‏نمایش پست‌ها با برچسب همراه نگاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همراه نگاری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

, , , , , , ,

گزارشِ صد سال آدم‌ربایی در زمانه‌ی وبا

صدسال تنهایی شاید خلاقانه‌ترین و البته عمیق‌ترین اثر مارکز باشد که همزمان سرشار از جنبه‌های فردی و جمعی و اجتماعی است. علاوه بر یک شاهکار ادبی، باید به این اثر به عنوان تلاشی فلسفی نگاه کرد.
گزارش یک قتل و گزارش یک آدم‌ربایی را باید در دانشکده‌های روزنامه‌نگاری درس بدهند (که در بعضی جاها این کار را می‌کنند.) مارکز در این دو اثر سرمشقی به دنیای روزنامه‌نگاری عرضه کرده که حالا حالاها روزنامه‌نگاران باید از روی آن بنویسند. او آگاهانه در این دو اثر افقی تازه (البته افقی که ممکن بود به فراموشی سپرده شود) پیش روی ادبیات روزنامه‌نگاری قرار می‌دهد.
.
میرحسین موسوی از مردم خواسته بود برای اینکه حال و روز او در دوران حصر را بفهمند، کتاب «گزارش آدم‌ربایی» نوشته‌ی مارکز را بخوانند. این کتاب و توصیف‌هایش از شرایط گروگان‌ها تاثیر عمیقی روی من گذاشت و به نظرم تا پایان حصر میرحسین و رهنورد و کروبی، این تاثیر ادامه خواهد داشت. در این یادداشت تلاش کرده‌ام توضیح بدهم که چرا به عنوان یک هوادار جنبش سبز باید این کتاب را خواند؟
من  «عشق در "زمانه‌ی" وبا» را برای برگردان فارسیِ نام یکی دیگر از شاهکارهای گابریل گارسیا مارکز ترجیح می‌دهم. یعنی ماجرای این رمان در ذهنم اینطور نقش بسته است. بحثِ یک سال و چند سال و زمان نیست. یک زمانه و دوره و دوران است و به نظرم با توجه به ترجمه‌ی اسپانیولی (و فرانسوی که به اسپانیولی نزدیک‌تر است) این معنا به منظور نویسنده نزدیک‌تر باشد. هرچند که  شاید  عشق در «زمان» وبا (ترجمه‌ی بهمن فرزانه) هم مناسب باشد. اما در زبان فارسی، زمان در مقایسه با tiempos (در اسپانیایی) و temps (در فرانسوی) که ریشه‌ای لاتینی دارد و در اسپانیولی و فرانسوی به کار می‌روند، معنای محدودتری دارد.
به هر حال به نظرم این اثر منسجم‌ترین اثر مارکز است. هرچند که برخی از خلاقیت‌های «صد سال تنهایی» را نداشته باشد. اما اینقدر سنگین و دقیق و تاثیرگذار است که کافی است یک بار بخوانی‌اش، آنوقت تا آخر عمر سایه‌ی سنگینش را در زندگی‌ات احساس می‌کنی.
در تمام طول داستان با یکی از شخصیت‌ها همذات‌پنداری پیدا کرده بودم و تا مدتها بعد این شخصیت یقه‌ی مرا گرفته بود. بالاخره یک روز تصمیم گرفتم تصمیمی بگیرم و راه خودم را از راه آن شخصیت جدا کنم و همین کار را هم کردم.
دیروز گابریل گارسیا مارکز، داستان‌نویس و روزنامه‌نگار بزرگ آمریکای لاتین و جهان درگذشت.

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

, , ,

آیا شعار دادن در سخنرانی جلیلی خلافِ قاعده بود؟

یکی از هواداران سعید جلیلی در گوگل+ به اینکه هواداران جنبش سبز و دولت روحانی دیروز در دانشگاه امیرکبیر نگذاشتند او به راحتی سخنرانی کند، اعتراض داشت. او شعاردهندگان در این مراسم را متهم کرده بود که قواعد بازی را رعایت نمی‌کنند و گفته بود:  «اگر در هنگام سخنرانیِ یکی از همفکران اینها یک همچین اتفاقی می‌افتاد، آیا آنها دیگران را به دیکتاتوری و سرکوب‌گری محکوم نمی‌کردند؟» (نقل به مضمون). 
باید خدمت ایشان و دیگر کسانی اینطور فکر (و البته بیشتر تبلیغات) می‌کنند، یا حتی کسانی‌که از این حرف‌ها تردیدی در دل‌هاشان بوجود آمده یا خواهد آمد چند نکته را یادآوری کنم.


۱- این افرادی که دیروز اینقدر دردشان گرفته است، یا بسیار فراموش‌کارند یا اینقدر کم سن و سال‌اند که مجلس‌ها و سخنرانی‌هایی که رفقای‌شان (و یا حتی خودشان) در سال‌های دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ هر روز و هر روز به هم می‌زدند را به یاد نمی‌آورند. منظورم حتی فاجعه‌ی تلخ کوی دانشگاه تهران و تبریز نیست. بلکه درباره‌ی چوب‌زن‌ها و چاقوکش‌هایی حرف می‌زنم که هر روز به دانشگاه‌ها و مسجدها می‌ریختند و به کوچک و بزرگ رحم نمی‌کردند. دست‌کم من از بهار ۱۳۷۶ که رفقای این دوستان به مسجد حوض لقمان در نزدیکی حرم امام رضا در مشهد هجوم آوردند و شیشه‌ها را شکستند و سخنرانی سید محمد خاتمی را که نامزد انتخابات ریاست جمهوری بود را به هم ریختند، سابقه‌ی این دوستان را تجربه و لمس کرده‌ام. از همان روز‌ها (و حتی پیشتر ) تا پایان دولت خاتمی کارِ این رفقا همین بود. حتی بعد از اینکه متوجه شدند که کتک زدن همیشه جواب نمی‌دهد، بعضی وقت‌ها می‌آمدند وسط سخنرانی استادان دانشگاه یا منتقدان، بساط پهن می‌کردند و زیارت عاشورا می‌خواندند و مانع برگزاری جلسه‌ی قانونی می‌شدند. و به هر صورت هم که مجلس را به همی‌زدند هیچ کس نبود که یقه‌ی آنها را بچسبد و برخورد قانونی با آنها بکند. هنوز چهره‌ی سعید عسگر، کسی که با اسلحه‌ی گرم به مغز سعید حجاریان در وسط خیابان و در روز روشن شلیک کرد را به یاد دارم. او که در پاسخ به پرسش‌های قاضی لبخند تمسخرآمیز می‌زد و حتی از اینکه نتوانسته بود ماموریتش را درست به پایان برساند ابراز ناخرسندی می‌کرد.
 با آغاز دولتِ احمدینژاد سرکوبِ فیزیکی جای خود را به سرکوب ساختاری داد. یعنی اگر پیش از آن، سخنرانی منتقدان  به هم ریخته می‌شد، در این دوران دیگر به منتقدان اجازه‌ی سخنرانی داده نمی‌شد. به همین دلیل دیگر مجلسی هم برای به‌هم زدن و آشوب کردن وجود نداشت. همین شد که برخی از این دوستان عادتِ فروخورده‌ی خود را در سال ۱۳۸۸ جبران کردند و به کتک زدن مردم در کوچه‌ و خیابان روی آوردند. شاید خیلی از جوان‌ترهایی که آن‌ها را همراهی می‌کردند نمی‌دانستند که این دعوا بیشتر از آنکه ایدیولوژیک و عقیدتی باشد، ریشه در عادت‌ها و البته دعواهای قدیمیِ سرکوبگران دارد.  

۲- باید به دوستانِ اقتدارگرایی که یک‌شبه دموکرات شده‌اند و از قواعد گفت‌وگو سخت به میان می‌آوردند و از اینکه جلوی «آزادی بیان» نامزد شکست‌خورده‌ی مورد علاقه‌شان گرفته شده است یادآور شد که اگر جلیلی فرد شماره‌ی یک مورد علاقه‌ی آنهاست، افراد مورد علاقه‌ی بخش زیادی از مردم اکنون یا در زندان‌اند یا ممنوع از سخنرانی.  مصطفی تاجزاده چهار سال است که در قرنطینه و انفرادی به سر می‌برد. محسن میردامادی، محسن صفایی فراهانی، بهزاد نبوی، احمد زیدآبادی و...  در زندان به سر می‌برند. و حتی بسیاری از دانشجویان همین دانشگاه امیرکبیر هنوز در زندان و تبعید ناجوانمردانه به سر می‌برند. چطور آقای جلیلی فکر کرده می‌تواند در دانشگاه امیرکبیر سخنرانی  «عمومی»  بدون حاشیه داشته باشد، در حالی‌که مجید توکلی هنوز در زندان به سر می‌برد؟ 


۳-  این حرف‌ها در حالی زده می‌شود که هنوز زخم‌های سرکوب ۸۸ بر بدن خیلی از مردم باقی مانده است.  زخم‌هایی که از سوی همین آقایان و خانم‌ها پدید آمده و بر خلاف قانون اساسی که به مردم حق اعتراض صریح داده است، به سرکوب‌گری روی آوردند. بعید نیست که بسیاری از جوان‌ها و دانشجویان در دانشگاه امیرکبیر، اگر نه خودشان، دست‌کم یکی از نزدیکان‌شان زخم‌خورده‌ی سرکوب‌های ۸۸ باشد.


۴- چهار-پنج سال سرکوب و فحاشی دروغ  و نفرت‌پراکنی در تلویزیون و رسانه‌های عمومی کافی‌ست تا هرگاه اندکی فضا باز شود، سرکوب‌شده‌گان به فریاد آیند. این فریادها نتیجه‌ی بذری است که در این چند سال در دل و ذهن مردم کاشته شده و اگر تدبیری برای آن اندیشیده نشود، کار را به تقابلی جدی‌تر می‌کشاند. خوشبختانه جوانان امروز از گذشته درس‌ها گرفته‌اند و تعادل را هرجا که لازم باشد برقرار می‌کنند. یعنی اگر جایی فضا به خشونت کشیده شود، آنها هوشیاری به خرج می‌دهند و برخورد عاقلانه پیشه می‌کنند و هرجا هم که انفعال بی‌عملی پیش بیاید وارد عمل می‌شوند و شجاعت به خرج می‌دهند. در این زمینه به نظرم جوان‌های پس از ۸۸ از ما که تعادل را با انفعال اشتباه گرفته بودیم و جلوی متجاوز ایستادگی نمی‌کردیم، هوشیارتر و شجاع‌ترند. 


۵- وضعیت عادی نیست. اینطور نیست که همه چیز تا کنون آرام بوده و حالا یکهو عده‌ای پیدا شده‌اند که قاعده‌ی بازی را رعایت نمی‌کنند. شما آقایان و خانوم‌هایی که امروز دردتان گرفته است، خیلی وقت است که همه‌ی قاعده‌های زندگی مسالمت‌آمیز را شکسته‌اید و اکنون نباید انتظار داشته باشید مردم به این بی قائدگی پایبند باشند. بنابراین پاسخ پرسش اصلی در سرخط این یادداشت از نظر من «نه» است. قاعده خیلی وقت است که به هم خورده است و بخشی از مردم با اعتراض به دنبال بازسازیِ قاعده‌اند. قاعده‌ای که به «ایران برای همه‌ی ایرانیان» پایبند باشد.

***

من این چند خط را بیشتر برای جوان‌هایی نوشتم که امروز دانشجو‌یند و روزهای دهه‌های ۷۰ و ۸۰ را تجربه نکرده‌اند. 
همچنین تلاش می‌کنم تا باب گفتگوی انتقادی با جریان اقتدارگرا و محافظه‌کار (دست‌کم جوانان‌شان) را باز نگه دارم. چون در نهایت، وجودِ فضایی که بتوان حرف زد و گفتگو کرد بدون اینکه کسی عربده بکشد، پنجه بکس بکوبد، چوب و باطوم بزند و... نه تنها به سود همه‌ی ما، بلکه به سود آینده‌ی مملکت است. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

,

تراژدی ما

هوس تراژی کردم
ياد تو افتادم
و خودمان را خواندم

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

, ,

يادگار سارتر و دو بوآر

ميدون سارتر- دوبوآر, جايى هست كه در سالهاى نه چندان دور, پاتوق ژان پل سارتر و سيمون دو بوآر بوده. دو روشنفكر شيدايى كه جهان رو تحت تاثير خودشون قرار دادن. 
همچنين بخاطر فعاليت هاى دو بوآر, اينجا مركزى نمادين براى فمينيست هاى فرانسوى شده.

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

, ,

کدوم دانشگاه؟ کدوم شکاف؟ کدوم وحدت؟

يکي از کلاسهايي که داريم, اسمش هست سياست فرهنگي. استاد سياسيتهاي فرهنگي اعمال شده در طي دوره هاي مختلف دولت مدرن فرانسه رو ارائه ميده. درس بسيار جذابيه که البته خشک و بيمزه ارائه دادن درس توسط استاد, نميذاره جذابيتش بيشتر بشه. اما با اين حال هروقت بحث بين هواداران و مخالفان يک تز و ايده سياسي در ميگيره, کلاس خيلي جذاب ميشه. استاد هم از موضع گيري سياسي پرهيز نميکنه و وارد بحث ميشه. نکته ي مهم اينه که سانسوري در مورد انچه بر سياسيتهاي فرهنگي اين کشور گذشته اعمال نميشه. همه ي دعواها و توافقهاي سياسي يکجا عنوان ميشه اسم و رسم همه ي مسئولين فرهنگي کشور, نظريه پردازهاي مرتبط و البته رييس جمهورا اورده ميشه.
با خودم فر ميکردم اگه همچين مواد درسي در دانشگاههاي ما مطرح ارائه ميشد, ايا اينقدر شکاف دولت ملت عميق تر ميشد? مثلا فکر کنين سياستهاي فرهنگي دوران مهاجراني و ميرسليم صفارهرندي و حتي ملک الشعراي بهار داريوش همايون در کلاس ارائه ميشد و به بحث گذاشته ميشد. چه حالي ميداد هااااااا
* توضيح اینکه در طی کلاس احساس میکنم در تاریخ سیاسی فرانسه شریک شدم

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

,

گلشیفته در اکران نوروزی سینماهای پاریس

پوستر فیلم «اگه بمیری، میکشمت»
خلاصه اینکه امشب در دومین سالی که نوروز رو خارج از ایران عزیز بسر میبرم تصمیم گرفتم که برم سینما. در راهروهای سینمای بزرگ یو.جی.سی (که 25 تا سالن اکران داره) به چهرۀ آشنایی برخوردم. گلشیفته فراهانی. نقش اول فیلم «اگه بمیری، میکشمت» که یک کمدی اجتماعی هست.
اتفاق جالبی است که با آمدن نوروز، فیلمی از یک بازیگر ایرانی بر پرده های زادگاه سینمای جهان اکران بشه. در ایران «اکران نوروزی» جایگاه خاصی در تبلیغات فیلمها داره. البته در پاریس هم یک اکران ویژه در سه روز اول فصل بهار وجود داره که همۀ سینماها با هفتاد درصد تخفیف به مردم عیدی میدن. اکرانی ویژه ای که به «بهار سینما» معروف هست. چیزی شبیه اکران نوروزی خودمون.

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

سه شنبه ها و کلمه در کورير انترناسيونال

متن یادداشت کوریر انترناسیونال دربارۀ کلمه

کورير انترناسيونال هميشه يک سهم براي جنبش سبز کنار ميذاره. اينبار هم در يادداشتي به سايت "کلمه" اشاره کرده که بر ناپديدي موسوي و کروبي تاکيد کرده و به نامه سرگشاده ي  فرزندانشون که در اين سايت منتشر شده, مبني بر بي خبري از والدينشون, اشاره کرده.
همچنين اشاره کرده که هواداران اين دو شخصيت که "رهبران اصلي جنبش" هستد, تا پايان سال خورشيدي "سه شنبه ها" راهپيمايي اعتراضي خواهند کرد.
امروز اخرين سه شنبه ي سال بود.

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

, ,

چه کسی باید بازجویی بشه؟

در دوران بازجويي, دوستي كه كارشناس پرونده بود, در موارد مختلفي روي من فشار استدلالي مياورد تا مواضع من رو متزلزل كنه و من رو به مرز اعتراف به اشتباههام بكشونه.
يكي از اون مواردي كه خيلي تاكيد ميكرد, به خطر انداختن امنيت مردم در راه انداختن راهپيماييهايي مثل 25 خرداد و شبيه اون بود. ميگفت ايا شما تضمين ميكنين كه در اين راهپيمايي هايي كه راه ميندازين, افرادي نفوذ نكنند و حركتهاي مسلحانه انجام ندن?
در دوران بازجويي در مورد اين نكته هميشه ترديد داشتم و حرفهاي اقاي كارشناس پرونده برام منطقي و يا حداقل قابل تامل بود. بعدها هم خيلي به اين نكته فكر كردم. خب طبق معمول با فكر كردن و پرس و جوي زياد پاسخهاي روشني به ذهنم رسيد.
امروز ميدونم كه پرسشهايي كه اقاي كارشناس پرونده مطرح ميكرد از اساس اشتباه بود. چون اساسا اين وظيفه ي ما نبوده كه جلوي نفوذ افراد شرور رو بگيريم. اين ديقا كاري بوده كه وظيفه ي همكاران ايشون و نيروهاي نظامي و امنيتي بود. اونها هستن كه براي تامين امنيت مردم از بودجه ي عمومي پول ميگيرن. وظيفه ي اونها اين هست زمينه ي امنيتي براي احياي حقوق مردم فراهم بكنن. نه اينكه به بهانه هاي امنيتي جلوي حقوق مردم رو بگيرن. اعتراض و راهپيمايي مسالمت اميز حق مردم هست و وظيفه ي نيروهاي امنيتي و انتظامي اين هست كه امنيت اين تظاهراتها رو تامين كنن. هروقت هم كه اين تظاهراتها ناامن بشه, اين ما هستيم كه بايد از نيروهاي امنيتي بازخواست كنيم كه چرا وظايف خودشون رو درست انجام نميدن و امنيت جامعه رو درست تامين نمي كنن. نه اينكه اين نيروها به اين دليل ما رو بگيرن و بازجويي و بازخواست كنن.

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

,

حالا بعدش چی؟

نیم ساعته که منتظرم فیلم شروع بشه
 در سينما نشستم و بيش از نيم ساعت از زمان اعلام شده گذشته و فيلم هنوز شروع نشده. هيچ كس هم اعتراضي نمي كنه.
 همه نشستن و خيلي معمولي يا باهمديگه حرف ميزنن, يا اگه مثل من تنها هستن, سر خودشون رو يك جوري گرم ميكنن.
با خودم فکر میکنم اگه تو ایران همچین اتفاقی میفتاد، چند نفری بلند میشدن و حداقل یک نیمچه اعتراضی می کردن. اما اینها یک جوری طبیعی با قضیه برخورد میکنن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار همه چی سر جاش هست. در همچین مملکت غربیِ مدرنی، همچنین رفتارهایی عجیبه واقعا.
فکر میکنم ما در ايران, دلیل اینکه در مواجهه با كمترين كمبودها هم اعتراض ميكنيم این هست که يك نمونه آرماني از مملكت داری داريم و فكر ميكنيم اگه آنچه كه در كشورهاي غربی اجرا ميشه در کشور ما هم اجرا بشه، دیگه همۀ  كمبودهاي ما رفع میشه. درواقع یک نمونۀ آرمانی از زندگی - که البته برامون دور از دسترس هم هست - انگیزه های اعتراض رو در ما زیاد میکنه.
اما این غربی ها، خوب خداییش چه جامعۀ آرمانی ای جلوشون هست؟ عموم مردم رو میگم. خودشون تو همون جامعۀ آرمانی ای که ماها دنبالش میدویم زندگی میکنن و دیگه چیزی در برابرشون برای تلاش و مبارزه و اعتراض نیست. شاید نظریۀ پایان «تاریخ فوکویاما» از همین زمینه بوجود اومده. آخرِ تلاشی که می کنن، حفظ و تثبیت همین وضعیت هست. نهایتش یک عده روشنفکر پیدا میشن و به دنبال صادر کردن همین نظمِ زندگی به جاهای دیگۀ دنیا میرن
با خودم میگم، حالا ما اومدیم و بعداز صد و بیست سال زبونم لال به همچین جایی رسیدیم. خوب بعدش چی؟ بعدش میخوام چیکار کنیم؟ پاهامون رو دراز کنیم و از زندگی مدرنمون لذت ببریم؟ همین!؟ تازه میرسیم به اینجایی که اینها الان هستن و خیلیهاشون نمی دونن که: بعدش چی؟
منظورم این نیست که دست از تلاش برای رسیدن به زندگیِ آرمانی برداریم. حرفم اینه که ما این فرصت رو داریم که پیش از رسیدن به همچین جایی، به این فکر کنیم که بعدش میخوایم چیکار کنیم. و اینطوری بعدش رو از همین الان بسازیم. شاید آینده بهتر شد.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

, ,

ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺷﻬﯿﺪﺍﯼ ﺷﻬﺮ



ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﺷﻬﺭ ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻨﮓ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻡ. ﺭﻭﺵ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺭﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻼﺻﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﺨﺺ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﭼﻬﻞ ﻭﭼﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻩ . ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﺎﻇﺖ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻩ.
ﯾﺎﺩ ﺷﻬﯿﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﺭﺍ ﻭ ﻫﻤﺮﺯﻣﺎﻧﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ . ﺁﯾﺎ ﺗﻮ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﻭ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻫﺴﺖ؟ ﺁﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﯾﺎﺩﯼ ﺑﮑﻨﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺸﻪ ﮐﻪ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﯿﻤﺎ ﯾﮏ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺗﯽ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ
ﺁﺭﻩ! ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻮﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻧﺸﻮﻥ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺫﺍﺭﻥ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺷﻬﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺷﻬﺮﺷﻮﻥ ﺑﯽ ﻭﺍﺳﻄﻪ ارتباط ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﮐﻨﻦ
Published with Blogger-droid v1.6.0