‏نمایش پست‌ها با برچسب رسانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رسانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

, , , , ,

آیا وسوسه‌ی خلاصه و جویده-نویسی پدیده‌ای جدید است؟ آیا خوب است؟

از هنگامی بسیاری از نویسنده‌ها متوجه اینترنت شدند، از وقتی که پژوهشگران ادبیات شبکه‌‌های اینترتتی را کشف کردند و از زمانی‌که روزنامه نگاران متوجه رقیبان اینترنتی خود شدند، وسوسه‌ی کوتاه‌نویسی بین آنها در گرفته است. هرچه جلوتر می‌رویم، ضرب-آهنگ برنامه‌های تلویزیونی (به جز صدا و سیما) تندتر می‌شود و مطلب‌های روزنامه‌ها و سایت‌ها کوتاه‌تر و خلاصه‌تر. 
از یک لحاظ این ماجرا خوب است و از یک جنبه بد. خوبی‌اش در این است که از تکرار مکررات پرهیز می‌شود و گزیده-گویی جا می‌افتد. به قول نظامی: «بااین‌که سخن به لطف آب‌ست// کم‌گفتن ِ هر سخن صوابست ... / کم گوی و گزیده گوی چون دُر / تا ز اندک تو جهان شود پُر». البته توجه داشته باشیم که خود نظامی بسیار نوشته و مثنوی هفتاد من برای ما به یادگار گذاشته. اما گزیده نویسی را در بین هزاران بیت و جمله‌ی خود رعایت کرده و از آن به عنوان یک تکنیک و شیوه و نه یک ارزش یاد می‌کند.
اما آیا این همه اصرار در کوتاه و خلاصه نویسی که امروز مد شده است در نهایت به بیراهه نمی‌رود؟ اینکه رسانه‌ها خواننده‌ها را به تنبلی عادت بدهند چه تاثیری در آگاهی جامعه خواهد داشت؟ آیا جویده-نویسی باعث نمی‌شود که بخش‌های زیادی از حقیقت و واقعیت نادیده بماند و قضاوت‌های ناقص و نادرستی را در پی داشته باشد؟ اینها ضعف‌های افراط در کوتاه-نویسی است. 

اما شاید جالب است بدانید که این کوتاه نویسی، نه تنها محدود به چند سال و حتی سده‌ی گذشته نمی‌شود، بلکه سابقه‌اش به خیلی عقب‌تر بر می‌گردند. شاید به زمانی که صنعت چاپ گسترش یافته و انبوهی از کتاب‌ها و روزنامه‌ها هر روز بین باسوادان دست به دست می‌شده. تازه در آن زمان صنعت موسیقی و تلویزیون و سینما وجود نداشته و «خواندن» از اندک تفریح‌های باسوادان به حساب می‌آمده است.

مدت‌هاست که گاه و بیگاه به این پدیده‌ی جویده گویی و پریده-نویسی فکر می‌کنم. دیروز کتاب «ترس و لرز» از سورن کیِرکگور (ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان) را دست گرفتم. او در پیشگفتار کتاب در سال ۱۸۴۳م. می‌نویسد: 
در عصری که نویسنده‌ای که می‌خواهد خوانندگانی دست و پا کند باید مراقب باشد که به شیوه‌ای بنویسد که کتاب به سهولت در اثنای چرت بعدازظهر دنبال شود، و بکوشد خود را در هیئت باغبانِ جوان مودبی در «تبلیغاتچی»* با کلاهی در دست و با گواهینامه‌ای از محل کار قبلی، به اهالی محترم عرضه کند، [در چنین زمانه‌ای] نویسنده به سهولت می‌تواند سرنوشت خود را پیش‌بینی کند. او به آسانی می‌تواند پیش‌بینی کند که سرنوشت او آنست که به کلی نادیده گرفته شود. او از این رویداد ترسناک، که نقدی حسودانه بیش از یک بار او را خواهد گزید، احساسی قبلی دارد؛ او از این تصور باز هم وحشتناک‌تر برخود می‌لرزد که کاتبی ساعی، یک بلعنده‌ی عبارات، که برای نجات آموزش همیشه آماده است همان کاری را با نوشته‌های دیگران انجام دهد که تروپ** برای «پاسداری از حسن سلیقه» به طرزی باشکوه با کتابی موسوم به انهدام نوع بشر انجام داد، نویسنده را به پاراگراف‌هایی تجزیه کند و این را با همان انتعطاف‌پذیری مردی انجام دهد که به خاطر علاقه به علم نقطه گذاری خطابه‌اش را با شمارش کلمات چنان تقسیم کرد که بعد از هر پنجاه کلمه یک نقطه و بعد از هر سی و پنج کلمه یک نقطه ویرگول قرار می‌داد.»
گویا این کوتاه-نویسی نتیجه‌ی دنیای مدرن است. همانطور که سرعت زندگی در دنیای مدر روز به روز بیشتر و زندگی پرشتاب‌تر می‌شود، مطلب‌های و برنامه‌های رسانه‌ها کوتاه‌تر و پرشتاب‌تر عرضه می‌گردند. آیا این روند خوب است. آیا کوتاه-نویسی همان گزیده-گویی است؟ چه تفاوتی بین گزیده‌گویی حافظ و یا حتی والتر بنیامین با خلاصه-نویسی‌ها و جویده-گویی‌های رسانه‌های امروزی وجود دارد؟

پی‌نوشت‌ها:
* اشاره است به یک آهگهی تبلیغاتی در نشریه‌ای که مدیرش به شدت مورد سرزنش کیرکگور بود و گربه سیاه او به حساب می‌آمد و در اینجا با تحقیر «تبلیغاتچی» نامیده شده است. 
** تروپ شخصیتی است در نمایشنامه‌ای از جان لودوینگ هیبرگ شاعر و نمایشنامه‌نویس دانمارکی. تروپ در این نمایشنامه در حالی که دست‌نوشته‌ی تراژدیش به نام انهدام نوع بشر را به دو قسمت مساوی پاره می‌کند می‌گوید: «اگر حفظ سلیقه بیش از این هزینه ندارد چرا نباید این کار را بکنیم؟» [پی-نوشت‌های آقای رشیدیان کامل نبود و من چند خط اضافه کردم]


*

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

, , , ,

روزنامه‌نگارِ بی‌طرف فروشنده است

از یک جایی به بعد، من علاقه ام برای نوشتن در سایتهای خبری-تحلیلی را از دست دادم. نه اینکه حالا آنها تمایل زیادی به یادداشت های من داشته باشند. اینطور هم نبود. اما همان مقدار ذوقی که دیگران (به خصوص یک جوان) هنگامیکه یادداشتش در یک رسانۀ «معتبر» چاپ می شود را هم از دست دادم. چرا؟ الان می‌گویم.


حدود ۱۲ سال پیش بود که من نخستین تجربه های روزنامه نگاری حرفه ای‌ام را در هفته نامۀ شهرآرا در مشهد آغازیدم. آغاز تجربه‌های روزنامه‌نگاری من همراه بود با خزان مطبوعات در ایران. عمر روزنامه ها کم بود و تا می‌آمدی دلت را به یک رسانه خوش کنی، اگر رسانه‌ای دولتی بود مدیرانش عوض یا محافظه کارتر می‌شدند، و اگر خصوصی بود، خودِ روزنامه از بیخ تعطیل یا توقیف می شد. من اما روزنامه‌نگاری را برای «روزنامه نگار» بودن انتخاب نکردم. بلکه آن را بخشی از تجربۀ کنش در عرصۀ اجتماعی‌ام تعریف کرده بودم. می دانستم که ما دردها و دغدغه‌هایی داریم که می خواهیم بیان‌شان کنیم. اندیشه‌هایی داریم که می‌خواهیم آنها را در جامعه پیاده کنیم. پیام‌هایی داریم که می‌خواهیم به مردم برسانیم و حرف‌هایی داریم که باید باهم بشنویم٬ و روشن است که برای این کار باید از رسانه کمک بگیریم. اصلن رسانه برای همین بوجود آمده است. برای اینکه پیام و سخنی را جابجا و منتقل کند. رسانه، میانجیِ جامعه و کسی است که پیام و حرفی برای گفتن دارد. اصلن معنیِ واژۀ Media «میانجی» است. ما آن را به رسانه برگردانده‌ایم. برگردان بدی هم نیست. یعنی چیزی که یک چیز دیگر را به یک چیز سوم می‌رسناند و نقش میانجی بین چیز اول و چیز سوم را بازی می کند.



***



دمو+کراسی به معنای مردم(عوام)+سالاری‌ست. قدرت مردم در این است که بتوانند «مردم» (یا با مقداری ساده گیری، جامعۀ مدنی یا عرصۀ عمومی) را تشکیل بدهند و بوجود بیاورند، یا اینکه از وجودش نگهداری کنند. رسانه نیز یکی از مهم‌ترین راههای وجود و حفظِ «مردم» است برای همین در مردم‌سالاری‌ها، ارزش بالایی دارد. با این حال، وقتی وارد فضای حرفه ای/شغلیِ رسانه ای می‌شویم، بلافاصله با پدیده‌ای بنام «بی‌طرفی» روبرو می‌گردیم. مدیران رسانه‌ها از روزنامه‌نگاران می‌خواهند که «بی‌طرف» باشند و ارزش‌های حرفه‌ای روزنامه‌نگاری را سرمشق کارهایشان قرار دهند. اما هیچ کس نمی‌پرسد این سرمشق‌های حرفه ای چیستند و ارزش و مشروعیت‌شان را از کجا می گیرند. البته یک چیزهایی روشن‌اند. مثلن اینکه نباید خبر دروغ و غیر واقعی باشد. یا اینکه روزنامه‌نگار نباید گماشتۀ بنگاه‌های سیاسی و اقتصادی باشد و از آنها دستمزد بگیرد. اما در کلاس‌های روزنامه‌نگاری یا محفل های «حرفه ای» وقتی می خواهند این اصل های درست را توجیه و تبیین کنند، بجای اینکه بگویند دروغ گفتن و گماشته بودن «بـد» و از لحاظ اخلاقی ناپسند است، بیشتر روی این جنبه تاکید می کنند که «این ها باعث می شود که اعتماد مخاطب به رسانه را از بین برود». گویی اینکه اگر اعتماد مخاطب از دست نرود، انتشار خبر و گزارۀ غیر واقع اشکالی ندارد.



مسئلۀ دیگر در «رسانه های حرفه‌ای»، دروازه بانی خبر است. در کلاس های روزنامه نگاری یک سری ارزش‌های خنثی برای دروازه‌بانی خبر (یعنی ارزشگذاری در مورد اینکه چه خبری انتشار یابد و چه خبری نیابد) آموزش داده می شود. اصول این ارزشگذاری این است که چه مطلب و خبری بیشتر جذاب است و چطور باید جذاب بودنش بیشتر شود. یعنی چطور خبر را بپزیم و پیازداغش را زیاد کنیم که خوشمزه‌تر از آب در آید و بیشتر بفروشد. گویی رسانۀ حرفه‌ای، یک بنگاه تبلیغاتی است که هدفش فروختن و آب کردنِ کالا (خبر و تحلیل و گزارش و…) به مخاطب است. برای رسانه‌های حرفه ای خیلی مهم نیست که مثلن اگر ۵۰ نفر در برمه کشته می شوند، یک خبرنگار به آنجا بفرستد تا ببیند ماجرا از چه قرار است. اما اگر ۳ نفر در بوستون کشته شوند، هزاران دلار خرج می کنند تا بیشتر و بیشتر خبر و گزارش و تحلیل به مخاطب بفروشند. چرا؟ چون آمریکا مهم‌تر از برمه است و بنا بر آموزه‌های حرفه‌ای روزنامه نگاری، ارزش کشته شدن ۳ نفر در آمریکا، بالاتر از کشتار ۵۰ نفر در برمه است. حالا اگر این وسط یک روزنامه نگار پیدا شود و بگوید من می خواهم بفهمم چه بر سر آن ۵۰ برمه ای آمده است، مدیرش می‌گوید: «بی طرفی رسانه‌ای حکم می کند ما به چیزهایی که برای مخاطب مهمتر است بپردازیم.» البته روشن است که منظور از مخاطب، در واقع بازارِ فروشِ خبر است.



ما ایرانی ها باید با این قضیه خوب آشنا باشیم. چون درست در همان روزهایی که مردم در ایران در راه مبارزه در راه «مردم سالاری» بودند و در خیابان ها کتک می خوردند و تعدادی از آنها کشته می شدند، به ناگهان مایکل جکسون مُرد و اخبار مربوط به جنبش سبز ایران از سکه افتاد و به اصطلاح «ارزش خبری» خود را از دست داد. به مرور زمان خبرها و رخدادهای جدید آمدند و جای جنبش سبز را گرفتند و آهسته آهسته، فشارها و حساسیت های بین المللی در مورد ایران کم شد و دست حکومت برای سرکوب و اِعمال خشونت بازتر. در اینجاست که می‌بینیم چطور این «رسانه»ای که نقش آن باید تحکیم مردم‌سالاری باشد، خودش به ابزاری علیه مبازرانِ مردم‌سالار تبدیل می‌شود.



اما اوضاع به این بدی ها هم نیست. این وسط، گسترش ابزارها و راه‌های رسانه‌ای امکان پدیدار گشتنِ رسانه‌هایی که مستقل از بنگاههای اقتصادی ـ که به اسم «رسانه» فعالیت می کنند ـ ٬ بوجود آورده است. وبلاگ یکی از مهمترین این ابزارهاست. همین چند وقت پیش، جوردی پرز کلومه وبلاگ‌نویس اسپانیایی برای پوشش خبری رخدادهای مصر و فلسطین/اسرائیل از مخاطبانش کمک مالی دریافت کرده بود. در واقع نویسندۀ وبلاگ از قالب یک روزنامه نگار «بی‌طرف» خارج شده بود و صاف و پوست کنده به مخاطبانش گفته بود: «من در مورد رخدادهای مصر یا فلسیطین/اسرائیل احساس مسئولیت می کنم و می خواهم بروم ببینم آنجا چه خبر است و شما را هم باخبر کنم. شما به من کمک می کنید؟» و بخشی از خواننده های وبلاگ هم کمک قابل توجهی به وی می‌کنند. جالب است که وی به ایران هم سفر کرده و کتابی هم در مورد کشورمان با نام «کشور فراموشی (تصویری از ایران)» نوشته است. (من هنوز کتاب را نخوانده ام)



فکر می‌کنم تا اینجای کار آنچه که می خواستم بیان کنم را به تو خوانندۀ عزیز رسانیدم. اینکه: من بی طرف نیستم. اگر روزنامه نگار یا عضو فلان حزب شدم، تنها بخاطر یافتن یک شغل یا یک موقعیت سیاسی نبود. بلکه هدفی بود که گام برداشتن در راه آن مسیر را در روزنامه نگاری یا فعالیت حزبی می دیدم. الان هم از این جهت در این وبلاگ می نویسم که فکر می کنم یک «مـا» در کشورمان وجود دارد که می خواهد اوضاع تغییر کند. عدالت و آزادی و ایران را برای همۀ ایرانیان می خواهد. حاکمیتِ مردم بر سرنوشتشان را می خواهد و در برابر استبداد و فساد مقاومت می کند. من به سیاستی باور دارم که قدرتش در «کنش باهمدیگر» است و مسیرش «مردم سالاری» ست و باور دارم که «مـا»یی که در جنبش سبز آفریده شد زاییدۀ همین سیاست است. من طرفِ آن «مـا» هستم و از هر ابزاری استفاده می کنم تا پرچم این «مـا» بلند باشد. پرچم ما سبز است و افراشته بودنش به معنای افراشته بودن همۀ ارزش هایی است که ما بیش از یکصد سال است که برایش تلاش می کنیم. به قول میرحسین «هر کس هر جا از حق و قانون دفاع کند عضو جنبش سبز است.» پس من فکر می کنم کار درست این است که هرکس که این حرفها را زد «طرف»ش را بگیریم تا پرچم بالا بماند.


متن اصلی این یادداشت را برای نشر در وبلاگ «پـرچـم» نوشته‌ام.