‏نمایش پست‌ها با برچسب خاتمی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاتمی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

, , , , , , , , ,

مشکل از مردم است یا از نخبه‌گان؟ / نقدی بر حجاریان (۲) ـ

پس از نشر بخش نخست این یادداشت، واکنش‌های مستقیم و غیرمستقیم زیادی دریافت کردم. از توهین شخصی گرفته تا نقدها و توصیه‌هایی جدی و دوستانه. بنابراین لازم دیدم نکته‌هایی که قرار بود در بخش پایانی این یادداشت عرض کنم، همین الان و پیش از افزایش بیشتر سوء تفاهم‌ها بیان کنم.
* اول اینکه انتقاد من به شخص آقای حجاریان نیست. بلکه به مجموعه‌ای از اندیشمندان است که کم و بیش همین نگاه را دارند و البته آقای حجاریان از معتبرترین این چهره‌ها است. از این رو نقدم را به صورت مشخص در مورد ایشان نوشتم که وی را برجسته‌ترین چهره‌ی جریانی می‌دانم که با نگاهی جامعه شناختی به سراغ سیاست می‌رود. 
* دوم اینکه می‌دانم ایشان آنقدر بزرگوار است که از نقدهای دانشجویی مثل من آزرده نمی‌شود. همچنین از لحاظ تبار سیاسی، ایشان را از نزدیک‌ترین‌ها به خودم می‌دانم. اگر همین نقدها را به دیگر دوستان اندیشمندی می‌کردم که از لحاظ تاریخی و تباری، نزدیکی کمتری باهم داریم، چه بسا شائبه‌های جناحی و سیاسی پیش می‌آمد. اما آقا سعید از خودمان است.
* دغدغه‌ی من از چند وقت پیش شروع شد و با یادداشت ایشان (و چند تن دیگر از بزرگواران) در نشریه‌ی «سخن ما» افزایش پیدا کرد. همان‌جا تصمیم گفتم دغدغه‌ام را قلمی کنم و با دیگر دوستان درمیان بگذرام. سه نمونه از یادداشت‌ها و گفتگوهای آقای حجاریان را (یکی در سخن ما، یکی در اندیشه‌ی پویا و یکی در مهرنامه) انتخاب کردم و نقدم را با توجه به محتوای این گفتگوها که از نظر من در یک راستا و هماهنگ‌اند، پی‌ریزی کردم.
* آقای حجاریان خیلی وقت پیش به طور ضمنی پایان سیاست و نبود سیاست را اعلام کرده بود. همچنین متواضعانه و با بیان‌های مختلف گفته بود که راه برون‌رفتی از این وضعیت نمی‌یابد. اما گویا برخی از روزنامه‌نگاران یا متوجه این صحبت‌ها نشده‌اند و یا اینکه عمدا سراغ ایشان می‌روند و مدام از کسی که پیشتر اعلام کرده که راه حل تازه‌ای در ذهن ندارد، نسخه می‌طلبند و توضیح می‌خواهند. 
با همه‌ی اینها و به رغم فضایی که بوجود آمده، از نشر یادداشتی که پیشتر نوشته بودم صرف نظر نمی‌کنم و بخش دوم را در ادامه تقدیم می‌کنم:

اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ 


****

۴ -
«خارج از ایران و در نظام‌های حزبی، مردم نه به فرد که به نماد رای می‌دهند، اما در ایران مردم به فرد رای می‌دهند». او می‌افزاید  «در خارج از ایران جوان‌ها اول در شورای محله و بعد در شورای شهر و نهایتاً در کنگره تجربه کسب می‌کنند. چون این نردبان در ایران وجود ندارد، احتمال دارد جوانان تندروی یا کندروی کنند.»
(گزارش مریم شبانی از دیدار با سعید حجاریان | اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ | صفحه‌ی ۲۰)

همانطور که آقای حجاریان اشاره کرده‌اند، فضای کار سیاسی در «خارج از ایران» (که البته منظور ایشان غرب است) بسیار منظم‌تر، ساختارمندتر و با در و پیکر تر از ایران است و این امر بر کسی پوشیده نیست. اما به نظرم ایشان تصویر و تصوری  رویایی از غرب ارائه می‌دهند. این نکته که خیلی از مردم در خارج از ایران به حزب‌ها و یا به قول ایشان به «نمادها» رای می‌دهند حرف بسیار درستی است. اما به نظر می‌رسد دو نکته‌ی مهم از دید ایشان پنهان مانده است. اول اینکه مگر در ایران غیر این است؟ یعنی مگر در همین انتخابات‌های نیم‌بندی که انجام می‌شود، مردم به نمادها و جریان‌ها گرایش بیشتری ندارند؟ حالا ممکن است در ایران نسبت به فرانسه و یا انگلستان، این گرایش کمتر باشد، اما نمی‌توانیم بگوییم که این امر وجود ندارد. چیزی که در ایران وجود ندارد یا اینکه ضعیف است، عادت رای دهی مردم نیست. بلکه مشکل نبودِ حزب‌های با سابقه است. آقای حجاریان به نکته‌ی درستی اشاره می‌کند. اما آسیب‌شناسی درستی ندارد. ایشان به نادرستی ایراد را گردن مردم می‌اندازد. درحالیکه به نظر می‌رسد مشکل از جای دیگری است. به نظر من مشکل از نخبگان سیاسی است که از برقراری و ایجادِ وضعیت سیاسیِ پایدار و باثبات و البته مردم‌سالار یا دموکراتیک، ناتوان بوده‌اند. اینکه مشکل را به مردم یا حکوت حواله کنیم درست نیست. این حقیقت که نیروی استبدادی در برابر اراده‌ی مردم مقاومت می‌کنند پدیده‌ی عجیبی نیست. اما اینکه نخبگان ایرانی چطور بعد از ۱۰۰ سال هنوز نتوانسته‌اند ثبات سیاسی‌ای را که مردم‌سالار و دموکراتیک نیز باشد بوجود بیاورند جای بحث و خرده‌گیری دارد. یا این واقعیت که چطور یک انقلاب مردمی به یک استبداد الیگارشی تبدیل شد جای پرسش و موآخذه دارد.


به نظر من این نظر آقای حجاریان که می‌گوید - و بزرگان دیگری هم آن را با کیفیت‌های دیگری تکرار می‌کنند-  حرف درست و دقیقی نیست. در ایران هم اگر انتخابات‌های پس از انقلاب را در نظر بگیریم، رای‌دهندگان در قدم اول جریان سیاسی و یا به قول آقای حجاریان، نمادها را در نظر می‌گیرند و در راستای آن، اگر بخواهند رای بدهند، نامزدشان را انتخاب می‌کنند. مثلن روشن است که در ایران در یک انتخابات معمولی، اصلاح‌طلبان رای بیشتری دارند. و کم و بیش روشن است که کدام قشرهای جامعه، اگر بخواهند رای بدهند، گرایش بیشتری به تحول‌خواهان دارند و کدام قشرها به محافظه‌کاران تمایل بیشتری دارند. اینکه محافظه‌کاران همواره با هم مسابقه می‌گذارند تا نزدیکی خود به مقام رهبری یا فلان نهاد دیگر را به نمایش بگذارند، نشان می‌دهد که بخشی از جامعه به جریانی که نزدیک‌تر به رهبری یا سپاه یا سازمان تبلیغات باشد گرایش بیشتری دارد. البته این مسئله همچون غرب به شکل سنت در نیامده، زیراکه انتخابات در ایران نهاد بسیار جوانی است. اما در همین عمر کوتاهش می‌توان دید که رای‌دهی به یک پدیده‌ی اجتماعی تبدیل شده است و قشرهای اجتماعی کم و بیش جهت‌گیری انتخاباتی مشخصی دارند. دست‌کم در این حد است که وقتی خاتمی و میرحسین و حتی روحانی که در جریان  انتخابات برای اکثریت رای‌دهندگان ناشناخته بودند، می‌توانند به یاری پشتوانه‌ی جریان  اجتماعی‌شان مردم را به پای صندوق بکشانند.

 درست است که شخصیت فردی خاتمی در رای‌آوری‌اش در دوم خرداد ۱۳۷۶ نقش بسیار پررنگی داشت، اما نباید فراموش کرد که موفقیت او از این جهت بود که به رغم ناشناخته بودنش توانست همان «نماد»هایی که حجاریان از آن‌ها صحبت می‌کند را به خوبی برای رای‌دهندگان به نمایش بگذارد و مردم را قانع کند که به رغم ناشناختگی، همان نامزدی‌ست که به نمادهای مورد نظر آنها نزدیک‌تر و از نمادهای مورد غضب آنها دورتر است. وگرنه او نه سابقه‌ی پررنگی داشت و نه (در آن زمان) از سرمایه‌ی اجتماعی قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود : شاخصه‌هایی که یک فرد را کاریزماتیک (در آن زمان) می‌کند نابرخوردار بود.
 در مورد میرحسین هم، در ابتدا بواسطه‌ی بدنه‌ی اجتماعیِ (و نه فقط سیاسی) جنبشِ اصلاح‌طلبی و به لطف حمایت خاتمی (که در سال۸۷ هم از کاریزما برخوردار بود و هم از سرمایه‌ی اجتماعی فردی) و دیگر جریان‌ها و حزب‌های اصلاح‌طلب، موتور انتخاباتی میرحسین موسوی روشن شد و با سرعتی بیش از انتظار به پیش رفت. هرچند که توانمندی‌های فردی وی در بهره‌برداری از این وضعیت و جهت دادن به این حرکت غیرقابل انکار است.
روحانی هم البته نمونه‌ی بارزی از رای دادن بخشی از مردم و جامعه به یک جریان اجتماعی مشخص و با نمادها و جهت‌های روشن است. از این‌ها که بگذریم، انتخابات مجلس ششم، نمونه‌ی اعلای رای دهی حزبی مردم بود. به طوری که ناشناخته‌ترین نامزدها به واسطه‌ی حضور در فهرست مشارکت رای آوردند و راهی مجلس شدند. در انتخابات‌های دیگر، یا مردم با صندوق رای قهر کردند (مثل شوراهای دوم و ریاست‌جمهوری ۸۴) یا اینکه اصلن انتخابات و حزبی در کار نبود که آنها بخواهند به فلان و بهمان فهرست رای بدهند. البته جریان محافظه‌کار نامزدهای خودش را داشت و در غیاب رقیب و رای‌دهندگانش پیروز شد.
با این همه، باید پرسید چرا کسانی مثل آقای حجاریان اصرار دارند که مردم ایران حزبی، جریانی و «نمادی» رای نمی‌دهند. همانطور که گفتم، در این مسئله، از نظر اشکال از مردم نیست؛ بلکه نخبگان سیاسی، حزب‌ها و جریان‌ها باید مورد پرسش قرار بگیرند.

در بخش بعدی یادداشت و با اشاره به همین گفتگوی ایشان با اندیشه‌ی پویا، به تناقضی که برخورد آقای حجاریان (و برخی دیگر از دوستان) با حزب تازه‌تاسیس ندا دارد خواهم پرداخت و تلاش خواهم کرد نشان دهم که ندا در واقع ادامه‌ی همان گفتمانی است که آقای حجاریان از نمایندگان برجسته‌ی آن است. 

***
در همین رابطه :

۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

, , , , , , , , ,

دیدار با اریک کانتونا

همین الان٬ ده قدم آن‌طرف‌تر٬ اریک کانتونا با همسر باردارش ایستاده‌اند٬ در میدان شَتله٬ و من ده قدم این‌طرف‌تر٬ منتظر «کَمی» دوستم‌ام که نیم ساعت دیر کرده‌است. می‌بینم اریک کانتونا مثل شیر از تاکسی پیاده می‌شود٬ دست همسرش (رشیدا برانکی٬ بازیگر سینما و تئاتر فرانسه که از پدر و مادری الجزایری در پاریس به دنیا آمده) را می‌گیرد و او را هم پیاده می‌کند. تاکسی می‌رود و اریک و رشیدا دور میدان می‌ایستند. حتمن منتظر کسی‌اند.  مردم آرام آرام متوجه حضور شیر فوتبال فرانسه و منچستر می‌شوند. تک و توک آدم‌ها می‌آیند و باهاش عکس می‌گیرند. اما خیلی‌ها هم آرام و با احترام از کنار آن دو رد می‌شوند.


من از همین ده قدمی به تماشای یکی از اسطوره‌های ورزشی زندگی‌ام ایستاده‌ام. یک کشش قوی مرا به سمت او می‌کشاند٬ که بروم و سلام عرض ارادت کنم. اما از طرف دیگر دوست ندارم با حضورم خلوت این دو مرد و زن را به هم بزنم. دیگران به اندازه‌ی کافی دارند این کار را می‌کنند. حتی به خودم اجازه نمی‌دهم که موبایلم را در بیاورم و از آنها عکسی بگیرم. دوست دارم در امنیت آنها شریک باشم و به خلوتشان لطمه‌ای نزنم. هرچند که ستاره‌ها بدشان نمی‌آید هواداران‌شان در خیابان دورشان جمع شوند و بهشان ابراز علاقه کنند. 
تا به‌حال کمتر پیش آمده که اینقدر به دیدن یک چهره‌ی عمومی کشش داشته باشم. در همین فرانسه یک بار اتفاقی در موزه‌ی «که برانلی» فرانسوا اولاند را دیدم. در سالن فقط من بودم و سه چهار نفر از همراهان اولاند و یکی دو بازدید کننده‌ی دیگر. اما هیچ تمایلی به کوچک کردن خودم نداشتم. در حالی که یکی از همراهان اولاند با نگاهش مرا دعوت به انداختن عکس یادگاری با او می‌کرد ـ کاری که یکی دیگر از بازدیدکنندگان موزه با ذوق و شوق داشت انجام می‌داد ـ من آرام از سالن خارج شدم و به بازدید از موزه ادامه دادم. چند بار هم سگولن رویال را دیدم. دو سه بار هم برتراند دولانوئه (شهردار پاریس) را دیدم. یک بارش که اصلن آمد در خانه‌ی من را زد احولالپرسی مختصری هم کرد. البته برای دیدن من نیامده بود. بلکه برای شرکت در یک مراسم به محله‌ی ما آمده بود و این حرکت‌اش هم یکی از همان ژست‌های مردمی‌پسندی بود که سیاست‌مداران ـ بویژه شهرداران ـ دوست دارند از خودشان نشان بدهند. ژآن‌لوک ملانشون و نجات ولوُد بالقاسم و... را همچنین چند باری دیده‌ام. اما هیچ‌بار ذوق‌زده نشدم. همه‌ی این دیدارها ـ چه آنها که اتفاقی بودند و چه آنها که برنامه‌ریزی شده بودند ـ برایم عادی بودند. ارزش این آدم‌ها برایم از میرحسین موسوی و محمد خاتمی بیشتر نبود٬ که چه بسا کمتر هم بود. من تجربه‌ی نشست و برخاست با همچون سیاست‌مداران فرهیخته‌ای را داشته‌ام. احوالپرسی با سیاست‌مداران بوروکرات اروپایی ذوقی در من اینجاد نمی‌کرد و نمی‌کند.
اما اریک کانتونا فرق می‌کند٬ انسان با ارزشی‌ست. یک روح‌ِ سرکشِ تمام عیار است. می‌تواند برایت الهام‌بخش باشد.
در همین گیر و دار بود که از همان ده قدمی٬ شیر سرش را به طرف من برگرداند و یک لحظه باهم چشم در چشم شدیم. با نگاه بهش گفتم: «یک روز که دور نیست٬ در موقعیتی بهتر باهم گپ می‌زنیم. در وضعیتی برابر. خدانگهدار قهرمان.» بهش لبخند زدم و او هم لبخند زد و سری تکان داد.

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

, , , ,

من اگر رییس‌جمهور باشم (۱) - سر میز ناهار می‌نشینم

من به خاتمی و روحانی کاری ندارم. ـ حتی اگر موسوی هم به حق قانونی‌اش می‌رسید باز هم به صرف اینکه او فلان عملکرد را داشته٬ برای من حجت نبود. هر یک از این شخصیت‌ها دارای جایگاه٬ موقعیت و شخصیت‌های متفاوتی هستند. من هم همانقدر با آن‌ها متفاوت هستم. 
اگر من رییس‌جمهور بشوم و به نمایندگی از مردم ایران در مجمع عمومی سازمان ملل حاضر گردم٬ و اگر دبیرکل سازمان ملل٬ من و ده‌ها رییس دولت دیگر را به مراسم ناهار دعوت کند٬ من دعوتش را بخاطر اینکه روی میزها شراب قرار گرفته است و دیگران از آن می‌خورند٬ رد نمی‌کنم. دلیلش هم خیلی ساده است. من شراب آوردن سر میز ناهار را توهین به خودم و فرض نمی‌کنم. بالاخره در سنت بخش زیادی از مردم دنیا این عمل نه تنها ایرادی ندارد٬ بلکه ریشه‌های عمیق حتی دینی دارد. شراب در آیین مسیحی جایگاه خاصی دارد. دلیلی ندارد که من آن‌جا نروم ٬ بلکه من مثل یک نماینده‌ی خوب ملت ایران٬ می‌نشینم سر میز و غذای خودم را با آب و آب‌میوه و نوشابه‌ی گازدار و... نوش جان می‌کنم و از گفتگو با نمایندگان دیگر ملت‌ها لذت می‌برم.

بسیاری از مقام‌های ایرانی تصور نادرستی از صرف شراب دارند. گویی که همه‌ی مقامات بلندپایه‌ی دنیا قرار است پس از نوشیدن الکل فی‌المجلس مست کنند و بعد هزار و یک بی‌ناموسی به بار بیاورند. این تصور هم بیشتر از فرهنگ «عرق‌خوری» در جامعه‌ی ایرانی ریشه می‌گیرد. در ایران آدم‌ها به دو دسته‌ی بزرگ تبدیل می‌شوند: کسانی الکل می‌خورند و کسانی که الکل نمی‌نوشند. بیشترِ اعضای دسته‌ی اول٬ معمولن طوری عرق می‌خورند که سرحد مستی را رد کنند و تصور دیگری از نوشیدن شراب ندارد. بیشتر اعضای دسته‌ی دوم هم هیچ تجربه‌ای از نوشیدن شراب و... ندارند. یعنی نمی‌دانند که می‌شود شراب نوشید و مست و پاتیل نشد. هر دوی این حالت‌ها هم بیشتر معلول شرایط اجتماعی حاکم بر جامعه‌ی ماست. وگرنه بخش زیادی از هر دو طیف٬ وقتی مدتی در خارج از جو حاکم بر ایران زندگی کنند٬ تصورشان از خوردن آبجو یا شراب و... تعدیل می‌شود. 

دومین تصور نادرست مقام‌های ایرانی بر این منطق استوار است: «همانطور که بخشی از ما مسلمان‌ها خوردن مشروبات الکلی را حرام می‌دانیم٬ دیگران هم یا اینطور هستند٬ یا اینکه باید اینطور باشند. شراب خوردن برای همه گناه است و آن‌هایی که در مراسم ناهار سازمان ملل اندکی شراب می‌نوشند٬ اول اینکه گناهکارند و دوم اینکه به گناه‌کاری خود آگاهی دارند.» درحالی‌که هر دوی این تصورها نادرست است. اول اینکه بسیاری از آن‌ها آدم‌های معتقدی هستند. (بیشترشان مسیحی‌اند) اما در دین و آیین آن‌ها شراب خوردن حرام نیست. چطور برخی از مسمان‌ها که اعتقاد دارند که حجاب واجب است٬ اما در جمع‌هایی که خانم‌های بدون حجاب حضور دارند شرکت می‌کنند؟ مثلن همه‌ی مقام‌های سیاسی جمهوری اسلامی ایران در جمع‌های بین‌المللی که خانم‌های بدون حجاب در آن جمع‌ها شرکت می‌کنند٬ حضور دارند. اگر ما شکایتی داریم٬ باید برویم یقه‌ی خدا٬ قرآن و دین اسلام را بگیریم که گفته‌است به عقیده‌های دیگران ـ تا جایی که تجاوز به عقده‌های شما نیست ـ احترام بگذارید و بویژه دین‌های مثل مسیحیت را به رسمیت شناخته است. این‌ها هم بخشی از آیین و عقده‌های آن‌هاست.

با همه‌ی این دلیل‌های آورده شده٬ من اگر رییس‌جمهوری اسلامی ایران شوم و به نمایندگی مردم ایران (که اکثریت آن‌ها را مسلمانان بافرهنگ و با ادب تشکیل می‌دهد) به مراسم ناهار دعوت شوم٬ آن دعوت را رد نمی‌کنم. بلکه فقط از میزبان درخواست می‌کنم سر میز من٬ اول اینکه گوشت خوک و دوم مشروبات الکلی نگذارد.

بماند اینکه آنها خودشان این چیزها را خوب می‌دانند. آشپز غذاخوری دانشگاه ما٬ خودش می‌داند که من گوشت خوک نمی‌خورم و هرگاه غذایی از این گوشت باشد٬ آن را برای من نمی‌کشد و بدون سوال و جواب و با خنده‌رویی٬ غذای دیگری به دست من می‌دهد. حتی بارها پیش آمده است که من متوجه نوع گوشت نشده‌ام٬ اما آشپزها و خدمت‌کارها به من تذکر داده‌اند. وقتی آن‌ها اینگونه به من احترام می‌گذارند٬ چرا من به آن‌ها احترام نگذارم؟

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

, , , , , ,

رد پای ماندگارِ بهشتی

چند روز پیش از انتخابات بایکی از دوستان بزرگوار از نسل جوان‌های دهه‌ی پنجاه گفتگو می‌کردم٬ ایشان نکته‌ای را درباره‌ی دکتر عارف گفتند. ضمن اینکه دکتر عارف را به اصطلاح «آدم حسابی» معرفی کردند٬ در حاشیه خاطره‌ای هم تعریف کردن. آقای دکتر سعید سنجابی هم دانشگاهی آقای عارف در دانشگاه‌ استنفورد آمریکا بودند. به گفته‌ی ایشون٬ دکتر عارف در زمان انقلاب به ایران برمی‌گردد. اما بعد از مدتی دوباره به آمریکا می‌آید. وقتی دوستان دلیلش را جویا می‌شوند٬ عارف می‌گوید: «من برگشتم تا در انقلاب مشارکت داشته باشم. اما دکتر بهشتی به من گفت برگرد و تحصیل‌ات را کامل کن.» 

 حسن روحانی و دیگر طلبه‌ها در کنار بهشتی جوان

در سال‌هایی که سعی کردم از زیر بار بمباران تبلیغات رسمی بیرون بیایم و خارج از آن به مسائل نگاه کنم٬ جدا از تبلیغات کلیشه‌ای و توخالی‌ای که دستگاه‌های تبلیغاتی رسمی درباره‌ی شهید بهشتی ـ و دیگران ـ  انجام می‌دهند٬ و فارق از بغض و کینه‌ای که بسیاری از افراد (چه در داخل حکومت و چه در خارج حکومت) از بهشتی دارند٬ هرچه پیش‌تر می‌روم شخصیت ایشان را بسیار قابل درنگ و درس‌آموز می‌یابم.

بهشتی هم الفبای سیاست‌ورزی و مفهوم سیاست را خوب می‌دانسته٬ هم نگاه بلندی درباره‌ی کشور و کشورداری داشته است. البته همه‌ی اینها نسبی‌ست. یعنی به نسبت هم‌نسل‌ها و هم دوره‌ای‌ها و اطرافیان خودش. بزرگترین تفاوتِ درس‌آموزی که من در بهشتی دیدم٬ کارها و برنامه‌های بلندمدت‌اش است. بویژه در مورد کادرسازی و تربیت نیروی انسانی. به جز همین آقای دکتر عارف که مثال زدم و دکتر حسن روحانی که عکس‌اش را گذاشتم٬ خیلی‌های دیگر هم هستند که به اصطلاح زیر دست و بال شهید بهشتی بزرگ شدند و الان از چهره‌های تاثیرگذار کشور هستند. من فقط دو نمونه‌ی دیگر می‌آورم تا عمق این نگاه تربیتی روشن شود:

سید محمد خاتمی که پیش از انقلاب در مرکز اسلامی هامبورگ در کنار دکتر بهشتی پرورش می‌یابد. پس از انقلاب بلافاصله نماینده‌ی مجلس٬ وزیر فرهنگ و سپس رییس جمهور ایران می‌شود و اکنون هم از پرنفوذترین افراد در بین نخبگان سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کشور و از دوست‌داشته‌ترین‌ شخصیت‌های ایران است. یادم می‌آید وقتی خاتمی رییس جمهور شد و تلویزیون اولین سخنرانی‌هایش را پخش می‌کرد٬ مادرم یک بار گفت:‌ چقدر این آقا من را یاد شهید بهشتی می‌اندازد!

میرحسین موسوی: که وی را می‌توان شاگرد نمونه‌ی مکتب بهشتی نامید و خودش هم همواره به این نکته اشاره می‌کند. او ـ به گفته‌ی خودش ـ تاثیر بسیار زیادی از بهشتی گرفته است. بویژه در مسائل تشکیلاتی و نگاه سیاسی. این پیوند اینقدر قوی است که میرحسین درست پیش از اعلام کاندیداتوری‌اش در سال ۸۷٬ در همایش تشکل و تحزب٬ از بهشتی به عنوان نمونه‌ی نگاه تشکیلاتی یاد می‌کند و آن را الگوی خود می‌داند. نزدیکی میرحسین با فرزندان شهید بهشتی٬ نشان از این پیوند قوی دارد. 

میرحسین موسوی در کنار آیت‌الله بهشتی

به جز این دو بزرگوار (که من هردوشان را بسیار بسیار دوست دارم) چهره‌های ریز و درشت پرشماری هستند که زیر بال و پر بهشتی پرورش یافته‌اند و فقط به شخصیت‌های سیاسی هم محدود نمی‌شوند و با اطلاعات محدودی که من دارم٬ حداقل تا یک نسل دیگر٬ افرادی که به شکل‌های گوناگون وابسته به «مکتب بهشتی» هستند٬ در امور کشور نقش‌های پررنگی را بازی خواهند کرد.

در کنار همه‌ی تمجیدها و انتقادهایی که به شهید بهشتی می‌شود٬ این روزها که همزمان با سالگرد شهادت ایشان است٬ به نظرم آمد که به این جنبه از شخصیت وی کمتر توجه می‌شود و فکر می‌کنم می‌شود از این ویژگی٬ درس‌ گرفت و آن را به‌کار بست. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

, , , ,

فریبِ ضدقهرمانان را نخوریم٬ میرحسین باید باشه

۱
امروز در آخرین لحظه‌های نشست رسانه‌ای دکتر سید حسن روحانی٬ صدای یکی از خبرنگاران حاضر در نشست را شنیدیم که فریاد زد: «روحانی یادت باشه٬ میرحسین آزاد بشه». بیشتر ما خوشحال شدیم. من که در کتابخانه مشغول نگاه کردن برنامه بودم٬ در آن لحظه از فرط خوشحالی از جای خودم پریدم. این حرف ما بود و به همین امید هم به روحانی رای دادیم.
 اما چند ساعتی نگذشت که شایعه‌هایی شنیده شد:‌ «طرف نفوذی بوده!» و این شایعه‌ بلافاصله بدست خود ما پخش و گسترده شد.


۲
۲۵ بهمن ۱۳۸۹ را به یاد بیاوریم. از چند روز پیش٬ میرحسین موسوی و مهدی کروبی مردم را به راهپیمایی در حمایت از آزادی‌خواهان تونسی و مصری دعوت کرده بودند. صبح همه گوش به زنگ بودیم که ببینیم چه خبر می‌شود. اولین خبر این بود: «یک جوان با پیراهن سبز و عکس شهدای جنبش سبز٬ از یک جره‌ثقیل بالا رفته و دارد شعار می‌دهد... » همین خبر کافی بود که یخ فضا شکسته شود و آدم‌ها را به تحرک وا داشته شوند. خیلی‌ها بلافاصله به خیابان‌ها ریختند و آن حماسه‌ی بیاد ماندنی را رقم زدند. اما کسانی که مثل من از پشت اینترنت جریان را دنبال می‌کردند٬ شایعه‌هایی که یکی دو ساعت بعد منتشر شد را به یاد می‌آورند: «پسره مشکل روانی داشته... مواد زده بوده... برادرش خودشکی کرده بوده...» و انواع و اقسام شایعه‌ها و تهمت‌ها بود که از ناکجا بیرون می‌آمد و بدست خود ما در فضای اینترنت گسترش پیدا می‌کرد. اما بعد از چندی٬ ماه از پشت ابر بیرون آمد و فهمیدیم که آن جوان٬ اکبر امینی٬ سالم و عاقل و بالغ٬ علاوه بر اینها٬ «شجاع» بوده و در روز ۲۵ بهمن از خیلی از آدم‌‌های دیگر بهتر و سرحال‌تر بوده است.

۳ 
این تکنیک محافظه‌کاران و اقتدارگرایان هست. فریبش را نخوریم. آنها از قهرمان می‌ترسند. آدم‌های «شجاع» کابوس آنها هستند و پادزهرِ گسترش شجاعت در جامعه٬ شایعه و ترس و بی‌اعتبار کردنِ فردِ شجاع است. آنها این تکنیک را کم بکار نبرده‌اند. مثلن میرحسین را به ترسو بودن متهم و این مسئله در بوغ و کرنا کردند٬ کروبی را به قانون‌گریز بودن و خاتمی را به خائن بودن. یعنی دقیقن صفت برعکس هرکس را برای بی‌آبرویی و بی‌اعتباری‌اش بکار می‌برند. آنوقت خودشان از صفت برعکسی که دارند نان می‌خورند. مثلن اگر فساد مالی دارند٬ مانور ساده‌زیستی می‌کنند٬ اگر ضدمردمی هستند٬ شعار ژست‌های مردم‌گرایانه می‌دهند٬ اگر فساد اخلاقی دارند٬ دیگران را به غیراخلاقی بودن متهم می‌کنند و... . اما دیگر دست آنها برای ما رو شده است. 

کسی که در نشست رسانه‌ای رییس‌جمهور گفت: «روحانی یادت باشه٬ میرحسین باید باشه.» حرفش درست بود. روحانی هم لبخند زد. بله! آقای رییس‌جمهور برای عملی کردن این خواسته٬ نیاز به حمایت و فشار اجتماعی و مردمی دارد. اما چند دقیقه‌ای نگذشت که از ناکجایی آن شایعه پیچید که گوینده‌ی این حرف نفوذی بوده است. خیلی از ما هم در چشم برهم زدنی نظرمان تغییر کرد و شروع کردیم به ارائه‌ی تحلیل‌های آنچنانی که این‌کارها تندروی‌ست و فلان و بهمان. تجربه‌ی من می‌گوید این شایعه از طرف خود جریان اقتدارگراها بیرون آمده و چند ماه دیگر متوجه می‌شویم که آن فرد هم مثل اکبر امینی حرف دلش - و دل خیلی از ما- را فریاد زده است. نباید زود اسیر تله‌های تبلیغاتیِ اقتدارگراها بشویم.

پ.ن: حتی اگر هم آن شایعه واقعیت داشته باشد - که ندارد- بازهم به نظرم حرف درستی‌ست. «موسوی باید باشه» و این گلِ خواست‌های ماست.

۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

, , , , , ,

برجستگی‌های مناظره‌ی سوم


۱ - در این مناظره شکاف جدی بین «راست سنتی» و «راست نو» روشن‌تر شد. ولایتی و روحانی توانستند از جایگاه محافظه‌کارانه‌ی خود٬ راست نو را به شدت نقد کنند و در گوشه‌ی رینگ قرار دهند.

۲ - ولایتی در جایی از مناظره به شدت سیاست خارجی جلیلی را به نقد کشید. این حرکت وی دور از انتظار بود و نشان داد که حتی کسی هم که تا این حد به آیت‌الله خامنه‌ای نزدیک است٬ از دکترین حاکم بر سیاست خارجی کشور راضی نیست. درحالی که همه‌ی ما می‌دانیم که شیوه‌ای که جلیلی آن را اجرا می‌کند٬ حاصل نگاه خاص آیت‌الله خامنه‌ای به صحنه‌ی بین‌المللی‌ست. نگاهی که  رودررویی با دشمن را اجتناب ناپذیر می‌داند. در حالی که ولایتی عصبانیت و ناراضی‌بودن‌اش از خرابکاری در توافق هسته‌ای را به نمایش گذاشت و آن را «فلسفه‌بافی»هایی خواند که هزینه‌اش را مردم می‌پردازند.

۳- ولایتی یک شگفتی دیگر هم در این مناظره عرضه کرد که زیر سایه‌ی دیگر رویدادها قرار گرفت. آنجایی که به سخنان یک مقام ارشد «اجرایی» کشور در مراسم نماز جمعه اشاره کرد. سخنانی که به گفته‌ی ولایتی زیرآب توافق هسته‌ای با غرب را زده است. این شخص کسی جز احمدینژاد نمی‌تواند باشد و این مسئله پیچیدگی جریان هسته‌ای را نمایان‌تر می‌کند.

۴- به جز جلیلی٬ دیگر نامزدها به شدت سیاست‌های حاکم بر عرصه‌ی داخلی و روابط خارجی کشور را زیر سوال بردند و نقد کردند. اما بر کسی پوشیده نیست که این سیاست‌ها دست‌آور دکترین سیاسی آیت‌الله خامنه‌ای‌ست. به نظر می‌رسد خود رهبر نظام هم انتظار نداشت  که نامزدهای فیلترشده‌اش اینگونه نقد‌اش کنند. اما همگی نامزدها از نقد آن پرهیز نمی‌کردند. اینجاست که می‌توانیم علت حضور کسانی همچون رضایی و غرضی – که شانسی برای برد ندارند – را بفهمیم. آنها فقط برای نقد و اعتراض آمده‌آند.

۵- قالیباف نشان داد که در حوزه‌ی سیاست (چه داخلی و چه خارجی) هیچ حرف و ایده و مهارتی ندارد. بلکه می‌تواند با کمال میل این حوزه‌ها را به آیت‌الله خامنه‌ای تقدیم کند. هرچند که در دوسال گذشته رهبر حکومت تلاش کرده بود با اقدام‌های غیرقانونی این حوزه‌ها را از چنگ رییس دولت در بیاورد که البته با مقاومت سرسختانه‌ی احمدینژاد روبرو شده بود. اما به نظر می‌رسد قالیباف نه تنها مقاومت نخواهد کرد٬ بلکه در این روند پیش‌قدم خواهد شد.

۶- قالیباف ناپختگی و ناتوانی خود در رودررویی سیاسی را به نمایش گذاشت. او از یک سوراخ دو بار گزیده شد. یکی آنجا که چند روز پیش در محفلی از بسیجیان به فاجعه‌ی کوی دانشگاه پرداخت که ارمغانی به جز برچسب «چوب زن» برایش نداشت. و دیگر آنجایی که در حرکتی ناشیانه دوباره در مناظره‌ی سوم این مسئله را باز کرد که با رکب حرفه‌ای روحانی روبرو شد. این در حالی‌ست که از ابتدای این رقابت‌ها٬ کسی از وی انتظار نداشت که به آن جریان بپردازد. اما حاج باقر دوبار در دام کوی دانشگاه گرفتار شد.

۷- اقدام روحانی در به نقد کشیدن نگاه یکجانبه به «ولایت فقیه» اقدامی جسورانه بود و دغدغه‌ها و البته توانمندی‌های راست سنتی را به نمایش گذاشت. این درحالی‌ست که در سال‌های اخیر و بویژه پس از سال ۱۳۸۸ کسی مگر برای چاپلوسی و تملق از تریبون‌های رسمی از ولایت فقیه صحبت نکرده بود. اما حسن روحانی این خط قرمز را رد کرد و ولایت فقیه را در برابر رای مردم قرار داد و تلاش کرد از آن تقدس‌زدایی کند. البته او زیرکانه این نکته را در آخرین بخش مناظره مطرح کرد تا فرصتی برای نامزدهای اقتدارگرا باقی نماند. بویژه انتظار می‌رفت حداد عادل و جلیلی در برابر این حرکت سکوت نکنند. اما به نظر می‌رسد که آنها دیگر قافیه را باخته بودند.

۸- روحانی نشان داد که به لطف حضور طولانی در نهادهای عالی و امنیتی کشور – همچون شورای عالی امنیت ملی و مجمع تشخیص مصلحت نظام - از ظرفیت‌های مناسبی برای رودررویی سیاسی با جناح نظامی-امنیتی-اقتصادی برخوردار است. وی این توانمندی را در جای‌جای مناظره به نمایش گذاشت؛ چه آنجایی که به قالیباف رکب زد٬ چه آنجایی که رضایی را غافلگیر کرد و چه در طول مجادله‌اش با جلیلی. مدیریت طولانی در یک نهاد راهبردی-امنیتی همچون شورای عالی امنیت ملی برای او این فرصت را فراهم آورده است که از رابطه‌ها و ابزارهایی که به این واسطه بدست آورده‌ است را دستکم به عنوان یک سپر محافظتی برای خود بکار گیرد. به همین دلیل در طول مناظره هرجا که با حمله‌ای روبرو می‌شد به قول خودش گوشه‌ای از رازهایی که در دل (و البته در جیب) داشت به عنوان ابزار ضدحمله بر رقیبان خرج می‌کرد و یا دست‌کم ترسِ بکارگیری این سلاح علیه رقیبان را به عنوان یک سلاح بالقوه زنده نگه می‌داشت.

در مجموع به نظر می‌رسد که روحانی افزون بر ظرفیت‌های فردی‌ای که دارد٬ می‌تواند به لطف حمایت چهره‌های شاخص راست سنتی همچون هاشمی و ناطق نوری و به میانجی آنان٬ برخی از مراجع تقلید و روحانیت سنتی٬ و همچین به لطف ائتلاف با عارف٬ بواسطه‌ی خاتمی و برخی از نیروهای اصلاح‌طلب و بخشی از بدنه‌ی جنبش سبز٬ می‌تواند یک ائتلاف ضداقتدارگرایان و فاشیست‌های حاکم را نمایندگی کند و در صورت پیروزی٬ در برابر توطئه‌های آنان مقاومت کند.
در اینباره دوباره خواهم نوشت.


پ.ن: واژه‌ي «برجستگی» را بجای «هایلایت» بکار بردم و به نظرم جایگزین مناسبی‌ست.

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

, , , , , , , ,

جایی درس خواندم که خیلی‌ها پدر نداشتند


من از چهارم دبستان به بعد در مدرسه‌ی شاهد درس خوندم. 
در این مدت یکی از سخت‌ترین روزهامون روز پدر بود.
ما عده‌ی اندکی بودیم که پدر داشتیم٬ و یک عالمه رفیقی که پدر نداشتن. پدرایی که شهید شده بودن.  
 یاد گرفته بودیم زیاد در مدرسه درباره‌ی «بابا» و هر چیزی که بهش مربوط می‌شه صحبت نکنیم. اما چه کار کنم که بچه بودیم و زیاد نمی‌تونستیم نقش بازی کنیم. پس بعضی وقت‌ها پیش می‌اومد که از دهنمون بپره و مثلن بگیم: دیشب با «بابام» ... .هر وقتی هم که این کلمه از دهنمون می‌پرید٬ بلافاصله تو خودمون خجالت می‌کشیدیم٬ اما سعی می‌کردیم به روی خودمون نیاریم. حتی وقتایی که از باباهامون کتک هم می‌خوردیم هم بازم توی جمع بچه‌های شهید تعریف نمی‌کردیم. آخه آدم حتی برای کتک خوردن از باباش هم ممکنه دلش تنگ بشه. چه برسه به بچه‌مدرسه‌ای که دلش حتی برای بستنی هم قش می‌ره. چه برسه به«بابا»...

اما یک سیاست خوبی که مدرسه‌های شاهد داشتن این بود که بیشتر معلماشون مرد بودن. اون موقعا فکر می‌کردم به خاطر این هست که مثلن معلم زن برای مدرسه‌ی پسرونه بده و معلم مرد اسلامی‌تره و از این حرفا. اما الان می‌فهمم بیشتر بخاطر این بوده که پسرهایی که در خونه از داشتن پدر محروم هستن٬ ارتباط بیشتری با یک «مرد» داشته باشن. برای همین بیشتر معلما‌مون ـ نسبت به معلمای مرد در مدرسه‌های عادی ـ خیلی مهربون تر بودن. اما خب! ... هیچی بابای خود آدم نمی‌شه...
من حالا هم که سی سالم شده و مثلن برای خودم مردی شدم٬ الان که چهار ساله بابام رُ ندیدم٬ دلم حسابی براش تنگ می‌شه و گاهی وقتها پر می‌کشه. حالا ببین اون بچه‌ها چه دلی داشتن/دارن که یه عمر تمام باباهاشون را نمی‌بینن. اونم چه باباهایی٬ قهرمان‌های یک کشور٬ آدم‌های شجاع و با ایمان. مردای دلاور و فداکار. آدم دلش برای همچین بابایی خیلی بیشتر تنگ می‌شه. حالا فکر کن یه همچین بابایی شهید شده باشه. 
همه‌ی اینایی که دارم می‌نویسم (تمام خاطره‌هایی که برام زنده می‌شن) را با اشک می‌نویسم. 

*پانوشت: جالبه بدونین که اکثریت خانواده‌های شهدا اصلاح‌طلب و سبز هستن. تقریبن‌ همه‌ی دوستای مدرسه‌ای من بچه‌هایی هستن که در طول دوران اصلاحات هوادار خاتمی بودن و بعد از ۸۸ تا الان خیلی‌هاشون پای جنبش سبز ایستاده‌ان. این بچه‌ها ظلم مضاعف را متحمل می‌شدن و می‌شوند. از طرفی حاکمان از جایگاه اینها (به طور کلی خانواده‌های شهدا) برای تحکیم قدرت خودشون و سرکوب کوچکترین مخالفت‌ها سواستفاده می‌کردند و می‌کنن٬ و از طرف دیگه خیلی از آدم‌هایی که زیر این سرکوب‌ها بودن و زورشون به حاکمیت نمی‌رسید٬ عقده‌ها و دلخوری‌های خودشون را (که خیلی وقت‌ها هم واقعی بود) را سر این‌ها خالی می‌کردن و این فشارها تا پیش از سال ۸۸ طوری بود که خیلی از فرزندهای شهید که می‌خواستن مثل جوون‌های عادی در کشور زندگی کنن (در حالی که عادی نبودن و پدرهاشون یا برادرهاشون برای حفظ این کشور کشته شدن) مجبور می‌شدن شاهد بودن خودشون را پنهان و انکار کنن. در حالی که بیشتر این بچه‌ها از لحاظ رفتاری٬ علاقه‌مندی٬ اعتقادی و... هیچ تفاوتی با میانگین جامعه نداشتن. اکثرشون همین الان هم مثل همین عکسی که بالا گذاشتم هستن. 
خدا را شکر می‌کنم کهجنبش سبز و گفتمان میرحسین موسوی٬ اعاده حیثیت این بخش از جامعه بود.

۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

, , ,

حضور خاتمی صحنه را به هم خواهد زد

حضور خاتمی، نامزد رهبری را زیر سایه قرار خواهد دارد
 و به احمدینژاد/مشایی فرصتی برای حضور می بخشد
ایشان بدجور گیر افتاده است. آیت الله خامنه‌ای را می‌گویم. اگر خاتمی بیاید، همۀ حساب و کتاب‌هایش به هم می‌ریزد. چطور؟ می‌گویم. 
اگر خاتمی نامزد شود، رد صلاحیتش هزینۀ بسیار گزافی روی دست «آقای نظام» می‌گذارد و بعید به نظر می‌رسد با جو کنونی، وی حاضر به پرداختن چنین هزینه‌ای باشد. اما چه کسی است که نداد، تنها چیزی که تا کنون به انتخابات معنا بخشیده است، بحثِ آمدن و یا نیامدن خاتمی است. چنانچه حضور خاتمی منتفی شود، همه چیز به پیش از این بحث بازخواهد گشت و انتخابات از معنا و غایت خود تهی می‌شود. اما تایید صلاحیت خاتمی (به هر شکل) و حضورش در انتخابات، بازهم هزینۀ زیادی دارد. هوادارنش به میدان خواهند آمد و بعید نیست که دوباره خیابان‌ها سبز شود. بعلاوه، او بعنوان نامزد انتخابات، باید سخنرانی کند، در تلویزیون ظاهر شود و ستاد تشکیل بدهد. همۀ این‌ها به خودی خود هزینه بردار (برای اقتدارگرایان) است. برای خنثی کردن این کنش‌ها، تنها یک راه باقی می‌ماند: اجازۀ حضور به مشایی/احمدینژاد. 
 مشایی می‌تواند بخش‌هایی از رای دهندگان به اصلاح طلبان و سبز‌ها را به سوی خود جلب کند و به اصطلاح رای آن‌ها را برباید. پس منطقی است که برای خنثی کردن خاتمی به او هم اجازۀ حضور داده شود. حضور خاتمی، فشار مضاعفی را به بیت رهبری وارد می‌کند تا مشایی را تایید صلاحیت کند. بی‌شک در آن اردوگاه این سخن به میان خواهد آمد که: چطور خاتمی تایید صلاحیت می‌شود و مشائی نمی‌شود؟ آیا خاتمی از مشائی اصولگرا‌تر است؟ البته معلوم است که خاتمی از مشائی اصولگرا‌تر و ارزشمدار‌تر است. اما خب بالاخره آن‌ها با این استدلال و بهانه بیت رهبری را زیر فشار خواهند گذاشت. یعنی تایید صلاحیت خاتمی، هم از لحاظ سلبی (مگر خاتمی از مشائی بهتر است؟) و هم از لحاظ ایجابی (مشایی رای خاتمی را می‌دزدد) به «آقای نظام» فشار می‌آورد. 
اگر این امر برآورده شود یک نتیجۀ قطعی خواهد داشت: در هر صورت یکی از این دو (خاتمی و مشایی) برندۀ انتخابات خواهند بود و نامزد بیت (ولایتی، حداد یا جلیلی) رای نخواهند آورد و ازچرخۀ رقابت حذف خواهند شد. این به آن معناست که بیت رهبری از تمام هزینه‌هایی که برای بیرون راندن رقیبان و ایجاد یک حیات خلوت به اندازۀ تمامِ دم و دستگاه حکومت پرداخته است، هیچ نتیجه‌ای نخواهد گرفت و اقتدار رهبری بازهم با زیر علامت سوال روبرو می شود و دوباره به نقطه‌ای که از ۸۸ تا کنون در آن قرار داشت بر خواهد گشت: برزخی که نه مردم را با خود دارد، و نه حکومتِ یکدست را. 
اما همانطور که گفتم، عدم حضور خاتمی نیز انتخابات را از معنا تهی می‌کند. از این جهت که غایتِ انتخابات، پیاده شدنِ ارادۀ مردم _مردم سالاری_ است و در غیاب موسوی و کروبی (و البته نامزدهای بالقوه‌ای همچون، صفایی فراهانی، محمدرضا خاتمی، رمضانزاده، تاجزاده، میردامادی، بهشتی، مهاجرانی، و حتی کرباسچی و...) که به دلیل‌های زیاد از گردونۀ انتخابات حذف شدند و در شرایط عادلانه و آزاد می‌توانستند نمایدۀ واقعی خواست‌های بخشهای زیادی از مردم باشند، خاتمی تنها گزینۀ موثری است که ارزشِ به میدان آمدن و دفاع کردن را دارد و به اِعمالِ ارادۀ مردم _هرچند به صورت حداقلی_ کمک می‌کند. 
 امیدوارم چنانچه حضور خاتمی منتفی شد، فعالین سیاسی تاثیرگذار، «رقابت انتخاباتی» را ادامه ندهند. رقابتی که بی‌معنا خواهد بود و نتیجه‌ای جز شکست _ چه در پای صندوق‌های رای و چه در پیشگاه قضاوت مردمان _ نخواهد داشت.

۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

, , , ,

خرداد، خاتميسم، موسويسم

من از اون دسته از آدما نيستم که اتفاقي دوم خردادي شده باشن.
پدر و مادرم به ناطق راي دادن. برادر و خواهرم به خاتمي. البته اين رو بعد از انتخابات فهميدم. چون برادرم تهران بود و خواهرم هم جرات نداشت قبل از انتخابات بگه به خاتمي راي داده.
من چند ماه براي راي دادن کم داشتم. عضو پايگاه بسيجي بودم که برادرم از همونجا به جبهه اعزام شد و رفت. پايگاه محل ما از پايگاههاي مهم مشهد بود. فرمانده اش معاون فرهتگي بسيج استان بود و يه بچه هاي فرمانده هاي بسيج همه اونجا بودن. ما اما از بسيجي هاي معمولي ولي فعال بوديم. هفته ي آخر پايگاه به بحران کشيده شده بود. بسيجي هاي معمولي در برابر بسيجي هاي اشراف زاده.
من فقط نظاره گر دعوا بودم. انگار چيزي درون من داشت متولد مي شد. براي همين فقط نگاه مي کردم. فقط گوش مي دادم.
يالثارات که منتشر شد، مطمئن شدم سيد کارش درسته. هرچي تو يالثارات به عنوان نقطه هاي ضعف و سند خيانت خاتمي عنوان شده بود، از نگاه من مثبت بود. همش با خودم مي گفتم: اينا که خوبه. چقدر خوبه يک رﺋيس جمهور اينطوري داشته باشيم.
تو خيابون هاي شهر هم بساط همين بود. جوون ها با ديگران بحث مي کردن. از مدرسه که تعطيل مي شدم بدو بدو مي رفتم سر چهارراه ابوطالب. مطمئن بودم اگه چند دقيقه اونجا وايستم، جوونهايي که دارن بحث مي کنن به تورم مي افتن. و هميشه هم همينطور مي شد. ظهر ها تو خيابون بودم و شبها تو مسجد (پايگاه محل).
همه ي عرصه هاي عمومي شهر زير و رو شده بود. مردم باهم حرف مي زدن. حرفهايي که قبلا نمي زدن. و من مي ديدم و گوش مي دادم.
خرداد ۷۶ آغاز شکل گرفتن هويت سياسي - اجتماعي من بود. ولي تا خرداد ۸۸ زمان لازم بود تا حلقه هاي گم شده ي اين هويت به هم برسن.
خاتميسم و موسويسم.