‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی-سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی-سیاست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

, , ,

پدرسالاری که از دوم خرداد خبر داد

اینکه در بسیاری از رمان‌ها و فیلم‌ها (و در کل در اثرهای ادبی) با نوعی پیش‌بینی رخدادهای آینده روبرو می‌شویم عجیب نیست. دلیل آن البته این نیست که نویسنده قدرت پیشبینی دارد. بلکه به نظر می‌رسد دلیلش این باشد که نویسنده این توانایی را دارد که با روح جمعی مردم ارتباط برقرار نماید و آن را بازنمایی کند. چیزی که نویسنده بازنمایی می‌کند، همان رخدادی است که به زودی به وقع خواهد پیوست.
ماجرای پدرسالار
سریال پدرسالار، هرچند که از لحاظ جنبه‌های فنی شاهکار نبود، اما از لحاظ بازنمایی روح جمعی مردم و چالش‌های دراماتیکی در جامعه‌ی آن زمان درجریان بودند، بسیار درخشان بود. درحالیکه در بسیاری از اثرهای سینمایی و ادبی آن دوره، نویسنده گان روی بخشی از نخبه‌گان تکیه می‌کردند، مثلا فیلم هامون روی حمید هامون‌ها و آژانس شیشه‌ای روی حاج کاظم‌ها، در«پدرسالا‌ر» سازنده به سراغ هسته‌ی اصلی جامعه‌ی ایرانی رفته بود: یعنی خانواده. او خانواده‌ی درحال تحول* ایرانی را موضوع فیلم خودش قرار داده بود و بحران اصلیِ این خانواده را بازنمایی می‌کرد؛ داستانِ خانواده‌ای سنتی - مثل اکثر خانواده‌ها در دهه‌ی هفتاد، که با بحران نسلی روبرو شده بود. دو نسل متفاوت که ارزشهای بسیار متفاوتی داشتند و البته هیچ کدام اهل عقب‌نشینی نبودند و همین شرایط بحران جدی‌ای در خانواده بوجود آورده بود. خانواده ای که پسران - با زن و بچه‌هاشان ـ در کنار والدین در یک خانه‌ی قدیمی، زیبا و به‌نسبت بزرگ زندگی می‌کردند، و البته این نه انتخاب آنها، بلکه سنت خانوادگی بود. آنها حتی شغل اصلی پدر را به ارث می‌بردند و از این راه خرج زندگی را در می‌آوردند. دخترها هم البته حتی پس از ازدواج در رابطه‌ی تنگاتنگ با خانواده‌ی پدری بودند و البته شخصیت پدرسالار این ارتباط را جدی‌تر و پررنگ‌تر می‌کرد. او آدمی خودرای و البته حمایت‌گر بود. زیر پر و بال همه را می‌گرفت، اما اجازه نمی‌داد آنها از زیر پروبالش خارج شوند. بسیاری از عضوهای این خانواده به این نظم و نظام مشکلی نداشتند و البته بدشان هم نمی‌آمد چنین سایه‌ی قدرتمندی بالای سرشان باشد. به‌جز فرزند کوچک خانواده که از قضا هم تحصیلکرده هم بود و هم درحال ازدواج با دخترعمو و معشوقه‌اش. منتهی هردوی آنها نمی‌خواستند و که در خانه‌ی پدرسالار و زیر سایه‌ی او زندگی کنند. آنها به دنبال استقلال خود بودند و همین استقلال‌خواهی جنگ و جدالی همه‌جانبه ر ادرخانواده بوجود آورد که  درنهایت به ایجاد تغییرهای جدی‌ای درنظام پدرسالاری رسید.

دوم خرداد
این سریال در سال ۱۳۷۵ پخش شد و پیش از خرداد ۷۶ به پایان رسید.
به‌نظرم همان اتفاقی که در جنبش دوم خرداد بوجود آمد و چندین سال ادامه یافت، بازتابی از همان پدیده‌ای بود که در سریال پدرسالار می‌دیدیم. جامعه‌ای که می‌خواست از  زیر چتر نظام استبدادی و خودکامه‌ای بیرون بیاید، اما نمی‌دانست چطور؟ او همه‌ی راههای ممکن را امتحان می‌کرد و به جدال با ساختار استبداری نظام سیاسی و اجتماعی می‌رفت. در این جدال البته همه‌ی جنبه‌های زندگی اجتماعی مورد هدف قرار گرفت. وضعیت جوانان در جامعه، آزادی‌های مدنی و قانونی، عدالت و برابری، توازن قوای سیاسی و تناسب آن با ساختار جامعه و ا زهمه مهمتر حق به رسمیت شناختن فردیتِ تک تک اعضای جامعه.
لازم نیست که شباهت‌های نمادین پرشماری که در سریال پدرسالار با وضعیتی که پس از سال ۱۳۷۶ درجامعه‌ی ایران بوجود آمد را بازگو کنم؛ چه اینکه خواننده‌گان این یادداشت بهتر از هرکسی آنها را - هرچند ناخودآگاه ـ درک کرده‌اند، و می‌توان یک کتاب مفصل درباره‌ی تک تک عنصرهای نمادین در این سریال نوشت.
افزون‌بر نقش تعیین‌کننده‌ی زنان در پیش‌بردن  ودر نهایت به‌نتیجه رساندنِ جنبش خانه‌ی پدرسالار، می‌توان به پایان‌بندی تامل‌برانگیز این سریال توجه بیشتری کردی. پس از درگیری‌های بسیار که از یک‌طرف جوانان را مجبور به تحمل زندگی سخت اقتصادی  واجتماعی می‌کند،  و از طرف دیگر پدرسالار را تا آستانه‌ی مرگ می‌کشاند، مصالحه‌ای بین آنها شکل می‌گیرد. به‌طوریکه آنها خانه‌قدیمی (اما زیبا و خاطره‌انگیز) را می‌کوبند و بجای آن یک آپارتمان بزرگ می‌سازند. بدینصورت هرکدام از اعضای خانواده در طبقه‌ای ساکن می‌شود و ضمن حفظ استقلال هرکدام از آنها، رابطه‌ی صمیمانه و مداوم آنها برقرار می‌ماند.  مصالحه‌ای که می‌توانیم امروز آن را در خانواده‌های ایرانی ببنیم و لمس کنیم؛ چنانکه این همنشینی همراه با تفاوت و این مصالحه در عین وجود اختلاف، امروزه عادی به‌نظر می‌رسد و گویی اینکه آن جدال‌هایی که در دهه‌های ۱۳۷۰ و ۸۰ پشت سر گذاشتیم اصلا وجود نداشته‌اند.
اما پرسش - و البته افسوس ـ اصلی این است که اگر خانواده‌های ایرانی قادر به ایجاد چنین مصالحه‌ای بین نسل‌ها و نگرش‌های مختلف بوده‌اند، چرا این مصالحه در سطح سیاسی انجام نشده است و هرچه جلوتر می‌رویم، شکاف سیاسی بین بخش‌های مختلف جامعه عمیق‌تر و گسترده‌تر می‌شود؟ اشکال از پدرسالارگراها است یا از استقلال‌طلبان؟ یا هردو؟
پانوشت :
* در بین جامعه‌شناسان رسم است که از این دوران به عنوان دوران «گذار» نام می‌برند. یعنی گویی ما در حال گذار از یک مرحله‌ی مشخص داریم به مرحله‌ی مشخص دیگری هستیم. درحالیکه به نظر من هیچ مرحله‌ی مشخص و از پیش تعیین‌شده‌ای در آینده وجود ندارد که قرار باشد ما به آن برسیم. بلکه یک جامعه با توجه به چالش‌ها و ظرفیت‌های خود «تحول» می‌یابد و دگرگون می‌شود. گاهی این دگرگونی سطحی است وگاهی عمیق. اما هیچکس نسخه‌ای از پیش تعیین‌شده برای آینده ندارد. راه‌حلی که در پایان پدرسالار بوجود آمد و باعث تحول نظم خانوادگی آنها شد را هیچ جامعه‌شناسی به آنها (و حتی به نویسنده‌ی داستان) ارائه نکرده بود. بلکه نتیجه‌ی تحول‌ها و همچنین اراده‌ی معطوف به مشکل‌گشایی عضوهای آن خانواده داشت. بنابراین بهتر است این دوران  را دوران «تحول» بنامیم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۶, شنبه

, , ,

مُرسی به اعدام محکوم شد، و عده‌ای خوشحال‌اند

همه خوشحالند!
درحالیکه چندی پیش حسنی مبارک دیکتاتور و فرعون گذشته‌ی مصر تنها به سه سال حبس محکوم شد، محمد مرسی رییس‌جمهوری قانونی مصر ابتدا به ۲۰ سال حبس و امروز به اعدام محکوم گردید؛ و همه، یعنی همه‌ی قدرت‌های فاسد و غیرمردمی و زورگو از این وضعیت خوشحالند.

عربستان سعودی و شریکان‌اش در منطقه از سقوط آنها خوشحال‌اند، زیرا که اسلام‌گرایی به سبک اخوان‌المسلمین خطری بزرگ برای مونارشی‌ها و شیخ‌نشین‌های عرب-سنی است. از همین جهت آنها (به جز قطر) از کودتا علیه دولت قانونی مصر حمایت کردند و امروز از سرکوب شدید آنها حمایت می‌کنند.

اسراییلی‌ها و شریکان غربی‌شان خوشحالند، زیرا می‌دانند اسلام‌گرایی به سبک اخوان‌المسلمین، در مقایسه با شیخ‌نشین‌های عربی و یا سلفی‌های داعشی و طابلانی و غیره، خطر بیشتری را متوجه منافع آنان در منطقه می‌کند. آنها همواره از حکومت‌های دیکتاتوری دست‌نشانده و فاسد حمایت کرده‌اند، از حضور نیروهای عقب‌مانده مثل داعش و طالبان سود جسته‌اند. اما مسلمان‌های مدرن برای آنها خطرناک و تحمل‌ناپذیر‌اند.

حتی بخشی از حاکمیت ایران هم خوشحال است. زیراکه دموکراسی در یک کشور اسلامی و به رهبری جریانی اسلام‌گرا را شکست‌خورده می‌بیند و بنابراین به اقتدارِ استبدادی و غیرمردمی خودش دلخوش‌تر می‌شود.

خلاصه اینکه همه خوشحالند.

* توضیح اینکه نباید از اشتباه‌های اخوان‌المسلمین در مصر چشم‌پوشی کرد، بویژه در مقایسه با تونس که اسلام‌گراها الگوی موفقی از خود بجا گذاشتند. اما اعطای حکم اعدام برای بیش از ۱۴  تن از رهبران ارشد اخوان‌المسلمین و در عوض حکم‌های سبک چندساله به سران حکومت پیشین، بسیار تاسف‌آور و اعتراض‌برانگیز است.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

, , , , , ,

نژادپرستیِ سیاسی؛ از فاکس‌نیوز تا فارس‌نیوز

۱- مسئله‌ی اصلی در دعوای قدرت، اشغال و دراختیار گرفتن مرکزِ جامعه است. همه جا دعوا بر سر این است که چه کسی خودش در مرکز قرار بگیرند و دیگران را حاشیه‌نشین کنند. در آمریکا، همواره مردهای سفید و پولدار مرکز جامعه را در اشغال خود داشته‌اند و گه‌گاه و در موارد استثنایی زنان و یا اقلیت‌های نژادی را در هسته‌ی اصلی جای می‌داده‌اند.
در ایران، از زمان روی کار آمدن رضاخان پهلوی، به جز چند دوره‌ی کوتاه‌مدت، هسته‌ی اصلی قدرت در اشغال خانواده‌ی پهلوی و وابستگان به آنان بوده است. تا اینکه با انقلاب ۱۳۵۷ آنها از این جایگاه اخراج شدند و پس از جنگ قدرتی که تا سال ۱۳۶۰ طول کشید، نیروهای وابسته به روحانیت سیاسی که نفوذ زیادی بین مردم داشتند (و نه همه‌ی روحانیت) مرکز قدرت را اشغال کردند.

جامعه‌ی آمریکا پوست انداخته است. یک رییس‌جمهور رنگین‌پوست دارد. تعداد زیادی وزیر و سناتور و سیاست‌مدار و هنرمند و بازرگان دارد که از لحاظ اجتماعی اقلیت به حساب می‌آیند. حرکت اقلیت‌ها از حاشیه به مرکز با شتاب و توان بیشتری در جریان است و هسته‌ی اصلی قدرت از کنترل آن ناتوان. مهمترین دلیل‌اش هم این است که دیگر نظم و نظام قدیمی اجازه‌ی اداره‌ی عادلانه و منصفانه‌ی جامعه را نمی‌دهد. در نظم قدیمی جایی برای اقلیت‌ها در مرکز جامعه پیشبینی نشده است. اما امروز آنها پرتوان‌تر و پرشمارتر از دیروز خواستار داشتن نقشی جدی‌تر و اصلی‌تر در جامعه‌اند. در رخدادهای بالتیمور، آفریقایی-آمریکایی‌هایی را می‌بینیم که با ادبیات جاه‌طلبانه‌ و با اعتماد به نفس مثال‌زدنی‌ای جلوی دوربین صحبت می‌کنند و چهره‌ای متفاوت از گذشته را به نمایش می‌گذارند. چهره‌ای که دیگر به یکی دو شخصیت خلاصه نمی‌شود، بلکه به صورت توده‌ای گسترش یافته است. یک معلم و یا یک مغازه‌دار را می‌بینیم که مثل مارتین‌لوترکینگ جلوی دوربین حرف می‌زند. آنها بیشمار شده‌اند و هرکدام‌شان می‌توانند همچون یک رسانه عمل کنند. چه بخواهیم و چه نخواهیم، آنها دارند از حاشیه به مرکز مهاجرت می‌کنند و لازمه‌ی این تغییر، دگرگونی نظمِ اجتماعیِ قدیمی است.



۲- سال ۸۸ شاهد حضور جدی قشرهایی از مردم ایران در فضای سیاسی بودیم که پیش‌ازین کمتر آنها را به عنوان کنشکر اصلی می‌دیدیم. پیش از انتخابات، این مردم با حضور گسترده و انبوه‌شان در کمپین‌های انتخاباتی، کلیشه‌های رقابت سیاسی و انتخاباتی را تغییر دادند. همین روند پس از انتخابات و شعبده‌بازی حاکمیت و سپس خشونت غیرقانونی‌ای که نسبت به شهروندان اعمال می‌شد، ادامه یافت. در غیاب سیاست‌مداران حرفه‌ای و کلاسیک که یا در زندان بودند، یا مجبور به اختفا و یا مهاجرت شده بودند و یا اینکه سکوت پیشه کرده بودند، همین مردم زلزله‌ای سیاسی در جامعه بوجود آوردند. بسیار ساده‌انگارانه است اگر بخواهیم آن رخداد را تنها به یک ماجرای انتخاباتی بکاهیم. با چنین نگاهی، نمی‌توانیم بفهمیم که چرا هنوز پس از شش سال بخش زیادی از جامعه با افتخار دارند در همان راه هزینه می‌دهند و بخشی از حاکمیت هم با شدت تمام نمی‌گذارد که آن زخم‌ها شسته شوند. آنها می‌دانند که بحث اصلی بر سر اشغالِ هسته‌ی اصلی قدرت است. بسیاری از بخش‌ها و قشرهای جامعه، از آنهایی که خودشان از هسته‌ی قدرت بیرون رانده شدند گرفته تا آنهایی که از ابتدا در این هسته جایی نداشته‌اند، باهم متحد شده‌اند تا نظم قدیمی را تغییر بدهند و نظمی منصفانه‌تر و عادلانه‌تری را حاکم کنند. *

۳- اگر می‌خواهیم دلیل این همه فساد و جرم و آسیب اجتماعی در جامعه‌ی ایران را بدانیم، باید نگاهی به وضعیت اقلیت‌ها در آمریکا بیاندازیم. برای اینکار کافی است نگاهی به کتاب «در جست‌وجوی احترام» که یک پژوهش مردم‌شناختی-جامعه‌شناختی بسیار معتبر در آمریکا هست بیاندازیم. یا اینکه سریال شاهکار «شنود» (The Wire )  ببینیم. در هردوی این دواثرها، با سندها و شاهدهایی روبرو می‌شویم که جای تردیدی باقی نمی‌گذارد که بسیاری از اقلیت‌های آفریقایی و اسپانیولی‌تبار در آمریکا، آگاهانه  در وضعیت فرودستی نگه داشته شده‌اند. وضعیتی که با بزه‌کاری، جرم، فساد و فقر همراه است. با این دلیل که از ورود آنها به هسته‌ی اصلی قدرت و تمدن جلوگیری شود. چطور می‌شود که در کشوری بیش از دومیلیون آدم در زندان باشند؟ چطور می‌شود که در کشوری پلیس در سال بیش از ۴۰۰ شهروند خودش را با اسلحه‌ی گرم بکشد، درحالیکه همین رقم در کشورهای دیگر غربی همچون آلمان، فرانسه و انگلستان بین ۱ تا ۰ در سال است؟ اما در آمریکا این امر شدنی است.

چطور می‌شود که در کشوری چند میلیون نفر به طور مستقیم با مسئله‌ی اعتیاد دست و پنجه نرم کنند؟ چطور می‌شود که هر روز از در و دیوار مملکتی اختلاسی بیرون بزند؟ چطور می‌شود که این همه قاچاقِ سوخت و کالا در کشوری وجود داشته باشد؟ اما همه‌ی اینها در ایران وجود دارند. نظمی که حاکمیت امروز را در قدرت نگه داشته است ایجاب می‌کند که بخش‌های زیادی از مردم با فلاکت و فساد درگیر باشند و از آن رنج ببرند، درحالیکه بخشی دیگر از همین فساد ارتزاق کنند و رفاه داشته باشند.

۴- ایران، همچون آمریکا، از نژادپرستی رنج می‌برد. نژادپرستیِ سیاسی. یک عده بخاطر تبار و نژاد سیاسی‌شان به همه‌چیز دسترسی دارند، حتی به فساد و اختلاس! درحالیکه انبوهی از مردم برای داشتن یک زندگی سالم باید جان بکنند، و درحالیکه به اساسی‌ترین حق‌هایشان دسترسی ندارند. ازجمله حق برابری و آزادی؛ حق داشتنِ یک زندگی خوب و شایسته. حق‌هایی که یک ملت را برای انقلاب علیه فساد و نابرابری در حکومت گذشته بسیج و پیروز کردند.

ما حال آن آمریکایی‌هایی که در خیابان‌های بالتیمور باتوم می‌خورند را خوب می‌فهمیم. خوب می‌فهمیم که وقتی رییس‌جمهورشان آنها را نه معترض، بلکه مجرم می‌خواند چه حالی به آدم دست می‌دهد. خوب می‌فهمیم که وقتی یک سبک زندگی و یک سلسله‌مراتب اجباری به آدم تحمیل می‌شود یعنی چه! خوب می‌فهمیم وقتی تو بخاطر کوچکترین اشتباهی باید سخت‌ترین مجازات‌ها را تحمل کنی، درحالیکه یک طبقه و یک نژاد در همان جامعه با استفاده از وکیل و پارتی از زیر قانون فرار می‌کنند یعنی چه. خوب می‌فهمیم وقتی قانون به ضرر تو و به نفع فرادستان تنظیم شده باشد یعنی چه!
امروز رسانه‌های وابسته به قدرت در ایران با دیدن رخدادهای آمریکا خوشحالند و از روی خوشحالی و خرسندی هزار و یک گزارش و خبر و تحلیل منتشر می‌کنند و هر روز نوید فروپاشی ایالات متحده را به مخاطبان می‌خورانند. در سال ۸۸ فارس‌نیوز به ما می‌گفت آشوب‌گر، درحالیکه فاکس‌نیوز صفت «معترض» را به‌کار می‌برد. امروز اما جای فاکس و فارس عوض شده است. «فاکس» به مردم بالتیمور می‌گوید مجرم و آشوب‌گر، درحالیکه «فارس‌» آنها را معترض خطاب می‌کند. اما ما، ما که از لحاظ سیاسی‌، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی فرودست هستیم، خوب حال مردم بالتیمور و حاشیه‌ی نیویورک و واشگتن را می‌فهمیم. 
ما نژاپرستی سیاسی را خوب می‌فهمیم.

* پانوشت :
 در سال ۸۸ رهبران هرکدام از جنبش‌ها نقشه‌ی راه را نشان داده‌اند. درحالیکه آیت‌الله خامنه‌ای در نمازجمعه‌ی ۲۹ خرداد گفت «هرکس بیرون بیاید، خونش به گردن خودش است» میرحسین موسوی اما گفته بود که «پیروزی ما در شکست دیگری نیست.» (البته خوشبختانه آیت‌الله خامنه‌ای در سال ۹۲ این راهبرد را تا حدود زیادی تغییر داد.)

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

, ,

استانی شدن انتخابات و تبدیل مجلس شورا به مجلس «خبرگان»

۱- برخی از موافقان طرح استانی کردن انتخابات مجلس می‌گویند این طرح جلوی خرید و فروش رای را می‌گیرد. از جمله علی مطهری که اینجا گفته است :
 «طرح استانی شدن انتخابات مجلس از خرید و فروش احتمالی آرا در حد بالایی در شهرستان‌ها جلوگیری می‌کند، زیرا خرید و فروش آرا در استان‌ها کار بسیار مشکلی است.» 
اما به نظر می‌رسد این استدلال بسیار ساده‌انگارانه است. در منطقه‌هایی که رای خرید و فروش می‌شود، اتفاقا استانی کردن زمینه‌ی فساد را بیشتر خواهد کرد. چون به دلیل گسترده بودن حوزه‌های انتخاباتی نظارت مردمی بر روند انتخابات ضعیفت‌تر خواهد شد و نقش دستگاه‌های پیدا و پنهات وابسته حاکمیت بیشتر و برجسته‌تر خواهد گردید. 
نمونه‌اش انتخابات ریاست‌جمهوری است که جابجایی رای در منطقه‌های کوچک راحت‌تر انجام می‌شود. مثلا در انتخابات ریاست‌جمهوری سال‌های ۸۴ و ۸۸ برخی از منطقه‌های کوچک بالای ۱۰۰% رای‌دهنده داشتند که این امر نشانگر تخلف در روند انتخابات بود. در انتخابات استانی هم همچنین خواهد بود.
موافقان این طرح طوری استدلال می‌کنند که انگار با استانی شدن، یک عده‌ای که قبلا به نامزدهای بسیج‌شده و فاسد رای می‌دادند دیگر نمی‌توانند رای بدهند. درحالیکه واضح است که اینطور نیست و همان آدم‌ها که اتوبوسی و کامیونی بسیج می‌شدند، دوباره به همان شکل به میدان می‌آیند و رای می‌دهند.
این وسط نامزدهای پوپولیست با استفاده از فاکتور ناشناس بودنْ فضای بیشتری پیدا و رای بیشتری کسب می‌کنند. همونطور که در سال ۸۴ احمدینژاد در حاشیه‌ی شهرهای بزرگ رای بسیار بیشتری درمقایسه با شهرهای کوچک و روستاها کسب کرد.

۲- بعضی‌ها استدلال می‌کنند که این شیوه به پررنگ‌تر شدن نقش حزب‌ها در انتخابات کمک می‌کند.
حتی اگر عدالت و قانون در انتخابات برقرار بود، که نیست، و ما هم حزب فراگیر داشتیم، که نداریم، بازهم استانی کردن مجلس اثری منفی روی جامعه می‌گذاره و آن را غیر سیاسی می‌کند. هرچه ارتباط مردم با منتخبانشان واسطه‌ی بیشتری پیدا کند و غیرمستقیم‌تر بشود، انگیزه‌ی آنها برای مشارکت سیاسی کاهش می‌یابد و این البته به نفع نیروهای است که از بی‌تفاوتیِ سیاسی مردم سود می‌برند.
در مورد مشارکت احزاب هم به نظرم این حرف باد هواست و هیچ تضمین قانونی‌ای برای این امر وجود نداره و بیشتر به نظرم استدلالی برای گول زدنِ نخبگان و نخبه‌گرایان است.

۳- اگر ما فکر کنیم فقط با تغییر قانون می‌تونیم فضای کشور را عوض کنیم خطای بزرگی کرده‌ایم. هیچ قانونی بدون برقراری موازنه‌ی قدرت سیاسی اجرایی و عملی نمی‌شود.
توازن قدرت زمانی به نفع نیروی‌های دموکراسی خواه می‌شود که وزن مردم در ساختار سیاسی بیشتر و بیشتر باشد. و این امر هنگامی رخ می‌دهد که جامعه سیاسی باشد.
از نظر من حتی باید شهرهای بزرگی مثل تهران و و مشهد و اصفهان و... را به حوزه‌های انتخاباتی کوچک تقسیم کرد تا مردم نماینده‌گان خودشان را بشناسند و به آنها پاسخگو باشند. در چنین شرایطی است که مردم دموکراسی را لمس می‌کنند و سیاسی باقی می‌مانند.
وگرنه الان، بویژه در کلانشهرها، نماینده‌گان هیچ تعهدی به رای‌دهندگان ندارند و بلافاصله پس از انتخابات شدن تبدیل به نماینده‌ی بلوک‌های قدرت می‌شوند. یعنی دیگر نمایندگان به رای‌دهندگان پاسخگو نیستند. همان اتفاقی که برای مجلس خبرهگان افتاده است.
استانی شدن انتخابات دسترسی و رابطه‌ی شهروندان با نماینده‌گان‌شان را دورتر و ضعیف‌تر می‌کند و نماینده‌هایی که با مردم ارتباط مستقیم نداشته باشند، در نهایت حافظ منافع حاکمیت می‌شوند و نه مردم. یعنی مجلس از این هم بدتر خواهد شد.
هرچه نهاد انتخابات از رای‌دهنده‌گان فاصله بگیره، زمینه‌ی زد و بند و فساد بیشتر از اینی که هست خواهد شد.

نکته‌ی جالب گزارش ایسکانیوز در همین زمینه را بخوانید :
«بخشایش تصریح کرد: من فکر نمی کنم این طرح به نتیجه برسد زیرا این طرح توسط نمایندگانی در حال بررسی و ارائه است که بیشتر از دو دوره در مجلس حضور دارند و سختشان است که از شهرستان ها رأی جمع آوری کنند و دوست ندارند از مجلس خارج شوند، اما نمایندگانی که دوره اولشان است قطعا مردم آن منطقه یک فرصت دوباره ای به آن نماینده می دهند در حالی که این فرصت برای کسانی که بیشتر از دو دور در مجلس حضور دارند کمتر پیش می آید.»

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

, ,

چرا سراج برگشت؟

اولین واکنشی که بسیاری از دوستان (چه دوستان مهاجر و چه عزیزان در وطن) پس از بازگشت ناگهانی سید سراج‌الدین میردامادی به ایران بیان می‌کردند این بود که «چرا؟» چرا سراج برگشت، درحالیکه می‌دانست که زندان سنگینی در انتظارش است؟ 
او که می‌دانست که حاکمیت برای زهر چشم گرفتن از بسیاری از مهاجران سبز که پس از انتخابات خرداد ۱۳۹۲ هوای بازگشت به خانه دارند، او را در شرایط سختی قرار خواهد داد، پس چرا برگشت؟ 
هرگاه که در جمعی قرار می‌گرفتم و یا آشنایی را می‌دیدم، هموار با این گونه پرسشهای آنان روبرو می‌شدم و تعجب می‌کردم که چطور هنوز برخی از دوستان هرچند که چند سالی است که با سراج نشست و برخاست می‌کنند، اما هنوز او را نمی‌شناسند و فلسفه‌ی زندگی او را درک نکرده‌اند!؟ 


اگر می‌خواهیم منطقِ بازگشت سراج را بفهمیم، باید با فلسفه‌ی زندگی او آشنا شویم و اگر می‌خواهیم این را بفهمیم باید با فرهنگ زندگی بچه‌های جبهه و جنگ آشنا شویم. 
پس از چند سال افتخار دوستی و رفت و آمد با سید سراج‌الدین میردامادی، باور دارم که او با همان روحیه‌ای به ایران برگشت که در دهه‌ی ۱۳۶۰ و در سن نوجوانی پا به جبهه گذاشت؛ به همین دلیل هنگامی گفت دارم می‌روم، من ذره‌ای تعجب نکردم؛ بلکه بهش برای این تصمیم شجاعانه تبریک گفتم. 
او نمی‌توانست و نمی‌خواست بیش از این تماشاگر صحنه‌ی سیاست باشد. او مرد میدان بود و اکنون نیز به میدان برگشته است. تا آنجایی که من سراج را می‌شناسم، او بیش از اینکه برای خود جایگاه روشنفکری قایل و به دنبال رهنمود دادن به دیگران باشد، خودش در کنش و عمل همیشه پیشقدم است.  همان اندازه که اهل مدارا است، روی باورهای خود نیز پایدار می‌ماند. از اصلاح باورهای خود نمی‌هراسد، اما هر روز هم تغییر موضع نمی‌دهد. برای اینکه سراج را قانع کنید که اشتباه فکر می‌کند، کار سختی در پیش دارید. اما از لحظه‌ای که احساس کرد نظرش نادرست است، دیگر لجبازی نمی‌کند.
با همین ویژگی‌های فردی، او به این نتیجه رسیده بود که اگر برنگردد، به تماشاگرِ محضِ صحنه‌ی سیاستِ ایران تبدیل خواهد شد. شاید  بسیاری از ما مهاجران با این وضعیت مشکلی نداشته باشیم. اما تماشاگر شدنْ انتخابات سراج نبود و به همین دلیل برگشت. 
او چه در دوران جنگ، چه در دوره‌ی فعالیت‌های دانشجویی‌اش و چه در دوره‌ی پسادوم‌خرداد، در قلب تحول‌های سیاسی بود. او در تمام این سال‌ها در ساختن تاریخ کشورش نقش درجه اول داشت؛ با همه‌ی اینها، و پس از تجربه‌ی ارزشمند ۱۰ سال زندگی در اروپا و جست‌وجوگری در چهارگوشه‌ی زمین، تصمیم گرفت به قلب تاریخ برگردد. همچون زرتشت که از کوه به شهر و همچون محمد که از غار به جامعه بازگشتند. 


برای سراج، فعالیت سیاسی یک حرفه نیست، بلکه کنشی در راستای یک باور است. به همین دلیل در این سالهای اخیر زندگی در فرانسه، برخلاف تصور عمومی، زندگیِ سخت و شرافتمندانه‌ای را پشت سر می‌گذاشت. در این مدت بسیار شنیده‌ام که دوستان در مدح سراج می‌گویند : «او آسایشی را که در فرانسه داشت  رها کرد و به ایران برگشت.» به نظرم این دوستان ناآگاهانه ارزش ۱۰ سال زندگی سخت و شرافتمندانه‌ی دور از وطن سراج  را زیر سوال می‌برند. نمی‌خواهم وارد جزئیات زندگی سختی که بسیاری از مهاجران سیاسی در اینجا تحمل می‌کنند، بشوم. همین اندازه اشاره می‌کنم که سراج از شرایطی سخت در فرانسه، به شرایطی سخت‌تر در ایران پاگذاشت . اینطور نبود که خوشی زیر دلش زده باشد و بخواهد چند سالی ماجراجویی کند. بلکه او درد دیگری دارد که با این سنجه‌ها نمی‌شود اندازه‌گیری کرد. او از بچه‌های جبهه است و روحیه‌ی منفعلانه ندارد.
 او به نقش فعالانه‌اش در تحول تاریخی ایران بازگشت. 
این یادداشت را به مناسبت تولدش نوشتم. دمش گرم. 
یک روز پاییزی پس از ورزش


بهار ۱۳۹۰ سفر به شهر گرونبل در شرق فرانسه

فوتبال

۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

, ,

پسرِ نـوح، پسرِ مـرتضـی، پسرِ معـاویـه


۱- پسرِ نوح

در جامعه‌ی سنتی ایرانی که سلسله‌مراتب پدر و فرزندی بسیار مهم است و میراث‌خواری جایگاه برجسته‌ای دارد؛ پیروی نکردن از پدر گناه نابخشودنی‌ای به حساب می‌آید. بویژه اگر پدر شخصیت برجسته‌ای باشد و پسر بخواهد بر خلاف رویکرد پدر عمل کند. اینجاست که جامعه عرصه را به او تنگ می‌کند و به همین راحتی به او اجازه‌ی تغییر فاز نمی‌دهد.
سعدی می‌گوید: «پسر نوح چو با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد». همانطور که می‌بینیم در اینجا «پسر نوح» به عنوان نماد گمراهی پسر و انحراف از راه پدر تبدیل شده و در طول تاریخ هم این نگاه بین مردم ایران زنده بوده و ادبیات ما آکنده از این مفهوم است. به طوریکه امروز بخشی از محافظه‌کاران علی مطهری را «پسر نوح» می‌نامند. از نظر آنان علی از راه پدرش مرتضی منحرف شده است و دیگر شایسته‌ی احترامی که به واسطه‌ی این رابطه‌ی پدر و فرزندی داشت، نیست.



۲- پسرِ مرتضی

آیا علی مطهری پسر نوح است؟ یعنی از راه پدرش منحرف شده و راه دیگری درپیش گرفته‌است؟
 بنابر اسطوره‌ها، پسر نوح از همکاری با پدرش سر باز زد، با دشمنانش همنشین شد و در نهایت هم سوار کشتی نوح نشد و قربانی طوفان گشت. (البته آرانوفسکی در فیلم‌اش روایتی دیگر عرضه می‌کند.) آیا علی مطهری ساز مخالفت با پدرش را می‌نوازد؟ آیا او با دشمنان علامه مرتضی مطهری همنشین شده است و راه دیگری را انتخاب کرده است؟ 
پاسخ این پرسش‌ها به روشنی «نه» است. علی مطهری نه تنها راهش را از پدرش جدا نکرده، بلکه امروز هزینه‌ی ایستادگی در مسیر آموزه‌های مرتضی مطهری را می‌پردازد. در واقع او امروز در مقام سخن، کمتر حرفی از خودش می‌زند. بلکه بیشتر ارجاع به گفته‌های پدرش می‌دهد و عمل‌اش را با آنها تنظیم می‌کند. عملکردی که در چند سال گذشته هزینه‌های سنگینی برایش به‌همراه داشته و دارد. اگر بخواهیم عملکرد او را با یکی از اسطوره‌های دینی و تاریخی تطبیق کنیم، باید او را با حسین بن علی مقایسه کنیم که در راه پیروی از سیره‌ی پدرش، بالاترین هزینه‌های ممکن را پرداخت.

۳- پسر معاویه

البته پسر معاویه، یزید، از همان آغاز همچون پدرش عملکرد و سیره‌ی خلیفه‌ی چهارم و امام اول شیعیان، امام علی را قبول نداشت. اما نمی‌توانست حسین پسر وی را به پیروی از پدرش محکوم کند. چه بسا اگر این سیاست را پیش می‌گرفت، یعنی می‌گفت «حسین راه پدرش را ادامه می‌دهد، پس من او را سرکوب می‌کنم»، باعث محبوبیت بیشتر امام حسین و بسیج مردمی به نفع او می‌شد. یا دست‌کم در دل همراهان خودش تردید می‌انداخت. پس با انتخاب راهی زیرکانه‌تر، حسین را به عنوان خارجی (خارج شده از دین)، فتنه‌گر و منحرف معرفی کرد. در واقع «پسر محمد» را به  «پسر نوح» تشبیه کرد و نخبه‌گان جامعه را به مخالفت و یا دست‌کم سکوت در برابر او کشانید. 
عملکرد دستگاه تبلیغاتی اقتدارگرایان افراطی در حاکمیت فعلی ایران در برابر حق‌خواهی علی مطهری را می‌توان به عملکرد هوشمندانه‌ی دستگاه یزید تشبیه کرد. عملکردی که آنچنان موفق است که می‌تواند عده‌ای را بسیج کند تا سخنگو و میراث‌دارِ شهید مطهری را مورد ضرب و شتم قرار دهند و با سنگ و چوب و چماق به جان او بی‌افتند. 


***
من این چند خط را تنها برای آن دسته از دوستان مذهبی‌ام نوشتم که اسیر مغالطه‌ی «پسر نوح» شده‌اند و این استدلال در دل آنها تردید انداخته است و آنها را نسبت به ظلمی که به این فرد می‌شود بی‌تفاوت کرده است. هدف من یادآوری این نکته بود که پسر نوح آشکارا رودرروی پدرش قرار گرفت و از او اعلام برائت کرد. اما علی مطهری امروز کاری به جز تکرار حرف‌های پدرش نمی‌کند و نشان داده است که حاضر است هر هزینه‌ای را برای پاسداری از میراث شهید مرتضی مطهری بپردازد. همان کاری که حسین بن علی کرد. اگر حسینی نیستید، و حتی زینبی هم نیستید، لااقل یزیدی نباشید.
چنانچه با من موافقید، درخواست می‌کنم این یادداشت را به دست کسانی برسانید که احتمال می‌دهید درگیر این مسئله باشند. شاید به آنها و به حق کمک شود.

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

, , ,

آن روی سکه‌ی ماجرای یونان؛ بهداشت و سلامت، قربانی بزرگ برنامه‌ی تروئیکا


به تازگی مستندی در شبکه‌ی آرته‌ی فرانسه/آلمان منتشر شده است که جنبه‌های ناگفته‌ای از بحران اقتصادی اروپا و بویژه درباره‌ی یونان را بازگو می‌کند.
سازنده‌ی این مستند یک روزنامه نگار آلمانی است که دنبال کشف جنبه های ناگفته‌ی حقیقت است. او می‌گوید : «در آلمان دولت به ما می‌گوید که آلمانی‌ها هزینه ی ورشکستگی اقتصادی یونان (و چند کشور دیگر از جمله پرتغال، قبرس و اسپانیا) را می‌پردازد. و به همین بهانه از برخی از خدماتی که باید به مردم آلمان عرضه نماید شانه خالی می‌کند. حالا من آمده‌ام ببینم با پول ما در یونان چه کرده‌اند و آیا مردم یونان از پول مردم آلمان بهره برده اند یا نه؟!» البته با این توضیح که همه‌ی کمک‌هایی که به یونان شده‌است تنها از جانب آلمان نبوده، بلکه ترکیبی از کمک‌های کمیسیون اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بین‌المللی پول است که در قالب برنامه‌ای با عنوان «تروییکا» اجرا شده است.
این روزنامه‌نگار در بدو ورود به آتن با بازارهای تعطیل روبرو می‌شود. بخش زیادی از مغازه‌ها و فروشگاه‌های پایتخت یونان تعطیلند. او با پرس و جو از مردم شهر متوجه می‌شود که به دلیل پایین آمدن اسفناک قدرت خرید مردم، هیچ کس نمی‌تواند خرید کند و به همین دلیل همه‌ی مغازه‌ها خالی و تعطیل‌اند. در این مستند با انبوهی از بازارها و مفازه‌های کوچک و بزرگ روبرو می شویم که خالی از جنس و مشتری به امان خدا رها شده‌اند. به گفته‌ی شهروندان و روزنامه‌نگاران یونانی، بسیاری از این مغازه‌ها و فروشگاه‌ها ماه‌ها و سالهاست که تعطیل‌اند.
در کنار مغازه‌های ورشکسته، این مستندساز ما را به بیمارستان‌های خالی و متروکه می‌برد. بیمارستان‌هایی که از قضا برخی از آنها نوساز و بسیار مجهزند. اما عجیب اینکه همزمان با بیمارانی روبرو می‌شویم که در صف درمانگاه‌های عمومی شهر صف کشیده‌اند تا بتوانند معاینه و درمان شوند. مستندساز به سراغ پزشکان هم می‌رود و دلیل این وضعیت را از آنها جویا می شود. یکی از پزشکان به او توضیح می‌دهد که پس از اجرای سیاست ریاضت اقتصادی، دولت نیمی از بیمارستان ها را تعطیل و بیش از ۴۰ درصد پزشکان را اخراج کرده است. قرار بوده که این بیمارستان‌ها به بخش خصوصی واگذار شود که تا کنون این کار به درستی صورت نگرفته است. یکی از بیماران که عضو یک انجمن حمایت از حقوق بیماران بود می‌گوید «امروز بیش از نیمی از مردم یونان از هیچ گونه بیمه‌ی درمانی برخوردار نیستند.»
در این میان، گروه زیادی از پزشکان فرانسوی، آلمانی، نروژی، اتریشی و… به صورت داوطلبانه و رایگان به درمان بیماران یونانی می‌پردازند. یکی از این پزشکان در گفتگو با رادیو فرهنگ فرانسه وضعیت بهداشت در یونان را اسفناک و در حد فاجعه‌ی انسانی می‌داند. او که عضو یکی از همین انجمن‌های پزشکی است و در سال یک ماه به صورت رایگان به یونان رفته و بیماران را معاینه و درمان می کند عقیده دارد که سیاست ریاضت اقتصادی که از اتحادیه ی اروپا به کشورهایی مثل یونان دیکته می‌شود غیرانسانی و وحشیانه است. او شهادت می‌دهد که در بیمارستان‌های یونان، زنان زیادی هستند که پول پرداخت هزینه های درمانی زایمان را ندارند و بیمارستان کودک آنها را به عنوان گروگات بدهی‌شان نگه می‌دارد.
به گفته‌ی این پزشک، اتحادیه ی اروپا به صورت دستوری سامانه‌ی خدمات درمانی و اجتماعی یونان را منحل می‌کند و هیچ سامانه‌ی دیگری را جایگزین آن نمی‌کند. درحالیکه در کشورهای اروپایی مثل فرانسه، سوئد، آلمان و… بیمه درمانی نه یک خدمات بلکه یک حق دانسته می‌شود، اتحادیه ی اروپا به رهبری آلمان و همراهی دیگر کشورها، مردم یونان را از داشتن این حق محروم می‌کند.
عملکرد اتحادیه‌ی اروپا را می توان مجازات دسته جمعی مردم یونان نامید. بسیاری از این سیاست‌ها در تضاد کامل با اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر هستند و اتحادیه‌ی اروپا به صورت آگاهانه و عمدی این سیاست‌ها را اجرا کرده است. درحالیکه دولت‌های وقت یونان مورد حمایت کامل این اتحادیه می‌بوده‌اند، بروکسل (مقر اصلی اتحادیه ی اروپا) سیاست‌هایی را به این دولت ها دیکته می‌کرد که نه تنها تاثیری در بهتر شدن وضعیت اقتصادی این کشور نداشت، بلکه استانداردهای زندگی در این کشور را در حد برخی از کشورهای آفریقایی بحران زده کاهش داد. در واقع اتحادیه‌ی اروپا بدون در نظر گرفتن فسادی که در دولت‌های پیشین این کشور وجود داشت، سیاست هایی را اعمال کرد که قربانی اول آن مردم آن کشور بودند. این درحالیست که خللی در زندگی قشر ثروتمند این کشور بوجود نیامده است.
همه‌ی اینها درحالیست که (بنابر خبری که اینجا در فرنگ‌نامه نشر یافته) یکی از مقام‌های بلندپایه‌ی صندوق بین‌المللی پول اعلام کرد :« ما یوان را غرق کردیم، برای اینکه بانک‌های فرانسوی و یونان را نجات بدهیم. … آن پولها برای نجات بانک های فرانسوی و آلمانی داده شده بود، نه یونان.»
ادامه دارد 
* این مطلب را برای فرنگ‌نامه نوشته‌ام

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

, ,

اگر ۲۵ بهمن نمی‌شد (۱) ـ

امروز پس از گذشت ۴ سال از رخداد ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ باید از خودمان بپرسیم اهمیت این اتفاق، یعنی حضور مردم در خیابان پس از یک سال سکوت و ابهام، چه بود؟

در این مجموعه یادداشت می‌خواهم تأثیر رخداد ۲۵ بهمن را در سه سطح بررسی کنم. 



۱- در سطح مردمی و کنشگران جنبش سبز، 
نباید فراموش کنیم که پس از ماجرای اسب تروای بهمن ۱۳۸۸، بسیاری از هواداران جنبش سبز با ابهام‌های بسیاری در مورد چگونگیِ ادامه‌ی جنبش روبرو شدیم. اینکه آیا دیگر جنبشی وجود دارد یا نه. بویژه پس از لغو راهپیمایی اولین سالگرد انتخابات ۸۸ توسط موسوی و کروبی، به این علت که حاکمیت به صورت علنی و هم به صورت خصوصی تهدید به کشتار مردم کرده بود، این تردیدها بیشتر شد. آهسته آهسته ابتکار عملی که تا آن زمان در دستان جنبش سبز بود ناپدید شده بود. همه می پرسیدیم آیا هنوز «ما»ی سبز وجود دارد یا نه؟ آیا هویت جدیدی که در فضای سیاسی و اجتماعی ایران بوجود آمده و رسمیت یافته بود، از بین رفته و تمام امیدهایی که با آن ایجاد شده بودند، رنگ باخته؟
یک سال با این ابهام ها و بیم ها سپری شد تا اینکه نوبت به ۲۵ خرداد رسید و آنچه که می‌دانم می‌دانید رخ داد. نتیجه‌ی آن رخداد این بود که اعتماد به نفس از دست رفته، با قدرت و ظرفیت بسیار بیشتری بازگشت و خط بطلانی بر ابهام‌های درونی و القاهای بیرونی کشید.
 ۲۵ بهمن مانند پایانِ دوران کوتاه غیبت والدین برای کودک بود. بسیاری از روانشاسان باور دارند که تکرارِ روندِ غیبت و بازگشت والدین نقش تعیین کننده‌ای در تقویت اعتماد به نفس و همچنین اعتماد اجتماعی دارد. در پژوهشی روانشناختی در همین زمینه که آنتونی گیدنز در کتاب «تجدد و تشخص» به آن اشاره می‌کند، رابطه مستقیم این پدیده با توسعه‌ی اعتماد در فرد مورد بررسی قرار می گیرد و تاثیر آن در اعتماد به نفس فردی و اعتماد در عرصه‌ی اجتماعی را نشان می‌دهد. بدین صورت که آن دسته از افراد که در دوران کودکی‌شان چرخه‌ی حضور و عدم حضور والدین را به صورت مداوم تجربه کرده‌اند، در جوانی و بزرگسالی به افرادی با اعتماد به نفس بیشتر تبدیل می شوند. همچنین اعتماد اجتماعی آنها نیز تقویت می‌گردد. زیرا آن‌ها با مشاهده‌ی مداومِ حضور و غیب والدین، بدین نکته پی می‌برند که اجسام و پدیده‌ها حتی اگر خارج از محدوده‌ی دید ما باشند و ما آنها را نبینیم، اما بازهم وجود دارند. پس از اگر پدر و مادر من غایب هستند، می دانم که آنها نابود نشده‌اند و به زودی بازخواهند گشت. و یا اینکه اگر اسباب بازی‌ام را از من بگیرند، مضطرب نمی شوم، چون می‌دانم که چند ساعت بعد یا شاید فردا یا پسفردا دوباره آن را خواهم دید. چنین افرادی همانطور که اشاره کردم، در بزرگسالی آدم های با اعتماد به نفس می‌شوند و در موقعیت‌های اجتماعی هم موفق‌تر از آب در می آیند.

اگر ۲۵ بهمن رخ نمی داد، و یا اینکه در همان دوره‌ی زمانی اتفاقی مشابه به وقوع نمی‌پیوست، سبزها به این باور قطعی می‌رسیدند که همه چیز پایان یافته و دیگر از «ما»یی که قرار است جنبشی برای تغییر باشد خبری نیست. اما حضور قدرتمند و غیرمنتظره‌ی مردم در کنار هم، همان نقشی را بازی کرد که بازگشت پدر و مادر در پایان یک روز غیبت برای کودک دارد. ما فهمیدیم که اگر حتی مدت‌ها از صحنه‌ی عمومی غایب باشیم، اما نابود نشده‌ایم، بلکه به زودی به صحنه برخواهیم گشت. ما مطمئن شدیم که این «ما» وجود و حضور واقعی دارد، هرچند که شاید مدت‌ها نتوانیم آن را ببینیم و لمس کنیم. ما فهمیدیم که هر از چندگاهی می‌توانیم با نشانه‌هایی هرچند کوچک، حضور آن «ما»ی بزرگ را دریابیم. با راهپیمایی سکوت، با کمک به زلزله‌زده‌گان، با اهدای خون، با آب بازی، با بردن اسکار، و با حضور اعتراضی در فلان انتخابات و فلان موسم سیاسی. 

به همین جهت، فداکاری و موقعیت شناسی بی‌نظیر میرحسین موسوی و مهدی کروبی نقشی بس مهم در زنده نگه داشتن این سرمایه‌ی بزرگ اجتماعی و ملی دارد؛ همچنین فداکاری آن افرادی که دانسته و آگاهانه دست به خطر زدند. هرگز آخرین نوشته‌ی محمد مختاری در فیسبوک‌اش را فراموش نمی‌کنیم. یادداشت و وصیتی که نه یک واکنش هیجانی، بلکه نشان دهنده‌ی استقبالِ آگاهانه و فداکارانه از خطر بود. (همینطور بسیاری دیگر از دوستانمان.) هرگز نوشته‌ی فیسبوکی آن دختر آشنا را در شب ۲۵ بهمن فراموش نمی‌کنم : «من پارچه‌ی سبزم را به دست محکم می‌کنم، و او اسلحه‌اش را آماده می‌کند. دیدار به فردا.» آنها می‌دانستند و می‌دانند که برای زنده نگه‌داشتنِ امید به تغییر و پیشرفت، باید شجاع بود کرد. باید فداکاری کرد تا راه سبز امید و اصلاح زنده بماند. 

۲۵ بهمن ناجی امیدهای بخش زیادی مردم برای تغییر در چهارچوب حرکتی مستقل و متکی بر اراده‌ی مردم بود. اتفاقی که چشم‌انداز ایجاد تغییرات سیاسی با تکیه بر اراده‌ی مردم را همچنان زنده نگه داشت. اگر ما امروز از جنبش سبز و حتی اصلاحات حرف می زنیم، باید بدانیم که بدون ۲۵ نمی‌توانستیم حتی به چنین راهبردهایی فکر کنیم. بدون ۲۵ بهمن همه چیز تمام می‌شد. دیگر نیروی اجتماعی و مردمی‌ای برای اعمال تغییر و اصلاح وجود نمی‌داشت. دیگر امیدی به چنین راهی نبود و نمادهای اصلی این راه، از جمله موسوی و کروبی و خاتمی و... ، هرچند که در تاریخ ایران به عنوان سیاستمدارانی خوشنام باقی می‌ماندند، اما اعتبار سیاسی خود را از دست می‌دادند؛ و در نتیجه، اگر ۲۵ بهمن رخ نمی‌داد، امروز بیش از هر زمانی امیدها به نیروهایی وابسته و غیردموکراتیک دوخته می‌شد. 

۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

, , ,

رابطه‌ی تاریخ، آیت‌الله خمینی، و انقلاب

۱-
 تولستوی عقیده دارد بزرگانِ تاریخ در واقع زایده‌هایی بر آن (یعنی بر تاریخ) هستند. جریان اصلی تاریخ را بدون آنها بهتر می‌شود فهمید. اگر فکر کنیم این رهبران بوده‌اند که تاریخ را به اینجا رسانده‌اند راه به خطا رفته‌ایم. در واقع این تاریخ بوده که رهبران را در آنجایی که ما آنها را دیده‌ایم قرار داده است. تولستوی در فراز پایانی «جنگ و صلح» می‌گوید: «افراد هرقدر مستقیم‌تر در عملیات شرکت داشته باشند کمتر می‌توانند فرمان بدهند و شمارشان بیشتر است و هرقدر کمتر و از فاصله‌ای دورتر و باواسطه‌ی مهره‌های بیشتری در عملیات شرکت داشته باشند، بیشتر قدرت فرمان دارند و عده شان کمتر است. ... فرماندهان به اعتبار همان مقام فرماندهی‌شان کمترین سهم را در وقوع واقعه بر عده دارند و کارشان منحصرا در راستای فرماندهی متمرکز است.»

 تمام حرف نویسنده‌ی بزرگ روس این است که تاریخ به دست تک-شخصیت‌ها ساخته نمی‌شود. بلکه تاریخ مجموعه‌ای از عامل‌های پیچیده است که جزییات آن قابل فهم نیستند. ما تنها همینقدر می‌دانیم که اراده ی تک تک افراد جامعه جایی از تاریخ باهم تلاقی پیدا می کند و رخدادها اینگونه رقم می خورند. او شخصیت ها و رهبران بزرگ تاریخ را مجریان بی اختیار این اراده می‌داند. آنها تا هنگامی که در سر راه این اراده‌ی تاریخی قرار گرفته باشند، می‌توانند نقش خود را خوب بازی کنند. اما به محض اینکه این لحظه و زمان به پایان برسد، تاریخِ مصرف این و آن شخصت نیز به پایان می‌رسد و شخصیت و رهبر بزرگ با همه‌ی افتخارهایش به تاریخ می‌پیوندد. 
تولستوی، ناپلئون را بهترین نمونه برای این نظریه‌اش می‌یابد. او می‌کوشد تا نشان بدهد که قهرمان فرانسوی (که حتی فرانسوی هم نبود) چطور بر سر جریان تاریخ قرار گرفت و از هیچ به همه چیز رسید و سرانجام به هیچ بازگشت. تولستوی در برابر ناپلئون، کوتوزف را قرار می دهد. فرمانده‌ای که لشکر روسیه را در برابر غربی‌ها فرماندهی می کرد و از نظر تولستوی، آن ژنرال کهنه کار روس منطق تاریخ را دریافته بود و به نقش خود در آن لحظه‌ی حساس تاریخ آگاه بود و به سبب همین آگاهی توانست نقش خود را به خوبی به پایان برساند.


۲-
من تا حدود زیادی این نگاه تولستوی را قبول دارم. بااینحال خواندن تاریخ به ما درس‌های دیگری نیز می‌دهد. از جمله اینکه باورمند بودن به یک ایده، و حرکت در راستای آن و حتی حرکت به سوی آن، از بخت و شانس بسیار بیشتری برای قرار گرفتن در مسیر بخت تاریخ برخوردار است. حرکت آیت‌الله سید روح‌الله خمینی شاید از بهترین نمونه‌های این واقعیت باشد. همانطور که در یادداشت دیگری اشاره کردم، حرکت وی درسهای بسیاری می‌تواند برای جامعه‌ی ایران داشته باشد که متاسفانه به دلیل ها و انگیزه های گوناگون، کمتر نگاه پژوهشیِ بی‌غرضی روی آن انجام گرفته است.

از یک جایی، دقیقا از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، آیت الله خمینی در جایگاه رهبر نخستین حرکت بزرگ، توده‌ای و فراگیرِ براندازانه علیه رژیم شاهنشاهی قرار می‌گیرد. به رغم اینکه تا آن زمان او خودش هرگز چنین ایده‌ای را دنبال نمی‌کرد، اما حرکتی که او و دیگر جریان های مبارز آغاز کرده بودند (بعلاوه‌ی بسیاری از رخدادهای دیگر از جمله استبداد سنگین شاه و سرکوب و تحقیر همه‌ی قشرهای جامعه) به جایی رسید که دیگر از براندازی و سرنگونی محمدرضا پهلوی گریزی نبود. از خرداد ۱۳۴۲ به بعد تاریخ ایران وارد مرحله‌ای متفاوت شد. برخی از نیروها ایت تقییر فاز را درک کردند وبرخی دیگر متوجه آن نشدند. در مرحله‌ی جدید، مردم عادی که اکثرشان دیندار بودند وارد چرخه‌ی مبارزه برای سرنگونی شاه شدند. چرخه و حلقه‌ای که تا پیش از آن در انحصار بخشی از نخبه گان تحصیل‌کرده بود. سید روح‌الله خمینی در مرکز این چرخه قرار گرفت و در فضای جدید، جای خالی محمد مصدق را پر کرد.


۳-
 بسیاری از جریان‌های سیاسی علاقه دارند بگویند که آیت‌الله خمینی تا سال ۵۶ نقش چندانی در مبارزه نداشت و پس از آن تاریخ بود که وارد قطار انقلاب شد. ( دستگاه تبلیغاتی جریان حاکم هم با سانسور هوشمنوانه‌ی این برهه از زندگی سیاسی آیت‌الله خمینی به این ماجرا کمک می‌کند.) تعبیر بالا از یک لحاظ درست است و از یک لحاظ نادرست. درستی آن به همان نگاهی که از تولستوی نقل کردم بر می‌گردد. یعنی نه تنها آیت‌الله خمینی، بلکه هیچ کس و جریان دیگری را هم نمی‌توان به عنوان رهبر و سازنده‌ی آن انقلاب بزرگ معرفی کرد. چرخ های تاریخ خیلی پیشتر از آن و به دلیل‌های فراوان و چندگانه به سوی این تغییر بزرگ به حرکت درآمده بودند.
اما تعبیر مخالفان نقش آیت الله‌خمینی از یک لحاظ دیگر نادرست و نامعتبر است. واقعیت‌های پرشمار تاریخی‌ای وجود دارند که به ما نشان می‌دهند که آیت‌الله خمینی و همراهانش از مدت ها پیش در حال آماده‌سازی خود برای به‌واقعیت درآوردنِ رویای خود بودند. همان خواست و اراده‌ای که در سال ۱۳۵۷ به واقعیت می‌پیوندد.


نمونه ی شماره‌ی یک :
با نگاه به موضع‌های سازمان مجاهدین خلق، به عنوان یکی از نخستین نیروهای سازماندهی‌شده برای براندازی، می‌بینیم که آنها خرداد ۱۳۴۲ را نقطه‌ی عطف برای تغییر گفتمان مبارزه می‌دانند. نکته‌ای که دیگر نیروهای مبارز هم بر سر آن توافق داشتند. بااینحال موسسان سازمان مجاهدین خلق به این حد اکتفا نمی‌کنند و آیت‌الله خمینی را به عنوان رهبر مبارزه برمی‌شمارند. چه در سندهای نوشتاری و چه در دفاعیه های دادگاهی آنها به وفور به این نکته بر می خوریم. از جمله در نشریه‌ی مجاهد در شهریور ۱۳۵۱ می‌خوانیم : « آیت‌الله خمینی، که از سال ۴۲ در تبعید به سر می‌برد، اکنون مهمترین مخالف رژیم است.»


نمونه ی شماره دو:
انجمن های اسلامی دانشجویان اروپا و آمریکا، از نیروهای فعال سیاسی به شمار می‌آمدند. بسیاری سران این جریان بعدها به سران انقلاب (و بعدها مخالف و معارض نظام حاکم پس از انقلاب) تبدیل شدند. آنها از ابتدای تشکیل، یعنی سال‌های آغازین دهه‌ی ۱۳۴۰ رونوشت نخستین بیانیه‌های خود را به دو رهبر بزرگ مبارزان و معارضان می‌فرستادند: محمد مصدق و روح الله خمینی. به نظر کنفدراسیون دانشجویان هم پیش از انشعاب چنین عملی را انجام داده یا دست‌کم نامه‌نگاری‌هایی انجام داده است. اما نسبت به صحت آن اطمینان قطعی ندارم.


نمونه ی شماره ی سه:
آیت‌الله خمینی از همان آخرهای دهه‌ی ۱۳۴۰ تصمیم به براندازی نظام شاهنشاهی گرفته بود و این تصمیم را در سالهای ۴۷ و ۴۸ با نزدیکان خود درمیان می‌گذارد. او در دیدار با نزدیکان خود، کسانیکه ۱۰ سال بعد سران جمهوری اسلامی ایران می شوند، می گوید:
«شما این افسردگی را از خود دور کنید و برنامه و روش تبلیغات خودتان را تکمیل نمائید، ... و تصمیم به تشکیل حکومت اسلامی بگیرید و در این راه پیشقدم شوید و دست به‌دست هم و مردم مبارز و آزادیخواه بدهید، حکومت اسلام قطعا برقرار خواهد شد. به خودتان اعتماد داشته باشید. شما که این قدرت  جرات و تدبیر را دارید که برای آزادی و استقلال ملت مبارزه می کنید، شما که توانسته‌اید مردم را بیدار کنید و به مبارزه وادار کنید، و دستگاه استعمار و استبداد را به لرزه درآورید، روز به روز بیشتر تجربه می‌آموزید و تدبیر و لیاقت شما در کارهای اجتماعی بیشتر می‌شود.»[۱] ـ


۴-
تولستوی می‌گوید: «برای اینکه فرمانی به یقین اجرا شود، لازم است که فرمانده فرمانی بدهد که اجرا شدنی باشد ... در برابر هر فرمان اجراشده‌ای، همیشه فرمان‌های اجراناشده ی بسیاری وجود دارند.»[۲] ـ
هردوی این جمله ها حقیقتی واحد را شکل می‌دهند. به نظر می‌رسد امام خمینی توانست بارها و بارها «آن فرمانی که اجراشدنی باشد» را بدهد و خود را به عنوان رهبری که مردم خودشان را در آینه‌ی او می بینند، تثبیت کند. بااینحال او و بسیاری دیگر از سیاست ورزان ده‌ها و صدها برنامه و راهبرد دیگر نیز داشته‌اند که هیچکدامشان عملی نشدند و امروز کسی آن ها را به یاد ندارد.



پانوشت‌ها : 
* شاید برای بسیاری از کنشگران دوران انقلاب، این واقعیت‌ها بدیهی باشد. اما ممکن است تحلیلی متفاوت از آنچه در این یادداشت آوردم داشته باشند. اما مخاطب اصلی من هم‌نسلان خودم هستند که به همان دلیل‌هایی که در بند سوم این یادداشت به صورتی خلاصه و در یادداشتی دیگر به صورت جزئی‌تر نوشتم، کمتر با این واقعیت‌ها آشنا هستند و تصویری واژگون از جریان تاریخ مملکت‌مان دارند.


۱- ایران بین دو انقلاب، یروآند آبراهامیان / ص ۵۸۸
۲- جنگ و صلح / ترجمه‌ی سروش حبیبی / جلد چهارم / ص ۱۶۶۷

۱۳۹۳ بهمن ۱۷, جمعه

حزب بی‌هوادار - مسجدِ بی‌نمازگزار / یا وقتی آقای «همواره-حاضر» مخاطب دائمی می‌شود

* این متن ویراسته‌ی گفتگویی‌ست که امروز با جمعی از دوستان داشتم.
 
گاهی در جمعی قرار می‌گیریم که بعضی از فعالان سیاسی درحال بیان موضع‌های خود هستند. این جمع می‌تواند در یک اتاق یا در یک گروه اینترنتی باشد. با تعجب بعضی وقت‌ها حس می‌کنیم که گوینده هرچند که دارد در آن جمع صحبت می‌کند، اما حاضران در آن جمع را مورد خطاب قرار نمی‌دهد. مخاطب او کس دیگری‌ست و روی سخن‌اش در عمل با ما حاضران نیست.  

  • حضورِ یک موجودِ غایب
از رخدادهای پس از کودتای ۲۸ مرداد تا همین امروز این وضعیت در میان سیاست‌ورزان ما کم و بیش دیده می‌شود. اما من می‌خواهم به دوران پس از خرداد ۸۸ صحبت کنم. در این دوران بسیار پیش آمده که من با دوستی همنشین بشوم که هرچند دارد با من گفت‌وگو می‌کند، اما روی سخن‌اش با «آقای نظام» است. جالبتر این است که این مسئله به چپ و راست یا محافظه‌کار و رادیکال خلاصه نمی‌شود. در میان همه‌ی نیروهای سیاسی دوستی پیدا می‌شود که که گفتار و گفتمانی اینچنین دارد. در واقع «او در میان جمع و ذهن و دلش جای دیگری‌ست». او دارد مواضعش را با «نظام» مشخص می‌کند، حتی وقتی که در ظاهر در حال گفت‌وگو با ما است. در این ادبیات، «نظام» به شکل یک نیروی عظیم و همواره-حاضر درآمده که آدم باید مدام با آن روبرو شود. یک چیزی مثل «بیگ برادر» که غربی‌ها می‌گویند، نیرویی که همواره در حال پاییدن و نظاره کردن ماست. یک «غایبِ همیشه‌حاضر».از آن بدتر، وقتی‌ست که این نیروی همواره-حاضر در ذهن ما نفوذ می‌کند و حضور دائمی دارد. 
چند روز پیش بود که در جعی از دوستان به گفت‌وگو نشستیم و خب بحث به سیاست هم کشیده شد. دیدم بسیاری از بزرگان فقط و فقط درباره‌ی آن موجود عظیمِ همیشه حاضر حرف می‌زنند. نه فقط درباره‌ی آن، بلکه گویی دارند با او گفت‌وگو می‌کنند. انگار ما حاضران غایبیم و اویِ غایبِ تنها حاضر این جمع است.
  
او، یعنی دوستِ فعال سیاسی و مبارز ما، خودآگاه یا ناخودآگاه تمام پیش‌فرض‌های چیزی که به آن «نظام» می‌گوید را پذیرفته و تمام تحلیل‌اش روی همین نکته متمرکز است. در ذهن او، میدان بازی را نظام از پیش مشخص و نیروها را به برانداز/نابرانداز تقسیم کرده است. ما هم باید در همین تقسیم‌بندی بازی کنیم و شکل دیگری از مرزبندی در ذهن او نمی‌گنجد. یا اگر هم می‌گنجد، مهم نیست. نظام بزرگتر از آن است که بخواهیم با قواعد و اصول خودمان عمل کنیم و تن به چیدمان او ندهیم. متغیر مستقل «نظام» است. باید هوای راس نظام را داشت و از بدنه‌ی تندروی نظام حذر کرد و به بخش عاقل آن نزدیک شد و... . 


  • حرفِ امروز ما چیست؟
 
البته همه‌ی اینها در جای خود بد نیستند. اما وقتی پایه‌ی یک راهبرد قرار می‌گیرند «خطرناک» می‌شوند.  
امروز اما این روایت در قالب «چانه‌زنی» یا گفت‌وگو با حاکمیت راهبرهایی بر همین مبنا عرضه می‌کند. بگذریم از اینکه آیا «برادر بزرگه» یا همان «آقای نظام» اصلن اهل گفت‌وگو هست، یا اگر هم است، با فلانی و پای گفت‌وگو می‌نشیند یا نه! ما در اوایل دهه‌ی ۸۰ شاکی بودیم که چرا به ما می‌گویند اصلاح‌طلب حکومتی. نیرویی که هم سطح تحلیل و هم محور راهبردی‌اش هردو در «نظام» خلاصه می‌شوند، حکومتی‌ست دیگر. البته حکومتی بودن در ذات خود بد نیست. اما حاکمیتی که عیله مردم و منافع همه‌ی ایرانیان باشد، و این را به تجربه ثابت کرده باشد، به معنای کامل کلمه «بد» است. حاکمیت فعلی هم خودش از این واقعیت به خوبی خبر دارد و بلافاصله مرزبندی برانداز/برنیانداز را جلوی پای ما می‌گذارد. درحالیکه حرف ما چیز دیگری‌ست. ما می‌خواهیم عدالت در کشور برقرار باشد. می‌خواهیم آزادی‌های قانونی وجود داشته باشد و قانون عادلانه بر همه حاکم باشد. می‌خواهیم مردم حق تعیین سرنوشت داشته باشند. می‌خواهیم همان حرف‌ها و وعده‌های امام در فرانسه و بهشت زهرا عملی شود. همین. مرزبندی ما را این اصول تشکیل می‌دهند.
  • تجربه‌ی انتخابات ۸۴

اگر دقت کنید می‌بینید که خاتمی هم همین‌ حرف‌ها زد که به دل مردم نشست. میرحسین هم همین‌ها را گفت و مورد استقبال بخش زیادی از مردم، چه پیش و چه پس از انتخابات ۸۸،قرار گرفت. مطهری هم امروز همین حرف‌ها را می‌زند. حتی احمدینژاد هم سال ۸۴ با همین ژست جلو آمد. 
  
در یک انتخابات پرشور و آزاد و عادلانه ، مردمِ رای‌دهنده تکلیف برنده را روشن می‌کنند. و وقتی ما طرفِ سخن‌مان مردم نباشند، آنها بیکار نیستند که به ما، یعنی نیروی سیاسی‌ای که با آنها حرف نمی‌زند و به آنها فکر نمی‌کند، رای بدهند! نمونه‌ی اعلای این تجربه را می‌توانیم در تجربه‌ی انتخابات ۸۴ ببینیم. البته الان پس از ۹ سال همه می‌دانند که ما یک جای کار خطا کردیم. اما خطای‌مان چه بود؟ چه کردیم که اکثریت مردم اصلن پای صندوق نیامدند و آنهایی هم که آمدند، در دور دوم، به نامزدی که ما از وی حمایت می‌کردیم رای ندادند؟
 
خطا این بود که از یک زمان به بعد، مردم در گفتار و گفتمان ما غایب بودند. حالا دوستانی امروز پرچمی را می‌خواهند بالا ببرند و گفتمانی را جا بیاندازند که همان ویژگی‌های شکست‌خورده را دارد. برای همین می‌گویم خطرناک است، اما برای خود این دوستان.

  • مسجدهای خالی، حزب‌های بی‌مخاطب 

 
نگاه خوشبینانه‌ی من  این است که این گفتمان به جایی می‌رسد که دفتر و دستک فراوان خواهد داشت و حتی بیشتر از این‌ها از رادیو و تلویزیون و نشریه بهره خواهد برد، اما مخاطبی نخواهد داشت. یک چیزی در مایه‌های مسجدهای امروزی که خیلی شیک و پیک‌اند، اما مشتری ندارند. چون این مسجدها دیگر از کارکرد مسجد خارج شده‌اند. مسجدی که قرار بود سرپنهاه مومنان باشد، امروز به پایگاه حاکمان تبدیل شده. پس عجیب نیست که خالی بماند. برخی از حزب‌ها هم همین هستند. حزبی که قرار بود صدای مردم باشد، به کارگزاران حاکمیت تبدیل می‌شود و سخنرانی‌اش با سالن خالی برگزار می‌شود. 
 
چرا مردم باید به صدایی گوش بدهند که با آنها سخن نمی‌گوید !؟

۱۳۹۳ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

, ,

رهبر بزرگ تاریخ (۱) ـ از چشم روزنامه‌نگار خارجی

دو دسته از آدم‌ها بیشترین نقش را در گسترش تصویری پوچ و بی‌محتوا از جنبه‌های مختلف شخصیت امام خمینی داشته‌اند : میراث‌خواران نادان و زخم‌خورده‌گان کینه‌ورز.
نادانی دسته‌اول (که امروز بر اریکه‌ی نظامِ به جا مانده از او تکیه زده‌اند و اجازه‌ی نقد و بحث درباره‌ی روح‌الله خمینی - و خیلی مقوله‌های دیگر- را از مردم گرفته‌اند)؛ و کینه‌ورزی دسته‌ی دوم (که آنها هم در میان منتقدانِ وی دست بالا را دارند و از رسانه‌ها و بلندگوهای پرشماری برخوردارند) هر دو دست به دست هم داده‌اند تا کمتر حرف درست و حسابی‌ای درباره‌ی رهبر بزرگترین رخداد تاریخ معاصر ایران خوانده و دیده و شنیده شود. کمتر پژوهش و کنکاشی درباره‌ی شیوه‌ی رهبری وی انجام شده است و بحث‌ها در حلقه‌ی تنگ دیدگاه‌های نظری وی و جدل‌های ملالغطی محدود مانده است. پس از ۵۱ سال از آغاز نهضت ۱۵ خرداد به رهبری آیت‌الله خمینی، متاسفانه اندیشمندان دوران ۱۵ ساله‌ی مبارزه تا پیروزی وی را جدی نمی‌گیرند و به کنکاش عالمانه‌ی آن دوران نمی‌پردازند. همانطور که ساواک هم این دوران را جدی نگرفت. لاجرم هر دو جریان محکوم به شکست و تحقیر تاریخ‌اند.



برای مقدمه، می‌خواهم توجه شما را به توصیف «ریشارد کاپوشینسکی»* روزنامه‌نگار، شاعر و عکاس بزرگ لهستانی جلب کنم :

«شهر درگیر خودش است، نیازی به خارجی‌ها ندارد، نیازی به بقیه‌ی دنیا ندارد. ... 
... چایی داغ‌مان را، درحالیکه به آن طرفِ دیگرِ سرسرای هتل خیره شده‌ایم، می‌نوشیم؛ جاییکه یک تلویزیون زیر پنجره‌ای تکیه زده است. 
روی صفحه‌ی تلویزیون، تصویر خمینی نمایان می‌شود. نشسته بر صندلی‌ دسته‌دار چوبی و ساده، محصور روی سکویی در میانه‌ی یک میدان، آیت‌الله سخنرانی‌اش را انجام می‌دهد. ماجرا در محله‌ای فقیرنشین (از روی کیفیت ساختمان‌ها می‌شود فهمید) در شهر قم رخ می‌دهد.
... در همین قم است که خمینی کشور را رهبری می‌کند. او قم راهیچ‌گاه ترک نمی‌کند، هیچ‌وقت به پایتخت نمی‌رود، هیچ‌کجا نمی‌رود، هیچ‌جا را بازدید نمی‌کند، هیچ‌کس را ملاقات نمی‌کند. پیش از این، او با همسر و پنج فرزندش در خانه‌ی کوچکی در انتهای گذری تنگ زندگی می‌کرده؛ کوچه‌ای خاکی، پرگرد و خاک و خفه، که جوی فاضلابی از آن می‌گذرد. اکنون اما او به مرکز شهر نزدیک‌تر شده و در منزل دخترش، با بالکنی رو به خیابان، اقامت دارد. از بالکن، خمینی برای جمعیتی که گرد هم آمده‌اند سلام می‌فرستد. 
خمینی همچون یک زاهد زندگی می‌کند. غذایش برنج، ماست و سبزی است؛ در اتاقی با دیوارهایی برهنه زندگی می‌کند؛ بدون مبلمان، تنها با یک تخت و پُشته‌ای از کتاب‌ها روی زمین. در همین اتاق است که خمینی میهمان‌ناش را می‌پذیرد (از جمله فرستاده‌گان رسمی خارجی)، نشسته بر پتویی پهن شده روی کف اتاق، کمرش را به دیوار تکیه داده است. ...
دوربین از روی میدانی مملو از سرهای چسبیده به هم، می‌لغزد؛ چهره‌های مفتون و جدی را نوازش می‌کند. ... همچون همیشه، خمینی با تن‌پوشی بلند برتن و دستاری سیاه بر سر است. با چهره‌ای بی‌رنگ و بی‌حرکت، ریشی سفید. هنگامی که حرف می‌زند، دستانش را روی دسته‌های مبل می‌گذارد؛ زبان بدن را بکار نمی‌گیرد. نه سر و نه تن‌اش را نمی‌جنابند. راست همچون یک «ا» نشسته است. گاهی پیشانی بلندش را چین می‌اندازد و ابروانش را بالا می‌برد. وگرنه هیچ عضله‌ای روی چهر‌ی مصمم‌اش نمی‌جنبد. با ویژگی‌های سختِ انسانی بس سرسخت، با اراده‌ای آهنین، کسی که هرگونه پس‌روی‌ای، شاید حتی هر تردیدی، با او غربیه است . روی این چهره، که گویی برای همیشه منجمد شده است، دگرگون‌ناپذیر، غیرحساس به احساسات و روحیات، [روی چهره‌ای] که چیزی به جز گرایش و تمرکز بر درون را نمایان نمی‌کند، تنها چشم‌ها به طور دائم در حرکت‌اند. نگاه سرزنده و تیزبین‌اش روی اقیانوس سرهای مجعد می‌لغزد، ژرفای آن [نگاه] میدان را ورانداز می‌کند، فراخنای آن را با دنبالاندن شامه‌ی جستجوگرِ پُروَسواسش، می‌سنجد؛ گویی به دنبال شخص خاصی می‌گردد.»

ادامه دارد...


پانوشت :
*ریشارد کاپوشینسکی از روزنامه‌نگاران صاحب سبک دنیا به شما می‌رود. او ۲۵ سال از عمر حرفه‌ای‌اش را در چهارگوشه‌ی دنیا در میان جنگ‌ها، کودتاها و انقلاب‌ها سپری کرد و بهترین گزارش‌ها و نوشته‌ها درباره‌ی این رخدادها از خود بر جای گذاشت. نگاه شاعرانه‌ی او به تاریخ و رخدادها سرمشق بسیاری از نویسندگان، روزنامه‌نگاران و حتی تاریخ‌پژوهان شده است.
او درست پس از انقلاب به ایران می‌آید و یکی از شاهکارهایش به نام «شاهنشاه» را درحالیکه چندین روز امکان خروج از هتل را نداشته، می‌نویسد. من ابتدا متن فرانسوی این کتاب را خواندم. اما بعد متوجه شدم که این کتاب به فارسی برگردانده شده که البته  چون آن ترجمه را نپسنیدم، خودم این بخش را دوباره از روی نسخه‌ی فرانسوی به فارسی برگرداندم. به نظر می‌رسد نسخه‌ی چاپ شده در ایران از روی نسخه‌ی انگلیسی ترجمه شده که دو اشکال عمده دارد. اول اینکه ترجمه‌ی انگلیسی زیر نظر مستقیم خود کاپوشینسکی انجام نشده و زبان آن به زبان شاعرانه‌ی نویسنده نزدیک نیست. (من خودم این نسخه را نخوانده‌ام و فقط از چند نقد و نقل قول شنیده‌ام.) درحالیکه مترجم فرانسوی با رابطه‌ی تنگاتنگ با نویسنده‌ی لهستانی، این کتاب را از زبان اصلی نویسنده (لهستانی) به فرانسوی برگردانده است. دوم (و از نظر من مهمتر) اینکه نسخه‌ی انگلیسی یک نسخه‌ی سانسور شده است. زیرا -بنابر توضیحات مترجم فرانسوی، ورونیک پاته- ناشر آمریکایی بخش‌هایی از کتاب که در انتقاد از سیاست‌های آمریکا در ایران بوده را حذف و سانسور کرده است که مجموع این حذفیات به حدود ۳۰ صفحه می‌رسد.

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

, , ,

آیا کشتار در «شارلی اِبدو» تاثیر منفی بر اسلام‌گرایی و معنویت‌گرایی می‌گذارد؟

* این یادداشت پیشتر در سایت فرنگ‌نامه نشرانده شده است.

در مورد گرایش جوان غربی به معنویت، اسلام یا دین‌های دیگر باید به چند نکته‌ی مهم توجه داشت.
بر کسی پوشیده نیست که گرایش به دین و انواع معنویت در اروپا و دیگر جامعه‌های غربی در حال افزایش است. البته باید توجه داشت که این واقعیت بدین معنا نیست که جامعه‌ی اروپایی دارد جامعه‌ای مذهبی می‌شود. بلکه اتفاقی که در حال رخ دادن است این است که درصد گرایش جوانان به دین یا انواع معنویت در مقایسه با گذشته، بویژه پس از دهه‌ی ۱۹۶۰ تا پایان قرن بیستم میلادی، افزایش پیدا کرده است. اما این افزایش الزاما به مذهبی شدن جامعه (بویژه در فرانسه) نمی‌انجامد.

کدام جوان‌ها به مذهب یا معنویت گرایش پیدا می‌کنند؟
این جوان‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی اول از خانواده‌های مسلمان‌زاده‌ای هستند که البته والدین‌شان یا مسلمانانی سنتی اما نه خشکه مقدس، و یا از خانواده‌های مسلمان‌زاده‌ای که دیگر خود را مسلمان نمی‌دانند. اکثر اینها فرانسوی‌های مهاجر و مهاجرزاده‌ای هستند که خودشان گرایش‌های رقیق مذهبی دارند، و به جز موارد سنتی و هویتی از جمله ماه رمضان یا مصرف گوشت حلال، آنچنان پایبند به شرع نیستند. اما امروز فرزندان همین خانواده‌ها به گرایش‌های سلفی و به قول ما خشکه مقدسی روی آورده‌اند. برای نمونه، امروزه ۹۰ درصد جوان‌های مسلمان فرانسوی غذا و نوشیدنی حلال نمی‌خورند و اعمال ماه رمضان را انجام می‌دهند. درحالیکه در در میان نسل قبلی این رقم حدود ۶۰ درصد است. نسل جدید بیشتر به مسئله‌ی حجاب جدیت نشان می‌دهد و پایبندی بیشتری به دستورهای شرعی دارد.* اما نمی‌توان همه‌ی اینها را از جمله‌ی مسلمانان تندرو دسته‌بندی کرد.
دسته‌ی دوم جوانانی‌اند که به دنبال معنویت در زندگی‌‌شان می‌گردند. گرایش به فلان و بهمان دین در نظر آنان اولویت ندارد. بسیاری از آنها حتی جذب معنویت سکولار می‌شوند. (با این توجه که همانطور که در بالاتر عرض کردم نسبت آنها به نسبت جمعیت جامعه زیاد نیست، اما رو به افزایش است.)
در مورد دسته‌ی نخست، همانطور که در آمار هم اشاره کردم، موج فزاینده‌ای به سوی هویت اسلامی و انجام شرعیات دیده می‌شود. بسیاری از این جوانان تحت تاثیر اسلام سلفی و بنیادگرایی دینی و یا قرائت‌های نزدیک به این دیدگاه قرار دارند و با توجه به بی‌عدالتی ساختاری در غرب، بسیاری از آنان حتی عملکرد خشونت آمیز و ساختار شکن مسلمان‌های تندرو (از جمله حمله به دفتر هفته‌نامه‌ی «شارلی اِبدو») را تحسین می‌کنند.

دسته‌ی دوم اما هیچوقت تحت تاثیر اسلام قشری و سلفی نبوده‌اند، چون آنها دنبال معنویت و آرامش درون‌اند. اما همانطور که می‌دانیم، در روایت بنیادگرایانه‌ی واپسگرا از اسلام معنویتی عمیق یافت می‌نشود. بلکه ظاهر و جنبه‌های ظاهری نقش کلیدی دارد؛ مقوله‌ای که این جوانان از آن فراری‌اند.
پس بعید به نظر می‌رسد که حضور و فعالیت سلفی‌ها، دست‌کم در کوتاه‌مدت، تاثیر منفی بر روی اسلام‌گرایی و معنویت‌گرایی بگذارد. رخدادهای اخیر نه به اسلام سلفی ضربه می‌زند و نه روند معنویت‌گرایی. بلکه به نظرم برعکس، به روند فرقه‌گرایی شتاب می‌دهد. نمونه‌اش رشد فزاینده‌ی جنبش‌های ملی‌گرا و راست افراطی (با هویت مسیحی) در غرب است.

جدول مذهب بنابر اصلیت افراد
*توضیحات نمودار (از روزنامه‌ی لوموند) :
نام نمودار : مذهب بنابر اصلیت افراد
توضیح: نمونه‌ی جمعیت بین ۱۸ تا ۵۰ سال
(از چپ) ستون اول  : میانگین فرانسه / ستون دوم : مهاجران / ستون سوم: فرزندان از دو والد مهاجر / ستون چهارم : فرزند از یک والد مهاجر /  ستون پنجم : جمعیت غیرمهاجر
رنگ‌ها / خاکستری : بدون مذهب / زرد پررنگ : کاتولیک / زرد کم‌رنگ : ارتودکس / نارنجی : پروتستان / سبز : مسلمان / آبی : یهودی / بنفش : بودایی / سیاه : دیگر

و اما دسته‌ی سوم
چند دلیل همزمان باعث شده‌اند تا میان جوانان غربی گرایش به مذهب تقویت شود. در واقع این گرایش‌ها بیشتر به سوی عضویت در «امت ملی-مذهبی» است.
ضعیف شدن ساختار حمایتی جامعه یکی از مهمترین این دلیل‌ها به شمار می‌رود. درحالیکه دولت‌های مدرن قرار بود جای «امت دینی» را بگیرند و چتر حمایتی برای عضو‌های جامعه و شهروندان عادی را بازی کنند، اما امروزه می‌بینیم که حکومت‌ها بیشتر و بیشتر به حفظ منافع نخبه‌گان گرایش دارند. دیگر نهادهای اجتماعی نیز زیر فشار زندگیِ مدرن قرن بیست و یکمی و جهانی شدنِ اقتصادی، توانایی حمایت از شهروندان عادی را ندارند و چه بسا حیات خودشان در معرض خطر قرار دارد.
به عنوان دلیل دیگر می‌توان به تغییر شدید ترکیب جامعه اشاره کرد. جابه‌جایی‌های شغلی در شهرها و موج‌های بزرگ مهاجرت داخلی و خارجی از عمده علت‌های این تغییر ترکیب جامعه به شمار می‌روند. در چنین شرایطی فردِ تک افتاده در یک محله یا یک شهر، به دنبال دست‌آویزی برای احساس امنیت درونی در برابر خشونت زندگی جدید است. به همان دلیل که گرایش به مذهب و عضویت در امت‌های مذهبی میان مهاجرزاده‌ها افزایش پیدا کرده است، به همین علت نیز دیگر بخش‌های جامعه به دنبال چتر حمایتی می‌گردند. بخش‌هایی از شهروندان این چتر حمایتی را در هویت مذهبی و امت دینی جستجو می‌کنند.

جنبش‌های ملی‌گرا و راست افراطی در اروپا با توجه به همین واقعیت‌ها توانسته‌اند (به نسبت گذشته) رای‌دهنده‌های بیشتری را به سمت خود جذب کنند. آنها مردم را به بی‌عدالتی در جامعه و خودخواه و منفعت‌طلبی دولتمردان توجه می‌دهند. واقعیتی که مردم آن را به خوبی در زندگی خود حس کرده‌اند. اما جریان ملی‌گرا و راست افراطی درمغالطه‌ای هنرمندانه این وضعیت خشن را به حضور مهاجران ربط می‌دهد و هویت ملی (که در واقع مسیحی است و می‌توانیم آن را «اُمتِ ملی-مذهبی» بنامیم) را مهمترین راه برون رفت از وضع موجود معرفی می‌کند. به همین سبب برخی از شهروندان بی‌پناه، از جمله جوانان، به این جنبش‌ها روی می‌آورند.