‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

, ,

هفت توصیه به شما برای وقتی که دوست‌تان بازداشت و بازجویی می‌شود

۱- احساسی رفتار نکنید، اما احساستان را هم سرکوب نکنید.
 اول اینکه احساسی رفتار نکنید، اما احساستان را هم سرکوب نکنید. با احساس مسئولیت رفتار کنید. کوچکترین فایده‌ی این برخورد این است که دستگاه امنیتی وقتی بداند هرکسی را که بازداشت می‌کند، یک عده دوست با معرفت دارد که پیگیر احوالش‌اند، دست و پایش را بیشتر جمع می‌کند.

۲- ‌‌‌بامعرفت باشید
خانواده‌ی دوست‌تان را تنها نگذارید. بهشان سر بزنید و احوال‌پرسشان باشید. بامعرفت باشید. شب‌هایی که شما سر راحت بر بالین می‌گذارید، دوست ‌شما درد و رنج روحی -  وشاید جسمی- زیادی را تحمل می‌کند. اگر او در زندان بداند که دوستانش هوای خانواده‌اش را دارند،  تحمل سختی‌ها برایش آسان‌تر می‌شود و مقاومت برایش دلپذیرتر می‌گردد. خیلی از خانواده‌ها تجربه‌ی این فضاها را ندارند و به دلیل علاقه‌ای که به فرزندشان دارند، محافظه‌کاری می‌کنند. این مسئله نه باید شما را ناراحت کند و نه باید به آن تن بدهید. شما می‌توانید رابطه‌ی دوستانه و حمایتی خود با آن‌ها را حفظ کنید و به آن‌ها حق بدهید که کار خودشان را بکنند. شما هم جداگانه کار خودتان را بکنید. اما همیشه تلاش کنید اعتماد آن‌ها را جلب کنید.

۳- اطلاع‌رسانی کنید
 اولین توصیه‌ای که بازجوها و نیروهای امنیتی به نزدیکان و وابسته‌گان زندانی می‌کنند این است: «سر و صدا راه نیاندازید تا زود آزادش کنیم. وگرنه مجبور می‌شویم بیشتر نگه‌اش داریم.» تقریبن همه‌ی تجربه‌ها، خلاف این را ثابت کرده‌اند.  واقعن هیچ دلیلی ندارد که دستگاه امنیتی زندانی‌اش را زود آزاد کند. اما هرچه فشار بیشتر باشد، دوره‌ی بازداشت کاهش پیدا می‌کند. دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی و نظامی، سازمان‌هایی نیستند که بر مبنای تصمیم‌گیری‌های آشتی‌جویانه‌ی عقلانی کار کنند. بلکه منطقِ آن‌ها ترکیبی از بدبینی و زور است. ایران و آمریکا هم ندارد. فرق ایران و آمریکا ایست که در آمریکا و خیلی کشورهای دیگر، حکومت تا جایی که امکان دارد تلاش می‌کند تا پای شهروندانش به دستگاه‌های امنیتی باز نشود و یا به عبارت دیگر، پای دستگاه‌های امنیتی به زندگی شخصی افراد باز نشود، (البته تحول‌های اخیر نشان می‌دهد که این حکومت‌های غربی هم آنقدرها که نشان می‌دهند قشنگ و پاک نیستند) اما در ایران حکومت به طور سیستماتیک به گسترش دستگاه‌های امنیتی در زندگی مردم گرایش دارد. چنین دستگاه‌ها و سازمان‌هایی فقط تحت تاثیر منطق فشار و زور قرار می‌گیرند. چون خودشان همینطور عمل می‌کنند. پس نباید از آن‌‌ها انتظار برخورد عقلانی داشت. باید به آن‌ها فشار آورد و از مهم‌ترین ابزارهای فشار، رسانه‌ها و افکار عمومی‌اند. سکوت در هنگامی‌که کسی بازداشت می‌شود، همان چیزی‌ست که دستگاه اطلاعاتی و امنیتی می‌خواهد. پس باید اطلاع‌رسانی کرد. اما این اطلاع‌رسانی نباید با شلوغ‌کاری و جوزدگی همراه باشد. هرچه معمولی‌تر، عادی‌تر و مردمی‌تر باشد بهتر است. پخش خبرِ بازداشتِ من، نه تنها تاثیر منفی‌ای روی وضعیتم نمی‌گذارد (و نگذاشت) بلکه یک لایه‌ی حفاظتی دور من ایجاد می‌کند.

۴- اطلاعات خود و دوست‌تان را لو ندهید!
بارها دیده شده است که دوستانِ یک فرد بازداشتی، کارهایی انجام داده‌اند که در عمل به ضرر وی تمام شده است. یکی از این کارها، بیان، خاطره‌های خصوصی و کاری فرد است. درست است که ما باید همواره یادِ زندانیان را زنده نگه داریم و نگذاریم فراموش شوند؛ اما باید در مورد کسی که زیر بازجویی‌ست دقت زیادی بکنیم. مثلن من دیدم شخصی که خودش آدم سیاسی‌ای است، وقتی‌که یک جوان و دانشجوی عادی بازداشت شده، شروع کرده در فیسبوک و گوگل+ و توییتر و اینساتگرام همه‌ی رابطه‌ی شخصی بین خودش و فرد بازداشتی را لو داده است. البته قصد این فرد فقط بیان خاطره و ابراز همدردی بوده، اما در عمل اطلاعاتی که دستگاه امنیتی باید چندین ماه برای گردآوری آن‌ها وقت و نیرو صرف می‌کرده را مفت و رایگان در اختیار آن‌ها قرار داده. حتی این اطلاعات ممکن است هیچ ربطی به مسائل سیاسی نداشته باشد. اما آن‌هایی که بازجویی شده‌اند می‌دانند که بازجو از یک سرنخ کوچک هم برای تحت فشار قرار دادن بازداشتی‌اش نمی‌گذرد. مثلن اگر من یک عکس شخصی با  مصطفی توسی منتشر کنم و زیر آن بنویسم: «یادش به‌خیر مصطفی جان! آن شب که به پاریس آمدی، باهم رفتیم کافه باستیل و قهوه خوردیم. بعد هم در مورد مسائل مهمی صحبت کردیم. این عکس را هم  لیلای عزیز گرفته و من برای اولین بار آن را منتشر می‌کنم. مصطفی جان مقاومت کن.»  این عمل همه‌ی آن چیزی‌ست که بازجو می‌خواهد. او می‌رود سراغ مصطفی و می‌گوید: «به نفعته که  خودت هرچی در رابطه با کارهای مخفی‌ای که با فلانی و فلانی می‌کردی به ما بگی. ما خودمون همه‌چیز رُ می‌دونیم. می‌دونیم که فلان شب باهاشون رفتین فلان جا. این هم عکسش که فلانی ازتون گرفته. ما همه چیز را می‌دونیم. بین شما آدم داریم. اما الان می‌خوایم که خودت بگی و همکاری کنی.» ضمن اینکه در این میان ممکن است شما اطلاعات خودتان را هم لو بدهید. بیشتر اطلاعات دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی، نه از عملیات جاسوسی بلکه از گردآوری حرف‌ها و پرحرفی‌های دیگران به دست می‌آید. بیش از ۶۰ درصد گزارش‌های اس.اس در زمان آلمان نازی را گزارش‌ها و حرف‌های مردمی تشکیل می‌داد. درحالی‌که همه فکر می‌کردند اس.اس همه جا جاسوس دارد.

۵- به خاطره‌ی دوست‌تان احترام بگذارید
به حرف‌هایی که از فرد بازداشتی نقل می‌شود اعتماد و اعتنا نکنید. به خاطره‌ی دوست‌تان احترم بگذارید و هر حرف و شایعه‌ای که می‌شنوید را با شاختی که از او دارید مقایسه کنید. حتی اگر با گوش خودتان حرفی از دوست بازداشتی‌تان شنیدید که با مرم قبلی‌اش سازگار نبود، بدانید که این‌ها حرف‌های او نیستند. بلکه این صدای بازجو است که از گلوی دوست شما در می‌آید. پس بهش توجه نکنید. 

۶- برای پس از آزادی‌اش سرمایه‌گذاری کنید
 سختیِ اصلی انفرادی همون یه هفته ده روز اولش است. بعدش هم سختی دارد. اما سختی‌اش دیگر ناشناخته نیست و حجم رنج کمتر می‌شود. یه جورایی آدم عادت می‌کند. حالا وقتی دوران بازداشت یک نفر طولانی شد مسئله‌ی مهم چیست؟ به نظرم مهمترین مسئله این است که وقتی کار به اینجا می‌رسد، نباید گذاشت آن سختی‌های تحمل شده، از بین بروند. با سکوت این اتفاق می‌افتد و انگار دوست ما آن همه رنج را برای هیچ کشید است. بعلاوه، بسیاری از بازجوها، حتی پس از آزادی [ظاهری] زندانی را رها نمی‌کنند. اگر بفهمند که کس و کاری ندارد پدرش را در میاورند. اول آدم از ترسِ برگشت به زندان به بازجوها پا می‌دهد. اما به مرور فضا طوری می‌شود و آدم به جایی می‌رسد که حتی به بازگشت به زندان راضی می‌گردد. باور کنید این اتفاق می‌افتد. پس بخشی از کاری که دوستان یک بازداشتی برای اطلاع رسانی انجام می‌دهند، سرمایه‌گذاری برای زمان آزادی‌اش است. برای اینکه پس از آزادی بازجوها دست از سرش بردارند و او بتواند زندگی عادی‌ای داشته باشد. مثل خیلی‌های دیگر که مدتی زندانی بوده‌اند و بعد به زندگی عادی - کم و بیش - برگشته‌اند.

۷- هوای دوست‌تان را داشته باشید
دوست شما دیر یا زود آزاد می‌شود. سعی کنید هوایش را داشته باشید و دورش را بگیرید تا بحران پس از زندان را به سلامت بگذراند. نگذارید که او توهم زده یا افسرده شود. سعی کنید هرچه بیشتر به عادی‌سازی فضای زندگی‌اش کمک کنید. نه اغراق کنید و نه بی‌تفاوت باشید. دوستان بهترین سرمایه‌های یک فرد هستند.

۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

, , , ,

زندانیانی بیرون از زندان | بررسیِ گسترشِ منطق زندان به بیرون از آن‌جا

یکی از وبلاگ‌نویسان محافظه‌کار نزدیک به جریان احمدینژاد که مدتی را در زندان سپری کرده در وبلاگش نوشته:

"در زندان حالم خیلی بهتر بود. با آنکه محبوس بودم و از بسیاری از امکانات محروم، اما تا جایی که غصه[ی] بیرون را نمی‌خوردم حالم آنقدر‌ها بد نمی‌شد. حالا که بیرونی شده‌ام با واقعیت طرف هستم، و مجبورم که با زندگی‌ای که لطمه خورده و آینده‌ای که خرابش کرده‌اند طرف باشم. انگار که تازه ایام زندانم شروع شده باشد. دیگر همه جا انگ زندان همراهم است؛ "سابقه دار"، آنهم به جرم توهین، نه حتی با قید سیاسی، توهین خالی!"

نوشته‌ی بالا درد مشترک همه‌ی کسانی‌ست که به‌خاطر بیان عقیده به زندان می‌افتند. و البته بیشترِ ایشان خود را بر حق و دیگران را بر باطل می‌دانند.

با این‌حال کسانی که چنین تجربه‌ای داشته‌ایم _ فارغ از اینکه "با هم" یا "بَر هم" باشیم _ در دو چیز ‌مشترکیم:

۱- خود-قربانی‌پنداری
۲- خود-برحق‌پنداری

به نظرم ترکیبِ هردوی این نگاه‌ها می‌تواند خطرناک‌ باشد. اولی ( خود-قربانی‌پنداری) دست‌آویزی می‌شود برای بازجوها که تو را در مشت خود اسیر کنند و مانند جوجه‌ای در چنگال روباهی، به هر کجا که می‌خواهند بکشانندت. بدیهی‌ست وقتی کسی خود را قربانی بداند، به ناخودآگاه رفتارهای قربانیانه از خود بروز می‌هد. زیراکه از پیش بی‌ارادگیِ خود را پذیرفته و اراده‌ی قدرتِ بالاتر _ از بازجو، بازپرس، قاضی گرفته تا دیگر مقام‌های حکومتی _ را بر سرنوشت خود حاکم می‌داند.

شاید برای همین باشد که نوستالوژی زندان گه‌گاه به سراغ چنین شخصیت‌هایی می‌رود. همانطور که بسیاری از کسانی‌که تجربه‌ی دوران خدمت سربازی دارند، در طول زندگیِ پساسربازی، گاه و بیگاه دچار چنین نوستالوژی‌ای می‌شوند: لحظه‌هایی می‌رسد که دلشان می‌خواهد زمان به عقب برگردد تا آن‌ها به فضای پادگان بازگردند. درست مانند همان حال و هوایی که شخصیت‌های داستان "گمشده" (Lost) پس از بیرون آمدن از جزیره‌ی گمشده و ناپیدا داشتند. جایی که وقتی در آن گرفتار بودند هر تلاشی کردند تا از آن نجات یابند، اما هنگامی‌که بالاخره از آن ناکجاآبادِ کوچکِ بی‌انتها رهایی جستند و پا روی زمینِ مادی نهادند، نوستالوژیِ بازگشت به جزیره٬ همه‌ی وجودشان را فرا گرفت. شاید به این سبب که پس از آن تجربه، آنها به قول مولوی "آن چیز دیگر" را دیده و تجربه کرده بودند. چیزی که مردم عادی هیچ تصوری از آن ندارند.

البته باز شاید چنین جایی (جزیره در داستان گمشده) با مکان‌هایی همچون زندان و پادگان تنها دو شباهت داشته باشند. اول اینکه در این‌مکان‌ها، انسان - بهتر است بگویم بیشترِ انسان‌ها - اسیرِ جبر مطلق است و می‌داند و می‌پذیرد که هیچ‌گاه توانا به تغییر سرونوشتِ نهایی خود نخواهد بود. او باید سال‌های خدمتِ اجباری و محکومیتِ زندان را بگذراند؛ در سربازی می‌گویند "خدمت‌اش را پُر کند" و برای زندان می‌گویند "حکمش را بکِشد." گریزی از این دو راه نیست مگر فرار از زندان و پادگان.

دومین شباهت جزیره‌ی "گمشد‌ه" با زندان و پادگان آنجایی‌ست که انسان مسئولیت هر رفتاری - به ویژه کرده‌هایی که در گذشته رخ داده‌اند - را از گردنِ خود بر می‌دارد. روشن است که این دومین شباهت، معلولِ شباهتِ نخست است. یعنی هنگامی که فرد خود را در چنگال جبر اسیر‌ بداند، دیگر خود را مسئول بر کرده‌های خود نخواهد دانست. بازجو* _ به طور خاص _ و سامانه‌ی حکمرانیِ تمامیت‌خواه _ به طور عام _ از همین شیوه برای کنترل بر فرد و جامعه بهره می‌برند. تنها کافی‌ست یکی-دو نوبتِ بازجویی را‌ پشت سر گذاشته باشی تا این جمله‌های بازجو برایت آشنا باشند: "یک عده آن بالا نشسته‌اند و تو را بازیچه‌ی خود کرده‌اند. فریب‌ات داده‌اند و الان که تو در زندانی، آنها دارند زندگی خودشان را می‌کنند و یادی هم از تو نمی‌برند." با جا انداختن این منطق، آنها فرد را به سمت فرافکنیِ مسئولیتِ کرده‌های خویش به گردنِ دیگران هدایت می‌کنند. شاید از همین رو باشد که "دانش طلب"، همان وبلاگ‌نویس هوادار احمدینژاد که مزه‌ی زندان را چشیده است، در یادداشتش می‌نویسد: "قربانی بهترین واژه‌ای است که می‌توانم برای اکثر جوانهایی که به خاطر سیاست زندان را تجربه کرده‌اند به کار ببرم. چه آنهایی که دنباله رو قدرت‌طلبان رنگ و وارنگ شدند، و چه ما‌ها که اعتماد بیجا کردیم و خودمان را در ورطه هزینه‌های ناروا انداختیم."

 در این میان٬ گاهی هم از سوی بازجو پیکانِ همه‌ی کرده‌ها به خود فرد برگشت داده می‌شود: "تو حتما عیب و نقصی داری که الان گرفتار شده‌ای٬ وگرنه چرا این همه آدم دیگر دارند با خیال راحت زندگی‌شان را می‌کنند!؟" و البته همه‌ی این کنش‌ها و واکنش‌ها و اندرکنش‌ها درحالی رخ می‌دهد که فرد در یک فضای بسته گرفتار آمده است. اما همین منطق می‌تواند به بیرون از فضای زندان نیز سرایت کند. یعنی فرد تحت تاثیر تبلیغ‌ها و القاهای پی در پی٬ خود را در جبر زورمندانه‌ای اسیر ببیند. با این تفاوت که این جبر ناپیداست و نمی‌توان آن را لمس و با عاملِ جبر تماس برقرار نمود. شاید از همین رو باشد که نوستالوژی زندان و پادگان دوباره به روان فرد برمی‌گردد. زیرا بر خلاف تصور همگانی٬ گاهی وقت‌ها رودررویی و همزیستی با جبرِ لمس‌پذیر از زیستن در فضای جبری ناپیدا و پنهان ساده‌تر شود. آنجا، دست‌کم فرد می‌تواند حضورِ فرد یا دستگاهِ چیره‌شده بر خودش را حس کند. تنها راه نیفتادن در دام چنین چرخه‌ای٬ تن ندادن به منطقِ حاکم است.

درباره‌ی نخستین نگاه (خود-قربانی‌پنداری) به درازا سخن رفت. اما درباره‌ی دومین نگاه ( خود-حق‌پنداری) می‌توان کوتاه‌تر سخن گفت. رگه‌های این نگاه را می‌توان در نوشته‌ی وبلاگ‌نویس محافظه‌کار دید:‌ "زندان برای بعضی‌ها [مخالفان حاکمیت] فقط هزینه نیست، سختیِ موقتی است برای آینده‌ای بهتر. هر چقدر هم که آب و تابش بدهند راه مقاصدشان را باز‌تر می‌کند... این هم بالاخره روش آنهاست، یا شاید سرنوشتشان همین باشد. برای ما اما قضیه واژگون است. زندان برای ما توهین است، نامردی است. نه افتخاری دارد و نه آینده‌ای." این نگاه خود-حق‌پندار که البته به حس قربانی بودن نیز آغشته است٬ رقیبانش را نیز همچون خودش قربانی توصیف می‌کند. با این تفاوت که آنان را قربانیانِی نادان و فریب‌خورده نشان می‌دهد: "در زندان دوستانی پیدا کردم از طایفه[ی] سبز‌ها و مخالفین حکومت، جوان و مسن، که علیرغم تضاد عقاید[،] دوستیمان عادی و صمیمی بود. ابایی هم از اینکه توی رویشان بگویم اشتباه کرده‌اند و با رادیکالیسم فضا را برای انتقاد ما هم خطرناک کرده‌اند، یا با نزدیک بینی به دام عالیجناب سرخپوشِ سالهای پیش‌شان افتاده‌اند نداشتم. آن‌ها هم البته حرفهایی داشتند، اما نتیجه‌ای که می‌گرفتند (تحول بزرگ و یکباره با وارد کردن همه هزینه‌ها به کشور) مضحک بود."

کیست که نداند بیشتر هم‌بندی‌های نویسنده‌ی محافظه‌کار وبلاگِ دانش طلب که البته مخالفان او نیز بوده‌اند و هستند٬ خود را دست‌کم به اندازه‌ی او بر حق می‌دانند؟ به همین دلیل هم بیشترِ آنان هنوز در زندان به سر می‌برند و بیشترِ آن زندانیان نیز آگاهانه و با افتخار هزینه‌ی کنش‌های خود را می‌پردازند. اما هستند کسانی که چه بیرون و چه درون زندان٬ اسیرِ ترکیبِ کشنده‌ی این دو نگاه باشند.  برای اینکه نشان بدهم این مکانیزم تا کجا می‌تواند پیش برود و تا چه عمقی می‌تواند اثر بکند، مثالم را از نویسنده‌ای که به گفته‌ی خودش فاصله‌ی زیادی با سبزها و دیگر معترضان دارد و خود را ـ هرچند در ظاهر ـ هوادار جریان حاکم بر کشور می‌داند انتخاب کردم. اما به جرأت می‌توانم بگویم تعداد کسانی که بیرون از زندان گرفتار "خود-قربانی‌پنداری" گشته‌اند بیشتر از تعداد همین افراد درون زندان‌هاست. زیراکه٬ از اساس٬ کارکردِ این "واگیر"٬ گرفتار و کنترل کردنِ انسان‌ها در فضای بیرون از زندان است. این واگیرْ سامانه‌ای‌ست برای کنترلِ فردهای پشیمان شده و هم‌زمان٬ از کار انداختنِ کسانی که خود را هنوز برحق می‌دانند.

* مراد از بازجو٬ تنها کسی که در زندان بازجویی می‌کند نیست٬ بلکه یک پدر یا مادر٬ یک معلم٬ یک دوست٬ یک رییس و مقام بالاتر٬ پلیس و... همه می‌توانند و می‌توانیم در موقعیت‌هایی خاص٬ همچون بازجو عمل کنیم.

**این یادداشت را پیشتر برای نشر در روزآنلاین نوشته‌ام.

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

, ,

تلخ اما واقعی:‌ نظام اجتماعی در آمریکا به مجرم و زندانی نیاز دارد

وقتی گفتگوی دکتر سمر تهرانی در مجله‌ی تابلو را خواندم٬ ناخودآگاه٬ همزمان یاد سه اثر افتادم. یک اثر فلسفی-جامعه‌شناختی٬ یک اثر مردم‌شنای-سیاسی و یک اثر هنری.

بحث‌هایی که ایشون در گفتگو اشاره کرده است را اندیشمندان بزرگ نیز بیان و تایید کرده‌اند. برای مثال٬ میشل فوکو (فیلسوف فرانسوی) در کتاب «مراقبت و تنبیه» گسترش نظام زندان در آمریکا را از مهم‌ترین عامل‌های کنترل و هدایت افراد می‌داند که هدف‌اش کاهش جرم و بزه در جامعه نیست و همه‌ی آمارها این مسئله را تایید می‌کنند.

همچنین «فیلیپ بورگوآیز» مردم‌شناس بزرگ آمریکایی٬ در اثر بسیار مهم و جذاب‌اش به نام «در جستجوی احترام» (یک کتاب بسیار مهم و خواندنی در زمینه‌ی مردم‌شناسی سیاسی‌ست که متاسفانه به فارسی ترجمه نشده است) با بررسی دقیق نظام قضایی و اداری آمریکا٬ روشن می‌کند که این نظام و این نظم حاکم٬ به هیچ وجه دنبال کاهش جرم و تغییر وضعیتِ زندگیِ قشرهای حاشیه‌ای نیست. بورگوآیز که برای تدوین این اثر٬ پنج سال در یکی از جرم خیزترین محله‌های حاشیه‌ی نیویورک زندگی کرده٬ با مصاحبه با ده‌ها تن از ساکن‌های این محله و محله‌های مشابه٬ از زبون خود اونها نشون می‌ده که چطور این افراد در این چرخه‌ی معیوب گیر کردن.


اما سازندگان سریال «شنود» ( The Wire ) تونسته با خلاقیت مثال‌زدنی‌ای٬ این واقعیت تلخ را به تصویر بکشه و نشون بده چطور این نظم و سامانه در حال تولید و بازتولید خودش است. من به همه‌ی دوستانم پیشنهاد می‌کنم با حوصله این سریال را نگاه کنند. زیرا که هم یک اثر هنری (بویژه از لحاظ فیلم‌نامه) است و هم بسیار هوشمندانه مسائل سیاسی-اجتماعی را به تصویر می‌کشد. در این سریال هم همین نکته در کانون اصلی داستان قرار دارد.



سمر تهرانی - روانشناس در آمریکا - نیز در گفتگو با مجله‌ی تابلو با تکیه بر تجربه‌ی حرفه‌ای خود٬ به نوعی دیگر این مسئله را تایید می‌کند:

یعنی شما می‌گویید نظام و روش حاکم بر جامعه آمریکا به عمد مردم را به سمت ارتکاب جرم سوق می‌دهد تا از آن‌ نفع ببرد؟ این نگاه بدبینانه و مبتنی بر نوعی توهم توطئه نیست؟

چرا خیلی بدبینانه‌ است ولی برای من که سال‌ها در همین سیستم کار کرده‌ام و با مشکلات و ویژگی‌های آن آشنا هستم، خیلی سخت است که به این نقطه‌نظر بدبینانه بی‌توجه باشم. من سال‌ها با نهادهای مجری و سیاست‌گذار در امر زندان‌ها کار کرده‌ام و این دایره بیمار را از نزدیک دیده‌ام، دیده‌ام که لابی‌ها چه‌طور تلاش می‌کنند تا از اختصاص بودجه به برنامه‌هایی که مجرمان را بعد از پایان دوران محکومیت به زندگی عادی بر می‌گرداند، جلوگیری شود.

سوال این‌جا است که آیا این نظام ناکارآمد با برنامه‌ریزی قبلی ایجاد شده تا گروهی به دام بیفتند و از به دام افتادن آن‌ها چرخ اقتصاد بگردد، یا اینکه ناتوانی در اداره بهینه اجتماع این نظام را ایجاد کرده؟

من فکر می‌کنم ساده‌انگارانه است که باور کنیم این شرایط بدون برنامه‌ریزی پیش آمده است.

می‌توانید شواهدی را توضیح بدهید که بر اساس آن‌ها این‌طور نتیجه‌گیری می‌کنید؟

مهم‌تر از همه اینکه دستگاه زندان‌ها در ایالات متحده خصوصی است. اقتصاد خصوصی چارچوب‌های خودش را دارد و به هر نحوی تلاش می‌کند سود بیشتری بسازد. نظام قضایی و دادگاه دولتی است، اما وقتی کسی حکمش را از دادگاه می‌گیرد و باید دوران محکومیت را بگذراند، به زندانی می‌رود که به‌طور خصوصی اداره می‌شود. البته قوانین و مقررات حاکم بر زندان‌ها را دولت معین و مصوب می‌کند، در واقع دولت مجری زندان‌ها نیست و بودجه‌ای را که برای اداره زندانیان در نظر گرفته به متقاضیان اداره زندان‌ها واگذار می‌کند. یعنی دولت برای ساخت زندان و نگهداری از زندانیان با بخش خصوصی قرارداد می‌بندد. طبیعی است که این بخش بخواهد مسیری هموار برای سودآوری پیش رو داشته باشد.

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

, ,

دربارۀ یادداشتِ حمزه غالبی


۱
یکی از دوستانم تعریف می‌کرد که یک روز صبح متوجه شده است که دو ماشین از نیروهای امنیتی جلوی خانه‌شان توقف کرده‌اند. می‌رود دوش می‌گیرد و لباس می‌پوشد و سرکارش نمی‌رود. می‌نشیند تا نیروهای امنیتی بیایند و ببرندش اوین.
چرا راه دور برویم. ماجرای بازداشت خودم تعریف کردنی‌تر است. ظهر روز شنبه ۲۶ خردادماه ۱۳۸۸، تلفنی نا‌شناس به من زنگید و فردی که پشت خط بود گفت که از برادران اطلاعات است و می‌خواست که فوری یک جا باهم قرار بگذاریم. من نمی‌دانستم از طرف وزارت اطلاعات نیست. چون در چند روز گذشته‌اش مدام از طرف اطلاعات احضار می‌شدم و طرفم را می‌شناختم. پس نتیجه گرفتم که ممکن از طرف اطلاعات سپاه باشد. با این تحلیل که زندانی شدن توسط وزارت اطلاعات بهتر از گرفتار شدن به دست اطلاعات سپاه است، اول در یک تعقیب و گریز آن بنده خدا را پیچاندم و بعد با این تحلیل که از دست شرایط وحشیانۀ اطلاعات سپاه رهیده ام، خودم را وسط خیابان به برادران وزارت اطلاعات تحویل دادم و آنها هم مرا به زندان خودشان بردند. (قصۀ طولانی و جذابی دارد که مفصل نوشته‌ام و یک روز منتشرش خواهم کرد.)

۲
هانا آرنت در کتاب توتالیتاریسیم* به دوره‌ای از تثبیت رژیم‌های «تمامیت خواه» اشاره می‌کند. دوره ای که روح و روان انسان‌ها به تسخیر حکومت در می‌آید. او در یک بررسی دقیق تاریخی اشاره می‌کند که در روزهای ابتدایی‌ای که نازی‌ها  مخالفانشان را دستگیر می‌کردند، برای بازداشت هرنفر باید دو مامور مسلح و آماده را روانه می‌کردند و این مامور‌ها باید بهوش می‌بودند تا فردِ بازداشتی در مسیرِ محل بازداشت تا زندان، دست به فرار نزند یا از فرصت برای درگیری با مامور‌ها بهره نجوید. اما وقتی آرنت سه-چهار سال بعد را به تصویر می‌کشد، می‌بینیم که هر دستۀ ده تا بیست تایی از بازداشتی‌ها را فقط یک سرباز مسلح با خیال راحت، صد‌ها یا شاید هزاران متر در شهر‌ها و جاده‌ها جابجا می‌کند. درحالی که هیچ کدام از بازداشتی‌ها مِیلی به فرار ندارند. آن‌ها سرنوشت خود را پذیرفته‌اند و درحالی که می‌دانند در اردوگاههای کار اجباری زندگی‌ای بد‌تر از مرگ را پیش رو خواهند داشت و به احتمال نزدیک به یقین دست آخر همان جا خواهند مرد، اما اراده‌ای برای گریز از سرنوشت تلخ و تغییرِ مسیری که تاریخ ندارند. تاریخ و سرنوشتی که به دست نازی‌ها نوشته و عملی شده است. آن‌ها در دسته‌های ده بیست تایی به سمت مرگ می‌روند حتی اگر سرباز مسلحی از آن‌ها مراقبت نکند. آن‌ها با پاهای خودشان به پیشواز مرگ می‌روند، حتی اگر برای فرار از مرگ حتمی، راهی وجود داشته باشد که خطر کشته شدن در آن کمتر از مسیری باشد که در حال پیمودنش هستند. آن‌ها می‌توانند فرار کنند، مقاومت کنند و با مامور درگیر شوند و از شانس شان استفاده کنند. اما نمی‌کنند. با پای خودشان به استقبال مرگ می‌روند.

۳
در آغاز دهۀ هشتاد، عبدالکریم سروش بحث «جامعۀ اخلاقی» در برابر و یا پیش نیاز «جامعۀ مدنی» را پیش کشید. از نظر سروش، تنها زمانی در یک جامعه حاکمیت قانون استوار می‌شود و وضعیت جامعۀ مدنی پدید می‌آید که اخلاق و روابط اخلاقی بر همۀ سپهرهای زندگی سیاسی و اجتماعی افراد سایه انداخته باشد. طلب کردنِ جامعۀ مدنی در شرایطی که جامعه اخلاقی نباشد، سرابی بیش نیست. او برای توضیح دادن مطلبش، در یکی از سخنرانی‌هایش در مشهد، مثالی را شاهد می‌آورد: «سال ۷۸ یک روزنامۀ سلام توقیف شد و پس از آن ماجرای عظیم کوی دانشگاه رقم خود. اما اندکی بعد، در یک شب ده‌ها روزنامه را توقیف کردند، اما آب از آب تکان نخورد.» به عقیدۀ سروش، جامعه‌ای که قبح و بدیِ یک عملِ همسان، از یک سال تا سال دیگر این همه تفاوت کند، جامعه‌ای اخلاقی نیست. آدم‌هایی که برای تعطیلی روزنامۀ سلام تا پای جان ایستادند، وقتی به صورت فله‌ای روزنامه‌های شکوفای اصلاح طلب را تعطیل کردند واکنشی نشان ندادند. چرا؟ جدا از تقصیرهای دولت و سیاستمدارانِ حرفه‌ای در آن دوره، جامعه حساسیت‌های اخلاقی را از دست داده بود و دیگر از یک عمل ناعادلانه و قبیح و زشت، برافروخته نمی‌شد. دردش نمی گرفت. بلکه با آن با بی‌تفاوتی و یا در بهترین حالت حسابگرانه برخورد می‌کرد. در ‌‌نهایت پیش بینی سروش درست از آب درآمد که چنین جامعه‌ای سنگر به سنگر در مقابل استبداد فرو خواهد ریخت و شکست خواهد خورد.
البته در آن دوران بیشتر اندیشمندان و روزنامه نگاران به ایدۀ «جامعۀ اخلاقی» خرده گرفتند که این نظریه بی‌ در و پیکر است و در مقابل نظریۀ «جامعۀ مدنی» که فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ غربی آن را حسابی پخته‌اند، حرفی برای گفتن ندارد. سروش هم البته پس از هجمه ها و نقدهای فراوان، بر نظرش پافشاری نکرد و این بحث بایگانی شد.

۴ چند روز پیش، حمزه غالبی در وبلاگش یادداشتی با عنوان «تاریخ مصرفمان گذشته است» منتشر کرد. هرچند که حمزه در آغاز این یادداشت با حروف برجسته تذکر می‌دهد که «الان عصبانی هستم. در نتیجه جملاتی که الان می‌نویسم را باید با تردید نگاه کرد.» اما حرف و حدیث‌های زیادی دربارۀ این پست وبلاگی بوجود می‌آید. بگذارید ببینیم حرف حمزه چیست؟
 او از دیدن فیلم جانگو ساختۀ تارانتینو می‌آید. در این فیلم که به درگیریِ تاریخ سفید‌ها و برده‌ها در آمریکای قدیم می‌پرازد «سفید‌ها و در درجه اولا‌تر اربابان هر جور که صلاح می‌دانند با برده‌ها رفتار می‌کنند. هر جور که صلاح بدانند می‌زنندشان و تنبیه‌شان می‌کنند. بی‌حد و حصر خشونت به خرج می‌دهند. [آنها را] مورد تمسخر و توهین قرار می‌دهند. قاعدتا اکثر برده‌ها از این شرایط در رنج هستند اما نکته تلخ این است که عموما تسلیم این شرایط هستند و حتی اگر در قفس باز باشد هم فرار نمی‌کنند.» حمزه یادآوری می‌کند که: «فیلم را در شرایطی می‌دیدم که ذهنم همچنان سخت درگیر حمله‌ای است که شب گذشته به روزنامه‌ها شد.» و بعد اضافه می‌کند که: «یک لحظه خودمان را در موقعیت برده‌ها دیدم. طرفداران آیت الله خامنه‌ای هر وقت لازم می‌دانند حمله می‌کنند. عشقشان می‌کشد بازداشتمان می‌کنند. هر وقت صلاح می‌دانند کتک می‌زنند. تهمت و دروغ و بهتان و لجن پراکنی که نقل و نباتشان است.» و البته «نکته تلخ این است که خودمان را از‌‌‌ همان برده‌های ناراضی اما تسلیم می‌دانم‌‌‌. همان برده‌هایی که در رنجند اما تنها راه رهایی خودشان را در این می‌بیند که ارباب شلاق را آرام‌تر بزند.» او همچنین با اشارۀ کلی به فعالین سیاسی، آن‌ها (و خودش) را نقد می‌کند که در ‌‌نهایت تسلیم شرایطی شده‌اند که آیت الله خامنه‌ای و دار و دسته‌اش برایشان فراهم رقم زده است: «بی‌خاصیتی و تسلیم شدن خودمان را نجابت نامگذاری کرده‌ایم.» و در ‌‌نهایت نتیجه می‌گیرد که «ما تاریخ مصرفمان گذشته است» و برای تغییر این وضعیت به نسلی نیاز داریم که «نخواهند برده باشند و راه رهایی خودشان را نه نرمش ارباب که شورش بر او بداند. کسانی که ایمان داشته باشد که می‌شود شلاق را از ارباب گرفت... نسلی جدیدی که فقط باتوم نخورد و بلد باشد باطوم را هم بگیرد و از خودش دفاع مشروع کند... نیاز به یک نسل با ایمان‌تر داریم. نسلی که کرامتش برایش مهم‌تر باشد.»

من بخش‌هایی از یادداشت حمزه غالبی را جدا کردم که از فضای به قول خودش عصبانیِ یادداشتش دور باشد. خیلی‌ها این گفته‌ها را به خودشان گرفتند و از آن‌ها انتقاد کردند. خیلی‌ها هم آن را به حساب شور جوانی گذاشتند و البته تذکر دادند که نویسنده که خود یک فعال سیاسی هست باید مواظب باشد که از مسیر «عقلانیت» و «مدنیت» خارج نشود. البته بودند کسانی که این نوشته و بویژۀ روح خودانتقادی‌اش را تحسین کردند.
من از کسانی بودم و هستم که این یادداشت را به خودم گرفتم. بویژه آنجایی که می‌گوید: «ما همان‌ها هستیم که خودمان را به زندان معرفی می‌کنیم برای اجرای حکم ارباب.» چون خودم این کار را کرده‌ام و واقعن الان پشیمان هستم که در آن مرحله و تمام مرحله‌های پیش و پس از آن (البته تا مدتی) عمل سیاسی‌ام در راستای پذیرشِ تسلط و اتوریتۀ حکومت بود. حکومتی که حاکمیتی غیرانسانی، غیر اخلاقی و غیرقانونی را بر ما اعمال می‌کند. الان هم خیلی از نیروهای سیاسی (چه مخالف، چه منتقد و چه درون و چه بیرون از نظام، چه داخل و چه خارج از کشور) را می‌بینم که عملن در همین شرایط قرار دارند. آن‌ها تسلط و فرادستی حریف و فرودستی خودشان را پذیرفته‌اند. برای همین بسیاری از کنش‌هایشان فرودستانه است. در اینجا مسئله فقط واکنش های عملی در صحنۀ سیاست نیست. بلکه باید سطح عمیق تری از ماجرا را در نظر داشت که در ذهن و درونِ ما جریان دارد. این پذیرشِ تسلط و فرادستیِ رقیب، حاصل یک کنش و واکنش سیاسیِ خشک و خالی و معمولی نیست.  بلکه روندی است که در ذهن و وجود ما شکل می گیرد و در کنش سیاسیِ ما نمود و بازتاب پیدا می کند. البته اینکه آدم از زیر این یوغ بیرون بجهد به همین سادگی ها هم نیست. به‌‌ همان اندازه که ارزشمند است، سخت و دشوار هم می تواند باشد و همیت و ایمان بلندی را می‌طلبد.
حالا از شما می‌خواهم یک بار دیگر بند‌های یک و دو و اگر فرصت داشتید بند سه را دوباره بخوانید و بعد دربارۀ درستی و یا نادرستی نظر حمزه قضاوت کنید.
از حمزه هم دعوت می‌کنم نظرش را مفصل‌تر و اینبار فارغ از عصبانیت باز کند و توضیح دهد و اگر پاسخی به انتقاد‌ها دارد بدهد.


*نام اصلی کتاب آرنت، سامانه‌های تمامیت خواه است که ترجمۀ فارسی‌اش با نام «توتالیتاریسم» منتشر شده است. این کتاب یکی از سه گانه‌های آرنت در بررسی «سرچشمه‌های تمامیت خواهی» است.

۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

, , , ,

زندانی در يک جامعه...

نازيها بخش عمده ای از ادارهء امور زندان ها و اردوگاهها را به خود زندانيان واگذار کرده بودند.
اين حرکت دو نتيجه داشت. اول اينکه آنها زندانيان را در جنايت های خود شريک کردند. افراد زيادی به واسطهء مسئوليتی که داشتند، همواره بر سر اين دوراهی قرار مي گرفتند که آيا بايد جنايت بکنند يا نه؟ يا اينکه کدام جنايت را بايد انجام بدهند. مادری بر سر اين دوراهی قرار گرفته بود که برای نجات جان تعدادی از فرزندانش، کدام فرزند را بايد برای کشتن انتخاب کند؟
دومين دستآورد آنها، ايجاد نفرت بين زندانيان بود. در حالی که پيش از آن، زندانيان از زندانبانان متنفر بودند. نفرت زندانی از زندانبان، به نفرت زندانی از زندانی بدل گشته بود.
خوب فکر کنيم... وضع جامعهء ما چقدر با اين وضعيت فرق دارد؟