بخوانید.
*[ادوی پلنل روزنامه نگار معروف فرانسوی که در نامه ای به فرانسوا اولاند که با همین عبارت «آقای رییس جمهوری، فرانسوا اولاند عزیز!» آغاز می‌شود با یادآوری سیاست‌های نادرست فرانسه درباره ی الجزایر و انتقاد از عملکرد دولت فرانسه در مورد فلسطین، از او خواسته در این سیاست‌ها تجدید نظر جدی کند.]


[در اینجا کانتونا از صحنه خارج می‌شود. اما پس از چند لحظه دوباره برمی گردد. و با انگشت به بینندگان اشاره می‌کند]
اگر شما هم مثل من از خواندن این نامه تحت تأثیر قرار گرفته‌اید، آن را دست به دست کنید، درمیان بگذارید. از خودتان فیلم بگیرید و از رییس جمهوری فرانسوا اولاند بخواهید بدون معطلی آن را بخواند.


۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه

, , ,

یا ماکیاولی؛ یا علی


۱- «حفظ نظام از اوجب واجبات است.» این جمله را پیش از اینک امام خمینی در پایان قرن گذشته وارد اندیشه‌ی شیعی بکند، نیکلا ماکیاولی، فیلسوف سیاسی ایتالیایی قرن‌ها پیش به عنوان یک نظریه‌ی نو و جذاب وضع کرد و به گفته‌ی بسیاری از اندیشنندان و پژوهشگران، اندیشه و فلسفه‌ی سیاسی را وارد عصری نوین کرد.  زمانه‌ای که ما به ‌آن مدرنیته میگوییم.

۲- چند وقتی است که دولت جمهوری اسلامی ایران بخشنامه‌ای در مورد شرایط کار خارجیان( بویژه افغانستانی‌ها)صادر کرده است. بخشنامه‌ای که بحث‌های زیادی را بوجود آورده. برخی آن را واکنش و سیاستی منطقی در وضعیت بازار نابسامان کار ایران و راه حلی برای کم کردن بیکاری بین جوانان ایرانی می‌دانند. برخی دیگر آن را عملی شرم‌آور و شبه فاشیستی می‌دانند. گروهی دیگر هم هرچند به جنبه‌ی بشری و انساتی این مسئله را در اولویت نمی‌دانند.  اما از لحاظ اجتماعی و اقتصادی ضررهای این بخشنامه را بیشتر از سودهایش می‌دانند. 
۲- ۱ - به عنوان کسی که حدود ۵ سال در فرنگ زندگی می‌کند و کم و بیش با مسئله‌ی کار سر و کار دارد، و با توجه به اینکه بعضی از موافقان این بخشنانه برای تایید نظرشان  شرایط کار در «کشورهای پیشرفته» را مثال می‌آورند، باید بگویم  وضعیت کار در کشوری مثل فرانسه و بسیاری از کشورهای اروپایی اینقدر بی در و پیکر نیست که یک شبه دولت با یک بخشنامه زندگی میلیون‌ها کارگر خارجی را تحت تاثیر قرار بدهد و آب از آب تکان نخورد. خارجی‌ها هم حق و حقوق اقتصادی دارند و هم حق و حقوق سیاسی. آنها در دولت و مجلس و سندیکاها  نماینده‌هایی دارند تا از حقوقشان دفاع کنند. البته وضعیت گل و بلبل نیست و همیشه کش مکش در جریان است. خیلی وقت‌ها هم شرایط ناعادلانه‌ای بر بازار کار حاکم است. اما در مقایسه با ایران باید بگویم وضعیت مملکت ما با جنگل فرق چندانی ندارد و انگار همه پذیرفته‌اند که انسان گرگ انسان است و هرکه بهتر بدرد برتر است. چه در عرصه‌ی سیاست و چه در عرصه‌ی اقتصاد.
۲- ۲ -  در مورد افغانستانی‌ها، این ما بودیم که درهای کشورمان را به روی آنها باز کردیم. چون می‌خواستیم منفعت سیاسی‌اش را در زمان اشغال افغانستان به دست شوروی ببریم. بعد هم از آنها در پست‌ترین کارها بهره‌کشی کردیم و حتی به بچه‌هاشان حق تحصیل ندادیم. آنها را مجبور کردیم بی‌سواد بمانند و بعد بهشان برچسبِ « بی‌فرهنگ » زدیم. 
۲- ۳ - در همه‌ی کشورهای  «پیشرفته» آدم‌ها پس از یکی دو نسل زندگی در یک کشور، حق کامل شهروندی را به دست می‌آورند. اما من دوستان افغانستانی‌ای دارم که سه-چهار نسل است در ایران زندگی می‌کنند و خودشان و پدر و مادرشان در ایران به دنیا آمده‌اند، اما از کوچکترین حقوق اجتماعی محروم‌اند. خیلی از اینها نخبه‌اند، اما هیچ جایگاهی در جامعه‌ی ایران ندارند. بهترین شاعران و نویسندگان فارسی زبان. بهترین ورزشکاران و.... بعلاوه، بسیاری از این افغانستانی‌ها با ایرانی‌ها وصلت کرده‌اند و تشکیل خانواده داده‌اند. بماند که ما به آنها  «ملیت» ایرانی نمی‌دهیم.( انگار دست‌کم از زمانی که افغانستان از ایران جدا شده چه گلی به سر دنیا با ملیت‌مان زده‌ایم که آن را از برادران و خواهران‌مان دریغ می‌کنیم!؟) اما حداقل به فکر بحرانی که این نوع تصمیم‌گیری‌های نژادگرایانه برای خانواده‌های ایرانی‌ای که با این افغانستانی‌ها در رابطه هستند هم نیستیم.
طبق استانداردهای حقوق بشری این افغانستانی‌ها باید تا به حال همه شان ملیت ایرانی می‌گرفتند. خدای ناکرده تا ۱۵۰ سال پیش ایرانی به حساب می‌آمده‌اند. حالا این کار را که نکردیم هیچ، داریم مثل برده با آنها رفتار می‌کنیم. 
مهاجرت افغانستانی‌ها در مقایسه با مهاجرت ترکیه‌ای ها به آلمان و الجزایری‌ها به فرانسه هیچ است. آن‌ها هم کارگرهای ارزانی  هستند. مشکل مملکت ما این تعداد کارگر خارجی نیست. مشکل ما در جای دیگری‌ست. ایراد در مدیریت در سطح کلان است  و با این وصله پینه‌ها کار بدتر می‌شود. دردی از اقتصاد را که دوا نمی‌کند هیچ، منجلاب اجتماعی و سیاسی به بار می‌آورند. اگر در مسئله‌ی مهاجرت، امارات بشود الگوی ما که جای تاسف دارد. امارات امروزه مرکز برده‌داری دنیاست. ما بالاخره یک هویت انسانی‌ای داریم به آن افتخار می‌کنیم. نباید اینطور گرگ صفتانه (مثل اماراتی‌ها)  با همنوعان خودمان برخورد کنیم.

۴ - ۴ الان آقایان حاکم آمده‌اند به خیلی از لبنانی‌ها و سوری‌ها و عراقی ها و افغانی هایی که در خط خودشان بوده‌اند ملیت ایرانی داده‌اند. این آدمها از حقوق و اجتماعی و سیاسی بیشتری از من و شما برخوردارند. چون به مرکز قدرت نزدیک‌تر و وفادارترند. وقتی می‌گوییم در ایران مسئله چیز دیگری است منظورم همین است. آنها ( چاکران قدرت) آدم‌های درجه یک هستند. من و شما درجه دو هستیم، خارجی‌ها درجه سه هستند. افغانستانی‌ها درجه چهار به پایین... به نظر من همین نگاه سلسطه مراتبی باعث شده تا ما ضررهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی زیادی بکنیم. همین نگاه سلسله‌مراتبی و غیر انسانی باعث استحکام پایه‌های استبداد در مملکت ما شده است.
۳ - اما باید به مسوولین کشوری که خودش را ام القرای جهان اسلام می‌داند نکته‌ای را یادآوری کرد.  به جای اینکه آقایان دستور جهاد فرزندکاری بدهند، بهتر است به همین افغانستانی‌های ایرانی ملیت بدهد. اینطوری هزینه‌ی اقتصادی و اجتماعیش هم کمتر است. فرانسوی ها با الجزایری‌ها همین کار را کردند و از درون این طرح  زیدان و کریم بن زما و نبیلا و یک عالمه سیاستمدار و روزنامه‌نگار بوجود آمد که به رشد فرانسه کمک کردند. اما اینکه حکومتی که ادعای اسلام‌مداری دارد، اینگونه با برادران و خواهران دینی خود برده‌دارانه و نژادپرستانه رفتار کند، نه با منطق دینی و نه با منطق ملی سازگار نیست. 
توجیه‌گران این وضعیت با همان منطق ماکیاولیستی و ارجهیت منافع حکومت ( که گه‌گاه لباس منافع ملی بر آن می‌پوشانند) بر همه‌ی اصول و ارزشهای انسانی تاکید می‌کنند.  مقامات جمهوری اسلامی ایران باید به مردم پاسخ بدهند که این وضعیت مملکت داری آیا در راستای منطق دولت-ملت مدرن ( نسخه‌ی ماکیاولی ) است یا نه، نسخه‌ی نبوی و علوی را برای حکومت‌داری انتخاب کرده‌اند؟ یا اینکه هرکجا که به نفعشان بوده بر طبق نسخه‌ی ماکیاولی و هرکجا که مصلحت ایجاد می‌کرده، پای نسخه‌ی علوی را پیش می‌کشند.( البته همین روش یک بام و دو هوایی و نان به نرخ روز خوری هم برگرفته از حدیث‌های ماکیاولی است.) در حالی‌که هرکجای نسخه‌های حکومت‌داری علی ابن ابی طالب را ورق بزنی، به چنین روش‌های حکومت‌داری نمی‌رسی.
در بین عوام اینگونه جا افتاده که ماکیاولیست بودن، تنها به خدعه و نیرنگ و نان به روز خوردن خلاصه می‌شود. درحالیکه ماکیاول با صراحت از حفظ حکومت به هر قیمتی سخن به میان می‌آورد و از حاکم و شهریار می‌خواهد علاوه بر پیروی از این نسخه، در گسترش این ایده نیز کوشا باشد و زمینه‌های فرهنگی آن را نیز فراهم کند. یعنی بهترین حالت این است که عموم مردم هم انجام‌پذیریِ چنین سیاست‌‌ها و سیاست‌گذاری‌هایی را بپذیرند و بپسندد.


۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

, , , , , , , ,

فاصله‌ی انقلاب ایران تا نوار غزه (+گزارش تصویری از تظاهرات پاریس)

۱- چند روز پیش که ماجرای غزه بیخ پیدا کرده بود، با خودم فکر کردم چه کاری از دست من بر می‌آید که انجام بدهم؟ یکی از کارها این بود بگردم روی اینترنت ببینم آیا جایی راهپیمایی و تظاهراتی در پاریس برگزار می شود تا شرکت کنم؟  روی اینترنت جمله ی «تظاهرات حمایت از فلسطین + غزه+ پاریس» را جستجو کردم. نتیجه شگفت‌آور و هیجان‌انگیز بود. طبق برنامه‌ها و جدول‌های مختلفی که روی سایت‌ها بودند، تا هفته‌ی آینده هر روز در نقطه‌ای از شهر پاریس دست‌کم یک تجمع یا تظاهرات در حمایت از غزه و اعتراض به جنایت‌های حکومت اسرائیل بود که برگزارکننده‌ی همه‌ی آنها نهادها و انجمن‌های مردمی و محلی بودند. 
از یک طرف خوشحال شدم و از یک جنبه غمگین. از این مسئله خوشحال شدم که در شهری زندگی می‌کنم که فضای عمومی‌اش نسبت به سرنوشت استثنایی مردم غزه اینقدر حساسیت دارد و مردم در روزهای کاری خودشان برای اعلام همبستگی و اعتراض (مستقل از دولت و سازمان تبلیغات) بسیج می شوند. (هرچند که امروز در خبرها آمد که دولت فرانسه راهپیمایی بزرگ روز شنبه در حمایت از مردم فلسطین را به خاطر مسائل امنیتی لغو کرده است و این مسئله تعجب خشم خیلی ها را برانگیخت.)

از طرفی هم غمگین شدم که چرا در کشور خودمان که انقلابش الهام بخش بسیاری از فرودستان جهان بود (وای که چقدر این جمله را دستمالی کرده‌اند و از معنی تهی‌اش نموده‌اند. اما باز هم من آن را می نویسم. چراکه به آن باور دارم)، چنین ملتی باید منتظر بماند تا سازمان تبلیغات غیرمردمی اجازه‌ی راهپیمایی بدهد و چون در تقویم رسمی کشور یک روز از ۳۶۵ روز به فلسطین اختصاص داده شده، همه ی ملت باید صبر کنند تا آن روز فرا برسد و در حالی که تا امروز بیش از ۲۵۰ نفر در غزه کشته شده‌اند، شاهد تظاهراتی میلیونی در ایران نباشیم.

۲- از نشانه‌های رنگ باختن آرمان‌های یک انقلاب همین است که سالروزهای آرمانی‌اش تنها در تقویم‌ها و سررسیدهای رسمی جا خوش کنند و بیرون از آن هیچ تحرکی را در مردم بر نیانگیزانند. بسیاری از ایرانیان از رخدادهای غزه رنج می برند. اما برای اعتراض باید یک ماه صبر کنند تا روز رسمی فرا برسد. خیلی بعید می دانم اگر نهادهای مردمی فراخوان عمومی برای راهپیمایی در روزهای گذشته می دادند با موافقت نهادهای امنیتی روبرو می شد. همانطور که در مورد ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ که میرحسین موسوی و مهدی کروبی مردم را به اعلام حمایت از انقلاب مردمی تونس و مصر دعوت کردند حاکمیت با آن مخالفت کرد. با این حال مردم بیرون آمدند. اما حتی اگر اکنون دولت هم موافقت می کرد، و به رغم واکنش ها و ابراز خشم و ناراحتی ای که ایرانیان (به ویژه هم نسلان من) در فضای اینترنت ابراز می کنند، شاید عزم واقعیِ مردمی‌ای هم برای این راهپیمایی وجود نداشته باشد. یعنی در ایران امروز ز اقدام به این کار (اعلام حمایت مستقل و مردمی از فلسطینیان) اینقدر  هزینه دارد که مردم عطایش را به لقایش می‌بخشند. 
در هر دو حالت تنها می توانیم به این نتیجه برسیم که حاکمیتِ پسا جنگی (پس از جنگ ایران و عراق) در میدانِ حفظ آرمان‌های جامعه‌ی پسا انقلابی شکست خورده است؛ چه بسا که در تحریف آن آرمان ها موفق و پیروز بوده است.


عکس‌های زیر گزارش تصویری راهپیمایی هفته‌ی گذشته‌ی شهروندان پاریس در شمال این شهر (محله‌های کارگر نشین) است.

انبوه جمعیت در خیابان 
در میانه‌ی راهپیمایی به تابلوی تبلیغاتی شهرداری پاریس درباره‌ی نمایشگاهی در رابطه با تاریخ ایران برخوردم.
بماند که متاسفانه دولت ایران هیچ نقشی در این نمایشگاه ندارد، اما بی تفاوتی تظاهرکننده‌گان به این تبلیغات رسمی که نام ایران را به همراه داشت هم در نوع خود قابل توجه بود. بالاخره ایران مهمترین حامی  «رسمی» حماس و فلسطین به حساب می‌‌آید. 


فریاد زیر باران
تبلیغات روی هالیوود
گروهی از معترضان اینگونه در متروی پاریس اعلام اعتراض می‌کنند




سه زن

۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه

, , , , , , ,

چرا تقریبن هیچ برزیلیِ سیاهپوستی را در ورزشگاه‌های جام جهانی نمی‌بینیم؟ / ترجمه

دیشب شاهد شکست تاریخی برزیل بودیم. ۷ گل در نیمه نهایی آن هم در خانه. بعد از بازی تصویر برزیلی‌هایی نشان داده می‌شد که ناراحت و غمگین بودند و حق هم داشتند. اما آنچه که از پنجره‌ی تلویزیون می‌دیدیم با واقعیتی که در جامعه‌ی برزیل در جریان است بسیار فاصله دارد. یک زمانی فوتبال در برزیل بازتابِ واقعیِ جامعه‌ی این کشور بود. اما امروز به دلیل‌های اقتصادی و سیاسی واقعیت عوض شده و آن تصویری که از برزیل و فوتبالش در ذهن ما وجود داشت گویا به تاریخ سپرده شده است. مثل همین شکست برزیل که به تاریخ پیوست.

 آرسن ونگر مربی کهنه‌کار فرانسوی و ایده‌پرداز فوتبال - که در نتیجه گرفتن با پول کم و پرورش استعدادهای ارزان قیمت خبره است - دیشب در ابتدای بازی نتوانست نارضایتی‌اش از این تیم برزیل را پنهان کند و گفت: « این برزیل ضدبرزیلی‌ترین بازی‌ها را می‌کند.» اشاره‌ی او به تغییر آهنگ برزیل از سال ۱۹۹۴ تا کنون است. از نظر ونگر «هرچند که برزیل فوتبال را بوجود نیاورده، اما فوتبال را نمایندگی می‌کند.» اما این برزیل دیگر آن برزیلی که ما می‌شناختیم نیست. از هنگامی که در چند دهه‌ی اخیر فوتبال از یک ورزش رقابتی به یک صنعت تغییر چهره داد، چهره‌ی برزیل هم تغییر کرد. ونگر در پایان بازی در پاسخ به این پرسش که «برزیل برای ترمیم این شکست چه باید بکند» گفت: «برزیل نه تنها باید در شیوه‌ی بازی‌اش تغییر ایجاد کند، بلکه باید در فضا و اتمسفر فوتبال‌اش هم خانه‌تکانی کند. فضای فوتبال برزیل [مثل خیلی از جاهای دیگر دنیا] زیر سلطه‌ی دلال‌ها و آژانس‌های خرید و فروش بازیکن است و این باید تغییر کند تا برزیل بتواند به روزهای اوج برگردد.»

یادداشت زیر خلاصه‌ای است از گزارشی در سایت Slate که دو-سه روز پیش منتشر شد و آن را از فرانسوی به فارسی ترجمه کردم. برای خودم خیلی جذاب و البته تلخ بود و دوست داشتم این آگاهی را با دیگر دوستان تقسیم کنم.

***

چرا تقریبن هیچ برزیلیِ سیاهپوستی را در ورزشگاه‌های جام جهانی نمی‌بینیم؟
نویسنده: گابریل فلورو

کلیپ رسمی جام جهانی که در سطح گسترده‌ای در همه‌ی کشورها منتشر و در جریان بازی‌ها نشان داده می‌شود، پسربچه‌ی سیاهی را نشان می‌دهد که گویا از یک فاوِلا [محله‌های زاغه‌نشین حاشیه‌ی شهرهای برزیل که مرکز انواع جرم و جنایت نیز است] آمده و حیرت‌زده در برابر این همه آدم که جشن بزرگ فوتبال را در کشورش می‌ستایند، قرار گرفته است. این کلیپ، با نشان دادن آدم‌هایی از همه‌ی اصلیت‌ها که در حال جشن و پایکوبی یا ضربه زدن به توپ هستند، تصویری آرمانی از برزیل و مردم‌اش نشان می‌دهد. با اینحال این کلیپ به نوبه‌ی خودش خیلی واقع‌گرا هم است؛ [در نهایت در این کلیپ] نمی‌بینیم که پسرپچه وارد ورزشگاه شود. 

از زمان آغاز این بازی‌ها، بسیاری از روزنامه‌نگاران شاهدِ غیبتِ پرسش‌براگیزِ برزیلی‌های سیاه در ورزشگاه‌های جام جهانی بودند. در مقاله‌ای که در روزنامه‌ی گاردین منتشر شد، فیلیپ آراوژو که در برزیل زاده شده بیان می‌کند که چطور در هر مسابقه هنگامی که برزیلی‌های سیاه را جستجو می‌کند درگیر بازیِ «بگرد و پیداش کن» می‌شود؛ درحالیکه بنابر آخرین سرشماری در سال ۲۰۱۰  نیمی از جمعیت برزیل را همین سیاهپوستان و یا دو-رگه‌ها تشکیل می‌دهند.  همچنین برزیل کشوری است که پرشمارترین ساکنان با اصلیت آفریقایی را در خود جای داده است.

من خودم در پنج مسابقه در ورزشگاه فونت نُوآ در شهر سالوادور شرکت داشتم. شهری که نخستین پایتخت استعماری این کشور بوده و [در همان دوره] حدود یک میلیون برده به اینجا آورده شده‌اند و میراث آفریقایی‌ها در فرهنگ این شهر هنوز هم حضور جدی‌ای دارد. ۸۰ درصد ساکنان شهر سالوادور نواده‌گان آفریقایی‌ها تخمین زده می‌شوند.

این رقم‌ها را کم و بیش از طریق مشاهده با چشم در خیابان‌ها به هنگام جشنِ ژان مقدس که مردم محلی برای جشن و پایکوبی سنتی دور هم جمع می‌شوند می‌توان تایید کرد. اما در حوالی ورزشگاه در روزهای مسابقه، خیابان‌ها به ناگهان خالی از جمعیت می‌شوند. البته به جز فروشندگان آبجو و بطری آب که از فاولاهایی که در همسایگی ورزشگاه‌ها هستند می‌آیند، و [همچنین] پلیس‌ها و کارکنان امنیتی و انتظامات ورزشگاه‌ها.

طبق آمارگیری‌ای که در ۲۹ ژوئن توسط روزنامه‌ی فولها در شهر سنت پائولو انجام شده بود، ۶۷٪ مصاحبه‌شوندگان برزیلی در ورزشگاه این شهر سفید بودند و ۹۰٪ آنها جزو طبقه‌ی بالای جامعه به حساب می‌آمدند. نبودِ آمیختگی در ورزشگاه‌های برزیلی را به سادگی می‌توان توضیح داد: صندلی‌ها گران‌اند و اکثریتِ سیاه‌های برزیلی فقیر. قیمت رسمی صندلی‌ها برای بازی برزیل و شیلی بین ۲۵ تا ۲۰۰ دلار بود، درحالیکه صندلی‌های ارزان‌ را تنها ۵٪ صندلی‌های ورزشگاه را تشکیل می‌دهند. دستمزد کمینه در این کشور ۳۳۰ دلار در ماه است.

تیمی گوناگون اما...

در واقع، تنها نمایندگان این برزیلِ چندفرهنگی که در جام جهانی شرکت می‌کنند، [آنهایی‌اند] در میدان مسابقه هستند. ژوزه میگوئل ویسنیک، موسیقی‌گر برزیلی در نوشته‌ای در نیویورک تایمز درباره‌ی هویت فوتبال برزیل می‌نویسد: «می‌توانیم بگوییم که فوتبال توانسته است دموکراسی نژآدی برقرار کند که جامعه‌ی  برزیل نمی‌تواند آن را بوجود بیاورد.»

***
با این حال همانطور که در بالا از قول آرسن ونگر آوردم، حتی میدان فوتبال هم که در ظاهر به فضای چندفرهنگی برزیل نزدیک است، درگیر فساد و دلال‌بازی‌ای است که در برابر همین پدیده در اروپا بسیار بدتر و آلوده‌تر به نظر می‌رسد و فضای چندفرهنگی و آمیخته‌ی آن پوششی برای گسترش مافیای فوتبال و بهره-وری از نیروی کار ارزانِ فوتبالِ برزیل و صادرات آن به اروپا است که فوتبال ملی این کشور را به قهقرای نیمه‌نهایی ۲۰۱۴ کشانده است. 


۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

, , , , ,

واقعن پیروزی حق کدام تیم است؟ آیا جام منصفانه است؟

در بازی دیشب، روی کاغذ آلمان خیلی بهتر از الجزایر بازی کرد. موقعیت‌های گل و شوت‌های در چارچوب، سانترهای روی دروازه و...  بیش از دو برابر الجزایر بود. از لحاظ شاخص‌های حرفه‌ای فوتبال بی‌شک حق آلمان بود که برنده بازی باشد و این اتفاق هم رخ داد. 
اما واقعن حق آلمان بود که برنده شود؟ آیا حذف الجزایر منصفانه بود؟ آیا کشوری که چندین برابر الجزایر خرج فوتبال و بازیکنان و مربیان و کادر فنی و پزشکی و پشتیبانی تیمش کرده است باید در مقابل تیمی که از لحاظ مالی و اقتصادی وضعیت خوبی ندارد و کشوری که از لحاظ سیاسی در  شرایط مناسبی به سر نمی‌برد اینچنین به زحمت بیفتد؟ مثل این است که در جام ملت‌های آسیا ایران در برابر افغانستان کارش به وقت اضافه بکشد. کدام تیم شایسته‌ی تقدیر است؟ 

بیاید ماجرا را یک طور دیگر نگاه کنیم. فرض کنیم دو کشور در حال جنگ هستند. (حالا به دلیل‌اش کاری نداریم) یک کشور هواپیمای بی سرنشین و موشک‌های هوشمند و اسلحه‌های خودکار دارد و سربازانش همه جلیقه‌ی ضدگلوله و پوتین‌های با تهویه دارند، و کشور دیگر از کلاشینکف معمولی و آرپیجی نارنجک دستی و خمپاره‌انداز استفاده می‌کند. معلوم است که این جنگ نابرابر است و احتمال پیروزی جبهه‌ای که امکانات بیشاری دارد بیشتر است. حتی جبهه‌ی مجهزتر به واسطه‌ی پول بیشتری که دارد، از دانش نظامی بیشتری برخوردار است. اگر همین الان کشوری مثل آلمان با کشوری مثل الجزایر وارد جنگ نظامی بشود ماجرا در همین سطح است. فوتبال این دو کشور هم در همین سطح است و همین شرایط بر آن حاکم است. 
دیشب آلمان نه برای اینکه تیم بهتری داشت، بلکه به این دلیل برنده شد که امکانات، آماده‌سازی، اقتصاد، وضعیت سیاسی، و حتی شرایط تاریخی بهتری از الجزایر دارد. فرانسه هم به همین دلیل از نیجریه برد. هلند هم به همین دلیل مکزیک را شکست داد. اگر دیشب الجزایر آلمان را شکست می‌داد -  که این احتمال وجود داشت- بی‌گمان از آن به عنوان معجزه یاد می‌شد و نه یک امر طبیعی. یعنی در فوتبال امروز پیروزیِ کشورهای ضعیف معجزه است و شکست آنها امری طبیعی. 
قدرتِ ابرقدرت‌های فوتبالی فقط روی کاغذ نیست و تنها شاخص‌های حرفه‌ای فوتبال نیستند که آنها را برتر می‌کند. بلکه شاخص‌های سیاسی و اقتصادی و از همه مهم‌تر تاریخی‌اند که برتری برخی کشورها و زیردستی برخی دیگر را نگه می‌دارند. آمریکا و چین که برترین قدرت‌های اقتصادی-سیاسی  دنیا هستند، نمایش قدرت خود را یک سطح بالاتر و در المپیک برگزار می‌کنند.
همه‌ی این‌ها در حالیست که بازیهایی مثل جام جهانی فوتبال و المپیک پس از فاجعه‌های جنگ‌های جهانی اول و دوم بوجود آمدند. جنگ‌هایی که مسببانش کشورهایی مثل آلمان و انگلستان و روسیه و آمریکا و فرانسه و چین و ژاپن بودند و ده‌ها میلیون نفر را به ورطه‌ی مرگ کشانیدند. حالا همین کشورها در جام جهانی و المپیک باهم رقابت می‌کنند و رده‌های بالا را به خود اختصاص می‌دهند.  پرسش اصلی من این است که آیا این سامانه‌ی ارزشگذاری و امتیازدهی فیفا (و کمیته‌ی بین‌المللی المپیک) منصفانه است. فیفایی که خودش سالهاست فوتبالیست‌ها را به بازی منصفانه تشویق می‌کند، آیا خودش ساختاری منصفانه دارد؟ پاسخ منفی است. 


حق آلمان نبود که به مرحله‌ی بعدی برود. این به دور از انصاف بود. حتی اگر الجزایر پیروز می‌شد و در مرحله‌ی بعدی به جال آلمان به فرانسه می‌خورد و همین ماجرای دیشب پیش می‌آمد، آیا حق فرانسه بود که پیروز میدان باشد؟ فرانسه‌ای که طی چند قرن فرصت بهتر زندگی کردن را از الجزایری‌ها گرفته و در جنگ بین این دو کشور در دهه‌ی ۱۹۵۰ حدود ۱۵% جمعیت آن کشور را به قتل رسانیده، یعنی پدر و مادر همین فوتبالیست‌هایی که دیشب بازی می‌کردند را بدبخت کرده، آیا باید در شرایط برابری با الجزایر رقابت کند؟ 


فلسفه‌ی بازیهای المپیک و جام‌های دیگر ورزشی این بود که ملت‌ها از جنگ و خونریزی دست بکشند و در محیطی صلح‌جویانه و منصفانه باهم رقابت کنند. خوشبختانه قدرت‌های بزرگ دست از جنگ نظامی مستقیم باهم کشیده‌اند. (بماند که امروزه اوکراین و سوریه را میدان جنگ خود قرار داده و به صورت غیرمستقیم باهم رقابت نظامی و سیاسی می‌کنند.) اما متاسفانه امروزه منطق بازار و سرمایه‌داری بر رقابت‌های ورزشی حاکم شده است. شرایط طوری است که هرکس پول و امکانات بیشتری داشته باشد پیروزی نهایی از آن اوست. نه دوستان! بازی منصفانه نیست و faire play ناقص و اخته است. فیفا و کمیته‌ی بین‌المللی المپیک بی‌طرف نیستند. اگر نگوییم که آنها طرف کشورهای پولدارترند، دست‌کم می‌توانیم بگوییم طرف کشورهای ضعیف هم نیستند. قانون تنازع بقا بر فضای رقابت‌های ورزشی حاکم است. پرسپولیس و استقلال همیشه آن بالا هستند، چون زورشان بیشتر است. دیگر اروگوئه نمی‌تواند قهرمان جام جهانی باشد. آلمان هم رهبر اروپاست و هم قوی‌ترین تیم جام جهانی. مکان‌های اول و دوم و سوم المپیک بین آمریکا و چین و روسیه جابجا می‌شود.

من آن اندازه در رشته‌ی تربیت‌بدنی درس خوانده‌ام که بدانم می‌شود ساختار ارزشیابی بازی‌ها را طوری طراحی کرد که تیم‌های ضعیف همیشه بازنده نباشند. الان فیفا به تیم‌های برنده پول بیشتری می‌دهد، اما از آنها هیچ مسوولیتی طلب نمی‌کند. مثلن آلمان و فرانسه و برزیلی و ایتالیایی که چندینبار این جام را برده‌اند، سال به سال در شرایط برابر با تونس و الجزایر و کاستاریکا و ساحل عاج و بوسنی هرزگوین و ایران و عراق قرار می‌گیرند. درحالیکه این شرایط منصفانه نیست. 

مدلی از بازی منصفانه در زمان کودکی ما برگزار می‌شد مثلن وقتی تیم محله‌ی ما که کمی قوی‌تر بود، به مصاف محله‌ای که ضعیف بود می‌رفتیم، به آنها یک یا چند گل آوانس و فُرجه می‌دادیم. مثلن بازی با نتیجه دو بر صفر به سود آنها آغاز می‌شد آنوقت بازی ما معنا پیدا می‌کرد. وگرنه اگر قرار بود که ما همیشه برنده باشیم، نه تیم مقابل حاضر به بازی در برابر ما بود و نه ما از بازی و پیروزی لذت می‌بردیم. چرا آرژانتین در برابر ایران و بوسنی بد بازی می‌کند؟ چون آنها برای پیروزی به میدان نمی‌آیند. آنها به بازی با ما به عنوان مرحله‌ای برای رسیدن به بازی واقعی یعنی در برابر برزیل یا آلمان نگاه می‌کنند. ما انتخاب آنها نیستم. آنها مجبورند که ما را ببرند و از این پیروزی احساس غرور نمی‌کنند. باید این نظام معنی در فوتبال را تغییر داد. همان شرایط فوتبال محلی خودمان را می‌شود به بازیهای جام جهانی و المپیک به شکل هوشمندانه‌ای گسترش داد. یعنی مثلن تیمی که در جام گذشته قهرمان شده در دور گروهی باید امتیاز بیشتری از حد معمول برای صعود کسب کند. یا کشوری که سرانه‌ی درآمد ملی بیشتری دارد (مثل هلند یا قطر) باید امتیاز بیشتری از تیم‌هایی مثل آنگولا یا بوسنی کسب کنند. 

شاید بگویید این روش به تنبلی و آماده‌خوری تیم‌های ضعیف منجر می‌شود. هرچند که این استدلال ریشه در منطق بازار دارد و به نظر من در میدان ورزش (که پیروز شدن و شکست دادن و کسب افتخار ارزش محسوب می‌شود، نه کسب پول بیشتر)، این استدلال کارآیی ندارد (بماند که به نظر بسیاری از اندیشمندان در میدان اقتصاد هم این منطق به جز خسارت اجتماعی و انسانی دست‌آوردی نداشته) با اینحال می‌توان به سادگی راهکارهایی درنظر گرفت که از این شبهه جلوگیری کند. مثلن تیم‌های به اصطلاح ضعیف در صورتی که در یکی-دو دوره توانستند با بهره‌گیری از این شرایط موفقیت کسب کنند، دیگر نتوانند از آن استفاده کنند و باید جایزه‌هایی که برنده می‌شوند را صرف توانمندسازی ورزش‌شان بکنند و از جرگه‌ی تیم‌های  «ضعیف» خارج شوند. 

البته همه‌ی اینها تصورهایی‌ست که بعید است به این زودی‌ها به واقعیت تبدیل شوند. اما اینها ایده‌هایی هستند که ممکن و شدنی‌اند. هرچه باشد عجیب‌تر از ابداع‌هایی نیستند که هرسال فیفا و کمیته‌ی بین‌المللی المپیک عرضه می‌کنند. طرح‌هایی که در ابتدا تخیلی به نظر می‌رسند، اما به زودی همه به آنها عادت می‌کنیم.

۱۳۹۳ تیر ۷, شنبه

, , , , , ,

فروشنده‌ی الجزایری در برابر فروشنده‌ی فرانسوی

شاید روابط هیچ دو کشور و مردمی به این نزدیکی و پیچیدگی‌ای که الجزایر و الجزایری‌ها با فرانسه و فرانسوی‌ها دارند نباشد.
عشق و نفرت، شادی و غم، ستم و همدردی، نفرت و بخشش، گذشته و حال و آینده‌ی این دو ملت را به هم پیوند داده است. تعداد پرشماری فرانسوی عرب زبان و الجزایری فرانسوی زبان در هر دو کشور زندگی می‌کنند.
دیشب یکی از دوستانم می‌گفت: «وقتی فرانسه در جام جهانی بازی داره احتمال اینکه من متوجه بشم خیلی کمه. چون به فوتبال علاقه‌ای ندارم و سروصدای مردم در کافه‌ها هم توجهم را جلب نمی‌کنه. اما امکان نداره الجزایر بازی داشته باشه و من متوجه نشم. او لا لا! پاریس تبدیل به الجزایر می‌شه.»
امروز رفته بودم خرید. موقع پرداخت که شد، مچ‌بندی که دختر صندوقدار بسته بود توجهم را جلب کرد. نوار باریکی به سه رنگ پرچم فرانسه: آبی، سفید، قرمز. توی صف منتظر بودم که نوبتم برسد. چشمم به صندوقدار کناری خورد. دختری که روی پیراهن سفیدش گل سینه‌ی سبز و سفید با هلال-ستاره‌ی سرخ الجزایری را نصب کرده بود.
فکر کردم نکند از این شیوه‌های تبلیغاتی برای خوشایند مشتری باشد. فروشنده‌های دیگر را نگاه کردم. اما هیچ‌کدام  از آنها  مچ‌بند یا گل سینه‌ای نداشتند. فقط این دو بودند. هر دو با پرچم‌هایی متفاوت روبه‌روی هم داشتند جنس‌های فروشگاه بزرگ را به مردم می‌فروختند.

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

, , , , ,

آیا وسوسه‌ی خلاصه و جویده-نویسی پدیده‌ای جدید است؟ آیا خوب است؟

از هنگامی بسیاری از نویسنده‌ها متوجه اینترنت شدند، از وقتی که پژوهشگران ادبیات شبکه‌‌های اینترتتی را کشف کردند و از زمانی‌که روزنامه نگاران متوجه رقیبان اینترنتی خود شدند، وسوسه‌ی کوتاه‌نویسی بین آنها در گرفته است. هرچه جلوتر می‌رویم، ضرب-آهنگ برنامه‌های تلویزیونی (به جز صدا و سیما) تندتر می‌شود و مطلب‌های روزنامه‌ها و سایت‌ها کوتاه‌تر و خلاصه‌تر. 
از یک لحاظ این ماجرا خوب است و از یک جنبه بد. خوبی‌اش در این است که از تکرار مکررات پرهیز می‌شود و گزیده-گویی جا می‌افتد. به قول نظامی: «بااین‌که سخن به لطف آب‌ست// کم‌گفتن ِ هر سخن صوابست ... / کم گوی و گزیده گوی چون دُر / تا ز اندک تو جهان شود پُر». البته توجه داشته باشیم که خود نظامی بسیار نوشته و مثنوی هفتاد من برای ما به یادگار گذاشته. اما گزیده نویسی را در بین هزاران بیت و جمله‌ی خود رعایت کرده و از آن به عنوان یک تکنیک و شیوه و نه یک ارزش یاد می‌کند.
اما آیا این همه اصرار در کوتاه و خلاصه نویسی که امروز مد شده است در نهایت به بیراهه نمی‌رود؟ اینکه رسانه‌ها خواننده‌ها را به تنبلی عادت بدهند چه تاثیری در آگاهی جامعه خواهد داشت؟ آیا جویده-نویسی باعث نمی‌شود که بخش‌های زیادی از حقیقت و واقعیت نادیده بماند و قضاوت‌های ناقص و نادرستی را در پی داشته باشد؟ اینها ضعف‌های افراط در کوتاه-نویسی است. 

اما شاید جالب است بدانید که این کوتاه نویسی، نه تنها محدود به چند سال و حتی سده‌ی گذشته نمی‌شود، بلکه سابقه‌اش به خیلی عقب‌تر بر می‌گردند. شاید به زمانی که صنعت چاپ گسترش یافته و انبوهی از کتاب‌ها و روزنامه‌ها هر روز بین باسوادان دست به دست می‌شده. تازه در آن زمان صنعت موسیقی و تلویزیون و سینما وجود نداشته و «خواندن» از اندک تفریح‌های باسوادان به حساب می‌آمده است.

مدت‌هاست که گاه و بیگاه به این پدیده‌ی جویده گویی و پریده-نویسی فکر می‌کنم. دیروز کتاب «ترس و لرز» از سورن کیِرکگور (ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان) را دست گرفتم. او در پیشگفتار کتاب در سال ۱۸۴۳م. می‌نویسد: 
در عصری که نویسنده‌ای که می‌خواهد خوانندگانی دست و پا کند باید مراقب باشد که به شیوه‌ای بنویسد که کتاب به سهولت در اثنای چرت بعدازظهر دنبال شود، و بکوشد خود را در هیئت باغبانِ جوان مودبی در «تبلیغاتچی»* با کلاهی در دست و با گواهینامه‌ای از محل کار قبلی، به اهالی محترم عرضه کند، [در چنین زمانه‌ای] نویسنده به سهولت می‌تواند سرنوشت خود را پیش‌بینی کند. او به آسانی می‌تواند پیش‌بینی کند که سرنوشت او آنست که به کلی نادیده گرفته شود. او از این رویداد ترسناک، که نقدی حسودانه بیش از یک بار او را خواهد گزید، احساسی قبلی دارد؛ او از این تصور باز هم وحشتناک‌تر برخود می‌لرزد که کاتبی ساعی، یک بلعنده‌ی عبارات، که برای نجات آموزش همیشه آماده است همان کاری را با نوشته‌های دیگران انجام دهد که تروپ** برای «پاسداری از حسن سلیقه» به طرزی باشکوه با کتابی موسوم به انهدام نوع بشر انجام داد، نویسنده را به پاراگراف‌هایی تجزیه کند و این را با همان انتعطاف‌پذیری مردی انجام دهد که به خاطر علاقه به علم نقطه گذاری خطابه‌اش را با شمارش کلمات چنان تقسیم کرد که بعد از هر پنجاه کلمه یک نقطه و بعد از هر سی و پنج کلمه یک نقطه ویرگول قرار می‌داد.»
گویا این کوتاه-نویسی نتیجه‌ی دنیای مدرن است. همانطور که سرعت زندگی در دنیای مدر روز به روز بیشتر و زندگی پرشتاب‌تر می‌شود، مطلب‌های و برنامه‌های رسانه‌ها کوتاه‌تر و پرشتاب‌تر عرضه می‌گردند. آیا این روند خوب است. آیا کوتاه-نویسی همان گزیده-گویی است؟ چه تفاوتی بین گزیده‌گویی حافظ و یا حتی والتر بنیامین با خلاصه-نویسی‌ها و جویده-گویی‌های رسانه‌های امروزی وجود دارد؟

پی‌نوشت‌ها:
* اشاره است به یک آهگهی تبلیغاتی در نشریه‌ای که مدیرش به شدت مورد سرزنش کیرکگور بود و گربه سیاه او به حساب می‌آمد و در اینجا با تحقیر «تبلیغاتچی» نامیده شده است. 
** تروپ شخصیتی است در نمایشنامه‌ای از جان لودوینگ هیبرگ شاعر و نمایشنامه‌نویس دانمارکی. تروپ در این نمایشنامه در حالی که دست‌نوشته‌ی تراژدیش به نام انهدام نوع بشر را به دو قسمت مساوی پاره می‌کند می‌گوید: «اگر حفظ سلیقه بیش از این هزینه ندارد چرا نباید این کار را بکنیم؟» [پی-نوشت‌های آقای رشیدیان کامل نبود و من چند خط اضافه کردم]


*

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

, , , ,

شبِ شهید مصطفی

بلکه زنده‌ست شهیدی که حیاتش ز قفاست
اولین یا دومین شب بازجویی بود. بازجو عصبانی بود. معلوم بود اتفاقی در شهر افتاده که او را تحت تاثیر قرار داده. پس از مدتی طفره رفتن دست آخر گفت:  «فرزند یکی از خانواده‌های محترم مشهد کشته شده! »
یادم نیست چطور گفت که من متوجه شدم به‌دست ماموران یا لباس شخصی‌ها به قتل رسیده! می‌گفت :  «مهندس بوده. مومن بوده. محترم بوده. مسوولیت مرگش با شماست! » با خودم گفتم  «مسوول مرگ همیشه کسیه که ماشه را می‌کشه. جوون مردم را کشتین و حالا می‌خواین بندازین گردن دوستان و همفکران مقتول؟ » اما این را نمی‌شد بلند گفت. حرف را دیپلماتیک جمله بندی کردم و گفتم:  «پس ماموران امنیتی که مسوول حفظ جان و مال و امنیت مردم هستند و برای همین کار حقوق می‌گیرند آن موقع کجا بودند و چه می‌کردند؟ قاتل را پیدا کردند؟» جواب را خودش می‌دانست. بحث را عوض کرد. 
بعدها که آمدم بیرون فهمیدم اون آقای مهندس جوون و مومن  «شهید مصطفی غنیان» بوده که شب روی پشت بام خانه (یا پشت پنجره) در حال الله و اکبر گفتن مورد اصابت گلوله قرار می‌گیره و شهید می‌شه. 
پدر مصطفی غنیان از کسبه‌ی معروف  و معتمد شهر مشهد است و شهادت مظلومانه‌ی  پسرش در اعترا‌های سال ۸۸ تاثیر عمیقی روی قشر مذهبی شهر گذاشت. سوال‌ها و ابهام‌هایی بوجود آمد و شکاف‌های جدی‌ای به جا گذاشت. تاثیری که هنوز پابرجاست.


تصویر آگهی شهادت مصطفی غنیان در روزنامه‌ی خراسان

۱۳۹۳ خرداد ۲۳, جمعه

, , ,

علاقه داشتن هم دلیل می‌خواهد / نامه‌ی سهراب سپهری به کیهان ورزشی

همه‌ی حرف‌ها هنوز هم تازه است و پیشنهاد می‌کنم از اول تا آخرش را بخوانید. فقط جای امجدیه را با «آزادی» و «همایون بهزادی» را با «فرهاد مجیدی» یا هر بازیکن دیگری عوض کنید. انگار از سی-چهل سال پیش تا الان فقط ابعاد ورزشگاه‌ها بزرگتر و قیمت بازیکنان بیشتر شده و هیچ تغییر دیگری رخ نداده. چه در سطح دستگاه ورزش کشور و چه در سطح مردم و هواداران. اما من بیشتر به بخش مردمی‌اش توجه می‌کنم.



یک جایی از نامه سهراب می‌گوید:
«با تعصب بی‌پایه چه باید کرد؟ هم راننده تاکسی طرفدار تیم پرسپولیس است. هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم کارمند اداره . بسیار خوب ، هر کس می‌تواند علاقه‌اش را به چیزی ببندد، اما علاقه داشتن هم دلیل منطقی می‌خواهد. اهالی منچستر حق دارند طرفدار تیم های شهر خود باشند، مردم لیدز بجاست که تیم خود را دوست بدارند، ساکنان چلسی طبیعی است که بیش‌تر از تیم خود دفاع کنند . اما در شهر شما و من ، یک بت همگانی پیدا می‌شود، دلبستگی مسری است و طرفداری، اتفاقی و بی دلیل صورت می‌گیرد. خواهید گفت: چه اشکالی دارد؟ حرفی ندارد، اما وقتی که در امجدیه نشسته‌اید ، این طرفداری و تعصب محیطی نا مطلوب ایجاد می‌کند. و شما نمی‌توانید به دلخواه تماشا کنید.»
دو سه سال است که دارم به این مسئله فکر می‌کنم. خیلی بلند بلند هم فکر می‌کنم و هر از چندگاهی این مسئله را با دوستان دوآتشه‌ی فوتبالی‌ام در میان می‌گذارم. من خودم دبیرستان در رشته‌ی تربیت بدنی دیپلم گرفتم و تا خرتناق در ورزش بودم. بعدش هم مدتی خبرنگاری ورزشی کردم. همان زمان بود که به این فکر افتادم که چرا من باید طرفدار «پرسپولیس» باشم درحالیکه در مشهد زندگی می‌کنم؟ یک زمانی ماجرای پرسپولیس و تاج طبقاتی بود. فرودستان یا علاقه‌مندان به آنها هوادار قرمز بودند و فرادستان و هوادارانِ فرادستان بیشتر به تاج گرایش داشتند. اما الان هر دو تیم در چنگ فرادستان است. ما را به دعوای فاسدِ این دو تیم چه؟ به قول سهراب «علاقه داشتن هم دلیل منطقی می‌خواهد». 
الان هم که موسم جام جهانی رسیده می‌بینم همان رفتار که به قول سهراب ‌بت پرستیِ همگانی دوباره خودی نشان می‌دهد. رفیق من در پاریس پرچم آرژانتین را روی دیوار خانه‌اش آویزان کرده و آن دوست دیگر در مدح تیم ملکه مدیحه سرایی می‌کند. پسردایی من در جنوب خراسان هنوز کشته مرده‌ی ایتالیاست. برایش هم مهم نیست چقدر در فوتبال آن مملکت فساد بیداد می‌کند. تیفوسی بودن مهم است و بس! خیلی از رفیقان هم گهگاه از این حرف‌های من دلزده می‌شوند. بعضی‌ها هم که با معرفت‌اند می‌گذارند روی حساب خامی‌ام و زیر سیبیلی رد می‌کنند و این حرف‌ها انتقادهای من را  ندیده و نشنیده می‌گیرند. اما من هنوز هم می‌پرسم: آخر چرا من باید طرفدار برزیل باشم. در کشوری که فقر بیداد می‌کند و فوتبال امروز آن کشور تنها بازتولیدکننده‌ی شکاف طبقاتی و توزیع نابرابر ثروت است، من چه دلیلی برای هواداری و علاقه داشتن به تیم ملی‌اش دارم؟ بزرگی که چند پیراهن از ما بیشتر پاره و چند کفش بیشتر کهنه کرده بود می‌گفت: «سال ۱۹۸۶ بعد از بازی آرژانتین و انگلیس من متوجه شدم بیشتر روشنفکران و چپ‌گراهای ما طرفدار تیم ملکه‌اند و از گلِ ماردونا (که در واقع انتقام اشغال جزایر فالکند بود) غمگین شده بودند و حالشان گرفته بود.» یک زمانی فوتبال مردمی بود. اما الان به یک صنعت تمام عیار تبدیل شده و قوانین جهان صنعت بر آن حکمفرماست. حالا من چرا باید امروز هوادار تیم ملی اسپانیا باشم که دو غول اقتصادی-ورزشی در حال بلعیدنِ فوتبالِ آن کشور و بقیه‌ی دنیا هستند؟ (حالا راست یا دروغ دست‌کم بارسلونا هنوز کمی ارزش‌های سیاسی-مردمی خود را نگه داشته. اما آن ریال مادرید که بیشتر باشگاهِ فشن و مُد و بنگاه تبلیغاتی است تا باشگاه فوتبال).

من وقتی ایران بودم از تیم ملی فرانسه متنفر بودم. از قضا زمانی بود که این به اصطلاح تیم روی فرم بود و تمام تیم‌های مورد علاقه‌ی من را از یک کنار لوله می‌کرد. اما الان که در این کشور زندگی می‌کنم، می‌بینم خیلی احمقانه است که من پای تلویزیون بنشینم و برای تیم ملی آلمان کف و سوت بکشم. بالاخره من در این کشور زندگی می‌کنم. با این مردم نشست و برخاست می‌کنم. چطور می‌توانم از آن‌ها انتظار داشته باشم که مرا بفهمند و در غم و شادی‌ام شریک باشند، درحالیکه من همچنان از فتیش‌ها و بت‌های فوتبالی‌ام جدا نشده‌ام و پای تلویزیون تیم رقیب آنها را تشویق می‌کنم. برای من در جام جهانی امسال دو تیم مهم وجود دارند. ایران و فرانسه. اگر چهار سال دیگر در سوئد باشم می‌شود ایران و سوئد.
گذشته از این، چرا من باید با این علاقه‌ی کورم از لذتِ بازی مسی و کریس رونالدو خودم را محروم کنم؟ حالا من از کریس خوشم نمی‌آید. اما انصافن خوب بازی می‌کند. اما ۱۰-۱۲ سال پیش من خودم را از لذتِ بازی زیدان محروم کردم تنها به این دلیل که او در دو تیمی بازی می‌کرد که من از آنها تنفر داشتم (فرانسه و ریال مادرید) و الان احساس زیان‌کاری می‌کنم.

سهراب ادامه می‌دهد:
 «من هم مثل شما از تیم پرسپولیس بازی‌های خوبی دیده ام . اما سرانجام- مثل کسان دیگری که می‌شناسم - تصمیم گرفتم روزهایی که تیم پرسپولیس بازی دارد به امجدیه نروم. شور و هیجان تماشاگر چیزی گیرا و پسندیده است و اگر نباشد میدان ورزشی نه جان دارد و نه معنی ، تشویق بی حساب تماشاگران ، بچه‌های پرسپولیس را نمایشگر و شاید خود نما بار آورده است. اینان از تماشاگران آشنای خود کمبودی بزرگ دارند ، انگار احساس غریبی می‌کنند. وقتی که قیافه گریان همایون بهزادی را پس از مسابقه در مسجد سلیمان روی صفحه کیهان ورزشی دیدم ، با خودم گفتم چه چیز جز تر و خشک کردن تماشاگران تهرانی ، این بچه را چنین عزیز دردانه بار آورده است؟ زیاد نوشتم این را می‌دانم ، اما اگر بگویم این تنها نامه‌ای است که در تمامی عمرم به یک نشریه ورزشی نوشته‌ام ، شاید مرا از این اطناب معذور دارید.»

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

, , , , , ,

این فوتبالیست‌های مهاجر حاملانِ کدام واقعیت‌اند؟ (۱)

تیم ملی فوتبال ( و همچنین برخی دیگر از ورزش‌ها) در هر کشوری کم و بیش نشان‌دهنده‌ی وضعیت آن جامعه است. چند سالی است که در کشورهای اروپایی «مهاجرانِ آمده» (یعنی کسانی که به کشور میزبان آمده‌اند) یا مهاجرزاده‌ها نقش‌های کلیدیِ تیم‌های ورزشی را به دست گرفته‌اند. استخوان‌بندی اصلی تیم ملی فرانسه را این دسته از مهاجران تشکیل می‌دهند. هلند هم سال‌هاست که جای قابل توجهی برای مهاجرزاده‌های آفریقایی و آسیاسی‌اش باز کرده است و آلمان و ایتالیا و انگلستان و سوئد هم دارند آرام آرام دارند به این دسته می‌پیوندند.


این درحالیست که این در کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین ماجرا برعکس است. به طوری که مهاجرانِ رفته* (یعنی کسانی که از کشور رفته‌اند) و در لیگ‌های بزرگ اروپایی بازی (و در واقع کار) می‌کنند پایه‌ی تیم‌های ملی را شکل می‌دهند. در کشورهای آسیاسی شرقی هنوز ساکنان بومی و اکثریت قومی نقش‌های کلیدی را در تیم‌های ملی دارند. در کشورهای عرب کناره‌ی خلیج فارس وضع به گونه‌ای آشفته است. استخوان‌بندی تیم‌ها را بومی‌ها تشکیل می‌دهند. اما هر ازچندگاهی امیرها و شیخ‌ها سر کیسه را شل می‌کنند و نیمچه ستاره‌ای را می‌خرند. (در واقع ملیت‌اش را می‌خرند.)
این وضعیت تنها محدود به فوتبال این کشورها نمی‌شود. بلکه همانطور که گفتم بازتابی از وضعیت همان جامعه است. مهاجرزاده‌ها در کشورهای اروپایی کم و بیش دارند نقش‌های کلیدی در جامعه بازی می‌کنند. ستاره‌ی سینما می‌شوند، خواننده و نوازنده‌ی محبوب می‌شوند، در فضای رسانه‌ای نقش‌های برجسته‌ای را از آن خود می‌کنند و حتی وزیر و سیاست‌مداران مهمی می‌شوند. هرچند که هنوز درِ دنیای تجارت و صنعت (منظورم صاحبان صنایع و بازرگانان بزرگ است) به روی مهاجرزاده‌گان باز نیست، اما در کمتر شغل و حرفه‌ی دیگری‌ست که بتوان حضور آنها را نادیده گرفت.

در کشورهای آفریقایی و آمریکای جنوبی هم وضعیت کم و بیش بازتابی از وضعیت ورزشی و فوتبالی‌ست. در این کشورها موجی از درخواست مهاجرت به کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی برای یافتن فرصتِ بهتر زندگی دیده می‌شود. به همین سان خود شما می‌توانید وضعیت فوتبالی کشورها و منطقه‌های دیگر را به وضعیت کلیِ اجتماعی‌اش تعمیم بدهید.

ایران هم تا حدود زیادی از این قاعده مستثنا نیست. در فهرست اولیه‌ی انتخابی برای جام جهانی برزیل، ۷ نفر** از ۲۷  جوانان دعوت شده به تیم ملی بازیکانی بودند که تمام یا بخش اصلی زندگی ورزشی خودشان را در خارج از ایران گذرانده و می‌گذرانند. تعداد زیادی از آنها از کودکی ایران را ترک کرده‌اند و تا همین اواخر هیچ ارتباط حرفه‌ای‌یی با فضای فوتبالی (کسب و کار) ایران نداشته‌اند. اما بالاخره خود (یا دست کم بخشی از خود) را ایرانی می‌دانند و حاضر شده‌اند پیراهن تیم ملی ایران را بپوشند، با این ریسک و خطر که هرگز نتوانند در تیم ملی دیگری بازی کنند و تا ابد - دست کم در زمینه‌ی فوتبال - ایرانی بمانند. بعلاوه‌ی اینها، دو-سه نفر دیگر هم از این فهرست ۲۷ نفره که در لیگ ایران مشهور شده‌اند، اکنون در لیگ‌های اروپایی در حال بازی (کار حرفه‌ای) هستند. یعنی حدود یک-سوم بازیکنان تیم میلی ایران که جوانانی بین ۲۰ سال (علیرضا جهابخش) تا ۳۳ سال (رحمان احمدی) هستند را بازیکنان و شاغلان در لیگ‌های خارجی شاغل تشکیل می‌دهد. همه‌ی این‌ها را بگذارید کنار این نکته که ۵ نفر دیگر از بخت‌های جدی حضور در تیم ملی را دیگر بازیکنان مهاجر یا مهاجرزاده تشکیل می‌دادند.***

در اینجا چند پرسش پیش می‌آید که اگر می‌خواهیم واقعیتی که در زیر پوست این ماجرا نفته است را بفهمیم باید به آنها پاسخ بگوییم:
اول اینکه چرا کارلوس کیروش رفته دنبال بازیکنان مهاجر یا مهاجرزاده گشته و بهترین‌های آن‌ها را در ترکیب تیم میلی گذاشته؟
دوم اینکه آیا از اساس این کار درستی است؟ آیا این کار به لیگ داخلی (ظرفیت داخلی کسب و کار) در ایران ضربه نمی‌زند؟ اگر می‌زند چرا و اگر نمی‌زند چرا و چه تاثیر مثبتی دارد؟ آیا اصلن می‌شود از آن اجتناب کرد و این مهاجرزاده‌ها را نادیده گرفت؟
سوم اینکه این وضعیت چه ربطی به وضعیت واقعی جامعه‌ی ایرانی دارد؟ آیا اتفاقی تازه‌ای نسبت به دوره‌های جام‌های جهانی دیگر افتاده که ما شاهد حضور این تعداد زیاد مهاجران ایرانی در تیم ملی هستیم؟

من پاسخ‌هایی دارم که نشان می‌دهد این مسئله آنچنان هم اتفاقی نیست و تغییرهایی که در جامعه‌ی ایران بوجود آمده که بی‌ربط با و بی‌تاثیر در تغییرهای جهانی نبوده و رشته‌ای از اتفاق‌های خوب و بد ما را به اینجا کشانده است. اگر علاقه‌مند هستید، پاسخ‌هایم را در بخش دوم این یادداشت پیش از اولین بازی تیم ملی بخوانید.

پانوشت‌ها: 
* در ادبیات جامعه‌شناسی ما واژه‌های دقیقی برای پیدیده‌ی مهاجر با توجه به وضعیت‌اش نسبت به محل زندگی و محل تولدش نداریم. درحالیکه مثلن در فرانسوی (مهد جامعه‌شناسی) اگر بخواهند وضعیت مسعود شجاعی نسبت به اسپانیا یا اروپا را بررسی کنند، او را با عنوان immigré شناسایی می‌کنیم که من مهاجرِ آمده را جایگزین کرده‌ام. اما اگر ما بخواهیم وضعیت مسعود شجاعی نسب به ایران را بررسی کنیم، در زبان فرانسوی émigré است که من مهاجرِ رفته را به‌کار برده‌ام. یادم نمی‌آید که در ادبیات جامعه‌شناسی فارسی تفکیلی واژه‌شناختی بین این دو پدیده در نظر گرفته باشیم. دلیل‌اش به نظر من این است که ما هنوز به صورت جدی خودمان را با پدیده‌ مهاجرت روبرو نکرده‌ایم و آن را تنها در حد مهاجرت از روستا به شهر یا از شهر کوچک به شهر بزرگ بررسی نموده‌ایم. در این حالت هم حوزه‌ی مطالعه‌ی ما بیشتر مقصد مهاجرت بوده و همواره مبدا مهاجرت و وضعیت‌اش را از قلم انداخته‌ایم. فوجی از پژوهش‌ها درباره‌ی تاثیرهای مهاجرت بر شهرهای بزرگ شده است. اما به نظر می‌رسد کمتر تلاشی برای شناخت تاثیر مهاجرت بر شهرهای کوچک یا روستاها شده باشد. هرچند که این واقعیت جلوی چشم همه‌ی ماست. اما حتی نخبه‌گان علمی کشور هم - به دلیل‌های فراوان - علاقه، امکان یا کششی به آن ندارند.

** ۷ بازیکنی که به اردوی تیم ملی فوتبال ایران دعوت شدند: ۱- رضا قوچان‌نژاد (که با گل خاطره‌انگیزش ایران را به جام جهانی رساند.) ۲- اشکان دژآگه ۳- دانیال داوری (به اولیور کان بیشتر شبیهه تا عابدزاده. اما این دلیل نمی‌شه که من ازش خوشم نیاد. از اولیور کان هم خوشم میومد) ۴- مهرداد بیت‌آشور (من را به یاد یکی از دوستای ایرانی‌ام در فرانسه می‌ندازه که اینجا راگبی بازی می‌کنه) ۵- علیرضا جهانبخش ۶- سردار آزمون ۷- امید نظری . از این میان، دو نفر آخری از فهرست نهایی تیم میلی فوتبال خط خوردند و راهی برزیل نشدند.

*** بازیکنان مهاجر یا مهاجرزاده‌ای که ما به تازگی آنها را شناختیم : ۱- ویلیام آتشکده ۲- شروین رجبعلی فردی ۳- امین نظری (برادر امید نظری) ۴- علی منوچهری  و از همه مهمتر ۵- فریدون زندی (شاید بتوانیم از او به عنوان اولین بازیکنی نام ببریم که چشم ما را به فوتبالیست‌های ایرانی مهاجر یا مهاجرزاده باز کرد.)