‏نمایش پست‌ها با برچسب روحانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روحانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

, , , , , , , , ,

مشکل از مردم است یا از نخبه‌گان؟ / نقدی بر حجاریان (۲) ـ

پس از نشر بخش نخست این یادداشت، واکنش‌های مستقیم و غیرمستقیم زیادی دریافت کردم. از توهین شخصی گرفته تا نقدها و توصیه‌هایی جدی و دوستانه. بنابراین لازم دیدم نکته‌هایی که قرار بود در بخش پایانی این یادداشت عرض کنم، همین الان و پیش از افزایش بیشتر سوء تفاهم‌ها بیان کنم.
* اول اینکه انتقاد من به شخص آقای حجاریان نیست. بلکه به مجموعه‌ای از اندیشمندان است که کم و بیش همین نگاه را دارند و البته آقای حجاریان از معتبرترین این چهره‌ها است. از این رو نقدم را به صورت مشخص در مورد ایشان نوشتم که وی را برجسته‌ترین چهره‌ی جریانی می‌دانم که با نگاهی جامعه شناختی به سراغ سیاست می‌رود. 
* دوم اینکه می‌دانم ایشان آنقدر بزرگوار است که از نقدهای دانشجویی مثل من آزرده نمی‌شود. همچنین از لحاظ تبار سیاسی، ایشان را از نزدیک‌ترین‌ها به خودم می‌دانم. اگر همین نقدها را به دیگر دوستان اندیشمندی می‌کردم که از لحاظ تاریخی و تباری، نزدیکی کمتری باهم داریم، چه بسا شائبه‌های جناحی و سیاسی پیش می‌آمد. اما آقا سعید از خودمان است.
* دغدغه‌ی من از چند وقت پیش شروع شد و با یادداشت ایشان (و چند تن دیگر از بزرگواران) در نشریه‌ی «سخن ما» افزایش پیدا کرد. همان‌جا تصمیم گفتم دغدغه‌ام را قلمی کنم و با دیگر دوستان درمیان بگذرام. سه نمونه از یادداشت‌ها و گفتگوهای آقای حجاریان را (یکی در سخن ما، یکی در اندیشه‌ی پویا و یکی در مهرنامه) انتخاب کردم و نقدم را با توجه به محتوای این گفتگوها که از نظر من در یک راستا و هماهنگ‌اند، پی‌ریزی کردم.
* آقای حجاریان خیلی وقت پیش به طور ضمنی پایان سیاست و نبود سیاست را اعلام کرده بود. همچنین متواضعانه و با بیان‌های مختلف گفته بود که راه برون‌رفتی از این وضعیت نمی‌یابد. اما گویا برخی از روزنامه‌نگاران یا متوجه این صحبت‌ها نشده‌اند و یا اینکه عمدا سراغ ایشان می‌روند و مدام از کسی که پیشتر اعلام کرده که راه حل تازه‌ای در ذهن ندارد، نسخه می‌طلبند و توضیح می‌خواهند. 
با همه‌ی اینها و به رغم فضایی که بوجود آمده، از نشر یادداشتی که پیشتر نوشته بودم صرف نظر نمی‌کنم و بخش دوم را در ادامه تقدیم می‌کنم:

اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ 


****

۴ -
«خارج از ایران و در نظام‌های حزبی، مردم نه به فرد که به نماد رای می‌دهند، اما در ایران مردم به فرد رای می‌دهند». او می‌افزاید  «در خارج از ایران جوان‌ها اول در شورای محله و بعد در شورای شهر و نهایتاً در کنگره تجربه کسب می‌کنند. چون این نردبان در ایران وجود ندارد، احتمال دارد جوانان تندروی یا کندروی کنند.»
(گزارش مریم شبانی از دیدار با سعید حجاریان | اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ | صفحه‌ی ۲۰)

همانطور که آقای حجاریان اشاره کرده‌اند، فضای کار سیاسی در «خارج از ایران» (که البته منظور ایشان غرب است) بسیار منظم‌تر، ساختارمندتر و با در و پیکر تر از ایران است و این امر بر کسی پوشیده نیست. اما به نظرم ایشان تصویر و تصوری  رویایی از غرب ارائه می‌دهند. این نکته که خیلی از مردم در خارج از ایران به حزب‌ها و یا به قول ایشان به «نمادها» رای می‌دهند حرف بسیار درستی است. اما به نظر می‌رسد دو نکته‌ی مهم از دید ایشان پنهان مانده است. اول اینکه مگر در ایران غیر این است؟ یعنی مگر در همین انتخابات‌های نیم‌بندی که انجام می‌شود، مردم به نمادها و جریان‌ها گرایش بیشتری ندارند؟ حالا ممکن است در ایران نسبت به فرانسه و یا انگلستان، این گرایش کمتر باشد، اما نمی‌توانیم بگوییم که این امر وجود ندارد. چیزی که در ایران وجود ندارد یا اینکه ضعیف است، عادت رای دهی مردم نیست. بلکه مشکل نبودِ حزب‌های با سابقه است. آقای حجاریان به نکته‌ی درستی اشاره می‌کند. اما آسیب‌شناسی درستی ندارد. ایشان به نادرستی ایراد را گردن مردم می‌اندازد. درحالیکه به نظر می‌رسد مشکل از جای دیگری است. به نظر من مشکل از نخبگان سیاسی است که از برقراری و ایجادِ وضعیت سیاسیِ پایدار و باثبات و البته مردم‌سالار یا دموکراتیک، ناتوان بوده‌اند. اینکه مشکل را به مردم یا حکوت حواله کنیم درست نیست. این حقیقت که نیروی استبدادی در برابر اراده‌ی مردم مقاومت می‌کنند پدیده‌ی عجیبی نیست. اما اینکه نخبگان ایرانی چطور بعد از ۱۰۰ سال هنوز نتوانسته‌اند ثبات سیاسی‌ای را که مردم‌سالار و دموکراتیک نیز باشد بوجود بیاورند جای بحث و خرده‌گیری دارد. یا این واقعیت که چطور یک انقلاب مردمی به یک استبداد الیگارشی تبدیل شد جای پرسش و موآخذه دارد.


به نظر من این نظر آقای حجاریان که می‌گوید - و بزرگان دیگری هم آن را با کیفیت‌های دیگری تکرار می‌کنند-  حرف درست و دقیقی نیست. در ایران هم اگر انتخابات‌های پس از انقلاب را در نظر بگیریم، رای‌دهندگان در قدم اول جریان سیاسی و یا به قول آقای حجاریان، نمادها را در نظر می‌گیرند و در راستای آن، اگر بخواهند رای بدهند، نامزدشان را انتخاب می‌کنند. مثلن روشن است که در ایران در یک انتخابات معمولی، اصلاح‌طلبان رای بیشتری دارند. و کم و بیش روشن است که کدام قشرهای جامعه، اگر بخواهند رای بدهند، گرایش بیشتری به تحول‌خواهان دارند و کدام قشرها به محافظه‌کاران تمایل بیشتری دارند. اینکه محافظه‌کاران همواره با هم مسابقه می‌گذارند تا نزدیکی خود به مقام رهبری یا فلان نهاد دیگر را به نمایش بگذارند، نشان می‌دهد که بخشی از جامعه به جریانی که نزدیک‌تر به رهبری یا سپاه یا سازمان تبلیغات باشد گرایش بیشتری دارد. البته این مسئله همچون غرب به شکل سنت در نیامده، زیراکه انتخابات در ایران نهاد بسیار جوانی است. اما در همین عمر کوتاهش می‌توان دید که رای‌دهی به یک پدیده‌ی اجتماعی تبدیل شده است و قشرهای اجتماعی کم و بیش جهت‌گیری انتخاباتی مشخصی دارند. دست‌کم در این حد است که وقتی خاتمی و میرحسین و حتی روحانی که در جریان  انتخابات برای اکثریت رای‌دهندگان ناشناخته بودند، می‌توانند به یاری پشتوانه‌ی جریان  اجتماعی‌شان مردم را به پای صندوق بکشانند.

 درست است که شخصیت فردی خاتمی در رای‌آوری‌اش در دوم خرداد ۱۳۷۶ نقش بسیار پررنگی داشت، اما نباید فراموش کرد که موفقیت او از این جهت بود که به رغم ناشناخته بودنش توانست همان «نماد»هایی که حجاریان از آن‌ها صحبت می‌کند را به خوبی برای رای‌دهندگان به نمایش بگذارد و مردم را قانع کند که به رغم ناشناختگی، همان نامزدی‌ست که به نمادهای مورد نظر آنها نزدیک‌تر و از نمادهای مورد غضب آنها دورتر است. وگرنه او نه سابقه‌ی پررنگی داشت و نه (در آن زمان) از سرمایه‌ی اجتماعی قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود : شاخصه‌هایی که یک فرد را کاریزماتیک (در آن زمان) می‌کند نابرخوردار بود.
 در مورد میرحسین هم، در ابتدا بواسطه‌ی بدنه‌ی اجتماعیِ (و نه فقط سیاسی) جنبشِ اصلاح‌طلبی و به لطف حمایت خاتمی (که در سال۸۷ هم از کاریزما برخوردار بود و هم از سرمایه‌ی اجتماعی فردی) و دیگر جریان‌ها و حزب‌های اصلاح‌طلب، موتور انتخاباتی میرحسین موسوی روشن شد و با سرعتی بیش از انتظار به پیش رفت. هرچند که توانمندی‌های فردی وی در بهره‌برداری از این وضعیت و جهت دادن به این حرکت غیرقابل انکار است.
روحانی هم البته نمونه‌ی بارزی از رای دادن بخشی از مردم و جامعه به یک جریان اجتماعی مشخص و با نمادها و جهت‌های روشن است. از این‌ها که بگذریم، انتخابات مجلس ششم، نمونه‌ی اعلای رای دهی حزبی مردم بود. به طوری که ناشناخته‌ترین نامزدها به واسطه‌ی حضور در فهرست مشارکت رای آوردند و راهی مجلس شدند. در انتخابات‌های دیگر، یا مردم با صندوق رای قهر کردند (مثل شوراهای دوم و ریاست‌جمهوری ۸۴) یا اینکه اصلن انتخابات و حزبی در کار نبود که آنها بخواهند به فلان و بهمان فهرست رای بدهند. البته جریان محافظه‌کار نامزدهای خودش را داشت و در غیاب رقیب و رای‌دهندگانش پیروز شد.
با این همه، باید پرسید چرا کسانی مثل آقای حجاریان اصرار دارند که مردم ایران حزبی، جریانی و «نمادی» رای نمی‌دهند. همانطور که گفتم، در این مسئله، از نظر اشکال از مردم نیست؛ بلکه نخبگان سیاسی، حزب‌ها و جریان‌ها باید مورد پرسش قرار بگیرند.

در بخش بعدی یادداشت و با اشاره به همین گفتگوی ایشان با اندیشه‌ی پویا، به تناقضی که برخورد آقای حجاریان (و برخی دیگر از دوستان) با حزب تازه‌تاسیس ندا دارد خواهم پرداخت و تلاش خواهم کرد نشان دهم که ندا در واقع ادامه‌ی همان گفتمانی است که آقای حجاریان از نمایندگان برجسته‌ی آن است. 

***
در همین رابطه :

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

, , ,

هنوز هم «روحانی یادت باشه» / پاسخی به منتقدانِ منتقدانِ روحانی

صحبت‌های دیشب آقای روحانی چند جنبه‌ی خوب داشت. مهمترینش برای من این بود رییس‌جمهوری منتقدانش را نادیده نگرفت، هرچند پاسخ و پیامی که داد راضی‌کننده نبود. اما مثل رییس‌جمهورهای قبلی (هاشمی و احمدی‌نژاد) نبود که وجودِ منتقدانشان را انکار می‌کردند. حتی به نظرم از یک منظر روحانی از خاتمی هم بهتر مخاطبانش را انتخاب می‌کند. خاتمی - چه در دوران رییس‌جمهوری و چه پس از آن - بیشتر به این گرایش داشت که از تریبون‌های عمومی برای فرستادن و منتقل کردنِ مهمترین پیام‌هایش به اصحاب قدرت و حاکمان بهره می‌برد. هرچند که در آن زمان رییس‌جمهوری از کمترین فرصت‌ها برای بهره‌گیری از رسانه‌های ملی و عمومی برخوردار بود. اما روحانی بیشترِ وقتش را صرفِ انتقال پیام‌هایش به رای‌دهنده‌گان می‌کند.
حال بعد از بیانِ نکته‌ی مثبت و قوتِ روحانی، باید ایرادِ مهمِ همین پیام را بگویم. اینکه ایشان به گفتنِ  «عجله نداشته باشید» و اینطور عبارت‌ها اکتفا می‌کند، برای آن دسته از مردمی که در این چند مدت با فاجعه‌ی بند ۳۵۰ اوین و سپس عارضه‌ی قلبی میرحسین موسوی روبرو بوده‌اند کافی و مناسب نیست.
همچنین باید در برابر کسانی که به فشار آوردن به روحانی انتقاد می‌کنند چند نکته را یادآوری کنم. آنها می‌گویند «این موارد به روحانی ربط مستقیمی ندارد و مسئولیت اصلی بر گردن کسانی‌ست که این شرایط را ایجاد کرده‌اند. انگشت انتقاد باید به سوی آیت‌الله خامنه‌ای باشد و نه دکتر حسن روحانی.»
اول؛
روحانی قولهایی روشن و واضحی داده و بخشی از ما هم به همین دلیل با تمام زخم‌هایی که از انتخابات ۱۳۸۸ بر تن و بر دل داشتیم به ایشان رای دادیم. حالا هم خیلی منطقی‌ست که آن قول و قرار را پیگیری کنیم. تهش این است که روحانی معذرت‌خواهی می‌کند و می‌گوید  «در این مورد مشخص از دست من کاری بر نمی‌آید.» وقتی اینکار را با صداقت انجام بدهد من مطمئنم که خیلی از کسانی که این خواست را پیگیری می‌کنند، اینقدر منطقی باشند که از وی قبول کنند و صداقتش را تحسین نمایند.
دوم؛
این رسم درستی نیست که کسی بیاید در یک انتخاب نیمچه قول‌هایی بدهد، و سپس هنگامی‌که رای‌دهندگان دنبال محقق شدنِ آن قول‌ها باشند، بعضی از دوستان بیایند بگویند که الان وقتش نیست و مصلحت نیست و فلان و فلان. همین رویکردهاست که هواداران اصلاحات و به قولی طبقه‌ی متوسط (هرچند که به عنوان یک دانشجوی جامعه‌شناسی فکر می‌کنم این عبارت گمراه‌کننده است) را از مشارکت سیاسی دلسرد می‌کند و فاجعه‌ی انتخابات ۸۴ را به با می‌آورد.
سوم؛
روحانی آدم باهوش و حسابگری‌ست. اگر ببیند یک عده جدی دنبال این مسئله (شکست حصر و آزادی زندانیان سیاسی) هستند، آن را در چانه‌زنی‌های سیاسی‌اش با حضرات لحاظ می‌کند و حتی در گروکشی‌های سیاسی از آن بهره می‌برد. اما اگر مطالبه و فشاری از جانب جامعه و مردم نباشد،  روحانی در مورد چه چیزی باید چانه‌زنی کند؟ همانطور که گفتم به نظر من روحانی سیاست را خوب می‌فهمد. اگر بداند که یک عده‌ای هستند که به صورت جدی پیگیرِ یک سری مطالبه‌ها هستند و چنانچه او آنها را راضی نگه دارد، از حمایت‌شان برخوردار می‌شود، و اگر ببیند همانطور که آنها به موسوی وفادارند ممکن است به او هم وفادار باشند، آنوقت سرِ عهدی که با مردم بست و رای‌شان را گرفت می‌ماند و وفا می‌کند.

۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

, , , , ,

اول حسابت با میرحسین را صاف کن، بعد از روحانی درخواست مناظره کن!

آقای محمود احمدینژاد از آقای حسن روحانی رییس جمهوری اسلامی ایران طی نامه‌ای درخواست کرده تا برای روشن‌گری درمورد گزارش صد روزه‌ی آقای رییس‌جمهور که به گفته‌ی او «بر "پایه" انتساب عناوین غیرمنصفانه و بی‌پایه به دولت‌های نهم و دهم شکل گرفته بود»، با وی « در فضایی کاملا دوستانه و صمیمانه» به مناظره بنشیند.
 او همچنین فرصت را غنیمت شمرده و با اشاره به انتخابات گذشته‌ی ریاست‌جمهوری که به گفته‌ی او «در شرایطی که دولت دهم در فقدان نماینده‌ای از خود در رقابت انتخاباتی و مالا  [مآلاً] پاسخگویی-آماج حجم سنگین و گسترده‌ای از اتهامات و انتقادات ناروا بود» یادآوری کرده که در آن صحنه هم نماینده‌ای برای دفاع از خود و دولت‌اش نداشته است. اشاره‌ی غیرمستقیم احمدینژاد  به ردصلاحیت اسفندیار رحیم مشایی ، یار غار و هم‌قطارِ قدیمی‌اش است.

اجازه بدهید من هم از این فرصت استفاده کنم و چند نکته را به آقای احمدینژاد و هوادارانش، بویژه آن عده‌ای که در روز تولد ایشان جلوی خانه‌شان گردهم‌آیی سیاسی-تولدی تشکیل دادند، یادآوری کنم.

اول اینکه کمتر کسی‌است که در ایران خاطره‌ی خوشی از مناظره با آقای احمدینژاد داشته باشد. ایشان با بی‌نزاکتی‌ای که خاص خود ایشان است، در طول مناظره با آقایان موسوی، کروبی و رضایی انواع و اقسام آداب نزاکتی و خط قرمزهای اخلاقی، دینی و عرفی جامعه‌ی ما را زیر پا گذاشت و آشوبی به پا کرد که تا به امروز گریبان مردم ما را رها نکرده. هرچند که ایشان فکر می‌کرد با به راه انداختنِ آن آشوب، بازی باخته‌ی انتخاب را به برد تبدیل خواهد کرد، اما گذر زمان نشان داد که وی بازنده‌ی بزرگ آن ماجرا بوده است. امروز او هم اعتبارش در بین جامعه بیشتر از پیش از بین رفته و هم با اردنگی از حقله‌ی حلقه به گوشانِ قدرت به دور انداخته شده است. به طوری که  کسی که ادعا می‌کرد همه‌ی مستضعفان جهان به او دل بسته‌اند، امروز ورزشگاه آزادی که هیچ، حتی محله‌ی نارمک هم برایش بسیج نمی‌شود.



دوم اینکه آقای احمدینژاد در طی سال‌های پس از خرداد ۱۳۸۸، بارها و بارها در رسانه‌های دولتی و تریبون‌های عمومی، کسانی که در قلب بخش زیادی از مردم جای دارند و به گردن کشور و انقلاب حقی دارند را مورد اتهام‌های «غیرمنصفانه و بی‌پایه» قرار داد. کسانی که مجموع رای‌شان چندین برابر رای‌های تقلبی احمدینژاد می‌شود. از دولت‌های موسوی و هاشمی و خاتمی گرفته تا مجلس‌های کروبی و ناطق نوری، هم نهادهای عمومی‌ای که زیر نظر این افراد بوده و هم خودِ آن‌ها را مورد حتاکی قرار داده است. آیا ایشان که امروز اینگونه مظلومانه به رییس‌جمهور نامه می‌نویسد، آن‌روزها یادش نبود که فضایی برای پاسخ‌گویی آن آدم‌ها فراهم آورد!؟ آیا نمی‌دانست کسانی که او بر موج سرکوب آن‌ها سوار شده - و البته عده‌ای دیگر در این موج از احمدینژاد سواری گرفتند - هیچ ابزاری برای دفاع از خود ندارند؟ آیا یک بار برای ظاهرسازی هم که شده، ایشان چشم به روی وضعیت غیرقانونی‌ای که به میرحسین موسوی و مهدی کروبی و زهرا رهنورد تحمیل شده است باز کردند و آن را بازتاب دادند که امروز خواستار اجرای انصاف و عدالت در مورد خودشان‌اند؟

همانطور که اشاره کردم، کسی از مناظره با آقای احمدینژاد خاطره‌ی خوشی ندارد. اجازه بدهید حقیقتی که تا کنون کمتر در رسانه‌ها به آن پرداخته شده است را بازگو کنم تا با سرشتِ غیراخلاقی این آقای مظلوم‌نما بیشتر آشنا شویم. من با یک واسطه از شخص میرحسین موسوی شنیدم که در جریان مناظره، آقای احمدینژاد عکس خانم رهنورد را به طوری که در تیررس دوربین‌ها نباشد، با حالتی زشت و ناپسند به او نشان می‌داده و تهدید می‌کرده است. دقیقن به همان شکل و ادایی که موسوی در مناظره با کروبی به صورت سربسته به آن اشاره کرد. جالب اینجاست که مجری برنامه هیچ واکنشی نشان نمی‌داده و در یک حرکت هماهنگ‌شده دوربین‌های تلویزیون هم این صحنه‌ها را در قاب خود قرار نمی‌دادند. گویا برنامه این بوده که با این حرکت آقای احمدینژاد تمرکز روانی آقای موسوی را برهم بزند و وی را عصبی کند تا بتواند جریان مناظره را از آن خود بکند. اما میرحسین خودداری می‌کند و در مقابل آن حجم از دروغ و تزویر و بی‌اخلاقی، به جز اندکی لغزش زبانی واکنشی دیگر از خود بروز نمی‌دهد. به گفته‌ی برخی از اقتدارگرایان،  اصلن برنامه این نبوده که احمدینژاد عکس خانم رهنورد را جلوی دوربین بگیرد. بلکه هدف فقط هدایت میرحسین به سمت پرخاشگری بوده است. اما در نهایت این احمدینژاد است که عنان از کف می‌دهد و از خود بی‌خود می‌شود و آن خطای بزرگ را مرتکب می‌شود. مابقی ماجرا را همه دیده و تجربه کرده‌ایم.

حالا پیشنهاد من به آقای احمدینژاد این است که ایشان به ازای همه‌ی این چهار سال، عوض مناظره با روحانی، دست‌کم یک مناظره به میرحسین موسوی بدهکار است و تا این بدهی‌اش به او و مردم را ادا نکند صلاحیت مناظره با رییس‌جمهور را ندارد. پس بهتر است ایشان با توجه به اینکه عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام است و رسالت گسترش عدالت و دادگری را بر گردن خود می‌داند، تلاش کند تا طی مناظره‌ای حساب و کتاب قبلی‌اش را با میرحسین موسوی ـ رییس‌جمهور قانونی بین سال‌های ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۲ ـ  تصفیه کند تا بعد نوبت به رییس‌جمهور فعلی کشور برسد. 







۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه

, , , ,

انتقاد از حرف‌های رییس‌جمهور -۱ «پس شفافیت چه می‌شود؟»

اینکه آقای رییس جمهور می‌گوید کسی نباید به حساب‌های بانکی مردم سر بکشد،  از یک جهت بد است و از یک جهت خوب.
در هر جامعه‌ای  «باید» مقداری از کنترل روی دارایی‌های شهروندان وجود داشته باشد.  البته این کنترل نه از سوی یک نهاد خودکامه،  بلکه باید از طرف یک نهادی مردم‌سالار و دموکراتیک صورت بپذیرد؛ مثلن از سوی یک دولت دموکراتیک که نماینده‌ی مردم باشد. در سرمایه‌گراترین کشورها_هنگ کنگ،  امریکا،  انگلستان و...  این کنترل‌ها وجود دارد.  در این کشورها که چرخ جامعه روی مالیات‌های همگانی می‌چرخد،  باید دانست که هرکسی چقدر دارایی و درآمد دارد تا بر مبنای آنْ سهمِ هر شهروند از مالیات مشخص شود.  حتی در بسیاری از این کشورها، نگه داشتن پول نقد غیرمتعارف در منزل جرم است.

از این جنبه،  گفته‌ی آقای رییس‌جمهور بسیار نادرست و نابجاست. یکی از مهمترین دلیل‌هایی که در کشور ما نابسامانی عجیب و قریب اقتصادی حکم‌فرماست همین عدم آگاهی درباره‌ی دارایی‌های شهروندان است.  بیشترین کسانی که از این وضعیت سود می‌برند،  افرادی‌اند که به رانت‌های دولتی و حکومتی دسترسی دارند.  آن‌ها با بهره‌جویی از موقعیت اجتماعی‌شان بی‌حساب و کتاب به ثروت خود می‌افزایند بدون اینکه سهم خود را برای اداره‌ی جامعه (مالیات) بپردازند.  وضعیت اقتصادی ایران طوری‌ست که ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم بفهمیم دارایی شخصی هاشمی و خاتمی و احمدینژاد و روحانی،  پیش و پس از دوره‌ی دولت‌داری‌شان چقدر است. یا اینکه هرگز نمی‌توانیم بفهمیم پول‌هایی که تیم مشایی-احمدینژاد و یا ستاد محمدباقر قالیباف خرج تبلیغات شخصی‌شان کردند،  از کجا آمده و به کجا رفته.  به عبارت دیگر،  در وضعیت فعلی ایران،  نمی‌توان سره را از ناسره تشخیص داد و در چنین وضعیتی،  نگاه حسن روحانی به دارایی‌های ‌شخصی،  نه تنها به سر و سامان دادن اوضاع کمکی نمی‌کند،  بلکه بیشتر به گل‌آلود شدنِ فضای مالی و اقتصادی کشور می‌انجامد.دولت باید پیشگامِ شفافیت اقتصادی باشد،  نه اینکه رییس‌جمهور مردم را به پنهان‌کاری تشویق کند. حتی در لیبرال‌ترین کشورها هم وضعیت را به این گله گشادی نمی‌گیرند.

در مورد جنبه‌ی خوبِ این حرفِ آقای رییس‌جمهور هم به زودی خواهم نوشت.

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

, , , ,

من اگر رییس‌جمهور باشم (۱) - سر میز ناهار می‌نشینم

من به خاتمی و روحانی کاری ندارم. ـ حتی اگر موسوی هم به حق قانونی‌اش می‌رسید باز هم به صرف اینکه او فلان عملکرد را داشته٬ برای من حجت نبود. هر یک از این شخصیت‌ها دارای جایگاه٬ موقعیت و شخصیت‌های متفاوتی هستند. من هم همانقدر با آن‌ها متفاوت هستم. 
اگر من رییس‌جمهور بشوم و به نمایندگی از مردم ایران در مجمع عمومی سازمان ملل حاضر گردم٬ و اگر دبیرکل سازمان ملل٬ من و ده‌ها رییس دولت دیگر را به مراسم ناهار دعوت کند٬ من دعوتش را بخاطر اینکه روی میزها شراب قرار گرفته است و دیگران از آن می‌خورند٬ رد نمی‌کنم. دلیلش هم خیلی ساده است. من شراب آوردن سر میز ناهار را توهین به خودم و فرض نمی‌کنم. بالاخره در سنت بخش زیادی از مردم دنیا این عمل نه تنها ایرادی ندارد٬ بلکه ریشه‌های عمیق حتی دینی دارد. شراب در آیین مسیحی جایگاه خاصی دارد. دلیلی ندارد که من آن‌جا نروم ٬ بلکه من مثل یک نماینده‌ی خوب ملت ایران٬ می‌نشینم سر میز و غذای خودم را با آب و آب‌میوه و نوشابه‌ی گازدار و... نوش جان می‌کنم و از گفتگو با نمایندگان دیگر ملت‌ها لذت می‌برم.

بسیاری از مقام‌های ایرانی تصور نادرستی از صرف شراب دارند. گویی که همه‌ی مقامات بلندپایه‌ی دنیا قرار است پس از نوشیدن الکل فی‌المجلس مست کنند و بعد هزار و یک بی‌ناموسی به بار بیاورند. این تصور هم بیشتر از فرهنگ «عرق‌خوری» در جامعه‌ی ایرانی ریشه می‌گیرد. در ایران آدم‌ها به دو دسته‌ی بزرگ تبدیل می‌شوند: کسانی الکل می‌خورند و کسانی که الکل نمی‌نوشند. بیشترِ اعضای دسته‌ی اول٬ معمولن طوری عرق می‌خورند که سرحد مستی را رد کنند و تصور دیگری از نوشیدن شراب ندارد. بیشتر اعضای دسته‌ی دوم هم هیچ تجربه‌ای از نوشیدن شراب و... ندارند. یعنی نمی‌دانند که می‌شود شراب نوشید و مست و پاتیل نشد. هر دوی این حالت‌ها هم بیشتر معلول شرایط اجتماعی حاکم بر جامعه‌ی ماست. وگرنه بخش زیادی از هر دو طیف٬ وقتی مدتی در خارج از جو حاکم بر ایران زندگی کنند٬ تصورشان از خوردن آبجو یا شراب و... تعدیل می‌شود. 

دومین تصور نادرست مقام‌های ایرانی بر این منطق استوار است: «همانطور که بخشی از ما مسلمان‌ها خوردن مشروبات الکلی را حرام می‌دانیم٬ دیگران هم یا اینطور هستند٬ یا اینکه باید اینطور باشند. شراب خوردن برای همه گناه است و آن‌هایی که در مراسم ناهار سازمان ملل اندکی شراب می‌نوشند٬ اول اینکه گناهکارند و دوم اینکه به گناه‌کاری خود آگاهی دارند.» درحالی‌که هر دوی این تصورها نادرست است. اول اینکه بسیاری از آن‌ها آدم‌های معتقدی هستند. (بیشترشان مسیحی‌اند) اما در دین و آیین آن‌ها شراب خوردن حرام نیست. چطور برخی از مسمان‌ها که اعتقاد دارند که حجاب واجب است٬ اما در جمع‌هایی که خانم‌های بدون حجاب حضور دارند شرکت می‌کنند؟ مثلن همه‌ی مقام‌های سیاسی جمهوری اسلامی ایران در جمع‌های بین‌المللی که خانم‌های بدون حجاب در آن جمع‌ها شرکت می‌کنند٬ حضور دارند. اگر ما شکایتی داریم٬ باید برویم یقه‌ی خدا٬ قرآن و دین اسلام را بگیریم که گفته‌است به عقیده‌های دیگران ـ تا جایی که تجاوز به عقده‌های شما نیست ـ احترام بگذارید و بویژه دین‌های مثل مسیحیت را به رسمیت شناخته است. این‌ها هم بخشی از آیین و عقده‌های آن‌هاست.

با همه‌ی این دلیل‌های آورده شده٬ من اگر رییس‌جمهوری اسلامی ایران شوم و به نمایندگی مردم ایران (که اکثریت آن‌ها را مسلمانان بافرهنگ و با ادب تشکیل می‌دهد) به مراسم ناهار دعوت شوم٬ آن دعوت را رد نمی‌کنم. بلکه فقط از میزبان درخواست می‌کنم سر میز من٬ اول اینکه گوشت خوک و دوم مشروبات الکلی نگذارد.

بماند اینکه آنها خودشان این چیزها را خوب می‌دانند. آشپز غذاخوری دانشگاه ما٬ خودش می‌داند که من گوشت خوک نمی‌خورم و هرگاه غذایی از این گوشت باشد٬ آن را برای من نمی‌کشد و بدون سوال و جواب و با خنده‌رویی٬ غذای دیگری به دست من می‌دهد. حتی بارها پیش آمده است که من متوجه نوع گوشت نشده‌ام٬ اما آشپزها و خدمت‌کارها به من تذکر داده‌اند. وقتی آن‌ها اینگونه به من احترام می‌گذارند٬ چرا من به آن‌ها احترام نگذارم؟

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

, , , , , ,

رد پای ماندگارِ بهشتی

چند روز پیش از انتخابات بایکی از دوستان بزرگوار از نسل جوان‌های دهه‌ی پنجاه گفتگو می‌کردم٬ ایشان نکته‌ای را درباره‌ی دکتر عارف گفتند. ضمن اینکه دکتر عارف را به اصطلاح «آدم حسابی» معرفی کردند٬ در حاشیه خاطره‌ای هم تعریف کردن. آقای دکتر سعید سنجابی هم دانشگاهی آقای عارف در دانشگاه‌ استنفورد آمریکا بودند. به گفته‌ی ایشون٬ دکتر عارف در زمان انقلاب به ایران برمی‌گردد. اما بعد از مدتی دوباره به آمریکا می‌آید. وقتی دوستان دلیلش را جویا می‌شوند٬ عارف می‌گوید: «من برگشتم تا در انقلاب مشارکت داشته باشم. اما دکتر بهشتی به من گفت برگرد و تحصیل‌ات را کامل کن.» 

 حسن روحانی و دیگر طلبه‌ها در کنار بهشتی جوان

در سال‌هایی که سعی کردم از زیر بار بمباران تبلیغات رسمی بیرون بیایم و خارج از آن به مسائل نگاه کنم٬ جدا از تبلیغات کلیشه‌ای و توخالی‌ای که دستگاه‌های تبلیغاتی رسمی درباره‌ی شهید بهشتی ـ و دیگران ـ  انجام می‌دهند٬ و فارق از بغض و کینه‌ای که بسیاری از افراد (چه در داخل حکومت و چه در خارج حکومت) از بهشتی دارند٬ هرچه پیش‌تر می‌روم شخصیت ایشان را بسیار قابل درنگ و درس‌آموز می‌یابم.

بهشتی هم الفبای سیاست‌ورزی و مفهوم سیاست را خوب می‌دانسته٬ هم نگاه بلندی درباره‌ی کشور و کشورداری داشته است. البته همه‌ی اینها نسبی‌ست. یعنی به نسبت هم‌نسل‌ها و هم دوره‌ای‌ها و اطرافیان خودش. بزرگترین تفاوتِ درس‌آموزی که من در بهشتی دیدم٬ کارها و برنامه‌های بلندمدت‌اش است. بویژه در مورد کادرسازی و تربیت نیروی انسانی. به جز همین آقای دکتر عارف که مثال زدم و دکتر حسن روحانی که عکس‌اش را گذاشتم٬ خیلی‌های دیگر هم هستند که به اصطلاح زیر دست و بال شهید بهشتی بزرگ شدند و الان از چهره‌های تاثیرگذار کشور هستند. من فقط دو نمونه‌ی دیگر می‌آورم تا عمق این نگاه تربیتی روشن شود:

سید محمد خاتمی که پیش از انقلاب در مرکز اسلامی هامبورگ در کنار دکتر بهشتی پرورش می‌یابد. پس از انقلاب بلافاصله نماینده‌ی مجلس٬ وزیر فرهنگ و سپس رییس جمهور ایران می‌شود و اکنون هم از پرنفوذترین افراد در بین نخبگان سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کشور و از دوست‌داشته‌ترین‌ شخصیت‌های ایران است. یادم می‌آید وقتی خاتمی رییس جمهور شد و تلویزیون اولین سخنرانی‌هایش را پخش می‌کرد٬ مادرم یک بار گفت:‌ چقدر این آقا من را یاد شهید بهشتی می‌اندازد!

میرحسین موسوی: که وی را می‌توان شاگرد نمونه‌ی مکتب بهشتی نامید و خودش هم همواره به این نکته اشاره می‌کند. او ـ به گفته‌ی خودش ـ تاثیر بسیار زیادی از بهشتی گرفته است. بویژه در مسائل تشکیلاتی و نگاه سیاسی. این پیوند اینقدر قوی است که میرحسین درست پیش از اعلام کاندیداتوری‌اش در سال ۸۷٬ در همایش تشکل و تحزب٬ از بهشتی به عنوان نمونه‌ی نگاه تشکیلاتی یاد می‌کند و آن را الگوی خود می‌داند. نزدیکی میرحسین با فرزندان شهید بهشتی٬ نشان از این پیوند قوی دارد. 

میرحسین موسوی در کنار آیت‌الله بهشتی

به جز این دو بزرگوار (که من هردوشان را بسیار بسیار دوست دارم) چهره‌های ریز و درشت پرشماری هستند که زیر بال و پر بهشتی پرورش یافته‌اند و فقط به شخصیت‌های سیاسی هم محدود نمی‌شوند و با اطلاعات محدودی که من دارم٬ حداقل تا یک نسل دیگر٬ افرادی که به شکل‌های گوناگون وابسته به «مکتب بهشتی» هستند٬ در امور کشور نقش‌های پررنگی را بازی خواهند کرد.

در کنار همه‌ی تمجیدها و انتقادهایی که به شهید بهشتی می‌شود٬ این روزها که همزمان با سالگرد شهادت ایشان است٬ به نظرم آمد که به این جنبه از شخصیت وی کمتر توجه می‌شود و فکر می‌کنم می‌شود از این ویژگی٬ درس‌ گرفت و آن را به‌کار بست. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

, , , ,

فریبِ ضدقهرمانان را نخوریم٬ میرحسین باید باشه

۱
امروز در آخرین لحظه‌های نشست رسانه‌ای دکتر سید حسن روحانی٬ صدای یکی از خبرنگاران حاضر در نشست را شنیدیم که فریاد زد: «روحانی یادت باشه٬ میرحسین آزاد بشه». بیشتر ما خوشحال شدیم. من که در کتابخانه مشغول نگاه کردن برنامه بودم٬ در آن لحظه از فرط خوشحالی از جای خودم پریدم. این حرف ما بود و به همین امید هم به روحانی رای دادیم.
 اما چند ساعتی نگذشت که شایعه‌هایی شنیده شد:‌ «طرف نفوذی بوده!» و این شایعه‌ بلافاصله بدست خود ما پخش و گسترده شد.


۲
۲۵ بهمن ۱۳۸۹ را به یاد بیاوریم. از چند روز پیش٬ میرحسین موسوی و مهدی کروبی مردم را به راهپیمایی در حمایت از آزادی‌خواهان تونسی و مصری دعوت کرده بودند. صبح همه گوش به زنگ بودیم که ببینیم چه خبر می‌شود. اولین خبر این بود: «یک جوان با پیراهن سبز و عکس شهدای جنبش سبز٬ از یک جره‌ثقیل بالا رفته و دارد شعار می‌دهد... » همین خبر کافی بود که یخ فضا شکسته شود و آدم‌ها را به تحرک وا داشته شوند. خیلی‌ها بلافاصله به خیابان‌ها ریختند و آن حماسه‌ی بیاد ماندنی را رقم زدند. اما کسانی که مثل من از پشت اینترنت جریان را دنبال می‌کردند٬ شایعه‌هایی که یکی دو ساعت بعد منتشر شد را به یاد می‌آورند: «پسره مشکل روانی داشته... مواد زده بوده... برادرش خودشکی کرده بوده...» و انواع و اقسام شایعه‌ها و تهمت‌ها بود که از ناکجا بیرون می‌آمد و بدست خود ما در فضای اینترنت گسترش پیدا می‌کرد. اما بعد از چندی٬ ماه از پشت ابر بیرون آمد و فهمیدیم که آن جوان٬ اکبر امینی٬ سالم و عاقل و بالغ٬ علاوه بر اینها٬ «شجاع» بوده و در روز ۲۵ بهمن از خیلی از آدم‌‌های دیگر بهتر و سرحال‌تر بوده است.

۳ 
این تکنیک محافظه‌کاران و اقتدارگرایان هست. فریبش را نخوریم. آنها از قهرمان می‌ترسند. آدم‌های «شجاع» کابوس آنها هستند و پادزهرِ گسترش شجاعت در جامعه٬ شایعه و ترس و بی‌اعتبار کردنِ فردِ شجاع است. آنها این تکنیک را کم بکار نبرده‌اند. مثلن میرحسین را به ترسو بودن متهم و این مسئله در بوغ و کرنا کردند٬ کروبی را به قانون‌گریز بودن و خاتمی را به خائن بودن. یعنی دقیقن صفت برعکس هرکس را برای بی‌آبرویی و بی‌اعتباری‌اش بکار می‌برند. آنوقت خودشان از صفت برعکسی که دارند نان می‌خورند. مثلن اگر فساد مالی دارند٬ مانور ساده‌زیستی می‌کنند٬ اگر ضدمردمی هستند٬ شعار ژست‌های مردم‌گرایانه می‌دهند٬ اگر فساد اخلاقی دارند٬ دیگران را به غیراخلاقی بودن متهم می‌کنند و... . اما دیگر دست آنها برای ما رو شده است. 

کسی که در نشست رسانه‌ای رییس‌جمهور گفت: «روحانی یادت باشه٬ میرحسین باید باشه.» حرفش درست بود. روحانی هم لبخند زد. بله! آقای رییس‌جمهور برای عملی کردن این خواسته٬ نیاز به حمایت و فشار اجتماعی و مردمی دارد. اما چند دقیقه‌ای نگذشت که از ناکجایی آن شایعه پیچید که گوینده‌ی این حرف نفوذی بوده است. خیلی از ما هم در چشم برهم زدنی نظرمان تغییر کرد و شروع کردیم به ارائه‌ی تحلیل‌های آنچنانی که این‌کارها تندروی‌ست و فلان و بهمان. تجربه‌ی من می‌گوید این شایعه از طرف خود جریان اقتدارگراها بیرون آمده و چند ماه دیگر متوجه می‌شویم که آن فرد هم مثل اکبر امینی حرف دلش - و دل خیلی از ما- را فریاد زده است. نباید زود اسیر تله‌های تبلیغاتیِ اقتدارگراها بشویم.

پ.ن: حتی اگر هم آن شایعه واقعیت داشته باشد - که ندارد- بازهم به نظرم حرف درستی‌ست. «موسوی باید باشه» و این گلِ خواست‌های ماست.

۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

, , , , , ,

برجستگی‌های مناظره‌ی سوم


۱ - در این مناظره شکاف جدی بین «راست سنتی» و «راست نو» روشن‌تر شد. ولایتی و روحانی توانستند از جایگاه محافظه‌کارانه‌ی خود٬ راست نو را به شدت نقد کنند و در گوشه‌ی رینگ قرار دهند.

۲ - ولایتی در جایی از مناظره به شدت سیاست خارجی جلیلی را به نقد کشید. این حرکت وی دور از انتظار بود و نشان داد که حتی کسی هم که تا این حد به آیت‌الله خامنه‌ای نزدیک است٬ از دکترین حاکم بر سیاست خارجی کشور راضی نیست. درحالی که همه‌ی ما می‌دانیم که شیوه‌ای که جلیلی آن را اجرا می‌کند٬ حاصل نگاه خاص آیت‌الله خامنه‌ای به صحنه‌ی بین‌المللی‌ست. نگاهی که  رودررویی با دشمن را اجتناب ناپذیر می‌داند. در حالی که ولایتی عصبانیت و ناراضی‌بودن‌اش از خرابکاری در توافق هسته‌ای را به نمایش گذاشت و آن را «فلسفه‌بافی»هایی خواند که هزینه‌اش را مردم می‌پردازند.

۳- ولایتی یک شگفتی دیگر هم در این مناظره عرضه کرد که زیر سایه‌ی دیگر رویدادها قرار گرفت. آنجایی که به سخنان یک مقام ارشد «اجرایی» کشور در مراسم نماز جمعه اشاره کرد. سخنانی که به گفته‌ی ولایتی زیرآب توافق هسته‌ای با غرب را زده است. این شخص کسی جز احمدینژاد نمی‌تواند باشد و این مسئله پیچیدگی جریان هسته‌ای را نمایان‌تر می‌کند.

۴- به جز جلیلی٬ دیگر نامزدها به شدت سیاست‌های حاکم بر عرصه‌ی داخلی و روابط خارجی کشور را زیر سوال بردند و نقد کردند. اما بر کسی پوشیده نیست که این سیاست‌ها دست‌آور دکترین سیاسی آیت‌الله خامنه‌ای‌ست. به نظر می‌رسد خود رهبر نظام هم انتظار نداشت  که نامزدهای فیلترشده‌اش اینگونه نقد‌اش کنند. اما همگی نامزدها از نقد آن پرهیز نمی‌کردند. اینجاست که می‌توانیم علت حضور کسانی همچون رضایی و غرضی – که شانسی برای برد ندارند – را بفهمیم. آنها فقط برای نقد و اعتراض آمده‌آند.

۵- قالیباف نشان داد که در حوزه‌ی سیاست (چه داخلی و چه خارجی) هیچ حرف و ایده و مهارتی ندارد. بلکه می‌تواند با کمال میل این حوزه‌ها را به آیت‌الله خامنه‌ای تقدیم کند. هرچند که در دوسال گذشته رهبر حکومت تلاش کرده بود با اقدام‌های غیرقانونی این حوزه‌ها را از چنگ رییس دولت در بیاورد که البته با مقاومت سرسختانه‌ی احمدینژاد روبرو شده بود. اما به نظر می‌رسد قالیباف نه تنها مقاومت نخواهد کرد٬ بلکه در این روند پیش‌قدم خواهد شد.

۶- قالیباف ناپختگی و ناتوانی خود در رودررویی سیاسی را به نمایش گذاشت. او از یک سوراخ دو بار گزیده شد. یکی آنجا که چند روز پیش در محفلی از بسیجیان به فاجعه‌ی کوی دانشگاه پرداخت که ارمغانی به جز برچسب «چوب زن» برایش نداشت. و دیگر آنجایی که در حرکتی ناشیانه دوباره در مناظره‌ی سوم این مسئله را باز کرد که با رکب حرفه‌ای روحانی روبرو شد. این در حالی‌ست که از ابتدای این رقابت‌ها٬ کسی از وی انتظار نداشت که به آن جریان بپردازد. اما حاج باقر دوبار در دام کوی دانشگاه گرفتار شد.

۷- اقدام روحانی در به نقد کشیدن نگاه یکجانبه به «ولایت فقیه» اقدامی جسورانه بود و دغدغه‌ها و البته توانمندی‌های راست سنتی را به نمایش گذاشت. این درحالی‌ست که در سال‌های اخیر و بویژه پس از سال ۱۳۸۸ کسی مگر برای چاپلوسی و تملق از تریبون‌های رسمی از ولایت فقیه صحبت نکرده بود. اما حسن روحانی این خط قرمز را رد کرد و ولایت فقیه را در برابر رای مردم قرار داد و تلاش کرد از آن تقدس‌زدایی کند. البته او زیرکانه این نکته را در آخرین بخش مناظره مطرح کرد تا فرصتی برای نامزدهای اقتدارگرا باقی نماند. بویژه انتظار می‌رفت حداد عادل و جلیلی در برابر این حرکت سکوت نکنند. اما به نظر می‌رسد که آنها دیگر قافیه را باخته بودند.

۸- روحانی نشان داد که به لطف حضور طولانی در نهادهای عالی و امنیتی کشور – همچون شورای عالی امنیت ملی و مجمع تشخیص مصلحت نظام - از ظرفیت‌های مناسبی برای رودررویی سیاسی با جناح نظامی-امنیتی-اقتصادی برخوردار است. وی این توانمندی را در جای‌جای مناظره به نمایش گذاشت؛ چه آنجایی که به قالیباف رکب زد٬ چه آنجایی که رضایی را غافلگیر کرد و چه در طول مجادله‌اش با جلیلی. مدیریت طولانی در یک نهاد راهبردی-امنیتی همچون شورای عالی امنیت ملی برای او این فرصت را فراهم آورده است که از رابطه‌ها و ابزارهایی که به این واسطه بدست آورده‌ است را دستکم به عنوان یک سپر محافظتی برای خود بکار گیرد. به همین دلیل در طول مناظره هرجا که با حمله‌ای روبرو می‌شد به قول خودش گوشه‌ای از رازهایی که در دل (و البته در جیب) داشت به عنوان ابزار ضدحمله بر رقیبان خرج می‌کرد و یا دست‌کم ترسِ بکارگیری این سلاح علیه رقیبان را به عنوان یک سلاح بالقوه زنده نگه می‌داشت.

در مجموع به نظر می‌رسد که روحانی افزون بر ظرفیت‌های فردی‌ای که دارد٬ می‌تواند به لطف حمایت چهره‌های شاخص راست سنتی همچون هاشمی و ناطق نوری و به میانجی آنان٬ برخی از مراجع تقلید و روحانیت سنتی٬ و همچین به لطف ائتلاف با عارف٬ بواسطه‌ی خاتمی و برخی از نیروهای اصلاح‌طلب و بخشی از بدنه‌ی جنبش سبز٬ می‌تواند یک ائتلاف ضداقتدارگرایان و فاشیست‌های حاکم را نمایندگی کند و در صورت پیروزی٬ در برابر توطئه‌های آنان مقاومت کند.
در اینباره دوباره خواهم نوشت.


پ.ن: واژه‌ي «برجستگی» را بجای «هایلایت» بکار بردم و به نظرم جایگزین مناسبی‌ست.

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

, , , , , , , , , ,

مناظره نبود؛ نامزدها را بازجوییِ تحقیرآمیز کردند


صحنه چیزی نبود جز گسترشِ منطقِ بازجویی٬ جلوی دوربین تلویزیون. از این عریان‌تر نمی‌شد.
نامزدهایی که به قول عارف٬ رییس‌جمهورهای بالقوه‌ی کشور هستند را به خط کردند و از آنها درباره‌ی چیزهایی که در پس ذهن‌شان می‌گذرد پرسیدند. مگر در بازجویی غیر از این می‌کنند؟ از تو می‌خواهد که  درباره‌ی خصوصی‌ترین چیزهایت حرف بزنی. از تو می‌خواهند نظرت را درباره‌ی تک تک نزدیکانت بنویسی. اعتقادادهایت را با آقای بازجو درمیان بگذاری و برایش توضیح بدهی که چرا اینطوری یا آنطوری فکر می‌کنی. مجری (بازجو) حتی پاسخ‌هایی که باید بدهی را هم تعیین می‌کند و وقتی کسی از او می‌پرسد که چرا این‌ها را می‌پرسی٬ با اعتماد به نفس مثال زدنی‌اش پاسخ می‌دهد: ما می‌دانیم این پرسش‌‌ها و پاسخ‌ها درست هستند. این‌ها طراحی شده‌اند و شما باید به آنها پاسخ بدهید. بازجو هم البته کاری شبیه همین می‌کند. هنگامی که چیزی می‌پرسد٬ به تو مجال پاسخ‌گویی نمی‌دهد. بلکه بلافاصله پاسخ خودش را در برابرت می‌گذارد و از تو می‌خواهد موضعت را در برابر آن روشن کنی. خب در مناظره‌ی دیروز هم همین رخ داد. وای بر ما.
کامل کننده‌ی این سیرک٬ آن آقایی بود که بی‌سر و صدا بغل‌دست آقای بازجو (مجری) نشسته بود. گفتند که او نماینده‌ی بزرگترهاست که بر همه چیز نظارت می‌کند؛ حتی بر آقای مجری (بازجو). شاید بعضی‌ها در بازجوهاشان به این تجربه برخورده‌اند که شاهد یا متوجه حضور کسی باشند که در ظاهر هیچ نقشی در بازجویی (مناظره) ندارد. نه حرفی می‌زند٬ نه واکنشی نشان می‌دهد و نه تو می‌دانی که اصلن این آدم کیست؟ اما ترس حضورش همیشه بر صحنه‌ی مناظره (بازجویی) سایه انداخته است.
 این است نتیجه‌ی حاکم شدن نیروهای اطلاعاتی و امنیتی بر مملکت.

اما نکته‌ی جالب - و البته تلخ- را می‌توان آنجا دید که سیرک به جاهای حساس‌اش می‌رسد. آنجایی که بازجوی مسابقه‌ی هفته کارت‌هایش را  درمی‌آورد و آزمونِ با گزینه‌های محدود را می‌آغازد. آنجایی که محمدرضا عارف برمی‌آشوبد و مجری را به پرسش می‌گیرد. آنجاست که می‌توانیم دیگر نامزدها را بهتر بفهمیم. عارف با صحنه ناآشناست. گویا کمتر در چنین شرایط ذلت‌باری قرار گرفته است و تاب تحملش را ندارد. برمی‌آشوبد. رضایی کمی همراهی‌اش می‌کند و روحانی هم با غلظت کمتری همین کار را می‌کند. پرسش اصلی این نیست که چرا آنها چنین کردند. چرا که هرکس که نفسی سالم و عزیز داشته باشد غیر از این نمی‌کند. پرسش آنجاست که چرا دیگران واکنشی نشان ندادند؟

از نظر من به این دلیل که آنها در طول زندگی‌ سیاسی‌شان بارها و بارها در چنین موقعیتی قرار گرفته‌اند و «آموخته» شده‌اند و هرکدام‌شان از پیش تاکتیک‌های روبرو شدن با موقعیت «ذلت و خفت و خواری» را بلد هستند. حداد و ولایتی که ککشان هم نگزیده است و قالیباف هم خودش را کاملن به نفهمی زده است. جلیلی هم که در حال «مقاومت» در برابر توسری‌ای است که گویا راه حل کنار آمدن با آن را خوب بلد است. بنده خدا غرضی هم که از بیخ بی‌حس است. فقط آن سه تا هستند که کمی دردشان آمده است.

اگر یک پاره خط بکشیم و نامزدهای تحقیر شده را روی آن پچینیم٬ به نتیجه‌ی شگفت‌انگیزی برمی‌خوریم. از راست اگر شروع کنیم اینطور می‌شود.
 ۱- حداد و ولایتی: از یک نسل هستند و نزدیک‌ترین کاندیدها به آیت‌الله خامنه‌ای‌ می‌باشند.
 ۲- قالیباف و جلیلی: آنها هم از یک نسل هستند و البته مدت‌هاست که در ربودن گوی تملق و چاپلوسی از آیت‌الله خامنه‌ای باهم رقابت می‌کنند.
 ۳- غرضی: از محافظه‌کارانِ کهنه‌کار که پیر جمع است. او در زمان دیگری زندگی می‌کند و البته در درگاه آیت‌الله خامنه‌ای جزو مقربان است.
 ۴- رضایی: هم‌نسل قالیباف و جلیلی٬ اما از سال ۷۶ که از فرماندهی سپاه کناره گرفتانده شد٬ فاصله‌اش با آیت‌الله خامنه‌ای بیشتر و بیشتر شد.
 ۵- روحانی که: از ابتدا در کنار هاشمی رفسنجانی بال و پر گرفته است و بواسطه‌ی پست‌هایی حساسی که داشته است٬ کمتر رابطه‌ی شخصی با آیت‌الله خامنه‌ای داشته و بیشتر در چهارچوب بوروکراتیک با وی در ارتباط بوده است.
 و ۶- عارف: که هیچ صنمی با آیت‌الله خامنه‌ای نداشته و حتی کمترین رابطه‌ و نزدیکی‌ها را با بیت و دربار رهبر ایران داشته است. حتی رابطه‌های دور خانوادگی هم باعث نشده است که نزدیکی سامانمندی با وی پیدا کند و به درگاهش راه پیدا کند.
 حالا می‌توانیم بگوییم که هرچه آن هشت نفر٬ به مرکز هسته‌ی قدرتِ حاکمیت نزدیک‌تر بودند٬ انقیاد یافته‌تر٬ خوگرفته‌تر و آشناتر با این صحنه برخورد کردند و برعکس٬ هرچه از آن هسته دورتر بودند٬ معترض‌تر٬ برآشفته‌تر و ناآشناتر نشان دادند. به همین دلیل بود که حداد و ولایتی تقریبن هیچ تغییری پیش و پس از آغاز رسمیِ بازجویی نداشتند٬ قالیباف و جلیلی هرکدام به سرعت با ماجرا خو گرفتند. رضایی و روحانی هم اعتراض‌های رقیقی کردند و عارف که تهِ پاره‌خط جا‌ می‌گیرد٬ برآشفت.

بی‌شک در آینده‌ای نه چندان دور در برگ‌های تاریخ خواهند نوشت که روزگاری در ایران٬ نامزدهای ریاست‌جمهوری را به خط کردند و از آنها آزمون تستی گرفتند و ازشان خواستند تا نظر شخصی‌شان درباره‌ی عکس‌هایی بی‌ربط را به زبان آورند. بی‌شک این صحنه‌ها در کنار دادگاه‌های استالینیستی در تاریخ نام‌برده خواهد شد و پژوهش‌گران درباره‌‌اش برگ‌ها خواهند نوشت. اما به همان میزان که روس‌ها خشن هستند و ایرانی‌ها لطیف٬ شکل و ریختِ دادگاه‌های ایرانی پیچیده‌تر٬ شاعرانه‌تر و صد البته به‌روز و مدرن‌تر بود.
وای بر ما.

*بازیِ تلخ و طنز تاریخ است که این رخداد با سالمرگ هاله سحابی هم‌زمان می‌شود. هم‌او که مینو مرتاضی در پای پیکرش با چشم گریان می‌گفت: ما سنگ می‌شیم... زنهای بی‌خاطره... بی‌حافظه... بی‌آرزو... ما سنگ می‌شیم... سنگ می‌شیم