‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه‌ی پویا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اندیشه‌ی پویا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

, , , , , , ,

آرمان‌شهرِ«ابراهیم بیک» به ناکجا رسیده است | نقدی بر حجاریان (۳) ـ

یکی از حُسن‌های چکه چکه نَشراندن یک یادداشت این است که نویسنده فرصت بازبینی یادداشت و به کار بستن نقدها و پیشنهادهای دیگران را به خود می‌دهد. دست‌کم این اتفاقی است که در مورد این یادداشت‌ها برای من افتاد.
به همان اندازه که برخی از نقدها را باید جدی گرفت، به بعضی دیگر نباید توجه کرد.
بخش سوم از این یادداشت که شامل بند پنجم از نقدها می‌شود نتیجه‌ی همین بازخوردها است که در پی می‌آید.



۵- 
تجربه‌ی اندک و محدود فعالیت سیاسی و انتخاباتی من در فرانسه و مشاهده‌ی پیگیرِ دیگر مردم‌سالاری‌های غربی جای تردیدی برایم باقی نمی‌گذارد که فرد، شخصیت و توانایی‌های فردی نقش کلیدی‌ای در پیروزی و شکست جریان‌های سیاسی دارند. البته می‌دانم که آقای حجاریان هم با این نظر مخالف نیست. اما می‌خواهم از این فرصت و بهانه استفاده کنم و ایده‌ی ضدفرد و ضد رهبری که به نظر می‌رسد پس از دوم خرداد در میان نخبگان ما به سرعت گسترش یافته را به چالش بکشم.
نمونه‌های مخالف این نوع نگاه را می‌توان در ظهور اوباما در آمریکا و نقش مرکل در اروپا مشاهده کرد، که به نظرم نیاز به توضیح بیشتری ندارد. به نظر می‌رسد که  چالش امروز غرب ضعیف بودن حزب‌ها و دیگر نهادهای سیاسی نیست. بلکه ۱- ضعف در ایده‌های سیاسی‌ای که مردم را قانع و بسیج کند و جامعه را این نخوت بیرون بکشد و ۲- نبودِ شخصیت‌ها و رهبرانی است که این ایده‌ها را نمایندگی و نیروهای سیاسی را راهبری کنند‌ و به این سردرگمی خاتمه دهند. ۳- سایه‌ی سنگین نهادهای سیاسی و اقتصادی روی فرد، حق‌ها، مسئولیت‌ها و خلاقیت‌هایش است.
در غرب امروز، سامانه‌ی ایده‌آلِ سعید حجاریان عزیز تا حدود زیادی محقق شده است. لویاتان در بیشترِ دولت-ملت‌های اروپایی بر تخت نشسته و تاج‌گذاری کرده است. از قضا پس از جنگ جهانی دوم لویاتان با نسخه‌ی وبری بر اروپا حاکم شده است. تا جایی که امروزه ساختارهای سیاسی و حزبی و به شکلی حرفه‌ای گسترش یافته‌اند و همانطور که «وبر» آرزو می‌کرد نهادهای آموزشی هم مشغول تربیت سیاست‌مداران حرفه‌ای‌اند. اما پس از ۶-۷ دهه از استقرار این تفکر بر غرب، نه تنها شاهد ظهور سیاست‌مداران توانمندتر و تاثیرگذارتر نبوده‌‌ایم، بلکه هر روز سطح سیاستمداران پایین‌تر آمده است. اروپا از وینسنت چرچیل و شارل دوگل به کامرون و سارکوزی رسیده است. دیگر هیچ چشم‌اندازی برای ظهور کسانی مثل فرانسوا میتران و مارگارت تاچر وجود ندارد و دیدن دوباره‌ی چنین سیاست‌مدارانی به رویا تبدیل شده است. (تازه اگر آنها را حد اعلای سیاست‌ورزی بدانیم.) نتیجه اینکه ساختار سیاسی تبدیل شده به جولان‌گاه سیاست‌مداران کم‌توان، کم‌مقدار و ضعیف که با تکیه بر «تخصص» و نهاد‌های حرفه‌ای و در غیاب اتکا به مردم، همواره مغلوب جریان‌های قدرتی می‌شوند که خارج از ساختار حکومت مستقرند و منافع‌شان هم در اکثر موارد در راستای خلاف منافع عموم مردم است.

برشی از گزارش مریم شمانی از گفت‌وگو با سعید حجاریان

آقای حجاریان در نقد حزب تازه تاسیس ندا، فقدان سلسله‌مراتب و ساختار سالم حزبی را عامل می‌دانند. اما اگر قرار بود حزب‌ها سر جای خود قرار می‌داشتند و همان ایده‌آل بسیاری از سیاست‌ورزان اصلاح‌خواه ما تا کنون به کرسی نشسته بود، اتفاقن همین جوانان باید اکنون در رده‌های بالای سیاسی، دولتی و حکومتی قرار می‌داشتند. بیشتر این جوانان رده‌های حزبی را به خوبی طی کرده‌اند و نوجوانانی تازه به دوران رسیده نیستند. البته آقای حجاریان در این گفتگو از این نقد فراتر نمی‌رود و به اشاره‌ی ضمنی اکتفا می‌کند. 

در بسیاری از دموکراسی‌های امروزی، جوانان نقش‌های کلیدی‌ای دارند. یکی دو نمونه‌اش را در دویادداشت دیگر ( اینجا و اینجا) در یادداشت‌های دیگری آورده‌ام و دیگر به آن نمی‌پردازم. در فرانسه چندبن نمایده‌ی مجلس بین بیست تا سی ساله وجود دارد. در همین کشور دو تا از مهمترین وزارت‌ها بر عهده‌ی دو جوان ۳۶ ساله است. در میان سخنگوهای همه‌ی حزب‌ها جوان برجسته‌ترند و حتی در حد نایب‌رییس حزب ارتقا یافته‌اند. در اتریش وزیر امور خارجه ۲۷ ساله است. البته که همه‌ی اینها همانطور که آقای حجاریان هم اشاره کرده‌اند در کنار سن‌بالاهای حزب و دولت کار می‌کنند و وصله‌ی ناجور نیستند.

به لحاظ شخصی، من با حرکتی از نوع حرکت ندا (که درست یا غلط با تابلوی جوانان و جوانی وارد میدان شدند) و با توجه به شکل و جهتی که برا حرکت انتخاب کرده است، مخالفم. اما مخالفت آقای حجاریان ( و بسیاری دیگر از دوستان دست‌کم آنچه در فضای رسمی اعلام می‌کنند) را درست و منطقی نمی‌دانم. استدلال آقای حجاریان درون خودش تناقضی دارد که به شکلی گذرا به آن اشاره می‌کنم.
اول اینکه ایشان مدل ایده‌آل را آنچه که در غرب است نشان می‌دهند. دوم اینکه بیان می‌کند بسیاری از این جوانان ندایی پله‌های فعالیت سیاسی را درست نپیموده‌اند. بالاتر نشان دادم که هم در غرب جوان‌ها در رده‌های ممتاز سیاسی نقش واقعی و جدی دارند و هم اینکه همین جوانانی که امروز به آن‌ها نقد می‌شود، به نسبتِ وضعیتِ سیاسی کشور، اتفاقن خیلی هم پله پله رشد کرده‌اند و تا الان هم بیش از حد پشت در نگه داشته شده‌اند. پس اتفاقن این جوانان (دست‌کم در حرف‌های‌شان) می‌خواهند در همان جهت ایده‌آل‌هایی که برخی از مخالفان‌شان مطرح می‌کنند، حرکت کنند. 

از طرف دیگر، همانطور که اشاره کردم، حرف آقای حجاریان درباره‌ی سلسله مراتب رشد جوانان در حزب‌ها تا حدود زیادی درست است. اما این فقط ظاهر ماجراست. من به همین نگاه و با آن پیش‌فرض‌هایی که آقای حجاریان به آن می‌پردازد نقد دارم. درست است که جوانان در تجربه‌ی غربیِ کار سیاسی پله پله رشد می‌کنند، اما باید با عرض معذرت و جسارت بگویم مشاهده و احساس من، به عنوان یک شهروند، این است که امروزه این راه‌پله‌ها دیگر دموکراتیک نیستند. بسیاری از کادرهای سیاسی دانش‌آموخته‌های چند دانشگاه و دانشکده‌ی خاص و محدودند که بلافاصله پس از فارق‌التحصیلی بواسطه‌ی رابطه‌های حزبی جذب نهادهای حکومتی و دولتی می‌شوند. ورود به این دانشکده‌ها هم کار هرکسی نیست و معمولن دانشجویان فرزند فلان وزیر و وکیل یا بازرگان یا استاد دانشگاه‌اند. یعنی فرد تنها یا به واسطه‌ی سرمایه‌ی اقتصادی یا اجتماعی خانواده‌اش می‌تواند وارد این دانشکده‌ها بشود و موردهای استثنا، بسیار استثنا شده‌اند. بسیاری از آنها هرگز جامعه‌ای به جز همکلاسی‌های خود و هم‌محلی‌هایشان را تجربه نکرده‌اند و بلافاصله وارد حلقه‌ای دیگر از نخبگان می‌شوند که فقط با نخبگان رابطه و نشست و برخاست دارد.
 امروزه یک نوع اشراف‌سالاری جدید بر غرب حاکم شده است که بسیار ناامیدکننده است. آن آرمان‌شهری که ما فکرش را می‌کردیم امروزه ناکجایی بیش نیست. گویا حکایت زین‌العابدین مراغه‌ای (سفرنامه‌ی ابراهیم بیک) در تصویر و تصور رویای‌اش از سرزمین اهورایی، امروزه در قالب و جهتی دیگر برای تجددخواهان و دموکراسی‌خواهان ایرانی تکرار می‌شود. یکی از دوستان نزدیک بنده که در سن ۲۸ سالگی سخنران-نویس وزیر کشور فرانسه است و پیشتر هم در کابینه‌ی وزیر ارتباطات کار می‌کرده و جوان بسیار خوش‌قلبی هم است ازهمین جوانان است که حتی برای دیدارها و مهمانی‌های دوستانه‌اش هم از محله‌ی پنجم پاریس (محله‌ی سوربن و پانتئون و سنا و پارک لوکزامبورگ) خارج نمی‌شود. وقتی با او صحبت می‌کنم هیچ تصوری نسبت به منطقه‌هایی حاشیه‌ای پاریس ندارد و از قضا روزانه مطلب‌هایی در مورد مسئله‌های اجتماعی و امنیتی که در این منطقه‌ها بوجود می‌آید می‌نویسد و به خورد وزیر کشور فرانسه می‌دهد و ایشان هم آن نوشته‌ها را صبح‌ها در رادیو و شب‌ها در تلویزیون تکرار می‌کند.
همین‌جا دوباره بر می‌گردیم به ایرادی که فاطمه صادقی به سعید حجاریان می‌گیرد و آن ایده‌ی «اتاتیسم» و حکومت‌گرایی است. صادقی به حجاریان خرده می‌گیرد که در ایده‌ی سیاسی‌اش، مردم‌سالاری نقشی ندارد و دموکراتیک نیست و من با این نظر (دست‌کم با توجه به مطلب‌هایی که در آن گفتگو بیان شد) موافقم. حکومت و ساختار سیاسی بدون محتوای دموکراتیک و کارگزارانی که به مردم‌سالاری باورمند و مقید باشند سر از استبداد پنهان در می‌آورد که به نظر من از استبداد آشکاری که در ایران حکم‌فرماست خطرناک‌تر، ناامیدکننده‌تر، سرسخت‌تر و شکست‌ناپذیرتر است.

***
قرار بود در این بخش به نقد آقای حجاریان به جزب ندا بپردازم که نشد. در واقع به بهانه‌ی این سلسله یادداشت، فرصت را غنیمت شمردم (شما البته حق دارید بگویید از فرصت سوءاستفاده کردم) و به مطلبی اشاره نمودم که شاید می‌شد آن را مستقل از این سلسله یادداشت هم بیان کرد. اما همانطور که می‌بینید کم و بیش بی‌ربط با استخوان‌بندی اصلی مطلب نیست. نقد اصلی‌ام به موضع ایشان در مورد ندا را در بخش دیگر به صورت دقیق‌تر دنبال می‌کنم. تلاش خواهم کرد نقد خودم را نیز به این حزب کمی باز کنم.

در همین رابطه :
لِویاتانِ هابز در قفس آهنین وبر / نقدی بر حجاریان (۱) ـ
مشکل از مردم است یا از نخبه‌گان؟ / نقدی بر حجاریان (۲) ـ

.

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

, , , , , , , , ,

مشکل از مردم است یا از نخبه‌گان؟ / نقدی بر حجاریان (۲) ـ

پس از نشر بخش نخست این یادداشت، واکنش‌های مستقیم و غیرمستقیم زیادی دریافت کردم. از توهین شخصی گرفته تا نقدها و توصیه‌هایی جدی و دوستانه. بنابراین لازم دیدم نکته‌هایی که قرار بود در بخش پایانی این یادداشت عرض کنم، همین الان و پیش از افزایش بیشتر سوء تفاهم‌ها بیان کنم.
* اول اینکه انتقاد من به شخص آقای حجاریان نیست. بلکه به مجموعه‌ای از اندیشمندان است که کم و بیش همین نگاه را دارند و البته آقای حجاریان از معتبرترین این چهره‌ها است. از این رو نقدم را به صورت مشخص در مورد ایشان نوشتم که وی را برجسته‌ترین چهره‌ی جریانی می‌دانم که با نگاهی جامعه شناختی به سراغ سیاست می‌رود. 
* دوم اینکه می‌دانم ایشان آنقدر بزرگوار است که از نقدهای دانشجویی مثل من آزرده نمی‌شود. همچنین از لحاظ تبار سیاسی، ایشان را از نزدیک‌ترین‌ها به خودم می‌دانم. اگر همین نقدها را به دیگر دوستان اندیشمندی می‌کردم که از لحاظ تاریخی و تباری، نزدیکی کمتری باهم داریم، چه بسا شائبه‌های جناحی و سیاسی پیش می‌آمد. اما آقا سعید از خودمان است.
* دغدغه‌ی من از چند وقت پیش شروع شد و با یادداشت ایشان (و چند تن دیگر از بزرگواران) در نشریه‌ی «سخن ما» افزایش پیدا کرد. همان‌جا تصمیم گفتم دغدغه‌ام را قلمی کنم و با دیگر دوستان درمیان بگذرام. سه نمونه از یادداشت‌ها و گفتگوهای آقای حجاریان را (یکی در سخن ما، یکی در اندیشه‌ی پویا و یکی در مهرنامه) انتخاب کردم و نقدم را با توجه به محتوای این گفتگوها که از نظر من در یک راستا و هماهنگ‌اند، پی‌ریزی کردم.
* آقای حجاریان خیلی وقت پیش به طور ضمنی پایان سیاست و نبود سیاست را اعلام کرده بود. همچنین متواضعانه و با بیان‌های مختلف گفته بود که راه برون‌رفتی از این وضعیت نمی‌یابد. اما گویا برخی از روزنامه‌نگاران یا متوجه این صحبت‌ها نشده‌اند و یا اینکه عمدا سراغ ایشان می‌روند و مدام از کسی که پیشتر اعلام کرده که راه حل تازه‌ای در ذهن ندارد، نسخه می‌طلبند و توضیح می‌خواهند. 
با همه‌ی اینها و به رغم فضایی که بوجود آمده، از نشر یادداشتی که پیشتر نوشته بودم صرف نظر نمی‌کنم و بخش دوم را در ادامه تقدیم می‌کنم:

اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ 


****

۴ -
«خارج از ایران و در نظام‌های حزبی، مردم نه به فرد که به نماد رای می‌دهند، اما در ایران مردم به فرد رای می‌دهند». او می‌افزاید  «در خارج از ایران جوان‌ها اول در شورای محله و بعد در شورای شهر و نهایتاً در کنگره تجربه کسب می‌کنند. چون این نردبان در ایران وجود ندارد، احتمال دارد جوانان تندروی یا کندروی کنند.»
(گزارش مریم شبانی از دیدار با سعید حجاریان | اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ | صفحه‌ی ۲۰)

همانطور که آقای حجاریان اشاره کرده‌اند، فضای کار سیاسی در «خارج از ایران» (که البته منظور ایشان غرب است) بسیار منظم‌تر، ساختارمندتر و با در و پیکر تر از ایران است و این امر بر کسی پوشیده نیست. اما به نظرم ایشان تصویر و تصوری  رویایی از غرب ارائه می‌دهند. این نکته که خیلی از مردم در خارج از ایران به حزب‌ها و یا به قول ایشان به «نمادها» رای می‌دهند حرف بسیار درستی است. اما به نظر می‌رسد دو نکته‌ی مهم از دید ایشان پنهان مانده است. اول اینکه مگر در ایران غیر این است؟ یعنی مگر در همین انتخابات‌های نیم‌بندی که انجام می‌شود، مردم به نمادها و جریان‌ها گرایش بیشتری ندارند؟ حالا ممکن است در ایران نسبت به فرانسه و یا انگلستان، این گرایش کمتر باشد، اما نمی‌توانیم بگوییم که این امر وجود ندارد. چیزی که در ایران وجود ندارد یا اینکه ضعیف است، عادت رای دهی مردم نیست. بلکه مشکل نبودِ حزب‌های با سابقه است. آقای حجاریان به نکته‌ی درستی اشاره می‌کند. اما آسیب‌شناسی درستی ندارد. ایشان به نادرستی ایراد را گردن مردم می‌اندازد. درحالیکه به نظر می‌رسد مشکل از جای دیگری است. به نظر من مشکل از نخبگان سیاسی است که از برقراری و ایجادِ وضعیت سیاسیِ پایدار و باثبات و البته مردم‌سالار یا دموکراتیک، ناتوان بوده‌اند. اینکه مشکل را به مردم یا حکوت حواله کنیم درست نیست. این حقیقت که نیروی استبدادی در برابر اراده‌ی مردم مقاومت می‌کنند پدیده‌ی عجیبی نیست. اما اینکه نخبگان ایرانی چطور بعد از ۱۰۰ سال هنوز نتوانسته‌اند ثبات سیاسی‌ای را که مردم‌سالار و دموکراتیک نیز باشد بوجود بیاورند جای بحث و خرده‌گیری دارد. یا این واقعیت که چطور یک انقلاب مردمی به یک استبداد الیگارشی تبدیل شد جای پرسش و موآخذه دارد.


به نظر من این نظر آقای حجاریان که می‌گوید - و بزرگان دیگری هم آن را با کیفیت‌های دیگری تکرار می‌کنند-  حرف درست و دقیقی نیست. در ایران هم اگر انتخابات‌های پس از انقلاب را در نظر بگیریم، رای‌دهندگان در قدم اول جریان سیاسی و یا به قول آقای حجاریان، نمادها را در نظر می‌گیرند و در راستای آن، اگر بخواهند رای بدهند، نامزدشان را انتخاب می‌کنند. مثلن روشن است که در ایران در یک انتخابات معمولی، اصلاح‌طلبان رای بیشتری دارند. و کم و بیش روشن است که کدام قشرهای جامعه، اگر بخواهند رای بدهند، گرایش بیشتری به تحول‌خواهان دارند و کدام قشرها به محافظه‌کاران تمایل بیشتری دارند. اینکه محافظه‌کاران همواره با هم مسابقه می‌گذارند تا نزدیکی خود به مقام رهبری یا فلان نهاد دیگر را به نمایش بگذارند، نشان می‌دهد که بخشی از جامعه به جریانی که نزدیک‌تر به رهبری یا سپاه یا سازمان تبلیغات باشد گرایش بیشتری دارد. البته این مسئله همچون غرب به شکل سنت در نیامده، زیراکه انتخابات در ایران نهاد بسیار جوانی است. اما در همین عمر کوتاهش می‌توان دید که رای‌دهی به یک پدیده‌ی اجتماعی تبدیل شده است و قشرهای اجتماعی کم و بیش جهت‌گیری انتخاباتی مشخصی دارند. دست‌کم در این حد است که وقتی خاتمی و میرحسین و حتی روحانی که در جریان  انتخابات برای اکثریت رای‌دهندگان ناشناخته بودند، می‌توانند به یاری پشتوانه‌ی جریان  اجتماعی‌شان مردم را به پای صندوق بکشانند.

 درست است که شخصیت فردی خاتمی در رای‌آوری‌اش در دوم خرداد ۱۳۷۶ نقش بسیار پررنگی داشت، اما نباید فراموش کرد که موفقیت او از این جهت بود که به رغم ناشناخته بودنش توانست همان «نماد»هایی که حجاریان از آن‌ها صحبت می‌کند را به خوبی برای رای‌دهندگان به نمایش بگذارد و مردم را قانع کند که به رغم ناشناختگی، همان نامزدی‌ست که به نمادهای مورد نظر آنها نزدیک‌تر و از نمادهای مورد غضب آنها دورتر است. وگرنه او نه سابقه‌ی پررنگی داشت و نه (در آن زمان) از سرمایه‌ی اجتماعی قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود : شاخصه‌هایی که یک فرد را کاریزماتیک (در آن زمان) می‌کند نابرخوردار بود.
 در مورد میرحسین هم، در ابتدا بواسطه‌ی بدنه‌ی اجتماعیِ (و نه فقط سیاسی) جنبشِ اصلاح‌طلبی و به لطف حمایت خاتمی (که در سال۸۷ هم از کاریزما برخوردار بود و هم از سرمایه‌ی اجتماعی فردی) و دیگر جریان‌ها و حزب‌های اصلاح‌طلب، موتور انتخاباتی میرحسین موسوی روشن شد و با سرعتی بیش از انتظار به پیش رفت. هرچند که توانمندی‌های فردی وی در بهره‌برداری از این وضعیت و جهت دادن به این حرکت غیرقابل انکار است.
روحانی هم البته نمونه‌ی بارزی از رای دادن بخشی از مردم و جامعه به یک جریان اجتماعی مشخص و با نمادها و جهت‌های روشن است. از این‌ها که بگذریم، انتخابات مجلس ششم، نمونه‌ی اعلای رای دهی حزبی مردم بود. به طوری که ناشناخته‌ترین نامزدها به واسطه‌ی حضور در فهرست مشارکت رای آوردند و راهی مجلس شدند. در انتخابات‌های دیگر، یا مردم با صندوق رای قهر کردند (مثل شوراهای دوم و ریاست‌جمهوری ۸۴) یا اینکه اصلن انتخابات و حزبی در کار نبود که آنها بخواهند به فلان و بهمان فهرست رای بدهند. البته جریان محافظه‌کار نامزدهای خودش را داشت و در غیاب رقیب و رای‌دهندگانش پیروز شد.
با این همه، باید پرسید چرا کسانی مثل آقای حجاریان اصرار دارند که مردم ایران حزبی، جریانی و «نمادی» رای نمی‌دهند. همانطور که گفتم، در این مسئله، از نظر اشکال از مردم نیست؛ بلکه نخبگان سیاسی، حزب‌ها و جریان‌ها باید مورد پرسش قرار بگیرند.

در بخش بعدی یادداشت و با اشاره به همین گفتگوی ایشان با اندیشه‌ی پویا، به تناقضی که برخورد آقای حجاریان (و برخی دیگر از دوستان) با حزب تازه‌تاسیس ندا دارد خواهم پرداخت و تلاش خواهم کرد نشان دهم که ندا در واقع ادامه‌ی همان گفتمانی است که آقای حجاریان از نمایندگان برجسته‌ی آن است. 

***
در همین رابطه :

۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

, , , ,

آیا علم تجربی می‌تواند بگوید چه چیزی اخلاقی است؟

این بخش از صحبت‌های « پاتریشیا چرچلند » دانشمند عصب‌شناس انتخاب کردم که تلاش کرده ریشه‌ی اخلاق در انسان را از راهِ یافته‌های عصب‌شناختی توضیح دهد. با اینکه او نقش برخی از نورون‌ها و زد و بندهای عصبی در مغز انسان را ریشه‌ی پیدایش حساسیت‌های عصبی می‌داند، اما - به عنوان یک دانشمند - جایگاه علم و دانشمندان علوم تجربی را برای بحث در امور اخلاقی تا همین‌جا بیشتر مجاز نمی‌داند. این متن ترجمه‌ی عبدالرحیم مرودشتی است که در شماره‌ی سیزدهم « اندیشه‌ی پویا » نشریده شده است. 

آیا علم تجربی می‌تواند بگوید چه چیزی اخلاقی است؟
به نظرم این حرف کاملاً خطاست. مطلقاً سخن غلطی است. اخیران به سام هریس گفتم که در کتابت حتی یک مثال هم وجود ندارد که نشان دهد فلان فکتِ عصب-زیست‌شناختی بر فلان مسئله‌ی اخلاقی تاثیری دارد یا آن را حل می‌کند! از هیچ واقعیت عصب-زیست‌شناختی[ای] برنمی‌آید که مثلاً آیا ما باید مالیات بر ارث بپردازیم یا نه؛ یا اصلا چقدر بپردازیم. یا این‌که آیا کسانی که دو کلیه‌ی سالم و خوب دارند باید یکی را اهدا کنند؟ یا آیا درست است اعضای بدن هرکس را که فوت کرد برداریم و به نیازمندان پیوند بزنیم؟ چون بالاخره سام هریس مدعی است که علم می‌تواند تعیین کند چه باید کرد. لذا باید دانشمندان بتوانند به این پرسش‌ها پاسخ دهند. دانشمندان در مورد دانستن پاسخ این پرسش‌ها مثل بقثه‌ی مردم هستند. هیچ فرقی با دیگران ندارند و هیچ ارجحیتی هم ندارند ـ خصوصا ما عالمان علوم عصبی. پاسخ‌های ما دانشمندان در مورد «چه کاری درست است یا درست نیست» از پاسخ یک کشاورز یا تعمیرکار یا نانوا بهتر نیست. راه‌حل این‌گونه مشکلات گفت‌وگوی همه است. خردمندترین آدم‌ها در امور اخلاقی را من در زندگی خود در میان کشاورزان محل تولدم دیدم، نه در میان دانشمندان. آن‌ها انسان‌هایی هستند با تجاربی فراوان. با واقعیت زندگی ارتباط بسیار نزدیکی دارند. در زندگی مجبور بوده‌اند به خاطر مشکلات فراوانی که برای‌شان پیش آمده بهترین تصمیم‌های اخلاقی را بگیرند و مثل فلاسفه‌ی اخلاق نبوده‌اند که درباره‌ی این موضوعات و معضلات فقط حرف بزنند. این کشاورزان هم به نوبه‌ی خود درباره‌ی این موضوعات بسیار فکر و بحث می‌کنند. یادم هست که در منزل یکی از همین کشاورزان مجموعه‌ی کامل کتاب‌های  کلاسیک هاروارد را دیدم. پدر خود من که اصلا آدم تحصیل‌کرده‌ای هم نبود، داروین را خوانده بود و بارها شاهد بودم که درباره‌ی این موضوعات بحث‌های خوبی می‌کرد. مثلا می‌گفت که اگر جریان رودخانه را در منطقه‌مان نتعییر دهیم چه بر سر محیط زیست و حیوانات  و... می‌آید. یعنی بحث اخلاقی می‌کرد و زندگی دیگرا ن وحیات طبیعی برایش اهمیت داشت و نمی‌خواست به آن‌ها آسیب برساند. بحث‌های پدرم درباره‌ی این قبیل مسائل با دوستانش همگی استدلالی بود؛ نه این‌که فقط مطابق میل خود حرف بزنند، بلکه نیازهای دیگران را هم لحاظ می‌کردند و به سود آن[ها] استدلال می‌آوردند. بنابراین خردمندیِ اخلاقیْ خود را منحصرا در آغوش کسانی‌که به کار علم تجربی مشغولند نمی‌اندازد.