‏نمایش پست‌ها با برچسب ستاد88. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ستاد88. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

,

اعتقادِ کی بزرگتره؟




سلام
اینکه «یو» من رو نشناسی عجیب نیست. اگه من روح الله شهسوار ِ 88 رو نشناسم جای تعجب داره. من ... هستم. بیشتر در ستاد موج نو بودم. اما ائتلاف سه راه خیام و ستاد مرکزی هم زیاد می رفتم...
من نمی گم که سیاسی نیستم. اما قبول کردم که یک سیاسی احساسی ام. نمی خوام فکر کنم اشتباه کردیم. نمی خوام فکر کنم تاوان اشتباه پس دادیم. می خوام فکر کنم اگه سختی کشیدیم واسۀ یک اعتقاد بود.واسۀ یک باور، واسۀ یک چیزی که لااقل اون روزا خواستن و داشتنش قشنگ بود. اما بی تعارف بگم؛ کم آوردم.یک وقتایی دیگه جرأت نمی کنم از عقیده بگم. یک وقتایی خودمم به عقیدم شک میکنم. یک وقتایی واقعا فکر می کنم ما اشتباه کردیم. روح الله، ما هدفمون بزرگ بود اما بازیمون دادن. اونا با یک عدف بزرگتر باعث شدن...وقایع اتفاقات بعد از انتخابات رو هیچ ایرانی ای فراموش نمی کنه اما...شده احساس کنی از بچگی با یک عقیدۀ پوش بزرگ شدی؟ اینکه من و تو سیاسی باشیم عجیب نیست، جوی که بزرگ شدیم سیاسی بود. هفت سالم بود که می رفتم ستاد خاتمی. اون موقع دوست داشتم کاش بزرگتر بودم که می تونستم آینده رو تغییر بدم. پونزده ساله بودم که رفتم ستاد معین.دیگه می تونستم  آینده رو بسازم. اما... یادم نمیره زمان معین، بابا اینا رای ندادن. جزو اون گروهی بودن که انتخابات رو تحریم کردن. فرار میکردم می رفتم ستاد Lنوزده ساله شدم اومدم ستاد موسوی. فکر می کردم دیگه سیاسی شدم. می خواستم دیگه واقعا تغییر بدم. تا می تونستم می خوندم که بدونم که ...حالا به پوچی رسیدم. فکر می کنم نه می تونم نه می فهمم. نه می تونم تغییر بدم. آدمایی که یک روزی باورشون داشتم، حالا واسۀ رهایی، «اطلاعاتی» شدن. به هیچی اعتماد ندارم. حتی خودم. با ما چیکار کردن؟ باورهامون رو کشتن.تو دیگه نمی تونی حال و حوای اینجا رو درک کنی. نابودمون کردن. نابود شدیم...یا علیاین پاسخ نامۀ همون دوست هست به پاسخ اولِ من. خداییش روی مسائل جدی ای دست گذاشته بود. شما چه پاسخی برای این دوستمون دارید؟

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

,

رفتنِ من سیاسی بود؟


سلام
    اسم «یو»* رو که میشنوم یاد خیلی چیزها می افتم. یاد شادی
 هامون. یاد غم هامون، یاد ستاد۸۸، یاد کوه، یاد اومدن ابتکار، خاتمی، موسوی، یاد خریت هامون، ببخش  اینجوری می حرفم؛ اما ...ـ
چرا رفتی!؟ چرا نموندی؟
با ... حرف میزدم. ازش پرسیدم چرا  شهسوار رفت؟ یه چیزایی گفت که توجیه نشدم. میخوام خودت بگی. بگو چرا رفتی؟ این بی انصافی نیست!؟
نذار واقعا فکر کنم «یو» سیاسی بودی و ما همه احساسی.
نذار اشتباه کنم و دیگه هیچی رو باور نکنم
بگو چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*(منظور در اینجا همون «تو» هست)
... ... ...
 بالاخره یکی لطف کرد و این پرسش رو جدی و روراست از من پرسید. می دونم که خیلی از شماها این پرسش رو دارید. این متن ایمیل یک از دوستان بود که اینجا براتون آوردم. البته من این دوست عزیز رو نمیشناختم. اما گویا خاطرات مشترک زیادی باهم داشتیم. بخشی از پاسخی که می تونستم بدم رو برای این دوست عزیزم فرستادم. بین ما چند ایمیل رد و بدل شد که بدون اینکه اسمش  رو ببرم و تغییری در پرسش و پاسخهامون بدم، اونها رو اینجا خواهم گذاشت
اما پیش از اینکه پاسخ کامل رو بذارم. دوست دارم شماها هم اینجا حرفهاتون رو عریان بزنید. اگه دوست ندارین عمومی بشه، میتونین برام ایمیل کنین. اما دوست دارم که بدونم. دوست دارم به اونچه که در ذهن شما هست نزدیک تر بشم. 
.       

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

,

روایتی از ابداع اولین نماد سبز

سالن شهید بهشتی مشهد؛ سخنرانی میرحسین، اولین مچ بند سبز
منتشر شده در جرس


پارسال در چنین روزهایی
 دوازدهم اردیبهشت ماه سال گذشته بود. به همراه  اعضای شورای سیاستگذاری ستاد88 به دیدار سید محمد خاتمی رفته بودیم. نوبت به من رسید که گزارشی از کارهای بخشی از ستاد به رییس جمهور اصلاحات بدهم. گزارشم را زود تمام کردم که به کاری که برای آن آمده بودم برسم. پارچۀ سبزی را که از پیش آماده کرده بودم را از جیبم در آوردم و از خاتمی اجازه گرفتم که آن را به دستش ببندم. خاتمی که در شرایط عمل انجام شده قرار گرفته بود مثل همیشه با روی باز پذیرفت. مچ بند سبز که آرم ستاد88 روی آن حک شده بود را به دستش بستم. مطابق انتظار عکاسان شروع کردند به گرفتن عکس و فردای آن روز، نصویر خاتمی با مچ بند سبز هواداران موسوی، عکس روی جلد بسیاری از روزنامه ها شد و بسیاری از خبرگزاری ها نیز آن را منتشر کردند. مأموریت به خوبی انجام شده بود و تصاویر منتشر شده از خاتمی تأثیر خود را گذاشت.

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

,

پرچم را هم پس گرفتیم


به یاد دارم در دیدار شورای سیاستگذاری ستاد88 با میرحسین موسوی که پبش از آغاز تبلیغات انتخاباتی برگزار شد, کاندیدای سبزها به کلیدی ترین استراتژی خود اشاره کرد. وی گفت: «امرزو شاهدیم گروهی که بر قدرت تکیه زده است, بهترین ارزشهایمان را از ما دزیده است, و بدتر از آن, از این ارزشها علیه خودمان استفاده می کند. ارزشهایی مانند عدالت, اسلام، مستضعفین، مبارزه با فساد و... که ما به خاطر بیان آنها بیشترین هزینه ها را پرداخته ایم، امروز مانند چماقی در دستان گروهی در حاکمیت شده است که مدام بر سر مردم می کوبند. من آمده ام تا تلاش کنم که این چماق را از آنها پس بگیریم و آنها را خلع سلاح کنیم».

جنبش سبز حدود از دو ماه پیش از انتخابات ریاست جمهوری آغاز شد. روزهایی که وقتی کسی را می دیدی که نمادی سبز را با خود حمل میکند, به آسانی می فهمیدی که وی معترض وضع موجود است. کم کم روزهایی رسید که در و دیوار شهرهای و روستاهای ایران سبز شده بود. سبز، به نشانۀ اعتراض از و ضع موجود و حمایت از کاندیدایی که درست نقطۀ مقابل رییس دولت وقت بود. روزهای سبز به سرعت باد میگذشت و جناح حاکمیت مبهوت رسانه های بی صدای سبز شده بود. رسانه ای که هر ایرانی را به یک ستاد متحرک تبدیل کرده بود. در آخرین روزهای آن ماراتن تبلیغاتی بود که ستاد کاندیدای حاکمیت تصمیم گرفت در برابر این موج سبز از خود واکنشی نشان بدهد...


ابتدا هنگام مناظره های تلویزیونی بازی ای راه انداخته شد به نام «قرعه کشی رنگی». قرار بر این بود که هر کاندیدا یک رنگ را شانسی انتخاب کند و آن رنگ به عنوان رنگ انتخاباتی کاندیدا در برنامه های تبلیغاتی تلویزیونی استفاده شود. آبی, قرمز, زرد و سبز رنگهایی بودند که باید از قوطی شانس بیرون می آمدند. روشن بود که این عمل برای خنثی سازی رنگ سبز به کار رفته بود. زیرا احتمال اینکه در این قرعه کشی رنگی متفاوت با رنگ سبز به میرحسین موسوی برسد, 75%  بود. همچنین احمدینژاد هم  25% از این شانس برخوردار بود که رنگ سبز را ببرد و همانطور که پیشتر نشان داده بود موج سواری قهاری است, سوار بر موج سبز مردم شود و از کمک تلویزیون نیز برای دزدیدن رنگ مردم بهره بگیرد. اما در کمال بهت حیرت, همگان دیدند که نه تنها رنگ سبز به موج سواران راهزن نرسید؛ بلکه بخت 25 درصدی میرحسین موسوی بر 75درصد دیگران چیره شد و رنگی که همۀ دعواها تا امروز بر سر آن برقرار مانده است, در آن قرعه کشی تاریخی به کاندیدایی رسید که کمی آنطرف تر, در خیابانها، هوادارنش مشغول تبلیغات به سبک سبز بودند. قرعه کشی حیرت انگیزی بود. تاجایی که «بیژن نامدار زنگنه» که به نمایندگی از میرحسین در آن مراسم شرکت کرده بود, هنگام روشن شدن نتیجۀ بازی, سی سال سابقۀ تکنوکراتی و اتوکشیده گی خود را از یاد برد و مانند یک دانشجوی آزادیخواه به آسمان پرید و فریاد شادی سر داد.

پس از شکست خوردن این نقشه, دومین حیلۀ ستاد حاکمیت (که بعدها به ستاد کودتا بدل گشت) کلید خورد. آنها به نمادی نیاز داشتد که در خیابانها علم کنند و به دست هواداران خود بدهند, تا نشاط از دست رفتۀ تبلیغاتچی های خود را به آنها باز گردانند و حتی برای ظاهر سازی هم که شده, از قافلۀ تبلیغات انتخاباتی جا نمانند. (هرچند که می دانستند نتیجۀ انتخابات قرار است در جایی غیر از صندوقهای اخذ رای رقم بخورد). این بار پرچم ایران دستاویزی برای مبارزۀ تبلیغاتی شد. برچسبها, تراکتها, مچ بندهای پرچم ایران و... در تیراژ بسیار بسیار زیاد مزین به تمثال معجزۀ هزارۀ سوم در سراسر ایران منتشر شد. در ابتدای کار این حرکت زیاد جدی گرفته نشد. اما پس از گذشت مدتی, و با مشاهدۀ جدیت ستاد حاکمیت برای ادامۀ این سناریو, سبزها متوجه شدند که بازی پیچیده ای در پیش است. ستاد حاکمیت با زیرکی به دنبال آن بود که با ایجاد دوگانگی بین سبزها و هواداران خود که این بار با نماد پرچم ایران در خیابانها متمایز شده بودند, حساسیت حریف را به این نماد برانگیزد و آنها را به سمت توهین به پرچم ایران سوق دهد. و از این رهاورد مردمی که هنوز تصمیم جدی خود را برای رای دادن نگرفته بودند را علیه سبزها برانگزید. اما سبزها که دست حریف را خوانده بودند, نه تنها در این دام گرفتار نشدند, بلکه به دنبال این بودند که حریف را خلع صلاح کنند. در همین راستا بود که شعاری در خیابانها طنین انداخت: «موسوی, موسوی, پرچم ایران منو پس بگیر» آری, سبزها برای نامزد خود تعیین تکلیف کردند و نشان دادند که بازی حریف را خوانده اند.

دفتر تاریخ به جایی رسید که ستادی که روزی برای تبلیغ کاندیدای خود پرچم ایران را در تیراژ وسیع منتشر می کرد، امروز از نشان دادن پرچم ایران نیز هراسان است. به همین دلیل است که چندی است که در صحنه های تبلیغاتی ای که رییس دولت در آن شرکت می کند،  دست به تحریف پرچم ایران زده است. آری! پرچم ایران نیز سانسور شده است و چیزی جای آن را گرفته که هرچه که باشد، پرچم ایران نیست. پرچمی که در قانون اساسی با سه رنگ سبز، سفید و قرمز معین شده است.
به نظر می رسد، پروژۀ میرحسین، تا حدود زیادی موفقیت آمیز بوده است. همانطور که دیگر چماق سوء استفادۀ ابزاری از اسلام و عدالت و... برای مبارز با جنبش اعتراضی ایرانیان، در جامعه حنایش رنگ باخته است و پرچم ایران نیز از دست کودتاچیان رها شده و به آغوش ملت بازگشته است. این دستاورد جنبش سبز است. خلع سلاح سنگر به سنگر. با صبر؛ بدون خشونت.


منتشر شده در روزآنلاین

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

, ,

جمعه خاتمی, شنبه موسوی


یک سال (۱۳۸۷) پیش در چنین روزهایی, پس از آنکه «سید محمد خاتمی» در سخنانی اعلام کرد, «یا من یا میرحسین» کاندیدا می شویم, به همراه دیگر اعضای شورای ستاد ملی جوانان88, (جوانان حامی خاتمی و موسوی) که آن زمان تنها حامی خاتمی بود, به دیدار رییس جمهور دوم خرداد شتافتیم و از این سخنان او بسیار گله کردیم. گله ها تا آنجا پیش رفت که برخی از اعضا, خاتمی را خائن خطاب کردند. همه از این تصمیم ناراحت بودیم. چون نه میرحسین را می شناختیم, نه می توانستیم از خاتمی دل بکنیم. البته برخی از اعضا علاقه ی شخصی به خاتمی نداشتند و تنها به این دلیل از او حمایت می کردند که او را بهترین گزینه ی ممکن برای برون رفت از وضع موجود می دانستند. خیلی از ما هم در دورۀ دوم ریاست جمهوری خاتمی, جزو سرسخت ترین منتقدان وی بودیم, اما پس از گذشت چهار سال از پایان صدارت وی, با تلخی های جهان سیاست آشنا شدیم و به واقعیات آن برخوردیم.
 با این حال پس از آنکه توانسته بودیم همه اصلاح طلبان و بویژه خود خاتمی را برای شرکت در انتخابات قانع کنیم, با مطرح شدن: «یا من یا میرحسین» همۀ تلاشهای خود را بربادرفته می پنداشتیم. به همین دلیل بیش از یک ساعت تک تک اعضا, با حمله های زبانی بسیار سخت به خاتمی تاختیم تا شاید بتوانیم او را منصرف کنیم. اما این بار برخلاف روال معمول جلسه هایی در این سطح, (که ابتدا حضار مطالب خود را بیان می کردند و پس از آن خاتمی نظرات خود را اظهار می داشت) جلسه به گفتگویی دوجانبه تبدیل شد. در یک طرف جریان خاتمی, و طرف دیگر ما. ما انتقاد می کردیم و او پاسخ می داد. در آن نشست تاریخی, کاندیدای ما حرفهای نگفته ی بسیاری را مطرح کرد که بی شک پس از پایان این روزهای پرتلاطم, باید منتشر شود. اما در اواخر نشتست, به نکته ای اشاره کرد که برخی از ما را تا حدودی نستب به تصمیم خاتمی قانع کرد. (هرچند که بسیاری از اصلاح طلبان و حامیان وی هیچ گاه قانع نشدند تا اینکه خاتمی مجبور به اعلام کاندیداتوری شد)
خاتمی در پاسخ به انتقادهای تلخ اعضا که او را خائن و ترسو خطاب می کردند و به او می گفتند که باید از شجاعت امیرکبیر و مصدق الگو بگیرد و حتی جان خود را فدای مردم کند گفت: « من دوست دارم مثل امیر کبیر و مصدق در تاریخ محبوب نباشم, اما کاری بکنم که مردم عملا از زیر بار ظلم و استبداد رهایی پیدا کنند. مطمئنم اگر آنها نیز زنده بودند, در این شرایط راهی دیگر را انتخاب می کردند. مگر نه اینکه پس از مصدق و امیرکبیر استبدادی سخت تر بر جامعۀ ما حاکم شد و مردم بسیاری لطمه دیدند. من دوست دارم تا ابد از مردم فحش بشنوم, اما کاری کنم که رنج آنها کمتر شود. دوست دارم بعد این همه سال تحمل استبداد نتیجه بگیریم. من برای محبوب شدن سیاست ورزی نمی کنم. بلکه فکر میکنم باید کار ما تنیجه بدهد و بهترین نتیجه تغییر وضع جامعه است.» من پس این صحبتها به فکر فرو رفتم, چندی از حاضرین هم چنین شدند. در ادامه, خاتمی حرفهایی بسیار اساسی در رابطه با ساختار قدرت ایران زد که از درج آنها در اینجا معذورم. وی هچنین در رابطه با حضور میرحسین در انتخابات به نکته ای اشاره کرد ما باید تا روز شنبه 23 خرداد88 صبر می کردیم تا به درستی آن پی ببریم. وی گفت: «من همان سال هفتاد و پنج هم که از من خواسته شد در انتخابات شرکت کنم, اگر می دانستم رییس جمهور خواهم شد, قبول نمی کردم. 

من به همراه دوستانم فقط می خواستیم شعارهایی از جمله جامعۀ مدنی و آزادیهای سیاسی که در جامعه از یاد رفته بود را زنده کنیم تا زمینه برای حضور چهره های دیگر در انتخابات بعدی فراهم شود, اگر کسی می دانست که کاندیدای ما قرار است پیروز شود شاید اصلا به من پیشنهاد نمی کردند. چه برسد به اینکه من بپذیرم. اما ما میدانیم که در این دوره مردم کاملا با ما هستند. این را جریان مخالف هم میداند, به همین دلیل وقتی پیروز شویم, از همان روز انتخابات سنگ اندازیها را آغاز خواهد کرد. و این بار سخت ترو بی رحمانه تر از سال76. برای همین باید کسی کاندیدا باشد که هم از لحاظ شخصیتی توانمند باشد, هم از لحاظ سیاسی در برابر تهاجم ها آسیب پذیری کمتری داشته باشد. من فکر میکنم میرحسین در این شرایط بهترین گزینه است. من میدانم که رای می آورم. اما مهم پس از انتخابات است. باید فردی باشد که در شنبه ی پس از انتخابات روحیۀ حمایت از خواسته های مردم را داشته باشد. من خود را مرد عرصه های فرهنگی و اجتماعی میدانم و علاقه ای به مجادلات سیاسی ندارم. اما می دانم که میرحسین مرد روز شنبه است. او بهترین مقاومت را در برابر مشکلات خواهد کرد. این را مطمئن باشید.»

این همه را گفتم که پاسخی باشد برای دوستانی که از یک سخنرانی خاتمی بهانه ای ساختند برای حمله به او. رویدادهای امروز حتی از آنچه که خاتمی و دیگر سران اصلاحات پیش بینی کرده بودند فراتر رفته است. تردیدی نیست که در این شرایط, خاتمی, کروبی و موسوی با تقسیم کاری نسبتا هماهنگ, بازی سیاسی را به خوبی پیش می برند. در این هم تردیدی نیست که جنبش سبز بالاخره در درون ایران در جریان است. هرچند که ایرانیان خارج نشین از آنها حمایت می کنند. همچنین همه می دانیم که گزینه ای دیگر برای جایگزینی این سه رهبر اصلاحات نداریم. (یا حداقل تا کنون کسی پیدا نکرده است. بگذریم از شومن های تلویزیونی و اینترنتی) پس ای کاش به جای اینکه اینکه هرگاه یکی از این سه نفر (بویژه خاتمی) موضعی میگیرد که با مزاج ما سازگار نیست, سراسر حمله شویم, کمی جانب احساس را کنار بگذاریم و به نتایج سیاست عملی در زندگی مردم فکر کنیم. اگر زورمان به رغیب نمی رسد, دلیلی ندارد که خودی را حذف کنیم. البته کار سیاسی بدون انتقاد مثل اسب سواری بدون زین است, پس از مدتی هم اسب آسیب می بیند و هم اسب سوار. اما واقعا این روزها برخی از ابراز نظرها از مرز انتقاد گذشته و به تخریب و حذف نزدیک شده است. در شرایطی که جناح کودتا از صحبتهای خاتمی بسیار آشفته شده است و ادامۀ این روند را شکاف میان جریان اصولگرا ارزیابی میکند, تا جایی که خبرگزاری فارس پس از این سخنان تیتر میزند که «خاتمی به دنبال مدیریت جریان فتنه است» اما باز هم جمعی از ما این بازی را درک نمیکنیم و دوباره و دوباره به او میتازیم. به همین دلیل بر خود لازم دیدم, به نمایندگی از هزاران هزار جوان ایرانی, (حداقل ده ها هزار جوانی که در ستاد ملی جوانان88 عضو هستند), و به جای کسانی که یا در زندان هستند و یا در شرایط سخت تر پس از زندان گرفتار شده اند, و یا در کشور تحت تعقیب هستند و یا در انتظار زندان به سر می برند و صدایشان در گلوها گیر کرده است, اعلام کنم که با تمام کاستی هایی که ممکن است این سه رهبر جنبش سبز داشته باشند و ما حق انتقاد را برای خود و همه ی میلیونها ایرانی سبز محفوظ می دانیم, اما نمی توانیم در برابر تخریبها و دیدگاههای حذفی چشم فرو ببندیم.

 هرچند که نه دستمان به جایی می رسد و نه مانند رقیبمان اهل حذف فیزیکی یا فکری هستیم, اما می توانیم با صدای بلند حمایت خود را از کسانی جلوداران جنبش سبز هستند اعلام کنیم. اعتقاد داریم که روشهای حل این منازعه باید مبتنی بر اصول گفتگو و مذاکره باشد تاجایی که تنیجۀ آن را در زندگی مردم ایران در هرکجای دنیا لمس شود. هرچند که ایستادگی به پای خونهای ریخته شده, قلم های شکسته و انسانهای آسیب دیده و در بند, خط قرمز حمایت از رهبران جبش است, اما تا کنون چنین کاستی ای از آنها ندیده ایم. نزدیکان آنها یا در زندان هستند یا ترور می شوند و با این همه آنها ایستادگی به همراه سیاست ورزی را راهکار هدایت و به نتیجه رسانیدن جنبش انتخاب کرده اند. 

با بستن هر پنجره ای از گفتگو, دری به خشونت و سرکوب باز می شود و تاریخ ایران از این راهبرد آسیبهای فراوان دیده است. پس بهتر است «درسی از گذشته» را زا لابلای ورقها, بیرون بکشیم و در زندگی سبزمان جاری کنیم.


*نقل قولهای ارائه شده از جلسه با خاتمی, تقل به مضمون است, اما سعی داشتم کمترین فاصله از واقعیت را داشته باشد


۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

از کرسی مجلس تا زندان اوین



برای سعید نورمحمدی و اسماعیل سحابه

سعید نورمحمدی و اسماعیل سحابه وجوه مشترک بسیار زیادی دارند. به غیر از اینکه هردو خراسانی هستند و هردو عضو شاخة جوانان جبهة مشارکت هستند و دوستان بسیار صمیمی‌ای برای یکدیگر محسوب می‌شوند، مهمترین و بارزترین شباهت آنها به یکدیگر آن است که هردو نفر در دو کنگرة متفاوت حزب، به عنوان کوچکترین عضو کنگره، بر صندلی هیأت رییسة سنی جبهة مشارکت تکیه زدند. آن روزها همه فکر می‌کردیم که عضویت در هیأت رییسة سنی کنگره‌های جبهة مشارکت فقط به جهت سن افراد روی می‌دهد. اما امروز که به سعید و اسماعیل می‌نگریم، می‌فهمیم که این افتخاری‌است که نصیب کمتر کسی می‌شود. آری افتخار!

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

, ,

جرمِ ما این بود

تقدیم به سید شهاب الدین طباطبایی و هزاران هزار عضو ستاد ملی88 در سراسر ایران بزرگ

یک سال پیش در چنین روزی بیانیه ای منتشر کردیم که به امضای 88 نفر جوان ایرانی رسیده بود. در آن یبانیه، از سید محمد خاتمی خواسته بودیم که در انتخابات سال 1388 نامزد شود تا مبادا جریانی که قدرت را در دست داشت آیندۀ ایران و ایرانیان را تباه سازد. اکنون پس از یک سال، تعداد بسیاری از آن جوانان یا در بازداشت به سر می برند و یا به قید وثیقه آزاد شده اند. اما جرم ما و آنها چه بود که سزاوار چنین جزایی بودیم؟ چه گناهی مرتکب شده بودیم که در مجموع هر پنج کیفرخواست قرائت شده در «بیدادگاههای نمایشی» تقریباً بیست بار نام ستاد88 آورده شده است.
جرم اول:
اولین جرم آنها این بود که کلید ماجرایی را زدند که امروز پس از گذشت یک سال، ایران و جهان را غافلگیر کرده است. تا روز26خرداد ماه 88، بحث نامزدی خاتمی و اصولا این مسأله که اصلاح طلبان باید
در این انتخابات کاندیدای درجه اول داشته باشند یا نه؟ فقط در میان نخبگان جریان داشت. بسیاری از نیروهای سیاسی اعتقاد داشتند که در این دوره نباید به طور جدی وارد ماجرای انتخابات شد. بلکه باید گذاشت دولت دوم احمدی نژاد به کار خود پایان دهد تا بعد از آن اصلاح طلبان بتوانند در انتخابات سال 92 سکان ادارۀ قوۀ مجریه را به دست گیرند. اما موجی از جوانان که پیش از این در حرکتهایی از جمله «گروه یاری» و «پویش موج سوم» نمود پیدا کرده بودند خواستار این بودند که هرچه زودتر به دولت داری دولت نهم پایان دهند. چرا که ادامۀ این روند را زیانی جبران ناشدنی برای آیندۀ ایران می دانستند. جرم این جوانان این بود که برای اولین بار توانستند به نیروهای رده بالای سیاسی نظر خود را القا کنند و در تصمیم گیری آیندۀ اصلاح طلبان، نقش تصمیم ساز را ایفا کنند. کاری که تا کنون در فضای سیاسی-اجتماعی ایران سابقه نداشت و خبر از رویش نسلی توانمند برای ادارۀ کشور در آینده ای نه چندان دور می داد. نتیجه این شد که نظر جوانان پر شور تصمیم انقلابیون خسته را شکل داد و خاتمی و موسوی پا به میدان گذاشتند. برای آنهایی که جوانان را پیاده نظام و مجیزگوی اقدامات خود می خواستند، زنگ خطر بزرگی به صدا در آمده بود و باید آنها را هرچه زود تر سرجای خود می نشاندند.
جرم دوم:...

۱۳۸۸ خرداد ۵, سه‌شنبه

,

رنگی که نابینایان هم می بینندش

وقتی دستبند سبز رو به دستش دیدم هم خوشحال شدم و هم شگفت زده. آخه یک دختر نابینا از رنگ سبز چی می فهمه؟ ازش پرسیدم: تو هم طرفدار میرحسینی؟ گفت: آره. هم طرفدار میرحسین و هم خاتمی. اینرو هم خواهرم برام آورده. اون تو ستاد میرحسین کمک میکنه. گفتم: منم مچ بند سبز دارم و دستش رو گرفتم و روی مچ بندم کشیدم. ذوق زده شد و در همون حالت  گفت: تازه خواهرم گفته برات از اون مچ بندهای قشنگ 88 میارم. گفتم: اتفاقا منم از همونا دارم و مچ بندم رو باز کردم و به دستش بستم. خیلی خوشحال شدیم.
اینها حرفایی بود که یکی از دخترخانومای همکارمون تو ستاد88 که به صورت داوطلب به دانشجوهای نابینا کمک می کنه دیروز برامون تعریف کرد. چه معجزه ایه این رنگ سبز و این ستاد88.