‏نمایش پست‌ها با برچسب کتابخوانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتابخوانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۲۵, سه‌شنبه

, , ,

«تمام شلتاقهای حکومتِ وحشت به بهانه‌ی غم تامین آرامش مردم صورت می‌گیرد» لئون تولستوی | سه‌شنبه‌های کتاب

در یادداشتی دیگر به نگاه تولستوی به تاریخ پرداخته بودم. شاید جنگ و صلح را بتوانیم «پدیدارشناسی روح» هگل، اما در قالب رمان بنامیم. این رمان درباره‌ی تاریخ و نقش انسان‌ها در آن است. فلسفه‌ی تاریخ کم و بیش همان است که هگل بیان کرده.
در اینجا می‌خواهم چند نکته از زبان تولستوی درباره‌ی حکومت و حاکمان بیان کنم. به نظر می‌رسد پس از صد و اندی سال، تجربه‌ی تاریخی می‌تواند درباره‌ی درستی یا نادرستی نگاه تولستوی به ما کمک کند.

جنگ و صلح؛ شاهکار لئون تولستوی
ترجمه‌ی سروش حبیبی که خود شاهکاری‌ست


نویسنده‌ی بزرگ روس درباره‌ی نقش بزرگان در تاریخ می‌گوید:
«در وقایع تاریخی، بزرگ شمردگان [انسان‌های معروف] فقط برچسبهایی هستند که نام خود را بر وقایع می‌چسبانند و همانند برچسب کمتر از هر کس با خودِ رویداد رابطه دارند.»
جنگ و صلح / ترجمه‌ی سروش حبیبی/جلد سوم /  ص ۸۸۲
برای بررسی قوانین ناظر بر تاریخ باید موضوع مشاهده‌ی خود را کاملن عوض  کنیم و سلاطین و وزرا و ژنرالها را آسوده بگذاریم و [در عوض] عوامل یکدست و بی‌نهایت کوچکی را که بر توده‌ی مردم حاکمند بررسی کنیم.
همان / ص ۱۱۷۲

در طول شاهکار بلندش، تولستوی تلاش می‌کند تا ناچیزیِ نخبگان را در برابر روح تاریخ نشان دهد. او حتی در بخش‌هایی از رمان در قامت یک نظریه‌پرداز تاریخ ظاهر می‌شود و نه از زبان شخصیت‌ها، بلکه از زبان خودش نظریه‌ی تاریخش را بیان می‌کند. که همانطور که گفتم بسیار ضد نخبه‌گان و برعکس هوادار روح جمعی است. از نظر او بزرگان تاریخ زائده‌هایی بر رخدادهای تاریخی نیستند. 

بر همین اساس است که او نظر خیلی تحقیرآمیزی به حاکمان دارد. او هم الکساندر (شاه کشور خودش) و هم ناپلئون (شاه کشور دشمن و مهاجم) را در قامت حاکمانی دست‌بسته در برابر تاریخ و روح آن به تصویر می‌کشد :

«تمام شلتاقهای حکومتِ وحشت به بهانه‌ی غم تامین آرامش مردم صورت می‌گیرد و توجیه می‌شود.»
  همان /  ص۱۲۵۲
«هر مدیر و فرمانداری در دوران آرامش و دور از اغتشاش گمان می‌کند که چرخ زندگی مردمی که اداره‌ی امورشان به دست او سپرده شده است فقط به نیروی او می‌چرخد و همین آگاهی به ضرورت وجودش بزرگترین پاداش زحمات و تلاشهای اوست. پیداست که تازمانی که دریای تاریخ آرام است حاکم ـ آب‌شناس با قایقی که نااستوار، خود را با دیرکی به کشتی کوه‌پیکر ملت بند کرده پیش می‌رود و می‌پندارد که اوست که کشتی بزرگی را که خود به آن متکی است حرکت می‌دهد. اما وقتی طوفانی برخیزد و دریا متلاطم گردد و کشتی دستخوش امواج شود، دیگر گمراه‌ماندن و خود را اسیرِ وهم داشتن ممکن نیست. کشتی به حرکت پُرتوان و مستقل خود ادامه می‌دهد و دیرک آب‌شناس دیگر به آن نمی‌رسد و مدیرِ هادیِ بناگاه از بامِ مدیریت و سرچشمگی قدرت به سطح شخصی ناچیز و ضعیف و بی‌فایده فرومی‌افتد.»
همان /  ص ۱۲۵۵

۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

, , , , , , ,

بنیانگذاران مجاهدین! شجاع یا گمراه؟

«حالا نمی‌دانم باز هم پس از اعدام من، آیا روزنامه‌های دست‌نشانده باز خواهند نوشت و از من و سازمانم خواهند پرسید که اسلام کجا  قتل نفس را جایز شمرده است!؟ من از آنها و اربابانشان می‌پرسم: آیا این سوال در آن نیمه‌ی گرم خرداد ماه ۴۲، که مقارن عاشورای حسینی بود، به ذهن فاسد هیچ کدام از فضلای شما خطور نکرد؟ پس چرا مردم بی پناه را که فریاد می‌زدند «یا سیداالشهدا‌ ... یا اباالشهدا... » به گلوله بستید؟»*


 ۱-
چند وقت پیش در جمعی علمی در یکی از مرکزهای دانشگاهی پاریس، یکی از عضوهای اولیه‌ی سازمان مجاهدین خلق حضور پیدا کرد و برخی از دیدگاه‌ها، دیده‌ها و خاطره‌هایش را درباره‌ی تاسیس این سازمان تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بیان کرد. البته مثل همه‌ی بنیانگذاران و عضوهای اصلی این سازمان، ایشان هم دار و دسته‌ی رجوی را به عنوان نماینده‌ی اصلی یا میراث‌دار واقعی این سازمان نمی‌دانست. رجوی‌ها نه دنباله‌ی جریان مذهبی در سازمان مجاهدین خلق‌اند، جریانی که هسته‌ی اولیه‌ی سازمان را تشکیل می‌داد که عملکردش اعتبار و محبوبتی افسانه‌ای در جامعه‌ی ایران پدید آورد؛ و نه هیچ قرابتی با بخش مارکسیست‌شده‌ی این سازمان که بعد از اعدام سران اولیه‌ی سازمان، به مرور بدنه‌یا اصلی این جریان را تشکیل می‌داند، دارند.
در این جلسه این عضو برجسته‌ی سازمان مجاهدین ماجرای تغییر ایدئولوژی یک روند طبیعی می‌دانست. از نظر او مجاهدین جریانی بود که عقاید مذهبی را به عنوان ابزار و سلاح برای مبارزه با شاه انتخاب کرده بود. من که همزمان در این روزها درحال خواندن کتاب «سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام» بودم، کمی این نگاه به نظرم عجیب آمد. البته حتمن به عنوان کسی که در قلب ماجرا بوده (البته ایشان عضو هسته‌ی اصلی تشکیل‌دهنده‌ی سازمان نبودند و در موج‌های بعدی به این گروه اضافه شده بود و به رده‌های بالا رسیده بود) ایشان صلاحیت بیشتری از من برای ابراز نظر دارد. اما در مقام قضاوت درباره‌ی این گفته‌ها، به نظرم رسید که ایشان بیشتر شرح احوال خودش را می‌گوید و نمی‌توان آن را به تمام سازمان مجاهدین بسط داد. البته شکی نیست که بعد از اعدام‌ها و ضربه‌ی سخت و شدید به سازمان در سال ۱۳۵۰، هسته‌ی اصلی این گروه که هنوز اسمی هم نداشت و از افراد مذهبی تشکیل شده بود از هم پاشید و تقریبن نابود شد. موسسان این سازمان خود را عضو نهضت آزادی می‌دانستند. حتی در جلسه‌ی نامبرده، این عضو قدیمی اعلام کرد که بنیان‌گذاران اولیه این بحث را مطرح کرده بودند که ما پس از موفقیت، گروه را به بازرگان و دیگر بزرگان نهضت آزادی تحویل می‌دهیم. این مسئله در سندهای مکتوبی هم آمده است. هرچند که شاید از لحاظ عملی و با توجه به تفاوت نگاه سیاسی موسسین سازمان و رهبران نهضت، این امر امکان‌پذیر نبود. اصلن همین تفاوت عمیق در نگاه به مسئله معاصر ایران و رویارویی با بن بست سیاسی (که شاید آن را نتیجه‌ی عملکرد سیاست‌ورزان کلاسیک می‌پنداشتند، آن جوانان را به تشکیل سازمان و مبارزه‌ی مسلحانه کشانید. 

روی جلد کتابی به قلم شهید هدی صابر با عکس‌های محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع‌زادگان
۲-
از بنیان‌گذاران اولیه‌ی سازمان، به جز بحث‌هایی جسته و گریخته کمتر یادی به طور مستقل شده و می‌شود. در فضای رسمی ایران، به دلیل تقابل حاکمیت با آنچه آن را منافقین می‌خواند، بحثیدن از ریشه‌ی این جریان مبارز که بعدها به اسم مجاهدین خلق معروف شد بسیار خطرآمیز است. در همین کتابی هم که نامبردم و جز معدود پژوهش‌هایی است که درباره‌ی این سازمان انجام شده است، نویسنده با لحنی از بالا به پایین به آن جوانان نگاه می‌کند و تصویری که از آنها ارائه می‌کند جوانانی شجاع و پاکدل است که  اما نادان و گمراه و ساده‌اند و خودشان نمی‌دانند که دارند به خاطر هیچ و پوچ جان خودشان را به خطر می‌اندازند و باعث گمراهی دیگران نیز می‌شوند. می‌ماند سه نیرو که مجال و علاقه‌ی حرف زدن درباره‌ی مجاهدین خلق را دارند.

  • دسته‌اول جریانی است که از قلب این سازمان تغییر ایدئولوژی داد. طبیعی است که این گروه همانطور که بالاتر گفتم سمپاتی و همدلی زیادی با انگیزه‌های دینی و ایمانی مجاهدین اولیه ندارد و حتی در تاسیس این سازمان هم نقش زیادی نداشته است. طبق سندهایی که وجود دارد، پس از رهبری تقی شهرام و دیگر نیروهای مارکسیست شده بر گروه، برای اینکه نیروهای بدنه را برای تغییر ایدئولوژی آماده و توجیه کنند، به صورت جدی روی تناقض‌های ماتریالیسم و اسلام و همچنین ساختار سلسله‌مراتبی در اسلام سنتی با ایده‌آل‌های جامعه‌ی بدون طبقه دست می‌گذاشتند و حتی به صورت غیرمستقیم بنیانگذاران سازمان را به دورویی و یا دست‌کم التقاطی‌گری متهم می‌کردند. (نگاه شود به پرسشنامه‌هایی که رهبران سازمان در آن دوره بین اعضا پخش می‌کردند.) پس از اعدام مجاهدین اولیه، بدنه‌ی اصلی سازمان مجاهدین خلق را این گروه تشکیل می‌دهد و حتی از تصویه‌ی نیروهایی که با این تغییر ایدئولوژی همراه نبودند کوتاهی نمی‌کند. از این جنبه که با ماجرا نگاه کنیم، حرف‌های شخص نامبرده ناردست نیست. تنها با این تفاوت که به نظر می‌آید ایشان موج اول سازمان را در تحلیل خود فراموش می‌کند.
  • گروه دوم منافقین و جریان روجوی است که با خیانت‌هایی که در سه دهه‌ی گذشته انجام داده و همچنین با ساختار فاسد استالینیستی‌ای که بوجود آورده‌اند به معنای واقعی کلمه نام مجاهدین خلق را «به گند کشیده» اند. البته خودشان از این گند بهتر از هرکسی آگاهند و امروز در زیر بِرَند «شورای ملی مقاومت» به کاسبی مشغول‌اند. آن‌ها پس از اینکه میراث مجاهدین خلق را پایمال کردند، تا زمانی که میراث جنبش مقاومت فرانسه که زیر عنوان «شورای ملی مقاومت» با نازی‌ها مبارزه می‌کرد را لجن‌مال کنند به تجارت با همین نام ادامه خواهند داد و سپس چه بسا به سمت نهضت آزادی، جبهه‌ی مشارکت، جنبش سبز، سردار جنگل، جنبش مشروطه و یا حتی جنبش وال‌استریت بروند.
  •  گروه سوم البته جریان‌های راست و محافظه‌کارند که از ابتدا هم با خط مشی و عملکرد و نوع نگاه مجاهدین به سیاست و مبارزه مخالف بودند. بدیهی است که آن‌ها هم نمی‌توانند آیینه‌ی مناسبی برای شناخت بنیانگذاران اولیه‌ی «سازمان» باشند. چه در سایه‌ی کنترل و ممیزی در فضای رسمی ایران، و چه در سایه‌ی فضای آزاد و البته لیبرال غرب یا حتی فضاهای غیررسمی ایرانی، آنها برای نقد، تحلیل، تخریب و یا حتی تحقیر مبارزان، از مجاهدین خلق گرفته تا چریک‌های فدایی، از هر گونه آزادی برخوردارند.

هرچند که من نقدهای بسیاری به خط مشی مجاهدین اولیه و بویژه مبارزه‌ی مسلحانه دارم، اما از صمیم قلب به وجود و شخصیت آنها (چه مذهبی‌ها و چه غیرمذهبی‌ها) احترام می‌گذارم و آنها را روح‌های بزرگی می‌دانم که دَمی در آسمان تاریخ معاصر ایران درخشیدند و رفتند.  همواره جای خالی بحثی جدی و بدور از رقابت و دشمنی و یا سودجویی و بی‌صداقتی درباره‌ی آنها را احساس می‌کنم.

ادامه دارد.



ـ ـ ـ ـ ـ
پانوشت:
* از متن دفاعیه‌ی شهید محمد مفیدی در بیدادگاه سلطنت پهلوی به سال ۱۳۵۱ | سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام | ص ۵۴۴

۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه

, , , , , , , , ,

ده کتاب تاثیرگذار بر زندگی من -۲

 ضمن اینکه در این یادداشت دومین بخش از ده کتاب تاثیرگذارم را منتشر می‌کنم، در پایان کتاب‌های بخش اول را نیز دوباره می‌آورم.

۴- در کرانه‌های سیاست | ژاک رانسیر 

Aux bord du politique | Jacques Rancière

اگر در سال‌های گذشته بازار توجه به کارل اشمیت داغ شده است و صورت‌بندی او از «سیاست» و امر سیاسی  در بین چپ و راست سکه‌ی رایج بحث‌های علمی و غیرعلمی گشته است، و بویژه باعث شده تا در فضای ایرانی هر امری که به تقسیم‌بندی دوست و دشمن بیانجامد یک امر سیاسی قلمداد شود، صورتبندی ژاک رانسیر بسیار راه‌گشاتر و کمتر گمراه‌کننده‌تر بود. دست‌کم برای من که اینطور بود. من نه متخصص اشمیت‌ام و نه مختصص رانسیر. حتی هنوز مطمئن نیستم مقایسه‌ی این دو فرد کار درستی باشد یا نه. اما رودررویی با نظر رانسیر درباره‌ی «سیاست» یا امر سیاسی مرا از تاریکی و ابهامی که دچارش شده بودم نجات داد. هرچند که شاید دیدگاه او را دربست نپذیرفته باشم، اما نوری بر راهم تاباند که بسیار تاثیرگذار بود. یاد گرفتم که هر مبارزه و هر دعوای و جبهه‌بندی‌ای از جنس سیاست نیست.
خوشبختانه یک مقاله از این کتاب – ده تز در باب سیاست – به دست امید مهرگان به فارسی برگردانده شده است.

  ۵- تاریخ ایران مدرن | یرواند آبراهامیان
در برابر نگاه و نظر همایون کاتوزیان درباره‌ی تاریخ اجتماعی سیاسی ایران که در نهایت نوعی جبرِ ناامیدکننده را تزریق می‌کند، خواندن «تاریخ ایران مدرن» بسیار برایم راه‌گشا بود. کتابی که روایتی پویا از واقعیت‌های تلخ و شیرین تاریخ معاصر ایران پیش روی ما می‌گذارد. درست است که وضعیت ۲۰۰ سال گذشته‌ی ما ایرانیان بسیار اسفناک بوده است. اما یک اتفاق مهم در این بین افتاده که بسیار مهم است. از مشروطه به بعد، تقدیرِ جامعه‌ی ایرانی از گروِ دربار خارج شده و بخشی از آن به قلب جامعه کشیده شده است. حتی بر خلاف نظر کاتوزیان، در این کتاب می‌بینیم که در دوران ناصری هم نفوذ شاه از دربار فراتر نمی‌رفته است. شاید شاه در دربار قادر مطلق بوده، اما از تغییر کدخدای فلان منطقه‌ی تهران ناتوان بوده است. شاهان هیچ گاه نتوانستند با دستور همایونی رییسان ایل‌ها را تغییر بدهند. حتی والی ارومیه در نامه‌ای اعلام می‌کند که فرمان شاه تا از تهران به این شهر برسد، همه‌ی ارزش خود را از دست می‌دهد و کسی به آن وقعی نمی‌نهد.
حال چرا این واقعیت مهم است؟ کسی که می‌خواهد تغییری در جامعه‌ای بوجود بیاورد، اگر به فرضیه‌های جبرباورانه بویژه جبری که استبداد را ویژگیِ جدایی‌ناپذیر و آهنین آن جامعه می‌پندارد باور داشته باشد، نمی‌تواند یک تغییر واقعی بوجود بیاورد. به همین دلیل روایتی که آبراهامیان با سندها و مدرک‌های محکم ارائه می‌دهد، هم به واقعیت نزدیک‌تر است و هم سازنده‌تر.

۶- سامانه‌های تمامیت‌خواه (توتالیتاریسم) | هانا آرنت

آرنت سه کتاب زیر عنوان سرچشمه‌های تمامیت‌خواهی (The Origins of Totalitarianism) دارد۱- سامانه‌های تمامیت‌خواهی (که با نام توتالیتاریسم به زبان فارسی نشر یافته است.) ۲- امپریالیسم ۳- یهودی ستیزی. من بواسطه‌ی یکی از واحدهای درسی خواندن نخستین کتاب را آغازیدم و بلافاصله جذبِ نگاه سیاسی آرنت شدم. بویژه اینکه آرنت در این کتاب چگونگی به قدرت رسیدن هیتلر و چگونگی تثبیت قدرت استالین را به شکلی درخشان توضیح می‌دهد. در طول این کتاب متوجه شباهت‌های زیاد – و البته تفاوت‌های اساسی – میان وضعیتی مورد پژوهش آرنت و وضعیتی که ما – بویژه در دوران احمدینژاد – درگیر آن بودیم شدم. آرنت بسیاری از گره‌های کور برای فهم واقعتی که در ایران در حال رخ دادن بود را برایم گشود. اینکه چگونه یک کوتوله‌ی سیاسی – هیتلر و احمدینژاد – از بستر بی‌ثبات و بحران‌زده‌ی یک جامعه با یک دموکراسی نیم‌بند به قدرت می‌رسد و دل‌های اوباش و نخبگان را باهم می‌برد. همین اثر من را به فلسفه‌ی سیاسی آرنت کشاند و از آن‌جا بود که سیاست و فلسفه‌ی سیاسی سایه‌ی خود را بر جامعه‌شناسی انداخت و مرا به سپهر خود کشانید.  

۷- جامعه‌شناسی - آنتونی گیدنز
این کتاب را به مناسبت تولد ۲۰ سالگی‌ام هدیه گرفتم. هدیه‌ای از برادر و معلمم «محمدحسن شهسواری». همین کتاب بود که شوق عجیبی در من برای پیگیری رشته‌ی جامعه‌شناسی پدید آورد و باعث شد من تربیت‌بدنی را ترک کنم و وارد حوزه‌ی جامعه‌شناسی شوم. برخلاف دیگر کتاب‌های مرجع این رشته، گیدنز زیاد خود و خواننده را درگیر جزئیاتِ نظریه‌های جامعه شناسی و توضیح و تفسیر مکتب‌های مختلف و متفاوت نکرده است. بلکه محور کارش را بیان و بررسی مسئله‌های جامعه‌شناختی قرار داده است.

۸- قبض و بسط تئوریک شریعت | عبدالکریم سروش
برای جوان‌هایی که در دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ گرایش‌های مذهبی داشتند و همزمان می‌خواستند از یوغِ روایت‌های مطلقِ دین رهایی پیدا کنند، قبض و بسط مثال نوشدارو داشت. سروش با این پروژه‌اش – که در «صراط‌های مستقیم» و «بسط تجربه‌ی نبوی» استحکام یافته بود - راهی دیگر را پیشِ پای جوان‌هایی مثل من گذاشت و ما را از بن‌بستِ دین‌مداری در کوچه‌ی پرسشگری رهانید.

۹- مجموعه‌ی بازگشت به خویشتن | علی شریعتی
خواندن این کتاب باعث شد تا در ابتدای دوران جوانی، مسئله‌ی هویت جمعی برایم به صورت یک پرسش دائمی دربیاید و همچنان برجسته بماند. شریعتی در این اثر – به همراه دیگر اثر درخشانش یعنی «آری اینچنین بود ای برادر» - روایتی تازه از تاریخ هویت برای جامعه‌ی ما ارائه می‌کند. به نظرم آن‌هایی که شریعتی را به «تحریف تاریخ» یا «جعل رخدادهای تاریخی» محکوم می‌کنند، نه شریعتی، نه پروژه‌اش و نه مسئله‌ی هویت را به درستی نشناخته و نفهمیده‌اند.

۱۰- منطق الطیر | فریدالدین عطار نیشابروی
دهه‌ی هفتاد دهه‌ی ارزش‌زدایی از جامعه‌ی ایرانی بود. روشنفکران در این زمینه با هم رقابت می‌کردند. اگر آن روزها منطق‌الطیر سر راهم قرار نگرفته بود، یا به فردی منزوی و غیرسیاسی تبدیل شده بودم، یا جزو آن دسته از سیاست‌ورزان سوداگر قرار گرفته بودم. منطق‌الطیر همه چیز را برایم عوض کرد. عشق را در زندگی‌ام تثبیت کرد و مرا به سلاح ایمان و امید مسلح کرد.
..............
و اما بخش نخست این یادداشت:
از یاسر میردامادی دعوت کردم تا از من هم دعوت کند تا ۱۰ کتابی که بیشترین تاثیر را روی من گذاشتند نام ببرم :) در واقع خودم دنبال فرصتی می‌گشتم تا برخی از این کتاب‌ها که به فارسی برگردان نشده‌اند را نیز معرفی کنم. حالا از این فرصت استفاده می‌کنم. اما برای اینکه نوشته‌ها طولانی نشود، آن را در سه بخش می‌نَشرم.
من از آخر به اول می‌نویسم. یعنی از جدیدترینی که خوانده‌ام به قدیم‌ترین

۱- جامعه در برابر حکومت | پیر کلاستر
La Société contre l'Etat | Pierre Clastres
 پیر کلاستر یک مردم‌شناس سیاسی‌ست. اگر مردم‌شناسی علمی برای گردآوری داده‌ها درباره‌ی جامعه‌های استعمارشده بود، در نیمه‌ی دوم قرن بیستم این رشته متحول شد. رویکردهای شرق‌شناسانه نقد شد و انقلابی در مردم‌شناسی رخ داد. از جمله اینکه برخی از مردم‌شناسان از این راه به سراغ مهم‌ترین مسئله‌های علوم انسانی رفتند. کلود لوئی اشتراوس از پیشگامان این راه است. او مهم‌ترین مسئله‌های فلسفی و جامعه‌شناختی و زبان‌شناختی دوران خود را از دریچه‌ی مردم‌شناسی بررسی کرد و پنجره‌ی تازه‌ای به روی اندیشمندان علوم انسانی گشود. اما من می‌خواهم از یک اندیشمند بزرگ اما کمتر شناخته شده در فضای فارسی زبان در این زمینه نام ببرم که اثر ماندگارش «جامعه در برابر حکومت» تاثیر بسیار زیادی در نگاه من به مقوله‌ی سیاست و سازماندهی سیاسیِ جامعه گذاشت. از یونان باستان تا کنون، کم و بیش همه‌ی اندیشمندانْ سیاست و سازماندهیِ سیاسیِ اندیشیده‌شده را ویژه‌ی جامعه‌های متمدن می‌دانستند و جامعه‌های غیر متمدن را جامعه‌های فاقد سیاست و سازماندهی سیاسی می‌پنداشتند. کلاستر با پژوهش‌های مردم‌شناسانه‌اش این فرضیه‌ی غالب و کلاسیک را رد کرد و فرضیه‌ی سیاسی جدیدی ارائه کرد. او صدها قبیله‌ی ریاستی سرخپوستان آمریکای مرکزی و جنوبی را برسی نمود و نشان داد که  این جامعه‌ها که «وحشی»، ابتدایی، بدوی و غیرمتمدن نامیده می‌شوند، اتفاقن سازماندهیِ سیاسیِ «اندیشیده‌شده‌»ای دارند. اما بر خلاف جامعه‌های متمدن، رییس قبیله از اتوریته و حاکمیت سیاسی برخوردار نیست. اگر هانا آرنت با تقسیم‌بندی جسورانه‌اش همه‌ی رژیم‌های سیاسی - از مردم‌سالار گرفته تا تمامیت‌خواه - را به کمتر یا بیشتر اقتدارگرا تقسیم کرد، کلاستر تصویر از یک سازماندهی سیاسیِ واقعی ارائه داد که در آن رییس جامعه حاکمیت سیاسی بر مردم ندارد و این انحصار نه در دست حکومت بلکه در دست جامعه است. این مسئله همواره یکی از مهمترین دغدغه‌های زندگی من بوده که به لطف تجربه‌ی هزاران ساله‌ی سرخ‌پوستانِ حکیم، نوری بر آن تابیده شد.
- یکی از آرزوهای من این است که این کتاب را به فارسی برگردانم -

۲- پاریس، پایتخت قرن نوزدهم | والتر بنیامین
 Paris, capitale du XIX siècle | Walter Benjamin
شهر از مهم‌ترین و پیچیده‌ترین ساخته‌های انسان است. برخلاف آنچه که در کلاس‌های جامعه‌شناسی شهر و شهری در بیشتر دانشگاه‌های ایران درس داده می‌شود، شهر فقط محل اجتماع آدم‌ها و تبادل آداب و رسوم آن‌ها نیست. شهر فقط یک مرکز اقتصادی و یا مرکز رابطه‌ و مبادله‌ی اقتصادی انسان‌ها نیست. بلکه شهر یک اختراع و ساخته‌ی عجیب و غریب سیاسی‌ست. سیاسی نه به معنای اداره‌جات و وزارت‌خانه‌ها و... بلکه در معنایی بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر؛ والتر بنیامین در این کتاب با بررسی شهر پاریس، گذرگاه‌ها، خیابان‌ها، ساختمان‌ها و بازارهایش، روحِ مدرنیته و سرشتِ سلطه‌گر تمدن غرب را برای ما به تصویر می‌کشد. خواندن این کتاب برای اولین بار من را در برابر نگاهی جدی به دور از کلیشه‌های فن‌سالارانه به شهر - و از گذرِ آن، به تمدن، قرار داد. با خواندن این کتاب بود که تردیدِ من نسبت به آن چهره‌ی دیگر مدرنیته بیدار شد و هنوز هم مرا درگیر خودش کرده است.  چهره‌ای که سرکوب‌گر است.
 بدیهی‌ست که شاید بنیامین نوشته‌هایی مهم‌تر یا بهتر از این کتاب درخشان داشته باشد. اما اهمیت آن دریچه‌ای بود که به روی مقوله‌ی شهر برای من گشود. از جمله شهر پاریس. شهری زیبا زندگی در آن گاه بسیار زشت می‌شود. اما مردم زیادی هستد که این زندگی سخت را تحمل می‌کنند. بنیامین از نخستین کسانی‌ست که عمق این فرایند را ببرسی می‌کند. پاریس از نظر من مانند معشوقی‌ست که شبانه‌روزت را با او می‌گذرانی، اما نمی‌توانی هم‌خوابه‌اش شوی. بنیامین به عمل این پدیده نفوذ می‌کند. متاسفانه نمی‌دانم این کتاب به فارسی ترجمه شده یا نه.

۳- گزارش یک آدم‌ربایی | گابریل گارسیا مارکز
این کتاب را پیشتر به دست گرفته بودم. اما تمامش نکردم. همان زمانی که تب «گزارش یک قتل» فضای کتاب‌خوان‌های جوان را گرفته بود. هم رمان‌خوان‌ها و هم روزنامه‌گاران شیفته‌ی این دو کتاب شده بودند. زیرا مارکز هم دو داستان جذاب و واقعی را قلمی کرده بود و هم گویی داشت فوت و فن  گزارش‌نویسی را به روزنامه‌نگاران می‌آموخت. گزارش‌نویسی‌ای که از ادبیات غنی باشد. پس از اینکه میرحسین موسوی پیشنهاد خواندن این کتاب را داد، دوباره با شوق و ذوق و البته با نگاهی تازه آن را خواندم. انصافن مارکز مهارت عجیبی در به تصویر کشیدنِ درد و رنج انسان‌ها و نشان دادن ظرفیتِ تحمل‌پذیری آن‌ها دارد؛ درد و رنجی که در طول زمان بر زندگی انسان‌ها سایه می‌اندازد. «عشق سال‌های وبا» اوج این هنرمندی مارکز است. شاد جوهر «صد سال تنهایی» را نیز بتوانیم در همین ویژگی جستجو کنیم. اما گزارش یک آدم‌ربایی یک ویژگی مهم دارد: این ماجرا واقعی‌ست. وقتی کنار وضعیت میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد گذاشته می‌شود تکان‌های سنگینی به وجدان آدم وارد می‌کند؛ اگر بیدار باشد
علاوه بر اینکه برای من که دوستان زیادی داشتم و دارم که یا خودشان به گروگان گرفته شدند و وضعیت آدم‌ربایی را تجربه کرده‌اند - زندانیان سیاسی در واقع گروگان‌های جامعه‌ی دموکراسی‌خواه ما اند ـ یا کسی از کسان‌شان به گروگان گرفته شده است، توصیف‌های کتاب بسیار تاثیرگذار بود. در واقع به جرات می‌توانم عملکرد خود در جریان جنبش سبز را به پیش و پس از خواندن این کتاب تقسیم کنم

۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

, , , , , , , , ,

ده کتاب تاثیرگذار زندگی من -۱

از یاسر میردامادی دعوت کردم تا از من هم دعوت کند تا ۱۰ کتابی که بیشترین تاثیر را روی من گذاشتند نام ببرم :) در واقع خودم دنبال فرصتی می‌گشتم تا برخی از این کتاب‌ها که به فارسی برگردان نشده‌اند را نیز معرفی کنم. حالا از این فرصت استفاده می‌کنم. اما برای اینکه نوشته‌ها طولانی نشود، آن را در سه بخش می‌نَشرم.
من از آخر به اول می‌نویسم. یعنی از جدیدترینی که خوانده‌ام به قدیم‌ترین. 

۱- حکومت در برابر جامعه اثر پیِر کلاستر
La Société contre l'Etat | Pierre Clastres


 پیر کلاستر یک مردم‌شناس سیاسی‌ست. اگر مردم‌شناسی علمی برای گردآوری داده‌ها درباره‌ی جامعه‌های استعمارشده بود، در نیمه‌ی دوم قرن بیستم این رشته متحول شد. رویکردهای شرق‌شناسانه نقد شد و انقلابی در مردم‌شناسی رخ داد. از جمله اینکه برخی از مردم‌شناسان از این راه به سراغ مهم‌ترین مسئله‌های علوم انسانی رفتند. کلود لوئی اشتراوس از پیشگامان این راه است. او مهم‌ترین مسئله‌های فلسفی و جامعه‌شناختی و زبان‌شناختی دوران خود را از دریچه‌ی مردم‌شناسی بررسی کرد و پنجره‌ی تازه‌ای به روی اندیشمندان علوم انسانی گشود. اما من می‌خواهم از یک اندیشمند بزرگ اما کمتر شناخته شده در فضای فارسی زبان در این زمینه نام ببرم که اثر ماندگارش «جامعه در برابر حکومت» تاثیر بسیار زیادی در نگاه من به مقوله‌ی سیاست و سازماندهی سیاسیِ جامعه گذاشت. از یونان باستان تا کنون، کم و بیش همه‌ی اندیشمندانْ سیاست و سازماندهیِ سیاسیِ اندیشیده‌شده را ویژه‌ی جامعه‌های متمدن می‌دانستند و جامعه‌های غیر متمدن را جامعه‌های فاقد سیاست و سازماندهی سیاسی می‌پنداشتند. کلاستر با پژوهش‌های مردم‌شناسانه‌اش این فرضیه‌ی غالب و کلاسیک را رد کرد و فرضیه‌ی سیاسی جدیدی ارائه کرد. او صدها قبیله‌ی ریاستی سرخپوستان آمریکای مرکزی و جنوبی را برسی نمود و نشان داد که  این جامعه‌ها که «وحشی»، ابتدایی، بدوی و غیرمتمدن نامیده می‌شوند، اتفاقن سازماندهیِ سیاسیِ «اندیشیده‌شده‌»ای دارند. اما بر خلاف جامعه‌های متمدن، رییس قبیله از اتوریته و حاکمیت سیاسی برخوردار نیست. اگر هانا آرنت با تقسیم‌بندی جسورانه‌اش همه‌ی رژیم‌های سیاسی - از مردم‌سالار گرفته تا تمامیت‌خواه - را به کمتر یا بیشتر اقتدارگرا تقسیم کرد، کسلاتر تصویر از یک سازماندهی سیاسیِ واقعی ارائه داد که در آن رییس جامعه حاکمیت سیاسی بر مردم ندارد و این انحصار نه در دست حکومت بلکه در دست جامعه است. این مسئله همواره یکی از مهمترین دغدغه‌های زندگی من بوده که به لطف تجربه‌ی هزاران ساله‌ی سرخ‌پوستانِ حکیم، نوری بر آن تابیده شد.
- یکی از آرزوهای من این است که این کتاب را به فارسی برگردانم -

۲- پاریس، پایتخت قرن نوزدهم | والتر بنیامین

 Paris, capitale du XIX siècle | Walter Benjamin


شهر از مهم‌ترین و پیچیده‌ترین ساخته‌های انسان است. برخلاف آنچه که در کلاس‌های جامعه‌شناسی شهر و شهری در بیشتر دانشگاه‌های ایران درس داده می‌شود، شهر فقط محل اجتماع آدم‌ها و تبادل آداب و رسوم آن‌ها نیست. شهر فقط یک مرکز اقتصادی و یا مرکز رابطه‌ و مبادله‌ی اقتصادی انسان‌ها نیست. بلکه شهر یک اختراع و ساخته‌ی عجیب و غریب سیاسی‌ست. سیاسی نه به معنای اداره‌جات و وزارت‌خانه‌ها و... بلکه در معنایی بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر؛ والتر بنیامین در این کتاب با بررسی شهر پاریس، گذرگاه‌ها، خیابان‌ها، ساختمان‌ها و بازارهایش، روحِ مدرنیته و سرشتِ سلطه‌گر تمدن غرب را برای ما به تصویر می‌کشد. خواندن این کتاب برای اولین بار من را در برابر نگاهی جدی به دور از کلیشه‌های فن‌سالارانه به شهر - و از گذرِ آن، به تمدن، قرار داد. با خواندن این کتاب بود که تردیدِ من نسبت به آن چهره‌ی دیگر مدرنیته بیدار شد و هنوز هم مرا درگیر خودش کرده است.  چهره‌ای که سرکوب‌گر است.
 بدیهی‌ست که شاید بنیامین نوشته‌هایی مهم‌تر یا بهتر از این کتاب درخشان داشته باشد. اما اهمیت آن دریچه‌ای بود که به روی مقوله‌ی شهر برای من گشود. از جمله شهر پاریس. شهری زیبا زندگی در آن گاه بسیار زشت می‌شود. اما مردم زیادی هستد که این زندگی سخت را تحمل می‌کنند. بنیامین از نخستین کسانی‌ست که عمق این فرایند را ببرسی می‌کند. پاریس از نظر من مانند معشوقی‌ست که شبانه‌روزت را با او می‌گذرانی، اما نمی‌توانی هم‌خوابه‌اش شوی. بنیامین به عمل این پدیده نفوذ می‌کند. متاسفانه نمی‌دانم این کتاب به فارسی ترجمه شده یا نه.

۳- گزارش یک آدم‌ربایی | گابریل گارسیا مارکز

این کتاب را پیشتر به دست گرفته بودم. اما تمامش نکردم. همان زمانی که تب «گزارش یک قتل» فضای کتاب‌خوان‌های جوان را گرفته بود. هم رمان‌خوان‌ها و هم روزنامه‌گاران شیفته‌ی این دو کتاب شده بودند. زیرا مارکز هم دو داستان جذاب و واقعی را قلمی کرده بود و هم گویی داشت فوت و فن  گزارش‌نویسی را به روزنامه‌نگاران می‌آموخت. گزارش‌نویسی‌ای که از ادبیات غنی باشد. پس از اینکه میرحسین موسوی پیشنهاد خواندن این کتاب را داد، دوباره با شوق و ذوق و البته با نگاهی تازه آن را خواندم. انصافن مارکز مهارت عجیبی در به تصویر کشیدنِ درد و رنج انسان‌ها و نشان دادن ظرفیتِ تحمل‌پذیری آن‌ها دارد؛ درد و رنجی که در طول زمان بر زندگی انسان‌ها سایه می‌اندازد. «عشق سال‌های وبا» اوج این هنرمندی مارکز است. شاد جوهر «صد سال تنهایی» را نیز بتوانیم در همین ویژگی جستجو کنیم. اما گزارش یک آدم‌ربایی یک ویژگی مهم دارد: این ماجرا واقعی‌ست. وقتی کنار وضعیت میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد گذاشته می‌شود تکان‌های سنگینی به وجدان آدم وارد می‌کند؛ اگر بیدار باشد. 
علاوه بر اینکه برای من که دوستان زیادی داشتم و دارم که یا خودشان به گروگان گرفته شدند و وضعیت آدم‌ربایی را تجربه کرده‌اند - زندانیان سیاسی در واقع گروگان‌های جامعه‌ی دموکراسی‌خواه ما اند ـ یا کسی از کسان‌شان به گروگان گرفته شده است، توصیف‌های کتاب بسیار تاثیرگذار بود. در واقع به جرات می‌توانم عملکرد خود در جریان جنبش سبز را به پیش و پس از خواندن این کتاب تقسیم کنم. 

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

, , ,

فرانسوا میتران چه می‌خوانده است؟

در حال مطالعه‌ی کتاب «دفتر پستِ خیابانِ دوپَن» هستم. کتاب دربردارنده‌ی ۵ گفتگوی فرانسوا میتران (رییس‌جمهور درگذشته‌ی فرانسه) و دوست قدیمی‌اش خانم مارگریت دورا است. آن‌ها در دوران اشغال فرانسه باهم در یک هسته‌ی مقاومت در پاریس هم‌قطار بوده‌اند و حال (سال ۱۹۸۶) به بررسی و مرور خاطره‌ها و رخدادهای آن روزها نشسته‌اند.
در جایی از این گفتگو،  میتران به کتابی اشاره می‌کند که همین پانزده روز پیش آن را خوانده است. کتاب، روزانه‌نویسی‌های یک جوان یهودی‌ست که خاطرات‌اش را تا سه روز پیش از گرفتاری به دست آلمانی‌ها و اعزام به اردوگاه آیشویتز نوشته است. او سه ماه بعد در آیشویتز می‌میرد.
نکته‌ی مهم و جالب برای من این بود که رییس‌جمهور کشوری مثل فرانسه با آن همه مشغله و فشار کاری، وقتش را به خواندن کتابی با این مضمون اختصاص می‌دهد. و البته در طول گفتگو متوجه می‌شویم که این کتاب‌خوانی‌ها چه تاثیر جدی‌ای در دید و نگاه وی به جهان پیرامونش می‌گذارد. به نظرم همین نکته‌ی ظریف است که میتران را به چنین شخصیت ممتاز و تعیین‌کننده‌ای در تاریخ معاصر فرانسه و اروپا تبدیل می‌کند.


۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

, , , ,

آن لحظه‌ی نابِ انقلابِ درونی

چند روز پیش بخشی از رمان «رازهای سرزمین من» نوشته‌ی رضا براهنی را با سرخط «بدترین حاکم کسی است که بی ملت بماند» در وبلاگ پرچم نشریدم. از آن رو که آن بخش از رمانْ جنبه‌ی همگانی و اجتماعی بیشتری داشت آن را برای وبلاگ پرچم در نظر گرفتم. اما حالا ادامه‌ی آن را در «روح‌سوار» می‌نشرم. زیرا که این بخشْ جنبه‌های شخصی بیشتری دارد:


رازهای سرزمین من
نوشته‌ی رضا براهنی
کشتنِ همه وسایل دیگری دارد. همه را فقط از طریق تحمیقِ همه می‌توان کشت. و تازه آن موقع هم٬ همه کشته نمی‌شوند. یک عده می‌مانند٬ در اعماق سلول‌های انفرادیِ جامعه‌ای که سطحش را تحمیق گرفته و می‌فشارد. در ابتدا این عده به موش می‌مانند. حکومت تحمیق کننده و ملت تحمیق شده به روی این موش‌ها تف می‌کنند. و به راستی که هم این عده‌ی کوچک بوی گندِ موش‌ها را دارند٬ از تفاله‌ها٬ زباله‌ها٬ فروریخته‌ها و پلاسیده‌های دیگران تغذیه می‌کنند. در اعماق آن سلول‌های انفرادی٬ سلول‌های تحتانیِ جامعه‌ی اسیر٬ چیزی نیست که بتواند به معنای واقعی زندگی بخش باشد.
بسیاری از آن‌ها می‌میرند. طاعون تحمیق بقه‌شان را می‌گیرد و آن‌ها به جمع مردم تحمیق شده می‌پیوندند. عین آن‌ها می‌شوند و فقط سرسخت‌ترین٬ حتی به یک معنا٬ گندیده‌ترین؛ تعدادی انگشت‌شمار می‌ماند٬ و بعد ناگهان٬ در اعماق لجن٬ در آن لجه‌ی هولناکِ رو به نیستی و باطلاق متعفنِ هستی٬ تاریخ٬ بشریت و یا هر چیز دیگری٬ دگردیسی شروع می‌شود. موش نگاهی به دوروبرش می‌کند٬ می‌بیند در حال دگروگونی است. وقتی که خودش را می‌خاراند تا شپش‌های چندین ساله را از خود دور کند٬ شگفت‌زده می‌شود٬ احساس غریبی پیدا می‌کند٬ می‌بیند از پهلوهایش چیزهایی در حال روییدن هستند. بهتش می‌برد. موشِ ما باید بگردد یک آینه پیدا کند تا ببیند این چیزهایی که پهلوهایش را غلغلک می‌دادند و به خارشش می‌انداختند٬ چه هستند و از کجا آمده‌اند. آینه را پیدا می‌کند. آینه‌اش موشی است در حال دگردیسی که در اعماق دارد تنش را می‌خاراند٬ دلیل این‌که او هم دنبال شپش می‌گشته٬ ولی به جای شپش٬ اولین جوانه‌های یک جفت بال را پیدا کرده است. می‌دانید؟ بال.
 موش ما حالا یک خفاش خواهد بود٬ در ظلمت به پرواز در خواهد آمد. اگر نور آفتاب را در برابرش بگیرند٬ کور خواهد شد و بر زمین خواهد افتاد. ولی موشی که بال درآورده٬ خفاش شده٬ خفاش هم نخواد ماند. از قلمرو ظملت شب٬ بال در بال بقیه‌ی خفاش‌های در حال دگردیسی٬ به سوی سپیده‌دم حرکت خواهد کرد٬ به تدریج ٬ در نتیجه‌ی گذشت زمان٬ پس از عبور از لجن‌زارهای فراوان دیگر٬ پس از سپردن چندین باره‌ی خود به دگردیسی‌های بعدی٬ سرانجام به صورت یک پرنده‌ی پاک و ناب وآزاد در خواهد آمد. حکومتی که همه را تحمیق کرده٬ بر اریکه‌ی قدرت تکیه زده٬ فحش می‌دهد٬ پاپوش می‌دوزد٬ امر و نهی می‌کند و رعد و برق می‌توفد٬ از آن پرنده‌ی پاک و ناب و آزاد بیش از هر چیزی می‌ترسد. 

آن‌وقت نزاع رودررو بین پرنده و صیاد شروع می‌شود. صدها٬ هزاران٬ صدها هزاران از آن مجموعه‌ی بزرگی که تحمیق شده بود٬ ناگهان در فرصتی کوتاه همه‌ی مراحل دگردیسی آن پرنده‌ی خیر و برکت را پشت سر می‌گذارند٬ و آن وقت همه می‌ریزند تو خیابان‌ها٬ و صیاد با زرادخانه‌ی سلاح‌هایش٬ با قشون بی حساب مسلحش٬ ناتوان و بیچاره در می‌ماند٬ یا در می‌رود٬ مثل شاه٬ یا در می‌ماند٬ مثل بختیار٬ هایزر٬ تیمسارهای شاه. کسانی که با یک امضا هزاران نفر را می‌کشتند٬ حالا باید بنشینند٬ در تاریکی٬ در قبرشان٬ دست چپ‌شان را حایل دست راست‌شان بکنند تا دست راست این قدر نلرزد٬ تا شاید بتوانند کلت را بر روی شقیقه‌شان نگه‌دارند و بعد ماشه را بچکانند٬ چون دیگر واقعاً به آن لحظه‌ی سرنوشت و چکاندن ماشه رسیده‌اند.

این طولانی‌ترین سخنرانی سیاسی-تاریخی بود که من کرده بودم. ولی نه خطاب به کسی در آن اتاق پهلویی٬ بلکه خطاب به خودم٬ و در ذهنم. از فریادی که می‌کشیدم مرتضی و مادرش و آن دو جوان چیزی نمی‌توانستند بشنوند. همه‌ی فریادهای من درونی بوده‌اند

رازهای سرزمین من | رضا براهنی | انتشارات نگاه | صفحه‌ی ۹۰۲

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

, ,

حتی مشرکان مکه به عهدشان وفا کردند

مصعب با صدای بلند گفت:  «از طرف پیامبر به همه‌ی شما بشارت می‌دهم که دوران سخت شعب ابوطالب گذشت.  خداوند به رسول‌الله آشکار کرد که عهدنامه‌ی طرد مشرکین را موریانه‌ها خورده‌اند و جز نام خدا هیچ باقی نمانده است.»
غریو شادی از مسلمین برخاست.  محمد ماجرای عهدنامه و موریانه را به ابوطالب گفت.  بر روی پوست تنها کلمه‌ی الله باقی مانده بود.  ابوطالب نیز این موضوع را بر قریشی‌یان آشکار کرد.  بنابراین، برای آنان چاره‌ای نماند جز آنکه  «حصـر»  شعب ابوطالب را پایان دهند.
رمان وقتی دلی | نوشته‌ی محمدحسن شهسواری | ص ۲۵۶
...
حتی مشرکان مکه هم به عهدشان وفا ‌کردند.

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

تماماً ظالمانه

«آره مادر. حالا دیگر فکر نکن تا ببینم خدا چه می‌خواهد. آقای کابلی به من قول داده که از مرز ردت کند. کلی آدم می‌شناسد. من که جز تو کسی را ندارم، ولی اگر زنده بمانی، هرجا باشی...»
نتوانست حرفقش را تمام کند. داشت خفه می‌شد، بغض کرده بود، و با ناخن‌هاش پوست صورتش را می‌فشرد. دنبال زخمی تازه می‌گشت تا دردش را از یاد ببرد. بعد روسری اش را یک طرف کشید، به پنجره خیره شد و گفت  آه!
هیچ وقت مامان را به این زیبایی ندیده بودم. گفت: «اینجا دست فلک به تو نمی‌رسد. بعدش هم می‌فرستمت خارج. می‌خواهم چه کنم زندگی را که زنده باشی و برای دیدنت پشت زندان زنجموره و التماس کنم؟ آره برو.» و با اقتدار توی اتاق قدم زد.
در تب می‌سوختم. فکر کردم که تقدیر مثل گلوله همیشه در راه است؛ گاهی پنج دقیقه دیر می‌رسی گاه زود، و بعد مسیر زندگی‌ات عوض می‌شود. می‌توانستی مرده باشی، و زنده‌ای.

عباس معروفی / تماماً مخصوص

....
اینها را می‌خوانم و مادر جلوی چشمانم می‌آید که مرا فرستاد خارج.
و به عماد بهاور و ضیا نبوی فکر می‌کنم که مادرانی دارند که  باید بروند پشت دیوار زندان منتظر بمانند تا فرزندانشان را ببینند.
و بعد به مادر ستار بهشتی فکر می‌کنم که دیگر پسری ندارد که ببیندش.
لعنت به تو ظالم.

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

, , , ,

بازتولید استبداد رضاشاهی فقط با جایگزینیِ یک واژه


ـ «...مجلس ایران را نمی‌توان چندان جدی تلقی کرد. هیچ یک از نمایندگان استقلال رای ندارند. همچنان که انتخابات مجلس هم آزادانه انجام نمی‌شود، اگر ارادۀ «آقا» بر تصویب لایحه‌ای قرار گیرد، آن لایحه تصویب می‌شود و اگر «آقا» مخالف باشد، آن لایحه از دستور کار خارج می‌شود.
فقط موقعی که «آقا» موضعی بی‌طرفانه دارد، بحث‌های بی‌هدفِ فراوانی در مجلس در می‌گیرد...»
جمله‌های بالا را از صفحۀ ۱۴۵ کتاب «تاریخ ایران مدرن» انتخاب کردم. بخشی که به توصیف دوران رضا شاه می‌پردازد. در این جمله‌ها، فقط واژۀ «شاه» را حذف کردم و بجای آن واژۀ «آقا» را جایگزین کردم. نعل به نعل استبداد رضا شاهی بازتولید شده است.