‏نمایش پست‌ها با برچسب از دانشگاهِ من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از دانشگاهِ من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

, ,

کدوم دانشگاه؟ کدوم شکاف؟ کدوم وحدت؟

يکي از کلاسهايي که داريم, اسمش هست سياست فرهنگي. استاد سياسيتهاي فرهنگي اعمال شده در طي دوره هاي مختلف دولت مدرن فرانسه رو ارائه ميده. درس بسيار جذابيه که البته خشک و بيمزه ارائه دادن درس توسط استاد, نميذاره جذابيتش بيشتر بشه. اما با اين حال هروقت بحث بين هواداران و مخالفان يک تز و ايده سياسي در ميگيره, کلاس خيلي جذاب ميشه. استاد هم از موضع گيري سياسي پرهيز نميکنه و وارد بحث ميشه. نکته ي مهم اينه که سانسوري در مورد انچه بر سياسيتهاي فرهنگي اين کشور گذشته اعمال نميشه. همه ي دعواها و توافقهاي سياسي يکجا عنوان ميشه اسم و رسم همه ي مسئولين فرهنگي کشور, نظريه پردازهاي مرتبط و البته رييس جمهورا اورده ميشه.
با خودم فر ميکردم اگه همچين مواد درسي در دانشگاههاي ما مطرح ارائه ميشد, ايا اينقدر شکاف دولت ملت عميق تر ميشد? مثلا فکر کنين سياستهاي فرهنگي دوران مهاجراني و ميرسليم صفارهرندي و حتي ملک الشعراي بهار داريوش همايون در کلاس ارائه ميشد و به بحث گذاشته ميشد. چه حالي ميداد هااااااا
* توضيح اینکه در طی کلاس احساس میکنم در تاریخ سیاسی فرانسه شریک شدم

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

,

ستادِ سوربن در التهاب می سوخت


دانشجوهایی که پشت پنجره بودن و داشتن برای
تظاهرات فردا آماده می شدن. برام عجیب بود که
چطور اینها تونستن شب تو دانشگاه بمون؟ نکنه
دانشگاه رو تسخیر کردن!؟
امشب داشتم از کوچۀ پشتی سوربن مرکزی رد میشدم، دیدم داخل کوچه تعدادی از دانشجوها دور هم جمع شدن. حلقه های چند تایی تشکیل داده بودن و باهم گپ می زدن. بعد دیدم تعدادی از دانشجوها پشت پنجره های دانشگاه نشستن و پرده هایی که روش شعار نوشته شده بود رو آویزون کردن. (همین عکسی که می بینین). برای چند لحظه یک حس آشنا در رگ هام جریان گرفت. چه حسی!؟ همون حس آشنا! وقتی که تو «ستاد» های انتخاباتی فعالیت می کردیم. برای چند لحظه حس کردم دور و برم ستاده. خلاصه برای دقایقی کلی حال کردم. همون التهاب ستادهای انتخابی خودمون رو برای چند لحظه حس کردم. فضا ملتهب بود.
...
این روزها مسئلۀ اول فرانسه، قانون اصلاحات بازنشستگی است. تا یک هفتۀ پیش که یک ویدئو براتون آماده کردم این مسئله بیشتر در بین سندیکاهای کارگری جریان داشت.(اینجا منظور از کارگر فقط معدنچی و کارگر کارخونه نیست. همۀ کسایی که کار می کنن کارگر هستن.) اما یک هفته ای هست که جریانهای دانشجویی در این زمینه فعالیتشون رو افزایش دادن. هفتۀ پیش بخشی از کلاسهامون تعطیل بود. بخشی از بحثهایی هم در کلاسها در گرفته بود رو که قبلا براتون اینجا نوشتم. فردا هم کلاسهامون تعطیله. و البته جالب اینجاست که درحالی که کلاسها تعطیل هست، اما دانشگاه تعطیل نیست. بلکه در جهت سازماندهی دانشجوها برای تظاهراتی که فردا برگزار میشه، دانشگاهها در اختیار داشنجوها هست. منم دوربینم رو گذاشتم شارژ بشه که فردا بتونم تصویرهای خوب شکار کنم.
البته راستش رو بخواین، فکر می کنم اینها بیشتر از سرِ کمبود هیجان هست که این کارها رو می کنن. حداقل بخشی از بچه های دانشجو که اینجوری ان. منظورم این هست که اگر این کارها رو نکنن اتفاق خاصی (در کوتاه مدت و به صورت آنی) در زندگی شون نمی افته. در مقایسه با ایران (که به نظر من در 12-13 سال گذشته فضای یگانه ای رو در جهان تجربه کرده) که فعالیتهای دموکراتیک و مدنی، به گونه ای حیاتی با زندگی افراد گره خورده بود. بعد از هر انتخابات، می دیدیم در اندک زمانی تغییرات گسترده ای در زندگی بخشهایی از جامعه بوجود آمده است. 
به هر حال من دارم استفادۀ خودم رو از فضایی که بوجود آمده می کنم. شدم مثل اصحاب مکتب شیکاگو که جامعه رو به عنوان یک آزمایشگاه اجتماعی نگاه می کنن

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

,

دربارۀ یک تجربۀ استثنایی در کلاس درس

اینقدر هیجان زده شده بودم که فکر می کردم
دیگه همچین فضایی تکرار نمیشه،
برای همین زودی عکس گرفتم
تو کلاس مثل بچۀ آدم نشسته بودیم و داشتیم به درسهای استاد گوش می دادیم. استادمون یک خانوم میانسال خیلی اتوکشیده و با دیسیپلین بود. از اوناییکه عصا قورت دادن. دوسه تا از بچه های سال بالایی در حین درس دادن استاد، سرشون رو از لای در گلاس آوردن تو و کمی با استاد پچ پچ کردن. استاد هم کمی فکر کرد و بعد گفت: بیست دقیقۀ دیگه میتونین بیاین.
بیست دقیقۀ بعد همون دو سه تا دانشجو وارد کلاس شدن و از استاد اجازه خواستن. استاد هم با سر تایید کرد و گفت: شروع کنین. پسری عینکی با کمی ریش و موی سیاه و البته چهره ای سفید تشکر کرد و رو به ما گفت:
«سلام. میدونین که ما بچه های سال بالاتر ذر همین رشتۀ جامعه شناسی هستیم. ما داریم دربارۀ اعتصاب و اعتراضهایی که در این مدت در واکنش به تصویب قانون بازنشستگی فرانسه هست باهم گفتگو میکنیم. میخواستیم ببینیم اگر شما موافق هستین، بحثمون رو با شما هم درمیون بذاریم تا بتونیم با نظرهای شما هم آشنا بشیم و از اونها استفاده کنیم. بالاخره ما همه جامعه شناسی می خونیم و این مسئله هم برای همه مون مهم و جذابه. موافق هستین تا وقت کلاستون رو بگیریم. کیا موافقن؟»
تقریباً همۀ کلاس دستهاشون رو به نشانۀ موافقت بالا بردن. بعد دختری که در کنار اون پسر عینکیه واستاده بود، رفت به طرف در و سرش رو بیرون کرد و رو به کسانی که ما نمی دیدیم گفت: بیان بچه ها!
ناگهان تعداد زیادی از دانشجوهای کلاس دیگه وارد کلاسمون شدن و هرکدوم به سمتی از کلاس رفتن. جای نشستن نبود. برای همین بعضیهاشون روی زمین نشستن. بعضی ها روی لبۀ میزها و تعدادی هم جایی رو گیر آوردن که بتونن ایستاده جریان رو دنبال کنن. استاد دوبارۀ اومد جلوی تخته و گفت: «خوب بچه ها! از نظر من کلاس درس تمومه. ادامۀ کلاس با خودتون. اگر کسی می خواد کلاس رو ترک کنه مشکلی نداره و میتونه.» با اینکه در حالت عادی هم هرکس می خواست می تونست بدون اجازه کلاس رو ترک کنه، اما دو سه نفر از بچه ها از استاد اجازه گرفتن و کلاس رو ترک کردن. استاد هم صندلیش رو برداشت و رفت گوشه ای از کلاس نشست.
تمام این مدت من داشتم مات و مبهوت به جریان نگاه می کردم. کلاس در اختیار دانشجوها بود و یک ساعتِ تمام بحثی نفس گیر در مورد مسائلی که حول محور اصلاح قانون بازنشستگی بود رو ادامه داشت. تمام چیزهایی که در این یک ساعت در کلاس گذشت، برای من غیر قابل تصور بود.