‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی-فلسفه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی-فلسفه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

,

نوروزِ امروز ایرانی است یا آریایی؟

«من يقين دارم كه در رگهای من خون رسولی يا امامی نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهاهی نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت 
كاندرين بی‌فخر بودنها گناهی نيست.»

مهدی اخوان ثالث
من در این چند روز زیاد دیده‌ام که دوستان و آشنایان و ناآشنایان می‌گویند و می‌نویسند که نوروز یادگار نیاکان آریایی ما است و اینگونه نوروز را به یکدیگر تبریک و شادباش می‌گویند.
اول اینکه هرچند که من فرزند خراسانم، اما هیچ سند و شجره‌نامه‌ای ندارم که ثابت کند آریایی‌ها اجداد من باشند. به همین دلیل احساس همدلی با این نگاه نمی‌کنم. 
دوم اینکه برخی سندهای تاریخی می‌گویند که سابقه‌ی نوروز و جشن گرفتن آغاز بهار به تمدن‌های پیش از آریایی می‌رسد. 
سوم اینکه اگر حتی این فرضیه درست نباشد، به دلیل‌های چندگانه نباید روی ریشه‌های نژادی اینقدر کورکورانه تاکید کنیم. ایران یک سرزمین و تمدن چندفرهنگی و چند قومی است. و در طول تاریخ اینقدر اختلات قومی بوجود آمده است که دیگر کسی نمی‌تواند با اطمینان بگوید از فلان نژاد و بهمان تیره است. یکی از مقاله‌های جالبی که در سال گذشته خواندم این نکته را خاطرنشان می‌کرد که امروز بیش از ۴۰ درصد مردم جهان از تخم و ترکه‌ی چنگیزخان مغول هستند. مردی که یکی از خشن‌ترین و باهوش‌ترین کشورگشایان جهان و بنیانگزار بزرگترین امپراتوری طول تاریخ بود و جانشینانش در چین و هند و ایران، چندی از مهمترین جنبش‌های هنری تاریخ بشریت را پشتیبانی کردند. 
آریایی‌ها هم تمدن بزرگی درست کردند و البته خشونت‌ها و بی‌رحمی‌های زیادی در طول تاریخ، مانند همه‌ی امپراتوری‌های دیگر، انجام دادند.

ما باید باور کنیم که دوره‌ی آریایی‌ها ۱۴۰۰ سال پیش به پایان رسیده؛ اما ایران به پایان نرسیده است. فیلسوفان، عارفان، اندیشمندان و شاعران بسیاری در طول چند قرن پس از فروپاشی حکومت ساسانیان، هویت ایرانی را زنده نگه داشته‌اند بدون اینکه روی ریشه‌های نژادی تاکید کنند. (البته به جز فردوسی). آنها ایران و ایرانی‌ای فراقومی و فرانژادی ساختند که در طول تمدن بشری، اگر نگویم بی‌نظیر، دست‌کم می‌توانیم با اطمینان بگویم که کم‌نظیر است. تمدنی که  «از دیو و دد ملول» است و  «انسان»اش آرزوست. تمدنی که نه به حکومت‌های قومی و طایفه‌ای، بلکه روی اندیشه‌ها تکیه داشت و باید داشته باشد. 
ترک‌های صفوی و قاجار و پهلوی‌های مازنی البته ایرانِ سیاسی را احیا و برپا نگه داشتند تا ما به انقلاب ۵۷ رسیدیم و عنصری دیگر در هویت ایرانی وارد کردیم که یکی از ایده‌هایش بُردین از ریشه‌های موهوم نژادی و آفرینش ملتی بر پایه‌ی برابری و انسانیت است؛ (دوست دارم در مورد این عنصر جدید بیشتر بنویسم.) هرچندکه هنوز راه دشواری برای دست‌یافتن به سطحی قابل قبول از این ایده‌آل پیش رو داریم، اما مدت‌هاست که این حرکت را آغازیده‌ایم. 
ما باید بپذیریم که در ۱۴ سده‌ی گذشته آریایی‌ها به عنوان یک قوم یا یک قبیله نقشی در تمدن و فرهنگ ایرانی نداشته‌اند، هرچند که تمدن پیش از اسلام جایگاهِ الهام‌بخشی در  «ادامه‌دار» بودنِ هویت ایرانی و خودباوریِ  «ما»ی ایرانی و پیوند این  «ما» با گذشته‌ی پیش از اسلام داشته است.

با تکرار این شعر از م. امید، نوروز را به شما دوستانِ عزیزم تبریک می‌گویم.
«من يقين دارم كه در رگهای من خون رسولی يا امامی نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهاهی نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت 
كاندرين بی‌فخر بودنها گناهی نيست.»

۱۳۹۳ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

, ,

پیشنهاد جایگزین؛ «کارانداز» به جای «اپلیکیشن» ـ


اگر از یک فارسی زبان بپرسیم «اپلیکیشن» چیست، به احتمال زیاد به ما این پاسخ را می‌دهد: «همونیه که روی موبایل‌ها هست و باهاش برنامه‌ها اجرا می‌شن.» اما اگر همین پرسش را از یک انگلیسی یا فرانسوی زبان بپرسیم به احتمال زیاد این پاسخ را خواهیم شنید : « ابزاری است که بوسیله‌ی آن ما یک عمل را انجام می‌دهیم.» شاید در نگاه اول این پاسخ‌ها خیلی به هم شبیه باشند، اما تفاوت زیادی بین این دو نگاه هست. 

اگر اجازه بدهید می‌خواهم پیشنهاد نهایی را همین اول بگوییم. «کاراَنداز» را جایگزین «اپلیکیشن» کنیم.

چرا؟

در حال حاضر در زبان فارسی کلمه‌ی اپلیکیشن تنها محدود به همان پاسخی می‌شود که در بالا از زبان یک فارسی‌زبان آوردم. :  «همونیه که روی موبایل‌ها هست و باهاش برنامه‌ها اجرا می‌شن.» اما این کلمه در زبان‌های دیگر کاربرد گسترده‌تری دارد. برای مثال، وقتی شما می‌خواهید فرم درخواست ویزا برای یک کشور و یا فرم درخواست ثبت‌نام دانشگاه را پر کنید، سفارتخانه‌ی یا دانشگاه آن بلاد به شما می‌گوید این «اپلیکیشن» را پُر کن! و این از نظر ما یعنی «فلان فرم را پر کن». یا اگر در فرانسه به مغازه‌ی قفل‌سازی بروید و خدماتی در این زمینه بخواهید، متوجه می‌شوید که آقا یا خانوم کارشناس قفل و کلیدسازی به شما درباره‌ی انواع و اقسام «اپلیکاسیون‌»های مربوط به این کار صحبت می‌کند. منظورش ابزارهایی است که بوسیله‌ی آنها کار تخصصی‌اش را انجام می‌دهد.



Application یک واژه‌ی فرانسوی است که از فعل Appliquer مشتق شده وارد زبان‌های دیگر از جمله انگلیسی شده است. اما ریشه‌ی اصلی این واژه applicare است که در زبان فرانسوی (به عنوان کاملترین زبان لاتینی) وارد زبان و ادبیات معاصر شده است. در فرهنگ Larousse می‌توان به معنی‌های زیر که برای این کلمه درنظر گرفته شده است اشاره کرد :
«قرار دادن، به‌کاربستنِ چیزی که معین، پیش‌بینی و تصمیم‌گرفته شده است.»
 در مورد اسم مشتق از این فعل یعنی application هم آورده شده است :
 « کنش و عملِ به‌کاربشتن (اجرای) چیزی»، « عملِ به‌کاربردنِ چیزی برای هدفی معین یا به‌کارانداختنِ آن چیز.»
 و در ادامه مترادف‌های زیر آورده شده است:
« اِجرا کردن، عملی کردن، به واقعیت تبدیل کردن، استفاده‌، به‌کار بردن ... .

همچنین در فرهنگ فارسی معاصر فرانسه-فارسی نوشته‌ی محمدرضا پارسایار این معنی‌ها در برابر فعل appliquer آمده است :‌
 گذاشتن، قرار دادن، نصب کردن، به‌کار بردن، استعمال، اجرا کردن، اِعمال کردن و... . همچنین این مثال آورده شده است : appliquer la loi یعنی «اجراکردن یا به‌کار انداختن قانون».

با این توضیح‌های کوتاه، واژه‌ی «کاراَنداز» را برابرنهاد با «اپلیکیشن» پیشنهاد می‌دهم. 

چرا به یک جایگزین نیاز داریم؟

به نظرم ما برای همه‌ی واژه‌ها نیازی به جایگزین نداریم. برای مثال لازم نیست جایگزینی برای «وبلاگ» پیدا کنیم. اما برای واژه‌های فنی و تکنیکی که به توسعه‌ی علم و دانش پیوند خورده‌اند، واجب است که جایگزینی همه‌فهم پیدا کنیم تا بدینوسیله علم را از یک پدیده‌ی گنگ و خارجی به مفهومی قابل‌دسترس و قابلِ‌تصرف تبدیل کنیم. همین اپلیکیشن خودش مثال خوبی است. فهم ناقص ما از این کلمه باعث شده است تا ما با مفهومی که قرار است از طریق این واژه با آن ارتباط برقرار کنیم، بیگانه بمانیم. حتی شاید وقتی ما در جهان انگلیسی یا فرانسوی فکر یا کار می‌کنیم، با تمام جنبه‌های مفهوم application ارتباط برقرار می‌کنیم و حتی آن را به کار می‌گیریم. (تجربه‌ی شخصی من این مسئله را تایید می‌کند.) اما به محض اینکه وارد جهان فارسی زبان و زندگی در این زبان می‌شویم، این کلمه بسیار لاغر می‌شود: « همونیه که روی موبایل‌ها هست و باهاش برنامه‌ها اجرا می‌شن.»

باور دارم اگر در ذهن فارسیِ ما «کارانداز» به مفهومی تبدیل شود که هم در فن‌آوری موبایل و هم در دیوان‌سالاری و بوروکراسی و هم در کفاشی و قفل‌سازی حضور یکسان داشته باشد، آنگاه شاید بتوانیم نگاه جامع‌تر و روشن‌تری به حوزه‌های مختلف علم داشته باشیم و نقش خلاقانه‌تر و دسته‌اول‌تری در تولید آن بازی کنیم.

***
می‌دانم که جایگزینی یک واژه به همین سادگی‌ها نیست. و همچنین همانطور که می‌دانیم هرگز با روش دستوری و بخشنامه‌ای نمی‌شود یک واژه را جایگزین دیگری کرد. اما به نظرم از این جهت که زبان امروز ما بسیار تحت تاثیر فضای وب است و کنشگران حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای در این فضا نقش زیادی در جهت‌دهیِ زبان گفتاری و نوشتاری مردم دارند، می‌شود با ایجاد توافق‌های ضمنی، چنین کارهایی که در ظاهر خیلی سخت به نظر می‌رسد را به واقعیت تبدیل کرد. 
به همین دلیل از همه‌ی دوستانی که در دو حوزه‌ی زبان و فن‌آوری صاحب‌نظر هستند پیشنهاد می‌دهم نظرشان را درباره‌ی این برابرنهاد بیان کنند و اگر موافق بودند آن را با دیگران «هم‌رسان» کنند. به صورت ویژه خوابگرد (به عنوان نماینده‌ی زبان فارسی در وب و وبلاگستان) و جادی (به عنوان نماینده‌ی گیک‌ها در وب فارسی) را به این بحثِ باز و آزاد دعوت می‌کنم. هر دوست دیگری هم به این بحث وارد شود با لطفش موجبات خرسندی بنده و غنای بحث را فراهم آورده است.

***

#کارانداز #کارانداختن #کاربنداز #کارانداخت #کارمی‌انداخت 

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

, , ,

قهرمان یا قربانی؟ نقدی بر کیارستمی و اعتراضی به نخبه‌گان ازخودراضی

هنگامی که آن کشاکش کذایی بین کیارستمی و حاتمی کیا درباره‌ی جنگ بوجود آمده بود، حرفی داشتم که می‌خواستم بگویم؛ اما فضا اینقدر گِل‌آلود شده بود که منصرف شدم. اما حرف را باید گفت. 
جمعی از رزمنده‌گان در حال اجرا و نمایش تئاتر

۱- یکی از مهم‌ترین دلیل‌هایی که از بیان حرفم منصرف شدم، واکنش ناجوانمردانه‌ی حاتمی‌کیا بود. من تا پیش از این ماجرا او را خیلی دوست داشتم. هنوز هم به چند تا از فیلم‌هایش علاقه دارم. اما اینکه در یک جدال کلامی بین دو سینماگر، ناگهان پای حاکمیت را باز کنی و درخواست کنی که با رقیبت برخورد سیاسی شود، آنهم رقیبی که دستش از قدرت کوتاه است، خودِ ناجوانمردی‌ست. به همین دلیل انتقادی که از کیارستمی داشتم را فروخوردم تا در آن میانه، آبی به آسیاب جهل و نادانی نریخته باشم. خدا را شکر که ماجرا به خیر گذشت.

۲- آقای کیارستمی در هنگام تسویه‌حساب کلامی با حاتمی‌کیا، پای جوان‌هایی که به جنگ با دشمن متجاوز رفتند را پیش می‌کشد و آن را جنگی می‌داند «که هیچ مفهومی نداشت». افزون بر این، به زعم ایشان جوان‌هایی که به جنگ رفتند تنها تحت تاثیر «هیجانی» بودند که از جانب کسانی مثل حاتمی‌کیا به آنها تزریق می‌شد. و در نهایت ایشان فیلم‌های خودش را سرمش «زندگی» و فیلم‌های حاتمی‌کیا را تشویق‌کننده‌ی نابودی می‌نامد. 

۳- آیا جنگ ایران و عراق، دست‌کم برای صدها هزار جوانی که به جبهه‌ها رفتند و بخشی از آنها جان باختند، بی‌معنی بود؟ آیا آن جوانی که به جای چرخیدن در باغ و مزرعه و کوچه، پوشیدن لباس رزم و دفاع را برگزیده بود، از عقل بی‌بهره بود و تنها به سبب هیجان تزریق‌شده از جانب دست‌گاه‌های حکومتی تحریک شد و رفت؟ آیا تجربه‌ی جنگ تنها صحنه‌ی ویرانی بود و هیچ درسی برای زندگی نداشت؟ 
آقای کیارستمی تصویری از جنگ ارائه می‌دهد که فرسنگ‌ها با واقعیتی که بسیاری از مردم آن را چشیده‌اند فاصله دارد. گویی که رهبران دو کشور از سر قدرت‌پرستی هوس جنگ کرده بوند و به همین دلیل ماشین تبلیغات‌شان را برای کشاندن جوان‌ها به میدان جنگ و «از بین رفتن» آنها راه انداخته بودند. بدیهی‌ست که این روایتی نادرست است. امروز کمترین سند تاریخی‌ای هست که تجاوز صدام به خاک ایران و جنایت‌های او را نفی کند. حال باید از آقای کیارستمی پرسید وقتی متجاوز به خانه‌ی شما یا خانه‌ی دوست شما حمله می‌کند، چه باید کرد؟ باید نشست و شعر گفت و جان مردم و خاک میهن را تقدیم به دیکتاتوری دیوانه مثل صدام حسین کرد؟ اگر آن جوان‌ها، که خیلی‌هاشان هم تحصیلکرده و با سواد و اهل فرهنگ بودند، مقاومت نمی‌کردند و صدام طبق برنامه‌اش سه روزه به تهران می‌رسید، امروز همین روشنفکران زیبایی‌طلب از جوان‌های آن زمان طلبکار نبودند که چرا کشور را تقدیم به دشمن کردید؟
سفره‌ی هفت سین در جبهه
شاید یکی از همین‌ها عین‌الله باقرزاده باشد

۴- اینکه ما طرفدار صلح باشیم با اینکه تجربه‌ی زیسته‌ی یک ملت را اینگونه تحمیق کنیم، دو چیز متفاوت‌اند و متاسفانه آقای کیارستمی نشان داده که توانایی تفکیک این دو را ندارد. لازم نیست برای اینکه نشان بدهی ضدجنگ هستی، بگویی فلان تجربه بی‌مفهوم بود. بعید می‌دانم خیلی از جوان‌هایی که در دفاع از کشور مشارکت کردند عاشق جنگ بوده باشند. تعدادی از آنها را می‌شناسم که حتی در آن زمان هم ضدجنگ بوده‌اند. بعضی از آنها کشته شده‌اند و برخی دیگر زنده‌مانده‌اند. اما آقای کیارستمی نمی‌تواند اراده و تصمیمی که بسیاری از این مردم برای جضور در جنگ و دفاع از میهن‌شان داشتند را ببیند؛ به همین دلیل آن تجربه در چشم ایشان «بی‌مفهوم» می‌آید. 
 در جایی می‌خواندم که یکی از خبرنگاران خارجی پس از دیدارش از نیروهای ایرانی حاضر در جبهه‌ها «از شور و امید به زندگی در نیروهای ایرانی» خبر می‌داد. اما قضاوت آقای کیارستمی از آن دوره فقد در حد «یک پریود» از تاریخ مملکت است که البته «بی‌مفهوم» به نظر می‌رسد و تاثیری در حال وآینده ندارد.
اینکه آقای کیارستمی، همچون دیگر هنرمندان ارزشمندی از جمله سهراب سپهری یا احمدرضا احمدی، دل‌نازک‌اند و کثافت و پلیدی‌های این جهانْ جانِ آن‌ها را می‌رنجاند بسیار تحسین‌برانگیز است. اما این دلیل نمی‌شود که چنین کسانی فکر کنند که تنها آنان هستند که معنی و «مفهوم» زندگی را فهمیده‌اند و دیگران در گمراهی و «هیجان» به سر می‌برند. 
تواضع لازمه‌ی بزرگواری‌ست. هیچگاه نمی‌شود یقین داشت که قطار دیگران پوچ و بیهوده است و تنها قایق ماست که سرشار از معنی‌ست. هنرمند بزرگی مثل کیارستمی بهتر است به این نکته توجه کند که حقیقتِ زندگی تنها در مُشت او نیست. زندگی جنبه‌های لطیف و خشنی دارد و یک انسان می‌تواند در هردو حالت به گوشه‌ای از حقیقت آن پی ببرد و زیبایی بیافریند. انسان می‌تواند در لطافتْ زشتی خلق کند و در کثافت زیبایی بیافریند. همانطور که خود آقای کیارستمی در شرایطی تاریک اثرهایی انسانی خلق کرد.


۵- و اما آقای کیارستمی در این واکنش به جنگ (و بسیاری دیگر از رویدادهای عمومی) تنها نیست. اگر بخواهم بی‌تعارف بگویم، بسیاری از نخبه‌گان (نخبه به معنای فرهیخته نیست) هستند که همانقدر که عاشق تحسین مردمند، همانطور که آقای کیارستمی دلیل خوب بودن فیلم‌اش را پربیننده بودنش می‌داند، این نخبگان به همان اندازه از مردم متنفرند. چرا؟ چون مردم قدر آنها را نمی‌دانند. چون مردم بزرگی و عظمت آنها را نمی‌فهمند. چون همین مردم هیچ کاری برای اینکه این نخبگان به حق‌شان برسند و عزیز باشند، نمی‌کنند. چون این مردم، هرچند که یک روز کرور کرور فیلم‌های من را نگاه می‌کرند، اما یک روز دیگر فیلم‌های رقیب من را نگاه کردند. حتی خیلی از آنها احمقانه به هیجان آمدند و رفتند جنگ کشته و نابود شدند. آنها نادان‌اند که جذب شریعتی شدند. آنها احمق‌اند که انقلاب کردند. آنها ساده‌لوح‌اند که به فلانی رای دادند. و در مجموع آنها به جز در مواقعی که فیلم من را می‌بینند، یا کتاب مرا می‌خوانند، یا به من رای می‌دهند عوامی بیش نیستند و عوام هم که چیزی نیست جز مشتی توده‌ی جاندار.

۶- اگر بخواهم یک قدم دیگر پایم را از گلیمم درازتر کنم باید بگویم که ما با توده‌ای از نخبگان روبرو هستیم که نه روشنفکر، بلکه «کلاس بالا»هایی‌اند که خود را تجسم فهم و عقل می‌دانند و خِیلِ مردم عادی را نفهم و نادان می‌پندارند.
کلاس‌بالاهایی که کمتر به سمت پرداخت هزینه‌ی آگاهانه حرکت کرده‌اند. اما جبر و دست روزگار و خشونتِ زندگی، متاسفانه آنها را به پرداخت هزینه‌های هرز بسیاری وا داشته است. و گویا برخی از این کلاس‌بالاها این هزینه را از مردم طلب دارند.
من به دنبال تقدیس مردم نیستم. در هرجامعه‌ای شمار نادانان بسیار است. اما دانایی و نادانی ربطی به تحصیلات و باکلاسی و ... ندارد. برای مثال، به نظرم می‌توان آگاه‌ترین انسان‌های «یک پریود کوتاه» از تاریخ ایران را همان جوانهایی دانست که بین سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳ به میدان جنگ رفتند. همه‌ی آنها آگاه نبودند؛ ولی آگاه‌ترین مردم در میان همان‌ها بودند و روی این نکته تاکید دارم.

۷- در سال‌های اخیر جریانی از همین طبقه‌ی «باکلاس» یا به بیانی دیگر «از خودراضی»، که همواره عموم مردم و دیگرانی که به او شبیه نیستند را خوار و خفیف جلوه می‌دهد، نوعی برخورد دوگانه با پدیده‌ی جنگ میان  ایران و عراق عرضه می‌کند. از یک طرف بدون قید و شرط جنگ را بیهوده و پوچ معرفی می‌کند و از طرفی دیگر نسبت به «قربانی»یان آن جنگ ابراز همدلی می‌کند. به عبارتی، داوطلبان جنگ را نادانانی به حساب می‌آورد که نه تنها «قهرمان» و الگوی جامعه نیستند، بلکه «قربانی» و بازیچه‌ی دست قدرت‌مداران بوده‌اند. و متاسفانه بسیاری از دوستانی که در دسته‌ی این «ازخودراضی»یان جای نمی‌گیرند، کورکورانه همین خط گفتار را دنبال می‌کنند.

در اینکه ادامه‌ی جنگ پس از سالهای ۶۲ و ۶۳ نادرست بود و مسئولان این تصمیم باید در برابر مردم پاسخگو باشند کمتر تردیدی وجود دارد. اما چطور می‌شود دلاورانی که درهنگام اشغال کشور به میدان نبرد رفتند را «قربانی» خواند. قربانی کسی‌ست که ناآگاهانه و درحالیکه مثلن درحال پیاده روی و یا سوار اتوبوس یا مترو یا در دفتر روزنامه مشغول نوشتن است هدف گلوله یا خمپاره یا بمب قرار می‌گیرد. اما اینکه کسی خودش تصمیم گرفته و به میدان مقابله با متجاوز رفته را قربانی بنامیم به نظر نادرست می‌رسد.
اندیشه و تصمیم

۸- به آقای کیارستمی پیشنهاد می‌کنم حتمن وصیت‌نامه‌ها و یا نامه‌های عادی برخی از همین قهرمانانِ قربنی را بخوانند. خواهند دید که در بسیاری از آنها شوق زندگی، البته شاید با تعریفی متفاوت از آقای کیارستمی، موج می‌زند. برخی دیگر از وصیت‌نامه‌ها هم هستند که به قطاری‌ از جمله‌های کلیشه‌ای می‌مانند. معلوم است که نویسنده توانایی روی کاغذ آوردن احساسات خود را نداشته است. اما در همان لابلا، مثلن آنجایی که با پدرو مادر، همسر و فرزند یا خواهر و برادر خود وارد گفتگو می‌شود، می‌توان رگه‌های قدرتمند زندگی را حس کرد.
با فاصله گرفتن از روایت‌های رسمی و نخ‌نما از تجربه‌ی جنگ و دفاع، روایتی که امروز تنها در خدمت جناح حاکم بر کشور است و فاصله‌ی زیادی با واقعیت رخ‌داده در آن سال‌ها دارد، می‌توان آنرا طوری دیگر دید. فقط باید چشم‌ها را شست و از کلیشه‌ها و پیش‌فرض‌ها فاصله گرفت.

*
این یادداشت در ادامه‌ی حرف‌های فروخورده‌ای‌ست که به مناسبت دهمین سال وبلاگ‌نویسی‌ام تصمیم گرفتم با خوانندگان درمیان بگذارم. در همین راستا بخوانید :

۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

, , , , , , , , ,

لِویاتانِ هابز در قفس آهنین وبر / نقدی بر حجاریان (۱)


۱.
حجاریان زیر تاثیر نگاه وِبری، همواره حکومت و دولت را نه تنها خلط می‌کند، بلکه این دو را یکی می‌انگارد. ماشین دیوان‌سالاری را با مقوله‌ی حکومت و قدرت سیاسی یکی می‌داند و این دو را باهم خلط می‌کند و به تفاوتی که میان «حکومت» و  «دولت» وجود دارد، توجهی ندارد. البته نه اینکه او به این تفاوت آگاه نیست. بلکه به رغم آگاهی و دانش نسبت به این تفاوت، توجهی به آن ندارد. در بسیاری از بحث‌های وی، «امر سیاسی» کم و بیش غایب است و به «سیاست» هم در سایه‌ی «سیاستگذاری» (policy) پرداخته می‌شود.  هرچند که خودش هم در گفتگو با فاطمه صادقی، در مهرنامه‌ شماره‌ی ۳۷، یادآوری می‌کند که توجه‌اش پیشترها به «سیاست‌گذاری» بوده، و امروز دغدغه‌اش «سیاست» است؛ به درستی می‌توان این را  در اشاره‌اش به هابز در همین گفت‌وگو دید.


اما، به نظر من، بازهم حجاریان فهم هابزی از حکومت را با فهم وبری از دولت قاطی می‌کند. اگر به خودم اجازه بدهم و پا در کفش حجاریان بکنم، باید بگویم که گره کار حجاریان به نظر من ماکس وبر است. وبر جامه‌شناس سیاسی است. اما فیلسوف سیاسی نیست و طبیعی است که فلسفه‌ی سیاسی نداشته باشد. او توصیف و تبیین می‌کند. اندیشه‌های او در راستای تبیین گذشته و حال‌ و حتی آینده‌اند؛ همان کاری که از یک جامعه‌شناس انتظار می‌رود. اما او، به عنوان یک جامعه‌شناس، برای تغییر و تحول و برای ساختن و پرداختن حرفی عمیق و ریشه‌ای ندارد. همینجاست که حجاریان کمبود را احساس می‌کنند و به گفته‌ی خودش سراغ هابز می‌رود. اما فهمیدنِ هابز با ابزار وبری ممکن نیست. لویاتانِ هابز در قفس تنگ و آهنین وبر نمی‌گنجد. هابز را، تازه اگر نسخه‌ی او را دربست بپذیریم، بهتر است با فیلسوفان سیاسی بفهمیم. نه با جامعه‌شناسان سیاسی.


۲.
سعید حجاریان اندیشمند بسیار تاثیرگذاری در دو دهه‌ی اخیر ایران بوده است. ضمن احترام به شخصت جذاب و با وقار ایشان، و ضمن اذعان به هوش سیاسی و تخیل قوی‌ای که در رودررویی با تحول‌های سیاسی دارد (که این قوه برای فهم مسئله‌ها اجتناب‌ناپذیر است) ، و همچنین به رغم ذخیره‌ی سترگ ادبی و فکری‌ای که در سینه دارد، اما به نظرم دوره‌ی حجاریان تمام شده است و او حرف تازه و راهگشایی برای وضعیت امروز ما و پرسش‌ها و مسئله‌هایی که در دورانی تازه با آن‌ها درگیریم ندارد. فاطمه صادقی به درستی ایده‌ی «اقتدارگرایانه‌» و به گفته‌ی خود حجاریان «اتاتیسم» یا حکومت‌گرایانه‌ی او را پوچ و بی‌هدف می‌خواند. در آخرین بند از این گفت‌وگو صادقی می‌گوید: 
«... در واقع مدرنیته‌ی ایرانی، [و به نظر منِ وبلاگ‌نویس، در واقع اندیشمندان نوگرای ایرانی] تنها کاری که کرده این بوده که حاکمیت را از یک شکل اقتدار به شکل اقتدار دیگر و حتی سهمگین‌تر تبدیل کرده است. ... من فکر می‌کنم برای ما بیش از بازتوزیع اقتدار، همواره حاکمیت در اولویت بوده است. البته مشخص نیست حاکمیت برای چه چیز؟ اصلا چرا حاکمیت تا این حد برای ما مهم است؟ به نظر می‌آید حاکمیت نوعی وسیله‌ی بی هدف یا [در] بهترین حالت، حاکمیت برای حاکمیت بوده است. این مسئله باعث شده که حتی مبانی حاکمیت نیز لرزان باشد.»


۳.
اما چرا رسانه‌های اصلاح‌طلب وقت و بی‌وقت به سراغ سعید حجاریان می‌روند و از او چاره‌جویی می‌کنند؟ 
به نظر من به این دلیل که در میان انواعِ نیروهای سیاسی اصلاح‌طلب و تحول‌خواه به طور کلی، و به طور مشخص در بین جریان اصلی این طیف‌ها، یعنی مشارکت و نزدیکان به خاتمی، متاسفانه اندیشمندان سیاسی‌ای که نگاهی فیلسوفانه و راهگشا به سیاست داشته باشند نداریم. قبلن هم نداشته‌ایم. بشیریه و حجاریان (همچنین عبدی، جلایی‌پور، خانیکی، علوی‌تبار و...) نگاه فیسلوفانه و اندیشه‌ی سیاسی ندارند. البته همه‌ی این چهره‌ها حتمن با خوبی از اندیشه‌های سیاسی آشنایند و حتی در جریان آخرین تحول‌های دنیای اندیشه قرار دارند. اما آنها بالاخره جامعه شناسند. تفسیر می‌کنند و در غیاب اندیشه‌ی سیاسی، تفسیرهای آنها به عنوان نسخه و راهبرد در نظر گرفته می‌شود و بدیهی‌ست که به جایی نمی‌رسد.
البته در اینجا نمی‌خواهم ارزش تفسیرها و تبیین‌های جامعه‌شناختی را بکاهم و یا نادیده بگیرم. بلکه قصدم این است که به کمبود اندیشه و فلسفه‌ی سیاسی اشاره کنم که از آن رنج می‌بریم. درحالیکه تفسیر یا معطوف به گذشته است، یا در راستای روندی در حال انجام در اکنون و یا آینده است، اما جنبش و نهضت و سیاست باید برای  «تغییر» در اکنون و آینده حرف و ایده داشته باشد. نگاه وبریِ بشیریه و حجاریان تغییرگرا نیست. خود حجاریان می‌گوید که من محافظه‌کارم. و فاطمه صادقی به خوبی همینجا مچ‌اش را می‌گیرد.

.

۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

, , , , , , , ,

آیا مردم‌سالاری محصول سنتِ غربی است؟ پاسخ «آمارتیا سن»: نه!

 مجله‌ی نووِل اُبزِرواتُر در ویژه‌نامه‌ای، ۳۹ گفتگو یا مقاله از ۳۹ روشنفکر همچون ادگار مورن، ژان بودریار، امانوئل لویناس،، پل ریکور، برنارد لوی و...، را در یک شماره منتشر کرده است. نوشته‌ها و گفتگوهایی که همگی در سال‌های گذشته انجام شده بودند و دوباره در این ویژه‌نامه گردآوری و نشر گردیده‌اند. داشتم گفتگوی این مجله با آمارتیا سن (برنده‌ی جایزه‌ی نوبل اقتصاد در سال ۱۹۹۸) را می‌خواندم که در سال ۲۰۰۵ (۱۳۸۴) انجام گرفته بود که به نکته‌ی جالبی برخوردم. البته عینِ همین گفته‌ها را برای نخستین بار از زبان یک دوست جوان روزنامه‌نگار یونانی در سال ۲۰۰۹ (۱۳۸۸) شنیدم که آن زمان تاثیر زیادی روی نگاهم به مردم‌سالاری گذاشت. گفتگو اینگونه آغاز می‌شود:

نوول ابزرواتر: غرب با این ایده زندگی می‌کند که او است که دموکراسی را در یونان بوجود آورده. این ایده‌ای خطا است؟

آمارتیا سن : اگر بخواهیم سرچشمه‌ی مردم‌سالاری را در نظر بگیریم، یونان بی‌تردید جایگاه تاریخیِ مرکزی‌ای دارد و این ممکن نبوده مگر به سبب سامانه‌ی انتخاباتی‌ای که در سده‌ی ششم پیش از میلاد مسیح انجام پذیرفت، و همچنین از طریق سنتی که یونان در بحث عمومی داشت. پس من احترام زیادی به یونان می‌گذارم. اما من با این شبیه‌انگاری یونان با غرب مخالفم. یونانیان برای داشتن دیالوگ با ایرانیان، هندی‌ها و یا مصری‌ها  بسیار پراشتها بودند تا نسبت به گوت‌ها یا ویزیگوت‌ها! اسکندر بیش از یک سال را در هند گذرانید و فروتنی زیادی برای گوش دادن به مردمی که ملاقات می‌کرد داشت؛ از جمله فقیرترین‌ها. روشنفکران آن دوران پیش از هرجا تحت تاثیر شرق بوده‌اند. بنابراین، همین سرزمین‌ها بودند که به یونان، سامانه‌ی انتخاباتی‌اش را عرضه کردند؛ پیش از فرانسه، آلمان یا بریتانیای کبیر. میراث یونان بیشتر شرقی است.

همچنین تقابل شرق-غرب ساختگی است، به همان اندازه که تقابل‌های ساخته شده برپایه‌ی نژاد ساختگی‌اند. بویژه هنگامیکه بحث بر سر مردم‌سالاری است.  شش قرن پیش از منشور کبیر انگلستان [در سال ۱۲۱۵ میلادی]، ژاپن از موهبت قانون اساسی‌ای برخوردار بود که امپراتور را مجبور به رعایت آن پیش از گرفتنِ هر تصمیمی می‌کرد. و هند یک سنت بزرگِ بحث عمومی دارد که من در کتاب آینده‌ام « The Argumentative Indian» آن را نشان می‌دهم. ...

این خطا از کجا ناشی می‌شود؟ از خودبینی؟

از وضعیت تاریخی. چیزی که ما آن را امروز می‌شناسیم، به طور انکارناپذیری دستآورد مدرنیته و سده‌های روشنگری است. مفهوم‌هایی همچون [نظام] چندحزبی و روند انتخاباتی، در انگلستان، اسکاتلند، آمریکا و... زاییده شده‌اند. توکویل می‌گفت که مردم‌سالاری همزمان مدرنترین و باستانی‌ترین ایده بوده است. ما مردم‌سالاریِ امروزین را با شکلِ اصلی‌اش که در یونان، و البته در حکومت‌های ایتالیا در قرون وسطا و بویژه در ژاپن و هند تکرار شد، قاطی می‌کنیم.

پس ساموئل هانگتینتون با بیان اینکه مردم‌سالاری پیش از مدرنیته وجود داشته و همچنین ازپیش با «غرب» پیوند داشته، در اشتباه است؟

در شکل کنونی، مردم‌سالاری از مردنیته جداناشدنی‌ست. اما خودِ ایده‌ی یک دولتِ بناشده بر بحث عمومی بی‌تردید خیلی قدیمی است. اشتباه تاریخی این است که با دیدی گذشته‌گرایانه همه‌ی بحث‌هایی که به تعیین دموکراسی در دوران روشنگری ختم شدند را به سنت غربی بچسبانیم.

 
 

۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

, , , ,

آیا علم تجربی می‌تواند بگوید چه چیزی اخلاقی است؟

این بخش از صحبت‌های « پاتریشیا چرچلند » دانشمند عصب‌شناس انتخاب کردم که تلاش کرده ریشه‌ی اخلاق در انسان را از راهِ یافته‌های عصب‌شناختی توضیح دهد. با اینکه او نقش برخی از نورون‌ها و زد و بندهای عصبی در مغز انسان را ریشه‌ی پیدایش حساسیت‌های عصبی می‌داند، اما - به عنوان یک دانشمند - جایگاه علم و دانشمندان علوم تجربی را برای بحث در امور اخلاقی تا همین‌جا بیشتر مجاز نمی‌داند. این متن ترجمه‌ی عبدالرحیم مرودشتی است که در شماره‌ی سیزدهم « اندیشه‌ی پویا » نشریده شده است. 

آیا علم تجربی می‌تواند بگوید چه چیزی اخلاقی است؟
به نظرم این حرف کاملاً خطاست. مطلقاً سخن غلطی است. اخیران به سام هریس گفتم که در کتابت حتی یک مثال هم وجود ندارد که نشان دهد فلان فکتِ عصب-زیست‌شناختی بر فلان مسئله‌ی اخلاقی تاثیری دارد یا آن را حل می‌کند! از هیچ واقعیت عصب-زیست‌شناختی[ای] برنمی‌آید که مثلاً آیا ما باید مالیات بر ارث بپردازیم یا نه؛ یا اصلا چقدر بپردازیم. یا این‌که آیا کسانی که دو کلیه‌ی سالم و خوب دارند باید یکی را اهدا کنند؟ یا آیا درست است اعضای بدن هرکس را که فوت کرد برداریم و به نیازمندان پیوند بزنیم؟ چون بالاخره سام هریس مدعی است که علم می‌تواند تعیین کند چه باید کرد. لذا باید دانشمندان بتوانند به این پرسش‌ها پاسخ دهند. دانشمندان در مورد دانستن پاسخ این پرسش‌ها مثل بقثه‌ی مردم هستند. هیچ فرقی با دیگران ندارند و هیچ ارجحیتی هم ندارند ـ خصوصا ما عالمان علوم عصبی. پاسخ‌های ما دانشمندان در مورد «چه کاری درست است یا درست نیست» از پاسخ یک کشاورز یا تعمیرکار یا نانوا بهتر نیست. راه‌حل این‌گونه مشکلات گفت‌وگوی همه است. خردمندترین آدم‌ها در امور اخلاقی را من در زندگی خود در میان کشاورزان محل تولدم دیدم، نه در میان دانشمندان. آن‌ها انسان‌هایی هستند با تجاربی فراوان. با واقعیت زندگی ارتباط بسیار نزدیکی دارند. در زندگی مجبور بوده‌اند به خاطر مشکلات فراوانی که برای‌شان پیش آمده بهترین تصمیم‌های اخلاقی را بگیرند و مثل فلاسفه‌ی اخلاق نبوده‌اند که درباره‌ی این موضوعات و معضلات فقط حرف بزنند. این کشاورزان هم به نوبه‌ی خود درباره‌ی این موضوعات بسیار فکر و بحث می‌کنند. یادم هست که در منزل یکی از همین کشاورزان مجموعه‌ی کامل کتاب‌های  کلاسیک هاروارد را دیدم. پدر خود من که اصلا آدم تحصیل‌کرده‌ای هم نبود، داروین را خوانده بود و بارها شاهد بودم که درباره‌ی این موضوعات بحث‌های خوبی می‌کرد. مثلا می‌گفت که اگر جریان رودخانه را در منطقه‌مان نتعییر دهیم چه بر سر محیط زیست و حیوانات  و... می‌آید. یعنی بحث اخلاقی می‌کرد و زندگی دیگرا ن وحیات طبیعی برایش اهمیت داشت و نمی‌خواست به آن‌ها آسیب برساند. بحث‌های پدرم درباره‌ی این قبیل مسائل با دوستانش همگی استدلالی بود؛ نه این‌که فقط مطابق میل خود حرف بزنند، بلکه نیازهای دیگران را هم لحاظ می‌کردند و به سود آن[ها] استدلال می‌آوردند. بنابراین خردمندیِ اخلاقیْ خود را منحصرا در آغوش کسانی‌که به کار علم تجربی مشغولند نمی‌اندازد.

۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

, , , , ,

پلیس و بانک، دو روی یک سکه

۱
دیروز کیف پولم، به همراه کارت شناسایی، کارت‌های بانکی، کارت مترو و اتوبوس و مقداری پول گم شدند.

۲
دوست فرانسویِ ۶۰ ساله‌ای دارم.  فرانسوا هیچ کارت اعتباری بانکی و یا کارت مترو، کارت هواداری فروشگاه‌های بزرگ و... ندارد. من البته خودم هم از این کارت‌های هواداریِ فروشگاه‌ها فراری‌ام و تا به‌حال از آن‌ها استفاده نکرده‌ام. اما در زندگی امروز، نداشتن کارت اعتباری یا کارت مترو واقعن سخت است و من هم مثل خیلی‌های دیگر، مقدار زیادی از این کارت‌ها دارم. یک بار از فرانسوا پرسیدم: « آخه چرا؟ چرا از کارت اعتباری یا کارت مترو استفاده نمی‌کنی؟ و اصلن چطور؟ واقعن چطور زندگی‌ت بدون این‌ها می‌چرخه؟» 
خیلی آرام و راحت پاسخ داد: «من بچه‌ی نسلی‌ام که دوران بدون کارت و اعتبار و... را زندگی کرده. مگه اون موقع چطور زندگی می‌کردیم؟ الان هم درسته که زندگی ما بیش از پیش به این کارت‌ها وابسته شده، اما زندگی بدون اون‌ها غیر ممکن نیست. کمی سخته، اما غیر ممکن نیست.»
پرسش اولم را دوباره تکرار کردم: « چرا؟ برای چی از داشتنِ این کارت‌ها پرهیز می‌کنی؟»
با همان ریتم قبلی پاسخ داد: « نمی‌خوام کسی رد خریدها و رفت و آمدهام را داشته باشه. دوست ندارم وقتی فلان کتاب، فلان لباس یا فلان دستگاه را می‌خرم جایی ثبت بشه. بالاخره هروقت که من خریدی می‌کنم سیستم بانکی و [شاید هزار و یک نهاد و سازمان دیگه] رفتارهای من را ثبت می‌کنن. به اون‌ها چه ربطی داره که من به چه لباس یا کتاب و فیلمی علاقه دارم!ْ؟  من کار خلافی نمی‌کنم. اما دوست ندارم زندگی روزانه‌ام کفِ دستِ بانک یا دولت باشه. کارت مترو و اتوبوس هم همینطوره. مسیرهای روزانه‌ی آدم را ثبت می‌کنن.»

۳
دوست ایتالیایی‌ای دارم که در یک شرکت فروش ساز و دستگاه‌های موسیقی کار می‌کند. شرکت سازنده و فروشنده‌، حس‌گرهای بسیار کوچکی را درون سازها کار می‌گذارد که از طریق آن‌ها می‌تواند بفهمد که خریدار و نوازنده در روز چقدر و چطور از سازش استفاده می‌کند. کارِ لورنزو این است که  داده‌هایی که از طریق آن حس‌گرها دریافت می‌شود را تحلیل و آنالیز کند و بفهمد که نوازنده چه نیازهای جانبی‌ای دارد؟ اگر از ساز زدن خسته شده است، از طریق تبلیغات مختلف دوباره او را به ادامه‌ی نوازندگی و حتی خرید محصول‌های بیشتر ترغیب کند.  اگر دارد به نوازندگی‌اش ادامه می‌دهد، بهش استاد یا آموزشگاه معرفی کند. اگر به لوازم جانبی احتیاج دارد بلافاصله کاتالوگ‌های مربوطه را برایش بفرستد تا وی را به سمت خرید آن‌ها بکشاند و...


۴
آخر شب کیف پولم به همراه همه‌ی کارت‌ها پیدا شد. گویا آقا/خانم دزده پول‌ها را برداشته و مابقی را درون سطل آشغالی در خیابان انداخته و رفته. در این مدتی که کیفم ناپیدا بود، احساس کسی را داشتم که قبلن روی تختِ اتاق سی.سی.یو - و شاید هم آی.سی.یو - دراز کشیده بوده و انواع و اقسام دستگاه‌ها از طریق سیم‌ها و کابل‌های مختلف به بدنش وصل شده بوده، اما حالا که آن سیم‌ها و کابل‌ها را از بدنش جدا کرده‌اند و ارتباطش با دستگاه‌ها قطع شده، حیات و زندگی‌اش به خطر افتاده است. حتی وقتی‌که کیف و کارت‌ها پیدا شدند، باز هم تلخی آن حقیقتی که بواسطه‌ی این حادثه برایم روشن شده بود، رهایم نکرد.
کارت‌های درون کیفم از دو نوع‌اند. یکی کارت‌هایی که به سیستم اداری و دولتی مربوط می‌شوند، مثل کارت شناسایی، کارت بیمه و... و دسته‌ی دوم کارت‌هایی که به بنگاه‌های مالی و اعتباری مربوط می‌شوند. یا بهتر بگویم، کارت‌هایی که من را به آن نهاد‌ها ‌ربط می‌دهند. در دنیای جدید، زندگی بدون این دو نوع کارت تقریبن غیر ممکن است. حتی خیلی از آدم‌ها شب و روز می‌دوند تا به این کارت‌ها - کارت شناسایی/پاسپورت و یا کارت اعتباری فلان بانک - دست پیدا کنند یا اگر دارند، از آن‌ها نگهداری کنند. زندگیِ امروز به شکل باورنکردنی‌ای به پلیس و بانک وابسته است.

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

, ,

چگونه آگاهی به زبان٬ جامعه را تغییر می‌دهد

به دوستی گفتم «فلانی برام پیام فرستاده که فلان و بهمان ...» بی‌درنگ گفت: «جدن! حالا با کی (با چه کسی) فرستاده؟» من جا خوردم و بعد از کمی درنگ پاسخ دادم: «یعنی چه با کی پیام فرستاده؟» با تعجب گفت: «خب حتمن با کسی پیام را فرستاده دیگه. پیام که خودش پا نداره پاشه بیاد پیش تو!» این حرف را با حاضرجوابیِ خاصی گفت. انگار که من یک مسئله‌ی روشن و بدیهی را نادیده گرفته‌ام. زدم زیر خنده و بهش گفتم: «نه بابا! تو فیسبوک پیام فرستاده. خودش تنهایی پیامش را به من رسونده. بدون هیچ واسطه‌ای :) » او که تازه دوزاری‌اش جا افتاده بود گفت: «آهان! خب درست بگو مسیج زده. چرا مسئله را می‌پیچونی؟» کنایه‌آمیز پاسخ دادم: «آخه با خودم گفتم با تو که روی فرهنگ و تاریخ و ادبیات خیلی تعصب داری فارسی‌تر صحبت کنم. مگه پیام بهتر از مسیج نیست؟» بعد باهم اندکی در این مورد بحثیدیم.

پس از این ماجرا٬ دوباره به تفاوت «پیام» و «مسیج» فکر کردم. نه تنها به تفاوت خود این دو واژه٬ بلکه به تفاوتِ مفهومی که هر کدام از این دو واژه در ذهنِ ما پدید می‌آورند. گویا «پیام» یک بار معنایی‌ای دارد که در گذرِ تاریخ فرهنگ و ادبیاتِ ما به صورت خاصی شکل گرفته و پدیدآمده است. به طوری که از نظر ما٬ پیام چیزی‌ست که از سوی شخص اول صادر می‌شود و بوسیله‌ی شخص دوم به دست شخص سوم می‌رسد. یعنی در فرآیند پیام‌رسانی٬ سه شخص درگیر می‌شوند. اینکه یک نفر حرف و سخن خود را مستقیم به شخص دیگری بگوید٬ پیام نیست.حرف است٬ سخن است٬ نصیحت است٬ لطیفه‌است٬ خبر است٬ هرچه هست٬ پیام نیست. یا به تعبیر دیگر٬ پیام از جنسِ گفته‌های مستقیم نیست. در نگاهِ ما «فاصله» و «پیام‌بر» دو مفهوم کلیدی‌ای استند که مفهوم پیام را محدود می‌کنند.

اما وقتی می‌گوییم فلانی برایم «مسیج» فرستاد٬ معنای دیگری در ذهن ما شکل می‌گیرد. اول اینکه هرچند این پیام بوسیله‌ی ابزارهایی همچون ایمیل یا انواع و اقسام نرم‌افزارها و کاراندازها (برگردانِ واژه‌ی application در انگلیسی و appliquation در فرانسوی) به دست ما می‌رسد٬ اما ما احساس نمی‌کنیم که شخصِ جانداری واسطه‌ی پیام‌رسانی میان ما شده است. (حالا نمی‌خواهم به این مسئله بپردازم که این احساس درست است یا نه!) در نتیجه این مسیج به صورت مستقیم و بی واسطه از شخص اول به شخص دوم می‌رسد و اینجا به جای سه شخص٬ دو شخص (دو انسان) درگیر می‌شوند. یعنی یک رابطه‌‌ای ـ به نسبت ـ بی‌واسطه.

دوم اینکه هنگامی که از «مسیج» سخن می‌گوییم٬ مسئله‌ی گسستِ زمان/مکان نیز به روشنی از بین رفته‌است. یا دست‌کم امکان از بین رفتن را داراست. یعنی کسی می‌تواند از مکانی دور از ایران (مثلن مالزی) اما در همان زمانی که من در آن به سر می‌بریم٬ حرف و سخنی را به من منتقل کند. خوب می‌دانیم که در گذشته چنین امکانی فراهم نبوده است و گستره‌ی مکان بلافاصله گستره‌ی زمان را نیز در بر می‌گرفته است. یعنی برای دریافتِ پیامی از مکانی دور همچون مالزی٬ روزها و ماه‌ها زمان صرف می‌شده‌ است.

به همین دو دلیل٬ وقتی می‌گوییم کسی برایم پیام فرستاد٬ در ذهن‌مان اینطور نقش می‌بندد که کسی از یک مکانِ ـ به نسبت ـ دور و در زمانی که گذشته‌ و ـ به نسبت ـ دور است٬ و البته بوسیله‌ی کسی دیگر٬ برای ما پیام فرستاده است.
اما هنگامی که می‌گوییم «یک مسیج دریافت کردم» هرچند که گستره‌ی مکان به هر حال وجود دارد٬ اما دو پدیده‌ی دیگر از میان رفته‌اند: ۱- شخصِ میانجی و ۲-فاصله‌ی زمانی.

حالا این بحث را نمی‌خواهم بیش‌تر از این کــــــش بدهم. اما هدفم این است که روی یک نکته دست بگذارم؛ اگر تحولِ تاریخی‌ واژه‌ی «مسیج» را در زبان‌های لاتینی ـ و بواسطه‌ی آنها زبان‌های دیگر همچون انگلیسی ـ  بررسی کنیم٬ در می‌یابیم که در دنیای پیشامدرن٬ این واژه دقیقن همان کارکرد و مفهوم «پیام» را در زبان فارسی داشته است امری با واسطه به حساب می‌آمده است. اما با برچیده‌شدنِ ـ نسبی ـ رابطه‌های قدیم و سنتی٬ و بوجود آمدنِ نسبت‌ها و رابطه‌های مدرن (به بیان دیگر٬ در دنیای مدرن) محتوی و درون‌مایه‌ی این واژه دگرگون گشته است. البته نه اینکه تنها مفهومِ این واژه تغییر کرده باشد٬ بلکه دگرگونی در ماهیتِ رابطه‌ها و پیام‌ها در دنیای جدید٬ تغییری درون‌مایه‌ای را در واژه‌ی «مسیج» بوجود آورده است. امری که گویا هنوز در رابطه با «پیام» در دنیای زبان فارسی رخ نداده است.

نه اینکه رابطه‌های ما تغییر نکرده است (که البته این نکته هم جای بحث دارد) بلکه به این معنا که اگر فرض کنیم که گوهرِ رابطه‌های ما ـ به نسبت ـ دگرگون شده است٬ اما این دگرگونی در ذخیره‌های فرهنگی و ادبی ما تاثیری نگذاشته است. (مثلن همین واژه‌ی پیام که به رغم دگرگونی در ماهیت و شیوه‌های پیام‌رسانی بین فارسی‌زبانان٬ گویا تغییری در ماهیت این واژه رخ نداده است و همچنان با همان مختصات و مشخصه‌های پیشین به کار می‌رود.) در عوض٬ ما انبوهی از واژه‌ها که هیچ ریشه و پیوندی با زندگی و خاطره‌های ما ندارند را وارد زبان و زندگی‌مان می‌کنیم (و یا حتی با ترکیب‌های ناآشنا و سنگین در زبان عربی و گهگاه در زبان فارسی واژه‌های جدید اما نالازمی را وارد زبان می‌کنیم) و اینگونه می‌شود که به احتمال زیاد٬ درک نادرستی از مدرنیته پیدا می‌کنیم. همچون انواع و اقسام نرم‌افزارها و کاراندازهایی که دست‌آوردَ اروپا و آمریکا و ژاپن و... اند و ما تنها مصرف‌کنندگانِ آن‌ها هستیم٬ مدرنیته هم نوعی کالای وارداتی برای ما می‌شود که سهمِ ما از آن٬ نه زندگی کردن‌اش٬ بلکه تنها مصرف‌کردن‌اش است. حتی ما هنوز جایگزین و برگردانی برای همین واژه‌ی «مدرنیته» که تاریخ و خاطره‌ها و مفهوم‌های درهم‌تنیده‌ای را در تاریخِ زیسته‌ی غرب دارد پیدا نکرده‌ایم. در حالی که این واژه هر روز و هر روز در زندگیِ روزمره‌ی یک شهروند فرانسوی٬ انگلیسی یا آمریکایی به‌کار می‌رود٬ اما در زندگیِ ایرانیِ ما تنها به صورت یک کالای لوکس حضور دارد و نه بیشتر.

هدف من از نگاشتنِ این چند خط٬ رساندنِ این پیام است که «پیامد و هدفِ بکار بردنِ واژه‌های فارسی (و برخی از واژه‌هایی که ریشه‌ی عربی دارند اما در زندگیِ ما جذب و آمیخته شده‌اند) تنها زنده نگه داشتنِ این زبانِ دوست‌داشتنی نیست. حتی از نظر من٬ مهمترین پیامد و هدف بکار بردن واژه‌های آشنای فارسی (که می‌توانند نو یا قدیمی باشند) تنها و تنها برقراریِ ارتباط با فرهنگ و تاریخ و ادبیاتِ گذشته‌مان نیست و نباید باشد؛ بلکه این جنبش و حرکت٬ یعنی بکار گیریِ آگاهانه‌ی واژه‌های ریشه‌دار و تاریخ‌دار و آشنا در زبانِ فارسی٬ دگرگونی و پیشرفتِ زندگیِ کنونی‌ِ ما را به همراه دارد و خواهد داشت و هدفِ آگاهانه‌ی ما باید همین باشد.» زیرا همانطور که دگرگونیِ معنایی واژه‌ی «مسیج» ـ که واژه و کلمه‌‌ای کهن٬ دینی٬ الهیاتی٬ سنتی و آشنا در جامعه‌های غربی‌ست و پیوندِ ناگسستنی‌ای با دگروگونیِ تاریخی و هویتیِ آن مردمان دارد٬ آن نوع از دگرگونی و پوست انداختنِ جامعه‌ی ایرانی که درون‌زا٬ تاثیرگذار٬ پیوسته و پایدار باشد٬ همراه با تحولی آشتی‌جویانه و آگاهانه در مفهوم‌ها٬ خاطره‌ها (ی خوب و بد)٬ رسم‌ها و آیین‌ها و البته محتویِ واژه‌ها و کلمه‌ها در زبان فارسی و دیگر زبان‌های حوزه‌ی تمدنیِ ایران‌زمین خواهد بود.
به زبان ساده‌تر٬ اگر ما آگاهانه واژه‌ای فارسی را در این زبان به کار می‌بریم٬ نه تنها به خاطر نگهداشتِ این زبان و برقرای‌ِ پیوند با گذشته‌ی خودمان٬ بلکه به هدف رقم زدن و دگرگون کردنِ زندگیِ امروز و آینده‌مان خواهد بود.

*این یادداشت پیشتر در روزآنلاین منتشر شده است

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

, , ,

یک طرف خلیل جبران و قرائتی٬ یک طرف میرحسین موسوی

چند روز پیش یکی از دوستان فرهیخته‌ام یه چیزی جالبی گفت: 
جبران خلیل جبران
«جبران خلیل جبران هوادار فالانژها و فاشیست‌ها بوده و گویا تا آخر هم بر موضعش پایدار بوده». بعد کلی توضیح داد که چطور این افکار به ظاهر قشنگ و دوست‌داشتنی ریشته در نوعی راست‌گرایی و محافظه‌کاری داره. نوعی عرفان که حرف‌های قشنگ می‌زنه٬ اما در برابر تغییر واقعی مقاومت می‌کنه.
 بعد من با خودم فکر کردم شاید برای همین باشه کتاب‌های این بنده خدا کرور کرور در ایران فروش می‌ره٬ اما هیچ تاثیری روی جامعه نداره و سرچشمه‌ی تغییر نمی‌شه و فقط کابرد زینتی داره. بعد یاد درس‌های قرآن آقای قرائتی افتادم. من خودم وقتی نوجوون بودم این برنامه را با علاقه نگاه می‌کردم. می‌دیدم که خیلی خانواده‌های مذهبی هم می‌شینن و باهم این برنامه را نگاه می‌کنن. اما همیشه تعجب می‌کردم که چرا این برنامه کمترین تاثیر را روی این آدم‌ها می‌ذاره. یعنی به محض اینکه تلویزیون را خاموش می‌کردن٬ می‌شدن همون آدمی که پیش از آغاز درس‌هایی از قرآن بودن. من بالای ۶۰٪ - ۷۰٪ حرف‌های آقای قرائتی را قبول داشتم و همین الان هم خیلی‌هاش را دوست دارم. البته هر از چندگاهی هم یه حرف‌هایی می‌زنه که غیرقابل تحمل هستن. اما خب... ! 
محسن قرائتی
خلاصه تو همین گیر و دار شباهت قرائتی و جبران خلیل جبران توجهم را جلب کرد. آقای قرائتی هم نزدیکی و پیوند زیادی با جریان محافظه‌کار داره و بواسطه‌ی همین پیوند٬ سه دهه است که بر صندلی نهضت سواد‌آموزی تکیه زده. کارهای خیلی خوبی هم کرده. اما صندلی را ول نمی‌کنه و سازمان را هم عریض و طویل‌تر کرده. درحالی که الان نهضت سواد‌آموزی دیگه مثل سال‌های اول انقلاب توجیه منطقی نداره و مملکت ماشالله سرشار از باسواده٬ بزرگ شدن نهضت سوادآموزی هیچ توجیهی نداره. حالا من از سلوک شخصی ایشون خبری زیادی ندارم. اما تا اونجایی که من می‌دونم ایشون دستگاهی در سطح یک وزارت‌خونه را زیر سلطه داره. با این تفاوت که این وزارت‌خونه مادام‌العمر هست و به نمایندگان مردم هم باسخگو نیست. 
چند وقت پیش تلویزیون برنامه‌ای را پخش کرد که در اون آقای قرائتی را روی صندلی نشونده بودن و یکی از برنامه‌های سی سال پیش را بهش نشون می‌دادن. تصویر سی سال پیش خیلی خودمونی و خاکی بود. ولی من احساس کردم که آقای قرائتی از دیدن این تصویر راضی نبود و اصلن سعی نمی‌کردن این نارضایتی را پنهان کنه. دلیلش چی بود را نمی‌دونم. شاید خیلی مهم هم نباشه.
میرحسین موسوی
اما هرچی بود٬ اون پرسش قدیمی را در ذهن من زنده کرد: «چرا درس‌های اخلاقِ بعضی از معلم‌های اخلاق در جامعه تاثیری نمی‌ذاره؟» آقای قرائتی(ها) سه دهه در رادیو و تلویزیون و نماز جمعه‌ها و هزار و یک تریبون رسمیِ دیگه درس اخلاق دادن؛ اما آیا جامعه‌ی امروز ما اخلاقی‌تر هست یا جامعه‌ی سی سال پیش؟ درحالی بعضی‌ها مثل «میرحسین موسوی» پیدا می‌شن و بدون اینکه ژست معلم اخلاق را بگیرن٬ نتیجه‌ی سخن‌ها و کنش‌هاشون به اخلاقی‌تر شدن جامعه کمک می‌کنه. شاید کلیدش در همین «محافظه‌کاری» این معلم‌ها اخلاق باشه. چون از نظر من محافظه‌کاری در یک جاهای حساسی با اخلاقی بودن تناقض پیدا می‌کنه و به تضاد می‌رسه.

*البته این دوست فرهیخته‌ی فرانسوی ما حدود ۷۰ سال سن داره و بیشتر عمرش در تلاش برای کاستن از ظلم و ستم در منطقه‌ی معروف به خاورمیانه گذرونده.

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

, , , , , , , , , ,

مناظره نبود؛ نامزدها را بازجوییِ تحقیرآمیز کردند


صحنه چیزی نبود جز گسترشِ منطقِ بازجویی٬ جلوی دوربین تلویزیون. از این عریان‌تر نمی‌شد.
نامزدهایی که به قول عارف٬ رییس‌جمهورهای بالقوه‌ی کشور هستند را به خط کردند و از آنها درباره‌ی چیزهایی که در پس ذهن‌شان می‌گذرد پرسیدند. مگر در بازجویی غیر از این می‌کنند؟ از تو می‌خواهد که  درباره‌ی خصوصی‌ترین چیزهایت حرف بزنی. از تو می‌خواهند نظرت را درباره‌ی تک تک نزدیکانت بنویسی. اعتقادادهایت را با آقای بازجو درمیان بگذاری و برایش توضیح بدهی که چرا اینطوری یا آنطوری فکر می‌کنی. مجری (بازجو) حتی پاسخ‌هایی که باید بدهی را هم تعیین می‌کند و وقتی کسی از او می‌پرسد که چرا این‌ها را می‌پرسی٬ با اعتماد به نفس مثال زدنی‌اش پاسخ می‌دهد: ما می‌دانیم این پرسش‌‌ها و پاسخ‌ها درست هستند. این‌ها طراحی شده‌اند و شما باید به آنها پاسخ بدهید. بازجو هم البته کاری شبیه همین می‌کند. هنگامی که چیزی می‌پرسد٬ به تو مجال پاسخ‌گویی نمی‌دهد. بلکه بلافاصله پاسخ خودش را در برابرت می‌گذارد و از تو می‌خواهد موضعت را در برابر آن روشن کنی. خب در مناظره‌ی دیروز هم همین رخ داد. وای بر ما.
کامل کننده‌ی این سیرک٬ آن آقایی بود که بی‌سر و صدا بغل‌دست آقای بازجو (مجری) نشسته بود. گفتند که او نماینده‌ی بزرگترهاست که بر همه چیز نظارت می‌کند؛ حتی بر آقای مجری (بازجو). شاید بعضی‌ها در بازجوهاشان به این تجربه برخورده‌اند که شاهد یا متوجه حضور کسی باشند که در ظاهر هیچ نقشی در بازجویی (مناظره) ندارد. نه حرفی می‌زند٬ نه واکنشی نشان می‌دهد و نه تو می‌دانی که اصلن این آدم کیست؟ اما ترس حضورش همیشه بر صحنه‌ی مناظره (بازجویی) سایه انداخته است.
 این است نتیجه‌ی حاکم شدن نیروهای اطلاعاتی و امنیتی بر مملکت.

اما نکته‌ی جالب - و البته تلخ- را می‌توان آنجا دید که سیرک به جاهای حساس‌اش می‌رسد. آنجایی که بازجوی مسابقه‌ی هفته کارت‌هایش را  درمی‌آورد و آزمونِ با گزینه‌های محدود را می‌آغازد. آنجایی که محمدرضا عارف برمی‌آشوبد و مجری را به پرسش می‌گیرد. آنجاست که می‌توانیم دیگر نامزدها را بهتر بفهمیم. عارف با صحنه ناآشناست. گویا کمتر در چنین شرایط ذلت‌باری قرار گرفته است و تاب تحملش را ندارد. برمی‌آشوبد. رضایی کمی همراهی‌اش می‌کند و روحانی هم با غلظت کمتری همین کار را می‌کند. پرسش اصلی این نیست که چرا آنها چنین کردند. چرا که هرکس که نفسی سالم و عزیز داشته باشد غیر از این نمی‌کند. پرسش آنجاست که چرا دیگران واکنشی نشان ندادند؟

از نظر من به این دلیل که آنها در طول زندگی‌ سیاسی‌شان بارها و بارها در چنین موقعیتی قرار گرفته‌اند و «آموخته» شده‌اند و هرکدام‌شان از پیش تاکتیک‌های روبرو شدن با موقعیت «ذلت و خفت و خواری» را بلد هستند. حداد و ولایتی که ککشان هم نگزیده است و قالیباف هم خودش را کاملن به نفهمی زده است. جلیلی هم که در حال «مقاومت» در برابر توسری‌ای است که گویا راه حل کنار آمدن با آن را خوب بلد است. بنده خدا غرضی هم که از بیخ بی‌حس است. فقط آن سه تا هستند که کمی دردشان آمده است.

اگر یک پاره خط بکشیم و نامزدهای تحقیر شده را روی آن پچینیم٬ به نتیجه‌ی شگفت‌انگیزی برمی‌خوریم. از راست اگر شروع کنیم اینطور می‌شود.
 ۱- حداد و ولایتی: از یک نسل هستند و نزدیک‌ترین کاندیدها به آیت‌الله خامنه‌ای‌ می‌باشند.
 ۲- قالیباف و جلیلی: آنها هم از یک نسل هستند و البته مدت‌هاست که در ربودن گوی تملق و چاپلوسی از آیت‌الله خامنه‌ای باهم رقابت می‌کنند.
 ۳- غرضی: از محافظه‌کارانِ کهنه‌کار که پیر جمع است. او در زمان دیگری زندگی می‌کند و البته در درگاه آیت‌الله خامنه‌ای جزو مقربان است.
 ۴- رضایی: هم‌نسل قالیباف و جلیلی٬ اما از سال ۷۶ که از فرماندهی سپاه کناره گرفتانده شد٬ فاصله‌اش با آیت‌الله خامنه‌ای بیشتر و بیشتر شد.
 ۵- روحانی که: از ابتدا در کنار هاشمی رفسنجانی بال و پر گرفته است و بواسطه‌ی پست‌هایی حساسی که داشته است٬ کمتر رابطه‌ی شخصی با آیت‌الله خامنه‌ای داشته و بیشتر در چهارچوب بوروکراتیک با وی در ارتباط بوده است.
 و ۶- عارف: که هیچ صنمی با آیت‌الله خامنه‌ای نداشته و حتی کمترین رابطه‌ و نزدیکی‌ها را با بیت و دربار رهبر ایران داشته است. حتی رابطه‌های دور خانوادگی هم باعث نشده است که نزدیکی سامانمندی با وی پیدا کند و به درگاهش راه پیدا کند.
 حالا می‌توانیم بگوییم که هرچه آن هشت نفر٬ به مرکز هسته‌ی قدرتِ حاکمیت نزدیک‌تر بودند٬ انقیاد یافته‌تر٬ خوگرفته‌تر و آشناتر با این صحنه برخورد کردند و برعکس٬ هرچه از آن هسته دورتر بودند٬ معترض‌تر٬ برآشفته‌تر و ناآشناتر نشان دادند. به همین دلیل بود که حداد و ولایتی تقریبن هیچ تغییری پیش و پس از آغاز رسمیِ بازجویی نداشتند٬ قالیباف و جلیلی هرکدام به سرعت با ماجرا خو گرفتند. رضایی و روحانی هم اعتراض‌های رقیقی کردند و عارف که تهِ پاره‌خط جا‌ می‌گیرد٬ برآشفت.

بی‌شک در آینده‌ای نه چندان دور در برگ‌های تاریخ خواهند نوشت که روزگاری در ایران٬ نامزدهای ریاست‌جمهوری را به خط کردند و از آنها آزمون تستی گرفتند و ازشان خواستند تا نظر شخصی‌شان درباره‌ی عکس‌هایی بی‌ربط را به زبان آورند. بی‌شک این صحنه‌ها در کنار دادگاه‌های استالینیستی در تاریخ نام‌برده خواهد شد و پژوهش‌گران درباره‌‌اش برگ‌ها خواهند نوشت. اما به همان میزان که روس‌ها خشن هستند و ایرانی‌ها لطیف٬ شکل و ریختِ دادگاه‌های ایرانی پیچیده‌تر٬ شاعرانه‌تر و صد البته به‌روز و مدرن‌تر بود.
وای بر ما.

*بازیِ تلخ و طنز تاریخ است که این رخداد با سالمرگ هاله سحابی هم‌زمان می‌شود. هم‌او که مینو مرتاضی در پای پیکرش با چشم گریان می‌گفت: ما سنگ می‌شیم... زنهای بی‌خاطره... بی‌حافظه... بی‌آرزو... ما سنگ می‌شیم... سنگ می‌شیم

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

, , , ,

نـابـودیِ سـامـان‌مـندِ انسـانیـت


ماری و ساندرا ردیف جلوی من نشسته‌اند و مدام باهم حرف می‌زنند و کر کر می‌خندند. استاد هم دارد دیدگاه‌های هانا آرنت را درباره‌ی «سامانه‌ی تمامیت‌خواه» (سیستم توتالیتر) توضیح می‌دهد:

«جامعه‌ای که چیره‌ی سامانه‌ی تمامیت‌خواه شده باشد٬ فرد اخلاقی در آن [جامعه] رو به نابودی می‌رود. در واقع این سامانه‌ی تمامیت‌خواه است که فرد را به سوی نااخلاقی‌بودن می‌کشاند. اگر داستان «انتخابِ سوُفی» را خوانده باشید ـ که یک فیلم هم از روی آن ساخته شده است ـ در آنجا با صحنه‌ای روبرو می‌شویم که زندانیان وارد اردوگاه شده‌اند.»

من گوش‌هایم را تیز می‌کنم تا ماجرا را از دست ندهم. ماری و ساندار ول‌کن نیستند و همینطور دارند وراجی می‌کنند. اصلن من نمی‌فهمم آنها برای چه سر کلاس می‌آیند. آخر این پروفسور «تَسَن» که حضور و غیاب نمی‌کند. بروند راحت در کافه تریای دانشگاه بنشینند و تا جان دارند وراجی کنند. این کلاس برای من مهم است. چندین بار هم که ازشان خواستم ساکت باشند گوش نکردند. این کار همیشگی‌شان است. همیشه ته کلاس می‌نشینند ور می‌زنند. اما این‌بار آمده‌اند جلوی کلاس و درست جلوی من نشسته‌اند. دیگر دارم عصبانی می‌شوم.

مریل استریپ٬ در «انتخابِ سوفی»
«زندان‌بان سوفی و دو فرزندش را از بین زندانیان خارج می‌کند. اسلحه‌اش را به سمت فرزندانش نشانه می‌گیرد از او [سوفی] می‌خواهد از بین دو فرزند کودکش٬ یکی را برای کشتن انتخاب کند. در واقع او را بین یک دو راهی قرار می‌دهد. دوراهی‌ای که سراسر باخت است. انتخابِ سوفی٬ انتخاب بین بد و خوب یا حتی بد و بدتر نیست. بلکه این انتخابی بین بد و بد است.»

ساندرا و ماری ول نمی‌کنند. همینطور وراجی‌شان ادامه دارد و گاه و بیگاه زیرزیرکی می‌خندند. تعجب می‌کنم چرا پروفسور از اول ترم تا حالا حتی یک بار هم به آنها تذکر نداده است. اگر ایران بود٬ تا حالا صد بار اخراج شده بودند. خیلی استادها در ایران هستند که اگر همچین دانشجوهایی داشته باشند آنها را وارد لیست سیاه می‌کنند. به طوری که دانشجو دیگر هرگز نمی‌تواند درسی را با آن استاد بگذراند. اما این پروفسور تسن خیلی باصبر است. فکر کنم اینقدر غرق در درس دادن است که اصلن متوجه صدای دانشجوهای وراج نمی‌شود. آخ که دوست داشتم دستم را از دوطرف به سر این دو غوزمیت برسونم و سراشون رُ بکوبونم به هم...

«هدف سامانه‌ی تمامیت‌خواه٬ دگرگون‌سازیِ طبیعت انسان است و از آنجایی که نمی‌تواند این کار را انجام بدهد٬ نتیجه‌اش نابودی ویژگی‌های انسانی در فرد است. این دگرگون‌سازی در سه مرحله انجام می‌گیرد. نخست شخصیت حقوقی انسان نابود می‌شود. این نابودی می‌تواند در فضاهایی همانند «اردوگاه»[کار و مرگ در آلمان یا شوروی]صورت بگیرد. نابودسازی حقوق انسان‌ها و از بین بردنِ شخصیت حقوقی‌شان٬ نابودسازیِ شخصیت اخلاقیِ انسان را در پی دارد. در داستان «انتخابِ سوفی» همین اتفاق رخ می‌دهد. این یک داستان واقعی است که آلبر کامو در کنفرانسی در شیکاگو٬ در حضور هانا آرنت٬ این ماجرا را تعریف می‌کند و آن را به عنوان سندی در تایید گفته‌های آرنت بیان می‌کند. مادری در موقعتی قرار می‌گیرد که انتخاب اخلاقی برایش ناممکن می‌شود و او برای این انتخاب زیر فشار گذاشته می‌شود.»

ساندرا و ماری خفه نمی‌شوند. یکریز و یکنواخت حرف می‌زنند. نمی‌فهمم در مورد چی ور می‌زنند. فقط می‌فهمم که دارند ماجراهای رفیق‌بازی‌هایشان را تعریف می‌کنند.

«این روند تا آنجا ادامه پیدا می‌کند که قربانی٬ خودش تبدیل به جلاد می‌شود. مادری که حقوق انسانی‌اش را از دست داده و مجبور و محکوم به گذراندن زندگی در اردوگاه است٬ در نهایت مجبور می‌شود یکی از فرزندانش را برای کشته شدن انتخاب کند..»

ماری و ساندار به وراجی ادامه می‌دهند چیزی نمانده است که من دستانم را به طرف سرشان ببرم.

«... و مادر در قتل فرزندش شریک می‌شود: دگرگون‌سازیِ قربانی به جلاد! ناممکنیِ انتخابِ اخلاقی که به گفته‌ی ...»

استاد سکوت می‌کند. چند قدم راه می‌رود. سکوتِ استاد مثل پتکی که روی زمین ضربه می‌زند٬ کلاس را می‌ترکاند.  استاد که حالا چند قدم از تخته دور شده است برمی‌گردد به طرف ماری و ساندرا و با بیانی قوی اما آرام می‌گوید:

«من درباره‌ی یک فاجعه‌ی شگفت‌آور صحبت می‌کنم...
من درباره‌ی مادری صحبت می‌کنم که مجبور است بگوید کدام یک از فرزندانش کشته شوند. بدست یک افسر اس.اس٬ جلوی چشمانش...
و شما مثل کسانی که توی چایخانه نشسته‌اند وراجی می‌کنید.
هیج حساسیتی نسبت به این وضعیت ندارین؟ من جلوی خوشگذوری شما رُ نمی‌گیرم. انتخاب اخلاقی رُ به خودتون واگذار می‌کنم.
بین بد و خوب فرصت انتخابی اخلاقی وجود دارد. هنگامی که امکانِ انتخاب بین خوب و بد نابود شود٬ شما از انتخاب خوب محروم می‌شوید و دیگر یک موجود اخلاقی نیستید.»

بعد به سمت تخته می‌رود و بلندتر ادامه می‌دهد:
«در نتیجه٬ این نابودیِ انسانِ اخلاقی٬ نابودیِ انسانِ [ازلحاظ]«روانی» را به همراه دارد. می‌توانیم آن را نابودیِ انسانِ منفرد بنامیم. از دیدگاه آرنت٬ این یک ماشین نابودیِ انسانیت است. به همین دلیل از آن به عنوان رژیم یا حکومت تمامیت‌خواه یاد نمی‌کند. بلکه آن را سامانه (سیستم) تمامیت‌خواه می‌داند که انسان‌ها را به اینجا می‌کشاند و این عملیات را نابودیِ سامان‌مندِ انسانیت می‌نامند.»

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

,

فوکو خوانی



این‌ها بخش‌هایی‌ست که پس از دوباره‌خوانیِ «مراقبت و تنبیه» و با توجه به تجربهٔ عینی‌ای که در این مدت بر ما گذشته است نظرم را جلب کرد. اینبار اما متن اصلی به زبان فرانسه را خواندم که پنجره‌های‌ تازه‌ای به رویم باز کرد و می‌خواستم با دیگران هم در میان بگذارم: *


باید ایدهٔ جرم و ایدهٔ مجازات ارتباطی محکم با یکدیگر بیابند و «بدون وقفه در پی هم آیند... اگر شما این چنین زنجیرهٔ ایده‌ها را در ذهن شهروندانتان شکل دهید، آنگاه می‌توانید از اینکه آنان را هدایت کرده و اربابشان شده‌اید برخود ببالید. مستبدی ابله با زنجیرهای آهنی می‌تواند بردگانش را به انقیاد در آورد؛ اما سیاستمداری حقیقی آنان را به زنجیری از ایده‌های خودشان به مراتب محکمتر به بند می‌کشد؛ او اولین حلقهٔ زنجیر را به سطح ثابتِ عقل وصل کرده است و از آنجا که از حلقه‌های بافتهٔ این زنجیر بی‌خبریم و تصور می‌کنیم خودمان آن [‌ها] را ساخته‌ایم، این زنجیر به مراتب محکمتر است؛ ناامیدی و زمان، زنجیرهای آنهی و فولادی را می‌فرساید، اما نمی‌تواند هیچ گزندی بر پیوند عادیِ ایده‌ها وارد آورد، بلکه آن را مستحکمتر می‌سازد؛ بر الیافِ نرمِ معز، بنیانِ تزلزل‌ناپذیرِ استوار‌ترین امپراتوری‌ها بنا می‌شود» ـ. 
به نقل از سِروان / ص ۱۳۰
... 

تنهایی [در زندان] به این دلیل ابزار مثبت اصلاح است که نوعی خود-تنظیمیِ کیفر را تضمین می‌کند و فردی سازیِ خودجوشِ مجازات را نیز امکان پذیر می‌کند؛ هرچه محکوم بیشتر مسئول ارتکابِ جرم‌اش بوده باشد، بیشتر قادر به تأمل و اندیشه خواهد بود؛ و ندامت نیز شدید‌تر و تنهایی دردناک‌تر خواهد بود
ص ۲۹۳

نگاه خودم: 
این منطق زندانِ انفرادی است که فوکو به بهترین شکل از آن پرده برداری می‌کند. این سخن‌ها من را به یاد سخنرانی آیت الله خامنه‌ای در نمازجمعهٔ معروف پس از انتخابات می‌اندازد. آنجایی که سبز‌ها را مسئولِ خون‌های ریخته شده می‌داند و از آن‌ها می‌خواهد که نادم و پشیمان باشند. 
کسانی که بازجویی شده‌اند و با بازجوهای خود در ارتباط بوده‌اند، می‌توانند تصدیق کنند که گفتمان غالب بر بازجویی‌ها همین منطقِ «انداختن همهٔ تقصیر‌ها به گردنِ خودِ زندانی» است. 
بیرون از زندان نیز، بازیگرانِ سیاسیِ اقتدارگرا همین منطق را برای سرکوبِ نرم و درونیِ مخالفان بکار می‌برند. در واقع این یک روشِ کنترل و تسلط بر فرد است که مرزی ندارد. از درونِ خود فرد بر خودش اعمال می‌شود. او اسیرِ این ایده می‌شود که «خودش تقصیرکار است» و حتمن عیب و ایرادی دارد که به این روز افتاده است! در واقع متهم زندانیِ ایده‌ای می‌شود که بازجو _و دستگاهِ بازجویی_ در ذهن او جا انداخته است. او با پذیرش این گناهکاریِ خود، همه جا _حتی بیرون از زندان_ را تبدیل به زندان می‌کند. 
او زندانیِ «تقصیرکار پنداریِ» خودش می‌شود. 
... 

سرودی که زندانیان فرانسوی در هنگام به نمایش‌درآوردنشان با قل و زنجیر در خیابان‌های پاریس حدود ۲۰۰ سال پیش هم‌خوانی می‌کردند: 
 «تحقیرِ انسان‌ها از آنِ ما محکومانِ به اعمال شاقه است.». 
همچنین تمام طلاهایی که [حکومتیان و اشراف] پرستش می‌کنند از آنِ ماست. 
این طلا روزی به دست ما خواهد رسید. 
ما آن را به بهای زندگیِمان می‌خریم. 
دیگران این زنجیر‌ها را که امروز شما بر دست و پایمان زده‌اید حمل خواهند کرد؛ 
آنان بَرده خواهند شد. 
هنگامی که پایبند‌هایمان را بشکنیم. 
ستارهٔ آزادی بر ما درخشیدن آغاز می‌کند... 
بدرود. 
چون ما هم زنجیر‌ها و هم قانونتان را حقیر می‌شماریم. 
ص ۳۲۶
... 

 «هنگامی که تهیدستی خیابا‌‌نهایتان را با جسد‌ها سنگ‌فرش می‌کند و زندا‌‌نهایتان را از دزدان و قاتلان پُر می‌کند، کجایند آن کلاه بردارانِ والا مقام؟ [اشراف]... فسادآور‌ترین نمونه‌ها... آیا نمی‌ترسید اگر که آن مرد فقیری که به جرم ربودنِ قطعه‌ای نان از پشت نرده‌های نانوایی، روی نیمکت مجرمان نشانده‌ایم، روزی چنان خشمگین شود که بازار بورس، این کُنامِ وحشی را آجر آجر ویران کند کنامی که در آن گنجینه‌های کشور و ثروت خانواده‌ها بدون مجازات ربوده می‌شود؟» اما این بزهکاری اغنیا با آسان‌گیری و مدارای قوانین مواجه می‌شود و اگر هم زمانی زیر ضربِ قوانین قرار بگیرد خیالش از بابت اغماض و چشم‌پوشی دادگاه‌ها و ملاحظه‌گریِ مطبوعات راحت است. از همین‌جا این اندیشه سر بر می‌آورد که دادگاههای جنایی می‌توانند فرصتی را برای یک بحث سیاسی فراهم آورند، و نیز این اندیشه که باید از دادگاه‌های بحث‌انگیز یا دعواهای اقامه شده علیه کارگران در جهتِ افشای عملکرد عمومیِ عدالت کیفری بهره جست... همچنین از همین جا این اندیشه سر برآورد که زندانیان سیاسی از آنجا که همانند بزهکاران، تجربه‌ای مستقیم از نظام کیفری دارند، اما برخلاف آنان در وضعیتی هستند که به حرفشان گوش داده می‌شود، پس موظف‌اند سنگوی تمامی زندانیان باشند: بر عهدهٔ آنان است که «شهروندِ خوبِ فرانسه» را آگاه و روشن کنند، «شهروند خوب فرانسه که جز از طریف کیفرخواست‌های پر طمطراق دادستان کل، هرگز با کیفرهای تحمیل شده آشنایی نداشته است.». 
ص ۳۶۱
* بخشهای انتخاب شده از برگردان فارسی: مراقبت و تنبیه / میشل فوکو/ ترجمهٔ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده/ نشر نی

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

طفلی به نامِ شادی، در مدرنیته گم شده است

این روز‌ها هنگامۀ سال نوی میلادی است. چند سالی است که به میانجیِ گسترش ابزارهای ارتباط جمعی، توجهِ ما ایرانی‌ها هم به این رخداد جلب شده و گهگاه روز ۳۱ دسامبر برای همدیگر پیام تبریک می‌فرستیم. تا زمانی که در ایران بودم، هیچ حس خاصی نسبت به این رخداد نداشتم. این روز اصلن برایم مهم نبود. تاریخ‌های میلادی هم اصلن به کارم نمی‌آمد. حتی خیلی وقت‌ها برای اینکه که بهتر بفهمم در گذشتۀ تاریخ چه اتفاقی افتاده است، تاریخ‌های میلادی را به خورشیدی تبدلیل می‌کردم. اما حالا به دلیل جبر تاریخی، در جغرافیایی زندگی می‌کنم که این روز (۳۱ دسامبر) مهم‌ترین جشن مردم و شبِ «سال نو» است. در این چند سال وقتی این روز فرا می‌رسد، توجه من به پدیدۀ «سال نو» خیلی جدی جلب می‌شود.
برای ما ایرانی‌ها که سال نویِ مان یک پدیدۀ سراسر طبیعی است و ریشه در یک رخداد فیزیکی در جهان هستی دارد، یعنی چرخش کرۀ زادگاهِ ما «زمین»، به دور ستارۀ حیات بخش «خورشید»، پذیرفتن هر سال نوی دیگری با اما و اگر روبرو می‌شود. در اینجا یک پرسش به میان می‌آید: «چرا ما باید ۳۱ دسامبر را جشن بگیریم؟» خیلی از دوستانم ایرانی‌ام «شاد بودن» را مهم‌ترین دلیل برای این جشن می‌دانند. یا اینکه اینطور پاسخ می‌دهند: «وقتی همه جشن می‌گیرند، چرا ما نباید جشن بگیریم؟» 
شاد بودنِ آدم‌ها در کل پدیدۀ خوب و خوشایندی است. بسیاری از آدم‌ها شادی و طراوت را از عمق جان جذب می کنند. شاد بودن آدم را امیدوار می‌کند و خلاقیت و آفرینندگیِ آدم را بارور می‌کند. اما آیا همۀ شادی‌ها اینگونه هستند؟ به نظرم نه! اتفاقن بعضی از شادی‌ها هستند که درست برعکس عمل می‌کنند. آدم را تقلیدگر و غیرخلاق بار می‌آورند. من با شادی به هر بهانه‌ای مخالفم. نه اینکه بخواهم جلوی شادمانی دیگران را بگیرم. نه! چنین حقی را به خودم نمی‌دم. اما خودم در شادی‌های بی‌معنی شرکت نمی‌کنم به دیگران هم چنین توصیه ای نمی کنم. تلاش می کنم با آدم های الکی خوش هم رابطۀ زیادی نداشته باشم. البته این نکته‌ای که می‌گویم بیشتر در زندگی خارج از ایران معنی پیدا می‌کند. در حالی که در زندگیِ  داخل ایران می تواند درست برعکس باشد. به قول دکتر شفیعی کدکنی:
«طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست /
با چشمهای روشنِ براق
/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/
هرکس از او نشانی دارد /
ما را کند خبر
/ این هم نشان ما: /
یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر» 
در چنین شرایط و وضعیتی، شادی و شادمانی خیلی وقت‌ها یک مبارزه هست. آدم‌ها باهر شادیِ کوچکشان، می‌توانند یک مبارزهٔ معنی دار را برای زندگیِ بهتر خلق کنند. ولی باز هم هر شادی ای اینگونه نیست. خیلی وقت ها بسیاری از شادی ها ما را گمراه می کند. مثل وقتی که در حساب یارانه مان پول ریخته می شود. این ممکن است لحظه ای ما را شاد کند. اما اگر تنها به شاد و خوشحال شدن رضایت بدهیم، شاید خیلی چیزهای دیگر را از دست بدهیم.
اما در جایی که من الان زندگی‌می‌کنم (یک شهر اروپایی) اصلن اینطور نیست. بسیاری از شادی‌ها، تنها بهانه‌ای برای مصرف‌گراییِ بیشتر هستند. بسیار بسیار توخالی و پوچ! بسیاری از مردم تمام هفته را به شدت کار می کنند تا آخر هفته خوش بگذرانند و اول هفته باز روز از نو روزی از نو! به نظرم خوش گذراندن نباید تنها دلیل شادی باشد. فکر می‌کنم برای زندگیِ خردمندانه در دنیای مدرن، آدم باید دلیل بهتری برای شادمانی داشته باشد. وگرنه روح آدم و آدمیت می‌پلاسد. پژمرده می‌شود و برای زنده ماندن نیاز به تزریق هرچه بیشتر شادی‌های مصنوعی دارد. این چیزی است که من دور و بر خودم می‌بینم. نه اینکه همه اینطور باشند. ولی می‌توانم بگویم که سبکِ غالبِ زندگی این است. 
مدرنیته با پرسشگریِ انسان شروع شد. ولی امروزه وضعیتی بوجود آمده که انسانِ عادیِ مدرن _و شاید انسانِ ایده‌آل مدرنیتهٔ متاخر به قول آنتونی گیدنز_ یک مقلد محض شده است. _و یا باید باشد._ آدم‌ها از یک تقویم و سالنامهٔ قراردادی جهانی برای تنظیم کار‌هایشان استفاده می‌کنند. این به خودی خود پدیدۀ بدی نیست و بعضی جاها خیلی کارآمد است. اما به صورت ماشینی، فکر می‌کنند که باید برطبق این تقویم در فلان روز خوشحال باشند. در حالی که در آن روز هیچ دگرگونی انسانی یا طبیعی‌ای رخ نداده و نمی‌دهد. بلکه این فقط یک قرارداد ساده برای تنظیم زمان جهانی هست. (هرچند که این روز پیش از دوران مدرن یک رخداد مذهبی/مسیحی بوده). به نظرم چارلی چاپلین در فیلم عصر جدید، این پدیده را به هنرمندانه ترین شکل به تصویر کشیده است. 
دیدن دوستان، پیدا کردن دوستان تازه، شب نشینی، رقص و پایکوبی و... همهٔ این‌ها می‌توانند وسیله‌ها و حتی دلیل‌های خوبی برای شاد شدن باشند. اما همهٔ این‌ها می‌توانند در هر زمان دیگری هم رخ بدهند. این رخداد ۳۱ دسامبر با آخر هفته‌ها (weekend) هیچ فرقی ندارد. چرا ما آخر هفته‌ها را به هم تبریک نمی‌گوییم؟ به نظرم باید دلیل بهتری برای این شادیِ همزمانِ استانداردشدهٔ جهانی وجود داشته باشه تا من را به تقلید و تکرار وادار کند. مثلن من می‌فهمم در نوروز یا مبعث چرا باید شاد باشم. ولی واقعن ۳۱ دسامبر هیچ توجیهی برای جشن گرفتن ندارم. تنها فرق این روز با روزهای دیگر برای من، عوض شدنِ تقویم استاندارد کشورهای مختلف است. نه بیشتر، نه کمتر!
به هر حال امیدوارم در این شب به هیچ کس بد نگذشته باشد.

۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

,

ما چه نسل خوشبختی هستیم که سقوط دیکتاتورها را می‌بینیم


بیشترِ نسلهای معاصر ایرانی، علاقه دارند لقب نسل سوخته را به خودشان نسبت بدهند. در مورد نسلهای دیگر نمی دانم. اما می دانم که نسلِ من، نسل خوش‌بختی است.
ما نسل خوش‌بختی هستیم که در طول زندگی خودمان انقلاب و جنگ را مستقیم لمس نکردیم. اما تمام آثار آنها را تجربه کردیم و درسهای آن دو رخداد بزرگ، همواره وِرد زبانمان است.
ما نسل خوش‌بختی هستیم که خاطره‌ی دوران خفقان دهه‌ی هفتاد برایمان زنده مانده است. این نهایت خوش اقبالی یک نسل است که حافظه‌ی تاریخی‌اش غنی و پربار باشد.
ما نسل خوش‌بختی هستیم که دوم خرداد را تجربه کردیم. دوران طلایی مطبوعات را از سر گذراندیم. بهترین دوران فعالیت‌های دانشجویی را داشتیم. و البته نتیجه‌ی اشتباههای خود و دیگران را با روی کار آمدنِ محمد احمدی‌نژاد و دار و دسته اش دیدیم.
ما نسل خوش‌بختی هستیم که این فرصت را داشتیم که اشتباه‌های خود را جبران کنیم و جنبش سبز را بیآفرینیم. شاید دیدن و زیستن در چنین جنبشی، از بزرگترینِ خوش‌بختی‌های ما باشد.
ما خیلی خوش‌بختیم. زیرا برای نخستین بار در تاریخ کشورمان، توانستیم از بسیاری از دوگانه‌ها عبور کنیم. مذهبی-غیرمذهبی؛ سیاسی-غیرسیاسی؛ فارس-غیرفارس؛ داخل نشین-خارج نشین؛ و ... . در عبور از این دوگانه‌های ساختگی بود که تجربه‌ی باهم زیستن را درک کردیم. تجربه‌ی سبز زیستن.
لیست خوش‌بختی‌هایمان اما هنوز تمام نشده است. کدام نسل در تاریخ است که در کمتر از یک سال سرنگونی چهار دیکتاتور با سابقه و ظالم را دیده باشد و عنقریب منتظر دو-سه تای دیگر باشد!؟ نسلی که همین چند وقت پیش سقوط صدام و بن لادن را هم دیده است.
کدام نسل از ما ایرانیها تا به این اندازه خود را در سرنوشت مردم منطقه سهیم می‌دیده‌ایم!؟ کدام نسل از ما ایرانیها به این اندازه نه گرفتار غرور کاذب ملی‌گرایانه بودیم و نه در مقابل جهان احساس حقارت بیمارگونه داشته‌ایم!؟
و البته اینها همه مربوط به گذشته است. این زمانه به ما می‌گوید که ما خوش‌بخت تر از این هم خواهیم بود و در آینده ای نه چندان دوردست، توشه‌های گران‌تری از این روزگار برخواهیم چید. 
بخش زیادی از این زمانه را ما خود ساخته‌ایم و خوش‌بخت و اقبال هستیم که در چنین زمانی زیست میکنیم.

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

,

اعتصاب بعدی در راه است؛ ما چه میکنیم !؟


«روزی در این جامعه (ایران)، روزنامۀ سلام توقیف شد و در واکنش به آن، جریان 18 تیر به راه افتاد. اما مدتی بعد ده‌ها نشریه توقیف فله ای شدند. اما صدایی از جایی بر نیامد. مهمترین دلیلش آن است که معیارهای اخلاقی در چنین جامعه ای، بی ارزش شده اند.» این سخنان را عبدالکریم سروش، نه در واکنش به ماجرای 18 تیر و یا توقیف فله ای مطبوعات، بلکه در واکنش به انحراف اخلاقی جامعه بیان شده بود.*
1-      سالها پیش، در کشاکشِ دوران پر تب و تابِ اصلاحات، هنگامی که همه دلباختۀ گفتارِ جامعۀ مدنی و مشغول انتشار و گسترش آن بودند، عبدالکریم سروش، بحث دیگری در میان انداخت و از همگان طلب کرد که بجای دامن زدن به بحثِ جامعۀ مدنی، بدنبال گستردن بساطِ «جامعۀ اخلاقی» باشند. در همان آغاز بحث، بسیاری از اندیشه ورزان، سیاست ورزان و قلم بدستان، بر او تاختند که چنین بحثی «من درآوردی» است و در برابر جامعۀ مدنی، پایه هایش سست است و مبانی نظری روشنی ندارد. سروش تلاش کرد تا روشن کند که جامعۀ اخلاقی جایگزین جامعۀ مدنی نیست. بلکه پیش زمینۀ آن است. او خاطرنشان کرد که چنانچه پایه های اخلاق در جامعه سست باشد، جامعۀ مدنی شکل نخواهد گرفت.   زیرا «قانون بخشی از اخلاق است» و جامعۀ مدنی، جامعه ایست که برپایه های قانونمداری بنا نهاده می‌شود. وی خاطرنشان کرد که مهمترین راه در هم ریختنِ استبداد دینی، نقد اخلاقیِ آن است. به باور «سروش» باید این باور را در میان مردم و همچنین کنشگران سیاسی جا انداخت که جامعۀ خوب، جامعۀ اخلاقی است. «اگر سیاست در جامعه ای خوب اداره  شوند، اگر اقتصاد خوب اداره شود، بهترین نشانه این نیست که اشتغال آنجا پدید می آید و بیکاری رفع می‌گردد؛ بهترین نشانه این نیست که تورم پایین می‌آید یا مسکن ارزان می‌شود. اینها چیزهای خوبی است. {اما} بهترین نشانۀ آن این است که اخلاقِ خوب در جامعه جاری شود» (ماهنامۀ آفتاب. شمارۀ18).
2-      مدتها بود که می‌خواستم دربارۀ اعتصاب غذای رشید مردانِ معترض به شهادت هاله سحابی و هدی صابر چند خطی بنویسم و دینم را به آنها ادا کنم. قصد داشتم مهم‌ترین بخش از تلاشِ آنها را دریابم و درباره‌اش بنویسم. در طی آن روزها مدام به این ماجرا فکر می‌کردم. سعی کردم مهمترین پرسش را پیدا کنم و به آن بپردازم. پس از چندی تامل، «پرسشِ بنیادی» را دریافتم: «اگر خدای ناکرده، بعد از مدتی، یکی دیگر از زندانیان و یا کنشگرانِ سیاسی، دچار ماجرایی شود که بر هدی و هاله رفت، ما چه میکنیم؟»

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

,

من هم یک احمدی‌نژادم؛ فقط کمتر دروغ می‌گم


مگه احمدی‌نژاد چی‌کار میکنه؟ سرمایه‌های مملکت رو به باد میده. درآمد سالیانۀ نفتی بیش از هشتاد میلیارد دلار رو طوری هزینه می‌کنه که انگار این مملکت هیچ پولی نداره. مردم در فقر و بدتر از اون، در بحران اقتصادی زندگی می‌کنن. فکر می‌کنین احمدی‌نژاد و دور و بری‌هاش دوست دارن که مردم ازشون ناراضی باشن؟ نه اصلا اینجوری نیست. اتفاقا اونها خیلی دوست دارن که وضع اقتصادی مردم بهتر بشه. حداقل اگر قبلا دوست نداشتن وضع مردم خوب باشه، در دو سال گذشته با توجه به بحران مشروعیت مردمی که براشون پیش اومده، خیلی تلاش کردن که وضع اقتصادی مملکت رو روبراه کنن. اما نتونستند. دلیل های زیادی برای این ناتوانی وجود داره. اما مسئلۀ اصلی اینجاست که با این همه درآمد و ثروت، تنونستند.
وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم که وضعیت من هم در ادارۀ زندگی شخصی خودم خیلی متفاوت از ادارۀ مملکت نیست. من در این مدت، فرصتهای طلایی بسیار زیادی رو از دست دادم. فرصتهایی که وقتی به هرکدومشون فکر می‌کنم، می‌بینم که اون فرصتها علاوه بر اینکه می‌تونست زندگی من رو دگرگون بکنن، برای زندگی دیگران هم مفید بودن. کلا وقتی به نحوۀ ادارۀ زنگی شخصی‌ام نگاه می‌کنم، متوجه می‌شم که از شرایطِ فرصت‌زایی که در زندگیم وجود داره خوب استفاده نمی‌کنم. خب الان _در این زمینه_ فرق من با احمدی‌نژاد و بقیۀ کسایی که مملکت رو اداره می‌کنند چیه؟
شاید فقط این تفاوت بین ما وجود داره که من اصرار دارم کمتر دروغ بگم، ولی اونها اصرار دارن که به دروغ گفتن‌هاشون ادامه بدن و بیشتر و بیشتر ادامه بدن.

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

,

سیاست کدخدا ندارد؛ سیاست برای رعیت‌هاست


هاشمی رفسنجانی، در فضای سیاسی ایران بذری رو کاشت که هنوز هم درحال جوانه دادن است. ایشون این نظریه که سیاستدمدارهای کارشناس باید کار سیاسی بکنند و مردم عادی هم باید از نظرهای اونها پیروی بکنند، را نهادینه کرد. در اون زمان، این دیدگاه دلِ خیلی ها رو برد. مخصوصا کسانی که دستی در قدرت داشتند و از توانایی های بالاقوه ای در امور لابی‌گری هم برخوردار بودن. دیگه تصمیم های سیاسی در فضای عمومی (مسجد و دانشگاه، محله و ...) گرفته نمی شد. 
با این تعریف، اساسا سیاست در فضای عمومی بی‌معنی می‌شد و کسانی که میدون بازی سیاسی‌شون، فضای عمومیِ جامعه بود، از رده خارج شدند. و یا اگر مقاومت می کردند، به زور از فضا خارجیده می شدن.
شاید با همچین تعریفی بشه درک کرد که کسی مثل میرحسین موسوی برای چی جایی برای خودش در فضای سیاسی احساس نمی‌کرد. و یا چرا اتفاقهایی مثل قتلهای زنجیره‌ای رخ داد.
و مهمتر از اون، شاید بشه درک کرد که برای چی مردم ناگهان با چند لبخندِ خاتمی، طوفان انتخاباتی راه انداختند و شعارهای جامعۀ مدنی و آزادی اش رو بیشتر از دیگر شعارهاش شنیدن و تا پایان دوره اش هم ازش همون انتظارها را داشتند. و شاید بشه فهمید که چرا مردم یکصدا هاشمی رو در انتخابات مجلس ششم عقب روندن و در انتخاب ریاست جمهوری 84 هم به صرف اینکه کسی در مقابل هاشمی ایستاده بود، بهش رای دادن. (البته در این فقرۀ آخر، میزان شرکت کنندگان به مراتب پایین تر از دوم خرداد و مجلس ششم بود)

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

,

حالا بعدش چی؟

نیم ساعته که منتظرم فیلم شروع بشه
 در سينما نشستم و بيش از نيم ساعت از زمان اعلام شده گذشته و فيلم هنوز شروع نشده. هيچ كس هم اعتراضي نمي كنه.
 همه نشستن و خيلي معمولي يا باهمديگه حرف ميزنن, يا اگه مثل من تنها هستن, سر خودشون رو يك جوري گرم ميكنن.
با خودم فکر میکنم اگه تو ایران همچین اتفاقی میفتاد، چند نفری بلند میشدن و حداقل یک نیمچه اعتراضی می کردن. اما اینها یک جوری طبیعی با قضیه برخورد میکنن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار همه چی سر جاش هست. در همچین مملکت غربیِ مدرنی، همچنین رفتارهایی عجیبه واقعا.
فکر میکنم ما در ايران, دلیل اینکه در مواجهه با كمترين كمبودها هم اعتراض ميكنيم این هست که يك نمونه آرماني از مملكت داری داريم و فكر ميكنيم اگه آنچه كه در كشورهاي غربی اجرا ميشه در کشور ما هم اجرا بشه، دیگه همۀ  كمبودهاي ما رفع میشه. درواقع یک نمونۀ آرمانی از زندگی - که البته برامون دور از دسترس هم هست - انگیزه های اعتراض رو در ما زیاد میکنه.
اما این غربی ها، خوب خداییش چه جامعۀ آرمانی ای جلوشون هست؟ عموم مردم رو میگم. خودشون تو همون جامعۀ آرمانی ای که ماها دنبالش میدویم زندگی میکنن و دیگه چیزی در برابرشون برای تلاش و مبارزه و اعتراض نیست. شاید نظریۀ پایان «تاریخ فوکویاما» از همین زمینه بوجود اومده. آخرِ تلاشی که می کنن، حفظ و تثبیت همین وضعیت هست. نهایتش یک عده روشنفکر پیدا میشن و به دنبال صادر کردن همین نظمِ زندگی به جاهای دیگۀ دنیا میرن
با خودم میگم، حالا ما اومدیم و بعداز صد و بیست سال زبونم لال به همچین جایی رسیدیم. خوب بعدش چی؟ بعدش میخوام چیکار کنیم؟ پاهامون رو دراز کنیم و از زندگی مدرنمون لذت ببریم؟ همین!؟ تازه میرسیم به اینجایی که اینها الان هستن و خیلیهاشون نمی دونن که: بعدش چی؟
منظورم این نیست که دست از تلاش برای رسیدن به زندگیِ آرمانی برداریم. حرفم اینه که ما این فرصت رو داریم که پیش از رسیدن به همچین جایی، به این فکر کنیم که بعدش میخوایم چیکار کنیم. و اینطوری بعدش رو از همین الان بسازیم. شاید آینده بهتر شد.