‏نمایش پست‌ها با برچسب جنبش سبز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جنبش سبز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

, , , , , ,

نژادپرستیِ سیاسی؛ از فاکس‌نیوز تا فارس‌نیوز

۱- مسئله‌ی اصلی در دعوای قدرت، اشغال و دراختیار گرفتن مرکزِ جامعه است. همه جا دعوا بر سر این است که چه کسی خودش در مرکز قرار بگیرند و دیگران را حاشیه‌نشین کنند. در آمریکا، همواره مردهای سفید و پولدار مرکز جامعه را در اشغال خود داشته‌اند و گه‌گاه و در موارد استثنایی زنان و یا اقلیت‌های نژادی را در هسته‌ی اصلی جای می‌داده‌اند.
در ایران، از زمان روی کار آمدن رضاخان پهلوی، به جز چند دوره‌ی کوتاه‌مدت، هسته‌ی اصلی قدرت در اشغال خانواده‌ی پهلوی و وابستگان به آنان بوده است. تا اینکه با انقلاب ۱۳۵۷ آنها از این جایگاه اخراج شدند و پس از جنگ قدرتی که تا سال ۱۳۶۰ طول کشید، نیروهای وابسته به روحانیت سیاسی که نفوذ زیادی بین مردم داشتند (و نه همه‌ی روحانیت) مرکز قدرت را اشغال کردند.

جامعه‌ی آمریکا پوست انداخته است. یک رییس‌جمهور رنگین‌پوست دارد. تعداد زیادی وزیر و سناتور و سیاست‌مدار و هنرمند و بازرگان دارد که از لحاظ اجتماعی اقلیت به حساب می‌آیند. حرکت اقلیت‌ها از حاشیه به مرکز با شتاب و توان بیشتری در جریان است و هسته‌ی اصلی قدرت از کنترل آن ناتوان. مهمترین دلیل‌اش هم این است که دیگر نظم و نظام قدیمی اجازه‌ی اداره‌ی عادلانه و منصفانه‌ی جامعه را نمی‌دهد. در نظم قدیمی جایی برای اقلیت‌ها در مرکز جامعه پیشبینی نشده است. اما امروز آنها پرتوان‌تر و پرشمارتر از دیروز خواستار داشتن نقشی جدی‌تر و اصلی‌تر در جامعه‌اند. در رخدادهای بالتیمور، آفریقایی-آمریکایی‌هایی را می‌بینیم که با ادبیات جاه‌طلبانه‌ و با اعتماد به نفس مثال‌زدنی‌ای جلوی دوربین صحبت می‌کنند و چهره‌ای متفاوت از گذشته را به نمایش می‌گذارند. چهره‌ای که دیگر به یکی دو شخصیت خلاصه نمی‌شود، بلکه به صورت توده‌ای گسترش یافته است. یک معلم و یا یک مغازه‌دار را می‌بینیم که مثل مارتین‌لوترکینگ جلوی دوربین حرف می‌زند. آنها بیشمار شده‌اند و هرکدام‌شان می‌توانند همچون یک رسانه عمل کنند. چه بخواهیم و چه نخواهیم، آنها دارند از حاشیه به مرکز مهاجرت می‌کنند و لازمه‌ی این تغییر، دگرگونی نظمِ اجتماعیِ قدیمی است.



۲- سال ۸۸ شاهد حضور جدی قشرهایی از مردم ایران در فضای سیاسی بودیم که پیش‌ازین کمتر آنها را به عنوان کنشکر اصلی می‌دیدیم. پیش از انتخابات، این مردم با حضور گسترده و انبوه‌شان در کمپین‌های انتخاباتی، کلیشه‌های رقابت سیاسی و انتخاباتی را تغییر دادند. همین روند پس از انتخابات و شعبده‌بازی حاکمیت و سپس خشونت غیرقانونی‌ای که نسبت به شهروندان اعمال می‌شد، ادامه یافت. در غیاب سیاست‌مداران حرفه‌ای و کلاسیک که یا در زندان بودند، یا مجبور به اختفا و یا مهاجرت شده بودند و یا اینکه سکوت پیشه کرده بودند، همین مردم زلزله‌ای سیاسی در جامعه بوجود آوردند. بسیار ساده‌انگارانه است اگر بخواهیم آن رخداد را تنها به یک ماجرای انتخاباتی بکاهیم. با چنین نگاهی، نمی‌توانیم بفهمیم که چرا هنوز پس از شش سال بخش زیادی از جامعه با افتخار دارند در همان راه هزینه می‌دهند و بخشی از حاکمیت هم با شدت تمام نمی‌گذارد که آن زخم‌ها شسته شوند. آنها می‌دانند که بحث اصلی بر سر اشغالِ هسته‌ی اصلی قدرت است. بسیاری از بخش‌ها و قشرهای جامعه، از آنهایی که خودشان از هسته‌ی قدرت بیرون رانده شدند گرفته تا آنهایی که از ابتدا در این هسته جایی نداشته‌اند، باهم متحد شده‌اند تا نظم قدیمی را تغییر بدهند و نظمی منصفانه‌تر و عادلانه‌تری را حاکم کنند. *

۳- اگر می‌خواهیم دلیل این همه فساد و جرم و آسیب اجتماعی در جامعه‌ی ایران را بدانیم، باید نگاهی به وضعیت اقلیت‌ها در آمریکا بیاندازیم. برای اینکار کافی است نگاهی به کتاب «در جست‌وجوی احترام» که یک پژوهش مردم‌شناختی-جامعه‌شناختی بسیار معتبر در آمریکا هست بیاندازیم. یا اینکه سریال شاهکار «شنود» (The Wire )  ببینیم. در هردوی این دواثرها، با سندها و شاهدهایی روبرو می‌شویم که جای تردیدی باقی نمی‌گذارد که بسیاری از اقلیت‌های آفریقایی و اسپانیولی‌تبار در آمریکا، آگاهانه  در وضعیت فرودستی نگه داشته شده‌اند. وضعیتی که با بزه‌کاری، جرم، فساد و فقر همراه است. با این دلیل که از ورود آنها به هسته‌ی اصلی قدرت و تمدن جلوگیری شود. چطور می‌شود که در کشوری بیش از دومیلیون آدم در زندان باشند؟ چطور می‌شود که در کشوری پلیس در سال بیش از ۴۰۰ شهروند خودش را با اسلحه‌ی گرم بکشد، درحالیکه همین رقم در کشورهای دیگر غربی همچون آلمان، فرانسه و انگلستان بین ۱ تا ۰ در سال است؟ اما در آمریکا این امر شدنی است.

چطور می‌شود که در کشوری چند میلیون نفر به طور مستقیم با مسئله‌ی اعتیاد دست و پنجه نرم کنند؟ چطور می‌شود که هر روز از در و دیوار مملکتی اختلاسی بیرون بزند؟ چطور می‌شود که این همه قاچاقِ سوخت و کالا در کشوری وجود داشته باشد؟ اما همه‌ی اینها در ایران وجود دارند. نظمی که حاکمیت امروز را در قدرت نگه داشته است ایجاب می‌کند که بخش‌های زیادی از مردم با فلاکت و فساد درگیر باشند و از آن رنج ببرند، درحالیکه بخشی دیگر از همین فساد ارتزاق کنند و رفاه داشته باشند.

۴- ایران، همچون آمریکا، از نژادپرستی رنج می‌برد. نژادپرستیِ سیاسی. یک عده بخاطر تبار و نژاد سیاسی‌شان به همه‌چیز دسترسی دارند، حتی به فساد و اختلاس! درحالیکه انبوهی از مردم برای داشتن یک زندگی سالم باید جان بکنند، و درحالیکه به اساسی‌ترین حق‌هایشان دسترسی ندارند. ازجمله حق برابری و آزادی؛ حق داشتنِ یک زندگی خوب و شایسته. حق‌هایی که یک ملت را برای انقلاب علیه فساد و نابرابری در حکومت گذشته بسیج و پیروز کردند.

ما حال آن آمریکایی‌هایی که در خیابان‌های بالتیمور باتوم می‌خورند را خوب می‌فهمیم. خوب می‌فهمیم که وقتی رییس‌جمهورشان آنها را نه معترض، بلکه مجرم می‌خواند چه حالی به آدم دست می‌دهد. خوب می‌فهمیم که وقتی یک سبک زندگی و یک سلسله‌مراتب اجباری به آدم تحمیل می‌شود یعنی چه! خوب می‌فهمیم وقتی تو بخاطر کوچکترین اشتباهی باید سخت‌ترین مجازات‌ها را تحمل کنی، درحالیکه یک طبقه و یک نژاد در همان جامعه با استفاده از وکیل و پارتی از زیر قانون فرار می‌کنند یعنی چه. خوب می‌فهمیم وقتی قانون به ضرر تو و به نفع فرادستان تنظیم شده باشد یعنی چه!
امروز رسانه‌های وابسته به قدرت در ایران با دیدن رخدادهای آمریکا خوشحالند و از روی خوشحالی و خرسندی هزار و یک گزارش و خبر و تحلیل منتشر می‌کنند و هر روز نوید فروپاشی ایالات متحده را به مخاطبان می‌خورانند. در سال ۸۸ فارس‌نیوز به ما می‌گفت آشوب‌گر، درحالیکه فاکس‌نیوز صفت «معترض» را به‌کار می‌برد. امروز اما جای فاکس و فارس عوض شده است. «فاکس» به مردم بالتیمور می‌گوید مجرم و آشوب‌گر، درحالیکه «فارس‌» آنها را معترض خطاب می‌کند. اما ما، ما که از لحاظ سیاسی‌، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی فرودست هستیم، خوب حال مردم بالتیمور و حاشیه‌ی نیویورک و واشگتن را می‌فهمیم. 
ما نژاپرستی سیاسی را خوب می‌فهمیم.

* پانوشت :
 در سال ۸۸ رهبران هرکدام از جنبش‌ها نقشه‌ی راه را نشان داده‌اند. درحالیکه آیت‌الله خامنه‌ای در نمازجمعه‌ی ۲۹ خرداد گفت «هرکس بیرون بیاید، خونش به گردن خودش است» میرحسین موسوی اما گفته بود که «پیروزی ما در شکست دیگری نیست.» (البته خوشبختانه آیت‌الله خامنه‌ای در سال ۹۲ این راهبرد را تا حدود زیادی تغییر داد.)

۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

, , , , ,

اگر ۲۵ بهمن نمی‌شد (۲) - تغییر شیوه‌ی زندگی سیاسی در کشور

۱- برای اینکه در یک جامعه‌ی سیاسی توازن برقرار باشد و فضای به نسبت عادلانه‌ای برقرار بماند، لازم است که توازن قوای سیاسی، به نسبت، برقرار باشد. هر اندازه هم که خوشبین باشیم و بخواهیم روی فطرت‌های نیک انسانی تکیه کنیم، اما بازهم نمی‌توانیم این مسئله را نادیده بگیریم که، دستکم در دنیای امروز، شرایط عادلانه تنها وقتی برقرار می‌شود که هیچ یک از نیروهای سیاسی حاکم بر کشور (جامعه ی سیاسی) نتواند به طور کامل قدرت را قبضه کند. یا اینکه اینقدر یکدست نباشد که بتواند از پس همه‌ی رقیبانش بر بیاید؛ یا اینکه رقیبان، هرچند تعدادشان پرشمار باشد، نتوانند با همبستگی در برابر قدرت (یا قدرت‌های) حاکم مقاومت کنند. 

۲- جریان محافظه‌کار تندروی حاکم بر کشور، همواره در تلاش بوده است تا به موقیت یکه‌تازی در کشور دست پیدا کند. اما همواره اتفاق‌هایی رخ داده که این موقیت را از آنها سلب کرده است. مقاومت نصفه و نیمه‌ی هاشمی رفسنجانی در برابر آنها، روی کار آمدنِ ناگهانیِ سید محمد خاتمی از جمله‌ی این اتفاق‌ها بودند. با ظهور معجزه‌ی هزاره‌ی سوم، محافظه‌کاران تندرو گمان بردند که آن موقیت طلایی‌ای که سالها منتظرش بودند فرا رسیده است؛ بالاخره دولت و مجلس و قوه‌ی قضاییه به صورت کامل در دست جناح راست حاضر در حاکمیت جمهوری اسلامی ایران قرار گرفته است. و به واقع هم همینطور بود. اما ای دل غافل که یکدستی،  آغازِ چنددسته‌گی‌ست. همان منطقی که پس از قبضه کردن قدرت بوسیله‌ی روحانیان مبارز و مسلمانان نزدیک به آن ها در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۶۰ ، باعث شد تا آرام آرام اختلاف‌ها بین این نیروها نمایان شود و به درگیری‌ها و تصفیه‌های شدید بیانجامد، در سال‌های پس از ۱۳۸۴ و بویژه پس از رخدادهای ۱۳۸۸ باز رخ نمود و بار دیگر این واقعیت را بر همه روشن کرد یکدستیِ قدرت آغاز همه‌ی دردسرها و برادرکشی‌هاست. قابیل وقتی به جان هابیل افتاد که رقیب دیگری در میدان نبود. 
محافظه‌کاران افراطی درحالیکه داشتند آخرین قدم‌های خود را برای یکدسی حاکمیت و به حاشیه راندن همه‌ی جایگزین‌ها (آلترناتیوها) و سرکوب تمامیِ رقیب‌های احتمالی برمی‌داشتند، به ناگاه و غافلگریانه با جبهه‌ای نیرومند و گسترده رودررو شدند. آنها نتوانستند (و نمی‌توانستند) از پس این جبهه‌ی سبز بر بیایند و از همین جا بود که ناخودآگاه شکاف‌های ناپیدا اما ریشه‌دار میان آنها آشکار شدند.
  

۳- بگذریم؛ همانطور که در یادداشت پیشین آوردم، پس از رخدادهای ۱۳۸۸ قطب جدیدی در فضای سیاسی کشور بوجود آورد و چینش نیروهای سیاسی را به هم ریخت. همچنین اشاره کردم که اگر ۲۵ بهمن رخ نمی‌داد، آن نیروی جایگزین (آلترناتیو)ی که ظهور کرده بود، به محاق می‌رفت و از صحنه‌ی رقابت سیاسی حذف می‌شد. 

با توجه به مقدمه‌های بالا، بویژه اگر بند یک و بند سه را بپذیریم، خواهیم دید که حضور نیروی جایگزینی همچون جنبش سبز باعث پیشگیری از یکدستیِ کامل حاکمیت و جلوگیری از فضای سرکوب تمام عیار و تصرف سازمانیافته‌ی آزادی‌های فردی و جمعی (بیشتر از آنچه که می‌بینیم) در کشور شده است. هرچند که گروهی از کنشگران و مبارزان سیاسی،  بی‌عدالتی‌های فراوان و بی‌حدی را در این دوران دیده‌اند، اما شکاف عمیقی که جنبش سبز بر پیکره‌ی استبداد انداخت باعث شده که استبدادگران نتوانند آن «سبک و شیوه‌ی زندگی»* مورد نظرشان را بر همه‌ی کشور حاکم کنند. سبک زندگی‌ای که سرچشمه‌های نظری آن در قلم و اندیشه کسانی مثل مصباح یزدی و حسین شریعتمداری قرار دارد، همانطور که پایه های عملی آن در عملکرد جریان اعدام‌های فله‌ای و قتل‌های زنجیره‌ای نهفته است.
 جنبش سبز با ضربه‌ی سختی که بر محافظه‌کاران تندرو زده است، آنها را از مسیر خود منحرف کرده و دیر نیست که،  همچون سپاه ناپلئون در برابر روسیه، به خود-تخریبی بیش از این روی آورند و عرضه را بیش از پیش به مردم واگذار کنند.

پانوشت :
* میرحسین موسوی از همان آغاز بر این عقیده بود که مسئله‌هایی که در جریان انتخابات ۱۳۸۸ بوجود آمد فقط محدود به یک تغییر یا عدم تغییر یک دولت نمی‌شود. بلکه از نظر او این روند «روش جدیدی از زندگی سیاسی است که دارد بر کشور ما تحمیل می شود» (کتاب صدای مردم؛ فصل دوم؛ بیانیه ی دوم)
او همچنین در بیانیه‌ی پنجم به صورت روشن‌تری این مضمون را تکرار می‌کند و می‌گوید «اینجانب چون به صحنه می‌نگرم، آن را پرداخته شده برای اهدافی فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت، که تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور می‌بینم.» (کتاب صدای مردم؛ فصل دوم؛ بیانیه ی پنجم)

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

, ,

اگر ۲۵ بهمن نمی‌شد (۱) ـ

امروز پس از گذشت ۴ سال از رخداد ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ باید از خودمان بپرسیم اهمیت این اتفاق، یعنی حضور مردم در خیابان پس از یک سال سکوت و ابهام، چه بود؟

در این مجموعه یادداشت می‌خواهم تأثیر رخداد ۲۵ بهمن را در سه سطح بررسی کنم. 



۱- در سطح مردمی و کنشگران جنبش سبز، 
نباید فراموش کنیم که پس از ماجرای اسب تروای بهمن ۱۳۸۸، بسیاری از هواداران جنبش سبز با ابهام‌های بسیاری در مورد چگونگیِ ادامه‌ی جنبش روبرو شدیم. اینکه آیا دیگر جنبشی وجود دارد یا نه. بویژه پس از لغو راهپیمایی اولین سالگرد انتخابات ۸۸ توسط موسوی و کروبی، به این علت که حاکمیت به صورت علنی و هم به صورت خصوصی تهدید به کشتار مردم کرده بود، این تردیدها بیشتر شد. آهسته آهسته ابتکار عملی که تا آن زمان در دستان جنبش سبز بود ناپدید شده بود. همه می پرسیدیم آیا هنوز «ما»ی سبز وجود دارد یا نه؟ آیا هویت جدیدی که در فضای سیاسی و اجتماعی ایران بوجود آمده و رسمیت یافته بود، از بین رفته و تمام امیدهایی که با آن ایجاد شده بودند، رنگ باخته؟
یک سال با این ابهام ها و بیم ها سپری شد تا اینکه نوبت به ۲۵ خرداد رسید و آنچه که می‌دانم می‌دانید رخ داد. نتیجه‌ی آن رخداد این بود که اعتماد به نفس از دست رفته، با قدرت و ظرفیت بسیار بیشتری بازگشت و خط بطلانی بر ابهام‌های درونی و القاهای بیرونی کشید.
 ۲۵ بهمن مانند پایانِ دوران کوتاه غیبت والدین برای کودک بود. بسیاری از روانشاسان باور دارند که تکرارِ روندِ غیبت و بازگشت والدین نقش تعیین کننده‌ای در تقویت اعتماد به نفس و همچنین اعتماد اجتماعی دارد. در پژوهشی روانشناختی در همین زمینه که آنتونی گیدنز در کتاب «تجدد و تشخص» به آن اشاره می‌کند، رابطه مستقیم این پدیده با توسعه‌ی اعتماد در فرد مورد بررسی قرار می گیرد و تاثیر آن در اعتماد به نفس فردی و اعتماد در عرصه‌ی اجتماعی را نشان می‌دهد. بدین صورت که آن دسته از افراد که در دوران کودکی‌شان چرخه‌ی حضور و عدم حضور والدین را به صورت مداوم تجربه کرده‌اند، در جوانی و بزرگسالی به افرادی با اعتماد به نفس بیشتر تبدیل می شوند. همچنین اعتماد اجتماعی آنها نیز تقویت می‌گردد. زیرا آن‌ها با مشاهده‌ی مداومِ حضور و غیب والدین، بدین نکته پی می‌برند که اجسام و پدیده‌ها حتی اگر خارج از محدوده‌ی دید ما باشند و ما آنها را نبینیم، اما بازهم وجود دارند. پس از اگر پدر و مادر من غایب هستند، می دانم که آنها نابود نشده‌اند و به زودی بازخواهند گشت. و یا اینکه اگر اسباب بازی‌ام را از من بگیرند، مضطرب نمی شوم، چون می‌دانم که چند ساعت بعد یا شاید فردا یا پسفردا دوباره آن را خواهم دید. چنین افرادی همانطور که اشاره کردم، در بزرگسالی آدم های با اعتماد به نفس می‌شوند و در موقعیت‌های اجتماعی هم موفق‌تر از آب در می آیند.

اگر ۲۵ بهمن رخ نمی داد، و یا اینکه در همان دوره‌ی زمانی اتفاقی مشابه به وقوع نمی‌پیوست، سبزها به این باور قطعی می‌رسیدند که همه چیز پایان یافته و دیگر از «ما»یی که قرار است جنبشی برای تغییر باشد خبری نیست. اما حضور قدرتمند و غیرمنتظره‌ی مردم در کنار هم، همان نقشی را بازی کرد که بازگشت پدر و مادر در پایان یک روز غیبت برای کودک دارد. ما فهمیدیم که اگر حتی مدت‌ها از صحنه‌ی عمومی غایب باشیم، اما نابود نشده‌ایم، بلکه به زودی به صحنه برخواهیم گشت. ما مطمئن شدیم که این «ما» وجود و حضور واقعی دارد، هرچند که شاید مدت‌ها نتوانیم آن را ببینیم و لمس کنیم. ما فهمیدیم که هر از چندگاهی می‌توانیم با نشانه‌هایی هرچند کوچک، حضور آن «ما»ی بزرگ را دریابیم. با راهپیمایی سکوت، با کمک به زلزله‌زده‌گان، با اهدای خون، با آب بازی، با بردن اسکار، و با حضور اعتراضی در فلان انتخابات و فلان موسم سیاسی. 

به همین جهت، فداکاری و موقعیت شناسی بی‌نظیر میرحسین موسوی و مهدی کروبی نقشی بس مهم در زنده نگه داشتن این سرمایه‌ی بزرگ اجتماعی و ملی دارد؛ همچنین فداکاری آن افرادی که دانسته و آگاهانه دست به خطر زدند. هرگز آخرین نوشته‌ی محمد مختاری در فیسبوک‌اش را فراموش نمی‌کنیم. یادداشت و وصیتی که نه یک واکنش هیجانی، بلکه نشان دهنده‌ی استقبالِ آگاهانه و فداکارانه از خطر بود. (همینطور بسیاری دیگر از دوستانمان.) هرگز نوشته‌ی فیسبوکی آن دختر آشنا را در شب ۲۵ بهمن فراموش نمی‌کنم : «من پارچه‌ی سبزم را به دست محکم می‌کنم، و او اسلحه‌اش را آماده می‌کند. دیدار به فردا.» آنها می‌دانستند و می‌دانند که برای زنده نگه‌داشتنِ امید به تغییر و پیشرفت، باید شجاع بود کرد. باید فداکاری کرد تا راه سبز امید و اصلاح زنده بماند. 

۲۵ بهمن ناجی امیدهای بخش زیادی مردم برای تغییر در چهارچوب حرکتی مستقل و متکی بر اراده‌ی مردم بود. اتفاقی که چشم‌انداز ایجاد تغییرات سیاسی با تکیه بر اراده‌ی مردم را همچنان زنده نگه داشت. اگر ما امروز از جنبش سبز و حتی اصلاحات حرف می زنیم، باید بدانیم که بدون ۲۵ نمی‌توانستیم حتی به چنین راهبردهایی فکر کنیم. بدون ۲۵ بهمن همه چیز تمام می‌شد. دیگر نیروی اجتماعی و مردمی‌ای برای اعمال تغییر و اصلاح وجود نمی‌داشت. دیگر امیدی به چنین راهی نبود و نمادهای اصلی این راه، از جمله موسوی و کروبی و خاتمی و... ، هرچند که در تاریخ ایران به عنوان سیاستمدارانی خوشنام باقی می‌ماندند، اما اعتبار سیاسی خود را از دست می‌دادند؛ و در نتیجه، اگر ۲۵ بهمن رخ نمی‌داد، امروز بیش از هر زمانی امیدها به نیروهایی وابسته و غیردموکراتیک دوخته می‌شد. 

۱۳۹۳ آذر ۲۴, دوشنبه

, ,

میرحسین حالِ ساده‌ی ما «است». ـ

مرد مقاومت بود؛ شجاع بود؛ آینده را خوب می‌دید؛ غیرت داشت؛ فرهنگی و فرهیخته بود؛ مردم را می‌فهمید؛ مردمی بود. اصلن خودِ مردم بود و...
این رزوها بسیاری از دوستان هنگامی از آشفته بازار سپهر سیاست ایران خسته و دلگیر می‌شوند، یادی از الگوی سیاست‌ورزی مومنانه می‌کنند. میرحسین موسوی و ویژگی‌هایش را به یاد می‌آورند و به دیگران نیز گوشزد می‌کنند. حضور میرحسین به عنوان یک الگو و یادکردن از او، هردو سرمایه‌های گرانبهایی‌اند. اما یک جای کار ایراد دارد.

چرا فعل گذشته را برای میرحسین بکار می‌ریم؟ او که حضور دارد. در گوشه‌ای از شهر در کنار همسرش (هرچند در حصر) دارد زندگی می‌کند. و چه بسا ۱۴۰۰ روز زندگی در چنین شرایطی‌ست که او را به شکل یک الگو درآورده است. الگوی پایداری و مقاومت و وفاداری. 
برای میرحسین فعل گذشته را بکار‌نبریم.
او مربوط به گذشته نیست. او همین الان دارد مهمترین مبارزه‌ای را که از عهده‌ی خیلی از ما خارج است، انجام می‌دهد. همچنانکه رهنورد و کروبی و دیگر یاران دربند‌مان. او شایسته‌ترین فرد نسبت به فعل حال ساده است. ۱۴۰۰ روز است که دارد حال ساده‌ی ما را صرف می‌کند.
او که به تاریخ نپیوسته،‌ بلکه هنوز و هم‌اکنون در حال رقم زدن تاریخ است. او در کنج کوچه‌ی اختر دارد تاریخ ما را می‌نویسد. پر رنگ‌تر از هر  کس دیگری.

او که دور نیست. بلکه در همین لحظه در گوشه‌ای از پایتخت ایستاده است. با آن پارو زیر برف، غبار از راه سبز امید می‌روبد؛ و امیدوارانه چشم به‌راه.



شاید ناخودآگاه با به‌کار بردن فعل گذشته، ما مسئولیتی که نسبت به او و دیگر‌ان داریم پشت گوش‌می‌اندازیم. خدا کند اینگونه نباشد.
او نماد وضعیت همین امروز ماست. او مربوط به اکنون است. او حالِ حاضرِ ماست. حالِ ساده‌ی همه‌ی ما. حضور سبزش در حصر روشن‌ترین و گویاترین نماد وضعیت ما مردم ایران است.


مرد مقاومت است؛ شجاع است؛ آینده را خوب می‌بیند؛ غیرت دارد؛ فرهنگی و فرهیخته است؛ مردم را می‌فهمد؛ مردمی است. اصلن خودِ مردم است و... میرحسین است. همین الان و در همین نزدیکی. او است.

۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

, , ,

پررنگ‌ترین [یا های‌لایت]های نامه‌ی مهم بهاره هدایت از اوین، در نقد فعالان حقوق بشر

بهاره هدایت، زندانی سیاسی جنبش سبز، عضو شورای مرکزی و سخنگوی دفتر تحکیم وحدت است که از سال ۸۸ تا کنون در زندان به سر می‌برد. 
او در اسفند ۱۳۹۰ برنده جایزه ادلستام ۲۰۱۲ سوئد شد.( ویکیپدیا ) بنیاد هارالد ادلستام در بیانیه‌ای اعلام کرد که به دلیل "شجاعت فوق‌العاده و تعهد فعالانه به عدالت در برابر نقض حقوق بشر در ایران" این جایزه را به بهاره هدایت اعطا کرد. با اینحال او امروز در نامه‌ای که در سایت کلمه منتشر شده است، عملکرد سیاسی فعالان حقوق بشر را به نقد می‌کشد.
من ۱۰ فراز از نامه‌ی بهاره را پررنگ و جدا کرده‌ام که در زیر می‌بینید. اما پیشنهاد می‌کنم تمام این نامه را نیز بخوانید. زیرا از منطق و انسجام قابل توجهی برخوردار است.



۱-  یکی از موانع جدی احقاق حقوق‌بشر و بسط جامعه مدنی مسئله‌ی «زندانیان سیاسی» است و تصور می‌کنم اساتید حقوق‌بشر نیز انکار نمی‌کنند که مسئله «زندانی سیاسی» در مقوله حقوق‌بشر می‌گنجد. حال آنکه اگر مدافعین حقوق‌بشر خود را ملزم به «دفاع بی‌طرفانه» یا دسته کم «دفاع از حق دادرسی و محاکمه عادلانه» می‌دانند، «سکوت شان» در مورد بسیاری از زندانیان سیاسی، متاسفانه نمودی غیر اخلاقی پیدا می کند. /
۲- سکوت کردن در لوای حقوق بشر یعنی در خفا مهره‌چینی کردن، و این مغایر آن شفافیتی است که همه ما طالب آن هستیم / 
۳-  نام‌آوران حقوق‌بشر چند بار واژه «جنبش سبز» یا اسم «موسوی و کروبی و رهنورد» را به زبان آورده‌اند؟ و آیا میزان حساسیتشان قابل مقایسه با سایر موارد بوده است؟ در طول این چهار سال نام این سه تن چند بار از زبان آنها در محافل و مجالس بین المللی شنیده شده، و اگر معدود مواردی بوده تحت چه عنوانی از آنها نام برده‌اند؟ «کاندیداهای انتخابات ۸۸»؟... / 
۴-  من نمی‌دانم پرهیز از نام بردن از خود واژه «سبز» به چه معنا است؟ حاکمیت ایران هم ما را با نام خودمان نمی خواند و واژه «فتنه» را برایمان اختراع کرده -که دست‌کم ابعاد مسئله را نادیده نمی گیرد!- هدف او را می دانم، اما تصور هدف برخی فعالان حقوق‌بشر، دردناک است. /
۵-  به نظرم این عملکردِ نزدیک به سکوت مطلق، نه تنها «پرهیز از سیاست» نیست، که خود عین عمل سیاسی است ولی دور از انظار و غیر پاسخگو. برخی متهم‌اند که چرا در دهه شصت دستی بر قدرت داشتند و در مقابل آن جنایات «سکوت» کردند، شما که دستی بر قدرتی دیگر دارید، «سکوت تان» به چه معنا است؟ / 
۶- فعالان برجسته حقوق‌بشر تلاش بی‌وقفه‌ای را برای تبدیل مسئله اعدام سکینه محمدی به یک مسئله ملی و سپس لغو آن حکم انجام دادند، در حالی که حصر رهبران جنبش سبز به خودی خود یک مسئله ملی است یعنی تعداد بی‌شماری درگیر تبعات خرد و کلان این وضعیت‌اند، حقوقشان نقض و مطالباتشان پایمال شده و می‌شود، مطالباتی که خود مقیاسی ملی دارند و نه فردی یا حتی گروهی؛ به ظن شما فعالان صاحب‌نام حقوق‌بشر آیا این مسئله شایسته تلاش بی‌وقفه برای حل و فصل شدن نیست؟/
۷- مصطفی تاجزاده چهار سال است در انفرادی و قرنطینه مطلق به سر می‌برد و فقط حق ملاقات هفتگی با همسرش را دارد، یعنی حتی با دخترش هم نمی تواند -جز سالی یک یا دوبار- ملاقات کند، ابوالفضل قدیانی ماه‌هاست که با تنی رنجور تحت‌الحفظ در بیمارستان به سر می‌برد، اما به‌نظر می‌رسد نام آوران حقوق‌بشر اساسا مشکلی در این وضعیت نمی‌بینند. گاهی تصور می‌کنم اولین معیار برای عبور از سد نگاه برخی فعالان حقوق‌بشر «زن بودن» است و دروازه به‌روی «حلقه محدودی از اطرافیان» گشوده می‌شود. / 
۸- تاکید بر حقوق اقلیت از ملزومات حقوق‌بشر است، این شایسته و پذیرفتنی است، اما آنها که در اقلیت وسیع‌تری جای گرفته‌اند، از دید شما مرتکب چه خطایی شده‌اند که استحقاق تمرکز نهادهای بین‌المللی حقوق‌بشری را ندارند؟ /
۹- رویای روزی را داریم که حقوق بشر فارغ از نگاه‌های فانتزی و سیاست‌مدارانه، ناظر قدرت و حکومت‌ها باشد اما گویی نظارت بر حقوق‌بشر هم خود ناظری دیگر می‌طلبد! نمی‌دانم به چه دلبسته‌ایم. ناامید می‌شوم وقتی تصور می‌کنم برخی از مدافعین حقوق‌بشر هم اگر «قاضی» بودند، بی‌طرف نبودند…. /
۱۰- بهاره هدایت، اوین، ۱۵ آبان ۱۳۹۳

۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

, , , , ,

جنگ و صلحِ خرداد ۸۸ ؛ تولستوی چه می‌گوید؟

هنوز هم جدی‌ترین، داغ‌ترین و پرکشمکش‌ترین بحثی که در بین دوستان سیاسی (از عضوهای حزب‌های سیاسی بگیر تا بچه‌های کف خیابان) در می‌گیرد، مسئله‌ی ۸۸ و جنبش سبز است. 
چند روز پیش در حال بحث با جمعی از دوستان همقطار بودیم. فراوانی حاضران در بحث از تهران نشین و خراسان‌نشین بود تا مهاجرانی مثل من که هرچند از لحاظ جغرافیایی در اقلیت بودم، اما در انتهای بحث از لحاظ فکری خودم را در میان اکثریت یافتم. بحث به اینجا کشیده شد که آیا در جریان ماجراهای پس از انتخابات خرداد ۸۸ ما گزینه‌های بهتری برای عملکردن نداشتیم؟ بخشی از دوستان معتقد بودند که رادیکال شدن فضا - بویژه حضور گسترده‌ی مردم در خیابان - باعث شد تا فضای گفتگو با حاکمیت بسته و «فضای امنیتی» حاکم شود. حزب‌ها تعطیل و نیروهای سیاسی در حبس و حصر بمانند. و این خسارتی جبران‌ناپذیر به فضای سیاسی کشور بود.
برخی دیگر معتقد بودند که فضای امنیتی نتیجه‌ی حضور مردم نبود. بلکه حضور مردم نتیجه‌ی بوجود آمدن فضای امنیتی بود. نباید فراموش کرد که فضای امنیتی پیش از انتخابات حاکم شده بود. کسانی که باید مذاکره می‌کردند به دو دسته تقسیم شدند. اقلیتی که زندانی نشده بودند و کار خود را انجام دادند که البته نتیجه‌ای نگرفتند، از جمله میرحسین موسوی، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی یا آیت الله موسوی اردبیلی و... که با آیت‌الله خامنه‌ای مذاکره کردند و با دیوار بن بست روبرو شدند؛ دسته‌ی دوم هم کسانی بودند که پیش از همه‌ی این ماجراها به صورت وحشیانه‌ای بازداشت شده بوند و در زندان به سر می‌بردند. در واقع کسی برای مذاکره و گفتگو باقی نمانده بود و حاکمیت پیش از حضور مردم، تکلیف را روشن کرده بود. آقای نظام دنبال مذاکره نبود، بلکه تصمیم خود را برای حذف رقیب گرفته بود. اما حساب واکنش مردمی را نکرده بود. حضور مردم باعث شد که نقشه‌ی حاکمیت برای سرکوب قطعی مخالفان و حتی اعدام و حبس ابد نقش بر آب شود. تا وقتی ما در خیابان بودیم، روزنامه‌ی کلمه و اعتماد ملی منتشر می‌شدند و موسوی و کروبی و رهنورد در محل کارشان و جمع‌های عمومی حضور پیدا می‌کردند. مقدمه‌ی حصر و زندان‌های بلندمدت از زمانی شروع شد که مردم از خیابان‌ها کنار کشیدند. با اینحال باید از آنها قدردان بود. باید دست آنها را بوسید. اگر حضور فوری و بدون فراخوان آنها نبود، در همان هفته‌ی اول کلک بسیاری از زندانیان سیاسی کنده بود. کسانی که آن روزها در زندان بودند کم و بیش می‌توانند تصدیق کنند که بخشی از نیروهای امنیتی می‌خواستند این کار را بکنند، اما چیزی جلوی آنها را می‌گرفت. وقتی بیرون آمدیم فهمیدیم حضور مردم در خیابان‌ها بود که زندگی بسیاری را نجاد داد.



همان شب، پس از بحث، داشتم جلد سوم رمان جنگ و صلح اثر لئون تولستوی (با ترجمه‌ی بی‌نظیر سروش حبیبی) را می‌خواندم. جلد سوم با اظهار نظر تولستوی درباره‌ی تاریخ و رخدادهای تاریخی و تاریخ‌ساز آغاز می‌شود. تولستوی دیدگاه بسیار عمیقی و پیچیده‌ای به تاریخ را عرضه می‌کند که همزمان جبر تاریخی و آزادی فرد را در خود دارد. (البته که در ظاهر کفه‌ی ترازو به سود جبر تاریخی سنگینی می‌کند) از خواندن این چند صفحه بخشی از پاسخ خودم که مربوط به بحث درباره‌ی جنبش سبز می‌شد را گرفتم.
 تولستوی با اشاره به لشکرکشی ناپلئون (که غرب در او حلول پیدا کرده بود) به روسیه (که از دیدگاه تولستوی شرق به حساب می‌آید) بحث خود را با علت‌های پرشماری، که از دیدگاه تاریخ‌دان‌های مختلف به عنوان علت اصلی جنگ عرضه می‌شود، آغاز می‌کند و دست‌آخر اینگونه نتیجه‌گیری می‌کند:

«... درنتیجه هیچ‌یک از آنها را نمی‌توان تنها علت جنگ شمرد و باید گفت که جنگ فقط به آن علت روی داد که باید روی داده باشد. میلیونها آدم بایست احساس انسانی و خردمندی خود را انکار کنند و از غرب به شرق آیند و خون همنوعان خود را بریزند، همانگونه که چند قرن پیش از آن، خیل عظیم انسان‌هایی دیگر از شرق به کشتار همنوعان خود به غرب آمده بودند. ...
... . هر فرد آدمی برای خود زندگی می‌کند و برای رسیدن به مقاصد شخصی خویش از آزادی خود سود می‌جوید و به روشنی احساس می‌کند که هر لحظه می‌تواند فلان‌کار را بکند یا نکند. اما همین‌که کاری را کرد، آن‌کار که در لحظه‌ای معین به انجام رسیده است، بازگشت‌ناپذیر و جزئی از تاریخ می‌شود ودر دل تاریخ دیگر ارزش علمی محتمل ندارد، بلکه به صورت واقعه‌ای از پیش معین شده در می‌آید. ...
... . هنگامی که سیبی می‌رسد علت فرو افتادن آن چیست؟ آیا سقوط آن به سبب نیروی جاذبه‌ی زمین است؟ یا به علت آنکه دمش زودشکن شده یا آفتاب آن را خشکانیده‌؟ آیا برای آن است که سنگین‌شده یا باد آن را کان داده یا افتادن آن به علت آرزوی طفلی است که زیر درخت ایستاده است و دهانش برای آن آب افتاده است؟ ...
... . در وقایع تاریخی، بزرگ شمردگان [انسان‌های معروف] فقط برچسبهایی هستند که نام خود را بر وقایع می‌چسبانند و همانند برچسب کمتر از هر کس با خودِ رویداد رابطه دارند.»
پانوشت:
* من خودم در فروردین‌ماه سال ۸۶ یادداشتی کوتاه در همین وبلاگ نوشته بودم که درگیری سنگین بین دو بخش از جامعه را اجتناب ناپذیر دانسته بودم. [اینجا بخوانید] ـ درگیری‌های ۸۸ ادامه‌ی روندی بود که مقدماتش از خیلی وقت پیش پایه‌گذاری شده بود. بر همین مبنا به جد عقیده دارم که درگیری‌ای دیگر در سطحی دیگر در جامعه‌ی ایران پیش خواهد آمد و تا اینکه تناسب قوای واقعی در جامعه حاکم شود.




۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

, , , , ,

مطهری‌های سبز/اصلاح‌طلب ؛ قرار ما این نبود!

این روزها خیلی می‌شنویم که دوستان می‌گویند: «کاش بین اصلاح‌طلبان یکی مثل مطهری پیدا می‌شد!» البته که انصافن باید به آقای مطهری دست‌مریزاد گفت که یک تنه جور دویست و اندی راه‌یافته به مجلس را می‌کشد. آزادگی او ستودنی‌ست. اما نباید بی‌انصافی کرد که بین اصلاح‌طلبان کسی همچون او یافت نمی‌شود. بلکه آقای مطهری را باید ادامه دهنده‌ی راه کسانی دانست که سال‌ها پیش از ایشان همین حرف‌ها را زدند و امروز در حبس و حصر دارند هزینه‌ی آن را می‌دهند.
درحالی شانزدهمین سالگرد بنیانگذاری جبهه‌ی مشارکت را پشت سر می‌گذاریم که امروز  اکثریت اعضای ارشد مشارکت پشت میله‌های زندان‌اند و حاکمیت می‌داند که اگر آنها آزاد باشند، حرف‌هایی اصولی‌تر از جناب مطهری عرضه خواهند کرد. باور من این است که جنبش سبز ادامه‌ی آرمان‌های انقلاب است. بسیاری از سیاست‌ورزان به همین دلیل از هزینه پرداختن پرهیز ندارند و بسیاری از مردم هم به همین دلیل با جنبش همراهی و همدلی می‌کنند و این گفتمانی است که بیشترین توان بسیج‌کنندگی را دارد.

تنها جهت جلوگیری از واگیر فراموشی، این ویدئوی سخنرانی محسن میردامادی، دبیرکل پرافتخار جبهه‌ی مشارکت - که در آخرین کنگره‌ی حزب که بنده هم افتخار حضور در آن را داشتم- ، و بخش‌هایی از متن آن سخنرانی را می‌گذارم تا یادمان نرود که چه گوهرهایی را در بند داریم. و فراموش نکنیم برای چه هزینه می‌دهیم.


محسن میردامادی:
«قرار بود میزان رای ملت باشد نه ان که چند نفر به جای ملت و برای ملت تصمیم بگیرند و چنان دایره اراده خود را تنگ کنند که پیشگامان انقلاب و دفاع مقدس نیز خارج از صلاحیت قرار گیرند. قرار بود مجلس با رای واقعی مردم شکل بگیرد و عصاره فضائل ملت باشد نه انکه نمایندگان مردم نیز از صافی نظر و سازماندهی اصحاب قدرت در حکومت بگذرند.»
«قرار نبود فقط در تریبون های جهانی مثل سازمان ملل برای نبودن آزادی در آمریکا و اروپا فریاد بر آوریم و اشک حسرت بیفشانیم، اما حقوق اساسی و انسانی شهروندان ایرانی را از یاد ببریم.»

«دستگیری های بی اساس افراد نگه داری بازداشت شدگان برای مدت های طولانی در سلول های انفرادی که خود از بارزترین انواع شکنجه است در اوائل مورد توجه قرار نگرفت و پس از مدتی بی رسوایی قطل های زنجیره ای منجر شد ظاهرا این شیوه رایج یک جریان سیاسی شده است که اگر واقعیت با نگاه و نظریه انها تطابق نداشت به جای اصلاح دیدگاه و نظریه خود در سدد نفی و انکار قلب واقعیت بر می ایند انچنان که گویی واقعیت ها را باید با دیدگاه اینان وفق دهند. مناسب است اقایان در این جمله معروف استالین که وای به حال واقعیت هایی که باتئوری های ما سازگار نباشند تامل کنند و به قضاوت تاریخ در مورد وی بنگرند.»
«قرارر نبود بخش عمده ای از کسانی که بار اصلی انقلاب را بر دوش کشیده اند تنها به جرم گفتن حرفی خلاف انچه در زبان و قراعت رسمی حاکمیت از دین و انقلاب و ارزش ها می اید به انزوا رانده شوند و حتی به زندان بیافتند بلکه قرار بود در سایه اسلام مبشر ازادی دگر اندیشان حتی انها که با اساس انقلاب مخالف بودند به شرط توطئه نکردن و دست نبردن به اسلحه از ازادی کافی برای ابراز عقیده برخوردار باشن قرار نبود با تصویر های خشن و عملکردهای نادرست به نام دین بخشی از جوانان را از دین گریزان کنید و عده ای دیگر را به سوی خرافی ترین و قشری ترین برداشتها از دین سوق دهیم جمهوری اسلامی مورد نظر امام ذاتی دموکراتیک داشت به همین دلیل بود که حتی در رفراندوم تعیین نوع حکومت نیز ایشان با عنوان جمهوری دموکراتیک اسلامی از ان رو مخالفت داشتند که این شاعبه را به وجود می اورد که گویا جمهوری اسلامی یا اسلام دموکراتیک نیست. ... قرار ملت و امام این بود که قانون اساسی که به مقتصی شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگ و تمدن ایرانی تدوین شده بود فصل‌الاخطاب باشد. نه آنکه اصول متعددی از آن بویژه اصول ناظر به حقوق شهروندان به فراموشی سپرده شود.»
«آن جنبشی که در دوم خرداد ۷۶ به منصه‌ی ظهور رسید، و بارها و بارها از زبان خاتمی خواسته‌های ملت را بیان کرد، بازگشت به همین قرارها بود. قرار به پیگیری همه‌ی آرمان‌ها انقلاب بود. قرار به پیشبرد و تحقق آرمان‌های مردم‌سالار امام بود . قرار به نشان دادن ظرفیت دین در دفاع از آزادی، استقلال، عدالت و پیشرفت و پاسداشت حرمت و حقوق همه‌ی مردم بود.»

و به سال‌ها پیشتر برگردیم، آنجایی که میردامادی به نمایندگی از نماینده‌های استعفادهنده‌ی مجلس ششم در سال ۱۳۷۹ اینگونه اتمام حجت می‌کند:

«جنبش اصلاح طلبی ملت ایران نشان داده است که اگر همه فعالان سیاسی هم دستگیر و زندانی شوند اصلاحات خاموش و سرکوب شدنی نیست و میلیونها جوان و زن و مرد این مرز و بوم از هدف مقدس خود دست برنخواهند داشت.»

پایداری او دیگر یارانش ثابت کرده که آنها سر قول و قرارشان با مردم هستند. عهدشکنان باید پاسخگوی مردم، تاریخ و خدا باشند.

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

, , , ,

شبِ شهید مصطفی

بلکه زنده‌ست شهیدی که حیاتش ز قفاست
اولین یا دومین شب بازجویی بود. بازجو عصبانی بود. معلوم بود اتفاقی در شهر افتاده که او را تحت تاثیر قرار داده. پس از مدتی طفره رفتن دست آخر گفت:  «فرزند یکی از خانواده‌های محترم مشهد کشته شده! »
یادم نیست چطور گفت که من متوجه شدم به‌دست ماموران یا لباس شخصی‌ها به قتل رسیده! می‌گفت :  «مهندس بوده. مومن بوده. محترم بوده. مسوولیت مرگش با شماست! » با خودم گفتم  «مسوول مرگ همیشه کسیه که ماشه را می‌کشه. جوون مردم را کشتین و حالا می‌خواین بندازین گردن دوستان و همفکران مقتول؟ » اما این را نمی‌شد بلند گفت. حرف را دیپلماتیک جمله بندی کردم و گفتم:  «پس ماموران امنیتی که مسوول حفظ جان و مال و امنیت مردم هستند و برای همین کار حقوق می‌گیرند آن موقع کجا بودند و چه می‌کردند؟ قاتل را پیدا کردند؟» جواب را خودش می‌دانست. بحث را عوض کرد. 
بعدها که آمدم بیرون فهمیدم اون آقای مهندس جوون و مومن  «شهید مصطفی غنیان» بوده که شب روی پشت بام خانه (یا پشت پنجره) در حال الله و اکبر گفتن مورد اصابت گلوله قرار می‌گیره و شهید می‌شه. 
پدر مصطفی غنیان از کسبه‌ی معروف  و معتمد شهر مشهد است و شهادت مظلومانه‌ی  پسرش در اعترا‌های سال ۸۸ تاثیر عمیقی روی قشر مذهبی شهر گذاشت. سوال‌ها و ابهام‌هایی بوجود آمد و شکاف‌های جدی‌ای به جا گذاشت. تاثیری که هنوز پابرجاست.


تصویر آگهی شهادت مصطفی غنیان در روزنامه‌ی خراسان

۱۳۹۳ خرداد ۱۸, یکشنبه

, , ,

خردادانه (۱) دوم خرداد واکنش به چه بود؟

به این دلیل که ما (نویسندگان پرچم) فکر می‌کنیم بازیگران اصلی میدان سیاست مردم هستند، قرار داریم موضوع‌های مختلف را از این زاویه – زاویه‌ی اصلی – بررسی کنیم.
یادداشتم در وبلاگ پرچم را در زیر بخوانید:


‎‎نگاشت‎ by ‎پرچـم‎.‎



۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

, , , ,

دیالکتیک هنر و سیاست نزد میرحسین موسوی

در بخش اول یادداشت (و اینجا در جرس) به رویکرد نظری میرحسین به کنش هنری پرداختم. در این بخش تاثیر این رویکرد در کنش سیاسی میرحسین را گذرا بررسی خواهم کرد. بخش دوم این یادداشت هم ابتدا در جرس نشر یافته.

در اثرهای میرحسین، محتوا و شکل (form) اهمیتی یکسان دارند. فرهنگستان برلین نام «تأملاتی برای آزادی» را برای نمایشگاه نقاشی‌های میرحسین انتخاب می‌کند. مدیر هنری این فرهنگستان درباره‌ی دلیل این نام‌گذاری می‌گوید: 
  «این عنوان از خلال کاری که مار روی نقاشی‌های موسوی می‌کردیم بیرون آمد. موسوی سعی دارد به لحاظ فرمی، بخش‌های را روی کاغذ خالی بگذارد. در جریان کار خودجوش و بدون برنامه‌ی ریزی قبلی رنگ را به کار می‌گیرد. ... این رویکرد، بی‌نهایت رویکردی شخصی و ذهنی نسبت به مواد خام نقاشی است. این کارها نشان‌دهنده‌ی نوعی تشدید شده از آزادی هنری‌اند. هنرمند هیچ مدل، الگو و یا آموزه‌ی خاصی را منبع خودش قرار نداده است. همه چیز تجربه است و تجربه کردن آزادیِ فرمال. [آزادی در شکل و روش].» (مستند بی.بی.سی فارسی)

تاثیر این آزادی در شکل را می‌توان در شیوه‌ی راهبری میرحسین در جریان جنبش سبز احساس کرد. اول اینکه او خود را به شکلِ کنونی نظام سیاسی موجود و همچنین دسته‌بندی‌های خوگرفته‌ی سیاسی متعهد و پایبند نمی‌داند. و دوم اینکه تلاش می‌کند گفتمانش با طیف گسترده‌ای از جریان‌ّای سیاسی و اجتماعی تماس برقرار کند و همواره جا برای حضور و کنش آنان در نظر بگیرد. اون چنان حرف می‌زند و چنان عمل می‌کند که همواره فضای فراخی برای تفسیرپذیری‌ِ خود باقی می‌گذارد. به همین سبب است که چه بسا این تفسیری که اکنون من در این مقاله درام از میرحسین موسوی ارائه می‌دهم، بخش یا بخش‌هایی از آن با تفسیرهای دیگرانی که از قضا آنها هم خود را با میرحسین همفکر می‌دانند از اساس تفاوت داشته باشد. اما به هر حال تردیدی نیست که او این تفسیرپذیری آگاه است.

با این حال هر اندازه که میرحسین در فرم و شکل آزاد و رها است، اما در محتوا برای خود ترجیحاتی دارد. شاید از همین رو بود که «موسوی [در دهه‌ی ۱۳۴۰] به این تلقی از نقش تصادف در خلق هنر، رنگ و بویی معنوی اضافه کرد و از تالار قندریز جدا شد تا به حسینیه‌ی ارشاد و دکتر علی شریعتی بپیوندد.» (بی بی سی فارسی.) آزادیِ میرحسین بی‌جهت و بی‌خودی نیست. اگر او در شکل و فرم خود را آزاد می‌گذارد و حتی فضایی به دیگران می‌دهد که آنگونه که می‌توانند تفسیرش کنند، اما او برای خوش گرایش‌ها و جهت‌هایی دارد که در بخش‌های دیگر مقاله به آن اشاره رفت. او خودش می‌گوید درباره‌ی نگاهش به کنش هنری در دنیای امروز می‌گوید: « انعکاس منطقی او [نقاش] در مقابل چنین وضعی، کوششی می تواند باشد در بوجود آوردن نظمی موثر در این بلبشو. همانقدر که ما در زمینه‌های مادی مساله احتیاج به تولید برای خودمان داریم و به همان اندازه نیاز به خلاقیت در جهت معنوی تولیدی حس می شود.» (یادداشت ۱۳۴۶ منبع کلمه)

شاید به دلیل همین تفاوت‌ها با هنجارهای معمول جامعه باشد که برای نگاه کردن به اثرهای میرحسین موسوی – و هنرمندانی از این گونه - ، باید از کلیشه‌های خوگرفته آزاد و رها شد. آری! برای نزدیک شدن به محتوا باید تخیل کرد. و در همین‌جاست که می‌توانیم پیوند شکل و درون‌مایه، یا حتی اگر بخواهی بهتر و دقیق‌تر بگویم، از بین رفتنِ دوگانه‌ی فرم/محتوا را در کارهای هنری او ببینیم. فرهم‌ها و شکل‌هایی به کار گرفته می‌شوند که تا پیش از این در تجربه‌ی کسانی که پیش‌زمینه‌ّهای فرهنگی و اجتماعی‌ای مانند میرحسین موسوی دارند، کمتر دیده شده بود.

 ‌   رخداد و حادثه همچون فرصتی یگانه برای آفرینش در دوره‌های مختلف از تاریخ معاصر ایران از جمله مشروطه، انقلاب اسلامی و جنبش اصلاحات، همواره با نخبگانی روبرو بودیم که در برابر موجِ پیشبینی‌ناپذیر حرکت مردمی «غافلگیر» می‌شوند. می‌توان عدم شناخت درست از جامعه و واقعیت‌ّهایی که درون آن جریان دارد را از ضعف‌های تاریخی نخبه‌گان ایرانی دانست. اما باید به ضعفی مضاعف و سنگین‌تر هم اشاره کرد؛ و آن چگونگی برخورد با موقعیت‌ّها و رخدادهای پیشبینی‌نشده است. 

بررسی‌های من نشان می‌دهد که میرحسین موسوی در پیشبینی حرکتی که به جنبش سبز منجر شد تا حدود زیادی موفق بوده است. این مسئله را می‌توانیم در نوع ورود وی به انتخابات و حتی سخنرانی‌ّهایی که در یکی-دو سال پیش از آن انجام داده حس کرد. او در سخنرای مهم‌اش در سال ۱۳۸۶ ( که در آغاز این بخش از مقاله به آن اشاره شد) به این نکته اشاره می‌کند و می‌گوید: « بنده اميد دارم و پيش‌بيني مي‌كنم يك نسل جديد غير از به اصطلاح حوزه نيروهاي سياسي (كه همه آنها محترم و مورد قبول اعم از چپ و راست هستند و فعاليت‌‏شان هم بسيار خوب است،) ايجاد خواهد شد و نهايتاً و به ضرورت به اين اصولي كه برشمردم [اصول مردمی انقلاب] برخواهند گشت.»

با این حال حتی اگر بپذیریم که میرحسین چنین ظرفیتی را در جامعه دیده است، اما باید اعتراف کنیم که همچون دیگران از پیش بینیِ ابعاد و کم و کیف آن ناتوان بوده است. اما نمی‌توانیم این حقیقت را انکار کنیم که او در چگونگیِ برخورد با این رخداد پیشبینی نشده، توانایی تحسین‌برانگیزی از خود نشان داده است. شاید این توانایی را بتوان در پیوند با یکی دیگر از جنبه‌های آفرینش‌گریِ هنری میرحسین توضیح داد و فهمید.

اتفاق و امر خودبه‌خودی در اثرهای هنری میرحسین و بویژه نقاشی‌هایش جایگاه مهمی دارد. همه چیز از پیش تعیین‌شده نیست. او برای حادثه‌ها و تجربه‌های جدید آماده است. ردپای این نگاه را می‌توانیم در یادداشتی از او که در آغاز دهه‌ی ۱۳۴۰ برای معرفی نگاه هنری‌اش نوشته است به خوبی ببینیم:
«  هنرمند امروز خیلی بیشتر از دورانهای گذشته از «اتفاق (Accident) » در مراحل مختلف خلاقیت هنری خویش بهره می‌برد. و اغلب اوقات کنترلْ در مرحله‌ای از این «اتفاق افتادن» است که [به واسطه‌ی آن] بیانِ هنرمند سیمای خاص خود را پیدا می‌کند. این امر اگر در غرب بر جهت نمایاندن اصالت تکنیک و ارزش گزاری برای «ماده» کار است در شرق از جدایی ناپذیری «اتفاق» به عنوان یک امر طبیعی و «کنترل» به عنوان یک امر انسانی سرچشمه می گیرد. در شرق دور نقاش همانقدر خود را در اثر بوجود آمده سهیم می داند که قلم مو و رنگ و طبیعت.» (همان)

این رویکرد را می‌توان در بسیاری از برهه‌های عملکرد میرحسین موسوی در جریان انتخابات ۱۳۸۸ مشاهده کرد. یکی از مهمترین نمودهای این رویکرد در استقبال از رنگ سبز است. می‌دانیم که پیدایش رنگ سبز حاصل خلاقیت بخش‌های حاشیه‌ای ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی بود. در واقع پیدایش رنگ سبز به عنوان نماد، حاصل اتفاقی بود که در گوشه‌ای از ستادهای مردمی میرحسین رخ داده بود. با اینحال به دلیل‌های مختلف که در این مقال نمی‌گنجد، این نماد در لایه‌های مختلف جامعه گسترش پیدا کرد و خلاقیت‌های مردمی به صمیمی بودن آن کمک می‌کرد. یک روز کسی شال سبز به سر و گردن می‌انداخت و روز دیگر دختری پارچه‌ی کوچک سبزی به بند کیف‌اش گره می‌زد و مردی دیگر از او الهام می‌گرفت و پارچه‌ی کوچک سبزش را به آنتن خودرو اش گره می‌زد. از این خلاقیت‌ها بسیار دیده می‌شد. اما هیچ گاه جنبه‌ای رسمی پیدا نمی‌کرد. همچنین هیچ یک از چهره‌های سیاسی و رسمی تا زمانی که شخص میرحسین وارد عمل شد با این حرکت ارتباطی برقرار نکردند. اما میرحسین زیبای و ظرفیت این حرکت را دید و به استقبال این اتفاقِ از پیش تعیین نشده رفت. در چندین سخنرانی از این حرکت تعریف و تمجید کرد. تازه آن موقع بود که ستاد مرکزی و بسیاری از ستادهای حامی میرحسین به سمت حرکت هماهنگ در جهت این نوع تبلیغات رفتند. اما هیچ‌گاه نتوانستند با خلاقیت‌های مردمی رقابت کنند. می‌توانیم بگوییم ایده‌ی «هر شهروند یک ستاد» (شعار ستاد میرحسین) ایده‌ای بود که با روش و سبک میرحسین بسیار هماهنگ بود. ایده‌ای که جا برای اتفاق‌ها و خلاقیت‌های پیش بینی نشده‌ی ستادهای «بیشمار» در نظر می‌گرفت و آنها را به رسمیت می‌شناخت.

به باور من، تمرینِ همین ایده در طول دو-سه ماه رقابت انتخاباتی بود که پس از انتخابات و با آغاز سرکوب‌های شدید، نگذاشت جنبش سبز در نطفه خفه و خاموش شود. درحالیکه بلافاصله پس از انتخابات، تقریبن همه‌ی نخبگان سیاسی بازداشت، پنهان یا مهار شده بودند، به مدت چندین ماه این خلاقیت‌های کنشگرانِ ناشناخته‌ی جنبش سبز بود که از شکست زودهنگام آن جلوگیری کرد. این ظرفیتِ تهدید را به فرصت تبدیل کرد و نه تنها جلوی سرکوب و شکست را گرفت، بلکه به عمیق‌تر و گسترده‌تر شدن آن کمک کرد. سبک رهبری میرحسین که همواره در گفتگو با این کنشگران ناشناخته بود، این رویکرد را تقویت می‌کرد.

به من اجازه بدهید ادعا کنم، شاید از هنگامی که نخبگان سیاسی پس از چند ماه غافلگیری از سوی مردم و سرکوب از جانب حاکمیت، دوباره به صف اول جنش رسیدند، مقاومت خلاقانه رنگ باخت و حرکت‌های خودجوش مردمی از رده خارج شد. 
همانطور که پیشتر اشاره شد، نگاه هنری میرحسین با زندگی سیاسی‌اش نیز در پیوند قرار دارد. تاثیرگرفته از همین رویکرد، در آغاز کارزار انتخاباتی‌، او گفتار و گفتمانی را پیش می‌کشد که با کلیشه‌های رایج در فضای سیاسی ایران به سادگی قابل فهم نیست و مدتی زمان می‌برد تا بین او و دیگر بازیگرانِ حرفه‌ایِ سیاست پیوند ایجاد شود. او در توضیح تکنیک نقاشی‌اش به خبرنگار کلمه می‌گوید: « آدم در ذهنش بالاخره نوعی ترجیحات دارد. ولی به نظر من [این] همه‌ی کار نیست. برای مثال در متن کار، آدم از همین مسئله‌ی رنگ به رنگ‌های دیگری هم هدایت می‌شود. ... منتها رنگ‌های جدید هم [که پیدا می‌شوند] آدم می‌تواند یا در مقابل آنها بایستد یا با آنها کار بکند و پیش برود.» روشن است که هر انسانی همین رویکرد را می‌تواند در زندگی روزمره و همچنین در کنش سیاسی‌اش دنبال کند. اتفاقی که می‌توانیم بگوییم برای میرحسین موسوی افتاده است.

میرحسین در یکی از نخستین ملاقات‌های محدود و کنترل‌شده با نزدیکانش پس از آغاز حصر، درحالی‌که همه منتظر پیامی سیاسی برای ادامه‌ی کار جنبش از سوی او هستند، به تابلویی که روی دیوار نصب است، به ترکیب و تضاد و گوناگونی رنگ‌ها که در نقاشی دیده می‌شود اشاره می‌کند و این ویژگی را عامل زیبایی و نشاط تابلو عنوان می‌کند. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه

, , , , , ,

#دلواپسیم میوه‌ی جنبش سبز است؛ چرا؟

این یادداشت پیشتر در وبلاگ گروهی پـرچـم نشریده شده است.

اتفاقی که در ماجرای #دلواپسیم افتاد برایم خیلی جالب و هیجان انگیز بود.
بیایید ماجرا را یک بار باهم مرور کنیم:
یک عده از بنیادگرایان و تندروان نزدیک به امثال احمدی‌نژاد و جلیلی همایشی با نام «دلواپسیم» برگزار کردند و در آن به نقد سیاست‌های دولت روحانی درباره‌ی پرونده‌ی هسته‌ای پرداختند. بلافاصله در فضاهای عمومی، از روزنامه‌های اصلاح‌طلب و نزدیک به دولت گرفته تا سایت‌های منتقد و همچنین کاربران شبکه‌های اجتماعی اینترنتی، موجی از واکنش‌ به این ماجرا شروع شد. همه‌ی این واکنش‌ها یک جنبه‌ی مشترک داشتند و آن هم انتقاد به دلواپسی دروغین اقتدارگرایان و تندروها و بعلاوه ابراز و بیانِ دلواپسی‌های جدی و واقعی خودشان. 
برای اینکه نشان بدهم روحیه‌ی سیاسی مردم تغییر کرده و این تغییر پس از جنبش سبز بوجود آمده و نتیجه‌ی این جنبش است، دعوت می‌کنم بیایید باهم تصوری بکنیم. تصور کنیم اگر یک همچین همایشی در سال‌های پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ برگزار می‌شد واکنش عمومی مردم، شامل اصلاح‌طلبان و معترضان، چه بود؟ به نظر من بسیاری از کنش‌گران سیاسی از واکنش مستقیم پرهیز می‌کردند و مردم و متعرضان عادی هم دلواپس بودن را نشانه‌ای از تندرو بودن و فاسد بودن (و هر صفتی که به جریان اقتدارگرای حاکم نسبت می‌دهند) می‌دانستند. برای اینکه ثابت کنم این تصور از واقعیت دور نیست، باید یادآوری کنم که واژه‌ها و صفت‌هایی همچون اصول‌گرایی و ارزش‌گرایی و یا ارزشی‌بودن در همین دوران دچار همین بلا شدند. جریان اقتدارگرا از صفت‌ها و عبارت‌هایی زیبا و پرمعنا برای نمایشِ سیاسی خود استفاده می‌کرد، درحالی‌که تنها واکنش معترضان این بود که انحصار آن ارزش‌ها را دو دستی تقدیم اقتدارگرایان می‌کردند.
اما در ماجرای #دلواپسیم این اتفاق نیفتاد. بلکه برعکس معترضان در موجی گسترده و ویرانگر، آوار دلواپسی‌های خود را روی سر اقتدراگراها ریختند، ابزار را از چنگ آنان درآوردند و علیه خودشان به کار بردند.
«به یاد دارم در دیدار شورای سیاستگذاری ستاد۸۸ با میرحسین موسوی که پیش از آغاز تبلیغات انتخاباتی برگزار شد, کاندیدای سبزها به کلیدی ترین استراتژی خود اشاره کرد. وی گفت: "امرزو شاهدیم گروهی که بر قدرت تکیه زده است, بهترین ارزشهایمان را از ما دزیده است, و بدتر از آن, از این ارزشها علیه خودمان استفاده می کند. ارزشهایی مانند عدالت, اسلام، مستضعفین، مبارزه با فساد و... که ما به خاطر بیان آنها بیشترین هزینه ها را پرداخته‌ایم، امروز مانند چماقی در دستان گروهی در حاکمیت شده است که مدام بر سر مردم می کوبند. من آمده ام تا تلاش کنم که این چماق را از آنها پس بگیریم و آنها را خلع سلاح کنیم"».
این چند خط داخل پرانتر از یادداشتی بود که در اسفندماه ۱۳۸۸با یادآوری سخنان میرحسین در فروردین همان سال، درباره‌ی واکنش به پاک‌کردن رنگ سبز در پرچم‌ها از سوی دولت نوشته بودم. جریانی که یک روز برای رقابت انتخاباتی‌اش  پرچم ایران را در برابر نمادهای سبز علم کرده و از آن سوءاستفاده می‌نمود، اینقدر عقب نشینی کرده بود که حتی پرچم رسمی کشور را هم سانسور می‌کرد. همان روزهایی که ما در خیابان‌ها شعار می‌دادیم « موسوی، موسوی، پرچم ایرانِ منُ پس بگیر!»
بعد اضافه کرده بودم: « به نظر می رسد، پروژۀ میرحسین، تا حدود زیادی موفقیت آمیز بوده است. همانطور که دیگر چماق سوء استفادۀ ابزاری از اسلام و عدالت و... برای مبارز با جنبش اعتراضی ایرانیان، در جامعه حنایش رنگ باخته است و پرچم ایران نیز از دست کودتاچیان رها شده و به آغوش ملت بازگشته است. این دستاورد جنبش سبز است. خلع سلاح سنگر به سنگر.»
حالا پس از نزدیک به پنج سال می‌بینیم که این روش به یک رویه‌ی عمومی تبدیل شده. همایش دلواپسان تمام شد. اما پرچمِ دلواپسی‌های ما هنوز بالاست.

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

, , , , , , ,

گزارشِ صد سال آدم‌ربایی در زمانه‌ی وبا

صدسال تنهایی شاید خلاقانه‌ترین و البته عمیق‌ترین اثر مارکز باشد که همزمان سرشار از جنبه‌های فردی و جمعی و اجتماعی است. علاوه بر یک شاهکار ادبی، باید به این اثر به عنوان تلاشی فلسفی نگاه کرد.
گزارش یک قتل و گزارش یک آدم‌ربایی را باید در دانشکده‌های روزنامه‌نگاری درس بدهند (که در بعضی جاها این کار را می‌کنند.) مارکز در این دو اثر سرمشقی به دنیای روزنامه‌نگاری عرضه کرده که حالا حالاها روزنامه‌نگاران باید از روی آن بنویسند. او آگاهانه در این دو اثر افقی تازه (البته افقی که ممکن بود به فراموشی سپرده شود) پیش روی ادبیات روزنامه‌نگاری قرار می‌دهد.
.
میرحسین موسوی از مردم خواسته بود برای اینکه حال و روز او در دوران حصر را بفهمند، کتاب «گزارش آدم‌ربایی» نوشته‌ی مارکز را بخوانند. این کتاب و توصیف‌هایش از شرایط گروگان‌ها تاثیر عمیقی روی من گذاشت و به نظرم تا پایان حصر میرحسین و رهنورد و کروبی، این تاثیر ادامه خواهد داشت. در این یادداشت تلاش کرده‌ام توضیح بدهم که چرا به عنوان یک هوادار جنبش سبز باید این کتاب را خواند؟
من  «عشق در "زمانه‌ی" وبا» را برای برگردان فارسیِ نام یکی دیگر از شاهکارهای گابریل گارسیا مارکز ترجیح می‌دهم. یعنی ماجرای این رمان در ذهنم اینطور نقش بسته است. بحثِ یک سال و چند سال و زمان نیست. یک زمانه و دوره و دوران است و به نظرم با توجه به ترجمه‌ی اسپانیولی (و فرانسوی که به اسپانیولی نزدیک‌تر است) این معنا به منظور نویسنده نزدیک‌تر باشد. هرچند که  شاید  عشق در «زمان» وبا (ترجمه‌ی بهمن فرزانه) هم مناسب باشد. اما در زبان فارسی، زمان در مقایسه با tiempos (در اسپانیایی) و temps (در فرانسوی) که ریشه‌ای لاتینی دارد و در اسپانیولی و فرانسوی به کار می‌روند، معنای محدودتری دارد.
به هر حال به نظرم این اثر منسجم‌ترین اثر مارکز است. هرچند که برخی از خلاقیت‌های «صد سال تنهایی» را نداشته باشد. اما اینقدر سنگین و دقیق و تاثیرگذار است که کافی است یک بار بخوانی‌اش، آنوقت تا آخر عمر سایه‌ی سنگینش را در زندگی‌ات احساس می‌کنی.
در تمام طول داستان با یکی از شخصیت‌ها همذات‌پنداری پیدا کرده بودم و تا مدتها بعد این شخصیت یقه‌ی مرا گرفته بود. بالاخره یک روز تصمیم گرفتم تصمیمی بگیرم و راه خودم را از راه آن شخصیت جدا کنم و همین کار را هم کردم.
دیروز گابریل گارسیا مارکز، داستان‌نویس و روزنامه‌نگار بزرگ آمریکای لاتین و جهان درگذشت.

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

, , ,

آیا شعار دادن در سخنرانی جلیلی خلافِ قاعده بود؟

یکی از هواداران سعید جلیلی در گوگل+ به اینکه هواداران جنبش سبز و دولت روحانی دیروز در دانشگاه امیرکبیر نگذاشتند او به راحتی سخنرانی کند، اعتراض داشت. او شعاردهندگان در این مراسم را متهم کرده بود که قواعد بازی را رعایت نمی‌کنند و گفته بود:  «اگر در هنگام سخنرانیِ یکی از همفکران اینها یک همچین اتفاقی می‌افتاد، آیا آنها دیگران را به دیکتاتوری و سرکوب‌گری محکوم نمی‌کردند؟» (نقل به مضمون). 
باید خدمت ایشان و دیگر کسانی اینطور فکر (و البته بیشتر تبلیغات) می‌کنند، یا حتی کسانی‌که از این حرف‌ها تردیدی در دل‌هاشان بوجود آمده یا خواهد آمد چند نکته را یادآوری کنم.


۱- این افرادی که دیروز اینقدر دردشان گرفته است، یا بسیار فراموش‌کارند یا اینقدر کم سن و سال‌اند که مجلس‌ها و سخنرانی‌هایی که رفقای‌شان (و یا حتی خودشان) در سال‌های دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ هر روز و هر روز به هم می‌زدند را به یاد نمی‌آورند. منظورم حتی فاجعه‌ی تلخ کوی دانشگاه تهران و تبریز نیست. بلکه درباره‌ی چوب‌زن‌ها و چاقوکش‌هایی حرف می‌زنم که هر روز به دانشگاه‌ها و مسجدها می‌ریختند و به کوچک و بزرگ رحم نمی‌کردند. دست‌کم من از بهار ۱۳۷۶ که رفقای این دوستان به مسجد حوض لقمان در نزدیکی حرم امام رضا در مشهد هجوم آوردند و شیشه‌ها را شکستند و سخنرانی سید محمد خاتمی را که نامزد انتخابات ریاست جمهوری بود را به هم ریختند، سابقه‌ی این دوستان را تجربه و لمس کرده‌ام. از همان روز‌ها (و حتی پیشتر ) تا پایان دولت خاتمی کارِ این رفقا همین بود. حتی بعد از اینکه متوجه شدند که کتک زدن همیشه جواب نمی‌دهد، بعضی وقت‌ها می‌آمدند وسط سخنرانی استادان دانشگاه یا منتقدان، بساط پهن می‌کردند و زیارت عاشورا می‌خواندند و مانع برگزاری جلسه‌ی قانونی می‌شدند. و به هر صورت هم که مجلس را به همی‌زدند هیچ کس نبود که یقه‌ی آنها را بچسبد و برخورد قانونی با آنها بکند. هنوز چهره‌ی سعید عسگر، کسی که با اسلحه‌ی گرم به مغز سعید حجاریان در وسط خیابان و در روز روشن شلیک کرد را به یاد دارم. او که در پاسخ به پرسش‌های قاضی لبخند تمسخرآمیز می‌زد و حتی از اینکه نتوانسته بود ماموریتش را درست به پایان برساند ابراز ناخرسندی می‌کرد.
 با آغاز دولتِ احمدینژاد سرکوبِ فیزیکی جای خود را به سرکوب ساختاری داد. یعنی اگر پیش از آن، سخنرانی منتقدان  به هم ریخته می‌شد، در این دوران دیگر به منتقدان اجازه‌ی سخنرانی داده نمی‌شد. به همین دلیل دیگر مجلسی هم برای به‌هم زدن و آشوب کردن وجود نداشت. همین شد که برخی از این دوستان عادتِ فروخورده‌ی خود را در سال ۱۳۸۸ جبران کردند و به کتک زدن مردم در کوچه‌ و خیابان روی آوردند. شاید خیلی از جوان‌ترهایی که آن‌ها را همراهی می‌کردند نمی‌دانستند که این دعوا بیشتر از آنکه ایدیولوژیک و عقیدتی باشد، ریشه در عادت‌ها و البته دعواهای قدیمیِ سرکوبگران دارد.  

۲- باید به دوستانِ اقتدارگرایی که یک‌شبه دموکرات شده‌اند و از قواعد گفت‌وگو سخت به میان می‌آوردند و از اینکه جلوی «آزادی بیان» نامزد شکست‌خورده‌ی مورد علاقه‌شان گرفته شده است یادآور شد که اگر جلیلی فرد شماره‌ی یک مورد علاقه‌ی آنهاست، افراد مورد علاقه‌ی بخش زیادی از مردم اکنون یا در زندان‌اند یا ممنوع از سخنرانی.  مصطفی تاجزاده چهار سال است که در قرنطینه و انفرادی به سر می‌برد. محسن میردامادی، محسن صفایی فراهانی، بهزاد نبوی، احمد زیدآبادی و...  در زندان به سر می‌برند. و حتی بسیاری از دانشجویان همین دانشگاه امیرکبیر هنوز در زندان و تبعید ناجوانمردانه به سر می‌برند. چطور آقای جلیلی فکر کرده می‌تواند در دانشگاه امیرکبیر سخنرانی  «عمومی»  بدون حاشیه داشته باشد، در حالی‌که مجید توکلی هنوز در زندان به سر می‌برد؟ 


۳-  این حرف‌ها در حالی زده می‌شود که هنوز زخم‌های سرکوب ۸۸ بر بدن خیلی از مردم باقی مانده است.  زخم‌هایی که از سوی همین آقایان و خانم‌ها پدید آمده و بر خلاف قانون اساسی که به مردم حق اعتراض صریح داده است، به سرکوب‌گری روی آوردند. بعید نیست که بسیاری از جوان‌ها و دانشجویان در دانشگاه امیرکبیر، اگر نه خودشان، دست‌کم یکی از نزدیکان‌شان زخم‌خورده‌ی سرکوب‌های ۸۸ باشد.


۴- چهار-پنج سال سرکوب و فحاشی دروغ  و نفرت‌پراکنی در تلویزیون و رسانه‌های عمومی کافی‌ست تا هرگاه اندکی فضا باز شود، سرکوب‌شده‌گان به فریاد آیند. این فریادها نتیجه‌ی بذری است که در این چند سال در دل و ذهن مردم کاشته شده و اگر تدبیری برای آن اندیشیده نشود، کار را به تقابلی جدی‌تر می‌کشاند. خوشبختانه جوانان امروز از گذشته درس‌ها گرفته‌اند و تعادل را هرجا که لازم باشد برقرار می‌کنند. یعنی اگر جایی فضا به خشونت کشیده شود، آنها هوشیاری به خرج می‌دهند و برخورد عاقلانه پیشه می‌کنند و هرجا هم که انفعال بی‌عملی پیش بیاید وارد عمل می‌شوند و شجاعت به خرج می‌دهند. در این زمینه به نظرم جوان‌های پس از ۸۸ از ما که تعادل را با انفعال اشتباه گرفته بودیم و جلوی متجاوز ایستادگی نمی‌کردیم، هوشیارتر و شجاع‌ترند. 


۵- وضعیت عادی نیست. اینطور نیست که همه چیز تا کنون آرام بوده و حالا یکهو عده‌ای پیدا شده‌اند که قاعده‌ی بازی را رعایت نمی‌کنند. شما آقایان و خانوم‌هایی که امروز دردتان گرفته است، خیلی وقت است که همه‌ی قاعده‌های زندگی مسالمت‌آمیز را شکسته‌اید و اکنون نباید انتظار داشته باشید مردم به این بی قائدگی پایبند باشند. بنابراین پاسخ پرسش اصلی در سرخط این یادداشت از نظر من «نه» است. قاعده خیلی وقت است که به هم خورده است و بخشی از مردم با اعتراض به دنبال بازسازیِ قاعده‌اند. قاعده‌ای که به «ایران برای همه‌ی ایرانیان» پایبند باشد.

***

من این چند خط را بیشتر برای جوان‌هایی نوشتم که امروز دانشجو‌یند و روزهای دهه‌های ۷۰ و ۸۰ را تجربه نکرده‌اند. 
همچنین تلاش می‌کنم تا باب گفتگوی انتقادی با جریان اقتدارگرا و محافظه‌کار (دست‌کم جوانان‌شان) را باز نگه دارم. چون در نهایت، وجودِ فضایی که بتوان حرف زد و گفتگو کرد بدون اینکه کسی عربده بکشد، پنجه بکس بکوبد، چوب و باطوم بزند و... نه تنها به سود همه‌ی ما، بلکه به سود آینده‌ی مملکت است. 

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

, , , , , , , , ,

جوان باش و اعتراض کن


اتفاقی با خانمی آشنا شدم که در مِی ۱۹۶۸ دانشجوی دانشگاه نانتِر پاریس بوده؛ جایی که همه‌ی ماجر از آن‌جا آغازیده بود. مادر دوستم است و البته الان متاسفانه با یک تومور بدخیم در سرش دست و پنجه نرم می‌کند.
می‌گفت: «ماجرا از اعتراض به جدا سازی دختران و پسران در خواب‌گاه‌های و برخی دیگر از مکان‌های دانشگاه آغازید. اما همین جرقه‌ی کوچک کافی بود تا خشم مردم بیدار شود.»
خشمی که نابرابری‌های سیاسی و اقتصادیِ اروپای بعد از جنگ از یک طرف و سرکوب اقلیت‌ها و خارجی‌ها از طرف دیگر آن را روی هم انباشته کرده بود. این خشم/اعتراض از پاریس آغاز شد و همه‌ی اروپا را در بر گرفت و شعله‌اش با سرکوب دانشجویان در آمریکا خاموش که نه، اما به زیر خاکستر رانده شد.

زوج سال‌خورده‌ی دیگری را می‌شناسم که از جوانان همان نسل‌اند. آن‌ها حتی کودتایی که علیه دولت مصدق انجام شد را یکی از دلیل‌های خشم فروخورده‌ی خود می‌دانند. کلر می‌گوید: «ما بعد از جنگ جهانی دوم فکر می‌کردیم پاکی بر پلیدی پیروز شده است و از این پس می‌توانیم دنیایی بهتر و عادلانه‌تر داشته باشیم. اما هرچه جلوتر می‌رفتیم وضع بدتر می‌شد. جنگ الجزایر و بلایی که در فرانسه بر سر مهاجران خارجی می‌آمد برای ما قابل تحمل نبود. فشاری که روی کارگران می‌آمد ما را آزار می‌داد. اما بعد از می۶۸ و سرکوب جنبش، ما ناامید شدیم. برای همین رفتیم به کشورهای دوردست تا شاید آنجا بتوانیم کمی از رنج مردم کم کنیم. من و اولویه (شوهرش) به استخدام یونسکو درآمدیم و به تایلند و تبت و افغانستان رفتیم.»
اولویه ادامه می‌دهد: «بعد از ۱۰-۱۵ سال کار کردن در یونسکو فهمیدم این سازمان، جز سرپوش گذاشتن روی عذاب وجدان غربی‌ها کارکرد [و شاید حتی هدف] دیگری ندارد. ما در کابل فقط بین نخبگان و اشراف افغانی وول می‌خوردیم. تنها فرودستانی که می‌دیدیم، خدمتکارانی بودند که برایمان کار می‌کردند. این خیلی بد و دور از هدف ما بود. بنابراین در اوج فعالیتم، بعد از سال‌ها فعالیت - ۵ سال در تایلند و ۸ سال در افغانستان - با همسر و سه فرزندم که در تمام این مدت به دنبال خودم کشیده بودم، از یونسکو استعفا دادم و به پاریس برگشتم. آن وقت‌ها کار پیدا کردن برای جوانی مثل من سخت نبود.
کلر و اولویه پس از بازگشت به پاریس، در عفو بین‌الملل و چند انجمن دیگر برای حمایت از فلسطین، مهاجران، کمک به پناهندگان و... مشغول به کار شدند. در این سال‌های اخیر - و در آستانه‌ی ۸۰ سالگی، دل‌مشغولی آن‌ها موفقیت جنبش سبز است. کلر می‌گفت: «روزی که جوان‌های ایران را در خیابان دیدم، امیدم دوباره زنده شد. گفتم شاید یک جای دیگر در دنیا این اتفاق بیافتد. برای همین همیشه جنبش سبز را دنبال می‌کنم. من بیشتر کشورهای خاور میانه را گشته‌ام.  به تونسی‌ها و مصری‌ها هم امیدوارم. در مورد ترکیه چیز زیادی نمی‌دانم. اما فکر می‌کنم تجربه و هوشمندیِ جوان‌های ایرانی بیشتر است.»

*پوستری از می ۶۸ که جوانی را نشان می‌دهد که به‌دست و با دست ماموری که شبیه ژنرال دوگل (رییس‌جمهور وقت) که در پس زمینه  طراحی شده، دهانش بسته شده است. با این جمله:
جوان باش
و
ساکت شو.

۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

, , , , ,

پـس کِـی نـوبـتِ جـوان‌گـراییِ مـا مـی‌رسـد؟

من به جد معتقدم در نزد نسل دوم انقلاب اعتقاد به جوان‌گرایی در کمترین حد ممکن قرار دارد و عدم اعتماد یا سوءظنی که در بین آن‌ها نسبت به جوانان وجود دارد در طول تاریخ سیاسی معاصر ما بی‌سابقه است. این واقعیت چپ و راست و اصلاح‌طلب و محافظه کار ندارد. شاید فقط اندکی درجه‌اش فرق داشته باشد. 

سباستین کورتز، ۲۷ ساله، وزیر امور خارجه‌ی اتریش در کنار جواد ظریف



این ماجرا وقتی عجیب می‌شود که درمی‌یابیم این نسل خودش از جوان‌ترین نسل‌هایی بوده که در سال‌های انقلاب و جنگ مورد اعتماد قرار گرفته و به بالاترین مقام‌های سیاسی و نظامی رسیده است. و - این ماجرا - وقتی تلخ می‌شود که متوجه می‌شویم نسل جوان امروز بیشترین حجم جمعیتی جامعه را تشکیل می‌دهد؛ درحالی‌که در مدیریت کشور و حتی حزب‌ها و جبهه‌های سیاسی کمترین نقش رسمی را بازی می‌کند.
این آقای جوان که عکس‌اش را می‌بینید رییس دستگاه دیپلماسی اتریش است. وزیر امور خارجه‌ی یک کشور. به‌‌علاوه‌ی ایشان، بهتر است که یادآوری کنم سخنگوی دولت فرانسه حدود ۳۵ سال سن دارد که همزمان وزیر امور زنان هم است و سخنگوهای وزیر امور خارجه‌ی آمریکا یکی ۳۵ سال و دیگری ۳۱ سال دارند. یکی از نمایندگان سوئد در پارلمان اروپا ۲۵ سال دارد و نماینده‌ی جبهه‌ی ملی در مجلس نمایدگان فرانسه ( جناح راست افراطی که به سرعت در افکار عمومی رشد می‌کنند) ۲۱ سال دارد. بله! ۲۱ سال. و هم ایشان از دلیل‌های محبوبیت این جبهه در بین بخشی از جوانان حاشیه‌ای فرانسه است.

من دلم به میرحسین موسوی خوش بود که قول یک جوان‌گرایی اساسی در دولت را داده بود و این جسارت، سابقه و تجربه را داشت که دست‌کم بخشی از دولت‌اش را به دست جوان‌ها بسپرد. وگرنه بیشترِ دوستان خودمان در بهترین حالت به جوانان به عنوان یک قشر اقلیتی (اقلیت نه به معنای کسانی که جمعیت‌شان کم است، بلکه به معنای گروهی که جایگاه‌شان پایین است) و تقویت‌کننده‌ی جبهه‌هاشا و رنگین‌کننده‌ی بزم‌هاشان نگاه می‌کنند و بس.

من یقین دارم اتفاقی که در سال ۱۳۸۸ افتاد و جنبش سبز را آفرید، محصول پشتکار، خلاقیت و هوشیاری جوانان بود. چه آن بخش که کنش‌های ستادی را در بر می‌گرفت و بدون کسب اجازه از بزرگترها - و حتی گاهی برخلاف مخالفت‌های آن‌ها -  از یک سال پیش از انتخابات آغاز شده بود. و چه آن بخش که در لابلای جامعه اتفاق می‌افتاد و قابل ارزیانی نبود و فقط پس از انتخابات ابعادش روشن شد. وگرنه تا کنون قطار انقلاب و ایران به دره‌ی بی‌تدبیری و خودکامگی سقوط کامل کرده بود و چیزی از ارزش‌های آن در جامعه باقی نمی‌ماند و اکنون جز سرخوردگی و ناامیدی و بی‌انگیزگی و بی‌ارزشی - به مراتب بیشتر از آنچه که امروز در جامعه هست - تار و پود مان را در بر نگرفته بود. 

حتی همین انتخابات گذشته را که بررسی کنیم، به راحتی در می‌یابیم که در غیاب سازمان‌ها و رهبران سیاسی، بخشی از جامعه وارد میدان شد و همه‌ی نخبگان را پشت سر گذاشت و به دنبال خود کشید؛ تصمیم سیاسی خلق کرد و آن را به کرسی نشاند. درحالی‌که همه‌ی حزب‌ها و جریان‌های سیاسی در ۱۶ سال گذشته تلاش کردند بیت رهبری و سپاه را به عقب برانند، ذره‌ای کامیابی نچشیدند. اما این‌بار این جوانان به همه - از چپ و راست و اصلاح‌طلب و محافظه‌کار -  رودست زدند و کارِ بایدی و شدنی را کردند. آن‌ها جوان بودند. حتی جوانانی ۱۸ تا ۲۰ و اندی ساله. همین‌‌ها بودند که شعار «زندانی سیاسی آزاد باید گردد»،  «برادر شهیدم، رایتُ پس گرفتم» (البته در تحقق این شعار کمی تردید وجود دارد. زیرا که هنوز رای ما در حصر است. اما یادآوری شهیدان جنبش سبز در فردای انتخابات بسیار ارزشمند است) «جنبش سبز نمرده، روحانی رُ آورده»، «عالیه، عالیه، جای ندا خالیه»، و شعار «یاحسین، میرحسین» و... را بعد از مدت‌ها سکوت و اغما، در سرتاسر ایران فریاد زدند و زنده کردند. همه‌ی گزارش‌ها و ویدئوهایی که در جریان کارزار انتخابات نشر یافتند این حقیقت را در چشم ما فرو می‌کنند. افسوس که بازهم همان نسل دوم درس نمی‌گیرد. دوباره، چه آن‌هایی که بر تخت دولت تکیه زده‌اند و چه کسانی که جریان‌های سیاسی را رهبری و هدایت می‌کنند همان شیوه‌ی آزموده‌ی پیشین را تکرار می‌کنند. چرا دولت دست‌کم در یکی دو وزارت‌خانه یکی دو سخنگوی جوان روی کار نمی‌آورد؟ چرا حزب‌های سیاسی ـ بویژه آن‌هایی که زیر بار فشارهای کودتایی و امنیتی و نظامی فلج شده اند ـ امور خود را به دست جوانان نمی‌سپرند؟ جوانانی که هم سپهر فراخ‌تر، هم انگیزه‌ی بیشتر و هم شرایط مناسب‌تری برای فعالیت سیاسی علنی و مدنی دارند.

جا دارد این سخنان میرحسین موسوی را یک‌بار هم که شده، نه به حاکمیت، بلکه به خودمان نهیب بزنیم:
«ما چه تصوری از جوان‌‌های خودمان داریم؟ ما چه تصوری از دانشگاهیان خودمان داریم؟ [چه تصوری] از نسل‌های گوناگون داریم؟ مگر نه اینکه این‌ها فرزندان همان‌هایی هستند که انقلاب به آن‌ها اعتماد کرد و آن معجزه را در دهه‌ی اول انقلاب آفریدند؟ این‌ها همان [آدم‌ها] هستند. اعتماد همه‌ی مشکلات را از بین خواهد برد. ما خواهیم دید که جوان‌ها یار ملت ما، یار آینده‌ی کشور، و بزرگترین افرادی هستند که می‌توانند به پیشرفت کشور کمک کنند. ... در تصویر‌هایی که قبل از انقلاب و سالِ منجر به پیروزی انقلاب را نشان می‌دهند، شما قیافه‌ی جوان‌ها را نگاه کنید! پوشش‌شان را نگاه کنید! آرایش‌شان را نگاه کنید! خواهید دید که آن‌ها جوان‌های آن روز اند و مطابق شرایط لباس پوشیده‌اند. این جوان‌ها همان‌هایی هستند که فردایش که دفاع مقدس پیش آمد جبهه‌ها را پر کردند. نظام به این‌ها اعتماد کرد. امروز هم همان است. چقدر ما به جوان‌هامان اعتماد داریم؟ چقدر حقِ آن‌ها را [به رسمیت] می‌شناسیم؟  چقدر به پاکیِ آن‌ها اعتماد داریم؟ به نظر من این [اعتماد] رمز و راز عظمت ماست.» (سخنرانی میرحسین موسوی در مشهد - سوم اردیبهشت ۱۳۸۸)

۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

, , , , , ,

برجستگی‌های مناظره‌ی سوم


۱ - در این مناظره شکاف جدی بین «راست سنتی» و «راست نو» روشن‌تر شد. ولایتی و روحانی توانستند از جایگاه محافظه‌کارانه‌ی خود٬ راست نو را به شدت نقد کنند و در گوشه‌ی رینگ قرار دهند.

۲ - ولایتی در جایی از مناظره به شدت سیاست خارجی جلیلی را به نقد کشید. این حرکت وی دور از انتظار بود و نشان داد که حتی کسی هم که تا این حد به آیت‌الله خامنه‌ای نزدیک است٬ از دکترین حاکم بر سیاست خارجی کشور راضی نیست. درحالی که همه‌ی ما می‌دانیم که شیوه‌ای که جلیلی آن را اجرا می‌کند٬ حاصل نگاه خاص آیت‌الله خامنه‌ای به صحنه‌ی بین‌المللی‌ست. نگاهی که  رودررویی با دشمن را اجتناب ناپذیر می‌داند. در حالی که ولایتی عصبانیت و ناراضی‌بودن‌اش از خرابکاری در توافق هسته‌ای را به نمایش گذاشت و آن را «فلسفه‌بافی»هایی خواند که هزینه‌اش را مردم می‌پردازند.

۳- ولایتی یک شگفتی دیگر هم در این مناظره عرضه کرد که زیر سایه‌ی دیگر رویدادها قرار گرفت. آنجایی که به سخنان یک مقام ارشد «اجرایی» کشور در مراسم نماز جمعه اشاره کرد. سخنانی که به گفته‌ی ولایتی زیرآب توافق هسته‌ای با غرب را زده است. این شخص کسی جز احمدینژاد نمی‌تواند باشد و این مسئله پیچیدگی جریان هسته‌ای را نمایان‌تر می‌کند.

۴- به جز جلیلی٬ دیگر نامزدها به شدت سیاست‌های حاکم بر عرصه‌ی داخلی و روابط خارجی کشور را زیر سوال بردند و نقد کردند. اما بر کسی پوشیده نیست که این سیاست‌ها دست‌آور دکترین سیاسی آیت‌الله خامنه‌ای‌ست. به نظر می‌رسد خود رهبر نظام هم انتظار نداشت  که نامزدهای فیلترشده‌اش اینگونه نقد‌اش کنند. اما همگی نامزدها از نقد آن پرهیز نمی‌کردند. اینجاست که می‌توانیم علت حضور کسانی همچون رضایی و غرضی – که شانسی برای برد ندارند – را بفهمیم. آنها فقط برای نقد و اعتراض آمده‌آند.

۵- قالیباف نشان داد که در حوزه‌ی سیاست (چه داخلی و چه خارجی) هیچ حرف و ایده و مهارتی ندارد. بلکه می‌تواند با کمال میل این حوزه‌ها را به آیت‌الله خامنه‌ای تقدیم کند. هرچند که در دوسال گذشته رهبر حکومت تلاش کرده بود با اقدام‌های غیرقانونی این حوزه‌ها را از چنگ رییس دولت در بیاورد که البته با مقاومت سرسختانه‌ی احمدینژاد روبرو شده بود. اما به نظر می‌رسد قالیباف نه تنها مقاومت نخواهد کرد٬ بلکه در این روند پیش‌قدم خواهد شد.

۶- قالیباف ناپختگی و ناتوانی خود در رودررویی سیاسی را به نمایش گذاشت. او از یک سوراخ دو بار گزیده شد. یکی آنجا که چند روز پیش در محفلی از بسیجیان به فاجعه‌ی کوی دانشگاه پرداخت که ارمغانی به جز برچسب «چوب زن» برایش نداشت. و دیگر آنجایی که در حرکتی ناشیانه دوباره در مناظره‌ی سوم این مسئله را باز کرد که با رکب حرفه‌ای روحانی روبرو شد. این در حالی‌ست که از ابتدای این رقابت‌ها٬ کسی از وی انتظار نداشت که به آن جریان بپردازد. اما حاج باقر دوبار در دام کوی دانشگاه گرفتار شد.

۷- اقدام روحانی در به نقد کشیدن نگاه یکجانبه به «ولایت فقیه» اقدامی جسورانه بود و دغدغه‌ها و البته توانمندی‌های راست سنتی را به نمایش گذاشت. این درحالی‌ست که در سال‌های اخیر و بویژه پس از سال ۱۳۸۸ کسی مگر برای چاپلوسی و تملق از تریبون‌های رسمی از ولایت فقیه صحبت نکرده بود. اما حسن روحانی این خط قرمز را رد کرد و ولایت فقیه را در برابر رای مردم قرار داد و تلاش کرد از آن تقدس‌زدایی کند. البته او زیرکانه این نکته را در آخرین بخش مناظره مطرح کرد تا فرصتی برای نامزدهای اقتدارگرا باقی نماند. بویژه انتظار می‌رفت حداد عادل و جلیلی در برابر این حرکت سکوت نکنند. اما به نظر می‌رسد که آنها دیگر قافیه را باخته بودند.

۸- روحانی نشان داد که به لطف حضور طولانی در نهادهای عالی و امنیتی کشور – همچون شورای عالی امنیت ملی و مجمع تشخیص مصلحت نظام - از ظرفیت‌های مناسبی برای رودررویی سیاسی با جناح نظامی-امنیتی-اقتصادی برخوردار است. وی این توانمندی را در جای‌جای مناظره به نمایش گذاشت؛ چه آنجایی که به قالیباف رکب زد٬ چه آنجایی که رضایی را غافلگیر کرد و چه در طول مجادله‌اش با جلیلی. مدیریت طولانی در یک نهاد راهبردی-امنیتی همچون شورای عالی امنیت ملی برای او این فرصت را فراهم آورده است که از رابطه‌ها و ابزارهایی که به این واسطه بدست آورده‌ است را دستکم به عنوان یک سپر محافظتی برای خود بکار گیرد. به همین دلیل در طول مناظره هرجا که با حمله‌ای روبرو می‌شد به قول خودش گوشه‌ای از رازهایی که در دل (و البته در جیب) داشت به عنوان ابزار ضدحمله بر رقیبان خرج می‌کرد و یا دست‌کم ترسِ بکارگیری این سلاح علیه رقیبان را به عنوان یک سلاح بالقوه زنده نگه می‌داشت.

در مجموع به نظر می‌رسد که روحانی افزون بر ظرفیت‌های فردی‌ای که دارد٬ می‌تواند به لطف حمایت چهره‌های شاخص راست سنتی همچون هاشمی و ناطق نوری و به میانجی آنان٬ برخی از مراجع تقلید و روحانیت سنتی٬ و همچین به لطف ائتلاف با عارف٬ بواسطه‌ی خاتمی و برخی از نیروهای اصلاح‌طلب و بخشی از بدنه‌ی جنبش سبز٬ می‌تواند یک ائتلاف ضداقتدارگرایان و فاشیست‌های حاکم را نمایندگی کند و در صورت پیروزی٬ در برابر توطئه‌های آنان مقاومت کند.
در اینباره دوباره خواهم نوشت.


پ.ن: واژه‌ي «برجستگی» را بجای «هایلایت» بکار بردم و به نظرم جایگزین مناسبی‌ست.

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

, , , , , , , , , ,

مـوسـیقی پس از ۸۸ | پـیش شـماره


  

*این پیش‌شماره‌ی «موسیقی پس از ۸۸ » هست و ادامه‌اش را در ۵ تا ۷ بخش خواهم ساخت.

موسیقی مثل خیلی از هنرهای دیگه٬ بازتاب اون چیزهایی هست که در یک جامعه در جریان هستن. مثل موسیقی در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ و ۷۰ میلادی در اروپا و آمریکا٬ که بازتابی بودن از جنبشهای اعتراضی که در همون دوران٬ در همون جامعه‌ها در جریان بودن. موسیقی امروز این کشورها هم بیشتر بازتاب‌دهنده‌ی جامعه‌های مصرف‌گرا و تفریح‌خواه و صنعتی شده است. یا مثلن موسیقی دوران جنگ در ایران٬ بازتاب‌دهنده‌ی خیلی از چیزهایی بود که در مملکت می‌گذشت. آهنگران و نوحه‌هاش٬ نماد و قهرمان موسیقیِ اون دوره بودن. اگر قبول کنیم که پس از خرداد ۸۸ خیلی چیزها در جامعه‌ی ایرانی تغییر کرد٬ می‌تونیم رد این تغییر را در موسیقی هم دنبال کنیم. این برنامه تلاشی هست برای پیگیریِ بازتابِ رخدادهای سیاسی٬ اجتماعی و فرهنگی در آیینه‌ی موسیقیِ ایران. برای رسیدن به این هدف٬ لازم نیست کار خفنی انجام بدیم. فقط کافیه به بعضی از جریان‌های موسیقی اجتماعی ایران گوش بدیم. البته با دقت. در این برنامه٬ ما باهم به کیوسک گوش می‌دیم٬ نامجو را بررسی می‌کنیم٬ گروه‌هایی مثل بی‌بَند٬ رادیو تهران٬ ۱۲۷ ٬ بالگرد و خیلی‌های دیگه را دنبال می‌کنیم. البته رعنا فرحان و شاهین نجفی و تعداد دیگه‌ای از خواننده‌ها را فراموش نمی‌کنیم. سری هم به نسل داریوش و ابی و البته «شجریان» می‌زنیم. به رپر ها هم گوش می‌دیم. اما برنامه‌ی ما بدون گوش دادن به آریا آرام‌نژاد و حسین زمان٬ یه چیزی کم داره. پس حتمن به اونها‌ هم سری می‌زنیم. حتی سری خواهیم زد به خواننده‌های ایرانی‌ای که تحت تاثیر رخداد‌های ۸۸ و جنبش سبز ترانه‌سرایی کردن. یه عالمه موسیقی ناشناخته هم داریم که باید با دقت بهشون گوش بدیم. شاید بتونیم در پایان این مجموعه برنامه٬ یک دانشنامه‌ی کوچیک از موسیقی اجتماعی ایران گردآوری کنیم.

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

, , , , , , , ,

جایی درس خواندم که خیلی‌ها پدر نداشتند


من از چهارم دبستان به بعد در مدرسه‌ی شاهد درس خوندم. 
در این مدت یکی از سخت‌ترین روزهامون روز پدر بود.
ما عده‌ی اندکی بودیم که پدر داشتیم٬ و یک عالمه رفیقی که پدر نداشتن. پدرایی که شهید شده بودن.  
 یاد گرفته بودیم زیاد در مدرسه درباره‌ی «بابا» و هر چیزی که بهش مربوط می‌شه صحبت نکنیم. اما چه کار کنم که بچه بودیم و زیاد نمی‌تونستیم نقش بازی کنیم. پس بعضی وقت‌ها پیش می‌اومد که از دهنمون بپره و مثلن بگیم: دیشب با «بابام» ... .هر وقتی هم که این کلمه از دهنمون می‌پرید٬ بلافاصله تو خودمون خجالت می‌کشیدیم٬ اما سعی می‌کردیم به روی خودمون نیاریم. حتی وقتایی که از باباهامون کتک هم می‌خوردیم هم بازم توی جمع بچه‌های شهید تعریف نمی‌کردیم. آخه آدم حتی برای کتک خوردن از باباش هم ممکنه دلش تنگ بشه. چه برسه به بچه‌مدرسه‌ای که دلش حتی برای بستنی هم قش می‌ره. چه برسه به«بابا»...

اما یک سیاست خوبی که مدرسه‌های شاهد داشتن این بود که بیشتر معلماشون مرد بودن. اون موقعا فکر می‌کردم به خاطر این هست که مثلن معلم زن برای مدرسه‌ی پسرونه بده و معلم مرد اسلامی‌تره و از این حرفا. اما الان می‌فهمم بیشتر بخاطر این بوده که پسرهایی که در خونه از داشتن پدر محروم هستن٬ ارتباط بیشتری با یک «مرد» داشته باشن. برای همین بیشتر معلما‌مون ـ نسبت به معلمای مرد در مدرسه‌های عادی ـ خیلی مهربون تر بودن. اما خب! ... هیچی بابای خود آدم نمی‌شه...
من حالا هم که سی سالم شده و مثلن برای خودم مردی شدم٬ الان که چهار ساله بابام رُ ندیدم٬ دلم حسابی براش تنگ می‌شه و گاهی وقتها پر می‌کشه. حالا ببین اون بچه‌ها چه دلی داشتن/دارن که یه عمر تمام باباهاشون را نمی‌بینن. اونم چه باباهایی٬ قهرمان‌های یک کشور٬ آدم‌های شجاع و با ایمان. مردای دلاور و فداکار. آدم دلش برای همچین بابایی خیلی بیشتر تنگ می‌شه. حالا فکر کن یه همچین بابایی شهید شده باشه. 
همه‌ی اینایی که دارم می‌نویسم (تمام خاطره‌هایی که برام زنده می‌شن) را با اشک می‌نویسم. 

*پانوشت: جالبه بدونین که اکثریت خانواده‌های شهدا اصلاح‌طلب و سبز هستن. تقریبن‌ همه‌ی دوستای مدرسه‌ای من بچه‌هایی هستن که در طول دوران اصلاحات هوادار خاتمی بودن و بعد از ۸۸ تا الان خیلی‌هاشون پای جنبش سبز ایستاده‌ان. این بچه‌ها ظلم مضاعف را متحمل می‌شدن و می‌شوند. از طرفی حاکمان از جایگاه اینها (به طور کلی خانواده‌های شهدا) برای تحکیم قدرت خودشون و سرکوب کوچکترین مخالفت‌ها سواستفاده می‌کردند و می‌کنن٬ و از طرف دیگه خیلی از آدم‌هایی که زیر این سرکوب‌ها بودن و زورشون به حاکمیت نمی‌رسید٬ عقده‌ها و دلخوری‌های خودشون را (که خیلی وقت‌ها هم واقعی بود) را سر این‌ها خالی می‌کردن و این فشارها تا پیش از سال ۸۸ طوری بود که خیلی از فرزندهای شهید که می‌خواستن مثل جوون‌های عادی در کشور زندگی کنن (در حالی که عادی نبودن و پدرهاشون یا برادرهاشون برای حفظ این کشور کشته شدن) مجبور می‌شدن شاهد بودن خودشون را پنهان و انکار کنن. در حالی که بیشتر این بچه‌ها از لحاظ رفتاری٬ علاقه‌مندی٬ اعتقادی و... هیچ تفاوتی با میانگین جامعه نداشتن. اکثرشون همین الان هم مثل همین عکسی که بالا گذاشتم هستن. 
خدا را شکر می‌کنم کهجنبش سبز و گفتمان میرحسین موسوی٬ اعاده حیثیت این بخش از جامعه بود.