‏نمایش پست‌ها با برچسب فوتبال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فوتبال. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه

, , , , , , ,

چرا تقریبن هیچ برزیلیِ سیاهپوستی را در ورزشگاه‌های جام جهانی نمی‌بینیم؟ / ترجمه

دیشب شاهد شکست تاریخی برزیل بودیم. ۷ گل در نیمه نهایی آن هم در خانه. بعد از بازی تصویر برزیلی‌هایی نشان داده می‌شد که ناراحت و غمگین بودند و حق هم داشتند. اما آنچه که از پنجره‌ی تلویزیون می‌دیدیم با واقعیتی که در جامعه‌ی برزیل در جریان است بسیار فاصله دارد. یک زمانی فوتبال در برزیل بازتابِ واقعیِ جامعه‌ی این کشور بود. اما امروز به دلیل‌های اقتصادی و سیاسی واقعیت عوض شده و آن تصویری که از برزیل و فوتبالش در ذهن ما وجود داشت گویا به تاریخ سپرده شده است. مثل همین شکست برزیل که به تاریخ پیوست.

 آرسن ونگر مربی کهنه‌کار فرانسوی و ایده‌پرداز فوتبال - که در نتیجه گرفتن با پول کم و پرورش استعدادهای ارزان قیمت خبره است - دیشب در ابتدای بازی نتوانست نارضایتی‌اش از این تیم برزیل را پنهان کند و گفت: « این برزیل ضدبرزیلی‌ترین بازی‌ها را می‌کند.» اشاره‌ی او به تغییر آهنگ برزیل از سال ۱۹۹۴ تا کنون است. از نظر ونگر «هرچند که برزیل فوتبال را بوجود نیاورده، اما فوتبال را نمایندگی می‌کند.» اما این برزیل دیگر آن برزیلی که ما می‌شناختیم نیست. از هنگامی که در چند دهه‌ی اخیر فوتبال از یک ورزش رقابتی به یک صنعت تغییر چهره داد، چهره‌ی برزیل هم تغییر کرد. ونگر در پایان بازی در پاسخ به این پرسش که «برزیل برای ترمیم این شکست چه باید بکند» گفت: «برزیل نه تنها باید در شیوه‌ی بازی‌اش تغییر ایجاد کند، بلکه باید در فضا و اتمسفر فوتبال‌اش هم خانه‌تکانی کند. فضای فوتبال برزیل [مثل خیلی از جاهای دیگر دنیا] زیر سلطه‌ی دلال‌ها و آژانس‌های خرید و فروش بازیکن است و این باید تغییر کند تا برزیل بتواند به روزهای اوج برگردد.»

یادداشت زیر خلاصه‌ای است از گزارشی در سایت Slate که دو-سه روز پیش منتشر شد و آن را از فرانسوی به فارسی ترجمه کردم. برای خودم خیلی جذاب و البته تلخ بود و دوست داشتم این آگاهی را با دیگر دوستان تقسیم کنم.

***

چرا تقریبن هیچ برزیلیِ سیاهپوستی را در ورزشگاه‌های جام جهانی نمی‌بینیم؟
نویسنده: گابریل فلورو

کلیپ رسمی جام جهانی که در سطح گسترده‌ای در همه‌ی کشورها منتشر و در جریان بازی‌ها نشان داده می‌شود، پسربچه‌ی سیاهی را نشان می‌دهد که گویا از یک فاوِلا [محله‌های زاغه‌نشین حاشیه‌ی شهرهای برزیل که مرکز انواع جرم و جنایت نیز است] آمده و حیرت‌زده در برابر این همه آدم که جشن بزرگ فوتبال را در کشورش می‌ستایند، قرار گرفته است. این کلیپ، با نشان دادن آدم‌هایی از همه‌ی اصلیت‌ها که در حال جشن و پایکوبی یا ضربه زدن به توپ هستند، تصویری آرمانی از برزیل و مردم‌اش نشان می‌دهد. با اینحال این کلیپ به نوبه‌ی خودش خیلی واقع‌گرا هم است؛ [در نهایت در این کلیپ] نمی‌بینیم که پسرپچه وارد ورزشگاه شود. 

از زمان آغاز این بازی‌ها، بسیاری از روزنامه‌نگاران شاهدِ غیبتِ پرسش‌براگیزِ برزیلی‌های سیاه در ورزشگاه‌های جام جهانی بودند. در مقاله‌ای که در روزنامه‌ی گاردین منتشر شد، فیلیپ آراوژو که در برزیل زاده شده بیان می‌کند که چطور در هر مسابقه هنگامی که برزیلی‌های سیاه را جستجو می‌کند درگیر بازیِ «بگرد و پیداش کن» می‌شود؛ درحالیکه بنابر آخرین سرشماری در سال ۲۰۱۰  نیمی از جمعیت برزیل را همین سیاهپوستان و یا دو-رگه‌ها تشکیل می‌دهند.  همچنین برزیل کشوری است که پرشمارترین ساکنان با اصلیت آفریقایی را در خود جای داده است.

من خودم در پنج مسابقه در ورزشگاه فونت نُوآ در شهر سالوادور شرکت داشتم. شهری که نخستین پایتخت استعماری این کشور بوده و [در همان دوره] حدود یک میلیون برده به اینجا آورده شده‌اند و میراث آفریقایی‌ها در فرهنگ این شهر هنوز هم حضور جدی‌ای دارد. ۸۰ درصد ساکنان شهر سالوادور نواده‌گان آفریقایی‌ها تخمین زده می‌شوند.

این رقم‌ها را کم و بیش از طریق مشاهده با چشم در خیابان‌ها به هنگام جشنِ ژان مقدس که مردم محلی برای جشن و پایکوبی سنتی دور هم جمع می‌شوند می‌توان تایید کرد. اما در حوالی ورزشگاه در روزهای مسابقه، خیابان‌ها به ناگهان خالی از جمعیت می‌شوند. البته به جز فروشندگان آبجو و بطری آب که از فاولاهایی که در همسایگی ورزشگاه‌ها هستند می‌آیند، و [همچنین] پلیس‌ها و کارکنان امنیتی و انتظامات ورزشگاه‌ها.

طبق آمارگیری‌ای که در ۲۹ ژوئن توسط روزنامه‌ی فولها در شهر سنت پائولو انجام شده بود، ۶۷٪ مصاحبه‌شوندگان برزیلی در ورزشگاه این شهر سفید بودند و ۹۰٪ آنها جزو طبقه‌ی بالای جامعه به حساب می‌آمدند. نبودِ آمیختگی در ورزشگاه‌های برزیلی را به سادگی می‌توان توضیح داد: صندلی‌ها گران‌اند و اکثریتِ سیاه‌های برزیلی فقیر. قیمت رسمی صندلی‌ها برای بازی برزیل و شیلی بین ۲۵ تا ۲۰۰ دلار بود، درحالیکه صندلی‌های ارزان‌ را تنها ۵٪ صندلی‌های ورزشگاه را تشکیل می‌دهند. دستمزد کمینه در این کشور ۳۳۰ دلار در ماه است.

تیمی گوناگون اما...

در واقع، تنها نمایندگان این برزیلِ چندفرهنگی که در جام جهانی شرکت می‌کنند، [آنهایی‌اند] در میدان مسابقه هستند. ژوزه میگوئل ویسنیک، موسیقی‌گر برزیلی در نوشته‌ای در نیویورک تایمز درباره‌ی هویت فوتبال برزیل می‌نویسد: «می‌توانیم بگوییم که فوتبال توانسته است دموکراسی نژآدی برقرار کند که جامعه‌ی  برزیل نمی‌تواند آن را بوجود بیاورد.»

***
با این حال همانطور که در بالا از قول آرسن ونگر آوردم، حتی میدان فوتبال هم که در ظاهر به فضای چندفرهنگی برزیل نزدیک است، درگیر فساد و دلال‌بازی‌ای است که در برابر همین پدیده در اروپا بسیار بدتر و آلوده‌تر به نظر می‌رسد و فضای چندفرهنگی و آمیخته‌ی آن پوششی برای گسترش مافیای فوتبال و بهره-وری از نیروی کار ارزانِ فوتبالِ برزیل و صادرات آن به اروپا است که فوتبال ملی این کشور را به قهقرای نیمه‌نهایی ۲۰۱۴ کشانده است. 


۱۳۹۳ خرداد ۲۳, جمعه

, , ,

علاقه داشتن هم دلیل می‌خواهد / نامه‌ی سهراب سپهری به کیهان ورزشی

همه‌ی حرف‌ها هنوز هم تازه است و پیشنهاد می‌کنم از اول تا آخرش را بخوانید. فقط جای امجدیه را با «آزادی» و «همایون بهزادی» را با «فرهاد مجیدی» یا هر بازیکن دیگری عوض کنید. انگار از سی-چهل سال پیش تا الان فقط ابعاد ورزشگاه‌ها بزرگتر و قیمت بازیکنان بیشتر شده و هیچ تغییر دیگری رخ نداده. چه در سطح دستگاه ورزش کشور و چه در سطح مردم و هواداران. اما من بیشتر به بخش مردمی‌اش توجه می‌کنم.



یک جایی از نامه سهراب می‌گوید:
«با تعصب بی‌پایه چه باید کرد؟ هم راننده تاکسی طرفدار تیم پرسپولیس است. هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم کارمند اداره . بسیار خوب ، هر کس می‌تواند علاقه‌اش را به چیزی ببندد، اما علاقه داشتن هم دلیل منطقی می‌خواهد. اهالی منچستر حق دارند طرفدار تیم های شهر خود باشند، مردم لیدز بجاست که تیم خود را دوست بدارند، ساکنان چلسی طبیعی است که بیش‌تر از تیم خود دفاع کنند . اما در شهر شما و من ، یک بت همگانی پیدا می‌شود، دلبستگی مسری است و طرفداری، اتفاقی و بی دلیل صورت می‌گیرد. خواهید گفت: چه اشکالی دارد؟ حرفی ندارد، اما وقتی که در امجدیه نشسته‌اید ، این طرفداری و تعصب محیطی نا مطلوب ایجاد می‌کند. و شما نمی‌توانید به دلخواه تماشا کنید.»
دو سه سال است که دارم به این مسئله فکر می‌کنم. خیلی بلند بلند هم فکر می‌کنم و هر از چندگاهی این مسئله را با دوستان دوآتشه‌ی فوتبالی‌ام در میان می‌گذارم. من خودم دبیرستان در رشته‌ی تربیت بدنی دیپلم گرفتم و تا خرتناق در ورزش بودم. بعدش هم مدتی خبرنگاری ورزشی کردم. همان زمان بود که به این فکر افتادم که چرا من باید طرفدار «پرسپولیس» باشم درحالیکه در مشهد زندگی می‌کنم؟ یک زمانی ماجرای پرسپولیس و تاج طبقاتی بود. فرودستان یا علاقه‌مندان به آنها هوادار قرمز بودند و فرادستان و هوادارانِ فرادستان بیشتر به تاج گرایش داشتند. اما الان هر دو تیم در چنگ فرادستان است. ما را به دعوای فاسدِ این دو تیم چه؟ به قول سهراب «علاقه داشتن هم دلیل منطقی می‌خواهد». 
الان هم که موسم جام جهانی رسیده می‌بینم همان رفتار که به قول سهراب ‌بت پرستیِ همگانی دوباره خودی نشان می‌دهد. رفیق من در پاریس پرچم آرژانتین را روی دیوار خانه‌اش آویزان کرده و آن دوست دیگر در مدح تیم ملکه مدیحه سرایی می‌کند. پسردایی من در جنوب خراسان هنوز کشته مرده‌ی ایتالیاست. برایش هم مهم نیست چقدر در فوتبال آن مملکت فساد بیداد می‌کند. تیفوسی بودن مهم است و بس! خیلی از رفیقان هم گهگاه از این حرف‌های من دلزده می‌شوند. بعضی‌ها هم که با معرفت‌اند می‌گذارند روی حساب خامی‌ام و زیر سیبیلی رد می‌کنند و این حرف‌ها انتقادهای من را  ندیده و نشنیده می‌گیرند. اما من هنوز هم می‌پرسم: آخر چرا من باید طرفدار برزیل باشم. در کشوری که فقر بیداد می‌کند و فوتبال امروز آن کشور تنها بازتولیدکننده‌ی شکاف طبقاتی و توزیع نابرابر ثروت است، من چه دلیلی برای هواداری و علاقه داشتن به تیم ملی‌اش دارم؟ بزرگی که چند پیراهن از ما بیشتر پاره و چند کفش بیشتر کهنه کرده بود می‌گفت: «سال ۱۹۸۶ بعد از بازی آرژانتین و انگلیس من متوجه شدم بیشتر روشنفکران و چپ‌گراهای ما طرفدار تیم ملکه‌اند و از گلِ ماردونا (که در واقع انتقام اشغال جزایر فالکند بود) غمگین شده بودند و حالشان گرفته بود.» یک زمانی فوتبال مردمی بود. اما الان به یک صنعت تمام عیار تبدیل شده و قوانین جهان صنعت بر آن حکمفرماست. حالا من چرا باید امروز هوادار تیم ملی اسپانیا باشم که دو غول اقتصادی-ورزشی در حال بلعیدنِ فوتبالِ آن کشور و بقیه‌ی دنیا هستند؟ (حالا راست یا دروغ دست‌کم بارسلونا هنوز کمی ارزش‌های سیاسی-مردمی خود را نگه داشته. اما آن ریال مادرید که بیشتر باشگاهِ فشن و مُد و بنگاه تبلیغاتی است تا باشگاه فوتبال).

من وقتی ایران بودم از تیم ملی فرانسه متنفر بودم. از قضا زمانی بود که این به اصطلاح تیم روی فرم بود و تمام تیم‌های مورد علاقه‌ی من را از یک کنار لوله می‌کرد. اما الان که در این کشور زندگی می‌کنم، می‌بینم خیلی احمقانه است که من پای تلویزیون بنشینم و برای تیم ملی آلمان کف و سوت بکشم. بالاخره من در این کشور زندگی می‌کنم. با این مردم نشست و برخاست می‌کنم. چطور می‌توانم از آن‌ها انتظار داشته باشم که مرا بفهمند و در غم و شادی‌ام شریک باشند، درحالیکه من همچنان از فتیش‌ها و بت‌های فوتبالی‌ام جدا نشده‌ام و پای تلویزیون تیم رقیب آنها را تشویق می‌کنم. برای من در جام جهانی امسال دو تیم مهم وجود دارند. ایران و فرانسه. اگر چهار سال دیگر در سوئد باشم می‌شود ایران و سوئد.
گذشته از این، چرا من باید با این علاقه‌ی کورم از لذتِ بازی مسی و کریس رونالدو خودم را محروم کنم؟ حالا من از کریس خوشم نمی‌آید. اما انصافن خوب بازی می‌کند. اما ۱۰-۱۲ سال پیش من خودم را از لذتِ بازی زیدان محروم کردم تنها به این دلیل که او در دو تیمی بازی می‌کرد که من از آنها تنفر داشتم (فرانسه و ریال مادرید) و الان احساس زیان‌کاری می‌کنم.

سهراب ادامه می‌دهد:
 «من هم مثل شما از تیم پرسپولیس بازی‌های خوبی دیده ام . اما سرانجام- مثل کسان دیگری که می‌شناسم - تصمیم گرفتم روزهایی که تیم پرسپولیس بازی دارد به امجدیه نروم. شور و هیجان تماشاگر چیزی گیرا و پسندیده است و اگر نباشد میدان ورزشی نه جان دارد و نه معنی ، تشویق بی حساب تماشاگران ، بچه‌های پرسپولیس را نمایشگر و شاید خود نما بار آورده است. اینان از تماشاگران آشنای خود کمبودی بزرگ دارند ، انگار احساس غریبی می‌کنند. وقتی که قیافه گریان همایون بهزادی را پس از مسابقه در مسجد سلیمان روی صفحه کیهان ورزشی دیدم ، با خودم گفتم چه چیز جز تر و خشک کردن تماشاگران تهرانی ، این بچه را چنین عزیز دردانه بار آورده است؟ زیاد نوشتم این را می‌دانم ، اما اگر بگویم این تنها نامه‌ای است که در تمامی عمرم به یک نشریه ورزشی نوشته‌ام ، شاید مرا از این اطناب معذور دارید.»

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

, , , , , ,

این فوتبالیست‌های مهاجر حاملانِ کدام واقعیت‌اند؟ (۱)

تیم ملی فوتبال ( و همچنین برخی دیگر از ورزش‌ها) در هر کشوری کم و بیش نشان‌دهنده‌ی وضعیت آن جامعه است. چند سالی است که در کشورهای اروپایی «مهاجرانِ آمده» (یعنی کسانی که به کشور میزبان آمده‌اند) یا مهاجرزاده‌ها نقش‌های کلیدیِ تیم‌های ورزشی را به دست گرفته‌اند. استخوان‌بندی اصلی تیم ملی فرانسه را این دسته از مهاجران تشکیل می‌دهند. هلند هم سال‌هاست که جای قابل توجهی برای مهاجرزاده‌های آفریقایی و آسیاسی‌اش باز کرده است و آلمان و ایتالیا و انگلستان و سوئد هم دارند آرام آرام دارند به این دسته می‌پیوندند.


این درحالیست که این در کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین ماجرا برعکس است. به طوری که مهاجرانِ رفته* (یعنی کسانی که از کشور رفته‌اند) و در لیگ‌های بزرگ اروپایی بازی (و در واقع کار) می‌کنند پایه‌ی تیم‌های ملی را شکل می‌دهند. در کشورهای آسیاسی شرقی هنوز ساکنان بومی و اکثریت قومی نقش‌های کلیدی را در تیم‌های ملی دارند. در کشورهای عرب کناره‌ی خلیج فارس وضع به گونه‌ای آشفته است. استخوان‌بندی تیم‌ها را بومی‌ها تشکیل می‌دهند. اما هر ازچندگاهی امیرها و شیخ‌ها سر کیسه را شل می‌کنند و نیمچه ستاره‌ای را می‌خرند. (در واقع ملیت‌اش را می‌خرند.)
این وضعیت تنها محدود به فوتبال این کشورها نمی‌شود. بلکه همانطور که گفتم بازتابی از وضعیت همان جامعه است. مهاجرزاده‌ها در کشورهای اروپایی کم و بیش دارند نقش‌های کلیدی در جامعه بازی می‌کنند. ستاره‌ی سینما می‌شوند، خواننده و نوازنده‌ی محبوب می‌شوند، در فضای رسانه‌ای نقش‌های برجسته‌ای را از آن خود می‌کنند و حتی وزیر و سیاست‌مداران مهمی می‌شوند. هرچند که هنوز درِ دنیای تجارت و صنعت (منظورم صاحبان صنایع و بازرگانان بزرگ است) به روی مهاجرزاده‌گان باز نیست، اما در کمتر شغل و حرفه‌ی دیگری‌ست که بتوان حضور آنها را نادیده گرفت.

در کشورهای آفریقایی و آمریکای جنوبی هم وضعیت کم و بیش بازتابی از وضعیت ورزشی و فوتبالی‌ست. در این کشورها موجی از درخواست مهاجرت به کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی برای یافتن فرصتِ بهتر زندگی دیده می‌شود. به همین سان خود شما می‌توانید وضعیت فوتبالی کشورها و منطقه‌های دیگر را به وضعیت کلیِ اجتماعی‌اش تعمیم بدهید.

ایران هم تا حدود زیادی از این قاعده مستثنا نیست. در فهرست اولیه‌ی انتخابی برای جام جهانی برزیل، ۷ نفر** از ۲۷  جوانان دعوت شده به تیم ملی بازیکانی بودند که تمام یا بخش اصلی زندگی ورزشی خودشان را در خارج از ایران گذرانده و می‌گذرانند. تعداد زیادی از آنها از کودکی ایران را ترک کرده‌اند و تا همین اواخر هیچ ارتباط حرفه‌ای‌یی با فضای فوتبالی (کسب و کار) ایران نداشته‌اند. اما بالاخره خود (یا دست کم بخشی از خود) را ایرانی می‌دانند و حاضر شده‌اند پیراهن تیم ملی ایران را بپوشند، با این ریسک و خطر که هرگز نتوانند در تیم ملی دیگری بازی کنند و تا ابد - دست کم در زمینه‌ی فوتبال - ایرانی بمانند. بعلاوه‌ی اینها، دو-سه نفر دیگر هم از این فهرست ۲۷ نفره که در لیگ ایران مشهور شده‌اند، اکنون در لیگ‌های اروپایی در حال بازی (کار حرفه‌ای) هستند. یعنی حدود یک-سوم بازیکنان تیم میلی ایران که جوانانی بین ۲۰ سال (علیرضا جهابخش) تا ۳۳ سال (رحمان احمدی) هستند را بازیکنان و شاغلان در لیگ‌های خارجی شاغل تشکیل می‌دهد. همه‌ی این‌ها را بگذارید کنار این نکته که ۵ نفر دیگر از بخت‌های جدی حضور در تیم ملی را دیگر بازیکنان مهاجر یا مهاجرزاده تشکیل می‌دادند.***

در اینجا چند پرسش پیش می‌آید که اگر می‌خواهیم واقعیتی که در زیر پوست این ماجرا نفته است را بفهمیم باید به آنها پاسخ بگوییم:
اول اینکه چرا کارلوس کیروش رفته دنبال بازیکنان مهاجر یا مهاجرزاده گشته و بهترین‌های آن‌ها را در ترکیب تیم میلی گذاشته؟
دوم اینکه آیا از اساس این کار درستی است؟ آیا این کار به لیگ داخلی (ظرفیت داخلی کسب و کار) در ایران ضربه نمی‌زند؟ اگر می‌زند چرا و اگر نمی‌زند چرا و چه تاثیر مثبتی دارد؟ آیا اصلن می‌شود از آن اجتناب کرد و این مهاجرزاده‌ها را نادیده گرفت؟
سوم اینکه این وضعیت چه ربطی به وضعیت واقعی جامعه‌ی ایرانی دارد؟ آیا اتفاقی تازه‌ای نسبت به دوره‌های جام‌های جهانی دیگر افتاده که ما شاهد حضور این تعداد زیاد مهاجران ایرانی در تیم ملی هستیم؟

من پاسخ‌هایی دارم که نشان می‌دهد این مسئله آنچنان هم اتفاقی نیست و تغییرهایی که در جامعه‌ی ایران بوجود آمده که بی‌ربط با و بی‌تاثیر در تغییرهای جهانی نبوده و رشته‌ای از اتفاق‌های خوب و بد ما را به اینجا کشانده است. اگر علاقه‌مند هستید، پاسخ‌هایم را در بخش دوم این یادداشت پیش از اولین بازی تیم ملی بخوانید.

پانوشت‌ها: 
* در ادبیات جامعه‌شناسی ما واژه‌های دقیقی برای پیدیده‌ی مهاجر با توجه به وضعیت‌اش نسبت به محل زندگی و محل تولدش نداریم. درحالیکه مثلن در فرانسوی (مهد جامعه‌شناسی) اگر بخواهند وضعیت مسعود شجاعی نسبت به اسپانیا یا اروپا را بررسی کنند، او را با عنوان immigré شناسایی می‌کنیم که من مهاجرِ آمده را جایگزین کرده‌ام. اما اگر ما بخواهیم وضعیت مسعود شجاعی نسب به ایران را بررسی کنیم، در زبان فرانسوی émigré است که من مهاجرِ رفته را به‌کار برده‌ام. یادم نمی‌آید که در ادبیات جامعه‌شناسی فارسی تفکیلی واژه‌شناختی بین این دو پدیده در نظر گرفته باشیم. دلیل‌اش به نظر من این است که ما هنوز به صورت جدی خودمان را با پدیده‌ مهاجرت روبرو نکرده‌ایم و آن را تنها در حد مهاجرت از روستا به شهر یا از شهر کوچک به شهر بزرگ بررسی نموده‌ایم. در این حالت هم حوزه‌ی مطالعه‌ی ما بیشتر مقصد مهاجرت بوده و همواره مبدا مهاجرت و وضعیت‌اش را از قلم انداخته‌ایم. فوجی از پژوهش‌ها درباره‌ی تاثیرهای مهاجرت بر شهرهای بزرگ شده است. اما به نظر می‌رسد کمتر تلاشی برای شناخت تاثیر مهاجرت بر شهرهای کوچک یا روستاها شده باشد. هرچند که این واقعیت جلوی چشم همه‌ی ماست. اما حتی نخبه‌گان علمی کشور هم - به دلیل‌های فراوان - علاقه، امکان یا کششی به آن ندارند.

** ۷ بازیکنی که به اردوی تیم ملی فوتبال ایران دعوت شدند: ۱- رضا قوچان‌نژاد (که با گل خاطره‌انگیزش ایران را به جام جهانی رساند.) ۲- اشکان دژآگه ۳- دانیال داوری (به اولیور کان بیشتر شبیهه تا عابدزاده. اما این دلیل نمی‌شه که من ازش خوشم نیاد. از اولیور کان هم خوشم میومد) ۴- مهرداد بیت‌آشور (من را به یاد یکی از دوستای ایرانی‌ام در فرانسه می‌ندازه که اینجا راگبی بازی می‌کنه) ۵- علیرضا جهانبخش ۶- سردار آزمون ۷- امید نظری . از این میان، دو نفر آخری از فهرست نهایی تیم میلی فوتبال خط خوردند و راهی برزیل نشدند.

*** بازیکنان مهاجر یا مهاجرزاده‌ای که ما به تازگی آنها را شناختیم : ۱- ویلیام آتشکده ۲- شروین رجبعلی فردی ۳- امین نظری (برادر امید نظری) ۴- علی منوچهری  و از همه مهمتر ۵- فریدون زندی (شاید بتوانیم از او به عنوان اولین بازیکنی نام ببریم که چشم ما را به فوتبالیست‌های ایرانی مهاجر یا مهاجرزاده باز کرد.)

۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

, , , , , , , , ,

فرهنگِ لُنگ و لُنگی

الان که چند ساعت مانده به شهرآورد قرمز و آبی٬ من هیچ حسی نسبت به این بازی ندارم. حتی شاید اصلن بازی را هم نبینم و بشینم یک فیلم٬ سریال و یا ادامه‌ی رمان هیجان انگیز «رازهای سرزمین مادری» از رضا براهنی را بخوانم. بعد برای تفریح بشینم در فیسبوک و گوگل+ و توییتر چند دقیقه‌ای کل کل‌های هواداران قرمز و آبی را ببینم.

یک پهلوان سر تا پا لنگ‌پوش

اما این چند خطر را فقط و فقط برای یک چیز می‌نویسم. فقط برای فرهنگ «لُنگ» که مدت زیادی‌ست دست‌مایه‌ی تحقیر هواداران آبی قرار گرفته. حالا اینکه آبی‌ها یک چیزی می‌گویند و تیکه‌ای می‌اندازند بد نیست. بالاخره کُری خواندن حال و هوای خودش را دارد. اما نکته‌ی بد این است که برخی از قرمزها نسبت به واژه‌ی «لُنگی» احساس تحقیر می‌کنند. خب دلیل‌اش شاید این باشد که آشنایی و آگاهی نسبت به پدیده‌ی «لنگ» ندارند و آن را با لنگی که باهاش شیشه‌ی ماشین را پاک می‌کنند اشتباهی می‌گیرند. در حالی‌که واقعیت ماجرا چیز دیگری‌ست. 

پهلوانان در گود زورخانه
در زمانی که چندان هم دور نیست٬ «لُنگ» یکی از اجزای لباس‌های پهلوانی بود. تا همین یکی دو دهه پیش هم در همه‌ی زورخانه‌ها٬ وزرشکاران و پهلوانان برای رفتن به گود زورخانه به دور خود لنگ می‌پیچیدند. من خودم به یاد دارم که حدود ده سال پیش که من به زورخانه‌های مشهد و بیرجند می‌رفتم٬ خیلی از ورزشکاران ـ و بویژه پیش‌کستوتان و قدیمی‌ترها ـ لنگ می‌بستند. بعدها این شلوارک‌های رنگ و وارنگ وارد زورخانه‌ها شد. اما هنوز هم در خیلی از زورخانه‌ها می‌بینیم که به در و دیوار یا حتی به دور ضربِ زورخانه «لُنگ» می‌بندند. 

با توجه به این پیشینه٬ من به شخصه از «لُنگ» خاطره‌ی خوبی دارم و «لنگی» بودن هم برایم افتخار آمیز است. مرا به تاریخ عظیم و پر افتخار پهلوانی سرزمینم ربط می‌دهد. شاید این حس را فقط کسانی بتوانند درک کنند که یک بار لنگ به دور کمرشان بسته باشند و یک نیم‌چرخ در گود زورخانه زده باشند و در فضای غرورآفرینِ آنجا نفس کشیده باشند.

حال اگر به شخصیت‌ها و قهرمان‌های پرسپولیسی هم نگاه کنیم٬ می‌بینیم این روحیه‌ی زورخانه‌ای و لنگی در آنها وجود دارد. سه علیِ قرمزها (علی پروین٬ علی دایی و علی کریمی) هر سه به نوعی این روحیه را دارند. بویژه در این چند سال گذشته٬ علی دایی و علی کریمی به شکل‌های مختلف٬ هم در سر خم نکردن جلوی حاکمیت پیشتاز بوده‌اند و هم در دستگیری از فرودستان برجسته. همین روحیه را در کریم باقری و مهدی مهدوی‌کیا هم می‌بینیم که همیشه پیشتاز کارهای خیر اند. 
تصویر و تصور لنگ با پهلوانی گره خورده است
حتی برای به طنز کشیدنِ شخصی همچون رویانیان

خیلی از هواداران هر دو طرف٬ اصلن نمی‌دانند چرا قرمز یا آبی شده اند. بیشتر آن‌ها بر حسب اتفاق و قضا و قدر پرسپولیسی یا استقلابی شده‌اند. یا در خانواده‌شان برادر بزرگتر یا پدری داشتند که هوادار فلان تیم بوده٬ یا اینکه دوستی و رفیقی آنها را به این سمت کشانده است. اما در کنار فاکتورهای اتفاقی٬ یک سری فاکتورهای اجتماعی و طبقاتی و فرهنگی هم وجود دارد. یعنی از نظر من٬ خواست‌گاهِ بیشترِ قرمزها در یک نوع نگاهِ فرهنگی یا ـ با کمی ساده‌گیری ـ یک طبقه‌ی خاص اجتماعی‌ست. در مورد آبی‌ها هم همچنین. (این می‌تواند موضوعِ یک پژوهش اجتماعی باشد)

پیشکسوتان پرسپولیس در زروخانه
علی پروین و علی دایی
به نظرم تحقیر کردنِ «لنگی» بودن از سوی برخی از آبی‌ها٬ بخاطر جایگاه فرهنگی یا طبقاتی آن‌هاست. (تاکید می‌کنم که برخی از آنها٬ اما آنهایی که تسلط گفتمانی دارند). یعنی بخش‌هایی از آبی‌ها هستند که ریشه‌های اجتماعی و فرهنگی خاصی دارند. نباید فراموش کنیم که نام قبلی تیم آبی‌ها «تاج» بود و بالاخره وابستگی‌های آشکار و پنهان این تیم به دستگاهِ دربار بر کسی پوشیده نیست. هواداران این تیم هم در آن دوره٬ از همان لایه‌های جامعه بودند که گرایش‌های فرهنگیِ اشرافی داشتند. حتی اگر خودشان هم زندگی لوکس و اشرافی نداشتند٬ اما آن نوع زندگی را ارزشمندتر می‌دانستند و چه بسا تلاش می‌کردند ـ و می‌کنند ـ که با آن سبک زندگی نزدیک‌تر شوند. به نظرم همان نگاه و گفتمان ـ آگاهانه یا نا آگاهانه ـ تا به امروز در ذهنیت هواداران آبی‌ها ریشه دوانده و نقش بازی می‌کند. کافی‌ست به چهره و فیگور قهرمان‌های هر دو جبهه نگاهی بیاندازیم تا این تفاوت ریشه‌ای را درک کنیم. از یک طرف علی "آقای" پروین را داریم و از طرف دیگر (مرحوم) ناصر "خان" حجازی. از یک طرف علی کریمی را داریم و از از طرف دیگر فرهاد مجیدی.

جهان پهلوان تختی لنگ‌پوش
خلاصه‌ی کلام اینکه برای من٬ فارق از اینکه هوادار آبی باشم یا قرمز٬ «لُنگی» بودن «ارزشمند» و «افتخارآمیز» است و اگر کسی مرا به این صفت بنامد٬ نه تنها دلگیر نمی‌شوم٬ بلکه حتی از او تشکر می‌کنم. چون فکر می‌کنم که او به من لطف کرده و پیوند مرا با کسانی همچون پوریای ولی و جهان‌پهلوان تختی٬ پهلوان وفادار و دهها اسطوره‌ی ارزشمند دیگر برقرار کرده.
پس «لنگی» رنگ عشقه.



*پانوشت:
همانطور که پیشتر گفتم٬ در حال حاضر کوچکترین حساسیتی به آبی و قرمز ندارم. بلکه حتی تا حدودی نسبت به این دو باشگاه و روابطی که بر آن‌ها حاکم است احساس انزجار می‌کنم. امروز من با امین بزرگیان +Amin Bozorgian  همدلم که با انتشار عکسی از زندانیان رجایی شهر می‌نویسد: «استقلال وپرسپولیس ما اینهایند، در استادیومِ مردم»
مسعود باستانی، عیسی سحرخیز ،مهدی محمودیان ، احمد زید آبادی و مجیدتوکلی/زندان رجایی شهر کرج