‏نمایش پست‌ها با برچسب سعید حجاریان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سعید حجاریان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ دی ۲۳, سه‌شنبه

, , , ,

بدون ارزش مگر می‌شود؟ / نقدی بر حجاریان - بخش پایانی

بین سه بخش نخست و بخش پایانی از مجموعه‌ی انتقادهایی به سعید حجاریان فاصله افتاد که بابت این فاصله و تاخیر از دوستانی که پیگیر این مطلب بودند عذرخواهی می‌کنم. متن کامل و ویرایش‌شده‌ی این مجموعه را می‌توانید از اینجا دریافت کنید یا اینکه در زیر همین یادداشت بخوانید.



بخش چهارم

۶- اینکه من به خودم اجازه داده‌ام و به نقد بخش‌هایی از ایده‌های سعید حجاریان دست زده‌ام، نه دلیلی بر باسوادی من است و نه مدرکی بر ناآگاهی ایشان. بلکه حساسیت دانشجویی‌ست که دوران طولانی‌ای را با اندیشه‌های یک استاد سپری کرده و امروز پرسش‌هایی برایش بوجود آمده است. 
بحث پایانی را از جایی آغاز می‌کنم که حساسیت شخصی من را برانگیخت و باعث شد در دیگر بحث‌های ایشان در این باب دقیق‌تر شوم و یادداشت‌ها و گفتگوهای بعدی ایشان را با دقت بعدی دنبال کنم. در واقع این نقطه‌ی آغاز انتقاد من است که در از قضا در آخرین بخش این یادداشت عرضه می‌گردد.
جناب حجاریان در مقاله‌ی « اصلاح بوروکراسی، گام اول »، نشر یافته در نخستین شماره‌ی مجله‌ی سخن ما، اعلام می‌کند که از نظر ایشان «وقتی در دولت مدرن از "دولت" سخن می‌گوییم، "ملت" هم در ذات آن هست. به عبارتی چه بگوییم دولت و چه بگوییم دولت-ملت منظور و مراد یکی خواهد بود.»

چه با این نگاه موافق باشیم یا نه، هر تقدیر می‌فهمیم که اینجا منظور از دولتْ قوه‌ی مجریه نیست. البته آقای حجاریان به خوبی از این تفاوت آگاهی دارد، اما همانطور که پیشتر گفتم به نظر می‌رسد در کُنه نظر ایشان دولت و حکومت یکی است و ملت هم پیامد تشکیل دولت مدرن است. با اینحال اکثر مثال‌هایی که  ایشان می‌آورد و بویژه هنگامی که روی بوروکراسی دست می‌گذارد، به دولت در معنای قوه‌ی مجریه و ماشین اجرایی حکومت نگاه می‌کند و بحث در باب خودِ حکومت در کلامش غایب است. در واقع به جای نظریه‌ی حکومت، مدام با نظریه‌های دولت و دولت‌داری روبرو می‌شویم و ما در گفتار ایشان نمی‌فهمیم که چطور حکومت/دولت همان ملت است. 

با اشاره به این نکته می‌خواهم در گزاره‌های ایشان دقت بیشتری کنم.
از نظر آقای حجاریان و به واسطه‌ی تحلیل وبر، دولتی که بر پایه‌ی ارزش‌ها بنا نهاده شده باشد توتالیتر خواهد بود. 
اول اینکه ایشان مشخص نمی‌کنند که آیا دولت (حکومت) دموکراتیک در دسته‌ی دولت‌های عقلانی قرار می‌گیرد یا ارزشی؟ ایشان به طور ضمنی، قانون‌گرا بودن یک دولت و همچنین عقلانی بودن‌اش را با دموکراتیک بودن یکی و همسان در نظر می‌گیرد. اما  باید پرسید آیا دولت‌های دموکراتیک که بنا به ارزش‌های تغییرناپذیری پایه‌گذاری شده‌اند، که آن‌ها را ارزشهای دموکراتیک می‌خوانیم، عقلانی به حساب نمی‌آیند؟ ارزشهایی که در باید همواره در تمام ساختار حکومت و جامعه جاری باشند. ‌در غیر این صورت باید بپرسیم پس آیا این دموکراسی‌ها مبنای ارزشی تغییرناپذیری ندارند؟
 البته در طول تاریخ، کم فیلسوفانی نبوده‌اند که دولت‌های دموکراتیک را مخالف با عقل سلیم و بشری، و بنابراین غیر عقلانی دانسته‌اند؛ از جمله افلاطون و نیچه. یا اینکه برخی از فیلسوفان و اندیشمندان سیاسی برخی از دموکراسی‌ها را اقتدارگرا و نزدیک به تمامیت‌خواه انگاشته‌اند، همچون هانا آرنت یا میشل فوکو. پس عقلانی بودنِ یک سامانه‌ی حکمرانیِ مردم‌سالارِ قانوی، آنچنان هم بدیهی نیست.

دولت تدبیر و مدیر؟

۷- همانطور که پیشتر اشاره کردم، آقای حجاریان، همچون وبر، دولت را با حکومت یکی می‌انگارد. شاید به این دلیل که خیلی‌وقت‌ها فلسفی به ماجرا نگاه نمی‌کند و توجهی به تفاوت نقشها و کارکردهای متفاوت این دو ندارد. پس طبیعی است که اگر او درباره‌ی ماشین دولت صحبت می‌کند و بحثِ سیاست را به همین مقدار کاهش می‌دهد، خواننده و شنونده نباید ‌این ماشین را با ساختار حکومت اشتباه بگیرد. حکومت سیاسی چیزی است و ماشین اجرایی دولت چیز دیگر. هرچند که این دو در هم تنیده‌شده‌اند و دولت از دل حکومت برمی‌آید، اما به هیچ وجه یکی و همسان نیستند. محمود احمدی‌نژاد بخش عمده‌ای ماشین دولت را در اختیار داشت و آن را به ویرانه‌ای تبدیل کرد. اما نتوانست ساختار حکومت را تغییر دهد. 
حکومت از مجموعه‌ی ارزشها و نیروهایی شکل می‌گیرد که سازمان سیاسی جامعه را تشکیل می‌دهند و قدرت در جامعه قرار است طبق آن ارزشها و بدست آن نیروها توزیع شود. حال این نیروها می‌توانند دموکراتیک با ارزشهایی مردم‌سالارانه باشند که حکومتی مردم‌سالارانه را بنا نهند و از آن محافظت کنند، یا اینکه نیروهایی دیگر باشند با ارزشهایی دیگر. برای مثال در فرانسه ساختار حکومت از یک جمهوری با ارزشهای دموکراتیک و لائیک شکل یافته است که طبق قانون اساسی این کشور اصلی تغییرناپذیر و ارزشی انسانی به حساب می‌آید و روح جمهوری فرانسه به آن وابسته است.

بنابراین می‌توان رایی که جناب حجاریان چند جمله بعدتر می‌دهد را باطل دانست. ایشان می‌گوید: «اگر دولتی بخواهد بر مبنای دسته‌ای از ارزش‌ها پایه‌های خود را بنا کند، قطعا بقیه‌ی ارزشها را نابود خواهد کرد و ارزش خود را بر سریر قدرت خواهد نشاند. به اصطلاح، می‌توان چنین دولتی را «دولت ایدئولوژیک» نامید. دولتی که توتالیتر( تمامیت‌خواه) است و بقیه‌ی اشکال زندگی را بر نمی‌تابد و به یکسان‌سازی می‌اندیشد.» اشکال اصلی در فهم این گزاره برمی‌گردد به مخدوش بودنِ مرز میان حکومت و دولت. اگر منظور ایشان به حکومت بر می‌گردد، این نتیجه‌گیری از نظر من نادرست است. اما اگر دولت در معنای معمول مورد نظر ایشان است، تا حدودی زیادی با نگاه ایشان موافقم.  

بنده این دوگانه‌ی وبریِ عقل/ارزش را درست و واقعی نمی‌دانم. این‌ها دوگانه‌هایی نیستند که کنش‌گران سیاسی هنگامی که می‌خواستند (یا می‌خواهند) حکومت‌های مدرن را پایه‌گذاری کنند، با توجه به آن حکومت مورد نظر را بینان می‌گذاشتند. بویژه در دنیای امروز دوگانه‌ی اصلیِ حکومت‌ها مردم‌سالارانه بودن یا نبودنِ آنهاست. دوگانه‌ای که وبر مطرح می‌کند در واقع دوگانه‌ای پسینی برای توضیح و تبیین پدیده‌ی حکومت و مشروعیت است، و این به نقش جامعه‌شناسانه‌ی وی بر می‌گردد. در جامعه‌شناسی همه‌ی تقسیم‌بندیها پسینی و تبیینی است و نه پیشینی و تجویزی.  (هرچند که در طول زمان تبیین‌ها، حتی اگر نادرست باشند، ممکن است خاصیت تجویزی پیدا کنند.)

به نظر می‌رسد ایشان با این نگاه حکومت را در حد مدیر و کارگزار جامعه در نظر می‌گیرد. یعنی همان نگاهی که حکومت را تنها در قالب یک بوروکراسیِ کار راه انداز در نظر می‌گیرد و بس و این نهادهای دیگر، از جمله بازار یا دین، هستند که وظیفه‌ی راهبری جامعه را بر عهده دارند. این نگاه مخالف حضور حکومت در عرصه‌های دیگر از جمله سیاست و فرهنگ است. فارغ از اینکه آیا چنین وضعیتی ممکن است و آیا نمونه‌ای برای آن یافت می‌شود یا نه، اما عجیب نیست که چنین نگاهی در وضعیت جامعه‌ای مثل ایران، بسیار دلبری کند. برای رهایی از سیطره‌ی یک حکومت اقتدارگرا و استبدادی، چه راه فراری بهتر از این!؟
 با اینکه جناب حجاریان برقراری این بوروکراسیِ محدود و مقتدر ( که البته کمی تناقض‌آمیز به نظر می‌رسد) را اولویت می‌داند، اما خودش در فراز پایانی همین مقاله به نکته‌ای اشاره می‌کند که می‌توان نقضِ راه حل پیشنهادی ایشان را از درون همان جمله بیرون کشید. ایشان در آسیب‌شناسی وضعیت سیاسیِ امروز جامعه‌ی ما می‌گوید :«در ایران ده‌ها سانحه اتفاق می‌افتد و کسی احساس مسئولیت نمی‌کند، دلیل این تفاوت آن است که در دولت مدرن و دموکراتیک، جامعه‌ی مدنی قدرتمند است و مدام دولت را می‌پاید.» درحالیکه ایشان در جایی دیگر (در گفتگو با فاطمه صادقی) از ایده‌ی «اتاتیسم» و تجمیع قدرت در لویاتان دفاع می‌کند، و در همین مقاله نیز بحث اصلی را به اصلاح و در واقع برگرداندن اقتدار به بوروکراسی اختصاص می‌دهد، اما اینجا در آخرین جمله‌ها بحث را از قالب وبری خارج می‌کند (شاید به این دلیل که خودش از قالب وبر بیرون می‌آید) و به مسئله‌ و مشکل اصلی می‌پردازد، که آن اصلاحات سیاسی و اجتماعی فراتر از چهارچوب دولت است. هرچند که ایشان همینجا هم جامعه‌ی مدنی قدرتمند و شهروندان مسئول را پیامد «دولت مدرن و دموکراتیک» می‌داند، که بی تردید من با این تقدم مخالفم.

 جامعه‌ی مدنی یا غیرمدنی قوی بر دولت مدرن و دموکراتیک اولویت دارد. اول جامعه‌ی سیاسی شکل می‌گیرد و از درون آن بوروکراسی و حکومت خوب یا بد بیرون می‌آید و نه برعکس. دست‌کم در دموکراسی‌های موفق اینگونه بوده است.
در مجموع گویا در نگاه علمی آقای حجاریان، (چه بسا در نگاه شخصی ایشان اینطور نباشد) وزن ساختارها اینقدر سنگین است که جایی برای فردْ فرد کنشگران باقی نمی‌ماند. همین نگاه است که در نظر دارد جامه‌ی مدرنیته و دولت مدرن را بر قامت جامعه‌ی ایران به هر نحوی که شده بپوشاند.

۸- کوتاه سخن اینکه باید پرسید و فهمید که چرا اینقدر وسواس و شیفتگی برای دست یافتن به دولت مدرن یا دیگر پیده‌های «مدرن» داریم. شاید بهتر باشد مدرنیته را فراموش کنیم و به جای آن تنها تلاش کنیم بهتر و کارآمدتر باشیم. بکوشیم انسانی‌تر و مردم‌سالارتر باشیم. سعی کنیم رو به تجربه‌های تازه گشوده‌تر، جستجوگرتر و خلاق‌تر باشیم. دولت مدرن (دست‌کم در قامت غربی‌اش) امروز به تجربه‌ای پیر تبدیل شده است و دیگر آن چهره‌ی دلبرانه‌ای را که ۲۰۰ - ۳۰۰ سال پیش داشت ندارد. درحالیکه برخی از جامعه‌هایی که پیشتر در دسته‌ی جامعه‌های عقب‌مانده قرار داشتند، امروز دست به تجربه‌های جدیدی زده‌اند که بسیار امیدوارکننده‌تر از «دولت مدرن غربی» به نظر می‌رسند. تردیدی نیست که تجربه‌ی مدرنیته از یک طرف و دولت مدرن از طرف دیگر یک تجربه‌ی بی‌نظیر انسانی برای سازماندهی جامعه است و درس‌های زیادی در خود دارد. اما وظیفه‌ی تاریخی ما رسیدن به آن نقطه نیست. آن نقطه و آن تجربه در دوره و شرایط تاریخی خاص و در جغرافیایی خاص رخ داده و بعید به نظر می‌رسد کپی‌برداری از آن به صلاح جامعه‌ی ما باشد. بهتر است ما تلاش کنیم برخی از چشم‌اندازهای آن تجربه را دریابیم و راه خودمن را بپیماییم. حالا اسمش را هرچه می‌خواهیم بگذاریم. اینقدر نسبت به مدرنیته حرص نداشته باشیم. مدرنیته لباسی نیست که ما وظیفه‌ی تاریخی خود بدانیم قد و قواره‌مان را با آن تنظیم کنیم. چیزی که ما به عنوان مدرنیته می‌شناسیم، شناختی پسینی نسبت به روندها و جنبش‌هایی است که در دوره‌ای خاص و در جغرافیایی خاص شکل گرفته است.

***

متن کامل را می‌توانید در زیر بخوانید:


۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

, , , , , , ,

آرمان‌شهرِ«ابراهیم بیک» به ناکجا رسیده است | نقدی بر حجاریان (۳) ـ

یکی از حُسن‌های چکه چکه نَشراندن یک یادداشت این است که نویسنده فرصت بازبینی یادداشت و به کار بستن نقدها و پیشنهادهای دیگران را به خود می‌دهد. دست‌کم این اتفاقی است که در مورد این یادداشت‌ها برای من افتاد.
به همان اندازه که برخی از نقدها را باید جدی گرفت، به بعضی دیگر نباید توجه کرد.
بخش سوم از این یادداشت که شامل بند پنجم از نقدها می‌شود نتیجه‌ی همین بازخوردها است که در پی می‌آید.



۵- 
تجربه‌ی اندک و محدود فعالیت سیاسی و انتخاباتی من در فرانسه و مشاهده‌ی پیگیرِ دیگر مردم‌سالاری‌های غربی جای تردیدی برایم باقی نمی‌گذارد که فرد، شخصیت و توانایی‌های فردی نقش کلیدی‌ای در پیروزی و شکست جریان‌های سیاسی دارند. البته می‌دانم که آقای حجاریان هم با این نظر مخالف نیست. اما می‌خواهم از این فرصت و بهانه استفاده کنم و ایده‌ی ضدفرد و ضد رهبری که به نظر می‌رسد پس از دوم خرداد در میان نخبگان ما به سرعت گسترش یافته را به چالش بکشم.
نمونه‌های مخالف این نوع نگاه را می‌توان در ظهور اوباما در آمریکا و نقش مرکل در اروپا مشاهده کرد، که به نظرم نیاز به توضیح بیشتری ندارد. به نظر می‌رسد که  چالش امروز غرب ضعیف بودن حزب‌ها و دیگر نهادهای سیاسی نیست. بلکه ۱- ضعف در ایده‌های سیاسی‌ای که مردم را قانع و بسیج کند و جامعه را این نخوت بیرون بکشد و ۲- نبودِ شخصیت‌ها و رهبرانی است که این ایده‌ها را نمایندگی و نیروهای سیاسی را راهبری کنند‌ و به این سردرگمی خاتمه دهند. ۳- سایه‌ی سنگین نهادهای سیاسی و اقتصادی روی فرد، حق‌ها، مسئولیت‌ها و خلاقیت‌هایش است.
در غرب امروز، سامانه‌ی ایده‌آلِ سعید حجاریان عزیز تا حدود زیادی محقق شده است. لویاتان در بیشترِ دولت-ملت‌های اروپایی بر تخت نشسته و تاج‌گذاری کرده است. از قضا پس از جنگ جهانی دوم لویاتان با نسخه‌ی وبری بر اروپا حاکم شده است. تا جایی که امروزه ساختارهای سیاسی و حزبی و به شکلی حرفه‌ای گسترش یافته‌اند و همانطور که «وبر» آرزو می‌کرد نهادهای آموزشی هم مشغول تربیت سیاست‌مداران حرفه‌ای‌اند. اما پس از ۶-۷ دهه از استقرار این تفکر بر غرب، نه تنها شاهد ظهور سیاست‌مداران توانمندتر و تاثیرگذارتر نبوده‌‌ایم، بلکه هر روز سطح سیاستمداران پایین‌تر آمده است. اروپا از وینسنت چرچیل و شارل دوگل به کامرون و سارکوزی رسیده است. دیگر هیچ چشم‌اندازی برای ظهور کسانی مثل فرانسوا میتران و مارگارت تاچر وجود ندارد و دیدن دوباره‌ی چنین سیاست‌مدارانی به رویا تبدیل شده است. (تازه اگر آنها را حد اعلای سیاست‌ورزی بدانیم.) نتیجه اینکه ساختار سیاسی تبدیل شده به جولان‌گاه سیاست‌مداران کم‌توان، کم‌مقدار و ضعیف که با تکیه بر «تخصص» و نهاد‌های حرفه‌ای و در غیاب اتکا به مردم، همواره مغلوب جریان‌های قدرتی می‌شوند که خارج از ساختار حکومت مستقرند و منافع‌شان هم در اکثر موارد در راستای خلاف منافع عموم مردم است.

برشی از گزارش مریم شمانی از گفت‌وگو با سعید حجاریان

آقای حجاریان در نقد حزب تازه تاسیس ندا، فقدان سلسله‌مراتب و ساختار سالم حزبی را عامل می‌دانند. اما اگر قرار بود حزب‌ها سر جای خود قرار می‌داشتند و همان ایده‌آل بسیاری از سیاست‌ورزان اصلاح‌خواه ما تا کنون به کرسی نشسته بود، اتفاقن همین جوانان باید اکنون در رده‌های بالای سیاسی، دولتی و حکومتی قرار می‌داشتند. بیشتر این جوانان رده‌های حزبی را به خوبی طی کرده‌اند و نوجوانانی تازه به دوران رسیده نیستند. البته آقای حجاریان در این گفتگو از این نقد فراتر نمی‌رود و به اشاره‌ی ضمنی اکتفا می‌کند. 

در بسیاری از دموکراسی‌های امروزی، جوانان نقش‌های کلیدی‌ای دارند. یکی دو نمونه‌اش را در دویادداشت دیگر ( اینجا و اینجا) در یادداشت‌های دیگری آورده‌ام و دیگر به آن نمی‌پردازم. در فرانسه چندبن نمایده‌ی مجلس بین بیست تا سی ساله وجود دارد. در همین کشور دو تا از مهمترین وزارت‌ها بر عهده‌ی دو جوان ۳۶ ساله است. در میان سخنگوهای همه‌ی حزب‌ها جوان برجسته‌ترند و حتی در حد نایب‌رییس حزب ارتقا یافته‌اند. در اتریش وزیر امور خارجه ۲۷ ساله است. البته که همه‌ی اینها همانطور که آقای حجاریان هم اشاره کرده‌اند در کنار سن‌بالاهای حزب و دولت کار می‌کنند و وصله‌ی ناجور نیستند.

به لحاظ شخصی، من با حرکتی از نوع حرکت ندا (که درست یا غلط با تابلوی جوانان و جوانی وارد میدان شدند) و با توجه به شکل و جهتی که برا حرکت انتخاب کرده است، مخالفم. اما مخالفت آقای حجاریان ( و بسیاری دیگر از دوستان دست‌کم آنچه در فضای رسمی اعلام می‌کنند) را درست و منطقی نمی‌دانم. استدلال آقای حجاریان درون خودش تناقضی دارد که به شکلی گذرا به آن اشاره می‌کنم.
اول اینکه ایشان مدل ایده‌آل را آنچه که در غرب است نشان می‌دهند. دوم اینکه بیان می‌کند بسیاری از این جوانان ندایی پله‌های فعالیت سیاسی را درست نپیموده‌اند. بالاتر نشان دادم که هم در غرب جوان‌ها در رده‌های ممتاز سیاسی نقش واقعی و جدی دارند و هم اینکه همین جوانانی که امروز به آن‌ها نقد می‌شود، به نسبتِ وضعیتِ سیاسی کشور، اتفاقن خیلی هم پله پله رشد کرده‌اند و تا الان هم بیش از حد پشت در نگه داشته شده‌اند. پس اتفاقن این جوانان (دست‌کم در حرف‌های‌شان) می‌خواهند در همان جهت ایده‌آل‌هایی که برخی از مخالفان‌شان مطرح می‌کنند، حرکت کنند. 

از طرف دیگر، همانطور که اشاره کردم، حرف آقای حجاریان درباره‌ی سلسله مراتب رشد جوانان در حزب‌ها تا حدود زیادی درست است. اما این فقط ظاهر ماجراست. من به همین نگاه و با آن پیش‌فرض‌هایی که آقای حجاریان به آن می‌پردازد نقد دارم. درست است که جوانان در تجربه‌ی غربیِ کار سیاسی پله پله رشد می‌کنند، اما باید با عرض معذرت و جسارت بگویم مشاهده و احساس من، به عنوان یک شهروند، این است که امروزه این راه‌پله‌ها دیگر دموکراتیک نیستند. بسیاری از کادرهای سیاسی دانش‌آموخته‌های چند دانشگاه و دانشکده‌ی خاص و محدودند که بلافاصله پس از فارق‌التحصیلی بواسطه‌ی رابطه‌های حزبی جذب نهادهای حکومتی و دولتی می‌شوند. ورود به این دانشکده‌ها هم کار هرکسی نیست و معمولن دانشجویان فرزند فلان وزیر و وکیل یا بازرگان یا استاد دانشگاه‌اند. یعنی فرد تنها یا به واسطه‌ی سرمایه‌ی اقتصادی یا اجتماعی خانواده‌اش می‌تواند وارد این دانشکده‌ها بشود و موردهای استثنا، بسیار استثنا شده‌اند. بسیاری از آنها هرگز جامعه‌ای به جز همکلاسی‌های خود و هم‌محلی‌هایشان را تجربه نکرده‌اند و بلافاصله وارد حلقه‌ای دیگر از نخبگان می‌شوند که فقط با نخبگان رابطه و نشست و برخاست دارد.
 امروزه یک نوع اشراف‌سالاری جدید بر غرب حاکم شده است که بسیار ناامیدکننده است. آن آرمان‌شهری که ما فکرش را می‌کردیم امروزه ناکجایی بیش نیست. گویا حکایت زین‌العابدین مراغه‌ای (سفرنامه‌ی ابراهیم بیک) در تصویر و تصور رویای‌اش از سرزمین اهورایی، امروزه در قالب و جهتی دیگر برای تجددخواهان و دموکراسی‌خواهان ایرانی تکرار می‌شود. یکی از دوستان نزدیک بنده که در سن ۲۸ سالگی سخنران-نویس وزیر کشور فرانسه است و پیشتر هم در کابینه‌ی وزیر ارتباطات کار می‌کرده و جوان بسیار خوش‌قلبی هم است ازهمین جوانان است که حتی برای دیدارها و مهمانی‌های دوستانه‌اش هم از محله‌ی پنجم پاریس (محله‌ی سوربن و پانتئون و سنا و پارک لوکزامبورگ) خارج نمی‌شود. وقتی با او صحبت می‌کنم هیچ تصوری نسبت به منطقه‌هایی حاشیه‌ای پاریس ندارد و از قضا روزانه مطلب‌هایی در مورد مسئله‌های اجتماعی و امنیتی که در این منطقه‌ها بوجود می‌آید می‌نویسد و به خورد وزیر کشور فرانسه می‌دهد و ایشان هم آن نوشته‌ها را صبح‌ها در رادیو و شب‌ها در تلویزیون تکرار می‌کند.
همین‌جا دوباره بر می‌گردیم به ایرادی که فاطمه صادقی به سعید حجاریان می‌گیرد و آن ایده‌ی «اتاتیسم» و حکومت‌گرایی است. صادقی به حجاریان خرده می‌گیرد که در ایده‌ی سیاسی‌اش، مردم‌سالاری نقشی ندارد و دموکراتیک نیست و من با این نظر (دست‌کم با توجه به مطلب‌هایی که در آن گفتگو بیان شد) موافقم. حکومت و ساختار سیاسی بدون محتوای دموکراتیک و کارگزارانی که به مردم‌سالاری باورمند و مقید باشند سر از استبداد پنهان در می‌آورد که به نظر من از استبداد آشکاری که در ایران حکم‌فرماست خطرناک‌تر، ناامیدکننده‌تر، سرسخت‌تر و شکست‌ناپذیرتر است.

***
قرار بود در این بخش به نقد آقای حجاریان به جزب ندا بپردازم که نشد. در واقع به بهانه‌ی این سلسله یادداشت، فرصت را غنیمت شمردم (شما البته حق دارید بگویید از فرصت سوءاستفاده کردم) و به مطلبی اشاره نمودم که شاید می‌شد آن را مستقل از این سلسله یادداشت هم بیان کرد. اما همانطور که می‌بینید کم و بیش بی‌ربط با استخوان‌بندی اصلی مطلب نیست. نقد اصلی‌ام به موضع ایشان در مورد ندا را در بخش دیگر به صورت دقیق‌تر دنبال می‌کنم. تلاش خواهم کرد نقد خودم را نیز به این حزب کمی باز کنم.

در همین رابطه :
لِویاتانِ هابز در قفس آهنین وبر / نقدی بر حجاریان (۱) ـ
مشکل از مردم است یا از نخبه‌گان؟ / نقدی بر حجاریان (۲) ـ

.

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

, , , , , , , , ,

مشکل از مردم است یا از نخبه‌گان؟ / نقدی بر حجاریان (۲) ـ

پس از نشر بخش نخست این یادداشت، واکنش‌های مستقیم و غیرمستقیم زیادی دریافت کردم. از توهین شخصی گرفته تا نقدها و توصیه‌هایی جدی و دوستانه. بنابراین لازم دیدم نکته‌هایی که قرار بود در بخش پایانی این یادداشت عرض کنم، همین الان و پیش از افزایش بیشتر سوء تفاهم‌ها بیان کنم.
* اول اینکه انتقاد من به شخص آقای حجاریان نیست. بلکه به مجموعه‌ای از اندیشمندان است که کم و بیش همین نگاه را دارند و البته آقای حجاریان از معتبرترین این چهره‌ها است. از این رو نقدم را به صورت مشخص در مورد ایشان نوشتم که وی را برجسته‌ترین چهره‌ی جریانی می‌دانم که با نگاهی جامعه شناختی به سراغ سیاست می‌رود. 
* دوم اینکه می‌دانم ایشان آنقدر بزرگوار است که از نقدهای دانشجویی مثل من آزرده نمی‌شود. همچنین از لحاظ تبار سیاسی، ایشان را از نزدیک‌ترین‌ها به خودم می‌دانم. اگر همین نقدها را به دیگر دوستان اندیشمندی می‌کردم که از لحاظ تاریخی و تباری، نزدیکی کمتری باهم داریم، چه بسا شائبه‌های جناحی و سیاسی پیش می‌آمد. اما آقا سعید از خودمان است.
* دغدغه‌ی من از چند وقت پیش شروع شد و با یادداشت ایشان (و چند تن دیگر از بزرگواران) در نشریه‌ی «سخن ما» افزایش پیدا کرد. همان‌جا تصمیم گفتم دغدغه‌ام را قلمی کنم و با دیگر دوستان درمیان بگذرام. سه نمونه از یادداشت‌ها و گفتگوهای آقای حجاریان را (یکی در سخن ما، یکی در اندیشه‌ی پویا و یکی در مهرنامه) انتخاب کردم و نقدم را با توجه به محتوای این گفتگوها که از نظر من در یک راستا و هماهنگ‌اند، پی‌ریزی کردم.
* آقای حجاریان خیلی وقت پیش به طور ضمنی پایان سیاست و نبود سیاست را اعلام کرده بود. همچنین متواضعانه و با بیان‌های مختلف گفته بود که راه برون‌رفتی از این وضعیت نمی‌یابد. اما گویا برخی از روزنامه‌نگاران یا متوجه این صحبت‌ها نشده‌اند و یا اینکه عمدا سراغ ایشان می‌روند و مدام از کسی که پیشتر اعلام کرده که راه حل تازه‌ای در ذهن ندارد، نسخه می‌طلبند و توضیح می‌خواهند. 
با همه‌ی اینها و به رغم فضایی که بوجود آمده، از نشر یادداشتی که پیشتر نوشته بودم صرف نظر نمی‌کنم و بخش دوم را در ادامه تقدیم می‌کنم:

اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ 


****

۴ -
«خارج از ایران و در نظام‌های حزبی، مردم نه به فرد که به نماد رای می‌دهند، اما در ایران مردم به فرد رای می‌دهند». او می‌افزاید  «در خارج از ایران جوان‌ها اول در شورای محله و بعد در شورای شهر و نهایتاً در کنگره تجربه کسب می‌کنند. چون این نردبان در ایران وجود ندارد، احتمال دارد جوانان تندروی یا کندروی کنند.»
(گزارش مریم شبانی از دیدار با سعید حجاریان | اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ | صفحه‌ی ۲۰)

همانطور که آقای حجاریان اشاره کرده‌اند، فضای کار سیاسی در «خارج از ایران» (که البته منظور ایشان غرب است) بسیار منظم‌تر، ساختارمندتر و با در و پیکر تر از ایران است و این امر بر کسی پوشیده نیست. اما به نظرم ایشان تصویر و تصوری  رویایی از غرب ارائه می‌دهند. این نکته که خیلی از مردم در خارج از ایران به حزب‌ها و یا به قول ایشان به «نمادها» رای می‌دهند حرف بسیار درستی است. اما به نظر می‌رسد دو نکته‌ی مهم از دید ایشان پنهان مانده است. اول اینکه مگر در ایران غیر این است؟ یعنی مگر در همین انتخابات‌های نیم‌بندی که انجام می‌شود، مردم به نمادها و جریان‌ها گرایش بیشتری ندارند؟ حالا ممکن است در ایران نسبت به فرانسه و یا انگلستان، این گرایش کمتر باشد، اما نمی‌توانیم بگوییم که این امر وجود ندارد. چیزی که در ایران وجود ندارد یا اینکه ضعیف است، عادت رای دهی مردم نیست. بلکه مشکل نبودِ حزب‌های با سابقه است. آقای حجاریان به نکته‌ی درستی اشاره می‌کند. اما آسیب‌شناسی درستی ندارد. ایشان به نادرستی ایراد را گردن مردم می‌اندازد. درحالیکه به نظر می‌رسد مشکل از جای دیگری است. به نظر من مشکل از نخبگان سیاسی است که از برقراری و ایجادِ وضعیت سیاسیِ پایدار و باثبات و البته مردم‌سالار یا دموکراتیک، ناتوان بوده‌اند. اینکه مشکل را به مردم یا حکوت حواله کنیم درست نیست. این حقیقت که نیروی استبدادی در برابر اراده‌ی مردم مقاومت می‌کنند پدیده‌ی عجیبی نیست. اما اینکه نخبگان ایرانی چطور بعد از ۱۰۰ سال هنوز نتوانسته‌اند ثبات سیاسی‌ای را که مردم‌سالار و دموکراتیک نیز باشد بوجود بیاورند جای بحث و خرده‌گیری دارد. یا این واقعیت که چطور یک انقلاب مردمی به یک استبداد الیگارشی تبدیل شد جای پرسش و موآخذه دارد.


به نظر من این نظر آقای حجاریان که می‌گوید - و بزرگان دیگری هم آن را با کیفیت‌های دیگری تکرار می‌کنند-  حرف درست و دقیقی نیست. در ایران هم اگر انتخابات‌های پس از انقلاب را در نظر بگیریم، رای‌دهندگان در قدم اول جریان سیاسی و یا به قول آقای حجاریان، نمادها را در نظر می‌گیرند و در راستای آن، اگر بخواهند رای بدهند، نامزدشان را انتخاب می‌کنند. مثلن روشن است که در ایران در یک انتخابات معمولی، اصلاح‌طلبان رای بیشتری دارند. و کم و بیش روشن است که کدام قشرهای جامعه، اگر بخواهند رای بدهند، گرایش بیشتری به تحول‌خواهان دارند و کدام قشرها به محافظه‌کاران تمایل بیشتری دارند. اینکه محافظه‌کاران همواره با هم مسابقه می‌گذارند تا نزدیکی خود به مقام رهبری یا فلان نهاد دیگر را به نمایش بگذارند، نشان می‌دهد که بخشی از جامعه به جریانی که نزدیک‌تر به رهبری یا سپاه یا سازمان تبلیغات باشد گرایش بیشتری دارد. البته این مسئله همچون غرب به شکل سنت در نیامده، زیراکه انتخابات در ایران نهاد بسیار جوانی است. اما در همین عمر کوتاهش می‌توان دید که رای‌دهی به یک پدیده‌ی اجتماعی تبدیل شده است و قشرهای اجتماعی کم و بیش جهت‌گیری انتخاباتی مشخصی دارند. دست‌کم در این حد است که وقتی خاتمی و میرحسین و حتی روحانی که در جریان  انتخابات برای اکثریت رای‌دهندگان ناشناخته بودند، می‌توانند به یاری پشتوانه‌ی جریان  اجتماعی‌شان مردم را به پای صندوق بکشانند.

 درست است که شخصیت فردی خاتمی در رای‌آوری‌اش در دوم خرداد ۱۳۷۶ نقش بسیار پررنگی داشت، اما نباید فراموش کرد که موفقیت او از این جهت بود که به رغم ناشناخته بودنش توانست همان «نماد»هایی که حجاریان از آن‌ها صحبت می‌کند را به خوبی برای رای‌دهندگان به نمایش بگذارد و مردم را قانع کند که به رغم ناشناختگی، همان نامزدی‌ست که به نمادهای مورد نظر آنها نزدیک‌تر و از نمادهای مورد غضب آنها دورتر است. وگرنه او نه سابقه‌ی پررنگی داشت و نه (در آن زمان) از سرمایه‌ی اجتماعی قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود : شاخصه‌هایی که یک فرد را کاریزماتیک (در آن زمان) می‌کند نابرخوردار بود.
 در مورد میرحسین هم، در ابتدا بواسطه‌ی بدنه‌ی اجتماعیِ (و نه فقط سیاسی) جنبشِ اصلاح‌طلبی و به لطف حمایت خاتمی (که در سال۸۷ هم از کاریزما برخوردار بود و هم از سرمایه‌ی اجتماعی فردی) و دیگر جریان‌ها و حزب‌های اصلاح‌طلب، موتور انتخاباتی میرحسین موسوی روشن شد و با سرعتی بیش از انتظار به پیش رفت. هرچند که توانمندی‌های فردی وی در بهره‌برداری از این وضعیت و جهت دادن به این حرکت غیرقابل انکار است.
روحانی هم البته نمونه‌ی بارزی از رای دادن بخشی از مردم و جامعه به یک جریان اجتماعی مشخص و با نمادها و جهت‌های روشن است. از این‌ها که بگذریم، انتخابات مجلس ششم، نمونه‌ی اعلای رای دهی حزبی مردم بود. به طوری که ناشناخته‌ترین نامزدها به واسطه‌ی حضور در فهرست مشارکت رای آوردند و راهی مجلس شدند. در انتخابات‌های دیگر، یا مردم با صندوق رای قهر کردند (مثل شوراهای دوم و ریاست‌جمهوری ۸۴) یا اینکه اصلن انتخابات و حزبی در کار نبود که آنها بخواهند به فلان و بهمان فهرست رای بدهند. البته جریان محافظه‌کار نامزدهای خودش را داشت و در غیاب رقیب و رای‌دهندگانش پیروز شد.
با این همه، باید پرسید چرا کسانی مثل آقای حجاریان اصرار دارند که مردم ایران حزبی، جریانی و «نمادی» رای نمی‌دهند. همانطور که گفتم، در این مسئله، از نظر اشکال از مردم نیست؛ بلکه نخبگان سیاسی، حزب‌ها و جریان‌ها باید مورد پرسش قرار بگیرند.

در بخش بعدی یادداشت و با اشاره به همین گفتگوی ایشان با اندیشه‌ی پویا، به تناقضی که برخورد آقای حجاریان (و برخی دیگر از دوستان) با حزب تازه‌تاسیس ندا دارد خواهم پرداخت و تلاش خواهم کرد نشان دهم که ندا در واقع ادامه‌ی همان گفتمانی است که آقای حجاریان از نمایندگان برجسته‌ی آن است. 

***
در همین رابطه :

۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

, , , , , , , , ,

لِویاتانِ هابز در قفس آهنین وبر / نقدی بر حجاریان (۱)


۱.
حجاریان زیر تاثیر نگاه وِبری، همواره حکومت و دولت را نه تنها خلط می‌کند، بلکه این دو را یکی می‌انگارد. ماشین دیوان‌سالاری را با مقوله‌ی حکومت و قدرت سیاسی یکی می‌داند و این دو را باهم خلط می‌کند و به تفاوتی که میان «حکومت» و  «دولت» وجود دارد، توجهی ندارد. البته نه اینکه او به این تفاوت آگاه نیست. بلکه به رغم آگاهی و دانش نسبت به این تفاوت، توجهی به آن ندارد. در بسیاری از بحث‌های وی، «امر سیاسی» کم و بیش غایب است و به «سیاست» هم در سایه‌ی «سیاستگذاری» (policy) پرداخته می‌شود.  هرچند که خودش هم در گفتگو با فاطمه صادقی، در مهرنامه‌ شماره‌ی ۳۷، یادآوری می‌کند که توجه‌اش پیشترها به «سیاست‌گذاری» بوده، و امروز دغدغه‌اش «سیاست» است؛ به درستی می‌توان این را  در اشاره‌اش به هابز در همین گفت‌وگو دید.


اما، به نظر من، بازهم حجاریان فهم هابزی از حکومت را با فهم وبری از دولت قاطی می‌کند. اگر به خودم اجازه بدهم و پا در کفش حجاریان بکنم، باید بگویم که گره کار حجاریان به نظر من ماکس وبر است. وبر جامه‌شناس سیاسی است. اما فیلسوف سیاسی نیست و طبیعی است که فلسفه‌ی سیاسی نداشته باشد. او توصیف و تبیین می‌کند. اندیشه‌های او در راستای تبیین گذشته و حال‌ و حتی آینده‌اند؛ همان کاری که از یک جامعه‌شناس انتظار می‌رود. اما او، به عنوان یک جامعه‌شناس، برای تغییر و تحول و برای ساختن و پرداختن حرفی عمیق و ریشه‌ای ندارد. همینجاست که حجاریان کمبود را احساس می‌کنند و به گفته‌ی خودش سراغ هابز می‌رود. اما فهمیدنِ هابز با ابزار وبری ممکن نیست. لویاتانِ هابز در قفس تنگ و آهنین وبر نمی‌گنجد. هابز را، تازه اگر نسخه‌ی او را دربست بپذیریم، بهتر است با فیلسوفان سیاسی بفهمیم. نه با جامعه‌شناسان سیاسی.


۲.
سعید حجاریان اندیشمند بسیار تاثیرگذاری در دو دهه‌ی اخیر ایران بوده است. ضمن احترام به شخصت جذاب و با وقار ایشان، و ضمن اذعان به هوش سیاسی و تخیل قوی‌ای که در رودررویی با تحول‌های سیاسی دارد (که این قوه برای فهم مسئله‌ها اجتناب‌ناپذیر است) ، و همچنین به رغم ذخیره‌ی سترگ ادبی و فکری‌ای که در سینه دارد، اما به نظرم دوره‌ی حجاریان تمام شده است و او حرف تازه و راهگشایی برای وضعیت امروز ما و پرسش‌ها و مسئله‌هایی که در دورانی تازه با آن‌ها درگیریم ندارد. فاطمه صادقی به درستی ایده‌ی «اقتدارگرایانه‌» و به گفته‌ی خود حجاریان «اتاتیسم» یا حکومت‌گرایانه‌ی او را پوچ و بی‌هدف می‌خواند. در آخرین بند از این گفت‌وگو صادقی می‌گوید: 
«... در واقع مدرنیته‌ی ایرانی، [و به نظر منِ وبلاگ‌نویس، در واقع اندیشمندان نوگرای ایرانی] تنها کاری که کرده این بوده که حاکمیت را از یک شکل اقتدار به شکل اقتدار دیگر و حتی سهمگین‌تر تبدیل کرده است. ... من فکر می‌کنم برای ما بیش از بازتوزیع اقتدار، همواره حاکمیت در اولویت بوده است. البته مشخص نیست حاکمیت برای چه چیز؟ اصلا چرا حاکمیت تا این حد برای ما مهم است؟ به نظر می‌آید حاکمیت نوعی وسیله‌ی بی هدف یا [در] بهترین حالت، حاکمیت برای حاکمیت بوده است. این مسئله باعث شده که حتی مبانی حاکمیت نیز لرزان باشد.»


۳.
اما چرا رسانه‌های اصلاح‌طلب وقت و بی‌وقت به سراغ سعید حجاریان می‌روند و از او چاره‌جویی می‌کنند؟ 
به نظر من به این دلیل که در میان انواعِ نیروهای سیاسی اصلاح‌طلب و تحول‌خواه به طور کلی، و به طور مشخص در بین جریان اصلی این طیف‌ها، یعنی مشارکت و نزدیکان به خاتمی، متاسفانه اندیشمندان سیاسی‌ای که نگاهی فیلسوفانه و راهگشا به سیاست داشته باشند نداریم. قبلن هم نداشته‌ایم. بشیریه و حجاریان (همچنین عبدی، جلایی‌پور، خانیکی، علوی‌تبار و...) نگاه فیسلوفانه و اندیشه‌ی سیاسی ندارند. البته همه‌ی این چهره‌ها حتمن با خوبی از اندیشه‌های سیاسی آشنایند و حتی در جریان آخرین تحول‌های دنیای اندیشه قرار دارند. اما آنها بالاخره جامعه شناسند. تفسیر می‌کنند و در غیاب اندیشه‌ی سیاسی، تفسیرهای آنها به عنوان نسخه و راهبرد در نظر گرفته می‌شود و بدیهی‌ست که به جایی نمی‌رسد.
البته در اینجا نمی‌خواهم ارزش تفسیرها و تبیین‌های جامعه‌شناختی را بکاهم و یا نادیده بگیرم. بلکه قصدم این است که به کمبود اندیشه و فلسفه‌ی سیاسی اشاره کنم که از آن رنج می‌بریم. درحالیکه تفسیر یا معطوف به گذشته است، یا در راستای روندی در حال انجام در اکنون و یا آینده است، اما جنبش و نهضت و سیاست باید برای  «تغییر» در اکنون و آینده حرف و ایده داشته باشد. نگاه وبریِ بشیریه و حجاریان تغییرگرا نیست. خود حجاریان می‌گوید که من محافظه‌کارم. و فاطمه صادقی به خوبی همینجا مچ‌اش را می‌گیرد.

.