‏نمایش پست‌ها با برچسب plt. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب plt. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۶, شنبه

, , ,

مُرسی به اعدام محکوم شد، و عده‌ای خوشحال‌اند

همه خوشحالند!
درحالیکه چندی پیش حسنی مبارک دیکتاتور و فرعون گذشته‌ی مصر تنها به سه سال حبس محکوم شد، محمد مرسی رییس‌جمهوری قانونی مصر ابتدا به ۲۰ سال حبس و امروز به اعدام محکوم گردید؛ و همه، یعنی همه‌ی قدرت‌های فاسد و غیرمردمی و زورگو از این وضعیت خوشحالند.

عربستان سعودی و شریکان‌اش در منطقه از سقوط آنها خوشحال‌اند، زیرا که اسلام‌گرایی به سبک اخوان‌المسلمین خطری بزرگ برای مونارشی‌ها و شیخ‌نشین‌های عرب-سنی است. از همین جهت آنها (به جز قطر) از کودتا علیه دولت قانونی مصر حمایت کردند و امروز از سرکوب شدید آنها حمایت می‌کنند.

اسراییلی‌ها و شریکان غربی‌شان خوشحالند، زیرا می‌دانند اسلام‌گرایی به سبک اخوان‌المسلمین، در مقایسه با شیخ‌نشین‌های عربی و یا سلفی‌های داعشی و طابلانی و غیره، خطر بیشتری را متوجه منافع آنان در منطقه می‌کند. آنها همواره از حکومت‌های دیکتاتوری دست‌نشانده و فاسد حمایت کرده‌اند، از حضور نیروهای عقب‌مانده مثل داعش و طالبان سود جسته‌اند. اما مسلمان‌های مدرن برای آنها خطرناک و تحمل‌ناپذیر‌اند.

حتی بخشی از حاکمیت ایران هم خوشحال است. زیراکه دموکراسی در یک کشور اسلامی و به رهبری جریانی اسلام‌گرا را شکست‌خورده می‌بیند و بنابراین به اقتدارِ استبدادی و غیرمردمی خودش دلخوش‌تر می‌شود.

خلاصه اینکه همه خوشحالند.

* توضیح اینکه نباید از اشتباه‌های اخوان‌المسلمین در مصر چشم‌پوشی کرد، بویژه در مقایسه با تونس که اسلام‌گراها الگوی موفقی از خود بجا گذاشتند. اما اعطای حکم اعدام برای بیش از ۱۴  تن از رهبران ارشد اخوان‌المسلمین و در عوض حکم‌های سبک چندساله به سران حکومت پیشین، بسیار تاسف‌آور و اعتراض‌برانگیز است.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

, ,

استانی شدن انتخابات و تبدیل مجلس شورا به مجلس «خبرگان»

۱- برخی از موافقان طرح استانی کردن انتخابات مجلس می‌گویند این طرح جلوی خرید و فروش رای را می‌گیرد. از جمله علی مطهری که اینجا گفته است :
 «طرح استانی شدن انتخابات مجلس از خرید و فروش احتمالی آرا در حد بالایی در شهرستان‌ها جلوگیری می‌کند، زیرا خرید و فروش آرا در استان‌ها کار بسیار مشکلی است.» 
اما به نظر می‌رسد این استدلال بسیار ساده‌انگارانه است. در منطقه‌هایی که رای خرید و فروش می‌شود، اتفاقا استانی کردن زمینه‌ی فساد را بیشتر خواهد کرد. چون به دلیل گسترده بودن حوزه‌های انتخاباتی نظارت مردمی بر روند انتخابات ضعیفت‌تر خواهد شد و نقش دستگاه‌های پیدا و پنهات وابسته حاکمیت بیشتر و برجسته‌تر خواهد گردید. 
نمونه‌اش انتخابات ریاست‌جمهوری است که جابجایی رای در منطقه‌های کوچک راحت‌تر انجام می‌شود. مثلا در انتخابات ریاست‌جمهوری سال‌های ۸۴ و ۸۸ برخی از منطقه‌های کوچک بالای ۱۰۰% رای‌دهنده داشتند که این امر نشانگر تخلف در روند انتخابات بود. در انتخابات استانی هم همچنین خواهد بود.
موافقان این طرح طوری استدلال می‌کنند که انگار با استانی شدن، یک عده‌ای که قبلا به نامزدهای بسیج‌شده و فاسد رای می‌دادند دیگر نمی‌توانند رای بدهند. درحالیکه واضح است که اینطور نیست و همان آدم‌ها که اتوبوسی و کامیونی بسیج می‌شدند، دوباره به همان شکل به میدان می‌آیند و رای می‌دهند.
این وسط نامزدهای پوپولیست با استفاده از فاکتور ناشناس بودنْ فضای بیشتری پیدا و رای بیشتری کسب می‌کنند. همونطور که در سال ۸۴ احمدینژاد در حاشیه‌ی شهرهای بزرگ رای بسیار بیشتری درمقایسه با شهرهای کوچک و روستاها کسب کرد.

۲- بعضی‌ها استدلال می‌کنند که این شیوه به پررنگ‌تر شدن نقش حزب‌ها در انتخابات کمک می‌کند.
حتی اگر عدالت و قانون در انتخابات برقرار بود، که نیست، و ما هم حزب فراگیر داشتیم، که نداریم، بازهم استانی کردن مجلس اثری منفی روی جامعه می‌گذاره و آن را غیر سیاسی می‌کند. هرچه ارتباط مردم با منتخبانشان واسطه‌ی بیشتری پیدا کند و غیرمستقیم‌تر بشود، انگیزه‌ی آنها برای مشارکت سیاسی کاهش می‌یابد و این البته به نفع نیروهای است که از بی‌تفاوتیِ سیاسی مردم سود می‌برند.
در مورد مشارکت احزاب هم به نظرم این حرف باد هواست و هیچ تضمین قانونی‌ای برای این امر وجود نداره و بیشتر به نظرم استدلالی برای گول زدنِ نخبگان و نخبه‌گرایان است.

۳- اگر ما فکر کنیم فقط با تغییر قانون می‌تونیم فضای کشور را عوض کنیم خطای بزرگی کرده‌ایم. هیچ قانونی بدون برقراری موازنه‌ی قدرت سیاسی اجرایی و عملی نمی‌شود.
توازن قدرت زمانی به نفع نیروی‌های دموکراسی خواه می‌شود که وزن مردم در ساختار سیاسی بیشتر و بیشتر باشد. و این امر هنگامی رخ می‌دهد که جامعه سیاسی باشد.
از نظر من حتی باید شهرهای بزرگی مثل تهران و و مشهد و اصفهان و... را به حوزه‌های انتخاباتی کوچک تقسیم کرد تا مردم نماینده‌گان خودشان را بشناسند و به آنها پاسخگو باشند. در چنین شرایطی است که مردم دموکراسی را لمس می‌کنند و سیاسی باقی می‌مانند.
وگرنه الان، بویژه در کلانشهرها، نماینده‌گان هیچ تعهدی به رای‌دهندگان ندارند و بلافاصله پس از انتخابات شدن تبدیل به نماینده‌ی بلوک‌های قدرت می‌شوند. یعنی دیگر نمایندگان به رای‌دهندگان پاسخگو نیستند. همان اتفاقی که برای مجلس خبرهگان افتاده است.
استانی شدن انتخابات دسترسی و رابطه‌ی شهروندان با نماینده‌گان‌شان را دورتر و ضعیف‌تر می‌کند و نماینده‌هایی که با مردم ارتباط مستقیم نداشته باشند، در نهایت حافظ منافع حاکمیت می‌شوند و نه مردم. یعنی مجلس از این هم بدتر خواهد شد.
هرچه نهاد انتخابات از رای‌دهنده‌گان فاصله بگیره، زمینه‌ی زد و بند و فساد بیشتر از اینی که هست خواهد شد.

نکته‌ی جالب گزارش ایسکانیوز در همین زمینه را بخوانید :
«بخشایش تصریح کرد: من فکر نمی کنم این طرح به نتیجه برسد زیرا این طرح توسط نمایندگانی در حال بررسی و ارائه است که بیشتر از دو دوره در مجلس حضور دارند و سختشان است که از شهرستان ها رأی جمع آوری کنند و دوست ندارند از مجلس خارج شوند، اما نمایندگانی که دوره اولشان است قطعا مردم آن منطقه یک فرصت دوباره ای به آن نماینده می دهند در حالی که این فرصت برای کسانی که بیشتر از دو دور در مجلس حضور دارند کمتر پیش می آید.»

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

, ,

چرا سراج برگشت؟

اولین واکنشی که بسیاری از دوستان (چه دوستان مهاجر و چه عزیزان در وطن) پس از بازگشت ناگهانی سید سراج‌الدین میردامادی به ایران بیان می‌کردند این بود که «چرا؟» چرا سراج برگشت، درحالیکه می‌دانست که زندان سنگینی در انتظارش است؟ 
او که می‌دانست که حاکمیت برای زهر چشم گرفتن از بسیاری از مهاجران سبز که پس از انتخابات خرداد ۱۳۹۲ هوای بازگشت به خانه دارند، او را در شرایط سختی قرار خواهد داد، پس چرا برگشت؟ 
هرگاه که در جمعی قرار می‌گرفتم و یا آشنایی را می‌دیدم، هموار با این گونه پرسشهای آنان روبرو می‌شدم و تعجب می‌کردم که چطور هنوز برخی از دوستان هرچند که چند سالی است که با سراج نشست و برخاست می‌کنند، اما هنوز او را نمی‌شناسند و فلسفه‌ی زندگی او را درک نکرده‌اند!؟ 


اگر می‌خواهیم منطقِ بازگشت سراج را بفهمیم، باید با فلسفه‌ی زندگی او آشنا شویم و اگر می‌خواهیم این را بفهمیم باید با فرهنگ زندگی بچه‌های جبهه و جنگ آشنا شویم. 
پس از چند سال افتخار دوستی و رفت و آمد با سید سراج‌الدین میردامادی، باور دارم که او با همان روحیه‌ای به ایران برگشت که در دهه‌ی ۱۳۶۰ و در سن نوجوانی پا به جبهه گذاشت؛ به همین دلیل هنگامی گفت دارم می‌روم، من ذره‌ای تعجب نکردم؛ بلکه بهش برای این تصمیم شجاعانه تبریک گفتم. 
او نمی‌توانست و نمی‌خواست بیش از این تماشاگر صحنه‌ی سیاست باشد. او مرد میدان بود و اکنون نیز به میدان برگشته است. تا آنجایی که من سراج را می‌شناسم، او بیش از اینکه برای خود جایگاه روشنفکری قایل و به دنبال رهنمود دادن به دیگران باشد، خودش در کنش و عمل همیشه پیشقدم است.  همان اندازه که اهل مدارا است، روی باورهای خود نیز پایدار می‌ماند. از اصلاح باورهای خود نمی‌هراسد، اما هر روز هم تغییر موضع نمی‌دهد. برای اینکه سراج را قانع کنید که اشتباه فکر می‌کند، کار سختی در پیش دارید. اما از لحظه‌ای که احساس کرد نظرش نادرست است، دیگر لجبازی نمی‌کند.
با همین ویژگی‌های فردی، او به این نتیجه رسیده بود که اگر برنگردد، به تماشاگرِ محضِ صحنه‌ی سیاستِ ایران تبدیل خواهد شد. شاید  بسیاری از ما مهاجران با این وضعیت مشکلی نداشته باشیم. اما تماشاگر شدنْ انتخابات سراج نبود و به همین دلیل برگشت. 
او چه در دوران جنگ، چه در دوره‌ی فعالیت‌های دانشجویی‌اش و چه در دوره‌ی پسادوم‌خرداد، در قلب تحول‌های سیاسی بود. او در تمام این سال‌ها در ساختن تاریخ کشورش نقش درجه اول داشت؛ با همه‌ی اینها، و پس از تجربه‌ی ارزشمند ۱۰ سال زندگی در اروپا و جست‌وجوگری در چهارگوشه‌ی زمین، تصمیم گرفت به قلب تاریخ برگردد. همچون زرتشت که از کوه به شهر و همچون محمد که از غار به جامعه بازگشتند. 


برای سراج، فعالیت سیاسی یک حرفه نیست، بلکه کنشی در راستای یک باور است. به همین دلیل در این سالهای اخیر زندگی در فرانسه، برخلاف تصور عمومی، زندگیِ سخت و شرافتمندانه‌ای را پشت سر می‌گذاشت. در این مدت بسیار شنیده‌ام که دوستان در مدح سراج می‌گویند : «او آسایشی را که در فرانسه داشت  رها کرد و به ایران برگشت.» به نظرم این دوستان ناآگاهانه ارزش ۱۰ سال زندگی سخت و شرافتمندانه‌ی دور از وطن سراج  را زیر سوال می‌برند. نمی‌خواهم وارد جزئیات زندگی سختی که بسیاری از مهاجران سیاسی در اینجا تحمل می‌کنند، بشوم. همین اندازه اشاره می‌کنم که سراج از شرایطی سخت در فرانسه، به شرایطی سخت‌تر در ایران پاگذاشت . اینطور نبود که خوشی زیر دلش زده باشد و بخواهد چند سالی ماجراجویی کند. بلکه او درد دیگری دارد که با این سنجه‌ها نمی‌شود اندازه‌گیری کرد. او از بچه‌های جبهه است و روحیه‌ی منفعلانه ندارد.
 او به نقش فعالانه‌اش در تحول تاریخی ایران بازگشت. 
این یادداشت را به مناسبت تولدش نوشتم. دمش گرم. 
یک روز پاییزی پس از ورزش


بهار ۱۳۹۰ سفر به شهر گرونبل در شرق فرانسه

فوتبال

۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

, ,

پسرِ نـوح، پسرِ مـرتضـی، پسرِ معـاویـه


۱- پسرِ نوح

در جامعه‌ی سنتی ایرانی که سلسله‌مراتب پدر و فرزندی بسیار مهم است و میراث‌خواری جایگاه برجسته‌ای دارد؛ پیروی نکردن از پدر گناه نابخشودنی‌ای به حساب می‌آید. بویژه اگر پدر شخصیت برجسته‌ای باشد و پسر بخواهد بر خلاف رویکرد پدر عمل کند. اینجاست که جامعه عرصه را به او تنگ می‌کند و به همین راحتی به او اجازه‌ی تغییر فاز نمی‌دهد.
سعدی می‌گوید: «پسر نوح چو با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد». همانطور که می‌بینیم در اینجا «پسر نوح» به عنوان نماد گمراهی پسر و انحراف از راه پدر تبدیل شده و در طول تاریخ هم این نگاه بین مردم ایران زنده بوده و ادبیات ما آکنده از این مفهوم است. به طوریکه امروز بخشی از محافظه‌کاران علی مطهری را «پسر نوح» می‌نامند. از نظر آنان علی از راه پدرش مرتضی منحرف شده است و دیگر شایسته‌ی احترامی که به واسطه‌ی این رابطه‌ی پدر و فرزندی داشت، نیست.



۲- پسرِ مرتضی

آیا علی مطهری پسر نوح است؟ یعنی از راه پدرش منحرف شده و راه دیگری درپیش گرفته‌است؟
 بنابر اسطوره‌ها، پسر نوح از همکاری با پدرش سر باز زد، با دشمنانش همنشین شد و در نهایت هم سوار کشتی نوح نشد و قربانی طوفان گشت. (البته آرانوفسکی در فیلم‌اش روایتی دیگر عرضه می‌کند.) آیا علی مطهری ساز مخالفت با پدرش را می‌نوازد؟ آیا او با دشمنان علامه مرتضی مطهری همنشین شده است و راه دیگری را انتخاب کرده است؟ 
پاسخ این پرسش‌ها به روشنی «نه» است. علی مطهری نه تنها راهش را از پدرش جدا نکرده، بلکه امروز هزینه‌ی ایستادگی در مسیر آموزه‌های مرتضی مطهری را می‌پردازد. در واقع او امروز در مقام سخن، کمتر حرفی از خودش می‌زند. بلکه بیشتر ارجاع به گفته‌های پدرش می‌دهد و عمل‌اش را با آنها تنظیم می‌کند. عملکردی که در چند سال گذشته هزینه‌های سنگینی برایش به‌همراه داشته و دارد. اگر بخواهیم عملکرد او را با یکی از اسطوره‌های دینی و تاریخی تطبیق کنیم، باید او را با حسین بن علی مقایسه کنیم که در راه پیروی از سیره‌ی پدرش، بالاترین هزینه‌های ممکن را پرداخت.

۳- پسر معاویه

البته پسر معاویه، یزید، از همان آغاز همچون پدرش عملکرد و سیره‌ی خلیفه‌ی چهارم و امام اول شیعیان، امام علی را قبول نداشت. اما نمی‌توانست حسین پسر وی را به پیروی از پدرش محکوم کند. چه بسا اگر این سیاست را پیش می‌گرفت، یعنی می‌گفت «حسین راه پدرش را ادامه می‌دهد، پس من او را سرکوب می‌کنم»، باعث محبوبیت بیشتر امام حسین و بسیج مردمی به نفع او می‌شد. یا دست‌کم در دل همراهان خودش تردید می‌انداخت. پس با انتخاب راهی زیرکانه‌تر، حسین را به عنوان خارجی (خارج شده از دین)، فتنه‌گر و منحرف معرفی کرد. در واقع «پسر محمد» را به  «پسر نوح» تشبیه کرد و نخبه‌گان جامعه را به مخالفت و یا دست‌کم سکوت در برابر او کشانید. 
عملکرد دستگاه تبلیغاتی اقتدارگرایان افراطی در حاکمیت فعلی ایران در برابر حق‌خواهی علی مطهری را می‌توان به عملکرد هوشمندانه‌ی دستگاه یزید تشبیه کرد. عملکردی که آنچنان موفق است که می‌تواند عده‌ای را بسیج کند تا سخنگو و میراث‌دارِ شهید مطهری را مورد ضرب و شتم قرار دهند و با سنگ و چوب و چماق به جان او بی‌افتند. 


***
من این چند خط را تنها برای آن دسته از دوستان مذهبی‌ام نوشتم که اسیر مغالطه‌ی «پسر نوح» شده‌اند و این استدلال در دل آنها تردید انداخته است و آنها را نسبت به ظلمی که به این فرد می‌شود بی‌تفاوت کرده است. هدف من یادآوری این نکته بود که پسر نوح آشکارا رودرروی پدرش قرار گرفت و از او اعلام برائت کرد. اما علی مطهری امروز کاری به جز تکرار حرف‌های پدرش نمی‌کند و نشان داده است که حاضر است هر هزینه‌ای را برای پاسداری از میراث شهید مرتضی مطهری بپردازد. همان کاری که حسین بن علی کرد. اگر حسینی نیستید، و حتی زینبی هم نیستید، لااقل یزیدی نباشید.
چنانچه با من موافقید، درخواست می‌کنم این یادداشت را به دست کسانی برسانید که احتمال می‌دهید درگیر این مسئله باشند. شاید به آنها و به حق کمک شود.

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

, , ,

آن روی سکه‌ی ماجرای یونان؛ بهداشت و سلامت، قربانی بزرگ برنامه‌ی تروئیکا


به تازگی مستندی در شبکه‌ی آرته‌ی فرانسه/آلمان منتشر شده است که جنبه‌های ناگفته‌ای از بحران اقتصادی اروپا و بویژه درباره‌ی یونان را بازگو می‌کند.
سازنده‌ی این مستند یک روزنامه نگار آلمانی است که دنبال کشف جنبه های ناگفته‌ی حقیقت است. او می‌گوید : «در آلمان دولت به ما می‌گوید که آلمانی‌ها هزینه ی ورشکستگی اقتصادی یونان (و چند کشور دیگر از جمله پرتغال، قبرس و اسپانیا) را می‌پردازد. و به همین بهانه از برخی از خدماتی که باید به مردم آلمان عرضه نماید شانه خالی می‌کند. حالا من آمده‌ام ببینم با پول ما در یونان چه کرده‌اند و آیا مردم یونان از پول مردم آلمان بهره برده اند یا نه؟!» البته با این توضیح که همه‌ی کمک‌هایی که به یونان شده‌است تنها از جانب آلمان نبوده، بلکه ترکیبی از کمک‌های کمیسیون اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بین‌المللی پول است که در قالب برنامه‌ای با عنوان «تروییکا» اجرا شده است.
این روزنامه‌نگار در بدو ورود به آتن با بازارهای تعطیل روبرو می‌شود. بخش زیادی از مغازه‌ها و فروشگاه‌های پایتخت یونان تعطیلند. او با پرس و جو از مردم شهر متوجه می‌شود که به دلیل پایین آمدن اسفناک قدرت خرید مردم، هیچ کس نمی‌تواند خرید کند و به همین دلیل همه‌ی مغازه‌ها خالی و تعطیل‌اند. در این مستند با انبوهی از بازارها و مفازه‌های کوچک و بزرگ روبرو می شویم که خالی از جنس و مشتری به امان خدا رها شده‌اند. به گفته‌ی شهروندان و روزنامه‌نگاران یونانی، بسیاری از این مغازه‌ها و فروشگاه‌ها ماه‌ها و سالهاست که تعطیل‌اند.
در کنار مغازه‌های ورشکسته، این مستندساز ما را به بیمارستان‌های خالی و متروکه می‌برد. بیمارستان‌هایی که از قضا برخی از آنها نوساز و بسیار مجهزند. اما عجیب اینکه همزمان با بیمارانی روبرو می‌شویم که در صف درمانگاه‌های عمومی شهر صف کشیده‌اند تا بتوانند معاینه و درمان شوند. مستندساز به سراغ پزشکان هم می‌رود و دلیل این وضعیت را از آنها جویا می شود. یکی از پزشکان به او توضیح می‌دهد که پس از اجرای سیاست ریاضت اقتصادی، دولت نیمی از بیمارستان ها را تعطیل و بیش از ۴۰ درصد پزشکان را اخراج کرده است. قرار بوده که این بیمارستان‌ها به بخش خصوصی واگذار شود که تا کنون این کار به درستی صورت نگرفته است. یکی از بیماران که عضو یک انجمن حمایت از حقوق بیماران بود می‌گوید «امروز بیش از نیمی از مردم یونان از هیچ گونه بیمه‌ی درمانی برخوردار نیستند.»
در این میان، گروه زیادی از پزشکان فرانسوی، آلمانی، نروژی، اتریشی و… به صورت داوطلبانه و رایگان به درمان بیماران یونانی می‌پردازند. یکی از این پزشکان در گفتگو با رادیو فرهنگ فرانسه وضعیت بهداشت در یونان را اسفناک و در حد فاجعه‌ی انسانی می‌داند. او که عضو یکی از همین انجمن‌های پزشکی است و در سال یک ماه به صورت رایگان به یونان رفته و بیماران را معاینه و درمان می کند عقیده دارد که سیاست ریاضت اقتصادی که از اتحادیه ی اروپا به کشورهایی مثل یونان دیکته می‌شود غیرانسانی و وحشیانه است. او شهادت می‌دهد که در بیمارستان‌های یونان، زنان زیادی هستند که پول پرداخت هزینه های درمانی زایمان را ندارند و بیمارستان کودک آنها را به عنوان گروگات بدهی‌شان نگه می‌دارد.
به گفته‌ی این پزشک، اتحادیه ی اروپا به صورت دستوری سامانه‌ی خدمات درمانی و اجتماعی یونان را منحل می‌کند و هیچ سامانه‌ی دیگری را جایگزین آن نمی‌کند. درحالیکه در کشورهای اروپایی مثل فرانسه، سوئد، آلمان و… بیمه درمانی نه یک خدمات بلکه یک حق دانسته می‌شود، اتحادیه ی اروپا به رهبری آلمان و همراهی دیگر کشورها، مردم یونان را از داشتن این حق محروم می‌کند.
عملکرد اتحادیه‌ی اروپا را می توان مجازات دسته جمعی مردم یونان نامید. بسیاری از این سیاست‌ها در تضاد کامل با اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر هستند و اتحادیه‌ی اروپا به صورت آگاهانه و عمدی این سیاست‌ها را اجرا کرده است. درحالیکه دولت‌های وقت یونان مورد حمایت کامل این اتحادیه می‌بوده‌اند، بروکسل (مقر اصلی اتحادیه ی اروپا) سیاست‌هایی را به این دولت ها دیکته می‌کرد که نه تنها تاثیری در بهتر شدن وضعیت اقتصادی این کشور نداشت، بلکه استانداردهای زندگی در این کشور را در حد برخی از کشورهای آفریقایی بحران زده کاهش داد. در واقع اتحادیه‌ی اروپا بدون در نظر گرفتن فسادی که در دولت‌های پیشین این کشور وجود داشت، سیاست هایی را اعمال کرد که قربانی اول آن مردم آن کشور بودند. این درحالیست که خللی در زندگی قشر ثروتمند این کشور بوجود نیامده است.
همه‌ی اینها درحالیست که (بنابر خبری که اینجا در فرنگ‌نامه نشر یافته) یکی از مقام‌های بلندپایه‌ی صندوق بین‌المللی پول اعلام کرد :« ما یوان را غرق کردیم، برای اینکه بانک‌های فرانسوی و یونان را نجات بدهیم. … آن پولها برای نجات بانک های فرانسوی و آلمانی داده شده بود، نه یونان.»
ادامه دارد 
* این مطلب را برای فرنگ‌نامه نوشته‌ام

۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

, , , , ,

اگر ۲۵ بهمن نمی‌شد (۲) - تغییر شیوه‌ی زندگی سیاسی در کشور

۱- برای اینکه در یک جامعه‌ی سیاسی توازن برقرار باشد و فضای به نسبت عادلانه‌ای برقرار بماند، لازم است که توازن قوای سیاسی، به نسبت، برقرار باشد. هر اندازه هم که خوشبین باشیم و بخواهیم روی فطرت‌های نیک انسانی تکیه کنیم، اما بازهم نمی‌توانیم این مسئله را نادیده بگیریم که، دستکم در دنیای امروز، شرایط عادلانه تنها وقتی برقرار می‌شود که هیچ یک از نیروهای سیاسی حاکم بر کشور (جامعه ی سیاسی) نتواند به طور کامل قدرت را قبضه کند. یا اینکه اینقدر یکدست نباشد که بتواند از پس همه‌ی رقیبانش بر بیاید؛ یا اینکه رقیبان، هرچند تعدادشان پرشمار باشد، نتوانند با همبستگی در برابر قدرت (یا قدرت‌های) حاکم مقاومت کنند. 

۲- جریان محافظه‌کار تندروی حاکم بر کشور، همواره در تلاش بوده است تا به موقیت یکه‌تازی در کشور دست پیدا کند. اما همواره اتفاق‌هایی رخ داده که این موقیت را از آنها سلب کرده است. مقاومت نصفه و نیمه‌ی هاشمی رفسنجانی در برابر آنها، روی کار آمدنِ ناگهانیِ سید محمد خاتمی از جمله‌ی این اتفاق‌ها بودند. با ظهور معجزه‌ی هزاره‌ی سوم، محافظه‌کاران تندرو گمان بردند که آن موقیت طلایی‌ای که سالها منتظرش بودند فرا رسیده است؛ بالاخره دولت و مجلس و قوه‌ی قضاییه به صورت کامل در دست جناح راست حاضر در حاکمیت جمهوری اسلامی ایران قرار گرفته است. و به واقع هم همینطور بود. اما ای دل غافل که یکدستی،  آغازِ چنددسته‌گی‌ست. همان منطقی که پس از قبضه کردن قدرت بوسیله‌ی روحانیان مبارز و مسلمانان نزدیک به آن ها در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۶۰ ، باعث شد تا آرام آرام اختلاف‌ها بین این نیروها نمایان شود و به درگیری‌ها و تصفیه‌های شدید بیانجامد، در سال‌های پس از ۱۳۸۴ و بویژه پس از رخدادهای ۱۳۸۸ باز رخ نمود و بار دیگر این واقعیت را بر همه روشن کرد یکدستیِ قدرت آغاز همه‌ی دردسرها و برادرکشی‌هاست. قابیل وقتی به جان هابیل افتاد که رقیب دیگری در میدان نبود. 
محافظه‌کاران افراطی درحالیکه داشتند آخرین قدم‌های خود را برای یکدسی حاکمیت و به حاشیه راندن همه‌ی جایگزین‌ها (آلترناتیوها) و سرکوب تمامیِ رقیب‌های احتمالی برمی‌داشتند، به ناگاه و غافلگریانه با جبهه‌ای نیرومند و گسترده رودررو شدند. آنها نتوانستند (و نمی‌توانستند) از پس این جبهه‌ی سبز بر بیایند و از همین جا بود که ناخودآگاه شکاف‌های ناپیدا اما ریشه‌دار میان آنها آشکار شدند.
  

۳- بگذریم؛ همانطور که در یادداشت پیشین آوردم، پس از رخدادهای ۱۳۸۸ قطب جدیدی در فضای سیاسی کشور بوجود آورد و چینش نیروهای سیاسی را به هم ریخت. همچنین اشاره کردم که اگر ۲۵ بهمن رخ نمی‌داد، آن نیروی جایگزین (آلترناتیو)ی که ظهور کرده بود، به محاق می‌رفت و از صحنه‌ی رقابت سیاسی حذف می‌شد. 

با توجه به مقدمه‌های بالا، بویژه اگر بند یک و بند سه را بپذیریم، خواهیم دید که حضور نیروی جایگزینی همچون جنبش سبز باعث پیشگیری از یکدستیِ کامل حاکمیت و جلوگیری از فضای سرکوب تمام عیار و تصرف سازمانیافته‌ی آزادی‌های فردی و جمعی (بیشتر از آنچه که می‌بینیم) در کشور شده است. هرچند که گروهی از کنشگران و مبارزان سیاسی،  بی‌عدالتی‌های فراوان و بی‌حدی را در این دوران دیده‌اند، اما شکاف عمیقی که جنبش سبز بر پیکره‌ی استبداد انداخت باعث شده که استبدادگران نتوانند آن «سبک و شیوه‌ی زندگی»* مورد نظرشان را بر همه‌ی کشور حاکم کنند. سبک زندگی‌ای که سرچشمه‌های نظری آن در قلم و اندیشه کسانی مثل مصباح یزدی و حسین شریعتمداری قرار دارد، همانطور که پایه های عملی آن در عملکرد جریان اعدام‌های فله‌ای و قتل‌های زنجیره‌ای نهفته است.
 جنبش سبز با ضربه‌ی سختی که بر محافظه‌کاران تندرو زده است، آنها را از مسیر خود منحرف کرده و دیر نیست که،  همچون سپاه ناپلئون در برابر روسیه، به خود-تخریبی بیش از این روی آورند و عرضه را بیش از پیش به مردم واگذار کنند.

پانوشت :
* میرحسین موسوی از همان آغاز بر این عقیده بود که مسئله‌هایی که در جریان انتخابات ۱۳۸۸ بوجود آمد فقط محدود به یک تغییر یا عدم تغییر یک دولت نمی‌شود. بلکه از نظر او این روند «روش جدیدی از زندگی سیاسی است که دارد بر کشور ما تحمیل می شود» (کتاب صدای مردم؛ فصل دوم؛ بیانیه ی دوم)
او همچنین در بیانیه‌ی پنجم به صورت روشن‌تری این مضمون را تکرار می‌کند و می‌گوید «اینجانب چون به صحنه می‌نگرم، آن را پرداخته شده برای اهدافی فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت، که تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور می‌بینم.» (کتاب صدای مردم؛ فصل دوم؛ بیانیه ی پنجم)

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

, , ,

قهرمان یا قربانی؟ نقدی بر کیارستمی و اعتراضی به نخبه‌گان ازخودراضی

هنگامی که آن کشاکش کذایی بین کیارستمی و حاتمی کیا درباره‌ی جنگ بوجود آمده بود، حرفی داشتم که می‌خواستم بگویم؛ اما فضا اینقدر گِل‌آلود شده بود که منصرف شدم. اما حرف را باید گفت. 
جمعی از رزمنده‌گان در حال اجرا و نمایش تئاتر

۱- یکی از مهم‌ترین دلیل‌هایی که از بیان حرفم منصرف شدم، واکنش ناجوانمردانه‌ی حاتمی‌کیا بود. من تا پیش از این ماجرا او را خیلی دوست داشتم. هنوز هم به چند تا از فیلم‌هایش علاقه دارم. اما اینکه در یک جدال کلامی بین دو سینماگر، ناگهان پای حاکمیت را باز کنی و درخواست کنی که با رقیبت برخورد سیاسی شود، آنهم رقیبی که دستش از قدرت کوتاه است، خودِ ناجوانمردی‌ست. به همین دلیل انتقادی که از کیارستمی داشتم را فروخوردم تا در آن میانه، آبی به آسیاب جهل و نادانی نریخته باشم. خدا را شکر که ماجرا به خیر گذشت.

۲- آقای کیارستمی در هنگام تسویه‌حساب کلامی با حاتمی‌کیا، پای جوان‌هایی که به جنگ با دشمن متجاوز رفتند را پیش می‌کشد و آن را جنگی می‌داند «که هیچ مفهومی نداشت». افزون بر این، به زعم ایشان جوان‌هایی که به جنگ رفتند تنها تحت تاثیر «هیجانی» بودند که از جانب کسانی مثل حاتمی‌کیا به آنها تزریق می‌شد. و در نهایت ایشان فیلم‌های خودش را سرمش «زندگی» و فیلم‌های حاتمی‌کیا را تشویق‌کننده‌ی نابودی می‌نامد. 

۳- آیا جنگ ایران و عراق، دست‌کم برای صدها هزار جوانی که به جبهه‌ها رفتند و بخشی از آنها جان باختند، بی‌معنی بود؟ آیا آن جوانی که به جای چرخیدن در باغ و مزرعه و کوچه، پوشیدن لباس رزم و دفاع را برگزیده بود، از عقل بی‌بهره بود و تنها به سبب هیجان تزریق‌شده از جانب دست‌گاه‌های حکومتی تحریک شد و رفت؟ آیا تجربه‌ی جنگ تنها صحنه‌ی ویرانی بود و هیچ درسی برای زندگی نداشت؟ 
آقای کیارستمی تصویری از جنگ ارائه می‌دهد که فرسنگ‌ها با واقعیتی که بسیاری از مردم آن را چشیده‌اند فاصله دارد. گویی که رهبران دو کشور از سر قدرت‌پرستی هوس جنگ کرده بوند و به همین دلیل ماشین تبلیغات‌شان را برای کشاندن جوان‌ها به میدان جنگ و «از بین رفتن» آنها راه انداخته بودند. بدیهی‌ست که این روایتی نادرست است. امروز کمترین سند تاریخی‌ای هست که تجاوز صدام به خاک ایران و جنایت‌های او را نفی کند. حال باید از آقای کیارستمی پرسید وقتی متجاوز به خانه‌ی شما یا خانه‌ی دوست شما حمله می‌کند، چه باید کرد؟ باید نشست و شعر گفت و جان مردم و خاک میهن را تقدیم به دیکتاتوری دیوانه مثل صدام حسین کرد؟ اگر آن جوان‌ها، که خیلی‌هاشان هم تحصیلکرده و با سواد و اهل فرهنگ بودند، مقاومت نمی‌کردند و صدام طبق برنامه‌اش سه روزه به تهران می‌رسید، امروز همین روشنفکران زیبایی‌طلب از جوان‌های آن زمان طلبکار نبودند که چرا کشور را تقدیم به دشمن کردید؟
سفره‌ی هفت سین در جبهه
شاید یکی از همین‌ها عین‌الله باقرزاده باشد

۴- اینکه ما طرفدار صلح باشیم با اینکه تجربه‌ی زیسته‌ی یک ملت را اینگونه تحمیق کنیم، دو چیز متفاوت‌اند و متاسفانه آقای کیارستمی نشان داده که توانایی تفکیک این دو را ندارد. لازم نیست برای اینکه نشان بدهی ضدجنگ هستی، بگویی فلان تجربه بی‌مفهوم بود. بعید می‌دانم خیلی از جوان‌هایی که در دفاع از کشور مشارکت کردند عاشق جنگ بوده باشند. تعدادی از آنها را می‌شناسم که حتی در آن زمان هم ضدجنگ بوده‌اند. بعضی از آنها کشته شده‌اند و برخی دیگر زنده‌مانده‌اند. اما آقای کیارستمی نمی‌تواند اراده و تصمیمی که بسیاری از این مردم برای جضور در جنگ و دفاع از میهن‌شان داشتند را ببیند؛ به همین دلیل آن تجربه در چشم ایشان «بی‌مفهوم» می‌آید. 
 در جایی می‌خواندم که یکی از خبرنگاران خارجی پس از دیدارش از نیروهای ایرانی حاضر در جبهه‌ها «از شور و امید به زندگی در نیروهای ایرانی» خبر می‌داد. اما قضاوت آقای کیارستمی از آن دوره فقد در حد «یک پریود» از تاریخ مملکت است که البته «بی‌مفهوم» به نظر می‌رسد و تاثیری در حال وآینده ندارد.
اینکه آقای کیارستمی، همچون دیگر هنرمندان ارزشمندی از جمله سهراب سپهری یا احمدرضا احمدی، دل‌نازک‌اند و کثافت و پلیدی‌های این جهانْ جانِ آن‌ها را می‌رنجاند بسیار تحسین‌برانگیز است. اما این دلیل نمی‌شود که چنین کسانی فکر کنند که تنها آنان هستند که معنی و «مفهوم» زندگی را فهمیده‌اند و دیگران در گمراهی و «هیجان» به سر می‌برند. 
تواضع لازمه‌ی بزرگواری‌ست. هیچگاه نمی‌شود یقین داشت که قطار دیگران پوچ و بیهوده است و تنها قایق ماست که سرشار از معنی‌ست. هنرمند بزرگی مثل کیارستمی بهتر است به این نکته توجه کند که حقیقتِ زندگی تنها در مُشت او نیست. زندگی جنبه‌های لطیف و خشنی دارد و یک انسان می‌تواند در هردو حالت به گوشه‌ای از حقیقت آن پی ببرد و زیبایی بیافریند. انسان می‌تواند در لطافتْ زشتی خلق کند و در کثافت زیبایی بیافریند. همانطور که خود آقای کیارستمی در شرایطی تاریک اثرهایی انسانی خلق کرد.


۵- و اما آقای کیارستمی در این واکنش به جنگ (و بسیاری دیگر از رویدادهای عمومی) تنها نیست. اگر بخواهم بی‌تعارف بگویم، بسیاری از نخبه‌گان (نخبه به معنای فرهیخته نیست) هستند که همانقدر که عاشق تحسین مردمند، همانطور که آقای کیارستمی دلیل خوب بودن فیلم‌اش را پربیننده بودنش می‌داند، این نخبگان به همان اندازه از مردم متنفرند. چرا؟ چون مردم قدر آنها را نمی‌دانند. چون مردم بزرگی و عظمت آنها را نمی‌فهمند. چون همین مردم هیچ کاری برای اینکه این نخبگان به حق‌شان برسند و عزیز باشند، نمی‌کنند. چون این مردم، هرچند که یک روز کرور کرور فیلم‌های من را نگاه می‌کرند، اما یک روز دیگر فیلم‌های رقیب من را نگاه کردند. حتی خیلی از آنها احمقانه به هیجان آمدند و رفتند جنگ کشته و نابود شدند. آنها نادان‌اند که جذب شریعتی شدند. آنها احمق‌اند که انقلاب کردند. آنها ساده‌لوح‌اند که به فلانی رای دادند. و در مجموع آنها به جز در مواقعی که فیلم من را می‌بینند، یا کتاب مرا می‌خوانند، یا به من رای می‌دهند عوامی بیش نیستند و عوام هم که چیزی نیست جز مشتی توده‌ی جاندار.

۶- اگر بخواهم یک قدم دیگر پایم را از گلیمم درازتر کنم باید بگویم که ما با توده‌ای از نخبگان روبرو هستیم که نه روشنفکر، بلکه «کلاس بالا»هایی‌اند که خود را تجسم فهم و عقل می‌دانند و خِیلِ مردم عادی را نفهم و نادان می‌پندارند.
کلاس‌بالاهایی که کمتر به سمت پرداخت هزینه‌ی آگاهانه حرکت کرده‌اند. اما جبر و دست روزگار و خشونتِ زندگی، متاسفانه آنها را به پرداخت هزینه‌های هرز بسیاری وا داشته است. و گویا برخی از این کلاس‌بالاها این هزینه را از مردم طلب دارند.
من به دنبال تقدیس مردم نیستم. در هرجامعه‌ای شمار نادانان بسیار است. اما دانایی و نادانی ربطی به تحصیلات و باکلاسی و ... ندارد. برای مثال، به نظرم می‌توان آگاه‌ترین انسان‌های «یک پریود کوتاه» از تاریخ ایران را همان جوانهایی دانست که بین سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳ به میدان جنگ رفتند. همه‌ی آنها آگاه نبودند؛ ولی آگاه‌ترین مردم در میان همان‌ها بودند و روی این نکته تاکید دارم.

۷- در سال‌های اخیر جریانی از همین طبقه‌ی «باکلاس» یا به بیانی دیگر «از خودراضی»، که همواره عموم مردم و دیگرانی که به او شبیه نیستند را خوار و خفیف جلوه می‌دهد، نوعی برخورد دوگانه با پدیده‌ی جنگ میان  ایران و عراق عرضه می‌کند. از یک طرف بدون قید و شرط جنگ را بیهوده و پوچ معرفی می‌کند و از طرفی دیگر نسبت به «قربانی»یان آن جنگ ابراز همدلی می‌کند. به عبارتی، داوطلبان جنگ را نادانانی به حساب می‌آورد که نه تنها «قهرمان» و الگوی جامعه نیستند، بلکه «قربانی» و بازیچه‌ی دست قدرت‌مداران بوده‌اند. و متاسفانه بسیاری از دوستانی که در دسته‌ی این «ازخودراضی»یان جای نمی‌گیرند، کورکورانه همین خط گفتار را دنبال می‌کنند.

در اینکه ادامه‌ی جنگ پس از سالهای ۶۲ و ۶۳ نادرست بود و مسئولان این تصمیم باید در برابر مردم پاسخگو باشند کمتر تردیدی وجود دارد. اما چطور می‌شود دلاورانی که درهنگام اشغال کشور به میدان نبرد رفتند را «قربانی» خواند. قربانی کسی‌ست که ناآگاهانه و درحالیکه مثلن درحال پیاده روی و یا سوار اتوبوس یا مترو یا در دفتر روزنامه مشغول نوشتن است هدف گلوله یا خمپاره یا بمب قرار می‌گیرد. اما اینکه کسی خودش تصمیم گرفته و به میدان مقابله با متجاوز رفته را قربانی بنامیم به نظر نادرست می‌رسد.
اندیشه و تصمیم

۸- به آقای کیارستمی پیشنهاد می‌کنم حتمن وصیت‌نامه‌ها و یا نامه‌های عادی برخی از همین قهرمانانِ قربنی را بخوانند. خواهند دید که در بسیاری از آنها شوق زندگی، البته شاید با تعریفی متفاوت از آقای کیارستمی، موج می‌زند. برخی دیگر از وصیت‌نامه‌ها هم هستند که به قطاری‌ از جمله‌های کلیشه‌ای می‌مانند. معلوم است که نویسنده توانایی روی کاغذ آوردن احساسات خود را نداشته است. اما در همان لابلا، مثلن آنجایی که با پدرو مادر، همسر و فرزند یا خواهر و برادر خود وارد گفتگو می‌شود، می‌توان رگه‌های قدرتمند زندگی را حس کرد.
با فاصله گرفتن از روایت‌های رسمی و نخ‌نما از تجربه‌ی جنگ و دفاع، روایتی که امروز تنها در خدمت جناح حاکم بر کشور است و فاصله‌ی زیادی با واقعیت رخ‌داده در آن سال‌ها دارد، می‌توان آنرا طوری دیگر دید. فقط باید چشم‌ها را شست و از کلیشه‌ها و پیش‌فرض‌ها فاصله گرفت.

*
این یادداشت در ادامه‌ی حرف‌های فروخورده‌ای‌ست که به مناسبت دهمین سال وبلاگ‌نویسی‌ام تصمیم گرفتم با خوانندگان درمیان بگذارم. در همین راستا بخوانید :

۱۳۹۳ دی ۲۳, سه‌شنبه

, , , ,

بدون ارزش مگر می‌شود؟ / نقدی بر حجاریان - بخش پایانی

بین سه بخش نخست و بخش پایانی از مجموعه‌ی انتقادهایی به سعید حجاریان فاصله افتاد که بابت این فاصله و تاخیر از دوستانی که پیگیر این مطلب بودند عذرخواهی می‌کنم. متن کامل و ویرایش‌شده‌ی این مجموعه را می‌توانید از اینجا دریافت کنید یا اینکه در زیر همین یادداشت بخوانید.



بخش چهارم

۶- اینکه من به خودم اجازه داده‌ام و به نقد بخش‌هایی از ایده‌های سعید حجاریان دست زده‌ام، نه دلیلی بر باسوادی من است و نه مدرکی بر ناآگاهی ایشان. بلکه حساسیت دانشجویی‌ست که دوران طولانی‌ای را با اندیشه‌های یک استاد سپری کرده و امروز پرسش‌هایی برایش بوجود آمده است. 
بحث پایانی را از جایی آغاز می‌کنم که حساسیت شخصی من را برانگیخت و باعث شد در دیگر بحث‌های ایشان در این باب دقیق‌تر شوم و یادداشت‌ها و گفتگوهای بعدی ایشان را با دقت بعدی دنبال کنم. در واقع این نقطه‌ی آغاز انتقاد من است که در از قضا در آخرین بخش این یادداشت عرضه می‌گردد.
جناب حجاریان در مقاله‌ی « اصلاح بوروکراسی، گام اول »، نشر یافته در نخستین شماره‌ی مجله‌ی سخن ما، اعلام می‌کند که از نظر ایشان «وقتی در دولت مدرن از "دولت" سخن می‌گوییم، "ملت" هم در ذات آن هست. به عبارتی چه بگوییم دولت و چه بگوییم دولت-ملت منظور و مراد یکی خواهد بود.»

چه با این نگاه موافق باشیم یا نه، هر تقدیر می‌فهمیم که اینجا منظور از دولتْ قوه‌ی مجریه نیست. البته آقای حجاریان به خوبی از این تفاوت آگاهی دارد، اما همانطور که پیشتر گفتم به نظر می‌رسد در کُنه نظر ایشان دولت و حکومت یکی است و ملت هم پیامد تشکیل دولت مدرن است. با اینحال اکثر مثال‌هایی که  ایشان می‌آورد و بویژه هنگامی که روی بوروکراسی دست می‌گذارد، به دولت در معنای قوه‌ی مجریه و ماشین اجرایی حکومت نگاه می‌کند و بحث در باب خودِ حکومت در کلامش غایب است. در واقع به جای نظریه‌ی حکومت، مدام با نظریه‌های دولت و دولت‌داری روبرو می‌شویم و ما در گفتار ایشان نمی‌فهمیم که چطور حکومت/دولت همان ملت است. 

با اشاره به این نکته می‌خواهم در گزاره‌های ایشان دقت بیشتری کنم.
از نظر آقای حجاریان و به واسطه‌ی تحلیل وبر، دولتی که بر پایه‌ی ارزش‌ها بنا نهاده شده باشد توتالیتر خواهد بود. 
اول اینکه ایشان مشخص نمی‌کنند که آیا دولت (حکومت) دموکراتیک در دسته‌ی دولت‌های عقلانی قرار می‌گیرد یا ارزشی؟ ایشان به طور ضمنی، قانون‌گرا بودن یک دولت و همچنین عقلانی بودن‌اش را با دموکراتیک بودن یکی و همسان در نظر می‌گیرد. اما  باید پرسید آیا دولت‌های دموکراتیک که بنا به ارزش‌های تغییرناپذیری پایه‌گذاری شده‌اند، که آن‌ها را ارزشهای دموکراتیک می‌خوانیم، عقلانی به حساب نمی‌آیند؟ ارزشهایی که در باید همواره در تمام ساختار حکومت و جامعه جاری باشند. ‌در غیر این صورت باید بپرسیم پس آیا این دموکراسی‌ها مبنای ارزشی تغییرناپذیری ندارند؟
 البته در طول تاریخ، کم فیلسوفانی نبوده‌اند که دولت‌های دموکراتیک را مخالف با عقل سلیم و بشری، و بنابراین غیر عقلانی دانسته‌اند؛ از جمله افلاطون و نیچه. یا اینکه برخی از فیلسوفان و اندیشمندان سیاسی برخی از دموکراسی‌ها را اقتدارگرا و نزدیک به تمامیت‌خواه انگاشته‌اند، همچون هانا آرنت یا میشل فوکو. پس عقلانی بودنِ یک سامانه‌ی حکمرانیِ مردم‌سالارِ قانوی، آنچنان هم بدیهی نیست.

دولت تدبیر و مدیر؟

۷- همانطور که پیشتر اشاره کردم، آقای حجاریان، همچون وبر، دولت را با حکومت یکی می‌انگارد. شاید به این دلیل که خیلی‌وقت‌ها فلسفی به ماجرا نگاه نمی‌کند و توجهی به تفاوت نقشها و کارکردهای متفاوت این دو ندارد. پس طبیعی است که اگر او درباره‌ی ماشین دولت صحبت می‌کند و بحثِ سیاست را به همین مقدار کاهش می‌دهد، خواننده و شنونده نباید ‌این ماشین را با ساختار حکومت اشتباه بگیرد. حکومت سیاسی چیزی است و ماشین اجرایی دولت چیز دیگر. هرچند که این دو در هم تنیده‌شده‌اند و دولت از دل حکومت برمی‌آید، اما به هیچ وجه یکی و همسان نیستند. محمود احمدی‌نژاد بخش عمده‌ای ماشین دولت را در اختیار داشت و آن را به ویرانه‌ای تبدیل کرد. اما نتوانست ساختار حکومت را تغییر دهد. 
حکومت از مجموعه‌ی ارزشها و نیروهایی شکل می‌گیرد که سازمان سیاسی جامعه را تشکیل می‌دهند و قدرت در جامعه قرار است طبق آن ارزشها و بدست آن نیروها توزیع شود. حال این نیروها می‌توانند دموکراتیک با ارزشهایی مردم‌سالارانه باشند که حکومتی مردم‌سالارانه را بنا نهند و از آن محافظت کنند، یا اینکه نیروهایی دیگر باشند با ارزشهایی دیگر. برای مثال در فرانسه ساختار حکومت از یک جمهوری با ارزشهای دموکراتیک و لائیک شکل یافته است که طبق قانون اساسی این کشور اصلی تغییرناپذیر و ارزشی انسانی به حساب می‌آید و روح جمهوری فرانسه به آن وابسته است.

بنابراین می‌توان رایی که جناب حجاریان چند جمله بعدتر می‌دهد را باطل دانست. ایشان می‌گوید: «اگر دولتی بخواهد بر مبنای دسته‌ای از ارزش‌ها پایه‌های خود را بنا کند، قطعا بقیه‌ی ارزشها را نابود خواهد کرد و ارزش خود را بر سریر قدرت خواهد نشاند. به اصطلاح، می‌توان چنین دولتی را «دولت ایدئولوژیک» نامید. دولتی که توتالیتر( تمامیت‌خواه) است و بقیه‌ی اشکال زندگی را بر نمی‌تابد و به یکسان‌سازی می‌اندیشد.» اشکال اصلی در فهم این گزاره برمی‌گردد به مخدوش بودنِ مرز میان حکومت و دولت. اگر منظور ایشان به حکومت بر می‌گردد، این نتیجه‌گیری از نظر من نادرست است. اما اگر دولت در معنای معمول مورد نظر ایشان است، تا حدودی زیادی با نگاه ایشان موافقم.  

بنده این دوگانه‌ی وبریِ عقل/ارزش را درست و واقعی نمی‌دانم. این‌ها دوگانه‌هایی نیستند که کنش‌گران سیاسی هنگامی که می‌خواستند (یا می‌خواهند) حکومت‌های مدرن را پایه‌گذاری کنند، با توجه به آن حکومت مورد نظر را بینان می‌گذاشتند. بویژه در دنیای امروز دوگانه‌ی اصلیِ حکومت‌ها مردم‌سالارانه بودن یا نبودنِ آنهاست. دوگانه‌ای که وبر مطرح می‌کند در واقع دوگانه‌ای پسینی برای توضیح و تبیین پدیده‌ی حکومت و مشروعیت است، و این به نقش جامعه‌شناسانه‌ی وی بر می‌گردد. در جامعه‌شناسی همه‌ی تقسیم‌بندیها پسینی و تبیینی است و نه پیشینی و تجویزی.  (هرچند که در طول زمان تبیین‌ها، حتی اگر نادرست باشند، ممکن است خاصیت تجویزی پیدا کنند.)

به نظر می‌رسد ایشان با این نگاه حکومت را در حد مدیر و کارگزار جامعه در نظر می‌گیرد. یعنی همان نگاهی که حکومت را تنها در قالب یک بوروکراسیِ کار راه انداز در نظر می‌گیرد و بس و این نهادهای دیگر، از جمله بازار یا دین، هستند که وظیفه‌ی راهبری جامعه را بر عهده دارند. این نگاه مخالف حضور حکومت در عرصه‌های دیگر از جمله سیاست و فرهنگ است. فارغ از اینکه آیا چنین وضعیتی ممکن است و آیا نمونه‌ای برای آن یافت می‌شود یا نه، اما عجیب نیست که چنین نگاهی در وضعیت جامعه‌ای مثل ایران، بسیار دلبری کند. برای رهایی از سیطره‌ی یک حکومت اقتدارگرا و استبدادی، چه راه فراری بهتر از این!؟
 با اینکه جناب حجاریان برقراری این بوروکراسیِ محدود و مقتدر ( که البته کمی تناقض‌آمیز به نظر می‌رسد) را اولویت می‌داند، اما خودش در فراز پایانی همین مقاله به نکته‌ای اشاره می‌کند که می‌توان نقضِ راه حل پیشنهادی ایشان را از درون همان جمله بیرون کشید. ایشان در آسیب‌شناسی وضعیت سیاسیِ امروز جامعه‌ی ما می‌گوید :«در ایران ده‌ها سانحه اتفاق می‌افتد و کسی احساس مسئولیت نمی‌کند، دلیل این تفاوت آن است که در دولت مدرن و دموکراتیک، جامعه‌ی مدنی قدرتمند است و مدام دولت را می‌پاید.» درحالیکه ایشان در جایی دیگر (در گفتگو با فاطمه صادقی) از ایده‌ی «اتاتیسم» و تجمیع قدرت در لویاتان دفاع می‌کند، و در همین مقاله نیز بحث اصلی را به اصلاح و در واقع برگرداندن اقتدار به بوروکراسی اختصاص می‌دهد، اما اینجا در آخرین جمله‌ها بحث را از قالب وبری خارج می‌کند (شاید به این دلیل که خودش از قالب وبر بیرون می‌آید) و به مسئله‌ و مشکل اصلی می‌پردازد، که آن اصلاحات سیاسی و اجتماعی فراتر از چهارچوب دولت است. هرچند که ایشان همینجا هم جامعه‌ی مدنی قدرتمند و شهروندان مسئول را پیامد «دولت مدرن و دموکراتیک» می‌داند، که بی تردید من با این تقدم مخالفم.

 جامعه‌ی مدنی یا غیرمدنی قوی بر دولت مدرن و دموکراتیک اولویت دارد. اول جامعه‌ی سیاسی شکل می‌گیرد و از درون آن بوروکراسی و حکومت خوب یا بد بیرون می‌آید و نه برعکس. دست‌کم در دموکراسی‌های موفق اینگونه بوده است.
در مجموع گویا در نگاه علمی آقای حجاریان، (چه بسا در نگاه شخصی ایشان اینطور نباشد) وزن ساختارها اینقدر سنگین است که جایی برای فردْ فرد کنشگران باقی نمی‌ماند. همین نگاه است که در نظر دارد جامه‌ی مدرنیته و دولت مدرن را بر قامت جامعه‌ی ایران به هر نحوی که شده بپوشاند.

۸- کوتاه سخن اینکه باید پرسید و فهمید که چرا اینقدر وسواس و شیفتگی برای دست یافتن به دولت مدرن یا دیگر پیده‌های «مدرن» داریم. شاید بهتر باشد مدرنیته را فراموش کنیم و به جای آن تنها تلاش کنیم بهتر و کارآمدتر باشیم. بکوشیم انسانی‌تر و مردم‌سالارتر باشیم. سعی کنیم رو به تجربه‌های تازه گشوده‌تر، جستجوگرتر و خلاق‌تر باشیم. دولت مدرن (دست‌کم در قامت غربی‌اش) امروز به تجربه‌ای پیر تبدیل شده است و دیگر آن چهره‌ی دلبرانه‌ای را که ۲۰۰ - ۳۰۰ سال پیش داشت ندارد. درحالیکه برخی از جامعه‌هایی که پیشتر در دسته‌ی جامعه‌های عقب‌مانده قرار داشتند، امروز دست به تجربه‌های جدیدی زده‌اند که بسیار امیدوارکننده‌تر از «دولت مدرن غربی» به نظر می‌رسند. تردیدی نیست که تجربه‌ی مدرنیته از یک طرف و دولت مدرن از طرف دیگر یک تجربه‌ی بی‌نظیر انسانی برای سازماندهی جامعه است و درس‌های زیادی در خود دارد. اما وظیفه‌ی تاریخی ما رسیدن به آن نقطه نیست. آن نقطه و آن تجربه در دوره و شرایط تاریخی خاص و در جغرافیایی خاص رخ داده و بعید به نظر می‌رسد کپی‌برداری از آن به صلاح جامعه‌ی ما باشد. بهتر است ما تلاش کنیم برخی از چشم‌اندازهای آن تجربه را دریابیم و راه خودمن را بپیماییم. حالا اسمش را هرچه می‌خواهیم بگذاریم. اینقدر نسبت به مدرنیته حرص نداشته باشیم. مدرنیته لباسی نیست که ما وظیفه‌ی تاریخی خود بدانیم قد و قواره‌مان را با آن تنظیم کنیم. چیزی که ما به عنوان مدرنیته می‌شناسیم، شناختی پسینی نسبت به روندها و جنبش‌هایی است که در دوره‌ای خاص و در جغرافیایی خاص شکل گرفته است.

***

متن کامل را می‌توانید در زیر بخوانید:


۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

, , , , , ,

امام جمعه‌ی دروغگو!؟


۱- من با اینکه از لحاظ سیاسی مخالف مرحوم عبادی بودم و نظرهای ایشان را قبول نداشتم، اما گهگاه به نمازجمعه‌ی مشهد می‌رفتم. کوچکتر که بودم بیشتر نماز جمعه می‌رفتم و در روز ترور نافرجام مرحوم آیت الله عبایی در محل حاضر بودم. اما در زمان مرحوم عبادی رفت و آمدم کم شد، اما قطع نشد. تا زمان فوت نابهنگام ایشان که به جانشینی آقای علم‌الهدی منجر شد. تا مدت‌ها در مورد صلاحیت ایشان تردید داشتم تا اینکه دو اتفاق حجت را بر من تمام کرد.
اولین اتفاق گفته‌های یکی از مسئولان دفتر ایشان بود که درباره‌ی تکبر و فرعونیت ایشان در مقایسه با مرحوم عبادی، که انسان ساده زیستی بود، شاکی و دلگیر بود. آن بنده خدا دل پری داشت و در یک جمع خودمانی از اینکه آقای علم الهدی دستور داده تا خانه‌های اطراف دفتر امام جمعه را برای اقامت خانواده‌ی ایشان خریداری کنند و به دفتر وصل کنند، ابراز تعجب و انزجار می‌کرد. دیگر نمی‌دانم آن بنده خدا کارش به کجا رسید و بر سر آن خانه‌ها چه آمد. اما همین دستور در چشمم بسیار زننده آمد. 
تجربه‌ی دوم هم در هنگام سفر آقای خاتمی به مشهد در سال ۸۶ بود که خودم آنجا حضور داشتم. آقای علم‌الهدی که به تازگی هرآنچه خواسته بود ناسزا به اصلاح‌طلبان و دولت قبلی گفته بود، برای دیدار و عرض ارادت نزد آقای خاتمی آمده بود. چند هفته قبل‌تر البته ایشان در یک اظهار نظر جنجالی دیگر، در مورد ورزش زنان ابراز نظر کرده بود. آقای خاتمی آنجا گفت که از صحبت‌های مطرح شده از جانب آقای علم الهدی دلگیر است. البته منظور ایشان در مورد ورزش زنان بود. اما آقای علم الهدی فکر کرد منظور ناسزاهایی بوده که به اصلاح‌طلبان گفته است و شروع کرد به نفی همه‌ی حرف‌هایی که از قول ایشان مطرح شده بود و گفت که سوءتفاهم بوده و بد بازتاب داده شده است. دیگرانی هم که در جلسه حاضر بودند، از جمله مقام‌هایی از استانداری سابق دچار همین اشتباه شدند و فکر کردند منظور آقای خاتمی حمله‌های آقای علم‌الهدی به اصلاح‌طلبان است. به همین دلیل یکی از حاضران در جلسه در اعتراض به انکارهای آقای علم‌الهدی گفت که من خودم حاضر بودم و شنیدم شما چه گفتید. خلاصه بحث که به اینجا رسید آقای خاتمی گفت که منظورش این مطلب نبوده و چیز دیگری در نظر بوده و رسوایی خنده داری به بار آمد. 
با این حال آقای علم الهدی بازهم به منبر می‌رفت و می‌رود و به اصلاح‌طلبان و دولت اصلاحات ناسزا می‌گفت و می‌گوید. اما اینقدر شجاعت ندارد که به مردم اعلام کند من خودم اول صبح می‌روم ملاقات آقای خاتمی جهت عرض ارادت و رفع سوءتفاهم‌های احتمالی!

۲- 
در خبرها خواندم امام‌جمعه‌ی مشهد  در سخنانی در جلسه درس تفسیر قرآن در مهدیه مشهد گفته است: دادستان به جای آنکه این افراد (میرحسین و رهنورد و کروبی) را در زندان نگهداری کند، حکم به نگهداری آنها در منزلشان داده و این افراد کنار دریا و ییلاق تابستانشان برقرار است، با محافظ می آیند و با محافظ می روند.
متاسفانه باید بگویم یا به ایشان دروغ گفته‌اند، یا اینکه خود ایشان دروغ می‌گوید. تا به حال هیچ حکمی از سوی دادستانی برای حصر میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی صادر نشده است. حالا ممکن است برخی از آقایان بین خودشان قرار و مداری گذاشته باشند. اما «حکم قانونی‌»ای در این زمینه صادر نشده است. چنین حکمی نه به خود آنها، نه به وکیلان‌شان و نه به خانواده‌شان ابلاغ نشده است. حتی نمایندگان مجلس هم نتوانستند مدرکی برای وجود چنین حکمی بدست بیاورند و تایید کردند که چنین حکمی تا کنون صادر نشده است. طبق قانون، تا حکمی به شخص یا وکیل‌اش ابلاغ نشده باشد، وجاهت قانونی ندارد و دستگاه‌های حکومتی، طبق قانون اساسی و دیگر قانون‌های جاری کشور، حق ندارند بدون طی شدن مراحل قانونی کسی را حبس یا حصر کند. پس همانطور که گفتم، یا به ایشان خبر خلاف واقع گفته‌اند، یا اینکه ایشان اینها را از خودش درآورده.

دوم اینکه ایشان بدون هیچ دلیل و مدرکی می‌گوید که «این افراد کنار دریا و ییلاق تابستانشان برقرار است، با محافظ می آیند و با محافظ می روند.» البته خانواده‌ی میرحسین موسوی بارها این شایعه و دروغ را تکذیب کرده‌اند و دختر رهنورد و میرحسین هم در واکنش به این صحبت آقای علم الهدا گفته که: «آن ییلاقها هست که بعضی آدمهای بی‌خبر معتقدند والدین ما در آنجا بسر می‌برند، پیشکش!، می شود یک هفته دو هفته این ییلاقها را امتحان کنند؟! امتحانش مجانیست.» خانواده‌ی میرحسین که می‌گویند این حرف‌ها دروغ است. خودشان هم که اجازه‌ی حرف زدن ندارند. پس آقای علم‌الهدی بر چه مبنایی چنین حرفی می‌زند و چرا حق دفاع به اسیر و زندانی‌اش را نمی‌دهد؟

روشن است که متاسفانه ایشان از سلامت نفس برای تکیه زدن بر منبر نماز جمعه برخوردار نیست. یا تحت تاثیر حرف‌های دروغ دیگران سخنرانی می‌کند، یا اینکه خودش آگاهانه حرف‌های خلاف واقع تحویل مردم می‌دهد که در هر دو صورت تکلیف روشن است. 
البته من در ته دلم روزنه‌ی امیدی دارم که ایشان یا حرف‌اش را تکذیب کند، یا در صدد برآید در یکی از همان سفرهایی که می‌گوید به ملاقات اسیران برود تا هم خودش آب و هوایی تازه کند و هم به آن بی‌پناهان تریبون و بلندگویی بدهد تا خودشان حرف‌شان را بزنند و به چهار سال شایعه و حرف و حدیث پایان دهد.




, , , , ,

مطهری‌های سبز/اصلاح‌طلب ؛ قرار ما این نبود!

این روزها خیلی می‌شنویم که دوستان می‌گویند: «کاش بین اصلاح‌طلبان یکی مثل مطهری پیدا می‌شد!» البته که انصافن باید به آقای مطهری دست‌مریزاد گفت که یک تنه جور دویست و اندی راه‌یافته به مجلس را می‌کشد. آزادگی او ستودنی‌ست. اما نباید بی‌انصافی کرد که بین اصلاح‌طلبان کسی همچون او یافت نمی‌شود. بلکه آقای مطهری را باید ادامه دهنده‌ی راه کسانی دانست که سال‌ها پیش از ایشان همین حرف‌ها را زدند و امروز در حبس و حصر دارند هزینه‌ی آن را می‌دهند.
درحالی شانزدهمین سالگرد بنیانگذاری جبهه‌ی مشارکت را پشت سر می‌گذاریم که امروز  اکثریت اعضای ارشد مشارکت پشت میله‌های زندان‌اند و حاکمیت می‌داند که اگر آنها آزاد باشند، حرف‌هایی اصولی‌تر از جناب مطهری عرضه خواهند کرد. باور من این است که جنبش سبز ادامه‌ی آرمان‌های انقلاب است. بسیاری از سیاست‌ورزان به همین دلیل از هزینه پرداختن پرهیز ندارند و بسیاری از مردم هم به همین دلیل با جنبش همراهی و همدلی می‌کنند و این گفتمانی است که بیشترین توان بسیج‌کنندگی را دارد.

تنها جهت جلوگیری از واگیر فراموشی، این ویدئوی سخنرانی محسن میردامادی، دبیرکل پرافتخار جبهه‌ی مشارکت - که در آخرین کنگره‌ی حزب که بنده هم افتخار حضور در آن را داشتم- ، و بخش‌هایی از متن آن سخنرانی را می‌گذارم تا یادمان نرود که چه گوهرهایی را در بند داریم. و فراموش نکنیم برای چه هزینه می‌دهیم.


محسن میردامادی:
«قرار بود میزان رای ملت باشد نه ان که چند نفر به جای ملت و برای ملت تصمیم بگیرند و چنان دایره اراده خود را تنگ کنند که پیشگامان انقلاب و دفاع مقدس نیز خارج از صلاحیت قرار گیرند. قرار بود مجلس با رای واقعی مردم شکل بگیرد و عصاره فضائل ملت باشد نه انکه نمایندگان مردم نیز از صافی نظر و سازماندهی اصحاب قدرت در حکومت بگذرند.»
«قرار نبود فقط در تریبون های جهانی مثل سازمان ملل برای نبودن آزادی در آمریکا و اروپا فریاد بر آوریم و اشک حسرت بیفشانیم، اما حقوق اساسی و انسانی شهروندان ایرانی را از یاد ببریم.»

«دستگیری های بی اساس افراد نگه داری بازداشت شدگان برای مدت های طولانی در سلول های انفرادی که خود از بارزترین انواع شکنجه است در اوائل مورد توجه قرار نگرفت و پس از مدتی بی رسوایی قطل های زنجیره ای منجر شد ظاهرا این شیوه رایج یک جریان سیاسی شده است که اگر واقعیت با نگاه و نظریه انها تطابق نداشت به جای اصلاح دیدگاه و نظریه خود در سدد نفی و انکار قلب واقعیت بر می ایند انچنان که گویی واقعیت ها را باید با دیدگاه اینان وفق دهند. مناسب است اقایان در این جمله معروف استالین که وای به حال واقعیت هایی که باتئوری های ما سازگار نباشند تامل کنند و به قضاوت تاریخ در مورد وی بنگرند.»
«قرارر نبود بخش عمده ای از کسانی که بار اصلی انقلاب را بر دوش کشیده اند تنها به جرم گفتن حرفی خلاف انچه در زبان و قراعت رسمی حاکمیت از دین و انقلاب و ارزش ها می اید به انزوا رانده شوند و حتی به زندان بیافتند بلکه قرار بود در سایه اسلام مبشر ازادی دگر اندیشان حتی انها که با اساس انقلاب مخالف بودند به شرط توطئه نکردن و دست نبردن به اسلحه از ازادی کافی برای ابراز عقیده برخوردار باشن قرار نبود با تصویر های خشن و عملکردهای نادرست به نام دین بخشی از جوانان را از دین گریزان کنید و عده ای دیگر را به سوی خرافی ترین و قشری ترین برداشتها از دین سوق دهیم جمهوری اسلامی مورد نظر امام ذاتی دموکراتیک داشت به همین دلیل بود که حتی در رفراندوم تعیین نوع حکومت نیز ایشان با عنوان جمهوری دموکراتیک اسلامی از ان رو مخالفت داشتند که این شاعبه را به وجود می اورد که گویا جمهوری اسلامی یا اسلام دموکراتیک نیست. ... قرار ملت و امام این بود که قانون اساسی که به مقتصی شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگ و تمدن ایرانی تدوین شده بود فصل‌الاخطاب باشد. نه آنکه اصول متعددی از آن بویژه اصول ناظر به حقوق شهروندان به فراموشی سپرده شود.»
«آن جنبشی که در دوم خرداد ۷۶ به منصه‌ی ظهور رسید، و بارها و بارها از زبان خاتمی خواسته‌های ملت را بیان کرد، بازگشت به همین قرارها بود. قرار به پیگیری همه‌ی آرمان‌ها انقلاب بود. قرار به پیشبرد و تحقق آرمان‌های مردم‌سالار امام بود . قرار به نشان دادن ظرفیت دین در دفاع از آزادی، استقلال، عدالت و پیشرفت و پاسداشت حرمت و حقوق همه‌ی مردم بود.»

و به سال‌ها پیشتر برگردیم، آنجایی که میردامادی به نمایندگی از نماینده‌های استعفادهنده‌ی مجلس ششم در سال ۱۳۷۹ اینگونه اتمام حجت می‌کند:

«جنبش اصلاح طلبی ملت ایران نشان داده است که اگر همه فعالان سیاسی هم دستگیر و زندانی شوند اصلاحات خاموش و سرکوب شدنی نیست و میلیونها جوان و زن و مرد این مرز و بوم از هدف مقدس خود دست برنخواهند داشت.»

پایداری او دیگر یارانش ثابت کرده که آنها سر قول و قرارشان با مردم هستند. عهدشکنان باید پاسخگوی مردم، تاریخ و خدا باشند.

۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

, , , , ,

بده بستانِ فرانسه و عربستان/ درباره‌ی نقش فرانسه در مذاکره‌های هسته‌ای

 چرا فرانسه که در آغاز مذاکره‌های هسته‌ای (دوره‌ی خاتمی/شیراک) نقش کم و بیش مثبتی در این روند داشت، در دوره‌های بعدی (احمدی‌نژاد/سارکوزی و روحانی/اولاند) نقش بسیار منفی و سرسختی را بازی کرده است؟ در دوران نیکلا سارکوزی، وی هرگونه مذاکره با ایران را وقت تلف کردن می‌دانست و حتی در آخرین نشست‌ جی۸ که به عنوان رییس‌جمهوری فرانسه در آن حضور داشت، این سیاست اوباما را مسخره کرده بود. اما اوج این نقش منفی را می‌توان در مداخله‌ی ناگهانی لوران فابیوس در سال گذشته  دید. آنجایی که با حضور وی در وین، در حالیکه خبرهای امیدوارکننده‌ای از پشت درهای بسته درز می‌کرد، ناگهان همه چیز به هم ریخت توافقی که به نظر دست‌یافتنی می‌رسید، ناگهان از روی میز برچیده شد. مقام‌های رسمی اعلام کردند علت اصلی دست نیافتن به توافق اولیه، مخالفت فرانسه بوده است.



دلیل این موضع‌گیری و این چرخش سیاست خارجی در قبال ایران چیست؟ 
شاید تا یکی دو سال گذشته نفوذ اسراییل یا عربستان سعودی بر موضع فرانسه در برابر مسئله‌ی هسته‌ای ایران از دیده‌ی همگانی پنهان بود و تنها متخصصان روابط خارجی به این مسئله توجه داشتند. اما امروز کمتر کسی است که تردیدی بر این واقعیت داشته باشد. در اصل این واقعیت دیگر تردیدی نیست و اختلاف تنها در چرایی و کم و کیف این ماجراست. در ادامه می‌خواهم چراییِ این مسئله را نشان بدهم.

سعودی‌ها همانقدر که در فرانسه پول هرج می‌کنند در انگلستان هم خرج می‌کنند و وضع اقتصادی فرانسه با انگلستان فرق چندانی ندارد. اسرائیلی‌ها هم اگر نفوذ بیشتری بر بریتانیا نداشته باشند، از نفوذ کمتری هم در شبه‌جزیره‌ی سلطنتی برخوردار نیستند. پس نمی‌توان گفت که تنها قدرت اقتصادی عرب‌ها یا نفوذ سیاسی اسرائیلی‌ها دلیل این تفاوت نقش فاحش بین فرانسه و بریتانیا است. بلکه زاویه‌های دیگری وجود دارد.
دلیل‌های مهمی که فرانسه را به موضع‌گیری خرابکارانه (از نظر ما ایرانی‌ها) می‌کشاند را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد:

نخست: باید از سابقه‌ و سنت سیاست خارجی ضد آمریکایی یا دست کم غیر آمریکایی در فرانسه یاد کرد که دیگر امروز به یک اصل تبدیل شده است. این اصل از فردای جنگ جهانی دوم تا امروز دست‌نخورده باقی مانده و چپ و راست کم‌وبیش به آن پای‌بندند. حتی در انتخابات‌های ریاست‌جمهوری نامزدها برای به نمایش‌گذاشتن ژستی ضدآمریکایی باهم رقابت می‌کنند. (یکی از مهم‌ترین دلیل‌های رشد رای جریان جبهه‌ی ملی/راست افراطی و شخص مارین لوپن در این است که او توانسته رای‌دهندگان را متقاعد کند که یک ضدآمریکایی واقعی است.) در بسیاری از مسئله‌های بین‌المللی، جاهایی که آمریکا وارد عمل می‌شود فرانسوی‌ها ترمز می‌زنند، مثل عراق و افغانستان، وجاهایی که آمریکایی‌ها عقب می‌کشند، فرانسوی‌ها جلو می‌زنند، مثل لیبی و مالی و سوریه. این رفتار تا حدود زیادی به سنت سیاست خارجی فرانسه بر می‌گردد که با سلطه‌ی آمریکا کنار نمی‌آید. برخلاف آنها، بریتانیایی‌ها آمریکا را از خود می‌دانند و دلیلی بر داشتن سیاست خارجی مستقل از آنها نمی‌بینند. سعودی‌ها و اسرائیلی‌ها این شکاف را درک کرده‌اند و با فرانسه وارد معامله شده‌اند.

نکته‌ی دوم هم همانطور که بالاتر اشاره شد و همه می‌دانند، منافع اقتصادی است. البته این منافع اقتصادی تنها به دلارهای سعودی ربط ندارد. بلکه فرانسه دنبال جای از دست رفته‌ی خود در ایران است. فرانسه تا پیش از تحریم‌ها در صنایع نفت و اتومبیل‌سازی ایران سرمایه‌گذاری زیادی کرده بود و سود زیادی هم می‌برد. همچنین واردات زیادی در لوازم آرایشی و خانگی به ایران داشت. در مذاکره‌های پیشینِ هسته‌ای هم قرار بود بخش قابل توجهی از فرایند غنی‌سازی با مشارکت فرانسه انجام شود. اما آمریکایی‌ها، تحت نفوذ سعودی‌ها و اسراییلی‌ها، ناگهان بازی فرانسه را به هم زدند و صنعت این کشور‌ ضرر بسیاری دید و بازار جذابی را از دست داد. حالا فرانسوی‌ها می‌خواهند به آمریکایی‌ها نشان بدهند که ۱- آنها نمی‌توانند و نباید هروقت خواستند بازی فرانسه را خراب کنند و هروقت نظر و شرایط‌شان عوض شد همه چیز را به قبل برگردانند. ۲- فرانسوی‌ها نمی‌خواهند که پس از توافق هسته‌ای، آمریکایی یا بریتانیایی‌ها یا آلمانی‌ها جای آنها را در ایران بگیرند و سر آنها بی‌کلاه بماند. پس آنها به دنبال تضمین‌های لازم در جهت منافع خودشان‌اند.

برخلاف آنچه که گفته می‌شود، فرانسه فقط حامل منافع اسراییل و سعودی نیست. بلکه از وضعیت کنونی برای پرداختن به مواضع سیاسی و رسیدن به منافع اقتصادی خودش سود می‌برد. تا همینجا هم سعودی‌ها و دیگر کشورهای عربی حاشیه‌ی خلیج فارس بسیار مدیون فرانسوی‌هایند و برای جبران آن کلی هم پول هزینه کرده‌اند و اسلحه‌های فرانسوی خریده‌اند. اسراییلی‌ها هم به همچنین. (هرچند که به زودی با تصویب طرح به رسمیت شناختن کشور مستقل فلسطینی در پارلمان فرانسه، ماه عسل روابط فرانسه-اسراییل به پایان خواهد رسید.)
در اینجا باید از بازی هوشمندانه‌ی سعودی‌ها را درس گرفت. هرچند که دولت ایران هم بد بازی نکرده و به رغم اینکه نتوانسته دست بالا را در برابر سعودی‌ها داشته باشد، اما دست‌کم سیاست‌های آنها را تا کنون خنثی کرده است. نزدیکی به آمریکای کدخدا نقش مهمی در این خنثی‌سازی بازی کرده است. اما به نظر می‌رسد دیپلمات‌های ایرانی نقش آبدارچی‌ها را دست‌کم گرفته‌اند. کشورهایی مثل فرانسه، بریتانیا و آلمان، هرچند نمی‌توانند بازیگر نهایی باشند، چنانچه در مذاکره‌های دولت خاتمی با سه کشور اروپایی ثابت شد، اما به اندازه‌ی کافی اهرم‌هایی برای خراب کردن بازی در اخیتار دارند. دست‌کم فرانسه یک بار این واقعیت را ثابت کرده است.

***

خدا میرحسین موسوی را حفظ کند. وی در نقد سیاست خارجی پرونده‌ی هسته‌ای، سیاست دولتهای خاتمی و احمدی‌نژاد را اشتباه می‌داند. او در سال ۸۸ می‌گفت ما نباید از ابتدا با بلوک‌ها (سه بزرگ اروپایی در زمان آقای خاتمی و ۵+۱ در زمان احمدی‌نژاد و روحانی) پشت یک میز بنشینیم. بلکه باید جدا جدا با قدرت‌های غربی وارد مذاکره بشویم و هرکدام را به سمت منافع ملی خودشان سوق بدهیم و از اتحاد آنها علیه خودمان جلوگیری کنیم. روشی که متاسفانه برعکس آن عمل شده و می‌شود. امیدوارم در فرصتی دیگر توضیح بیشتری درباره‌ی این نگاه بدهم.

۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

, , , , , , ,

آرمان‌شهرِ«ابراهیم بیک» به ناکجا رسیده است | نقدی بر حجاریان (۳) ـ

یکی از حُسن‌های چکه چکه نَشراندن یک یادداشت این است که نویسنده فرصت بازبینی یادداشت و به کار بستن نقدها و پیشنهادهای دیگران را به خود می‌دهد. دست‌کم این اتفاقی است که در مورد این یادداشت‌ها برای من افتاد.
به همان اندازه که برخی از نقدها را باید جدی گرفت، به بعضی دیگر نباید توجه کرد.
بخش سوم از این یادداشت که شامل بند پنجم از نقدها می‌شود نتیجه‌ی همین بازخوردها است که در پی می‌آید.



۵- 
تجربه‌ی اندک و محدود فعالیت سیاسی و انتخاباتی من در فرانسه و مشاهده‌ی پیگیرِ دیگر مردم‌سالاری‌های غربی جای تردیدی برایم باقی نمی‌گذارد که فرد، شخصیت و توانایی‌های فردی نقش کلیدی‌ای در پیروزی و شکست جریان‌های سیاسی دارند. البته می‌دانم که آقای حجاریان هم با این نظر مخالف نیست. اما می‌خواهم از این فرصت و بهانه استفاده کنم و ایده‌ی ضدفرد و ضد رهبری که به نظر می‌رسد پس از دوم خرداد در میان نخبگان ما به سرعت گسترش یافته را به چالش بکشم.
نمونه‌های مخالف این نوع نگاه را می‌توان در ظهور اوباما در آمریکا و نقش مرکل در اروپا مشاهده کرد، که به نظرم نیاز به توضیح بیشتری ندارد. به نظر می‌رسد که  چالش امروز غرب ضعیف بودن حزب‌ها و دیگر نهادهای سیاسی نیست. بلکه ۱- ضعف در ایده‌های سیاسی‌ای که مردم را قانع و بسیج کند و جامعه را این نخوت بیرون بکشد و ۲- نبودِ شخصیت‌ها و رهبرانی است که این ایده‌ها را نمایندگی و نیروهای سیاسی را راهبری کنند‌ و به این سردرگمی خاتمه دهند. ۳- سایه‌ی سنگین نهادهای سیاسی و اقتصادی روی فرد، حق‌ها، مسئولیت‌ها و خلاقیت‌هایش است.
در غرب امروز، سامانه‌ی ایده‌آلِ سعید حجاریان عزیز تا حدود زیادی محقق شده است. لویاتان در بیشترِ دولت-ملت‌های اروپایی بر تخت نشسته و تاج‌گذاری کرده است. از قضا پس از جنگ جهانی دوم لویاتان با نسخه‌ی وبری بر اروپا حاکم شده است. تا جایی که امروزه ساختارهای سیاسی و حزبی و به شکلی حرفه‌ای گسترش یافته‌اند و همانطور که «وبر» آرزو می‌کرد نهادهای آموزشی هم مشغول تربیت سیاست‌مداران حرفه‌ای‌اند. اما پس از ۶-۷ دهه از استقرار این تفکر بر غرب، نه تنها شاهد ظهور سیاست‌مداران توانمندتر و تاثیرگذارتر نبوده‌‌ایم، بلکه هر روز سطح سیاستمداران پایین‌تر آمده است. اروپا از وینسنت چرچیل و شارل دوگل به کامرون و سارکوزی رسیده است. دیگر هیچ چشم‌اندازی برای ظهور کسانی مثل فرانسوا میتران و مارگارت تاچر وجود ندارد و دیدن دوباره‌ی چنین سیاست‌مدارانی به رویا تبدیل شده است. (تازه اگر آنها را حد اعلای سیاست‌ورزی بدانیم.) نتیجه اینکه ساختار سیاسی تبدیل شده به جولان‌گاه سیاست‌مداران کم‌توان، کم‌مقدار و ضعیف که با تکیه بر «تخصص» و نهاد‌های حرفه‌ای و در غیاب اتکا به مردم، همواره مغلوب جریان‌های قدرتی می‌شوند که خارج از ساختار حکومت مستقرند و منافع‌شان هم در اکثر موارد در راستای خلاف منافع عموم مردم است.

برشی از گزارش مریم شمانی از گفت‌وگو با سعید حجاریان

آقای حجاریان در نقد حزب تازه تاسیس ندا، فقدان سلسله‌مراتب و ساختار سالم حزبی را عامل می‌دانند. اما اگر قرار بود حزب‌ها سر جای خود قرار می‌داشتند و همان ایده‌آل بسیاری از سیاست‌ورزان اصلاح‌خواه ما تا کنون به کرسی نشسته بود، اتفاقن همین جوانان باید اکنون در رده‌های بالای سیاسی، دولتی و حکومتی قرار می‌داشتند. بیشتر این جوانان رده‌های حزبی را به خوبی طی کرده‌اند و نوجوانانی تازه به دوران رسیده نیستند. البته آقای حجاریان در این گفتگو از این نقد فراتر نمی‌رود و به اشاره‌ی ضمنی اکتفا می‌کند. 

در بسیاری از دموکراسی‌های امروزی، جوانان نقش‌های کلیدی‌ای دارند. یکی دو نمونه‌اش را در دویادداشت دیگر ( اینجا و اینجا) در یادداشت‌های دیگری آورده‌ام و دیگر به آن نمی‌پردازم. در فرانسه چندبن نمایده‌ی مجلس بین بیست تا سی ساله وجود دارد. در همین کشور دو تا از مهمترین وزارت‌ها بر عهده‌ی دو جوان ۳۶ ساله است. در میان سخنگوهای همه‌ی حزب‌ها جوان برجسته‌ترند و حتی در حد نایب‌رییس حزب ارتقا یافته‌اند. در اتریش وزیر امور خارجه ۲۷ ساله است. البته که همه‌ی اینها همانطور که آقای حجاریان هم اشاره کرده‌اند در کنار سن‌بالاهای حزب و دولت کار می‌کنند و وصله‌ی ناجور نیستند.

به لحاظ شخصی، من با حرکتی از نوع حرکت ندا (که درست یا غلط با تابلوی جوانان و جوانی وارد میدان شدند) و با توجه به شکل و جهتی که برا حرکت انتخاب کرده است، مخالفم. اما مخالفت آقای حجاریان ( و بسیاری دیگر از دوستان دست‌کم آنچه در فضای رسمی اعلام می‌کنند) را درست و منطقی نمی‌دانم. استدلال آقای حجاریان درون خودش تناقضی دارد که به شکلی گذرا به آن اشاره می‌کنم.
اول اینکه ایشان مدل ایده‌آل را آنچه که در غرب است نشان می‌دهند. دوم اینکه بیان می‌کند بسیاری از این جوانان ندایی پله‌های فعالیت سیاسی را درست نپیموده‌اند. بالاتر نشان دادم که هم در غرب جوان‌ها در رده‌های ممتاز سیاسی نقش واقعی و جدی دارند و هم اینکه همین جوانانی که امروز به آن‌ها نقد می‌شود، به نسبتِ وضعیتِ سیاسی کشور، اتفاقن خیلی هم پله پله رشد کرده‌اند و تا الان هم بیش از حد پشت در نگه داشته شده‌اند. پس اتفاقن این جوانان (دست‌کم در حرف‌های‌شان) می‌خواهند در همان جهت ایده‌آل‌هایی که برخی از مخالفان‌شان مطرح می‌کنند، حرکت کنند. 

از طرف دیگر، همانطور که اشاره کردم، حرف آقای حجاریان درباره‌ی سلسله مراتب رشد جوانان در حزب‌ها تا حدود زیادی درست است. اما این فقط ظاهر ماجراست. من به همین نگاه و با آن پیش‌فرض‌هایی که آقای حجاریان به آن می‌پردازد نقد دارم. درست است که جوانان در تجربه‌ی غربیِ کار سیاسی پله پله رشد می‌کنند، اما باید با عرض معذرت و جسارت بگویم مشاهده و احساس من، به عنوان یک شهروند، این است که امروزه این راه‌پله‌ها دیگر دموکراتیک نیستند. بسیاری از کادرهای سیاسی دانش‌آموخته‌های چند دانشگاه و دانشکده‌ی خاص و محدودند که بلافاصله پس از فارق‌التحصیلی بواسطه‌ی رابطه‌های حزبی جذب نهادهای حکومتی و دولتی می‌شوند. ورود به این دانشکده‌ها هم کار هرکسی نیست و معمولن دانشجویان فرزند فلان وزیر و وکیل یا بازرگان یا استاد دانشگاه‌اند. یعنی فرد تنها یا به واسطه‌ی سرمایه‌ی اقتصادی یا اجتماعی خانواده‌اش می‌تواند وارد این دانشکده‌ها بشود و موردهای استثنا، بسیار استثنا شده‌اند. بسیاری از آنها هرگز جامعه‌ای به جز همکلاسی‌های خود و هم‌محلی‌هایشان را تجربه نکرده‌اند و بلافاصله وارد حلقه‌ای دیگر از نخبگان می‌شوند که فقط با نخبگان رابطه و نشست و برخاست دارد.
 امروزه یک نوع اشراف‌سالاری جدید بر غرب حاکم شده است که بسیار ناامیدکننده است. آن آرمان‌شهری که ما فکرش را می‌کردیم امروزه ناکجایی بیش نیست. گویا حکایت زین‌العابدین مراغه‌ای (سفرنامه‌ی ابراهیم بیک) در تصویر و تصور رویای‌اش از سرزمین اهورایی، امروزه در قالب و جهتی دیگر برای تجددخواهان و دموکراسی‌خواهان ایرانی تکرار می‌شود. یکی از دوستان نزدیک بنده که در سن ۲۸ سالگی سخنران-نویس وزیر کشور فرانسه است و پیشتر هم در کابینه‌ی وزیر ارتباطات کار می‌کرده و جوان بسیار خوش‌قلبی هم است ازهمین جوانان است که حتی برای دیدارها و مهمانی‌های دوستانه‌اش هم از محله‌ی پنجم پاریس (محله‌ی سوربن و پانتئون و سنا و پارک لوکزامبورگ) خارج نمی‌شود. وقتی با او صحبت می‌کنم هیچ تصوری نسبت به منطقه‌هایی حاشیه‌ای پاریس ندارد و از قضا روزانه مطلب‌هایی در مورد مسئله‌های اجتماعی و امنیتی که در این منطقه‌ها بوجود می‌آید می‌نویسد و به خورد وزیر کشور فرانسه می‌دهد و ایشان هم آن نوشته‌ها را صبح‌ها در رادیو و شب‌ها در تلویزیون تکرار می‌کند.
همین‌جا دوباره بر می‌گردیم به ایرادی که فاطمه صادقی به سعید حجاریان می‌گیرد و آن ایده‌ی «اتاتیسم» و حکومت‌گرایی است. صادقی به حجاریان خرده می‌گیرد که در ایده‌ی سیاسی‌اش، مردم‌سالاری نقشی ندارد و دموکراتیک نیست و من با این نظر (دست‌کم با توجه به مطلب‌هایی که در آن گفتگو بیان شد) موافقم. حکومت و ساختار سیاسی بدون محتوای دموکراتیک و کارگزارانی که به مردم‌سالاری باورمند و مقید باشند سر از استبداد پنهان در می‌آورد که به نظر من از استبداد آشکاری که در ایران حکم‌فرماست خطرناک‌تر، ناامیدکننده‌تر، سرسخت‌تر و شکست‌ناپذیرتر است.

***
قرار بود در این بخش به نقد آقای حجاریان به جزب ندا بپردازم که نشد. در واقع به بهانه‌ی این سلسله یادداشت، فرصت را غنیمت شمردم (شما البته حق دارید بگویید از فرصت سوءاستفاده کردم) و به مطلبی اشاره نمودم که شاید می‌شد آن را مستقل از این سلسله یادداشت هم بیان کرد. اما همانطور که می‌بینید کم و بیش بی‌ربط با استخوان‌بندی اصلی مطلب نیست. نقد اصلی‌ام به موضع ایشان در مورد ندا را در بخش دیگر به صورت دقیق‌تر دنبال می‌کنم. تلاش خواهم کرد نقد خودم را نیز به این حزب کمی باز کنم.

در همین رابطه :
لِویاتانِ هابز در قفس آهنین وبر / نقدی بر حجاریان (۱) ـ
مشکل از مردم است یا از نخبه‌گان؟ / نقدی بر حجاریان (۲) ـ

.

۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

, , , , , , , , ,

لِویاتانِ هابز در قفس آهنین وبر / نقدی بر حجاریان (۱)


۱.
حجاریان زیر تاثیر نگاه وِبری، همواره حکومت و دولت را نه تنها خلط می‌کند، بلکه این دو را یکی می‌انگارد. ماشین دیوان‌سالاری را با مقوله‌ی حکومت و قدرت سیاسی یکی می‌داند و این دو را باهم خلط می‌کند و به تفاوتی که میان «حکومت» و  «دولت» وجود دارد، توجهی ندارد. البته نه اینکه او به این تفاوت آگاه نیست. بلکه به رغم آگاهی و دانش نسبت به این تفاوت، توجهی به آن ندارد. در بسیاری از بحث‌های وی، «امر سیاسی» کم و بیش غایب است و به «سیاست» هم در سایه‌ی «سیاستگذاری» (policy) پرداخته می‌شود.  هرچند که خودش هم در گفتگو با فاطمه صادقی، در مهرنامه‌ شماره‌ی ۳۷، یادآوری می‌کند که توجه‌اش پیشترها به «سیاست‌گذاری» بوده، و امروز دغدغه‌اش «سیاست» است؛ به درستی می‌توان این را  در اشاره‌اش به هابز در همین گفت‌وگو دید.


اما، به نظر من، بازهم حجاریان فهم هابزی از حکومت را با فهم وبری از دولت قاطی می‌کند. اگر به خودم اجازه بدهم و پا در کفش حجاریان بکنم، باید بگویم که گره کار حجاریان به نظر من ماکس وبر است. وبر جامه‌شناس سیاسی است. اما فیلسوف سیاسی نیست و طبیعی است که فلسفه‌ی سیاسی نداشته باشد. او توصیف و تبیین می‌کند. اندیشه‌های او در راستای تبیین گذشته و حال‌ و حتی آینده‌اند؛ همان کاری که از یک جامعه‌شناس انتظار می‌رود. اما او، به عنوان یک جامعه‌شناس، برای تغییر و تحول و برای ساختن و پرداختن حرفی عمیق و ریشه‌ای ندارد. همینجاست که حجاریان کمبود را احساس می‌کنند و به گفته‌ی خودش سراغ هابز می‌رود. اما فهمیدنِ هابز با ابزار وبری ممکن نیست. لویاتانِ هابز در قفس تنگ و آهنین وبر نمی‌گنجد. هابز را، تازه اگر نسخه‌ی او را دربست بپذیریم، بهتر است با فیلسوفان سیاسی بفهمیم. نه با جامعه‌شناسان سیاسی.


۲.
سعید حجاریان اندیشمند بسیار تاثیرگذاری در دو دهه‌ی اخیر ایران بوده است. ضمن احترام به شخصت جذاب و با وقار ایشان، و ضمن اذعان به هوش سیاسی و تخیل قوی‌ای که در رودررویی با تحول‌های سیاسی دارد (که این قوه برای فهم مسئله‌ها اجتناب‌ناپذیر است) ، و همچنین به رغم ذخیره‌ی سترگ ادبی و فکری‌ای که در سینه دارد، اما به نظرم دوره‌ی حجاریان تمام شده است و او حرف تازه و راهگشایی برای وضعیت امروز ما و پرسش‌ها و مسئله‌هایی که در دورانی تازه با آن‌ها درگیریم ندارد. فاطمه صادقی به درستی ایده‌ی «اقتدارگرایانه‌» و به گفته‌ی خود حجاریان «اتاتیسم» یا حکومت‌گرایانه‌ی او را پوچ و بی‌هدف می‌خواند. در آخرین بند از این گفت‌وگو صادقی می‌گوید: 
«... در واقع مدرنیته‌ی ایرانی، [و به نظر منِ وبلاگ‌نویس، در واقع اندیشمندان نوگرای ایرانی] تنها کاری که کرده این بوده که حاکمیت را از یک شکل اقتدار به شکل اقتدار دیگر و حتی سهمگین‌تر تبدیل کرده است. ... من فکر می‌کنم برای ما بیش از بازتوزیع اقتدار، همواره حاکمیت در اولویت بوده است. البته مشخص نیست حاکمیت برای چه چیز؟ اصلا چرا حاکمیت تا این حد برای ما مهم است؟ به نظر می‌آید حاکمیت نوعی وسیله‌ی بی هدف یا [در] بهترین حالت، حاکمیت برای حاکمیت بوده است. این مسئله باعث شده که حتی مبانی حاکمیت نیز لرزان باشد.»


۳.
اما چرا رسانه‌های اصلاح‌طلب وقت و بی‌وقت به سراغ سعید حجاریان می‌روند و از او چاره‌جویی می‌کنند؟ 
به نظر من به این دلیل که در میان انواعِ نیروهای سیاسی اصلاح‌طلب و تحول‌خواه به طور کلی، و به طور مشخص در بین جریان اصلی این طیف‌ها، یعنی مشارکت و نزدیکان به خاتمی، متاسفانه اندیشمندان سیاسی‌ای که نگاهی فیلسوفانه و راهگشا به سیاست داشته باشند نداریم. قبلن هم نداشته‌ایم. بشیریه و حجاریان (همچنین عبدی، جلایی‌پور، خانیکی، علوی‌تبار و...) نگاه فیسلوفانه و اندیشه‌ی سیاسی ندارند. البته همه‌ی این چهره‌ها حتمن با خوبی از اندیشه‌های سیاسی آشنایند و حتی در جریان آخرین تحول‌های دنیای اندیشه قرار دارند. اما آنها بالاخره جامعه شناسند. تفسیر می‌کنند و در غیاب اندیشه‌ی سیاسی، تفسیرهای آنها به عنوان نسخه و راهبرد در نظر گرفته می‌شود و بدیهی‌ست که به جایی نمی‌رسد.
البته در اینجا نمی‌خواهم ارزش تفسیرها و تبیین‌های جامعه‌شناختی را بکاهم و یا نادیده بگیرم. بلکه قصدم این است که به کمبود اندیشه و فلسفه‌ی سیاسی اشاره کنم که از آن رنج می‌بریم. درحالیکه تفسیر یا معطوف به گذشته است، یا در راستای روندی در حال انجام در اکنون و یا آینده است، اما جنبش و نهضت و سیاست باید برای  «تغییر» در اکنون و آینده حرف و ایده داشته باشد. نگاه وبریِ بشیریه و حجاریان تغییرگرا نیست. خود حجاریان می‌گوید که من محافظه‌کارم. و فاطمه صادقی به خوبی همینجا مچ‌اش را می‌گیرد.

.