‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انقلاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

, , , , , ,

نژادپرستیِ سیاسی؛ از فاکس‌نیوز تا فارس‌نیوز

۱- مسئله‌ی اصلی در دعوای قدرت، اشغال و دراختیار گرفتن مرکزِ جامعه است. همه جا دعوا بر سر این است که چه کسی خودش در مرکز قرار بگیرند و دیگران را حاشیه‌نشین کنند. در آمریکا، همواره مردهای سفید و پولدار مرکز جامعه را در اشغال خود داشته‌اند و گه‌گاه و در موارد استثنایی زنان و یا اقلیت‌های نژادی را در هسته‌ی اصلی جای می‌داده‌اند.
در ایران، از زمان روی کار آمدن رضاخان پهلوی، به جز چند دوره‌ی کوتاه‌مدت، هسته‌ی اصلی قدرت در اشغال خانواده‌ی پهلوی و وابستگان به آنان بوده است. تا اینکه با انقلاب ۱۳۵۷ آنها از این جایگاه اخراج شدند و پس از جنگ قدرتی که تا سال ۱۳۶۰ طول کشید، نیروهای وابسته به روحانیت سیاسی که نفوذ زیادی بین مردم داشتند (و نه همه‌ی روحانیت) مرکز قدرت را اشغال کردند.

جامعه‌ی آمریکا پوست انداخته است. یک رییس‌جمهور رنگین‌پوست دارد. تعداد زیادی وزیر و سناتور و سیاست‌مدار و هنرمند و بازرگان دارد که از لحاظ اجتماعی اقلیت به حساب می‌آیند. حرکت اقلیت‌ها از حاشیه به مرکز با شتاب و توان بیشتری در جریان است و هسته‌ی اصلی قدرت از کنترل آن ناتوان. مهمترین دلیل‌اش هم این است که دیگر نظم و نظام قدیمی اجازه‌ی اداره‌ی عادلانه و منصفانه‌ی جامعه را نمی‌دهد. در نظم قدیمی جایی برای اقلیت‌ها در مرکز جامعه پیشبینی نشده است. اما امروز آنها پرتوان‌تر و پرشمارتر از دیروز خواستار داشتن نقشی جدی‌تر و اصلی‌تر در جامعه‌اند. در رخدادهای بالتیمور، آفریقایی-آمریکایی‌هایی را می‌بینیم که با ادبیات جاه‌طلبانه‌ و با اعتماد به نفس مثال‌زدنی‌ای جلوی دوربین صحبت می‌کنند و چهره‌ای متفاوت از گذشته را به نمایش می‌گذارند. چهره‌ای که دیگر به یکی دو شخصیت خلاصه نمی‌شود، بلکه به صورت توده‌ای گسترش یافته است. یک معلم و یا یک مغازه‌دار را می‌بینیم که مثل مارتین‌لوترکینگ جلوی دوربین حرف می‌زند. آنها بیشمار شده‌اند و هرکدام‌شان می‌توانند همچون یک رسانه عمل کنند. چه بخواهیم و چه نخواهیم، آنها دارند از حاشیه به مرکز مهاجرت می‌کنند و لازمه‌ی این تغییر، دگرگونی نظمِ اجتماعیِ قدیمی است.



۲- سال ۸۸ شاهد حضور جدی قشرهایی از مردم ایران در فضای سیاسی بودیم که پیش‌ازین کمتر آنها را به عنوان کنشکر اصلی می‌دیدیم. پیش از انتخابات، این مردم با حضور گسترده و انبوه‌شان در کمپین‌های انتخاباتی، کلیشه‌های رقابت سیاسی و انتخاباتی را تغییر دادند. همین روند پس از انتخابات و شعبده‌بازی حاکمیت و سپس خشونت غیرقانونی‌ای که نسبت به شهروندان اعمال می‌شد، ادامه یافت. در غیاب سیاست‌مداران حرفه‌ای و کلاسیک که یا در زندان بودند، یا مجبور به اختفا و یا مهاجرت شده بودند و یا اینکه سکوت پیشه کرده بودند، همین مردم زلزله‌ای سیاسی در جامعه بوجود آوردند. بسیار ساده‌انگارانه است اگر بخواهیم آن رخداد را تنها به یک ماجرای انتخاباتی بکاهیم. با چنین نگاهی، نمی‌توانیم بفهمیم که چرا هنوز پس از شش سال بخش زیادی از جامعه با افتخار دارند در همان راه هزینه می‌دهند و بخشی از حاکمیت هم با شدت تمام نمی‌گذارد که آن زخم‌ها شسته شوند. آنها می‌دانند که بحث اصلی بر سر اشغالِ هسته‌ی اصلی قدرت است. بسیاری از بخش‌ها و قشرهای جامعه، از آنهایی که خودشان از هسته‌ی قدرت بیرون رانده شدند گرفته تا آنهایی که از ابتدا در این هسته جایی نداشته‌اند، باهم متحد شده‌اند تا نظم قدیمی را تغییر بدهند و نظمی منصفانه‌تر و عادلانه‌تری را حاکم کنند. *

۳- اگر می‌خواهیم دلیل این همه فساد و جرم و آسیب اجتماعی در جامعه‌ی ایران را بدانیم، باید نگاهی به وضعیت اقلیت‌ها در آمریکا بیاندازیم. برای اینکار کافی است نگاهی به کتاب «در جست‌وجوی احترام» که یک پژوهش مردم‌شناختی-جامعه‌شناختی بسیار معتبر در آمریکا هست بیاندازیم. یا اینکه سریال شاهکار «شنود» (The Wire )  ببینیم. در هردوی این دواثرها، با سندها و شاهدهایی روبرو می‌شویم که جای تردیدی باقی نمی‌گذارد که بسیاری از اقلیت‌های آفریقایی و اسپانیولی‌تبار در آمریکا، آگاهانه  در وضعیت فرودستی نگه داشته شده‌اند. وضعیتی که با بزه‌کاری، جرم، فساد و فقر همراه است. با این دلیل که از ورود آنها به هسته‌ی اصلی قدرت و تمدن جلوگیری شود. چطور می‌شود که در کشوری بیش از دومیلیون آدم در زندان باشند؟ چطور می‌شود که در کشوری پلیس در سال بیش از ۴۰۰ شهروند خودش را با اسلحه‌ی گرم بکشد، درحالیکه همین رقم در کشورهای دیگر غربی همچون آلمان، فرانسه و انگلستان بین ۱ تا ۰ در سال است؟ اما در آمریکا این امر شدنی است.

چطور می‌شود که در کشوری چند میلیون نفر به طور مستقیم با مسئله‌ی اعتیاد دست و پنجه نرم کنند؟ چطور می‌شود که هر روز از در و دیوار مملکتی اختلاسی بیرون بزند؟ چطور می‌شود که این همه قاچاقِ سوخت و کالا در کشوری وجود داشته باشد؟ اما همه‌ی اینها در ایران وجود دارند. نظمی که حاکمیت امروز را در قدرت نگه داشته است ایجاب می‌کند که بخش‌های زیادی از مردم با فلاکت و فساد درگیر باشند و از آن رنج ببرند، درحالیکه بخشی دیگر از همین فساد ارتزاق کنند و رفاه داشته باشند.

۴- ایران، همچون آمریکا، از نژادپرستی رنج می‌برد. نژادپرستیِ سیاسی. یک عده بخاطر تبار و نژاد سیاسی‌شان به همه‌چیز دسترسی دارند، حتی به فساد و اختلاس! درحالیکه انبوهی از مردم برای داشتن یک زندگی سالم باید جان بکنند، و درحالیکه به اساسی‌ترین حق‌هایشان دسترسی ندارند. ازجمله حق برابری و آزادی؛ حق داشتنِ یک زندگی خوب و شایسته. حق‌هایی که یک ملت را برای انقلاب علیه فساد و نابرابری در حکومت گذشته بسیج و پیروز کردند.

ما حال آن آمریکایی‌هایی که در خیابان‌های بالتیمور باتوم می‌خورند را خوب می‌فهمیم. خوب می‌فهمیم که وقتی رییس‌جمهورشان آنها را نه معترض، بلکه مجرم می‌خواند چه حالی به آدم دست می‌دهد. خوب می‌فهمیم که وقتی یک سبک زندگی و یک سلسله‌مراتب اجباری به آدم تحمیل می‌شود یعنی چه! خوب می‌فهمیم وقتی تو بخاطر کوچکترین اشتباهی باید سخت‌ترین مجازات‌ها را تحمل کنی، درحالیکه یک طبقه و یک نژاد در همان جامعه با استفاده از وکیل و پارتی از زیر قانون فرار می‌کنند یعنی چه. خوب می‌فهمیم وقتی قانون به ضرر تو و به نفع فرادستان تنظیم شده باشد یعنی چه!
امروز رسانه‌های وابسته به قدرت در ایران با دیدن رخدادهای آمریکا خوشحالند و از روی خوشحالی و خرسندی هزار و یک گزارش و خبر و تحلیل منتشر می‌کنند و هر روز نوید فروپاشی ایالات متحده را به مخاطبان می‌خورانند. در سال ۸۸ فارس‌نیوز به ما می‌گفت آشوب‌گر، درحالیکه فاکس‌نیوز صفت «معترض» را به‌کار می‌برد. امروز اما جای فاکس و فارس عوض شده است. «فاکس» به مردم بالتیمور می‌گوید مجرم و آشوب‌گر، درحالیکه «فارس‌» آنها را معترض خطاب می‌کند. اما ما، ما که از لحاظ سیاسی‌، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی فرودست هستیم، خوب حال مردم بالتیمور و حاشیه‌ی نیویورک و واشگتن را می‌فهمیم. 
ما نژاپرستی سیاسی را خوب می‌فهمیم.

* پانوشت :
 در سال ۸۸ رهبران هرکدام از جنبش‌ها نقشه‌ی راه را نشان داده‌اند. درحالیکه آیت‌الله خامنه‌ای در نمازجمعه‌ی ۲۹ خرداد گفت «هرکس بیرون بیاید، خونش به گردن خودش است» میرحسین موسوی اما گفته بود که «پیروزی ما در شکست دیگری نیست.» (البته خوشبختانه آیت‌الله خامنه‌ای در سال ۹۲ این راهبرد را تا حدود زیادی تغییر داد.)

۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

, , ,

رابطه‌ی تاریخ، آیت‌الله خمینی، و انقلاب

۱-
 تولستوی عقیده دارد بزرگانِ تاریخ در واقع زایده‌هایی بر آن (یعنی بر تاریخ) هستند. جریان اصلی تاریخ را بدون آنها بهتر می‌شود فهمید. اگر فکر کنیم این رهبران بوده‌اند که تاریخ را به اینجا رسانده‌اند راه به خطا رفته‌ایم. در واقع این تاریخ بوده که رهبران را در آنجایی که ما آنها را دیده‌ایم قرار داده است. تولستوی در فراز پایانی «جنگ و صلح» می‌گوید: «افراد هرقدر مستقیم‌تر در عملیات شرکت داشته باشند کمتر می‌توانند فرمان بدهند و شمارشان بیشتر است و هرقدر کمتر و از فاصله‌ای دورتر و باواسطه‌ی مهره‌های بیشتری در عملیات شرکت داشته باشند، بیشتر قدرت فرمان دارند و عده شان کمتر است. ... فرماندهان به اعتبار همان مقام فرماندهی‌شان کمترین سهم را در وقوع واقعه بر عده دارند و کارشان منحصرا در راستای فرماندهی متمرکز است.»

 تمام حرف نویسنده‌ی بزرگ روس این است که تاریخ به دست تک-شخصیت‌ها ساخته نمی‌شود. بلکه تاریخ مجموعه‌ای از عامل‌های پیچیده است که جزییات آن قابل فهم نیستند. ما تنها همینقدر می‌دانیم که اراده ی تک تک افراد جامعه جایی از تاریخ باهم تلاقی پیدا می کند و رخدادها اینگونه رقم می خورند. او شخصیت ها و رهبران بزرگ تاریخ را مجریان بی اختیار این اراده می‌داند. آنها تا هنگامی که در سر راه این اراده‌ی تاریخی قرار گرفته باشند، می‌توانند نقش خود را خوب بازی کنند. اما به محض اینکه این لحظه و زمان به پایان برسد، تاریخِ مصرف این و آن شخصت نیز به پایان می‌رسد و شخصیت و رهبر بزرگ با همه‌ی افتخارهایش به تاریخ می‌پیوندد. 
تولستوی، ناپلئون را بهترین نمونه برای این نظریه‌اش می‌یابد. او می‌کوشد تا نشان بدهد که قهرمان فرانسوی (که حتی فرانسوی هم نبود) چطور بر سر جریان تاریخ قرار گرفت و از هیچ به همه چیز رسید و سرانجام به هیچ بازگشت. تولستوی در برابر ناپلئون، کوتوزف را قرار می دهد. فرمانده‌ای که لشکر روسیه را در برابر غربی‌ها فرماندهی می کرد و از نظر تولستوی، آن ژنرال کهنه کار روس منطق تاریخ را دریافته بود و به نقش خود در آن لحظه‌ی حساس تاریخ آگاه بود و به سبب همین آگاهی توانست نقش خود را به خوبی به پایان برساند.


۲-
من تا حدود زیادی این نگاه تولستوی را قبول دارم. بااینحال خواندن تاریخ به ما درس‌های دیگری نیز می‌دهد. از جمله اینکه باورمند بودن به یک ایده، و حرکت در راستای آن و حتی حرکت به سوی آن، از بخت و شانس بسیار بیشتری برای قرار گرفتن در مسیر بخت تاریخ برخوردار است. حرکت آیت‌الله سید روح‌الله خمینی شاید از بهترین نمونه‌های این واقعیت باشد. همانطور که در یادداشت دیگری اشاره کردم، حرکت وی درسهای بسیاری می‌تواند برای جامعه‌ی ایران داشته باشد که متاسفانه به دلیل ها و انگیزه های گوناگون، کمتر نگاه پژوهشیِ بی‌غرضی روی آن انجام گرفته است.

از یک جایی، دقیقا از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، آیت الله خمینی در جایگاه رهبر نخستین حرکت بزرگ، توده‌ای و فراگیرِ براندازانه علیه رژیم شاهنشاهی قرار می‌گیرد. به رغم اینکه تا آن زمان او خودش هرگز چنین ایده‌ای را دنبال نمی‌کرد، اما حرکتی که او و دیگر جریان های مبارز آغاز کرده بودند (بعلاوه‌ی بسیاری از رخدادهای دیگر از جمله استبداد سنگین شاه و سرکوب و تحقیر همه‌ی قشرهای جامعه) به جایی رسید که دیگر از براندازی و سرنگونی محمدرضا پهلوی گریزی نبود. از خرداد ۱۳۴۲ به بعد تاریخ ایران وارد مرحله‌ای متفاوت شد. برخی از نیروها ایت تقییر فاز را درک کردند وبرخی دیگر متوجه آن نشدند. در مرحله‌ی جدید، مردم عادی که اکثرشان دیندار بودند وارد چرخه‌ی مبارزه برای سرنگونی شاه شدند. چرخه و حلقه‌ای که تا پیش از آن در انحصار بخشی از نخبه گان تحصیل‌کرده بود. سید روح‌الله خمینی در مرکز این چرخه قرار گرفت و در فضای جدید، جای خالی محمد مصدق را پر کرد.


۳-
 بسیاری از جریان‌های سیاسی علاقه دارند بگویند که آیت‌الله خمینی تا سال ۵۶ نقش چندانی در مبارزه نداشت و پس از آن تاریخ بود که وارد قطار انقلاب شد. ( دستگاه تبلیغاتی جریان حاکم هم با سانسور هوشمنوانه‌ی این برهه از زندگی سیاسی آیت‌الله خمینی به این ماجرا کمک می‌کند.) تعبیر بالا از یک لحاظ درست است و از یک لحاظ نادرست. درستی آن به همان نگاهی که از تولستوی نقل کردم بر می‌گردد. یعنی نه تنها آیت‌الله خمینی، بلکه هیچ کس و جریان دیگری را هم نمی‌توان به عنوان رهبر و سازنده‌ی آن انقلاب بزرگ معرفی کرد. چرخ های تاریخ خیلی پیشتر از آن و به دلیل‌های فراوان و چندگانه به سوی این تغییر بزرگ به حرکت درآمده بودند.
اما تعبیر مخالفان نقش آیت الله‌خمینی از یک لحاظ دیگر نادرست و نامعتبر است. واقعیت‌های پرشمار تاریخی‌ای وجود دارند که به ما نشان می‌دهند که آیت‌الله خمینی و همراهانش از مدت ها پیش در حال آماده‌سازی خود برای به‌واقعیت درآوردنِ رویای خود بودند. همان خواست و اراده‌ای که در سال ۱۳۵۷ به واقعیت می‌پیوندد.


نمونه ی شماره‌ی یک :
با نگاه به موضع‌های سازمان مجاهدین خلق، به عنوان یکی از نخستین نیروهای سازماندهی‌شده برای براندازی، می‌بینیم که آنها خرداد ۱۳۴۲ را نقطه‌ی عطف برای تغییر گفتمان مبارزه می‌دانند. نکته‌ای که دیگر نیروهای مبارز هم بر سر آن توافق داشتند. بااینحال موسسان سازمان مجاهدین خلق به این حد اکتفا نمی‌کنند و آیت‌الله خمینی را به عنوان رهبر مبارزه برمی‌شمارند. چه در سندهای نوشتاری و چه در دفاعیه های دادگاهی آنها به وفور به این نکته بر می خوریم. از جمله در نشریه‌ی مجاهد در شهریور ۱۳۵۱ می‌خوانیم : « آیت‌الله خمینی، که از سال ۴۲ در تبعید به سر می‌برد، اکنون مهمترین مخالف رژیم است.»


نمونه ی شماره دو:
انجمن های اسلامی دانشجویان اروپا و آمریکا، از نیروهای فعال سیاسی به شمار می‌آمدند. بسیاری سران این جریان بعدها به سران انقلاب (و بعدها مخالف و معارض نظام حاکم پس از انقلاب) تبدیل شدند. آنها از ابتدای تشکیل، یعنی سال‌های آغازین دهه‌ی ۱۳۴۰ رونوشت نخستین بیانیه‌های خود را به دو رهبر بزرگ مبارزان و معارضان می‌فرستادند: محمد مصدق و روح الله خمینی. به نظر کنفدراسیون دانشجویان هم پیش از انشعاب چنین عملی را انجام داده یا دست‌کم نامه‌نگاری‌هایی انجام داده است. اما نسبت به صحت آن اطمینان قطعی ندارم.


نمونه ی شماره ی سه:
آیت‌الله خمینی از همان آخرهای دهه‌ی ۱۳۴۰ تصمیم به براندازی نظام شاهنشاهی گرفته بود و این تصمیم را در سالهای ۴۷ و ۴۸ با نزدیکان خود درمیان می‌گذارد. او در دیدار با نزدیکان خود، کسانیکه ۱۰ سال بعد سران جمهوری اسلامی ایران می شوند، می گوید:
«شما این افسردگی را از خود دور کنید و برنامه و روش تبلیغات خودتان را تکمیل نمائید، ... و تصمیم به تشکیل حکومت اسلامی بگیرید و در این راه پیشقدم شوید و دست به‌دست هم و مردم مبارز و آزادیخواه بدهید، حکومت اسلام قطعا برقرار خواهد شد. به خودتان اعتماد داشته باشید. شما که این قدرت  جرات و تدبیر را دارید که برای آزادی و استقلال ملت مبارزه می کنید، شما که توانسته‌اید مردم را بیدار کنید و به مبارزه وادار کنید، و دستگاه استعمار و استبداد را به لرزه درآورید، روز به روز بیشتر تجربه می‌آموزید و تدبیر و لیاقت شما در کارهای اجتماعی بیشتر می‌شود.»[۱] ـ


۴-
تولستوی می‌گوید: «برای اینکه فرمانی به یقین اجرا شود، لازم است که فرمانده فرمانی بدهد که اجرا شدنی باشد ... در برابر هر فرمان اجراشده‌ای، همیشه فرمان‌های اجراناشده ی بسیاری وجود دارند.»[۲] ـ
هردوی این جمله ها حقیقتی واحد را شکل می‌دهند. به نظر می‌رسد امام خمینی توانست بارها و بارها «آن فرمانی که اجراشدنی باشد» را بدهد و خود را به عنوان رهبری که مردم خودشان را در آینه‌ی او می بینند، تثبیت کند. بااینحال او و بسیاری دیگر از سیاست ورزان ده‌ها و صدها برنامه و راهبرد دیگر نیز داشته‌اند که هیچکدامشان عملی نشدند و امروز کسی آن ها را به یاد ندارد.



پانوشت‌ها : 
* شاید برای بسیاری از کنشگران دوران انقلاب، این واقعیت‌ها بدیهی باشد. اما ممکن است تحلیلی متفاوت از آنچه در این یادداشت آوردم داشته باشند. اما مخاطب اصلی من هم‌نسلان خودم هستند که به همان دلیل‌هایی که در بند سوم این یادداشت به صورتی خلاصه و در یادداشتی دیگر به صورت جزئی‌تر نوشتم، کمتر با این واقعیت‌ها آشنا هستند و تصویری واژگون از جریان تاریخ مملکت‌مان دارند.


۱- ایران بین دو انقلاب، یروآند آبراهامیان / ص ۵۸۸
۲- جنگ و صلح / ترجمه‌ی سروش حبیبی / جلد چهارم / ص ۱۶۶۷

۱۳۹۳ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

, ,

رهبر بزرگ تاریخ (۱) ـ از چشم روزنامه‌نگار خارجی

دو دسته از آدم‌ها بیشترین نقش را در گسترش تصویری پوچ و بی‌محتوا از جنبه‌های مختلف شخصیت امام خمینی داشته‌اند : میراث‌خواران نادان و زخم‌خورده‌گان کینه‌ورز.
نادانی دسته‌اول (که امروز بر اریکه‌ی نظامِ به جا مانده از او تکیه زده‌اند و اجازه‌ی نقد و بحث درباره‌ی روح‌الله خمینی - و خیلی مقوله‌های دیگر- را از مردم گرفته‌اند)؛ و کینه‌ورزی دسته‌ی دوم (که آنها هم در میان منتقدانِ وی دست بالا را دارند و از رسانه‌ها و بلندگوهای پرشماری برخوردارند) هر دو دست به دست هم داده‌اند تا کمتر حرف درست و حسابی‌ای درباره‌ی رهبر بزرگترین رخداد تاریخ معاصر ایران خوانده و دیده و شنیده شود. کمتر پژوهش و کنکاشی درباره‌ی شیوه‌ی رهبری وی انجام شده است و بحث‌ها در حلقه‌ی تنگ دیدگاه‌های نظری وی و جدل‌های ملالغطی محدود مانده است. پس از ۵۱ سال از آغاز نهضت ۱۵ خرداد به رهبری آیت‌الله خمینی، متاسفانه اندیشمندان دوران ۱۵ ساله‌ی مبارزه تا پیروزی وی را جدی نمی‌گیرند و به کنکاش عالمانه‌ی آن دوران نمی‌پردازند. همانطور که ساواک هم این دوران را جدی نگرفت. لاجرم هر دو جریان محکوم به شکست و تحقیر تاریخ‌اند.



برای مقدمه، می‌خواهم توجه شما را به توصیف «ریشارد کاپوشینسکی»* روزنامه‌نگار، شاعر و عکاس بزرگ لهستانی جلب کنم :

«شهر درگیر خودش است، نیازی به خارجی‌ها ندارد، نیازی به بقیه‌ی دنیا ندارد. ... 
... چایی داغ‌مان را، درحالیکه به آن طرفِ دیگرِ سرسرای هتل خیره شده‌ایم، می‌نوشیم؛ جاییکه یک تلویزیون زیر پنجره‌ای تکیه زده است. 
روی صفحه‌ی تلویزیون، تصویر خمینی نمایان می‌شود. نشسته بر صندلی‌ دسته‌دار چوبی و ساده، محصور روی سکویی در میانه‌ی یک میدان، آیت‌الله سخنرانی‌اش را انجام می‌دهد. ماجرا در محله‌ای فقیرنشین (از روی کیفیت ساختمان‌ها می‌شود فهمید) در شهر قم رخ می‌دهد.
... در همین قم است که خمینی کشور را رهبری می‌کند. او قم راهیچ‌گاه ترک نمی‌کند، هیچ‌وقت به پایتخت نمی‌رود، هیچ‌کجا نمی‌رود، هیچ‌جا را بازدید نمی‌کند، هیچ‌کس را ملاقات نمی‌کند. پیش از این، او با همسر و پنج فرزندش در خانه‌ی کوچکی در انتهای گذری تنگ زندگی می‌کرده؛ کوچه‌ای خاکی، پرگرد و خاک و خفه، که جوی فاضلابی از آن می‌گذرد. اکنون اما او به مرکز شهر نزدیک‌تر شده و در منزل دخترش، با بالکنی رو به خیابان، اقامت دارد. از بالکن، خمینی برای جمعیتی که گرد هم آمده‌اند سلام می‌فرستد. 
خمینی همچون یک زاهد زندگی می‌کند. غذایش برنج، ماست و سبزی است؛ در اتاقی با دیوارهایی برهنه زندگی می‌کند؛ بدون مبلمان، تنها با یک تخت و پُشته‌ای از کتاب‌ها روی زمین. در همین اتاق است که خمینی میهمان‌ناش را می‌پذیرد (از جمله فرستاده‌گان رسمی خارجی)، نشسته بر پتویی پهن شده روی کف اتاق، کمرش را به دیوار تکیه داده است. ...
دوربین از روی میدانی مملو از سرهای چسبیده به هم، می‌لغزد؛ چهره‌های مفتون و جدی را نوازش می‌کند. ... همچون همیشه، خمینی با تن‌پوشی بلند برتن و دستاری سیاه بر سر است. با چهره‌ای بی‌رنگ و بی‌حرکت، ریشی سفید. هنگامی که حرف می‌زند، دستانش را روی دسته‌های مبل می‌گذارد؛ زبان بدن را بکار نمی‌گیرد. نه سر و نه تن‌اش را نمی‌جنابند. راست همچون یک «ا» نشسته است. گاهی پیشانی بلندش را چین می‌اندازد و ابروانش را بالا می‌برد. وگرنه هیچ عضله‌ای روی چهر‌ی مصمم‌اش نمی‌جنبد. با ویژگی‌های سختِ انسانی بس سرسخت، با اراده‌ای آهنین، کسی که هرگونه پس‌روی‌ای، شاید حتی هر تردیدی، با او غربیه است . روی این چهره، که گویی برای همیشه منجمد شده است، دگرگون‌ناپذیر، غیرحساس به احساسات و روحیات، [روی چهره‌ای] که چیزی به جز گرایش و تمرکز بر درون را نمایان نمی‌کند، تنها چشم‌ها به طور دائم در حرکت‌اند. نگاه سرزنده و تیزبین‌اش روی اقیانوس سرهای مجعد می‌لغزد، ژرفای آن [نگاه] میدان را ورانداز می‌کند، فراخنای آن را با دنبالاندن شامه‌ی جستجوگرِ پُروَسواسش، می‌سنجد؛ گویی به دنبال شخص خاصی می‌گردد.»

ادامه دارد...


پانوشت :
*ریشارد کاپوشینسکی از روزنامه‌نگاران صاحب سبک دنیا به شما می‌رود. او ۲۵ سال از عمر حرفه‌ای‌اش را در چهارگوشه‌ی دنیا در میان جنگ‌ها، کودتاها و انقلاب‌ها سپری کرد و بهترین گزارش‌ها و نوشته‌ها درباره‌ی این رخدادها از خود بر جای گذاشت. نگاه شاعرانه‌ی او به تاریخ و رخدادها سرمشق بسیاری از نویسندگان، روزنامه‌نگاران و حتی تاریخ‌پژوهان شده است.
او درست پس از انقلاب به ایران می‌آید و یکی از شاهکارهایش به نام «شاهنشاه» را درحالیکه چندین روز امکان خروج از هتل را نداشته، می‌نویسد. من ابتدا متن فرانسوی این کتاب را خواندم. اما بعد متوجه شدم که این کتاب به فارسی برگردانده شده که البته  چون آن ترجمه را نپسنیدم، خودم این بخش را دوباره از روی نسخه‌ی فرانسوی به فارسی برگرداندم. به نظر می‌رسد نسخه‌ی چاپ شده در ایران از روی نسخه‌ی انگلیسی ترجمه شده که دو اشکال عمده دارد. اول اینکه ترجمه‌ی انگلیسی زیر نظر مستقیم خود کاپوشینسکی انجام نشده و زبان آن به زبان شاعرانه‌ی نویسنده نزدیک نیست. (من خودم این نسخه را نخوانده‌ام و فقط از چند نقد و نقل قول شنیده‌ام.) درحالیکه مترجم فرانسوی با رابطه‌ی تنگاتنگ با نویسنده‌ی لهستانی، این کتاب را از زبان اصلی نویسنده (لهستانی) به فرانسوی برگردانده است. دوم (و از نظر من مهمتر) اینکه نسخه‌ی انگلیسی یک نسخه‌ی سانسور شده است. زیرا -بنابر توضیحات مترجم فرانسوی، ورونیک پاته- ناشر آمریکایی بخش‌هایی از کتاب که در انتقاد از سیاست‌های آمریکا در ایران بوده را حذف و سانسور کرده است که مجموع این حذفیات به حدود ۳۰ صفحه می‌رسد.

۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

, , , , , , , , ,

مشکل از مردم است یا از نخبه‌گان؟ / نقدی بر حجاریان (۲) ـ

پس از نشر بخش نخست این یادداشت، واکنش‌های مستقیم و غیرمستقیم زیادی دریافت کردم. از توهین شخصی گرفته تا نقدها و توصیه‌هایی جدی و دوستانه. بنابراین لازم دیدم نکته‌هایی که قرار بود در بخش پایانی این یادداشت عرض کنم، همین الان و پیش از افزایش بیشتر سوء تفاهم‌ها بیان کنم.
* اول اینکه انتقاد من به شخص آقای حجاریان نیست. بلکه به مجموعه‌ای از اندیشمندان است که کم و بیش همین نگاه را دارند و البته آقای حجاریان از معتبرترین این چهره‌ها است. از این رو نقدم را به صورت مشخص در مورد ایشان نوشتم که وی را برجسته‌ترین چهره‌ی جریانی می‌دانم که با نگاهی جامعه شناختی به سراغ سیاست می‌رود. 
* دوم اینکه می‌دانم ایشان آنقدر بزرگوار است که از نقدهای دانشجویی مثل من آزرده نمی‌شود. همچنین از لحاظ تبار سیاسی، ایشان را از نزدیک‌ترین‌ها به خودم می‌دانم. اگر همین نقدها را به دیگر دوستان اندیشمندی می‌کردم که از لحاظ تاریخی و تباری، نزدیکی کمتری باهم داریم، چه بسا شائبه‌های جناحی و سیاسی پیش می‌آمد. اما آقا سعید از خودمان است.
* دغدغه‌ی من از چند وقت پیش شروع شد و با یادداشت ایشان (و چند تن دیگر از بزرگواران) در نشریه‌ی «سخن ما» افزایش پیدا کرد. همان‌جا تصمیم گفتم دغدغه‌ام را قلمی کنم و با دیگر دوستان درمیان بگذرام. سه نمونه از یادداشت‌ها و گفتگوهای آقای حجاریان را (یکی در سخن ما، یکی در اندیشه‌ی پویا و یکی در مهرنامه) انتخاب کردم و نقدم را با توجه به محتوای این گفتگوها که از نظر من در یک راستا و هماهنگ‌اند، پی‌ریزی کردم.
* آقای حجاریان خیلی وقت پیش به طور ضمنی پایان سیاست و نبود سیاست را اعلام کرده بود. همچنین متواضعانه و با بیان‌های مختلف گفته بود که راه برون‌رفتی از این وضعیت نمی‌یابد. اما گویا برخی از روزنامه‌نگاران یا متوجه این صحبت‌ها نشده‌اند و یا اینکه عمدا سراغ ایشان می‌روند و مدام از کسی که پیشتر اعلام کرده که راه حل تازه‌ای در ذهن ندارد، نسخه می‌طلبند و توضیح می‌خواهند. 
با همه‌ی اینها و به رغم فضایی که بوجود آمده، از نشر یادداشتی که پیشتر نوشته بودم صرف نظر نمی‌کنم و بخش دوم را در ادامه تقدیم می‌کنم:

اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ 


****

۴ -
«خارج از ایران و در نظام‌های حزبی، مردم نه به فرد که به نماد رای می‌دهند، اما در ایران مردم به فرد رای می‌دهند». او می‌افزاید  «در خارج از ایران جوان‌ها اول در شورای محله و بعد در شورای شهر و نهایتاً در کنگره تجربه کسب می‌کنند. چون این نردبان در ایران وجود ندارد، احتمال دارد جوانان تندروی یا کندروی کنند.»
(گزارش مریم شبانی از دیدار با سعید حجاریان | اندیشه‌ی پویا | شماره‌ی ۲۰ | صفحه‌ی ۲۰)

همانطور که آقای حجاریان اشاره کرده‌اند، فضای کار سیاسی در «خارج از ایران» (که البته منظور ایشان غرب است) بسیار منظم‌تر، ساختارمندتر و با در و پیکر تر از ایران است و این امر بر کسی پوشیده نیست. اما به نظرم ایشان تصویر و تصوری  رویایی از غرب ارائه می‌دهند. این نکته که خیلی از مردم در خارج از ایران به حزب‌ها و یا به قول ایشان به «نمادها» رای می‌دهند حرف بسیار درستی است. اما به نظر می‌رسد دو نکته‌ی مهم از دید ایشان پنهان مانده است. اول اینکه مگر در ایران غیر این است؟ یعنی مگر در همین انتخابات‌های نیم‌بندی که انجام می‌شود، مردم به نمادها و جریان‌ها گرایش بیشتری ندارند؟ حالا ممکن است در ایران نسبت به فرانسه و یا انگلستان، این گرایش کمتر باشد، اما نمی‌توانیم بگوییم که این امر وجود ندارد. چیزی که در ایران وجود ندارد یا اینکه ضعیف است، عادت رای دهی مردم نیست. بلکه مشکل نبودِ حزب‌های با سابقه است. آقای حجاریان به نکته‌ی درستی اشاره می‌کند. اما آسیب‌شناسی درستی ندارد. ایشان به نادرستی ایراد را گردن مردم می‌اندازد. درحالیکه به نظر می‌رسد مشکل از جای دیگری است. به نظر من مشکل از نخبگان سیاسی است که از برقراری و ایجادِ وضعیت سیاسیِ پایدار و باثبات و البته مردم‌سالار یا دموکراتیک، ناتوان بوده‌اند. اینکه مشکل را به مردم یا حکوت حواله کنیم درست نیست. این حقیقت که نیروی استبدادی در برابر اراده‌ی مردم مقاومت می‌کنند پدیده‌ی عجیبی نیست. اما اینکه نخبگان ایرانی چطور بعد از ۱۰۰ سال هنوز نتوانسته‌اند ثبات سیاسی‌ای را که مردم‌سالار و دموکراتیک نیز باشد بوجود بیاورند جای بحث و خرده‌گیری دارد. یا این واقعیت که چطور یک انقلاب مردمی به یک استبداد الیگارشی تبدیل شد جای پرسش و موآخذه دارد.


به نظر من این نظر آقای حجاریان که می‌گوید - و بزرگان دیگری هم آن را با کیفیت‌های دیگری تکرار می‌کنند-  حرف درست و دقیقی نیست. در ایران هم اگر انتخابات‌های پس از انقلاب را در نظر بگیریم، رای‌دهندگان در قدم اول جریان سیاسی و یا به قول آقای حجاریان، نمادها را در نظر می‌گیرند و در راستای آن، اگر بخواهند رای بدهند، نامزدشان را انتخاب می‌کنند. مثلن روشن است که در ایران در یک انتخابات معمولی، اصلاح‌طلبان رای بیشتری دارند. و کم و بیش روشن است که کدام قشرهای جامعه، اگر بخواهند رای بدهند، گرایش بیشتری به تحول‌خواهان دارند و کدام قشرها به محافظه‌کاران تمایل بیشتری دارند. اینکه محافظه‌کاران همواره با هم مسابقه می‌گذارند تا نزدیکی خود به مقام رهبری یا فلان نهاد دیگر را به نمایش بگذارند، نشان می‌دهد که بخشی از جامعه به جریانی که نزدیک‌تر به رهبری یا سپاه یا سازمان تبلیغات باشد گرایش بیشتری دارد. البته این مسئله همچون غرب به شکل سنت در نیامده، زیراکه انتخابات در ایران نهاد بسیار جوانی است. اما در همین عمر کوتاهش می‌توان دید که رای‌دهی به یک پدیده‌ی اجتماعی تبدیل شده است و قشرهای اجتماعی کم و بیش جهت‌گیری انتخاباتی مشخصی دارند. دست‌کم در این حد است که وقتی خاتمی و میرحسین و حتی روحانی که در جریان  انتخابات برای اکثریت رای‌دهندگان ناشناخته بودند، می‌توانند به یاری پشتوانه‌ی جریان  اجتماعی‌شان مردم را به پای صندوق بکشانند.

 درست است که شخصیت فردی خاتمی در رای‌آوری‌اش در دوم خرداد ۱۳۷۶ نقش بسیار پررنگی داشت، اما نباید فراموش کرد که موفقیت او از این جهت بود که به رغم ناشناخته بودنش توانست همان «نماد»هایی که حجاریان از آن‌ها صحبت می‌کند را به خوبی برای رای‌دهندگان به نمایش بگذارد و مردم را قانع کند که به رغم ناشناختگی، همان نامزدی‌ست که به نمادهای مورد نظر آنها نزدیک‌تر و از نمادهای مورد غضب آنها دورتر است. وگرنه او نه سابقه‌ی پررنگی داشت و نه (در آن زمان) از سرمایه‌ی اجتماعی قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود : شاخصه‌هایی که یک فرد را کاریزماتیک (در آن زمان) می‌کند نابرخوردار بود.
 در مورد میرحسین هم، در ابتدا بواسطه‌ی بدنه‌ی اجتماعیِ (و نه فقط سیاسی) جنبشِ اصلاح‌طلبی و به لطف حمایت خاتمی (که در سال۸۷ هم از کاریزما برخوردار بود و هم از سرمایه‌ی اجتماعی فردی) و دیگر جریان‌ها و حزب‌های اصلاح‌طلب، موتور انتخاباتی میرحسین موسوی روشن شد و با سرعتی بیش از انتظار به پیش رفت. هرچند که توانمندی‌های فردی وی در بهره‌برداری از این وضعیت و جهت دادن به این حرکت غیرقابل انکار است.
روحانی هم البته نمونه‌ی بارزی از رای دادن بخشی از مردم و جامعه به یک جریان اجتماعی مشخص و با نمادها و جهت‌های روشن است. از این‌ها که بگذریم، انتخابات مجلس ششم، نمونه‌ی اعلای رای دهی حزبی مردم بود. به طوری که ناشناخته‌ترین نامزدها به واسطه‌ی حضور در فهرست مشارکت رای آوردند و راهی مجلس شدند. در انتخابات‌های دیگر، یا مردم با صندوق رای قهر کردند (مثل شوراهای دوم و ریاست‌جمهوری ۸۴) یا اینکه اصلن انتخابات و حزبی در کار نبود که آنها بخواهند به فلان و بهمان فهرست رای بدهند. البته جریان محافظه‌کار نامزدهای خودش را داشت و در غیاب رقیب و رای‌دهندگانش پیروز شد.
با این همه، باید پرسید چرا کسانی مثل آقای حجاریان اصرار دارند که مردم ایران حزبی، جریانی و «نمادی» رای نمی‌دهند. همانطور که گفتم، در این مسئله، از نظر اشکال از مردم نیست؛ بلکه نخبگان سیاسی، حزب‌ها و جریان‌ها باید مورد پرسش قرار بگیرند.

در بخش بعدی یادداشت و با اشاره به همین گفتگوی ایشان با اندیشه‌ی پویا، به تناقضی که برخورد آقای حجاریان (و برخی دیگر از دوستان) با حزب تازه‌تاسیس ندا دارد خواهم پرداخت و تلاش خواهم کرد نشان دهم که ندا در واقع ادامه‌ی همان گفتمانی است که آقای حجاریان از نمایندگان برجسته‌ی آن است. 

***
در همین رابطه :

۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

, , , , , , ,

بنیانگذاران مجاهدین! شجاع یا گمراه؟

«حالا نمی‌دانم باز هم پس از اعدام من، آیا روزنامه‌های دست‌نشانده باز خواهند نوشت و از من و سازمانم خواهند پرسید که اسلام کجا  قتل نفس را جایز شمرده است!؟ من از آنها و اربابانشان می‌پرسم: آیا این سوال در آن نیمه‌ی گرم خرداد ماه ۴۲، که مقارن عاشورای حسینی بود، به ذهن فاسد هیچ کدام از فضلای شما خطور نکرد؟ پس چرا مردم بی پناه را که فریاد می‌زدند «یا سیداالشهدا‌ ... یا اباالشهدا... » به گلوله بستید؟»*


 ۱-
چند وقت پیش در جمعی علمی در یکی از مرکزهای دانشگاهی پاریس، یکی از عضوهای اولیه‌ی سازمان مجاهدین خلق حضور پیدا کرد و برخی از دیدگاه‌ها، دیده‌ها و خاطره‌هایش را درباره‌ی تاسیس این سازمان تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بیان کرد. البته مثل همه‌ی بنیانگذاران و عضوهای اصلی این سازمان، ایشان هم دار و دسته‌ی رجوی را به عنوان نماینده‌ی اصلی یا میراث‌دار واقعی این سازمان نمی‌دانست. رجوی‌ها نه دنباله‌ی جریان مذهبی در سازمان مجاهدین خلق‌اند، جریانی که هسته‌ی اولیه‌ی سازمان را تشکیل می‌داد که عملکردش اعتبار و محبوبتی افسانه‌ای در جامعه‌ی ایران پدید آورد؛ و نه هیچ قرابتی با بخش مارکسیست‌شده‌ی این سازمان که بعد از اعدام سران اولیه‌ی سازمان، به مرور بدنه‌یا اصلی این جریان را تشکیل می‌داند، دارند.
در این جلسه این عضو برجسته‌ی سازمان مجاهدین ماجرای تغییر ایدئولوژی یک روند طبیعی می‌دانست. از نظر او مجاهدین جریانی بود که عقاید مذهبی را به عنوان ابزار و سلاح برای مبارزه با شاه انتخاب کرده بود. من که همزمان در این روزها درحال خواندن کتاب «سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام» بودم، کمی این نگاه به نظرم عجیب آمد. البته حتمن به عنوان کسی که در قلب ماجرا بوده (البته ایشان عضو هسته‌ی اصلی تشکیل‌دهنده‌ی سازمان نبودند و در موج‌های بعدی به این گروه اضافه شده بود و به رده‌های بالا رسیده بود) ایشان صلاحیت بیشتری از من برای ابراز نظر دارد. اما در مقام قضاوت درباره‌ی این گفته‌ها، به نظرم رسید که ایشان بیشتر شرح احوال خودش را می‌گوید و نمی‌توان آن را به تمام سازمان مجاهدین بسط داد. البته شکی نیست که بعد از اعدام‌ها و ضربه‌ی سخت و شدید به سازمان در سال ۱۳۵۰، هسته‌ی اصلی این گروه که هنوز اسمی هم نداشت و از افراد مذهبی تشکیل شده بود از هم پاشید و تقریبن نابود شد. موسسان این سازمان خود را عضو نهضت آزادی می‌دانستند. حتی در جلسه‌ی نامبرده، این عضو قدیمی اعلام کرد که بنیان‌گذاران اولیه این بحث را مطرح کرده بودند که ما پس از موفقیت، گروه را به بازرگان و دیگر بزرگان نهضت آزادی تحویل می‌دهیم. این مسئله در سندهای مکتوبی هم آمده است. هرچند که شاید از لحاظ عملی و با توجه به تفاوت نگاه سیاسی موسسین سازمان و رهبران نهضت، این امر امکان‌پذیر نبود. اصلن همین تفاوت عمیق در نگاه به مسئله معاصر ایران و رویارویی با بن بست سیاسی (که شاید آن را نتیجه‌ی عملکرد سیاست‌ورزان کلاسیک می‌پنداشتند، آن جوانان را به تشکیل سازمان و مبارزه‌ی مسلحانه کشانید. 

روی جلد کتابی به قلم شهید هدی صابر با عکس‌های محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع‌زادگان
۲-
از بنیان‌گذاران اولیه‌ی سازمان، به جز بحث‌هایی جسته و گریخته کمتر یادی به طور مستقل شده و می‌شود. در فضای رسمی ایران، به دلیل تقابل حاکمیت با آنچه آن را منافقین می‌خواند، بحثیدن از ریشه‌ی این جریان مبارز که بعدها به اسم مجاهدین خلق معروف شد بسیار خطرآمیز است. در همین کتابی هم که نامبردم و جز معدود پژوهش‌هایی است که درباره‌ی این سازمان انجام شده است، نویسنده با لحنی از بالا به پایین به آن جوانان نگاه می‌کند و تصویری که از آنها ارائه می‌کند جوانانی شجاع و پاکدل است که  اما نادان و گمراه و ساده‌اند و خودشان نمی‌دانند که دارند به خاطر هیچ و پوچ جان خودشان را به خطر می‌اندازند و باعث گمراهی دیگران نیز می‌شوند. می‌ماند سه نیرو که مجال و علاقه‌ی حرف زدن درباره‌ی مجاهدین خلق را دارند.

  • دسته‌اول جریانی است که از قلب این سازمان تغییر ایدئولوژی داد. طبیعی است که این گروه همانطور که بالاتر گفتم سمپاتی و همدلی زیادی با انگیزه‌های دینی و ایمانی مجاهدین اولیه ندارد و حتی در تاسیس این سازمان هم نقش زیادی نداشته است. طبق سندهایی که وجود دارد، پس از رهبری تقی شهرام و دیگر نیروهای مارکسیست شده بر گروه، برای اینکه نیروهای بدنه را برای تغییر ایدئولوژی آماده و توجیه کنند، به صورت جدی روی تناقض‌های ماتریالیسم و اسلام و همچنین ساختار سلسله‌مراتبی در اسلام سنتی با ایده‌آل‌های جامعه‌ی بدون طبقه دست می‌گذاشتند و حتی به صورت غیرمستقیم بنیانگذاران سازمان را به دورویی و یا دست‌کم التقاطی‌گری متهم می‌کردند. (نگاه شود به پرسشنامه‌هایی که رهبران سازمان در آن دوره بین اعضا پخش می‌کردند.) پس از اعدام مجاهدین اولیه، بدنه‌ی اصلی سازمان مجاهدین خلق را این گروه تشکیل می‌دهد و حتی از تصویه‌ی نیروهایی که با این تغییر ایدئولوژی همراه نبودند کوتاهی نمی‌کند. از این جنبه که با ماجرا نگاه کنیم، حرف‌های شخص نامبرده ناردست نیست. تنها با این تفاوت که به نظر می‌آید ایشان موج اول سازمان را در تحلیل خود فراموش می‌کند.
  • گروه دوم منافقین و جریان روجوی است که با خیانت‌هایی که در سه دهه‌ی گذشته انجام داده و همچنین با ساختار فاسد استالینیستی‌ای که بوجود آورده‌اند به معنای واقعی کلمه نام مجاهدین خلق را «به گند کشیده» اند. البته خودشان از این گند بهتر از هرکسی آگاهند و امروز در زیر بِرَند «شورای ملی مقاومت» به کاسبی مشغول‌اند. آن‌ها پس از اینکه میراث مجاهدین خلق را پایمال کردند، تا زمانی که میراث جنبش مقاومت فرانسه که زیر عنوان «شورای ملی مقاومت» با نازی‌ها مبارزه می‌کرد را لجن‌مال کنند به تجارت با همین نام ادامه خواهند داد و سپس چه بسا به سمت نهضت آزادی، جبهه‌ی مشارکت، جنبش سبز، سردار جنگل، جنبش مشروطه و یا حتی جنبش وال‌استریت بروند.
  •  گروه سوم البته جریان‌های راست و محافظه‌کارند که از ابتدا هم با خط مشی و عملکرد و نوع نگاه مجاهدین به سیاست و مبارزه مخالف بودند. بدیهی است که آن‌ها هم نمی‌توانند آیینه‌ی مناسبی برای شناخت بنیانگذاران اولیه‌ی «سازمان» باشند. چه در سایه‌ی کنترل و ممیزی در فضای رسمی ایران، و چه در سایه‌ی فضای آزاد و البته لیبرال غرب یا حتی فضاهای غیررسمی ایرانی، آنها برای نقد، تحلیل، تخریب و یا حتی تحقیر مبارزان، از مجاهدین خلق گرفته تا چریک‌های فدایی، از هر گونه آزادی برخوردارند.

هرچند که من نقدهای بسیاری به خط مشی مجاهدین اولیه و بویژه مبارزه‌ی مسلحانه دارم، اما از صمیم قلب به وجود و شخصیت آنها (چه مذهبی‌ها و چه غیرمذهبی‌ها) احترام می‌گذارم و آنها را روح‌های بزرگی می‌دانم که دَمی در آسمان تاریخ معاصر ایران درخشیدند و رفتند.  همواره جای خالی بحثی جدی و بدور از رقابت و دشمنی و یا سودجویی و بی‌صداقتی درباره‌ی آنها را احساس می‌کنم.

ادامه دارد.



ـ ـ ـ ـ ـ
پانوشت:
* از متن دفاعیه‌ی شهید محمد مفیدی در بیدادگاه سلطنت پهلوی به سال ۱۳۵۱ | سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام | ص ۵۴۴

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

, , , , , , ,

آگاهی به فردیت برضد فردگرایی؛ وقتی داستایفسکی انقلاب روسیه را [ناآگاهانه] پیشبینی می‌کند

« این جدایی که در همه جا بال گسترده، و بالاتر از همه در عصر ما ـ کاملاً بسط نیافته ، هنوز به حد خود نرسیده. چون هرکسی در تلاش است فردیتش را جدا نگه دارد، می‌خواهد کمال ممکن زندگی را برای خودش حفظ کند؛ اما در همان حین تمامی تلاش‌هایش منتهی به رسیدن به کمال زندگی نمی‌شود، بلکه به نابودیش می‌انجامد، چون به جای شناخت خویش سر از جدایی کامل در می‌آورد.  
تمامی بشریت در عصر ما به اجزاء منقسم گشته است، همه سر در کار خود دارند، هرکسی خود را دور نگه می‌دارد، خودش را و اموالش را از دیگران پنهان می‌دارد، و آخر کار دیگران او را از خود می‌رانند، و او هم دیگران را. داراییش را روی هم می‌انبارد و با خود می‌گوید: « حالا چقدر قدرتمندم و چقدر در امنیت»، از فرط دیوانگی نمی‌فهمد که هرچه بیشتر روی هم بینبارد، بیشتر در ناتوانی و نابودی فرو می‌شود. چون عادت کرده است تنها به خودش متکی باشد و خود را از همگی ببرد. خودش را طوری بار آورده است که به یاری دیگران، به آدمیان و بشریت، ایمان نداشته باد، و تنها از ترس به خود می‌لرزد که مبادا پول و امتیازاتی را که برای خودش به دست آورده است از دست بدهد. 
این روزها در همه‌جا انسان‌ها دیگر نمی‌فهمند که امنیت واقعی در یگانگی جمعی یافت می‌شود، و نه در تلاش جداافتاده‌ی فردی. اما این فردیت سهمناک باید لامحاله پایانی داشته باشد، و ناگهان همگی درخواهند یافت که چه غیرطبیعی از هم جدا مانده‌اند. این روح زمان خواهد بود، و مردم در شگفت می‌شوند که چطور این همه وقت در تاریکی نشسته بودنه‌اند و روشنایی را نمی‌دیده‌اند. و آن وقت نشانه‌ی «پسر انسان» در افلاک دیده خواهد شد... اما تا آن وقت، باید همچنان بیرق را در اهتزاز نگهداریم. گاهی انسان باید سرمشق قرار گیرد، حتی اگر مجبور باشد این کار را به تنهایی انجام دهد و عملش جنون‌امیز بنماید، و به این ترتیب جان انسانها را از تنهایی بیرون بیاورد و آنان را به عشقی برادرانه سوق دهد، حتی اگر دیوانه بنماید، تا اینکه آن اندیشه‌ی بزرگ نمیرد.»
برادران کارمازوف | فیودور داستایفسکی | ترجمه‌ی صالح حسینی | انتشارات ناهید | صص ۲۲۵ و ۲۲۶ 

 وقتی این بخش از رمان برادران کارامازوف را از زبان مردی گناهکار اما پشیمان می‌خوانم با خود می‌گویم گویی داستایفسکی از جانب وجدان جمعی روس‌ها سخن می‌گوید. او که خود کم و بیش مخالف انقلاب روسیه است، اما آگاهانه یا ناآگاهانه میل جمعی به انقلابی برادرانه را پیش‌بینی می‌کند. مرحله‌ی نخست انقلاب در ۱۹۰۵، بیست و چهار سال پس از مرگ وی صورت می‌گیرد. اما با عدمِ موفقتِ آن انقلاب، مردم روس در سال ۱۹۱۷ دوباره انقلابی دیگر را انجام می‌دهند و اینبار کار را یکسره می‌کنند. نظام سلطنتی را سرنگون می‌کنند و حکومتی بر مبنای آرمان برابری و برادری روی کار می‌آورند. از تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناختی درباره‌ی این پرسش که «آیا جامعه‌ی روسیه توانایی پیاده‌کردنِ نسخه‌ی مارکس را داشت یا نه؟» که بگذریم، اما با پیگیری ادبیات غنی و درخشان روسیه در قرن هژدهم و نوزدهم میلادی درمی‌یابیم که این رویا در ذهن و جان روس‌ها رسوخ کرده بوده. روس‌های روستایی‌منشی که روحِ فردگرایانه‌ی مدرنیته با روحیه‌ی آنان سازگار نبود، به محض اینکه به لطف همان مدرنیته فردیت خود را دریافتند، دست به انقلابی ضدفردگرایانه زدند. 

پس از صد و اندی سال از «برادران کارامازوف» چقدر حرف‌ها و دردهای داستایفسکی برایم تازه و هنوز پر از معنا و حرف است. حرف‌هایی که گویی وضعیتِ امروز ما را بیان می‌کند.

.

۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

, , , , , , , ,

فاصله‌ی انقلاب ایران تا نوار غزه (+گزارش تصویری از تظاهرات پاریس)

۱- چند روز پیش که ماجرای غزه بیخ پیدا کرده بود، با خودم فکر کردم چه کاری از دست من بر می‌آید که انجام بدهم؟ یکی از کارها این بود بگردم روی اینترنت ببینم آیا جایی راهپیمایی و تظاهراتی در پاریس برگزار می شود تا شرکت کنم؟  روی اینترنت جمله ی «تظاهرات حمایت از فلسطین + غزه+ پاریس» را جستجو کردم. نتیجه شگفت‌آور و هیجان‌انگیز بود. طبق برنامه‌ها و جدول‌های مختلفی که روی سایت‌ها بودند، تا هفته‌ی آینده هر روز در نقطه‌ای از شهر پاریس دست‌کم یک تجمع یا تظاهرات در حمایت از غزه و اعتراض به جنایت‌های حکومت اسرائیل بود که برگزارکننده‌ی همه‌ی آنها نهادها و انجمن‌های مردمی و محلی بودند. 
از یک طرف خوشحال شدم و از یک جنبه غمگین. از این مسئله خوشحال شدم که در شهری زندگی می‌کنم که فضای عمومی‌اش نسبت به سرنوشت استثنایی مردم غزه اینقدر حساسیت دارد و مردم در روزهای کاری خودشان برای اعلام همبستگی و اعتراض (مستقل از دولت و سازمان تبلیغات) بسیج می شوند. (هرچند که امروز در خبرها آمد که دولت فرانسه راهپیمایی بزرگ روز شنبه در حمایت از مردم فلسطین را به خاطر مسائل امنیتی لغو کرده است و این مسئله تعجب خشم خیلی ها را برانگیخت.)

از طرفی هم غمگین شدم که چرا در کشور خودمان که انقلابش الهام بخش بسیاری از فرودستان جهان بود (وای که چقدر این جمله را دستمالی کرده‌اند و از معنی تهی‌اش نموده‌اند. اما باز هم من آن را می نویسم. چراکه به آن باور دارم)، چنین ملتی باید منتظر بماند تا سازمان تبلیغات غیرمردمی اجازه‌ی راهپیمایی بدهد و چون در تقویم رسمی کشور یک روز از ۳۶۵ روز به فلسطین اختصاص داده شده، همه ی ملت باید صبر کنند تا آن روز فرا برسد و در حالی که تا امروز بیش از ۲۵۰ نفر در غزه کشته شده‌اند، شاهد تظاهراتی میلیونی در ایران نباشیم.

۲- از نشانه‌های رنگ باختن آرمان‌های یک انقلاب همین است که سالروزهای آرمانی‌اش تنها در تقویم‌ها و سررسیدهای رسمی جا خوش کنند و بیرون از آن هیچ تحرکی را در مردم بر نیانگیزانند. بسیاری از ایرانیان از رخدادهای غزه رنج می برند. اما برای اعتراض باید یک ماه صبر کنند تا روز رسمی فرا برسد. خیلی بعید می دانم اگر نهادهای مردمی فراخوان عمومی برای راهپیمایی در روزهای گذشته می دادند با موافقت نهادهای امنیتی روبرو می شد. همانطور که در مورد ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ که میرحسین موسوی و مهدی کروبی مردم را به اعلام حمایت از انقلاب مردمی تونس و مصر دعوت کردند حاکمیت با آن مخالفت کرد. با این حال مردم بیرون آمدند. اما حتی اگر اکنون دولت هم موافقت می کرد، و به رغم واکنش ها و ابراز خشم و ناراحتی ای که ایرانیان (به ویژه هم نسلان من) در فضای اینترنت ابراز می کنند، شاید عزم واقعیِ مردمی‌ای هم برای این راهپیمایی وجود نداشته باشد. یعنی در ایران امروز ز اقدام به این کار (اعلام حمایت مستقل و مردمی از فلسطینیان) اینقدر  هزینه دارد که مردم عطایش را به لقایش می‌بخشند. 
در هر دو حالت تنها می توانیم به این نتیجه برسیم که حاکمیتِ پسا جنگی (پس از جنگ ایران و عراق) در میدانِ حفظ آرمان‌های جامعه‌ی پسا انقلابی شکست خورده است؛ چه بسا که در تحریف آن آرمان ها موفق و پیروز بوده است.


عکس‌های زیر گزارش تصویری راهپیمایی هفته‌ی گذشته‌ی شهروندان پاریس در شمال این شهر (محله‌های کارگر نشین) است.

انبوه جمعیت در خیابان 
در میانه‌ی راهپیمایی به تابلوی تبلیغاتی شهرداری پاریس درباره‌ی نمایشگاهی در رابطه با تاریخ ایران برخوردم.
بماند که متاسفانه دولت ایران هیچ نقشی در این نمایشگاه ندارد، اما بی تفاوتی تظاهرکننده‌گان به این تبلیغات رسمی که نام ایران را به همراه داشت هم در نوع خود قابل توجه بود. بالاخره ایران مهمترین حامی  «رسمی» حماس و فلسطین به حساب می‌‌آید. 


فریاد زیر باران
تبلیغات روی هالیوود
گروهی از معترضان اینگونه در متروی پاریس اعلام اعتراض می‌کنند




سه زن

۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

, , , ,

مانیفست اقتصادی-سیاسی میرحسین موسوی/ سخنرانی منتشرنشده‌ای از میرحسین در سال ۱۳۸۶

به‌کارگیری عبارت «منتشر نشده» بار سنگینی دارد. یعنی آدم باید مطمئن باشد که این مطلب جایی منتشر نشده است. با این حال چند وقت پیش در جریان یک کار پژوهشی به سخنرانی‌ای از میرحسین برخوردم که تا کنون متن کامل آن در رسانه‌ها نشر نیافته است. این سخنرانی به مناسبت سالگرد شهادت شهید بهشتی در موسسه مطالعات دین و اقتصاد در تیرماه ۱۳۸۶ انجام گرفته است و می‌توان آن را مانیفست اقتصادی-سیاسی میرحسین موسوی خواند. متن این سخنرانی را از لابه‌لای پرونده‌هایی که در زمان انتخابات ستاد میرحسین موسوی منتشر می‌کرد پیدا کردم که تعدادی از سخنرانی‌های وی را در بر داشت. افزون بر این سخنرانی، یکی دو سخنرانی دیگر نیز هستند که آن‌ها هم به نوبه‌ی خود جالب و مهم‌اند که به مرور آن‌ها را نیز در وبلاگ خواهم گذاشت.
اما به نظرم این سخرانی اینقدر اهمیت دارد که حتی باید آن را در کنار ۱۷ بیانیه‌ی میرحسین قرار داد و پیشگفتاری مهم بر آن‌ها دانست. نخست از این جهت که پیوستگیِ کلام میرحسین و موضعی که در این یادداشت می‌گیرد، نشان می‌دهد که عزم او برای شرکت در انتخابات ۱۳۸۸ پیشتر از زمستان ۱۳۸۷ (زمان اعلام رسمی نامزدی در انتخابات) شکل گرفته است. همچنین انگیزه‌های حضور او در انتخابات و پایداری‌اش پس از کودتای انتخاباتی در این متن به روشنی قابل دیدن و فهمیدن است. علاوه برآن، بر خلاف دیدگاه رایجی که فکر می‌کند میرحسین در جریان جنبش سبز تغییر اساسی کرده است، در این سخنرانی که دو سال پیش از انتخابات ۱۳۸۸ انجام گرفته است، می‌بینیم که نه از لحاظ شکل و نه از لحاظ درون‌مایه، گفتار و نگاه میرحسین تغییر ریشه‌ای نکرده است. بلکه شاید تنها بتوان گفت او در هر دوره شکلِ ابرازِ باورهایش را با شرایط سیاسی و تاریخ سازگار کرده و از شرایط محیط و زمان الهام گرفته و در جهت تکامل دیدگاه‌هایش حرکت کرده است.
این شما و این سخنرانی میرحسین با عنوان:

اقتصاد اخلاقی، سیاست اخلاقی 




از هفته گذشته در آستانه شهادت شهيد دكتر بهشتي و فاجعه هفتم تيرماه قرار گرفته‌ايم. در فضاي شهر تهران پوسترها و تصاويري از شهيد بهشتي مشاهده مي‌شود. وقتي كه برادران مؤسسه مطالعات دين و اقتصاد از من خواستند كه در اين مراسم شركت كنم و در مورد شهيد بهشتي صحبت كنم در انديشه بودم كه در اين مراسم به چه نكاتي اشاره داشته باشم. يك ايده‌اي از اين تصاويري كه در سطح شهر نصب شده بود گرفتم و فكر كردم بحثم را از آنجا آغاز كنم. همان‌‏طوري كه دوستان اطلاع دارند, من در حال حاضر با يك فضاي هنري نيز آشنا و فعال هستم ؛ لذا به اين جهت بحثم را در اين رابطه با يك تمثيل و يك مثال آغاز مي‌كنم.

 يك نقاش برجسته فرنگي كه در دو سه دهه اخير در فضاي هنري غرب بسيار تأثيرگذار بوده يك‌‏سري نقاشي دارد كه از شخصيت‌هاي مختلف به تصوير كشيده است، اين نقاشي‌ها ابتدا بدين صورت است كه تصويري از يك شخصيت مي‌گيرد و يا انتخاب مي‌كند. اين تصوير در متن يك حادثه و اتفاق است كه به خوبي واقعيت و اهميت و رابطه آن شخص در محيط سياسي، اجتماعي را به نمايش مي‌گذارد، بعد اين نقاش مي‌آيد از اين تصوير اصلي با يك فيلتر يك كپي بر مي‌دارد، سپس از آن كپي، كپي‌هاي ديگري گرفته مي‌شود. مثلاً به ۱۰ يا ۲۰ كپي كه رسيد، آنها را در كنار هم قرار مي‌دهد، در نهايت وقتي شما اين تصاوير را در مجموع كنار هم قرار مي‌دهيد نشان‌دهنده‌ اين مسئله است كه تصوير آخري از تصوير واقعي از عكس اوليه به كلي فاصله گرفته است و فضاي واقعي آن عكس اصلي مي‌باشد. 

به قول امروزي‌ها يك شكل هنري كه هيچ ربطي به واقعيت بيروني ندارد و درواقع هيچ رابطه‌اي با واقعيت امروزي در جامعه آنها ندارند. اين نقاش براي اين‌‏كه به خوبي هدف خودش را نشان دهد، در مورد چند چهره اين موضوع را امتحان كرده است. همچنين, او در مورد اشيايي كه مورد معامله و تجارت نيز قرار مي‌گيرد, اين سبك را اجرا كرده است. بعضاً از يك جعبه بيسكويت يك عكس كامپيوتري گرفته و بدين شكلي كه عرض كردم كپي تهيه شده و سپس آنها را در كنار هم قرار داده است. اين مجموعه عكس تبديل به يك نقاشي شده كه با تغيير نشانه‌هاي هنري و زيباشناسي ارتباط برقرار مي‌كند ؛ ولي ديگر ارتباطي به غذا و ايجاد فضايي براي انسان كه راهنمايي براي استفاده از اين مواد غذايي باشد و يا مشخصات اين كالا را معرفي كند، ندارد.
 آن چيزي كه ما در رابطه با شخصيت‌هاي تاريخي و مؤثر و همچنين شخصيت‌هاي سياسي و مؤثر در ابتداي انقلاب اسلامي داشتيم, بي‌شباهت به تمثيلي كه نقاش مورد اشاره دارد، نيست. من فكر مي‌كردم در رابطه با بزرگداشت هفتم تير و شخصيت بزرگوار آن حادثه يعني شهيد بهشتي، تصويري كه ما در سال ۱۳۶۱ براي بزرگداشت ايشان داشتيم و در سال‌هاي ۶۲ و ۶۳ تا الان داشتيم, سال به سال فرق كرده است.
 به نظر مي‌رسد, قدرت ما براي فهم آنچه باعث بروز چهره‌اي درخشان چون شهيد بهشتي و ديگر يارانش بوده است, به علت فاصله گرفتن نظام ارزشي جديد، پيش‌داوري‌هاي كه به دنبال اين فضاهاي جديد و اتفاقات گوناگوني كه حادث شده واقعاً دشوار شده است ؛ لذا انديشيدن به اين مسئله بسيار مهم است، اين سرنوشت غلط نه ربطي به چهره شهيدبهشتي دارد و نه به قانون اساسي مربوط مي‌شود. 

مشاهده مي‌فرماييد همين قانون اساسي چگونه در جريانات سياسي مختلف دستخوش تفاسير گوناگون مي‌شود و وضعيتي پيش آمده كه افق فكري ما با افق فكري كساني كه نشستند و اين قانون اساسي را تنظيم كردند، فاصله زيادي گرفته و ايجاد ارتباط بين اين افق‌ها بسيار دشوار شده است. 
بدين اساس به نظر مي‌رسد كه واكاوي اين مسئله كه چرا چنين اتفاقي پديد آمده است بسيار مهم تلقي شود، بحثي كه من در اين فرصت كوتاه و به طور خلاصه ارايه خواهم كرد, اشاره به يكي از مواردي است كه همه ما را بدين جا كشانده است و به نظر من از اهميت و ويژگي‌ خاصي برخوردار است. 

من در اينجا به يكي از اصول قانون اساسي و تطبيق آن براساس آنچه در ابتدا عرض كردم با وضعيت فعلي خواهم پرداخت كه اين مسئله به مرحوم دكتر شريعتي و همه عزيزاني كه در اين روزها براي آنها چنين مراسمي برگزار مي‌‏شود و در رأس آن شهيد بهشتي است، برمي‌گردد. 
قبل از انقلاب اسلامي دوستاني كه آن دوران را به خاطر دارند، به خوبي مي‌دانند كه بعد از كودتاي ۲۸ مرداد توجه خاصي در گروه‌‌هاي سياسي به اوضاع مردم پيدا شد. هرچه به سال‌هاي پيروزي انقلاب اسلامي نزديك‌تر مي‌شديم اين توجه به مردم با شدت بيشتري اهميت پيدا مي‌كرد. 
كساني كه در مقابل رژيم بودند, در حقيقت نگاه به مردم و اتصال به مردم در جهت آگاهي از وضعيت آنها را يك فضيلت برمي‌شمردند و حتي اين مسئله به تدريج در قلمرو حركت‌هايي كه در مقابل رژيم مي‌شد، به يك محور اصولي تبديل شد و شايد در نزديكي پيروزي انقلاب يك حالت اغراق‌آميز هم به خود گرفت. شما اگر آن دوران را نگاه كنيد؛ خواهيد ديد كه افراد و سياست‌مداران مقابل رژيم سعي داشتند متخلّق به اخلاق حسنه باشند، خودشان را شبيه مردم كنند، سفره‌هايشان را كمرنگ كنند، ماشين‌هاي لوكس خود را از مدار خارج كنند و رفتارهايشان مثل توده‌هاي مردم باشند. حتي لباس‌‌هايشان، گفتارشان مثل مردم عادي باشد و در هر گفتار و صحبتي يك مثال در چنته داشته باشند. 

از وضعيت واقعي مردم، آن چيزي كه به طور هستي‌شناسانه در جامعه اتفاق مي‌افتد، اگر دوستان دقت كنند مباحث نظري هم كه در آن موقع مطرح مي‌شد، معطوف به يك سلسله امور واقعي و مربوط به زندگي مردم بود يعني داخل چارچوب مجموعه نظرات انتزاعي در كتاب‌ها به اصطلاح نوشته نمي‌شد و اين رخداد در همه گروه‌ها اعم از چپ و راست تحقق داشت ؛ البته گروه‌هاي مذهبي در برقراري ارتباط با مردم موفق‌تر بودند. در اين راستا گروه‌هاي مذهبي در حوزه اقتصاد كتاب‌هايي را مثل مالكيت در اسلام(مرحوم طالقاني)، اقتصاد اسلامي، اقتصادنا، جامعه بي‌طبقه توحيدي و امثال اينها منتشر كردند. 
در تمام اين كتاب‌ها يك نوع رجوع به وضعيت مردم وجود دارد, يعني به هيچ‌وجه اين كتاب‌ها، كتاب‌هاي انتزاعي نيستند. كتاب‌هاي استاد شهيد مطهري و همچنين نوشتارها و گفتارهاي شهيد بهشتي تماماً ‌معطوف به حل مشكلي از مردم و براي حل مسايل مردم و جامعه است و يا حداقل با اين انتظار و ادعا نوشته شده است كه مي‌شود اين مسايل را حل كرد. 
من كاري به محتواي اين‌گونه كتاب‌ها ندارم ؛ اما در اصل اين نكته وجود دارد كه اين كتاب‌ها در درونشان مسئله ارتباط با مردم و حل مشكلات آنها به عنوان يك فرض تلقي شده است. كساني كه اين كتاب‌ها را نوشته‌اند به نظر مي‌رسد، مي‌خواند نشان دهند كه بحراني در وضعيت مردم عادي وجود دارد و در همين دوران است كه واژه‌هايي مثل مستضعف و امثالهم از درون قرآن بيرون كشيده مي‌شود و اهميت پيدا مي‌كند و در چنين فضايي است كه اين واژه‌ها معاني خود و برجستگي‌هاي خود را آشكار مي‌سازند و واسطه قرار مي‌گيرند تا نيروهاي فعال سياسي از اين طريق به بيان ديدگاه‌‌هاي خود بپردازند و تلاش آنها منجر به برقراري رابطة مستحكم بين آنها و مردم شود. 

اين حالت به قدري شديد مي‌شود كه اگر آن زمان را به ياد داشته باشيد, قبل از انقلاب و به ويژه در آستانه انقلاب اسلامي منجر به يك نهضت ساده‌‏زيستي در ميان همه گروه‌هاي سياسي شد تا جايي كه مخالفت با تجمل‌گرايي تبديل به يك شعار همگاني شد و همه به هم انتقاد مي‌كردند كه چرا ساده‌زيستي را رها كرده‌ايد، چرا فلان اسراف صورت گرفته است و اين مسئله تا بدانجا كشيده شد كه حتي بعضي از گروه‌هاي چريكي شب‌ها فرش‌ها را كنار مي‌زدند و روي زمين دراز مي‌كشيدند و زندگي مي‌كردند. 
اين‌‏ها همه تابع فضايي بود كه در آن روزها ايجاد شده بود. من برداشتم اين است كه در كنار همه بصيرت‌ها و مطالعات ارزشمند و تلاش‌هاي فكري صورت گرفته از سوي بزرگان، مجموع نظراتي كه اول انقلاب موجب پيروزي شد و نهايتاً چنين نظراتي بعداً‌ در قانون اساسي تبلور يافت. در چنين فضايي مطرح شده و درحقيقت بندبند اصول قانون اساسي در اين چارچوب شكل گرفت. 
همچنين, كتاب مواضع ما كه در حزب جمهوري اسلامي تنظيم شد و مرحوم شهيد آيت‌الله دكتر بهشتي در تهيه آن نقش محوري داشت، حتي در آن كتاب نيز ارتباط با مردم و وضعيت سرنوشت مردم در اولويت‌هاي اصلي چه به صورت آشكار و چه به صورت پنهان قرار گرفت. 

اين يك اصل بود كه حتي گروه‌هاي چپ هم شعار آن را مي‌دادند ؛ اما آنها مردم مستضعف را فقط در طبقه كارگر بلوكه كردند. آنها آمدند طبقه كارگر را از اسلام، مليت، فرهنگ بومي‌اش جدا كردند و او را تبديل به يك شخصيت بين‌المللي و به اصطلاح جامعه‌شناسان، ‌نمونه آرماني درآوردند, به همين دليل هم شكست خوردند و نتوانستند با كارگران هم ارتباط برقرار كنند. 
چرا كه آنها جامعه كارگري را متعلق به ايران با يك سابقه تاريخي و ريشه‌هاي مذهبي و فرهنگي به شمار نمي‌آوردند. يك گروه چريكي در اوايل انقلاب در كردستان با مشي مسلحانه شروع به فعاليت كرد، آن هم در استاني كه كارگر به معني مصطلح خودش اساساً وجود نداشت و آنها خودشان را نماينده پرولتاريا مي‌ناميدند حتي حزب دمكرات كردستان را نماينده خرده بورژوا مي‌ناميدند و دچار خيال‌پردازي‌هاي فراوان شده بودند ؛ البته گروه‌هاي مذهبي توفيقات بيشتري در برقراري ارتباط با مردم داشتند. 

به نظر مي‌رسد؛ ما به تدريج از تصويرهاي اول انقلاب از انديشه‌هاي آن زمان و وضعيت آن موقع فاصله گرفته‌ايم. عكس‌هايي كه از آقاي بهشتي گرفته‌ايم مرتب با فيلترهايي براساس گرايش‌هاي سياسي و مصلحت‌هاي زمانة خودمان كپي گرفته‌ايم كه در نتيجه منجر به بروز خطراتي در اين جريانات شد. ما توليد انبوهي از اطلاعات و تحليل‌ها را داشتيم كه به تدريج جنبه‌هاي اخلاقي و انساني آن را كه در ارتباط با وضعيت واقعي مردم داشت، حذف كرده و كنار زديم و به جاي آن رويه‌هاي ديگري انتخاب كرديم. 
بحث اصلي‌مان فقط بر GNP، رشد تورم به صورت تدريجي و بسياري از اصلاحات كه البته در علم اقتصاد نيز بسيار مهم است، معطوف شد، بدون آن‌‏كه به محتوي و نسبت آن با زندگي واقعي مردم توجه كنيم. من پس از پايان دوران مسووليت به علت علاقه‌اي كه به گزارش‌‏هاي اقتصادي داشتم, مقايسه‌اي را بين گزارش‌‏هاي تهيه شده در سال‌هاي اوليه و بعد از آن انجام دادم. 
همان‌طور كه مطلعيد هر ساله گزارش‌‏هاي اقتصادي توسط سازمان مديريت، بانك مركزي و وزارت اقتصاد و دارايي استخراج مي‌‏شود‌. اين گزارش‌‏ها در سال‌هاي اوليه انقلاب اگر مقايسه كنيد، مي‌بينيد كه ابتدا يك مقدار به نظرها و شعارها مثلا ً‌اشاره به انقلاب، صدور انقلاب و وضعيت مستضعفان مي‌پرداخت و توجه حاكميت را جهت رسيدگي به امور مردم در مقدمات اين گزارش‌‏ها جلب مي‌كرد و سپس به جداول، رشد شاخص‌ها و ارقام و GNP، ميزان واردات، صادرات، صدور نفت، تراز پرداخت‌ها مي‌پرداخت. در واقع اين گزارش‌‏هاي رسمي نيز در ارتباط با امور واقعي و نقش آنها در ميان مردم مستضعف انتشار مي‌يافت ؛ ولي به تدريج اين گزارش‌‏ها به اصطلاح از اين جنبه‌هاي به قو
ل امروزي‌ها احساسي خارج و حذف شد. 

من به ذهنم مي‌آيد اين تصاوير نهايي، يعني اين گزارشي كه نزديك به ۲۶ سال از شهادت شهيد بهشتي و قريب ۳۰ سال از پيروزي انقلاب مي‌گذرد، ارايه مي‌‏شود، در آن اين اتفاق افتاده كه به تدريج ما يك تصوير گرفتيم يك گزارش را انتشار داديم، همان مثالي كه در مورد آن نقاش اشاره كردم در نظر بياوريد، به دنبال هم از آن كپي گرفتيم، به تدريج به يك مفاهيم كاملاً‌ انتزاعي منتقل شديم و بابت آنها جنگ و دعوا راه انداختيم ؛ البته من فقط در حوزه گروه‌هاي سياسي مطرح مي‌كنم نه در حوزه مردم عادي و در نتيجة آنچه كه در اينجا در عينيت خود اتفاق افتاده حضور مردم است. براي همين است كه فقط آماري كه امروز ما نگاه مي‌كنيم و در آن موقع توجه به اين آمار موجب برانگيختن احساسات ما مي‌شد و حتي موجب بدحالي مسوولان مي‌شد، الان ديگر وجود ندارد. 
چند روز قبل يكي از روزنامه‌ها عكس دختري را به چهره و صورت سياه و كثيف و با كيسه‌اي بر پشت در خيابان‌هاي تهران نشان مي‌داد و به نقل از يك مقام مسوول مي‌گفت ۲۰ درصد كودكان تهران كارتن‌خواب هستند. من گمان نمي‌كنم در جمهوري اسلامي حتي در بين دوستان و ‌آشنايان شهيد بهشتي اين عكس بتواند مانند اول انقلاب خيلي اثرگذار باشد، يعني ما اين خبرها را مي‌شنويم، اين عكس‌ها را مي‌بينيم، اين آمارها را ملاحظه مي‌كنيم ؛ ولي از كنارش به راحتي عبور مي‌كنيم. 
اگر اين تغييرها، اين قلب‌شدن‌ها و اين دگرگوني‌ها، اين تبديل واقعيت به واماندگي، اگر اثري در سرنوشت كشور و انقلاب و مردم نمي‌داشت مسئله بي‌اهميتي بود ؛ ولي اگر دقت كنيم، مي‌بينيم اين دگرگوني‌ها و دگرديسي‌ها و اين فاصله‌گرفتن از انقلاب اسلامي و بسياري از شعارهاي خود و تهي شدن از آن‌ها چه مسايل و مشكلاتي را پيش خواهد آورد. آن موقع اهميت مسئله و قضيه را درك خواهيم كرد. 

من در اين راستا به تعدادي از بندهاي اصل ۴۳ قانون اساسي اشاره مي‌كنم. من فكر مي‌كنم اين اصل به قدري با اهميت و سرنوشت‌ساز براي انقلاب اسلامي است كه قاعدتاً بايد ساير اصول قانون اساسي به هنگامي كه مورد تفسير واقع مي‌شود با رجوع به اين اصل و ملاحظات اين اصل تفسير شود. 
من در اينجا به يك خاطره نيز اشاره مي‌كنم. موقعي كه بحث تغييراتي قانون اساسي در سال ۶۸ در محضر امام (ره) مطرح شد و در آن موقع نيز در مورد ضرورت تغيير بعضي از اصول قانون اساسي مسايلي مطرح مي‌‏شد، حضرت امام(ره) يكي از علت‌هايي كه ايشان فقط ۱۰ موضوع خاص را به مجلس بازبيني قانون اساسي ارجاع فرمودند و مقرر شد در آن چارچوب حركت شود، بدين جهت بود كه به مباني معطوف‌كننده قانون اساسي با نيازهاي مردم يعني به آن اصول دست‌‏بردي زده نشود و اين اصول دست‌‏كاري نشود، اين بحثي بود كه ما در جلساتي كه در خدمت ايشان داشتيم دوستان مطرح مي‌كردند ؛ ولي حقيقت اين است كه واقعيت‌هاي اجتماعي بيرون دگرگوني‌هاي متفاوت اين اصول قانون اساسي را تا مرحله ناديده گرفتن پيش برده است.
ببينيد اهداف جمهوري اسلامي در زمينه اقتصادي در اصل ۴۳ قانون اساسي چگونه مطرح شده است. براي تأمين استقلال اقتصادي جامعه و ريشه‌كردن فقر ؛ البته اينجا نگفته فقر درازكش كه اين روزها در روزنامه‌ها اخيراً‌ آمده است و يا نگفته است خط بقاء كه حتي از خط فقر رد شده و گفته مي‌شود جمهوري اسلامي بايد در حدي كه يك بخور و نميري در حد ۴۰ و ۵۰ هزار تومان به فقرا بدهند، فقط به شكلي كه زنده بمانند، گويي كه مسووليت ما تمام شده است. ريشه كن كردن فقر و محروميت و برآوردن نيازهاي انساني در جريان رشد با حفظ آزادگي او، از جمله ضوابطي است كه اقتصاد جمهوري اسلامي براساس آن استوار مي‌شود.
من به دو سه بند از ۹ بند اصل ۴۳ اشاره مي‌كنم، به تمام اين بندها مجموعاً با اين زاويه نگاه كنيد كه كمي خودمان را منتقل كرده‌ايم به افقي كه در آن زمان نوشته شده است و يا به عبارتي خود را به آن زمان پيوند بزنيم. در بند یک چنين آمده است:

۱- تأمين نيازهاي اساسي، مسكن، خوراك، پوشاك، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امكانات لازم براي تشكيل خانواده براي همه. اين يك هدف است، يك اصل قانون اساسي است. مشروعيت نظام و جمهوري اسلامي بر اين اصول استوار است. همچنين براساس اين ادعا شكل گرفته است (معني‌اش اين نيست كه از فرداي انقلاب همه اينها را داشته باشيم) معني اين اصل اين است كه اين نظام تا زماني كه جمهوري اسلامي است و اين قانون اساسي را قبول دارد، نمي‌تواند از اين هدف دست بردارد و به هدف‌هاي كمتر از اين قانع بشود نه تا آن اندازه پايين بيايد كه حتي به خطر فقر هم قانع نشود و به خط بقاء در رابطه با مستضعفان برسد. 

۲- يكي از مهمترين اصولي كه دوستان با مسايل اقتصادي آشنايي دارند و مي‌دانند چه مباحث سنگيني پشتوانه بند ۲ مذكور وجود داشته و شهيد بهشتي اين را به عنوان يك راه‌حل اساسي ارايه داده است. 
در اين بند چنين آمده است: 
تأمين شرايط و امكانات كار براي همه به منظور رسيدن به اشتغال كامل و قرار دادن وسايل كار در اختيار همه كساني كه قادر به كارند ولي وسايل كار ندارند. در شكل تعاوني، از راه وام بدون بهره يا هر راه مشروع ديگر كه نه به تمركز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‌هاي خاصي منتهي شود و نه دولت را به صورت يك كارفرماي بزرگ مطلق درآورد. اين اقدام بايد با رعايت ضرورت‌هاي حاكم بر برنامه‌ريزي عمومي اقتصاد كشور در هر يك از مراحل رشد صورت گيرد. 
ملاحظه مي‌فرماييد آنچه اهميت دارد بحث كرامت انساني است، بحث كساني بود كه نيروي كار را به جيره نان با شرايط ويژه و ارزان مي‌فروختند و به دام فقر، فحشا و نداري و عدم برخورداري از كرامت‌هايي كه انسان بايد داشته باشد، مي‌غلتاندند. بنابراين اين اصل براي اين منظور در اصول قانون اساسي گنجانده شده است كه دائماً نظام جمهوري اسلامي معطوف به اين جهت باشد. اين حقوق را به عنوان يك حق براي مردم اعلام كرديم و وقتي از آنها رأي گرفتيم و آنها امضاء كردند و سپس اين حقوق را در قانون اساسي قرار داديم درحقيقت اعلام كرده‌ايم نظام مي‌خواهد پشت اين اصول محكم بايستد. 
به بند سه اين اصل نيز اشاره مي‌كنم، در اين بند چنين آمده است: 
«تنظيم برنامه‌هاي اقتصادي كشور به صورتي كه شكل و محتوي و ساعات كار چنان باشد كه هر فرد علاوه بر تلاش شغلي، فرصت و توان كافي براي خودسازي معنوي، سياسي و اجتماعي و شركت فعال در رهبري كشور و افزايش مهارت و ابتكار را داشته باشد» اينجا دموكراسي را به يكسري اهداف معيشتي و اقتصادي عميق پيوند مي‌زند. اين بند موارد مذكور را از هم جدا نمي‌بيند و نشان مي‌دهد كه اينها اهدافي بزرگ و از هم تفكيك‌ناپذيرند. 
من مجدداً تأكيد مي‌كنم در اينجا بحث دولت‌ها نيست ؛ بلكه مجموعه‌اي از عوامل باعث شده كه ما از اين قضايا و واقعيت‌ها فاصله بگيريم چه بسا خود نيروهاي سياسي هم وقتي مسايل را از هم تفكيك كردند و هنگامي كه از نسخه اصلي اين برنامه‌ها فاصله گرفتند و زماني كه از افقي كه اين برنامه‌ها در آن نوشته شده و انديشه شده است به دلايل مختلف فاصله گرفتند در حقيقت به وضعيتي كمك كردند كه ما مي‌آييم فرضاً تفاسيري از اصل ۴۴ قانون اساسي و ساير اصول برداشت مي‌كنيم، بدون آ‌ن‌‏كه به اين اصل پايه‌اي و مهمتر يعني اصل ۴۳ توجه و ورودي داشته باشيم.
 اين نشان دهندة چنين غفلتي است كه در خود قانون اساسي هم تا اندازه‌اي شبيه همان تصويري است كه آن نقاش فرنگي به نام آنجلاواروس به طور تمثيلي مي‌كشد. يعني آنقدر از آنان كپي‌‏برداري كرديم كه اين كپي‌ها با فيلترهاي گوناگون انجام شده كه نسخه آ‌خري براي خودش و حتي براي نسخه اصلي يك موجود تهي مستقل از زمينه تاريخي، اجتماعي و مردمي است و ما غفلت داريم از اين مسئله كه در اين بين فقط مسئله سياسي و اقتصادي نيست كه مشكل پيدا مي‌كند ؛‌‏بلكه انسانيت خودمان را هم در معرض خطر قرار داده‌ايم. 
وقتي احساساتمان، ارتباطمان علائق ما به مردم به وضعيت دشواري مي‌رسد و به تدريج كم مي‌شود. يكي از اثرات آن مي‌تواند چنين انقطاعي را به پيش بياورد ؛‌‏ البته بنده اميد دارم و پيش‌بيني مي‌كنم يك نسل جديد غير از به اصطلاح حوزه نيروهاي سياسي كه همه آنها محترم و مورد قبول اعم از چپ و راست هستند و فعاليت‌‏شان هم بسيار خوب است، ايجاد خواهد شد و نهايتاً و به ضرورت به اين اصولي كه برشمردم برخواهند گشت. 
ما اگر مي‌خواهيم استقلال داشته باشيم، اگر مي‌خواهيم رشد واقعي داشته باشيم، اگر مي‌خواهيم به جلو حركت كنيم بايد اقتصاد اخلاقي داشته باشيم. در مقطعي من اين مباحث را مطرح مي‌كردم بعضي از دوستان كه آن موقع چپ مي‌زدند و بعداً ‌به يك قاعدة‌ ديگري غلتيدند، مصاحبه كردند كه فلاني توصيه مي‌كند: «برويد حافظ و مولوي بخوانيد.» بله توصيه‌هاي ما در چارچوب برقراري يك اقتصاد اخلاقي بوده و هست من اعتقاد دارم رشد كشور ما در گرو يك اقتصاد اخلاقي و يك سياست اخلاقي است و جز اين با مردم خودمان نمي‌توانيم ارتباط برقرار كنيم. 
اين اتفاقات ناگهاني كه در آراء مردم يكباره حادث مي‌شود، اين دگرگوني‌ها و اين مسايل غيرقابل پيش‌بيني كه به وقوع مي‌پيوندد يكي از دلايل آن همين عدم ارتباط ما با واقعيت‌هاي بيروني و امر واقع است كه اميدوارم روز به روز كمتر شود و ما بتوانيم با مردم ارتباط واقعي داشته باشيم. اين بزرگداشت‌ها به نظر من يكي از محمل‌ها و راه‌هايي است كه ما انشاء‌الله بتوانيم به آن سرچشمه برگرديم ؛ البته معني آن اين نيست كه ما خواسته باشيم وضعيت سال ۸۶ را به سال‌هاي ۵۷ يا ۵۸ برگردانيم. 
فرنگي‌ها يك واژه دارند به نام آناكرونيكسم ما زمان را كه نمي‌توانيم به عقب برگردانيم ؛‌‏ ولي حداقل بايد بتوانيم تلاشي انجام دهيم كه در افقي كه در آن زندگي مي‌كنيم اتصال و تلاقي داشته باشيم با گذشته، اين هم به نفع ما و نفع آينده كشور خواهد بود.

پ.ن پس از نشر:
ایراد خیلی از ما این است که وقتی چیزی دور و بر مان نباشد، فکر می‌کنیم آن چیز اصلن وجود ندارد. و یا اگر دنبال چیزی می‌گردیم تنها در میان دوروبری‌های خودمان جستجو می‌کنیم.
خب من هم گویا استثنایی بر این قائده نیستم و در انتشار این مطلب همین شیوه را پیش گرفتم. اول اینکه در سال ۸۶ که این سخنرانی انجام شد، من به یاد ندارم که از هیچ‌کدام از رسانه‌های اصلاح‌طلب متن کامل آن را نشرانده باشند. دوم اینکه فکر هم نمی‌کردم که روزنامه‌ی اطلاعات آن را به طور کامل چاپ کرده باشد. (البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم کدام روزنامه به جز اطلاعات در آن دوره علاقه داشت آن سخنرانی را به صورت کامل چاپ کند؟) این شد که از همان موقع تا به‌حال فکر می‌کردم متن کامل این سخنرانی جایی چاپ نشده و اکنون که این سخنرانی را در وبلاگ گذاشتم، یکی از دوستان یادآوری کرد که همان سال این سخنرانی در روزنامه‌ی اطلاعات به طور کامل چاپ شده است که می‌توانید اینجا و اینجا به آن دسترسی داشته باشید. البته این‌ها فایل پی.دی.اف روزنامه است و شما به متن تایپ شده دسترسی ندارید. مگر اینکه در بایگانی سایت روزنامه هنوز باشد.

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

, , , , ,

خطاب به ضد انقلاب‌های افسرده

بدترین راه برای فهمیدن و روبروشدن با تجربه‌ی انقلاب ۱۳۵۷، نشستن پای صحبت‌های انقلابیانِ پشیمان است؛ این حتی بدتر از گوش دادن به روایت‌های حکومتی و رسمی است. این‌ها افراد همان‌هایی هستند که در سه-چهار دهه پیش، بدون آگاهی تحت تاثیر موج و روح انقلاب قرار گرفتند و آن‌را همراهی کردند. همین‌ها هستند که امروز تحت تاثیر موج پشیمانی، حرف‌های کلیشه‌ایِ پشیمانانه تحویل دیگران می‌دهند. البته چیزی که بیشتر از این من را اذیت می‌کند، تکرار کورکورانه‌ی این حرف‌ها از سوی جوان‌ترهایی‌ست که انقلاب را درک نکرده‌اند. این‌ها همان‌هایی هستند که «قلعه‌ی حیوانات» کتاب مقدس‌شان است. اثری که هرچند از لحاظ ادبی درخشان است، اما از لحاظ سیاسی تاثیر عمیقی در ناامیدکردنِ انسان‌هایی دارد که به دنبال تلاش برای تغییر وضعیت خود اند. 

برای فهم آن رخداد، نباید پای روایت‌های ۳۰ سال بعد نشست. بلکه باید - با اطلاعات و آگاهی‌ای که امروز در دست است - به سراغ روایت‌های همان دوران رفت. رمان‌ها، فیلم‌ها، خاطره‌ها و روایت‌های تاریخی‌ای که در همان زمان ساخته و پرداخته شده‌اند را خواند و دید. من خودم تا همین پنج-شش سال پیش تحت تاثیر تبلیغات منفیِ دو جبهه بودم. از یک طرف روایت بی‌روح و رسمیِ حاکمیت از انقلاب، و از طرف دیگر روایتِ انقلابیانِ افسرده و پشیمان. ولی هنگامی‌که خوشبختانه توانستم از زیر آوار و خاکستر این دو روایت رها شوم، آن‌وقت بود که دید بهتری نسبت به آن پدیده پیدا کردم.
 اما این رهایی نه حاصلِ خواندنِ تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناختی و فلسفی درباره‌ی انقلاب، بلکه نتیجه‌ی برخورد با چند فیلم و رمان و روایت تاریخی بود. پس از دیدن فیلم‌هایی همچون گوزن‌ها و خواندن رمان‌هایی مثل «همسایه‌ها» و «رازهای سرزمین من» بود که به حس واقعیِ مردمی که سال‌های طولانی زیر یک استبدادِ دست‌نشانده زندگی می‌کردند نزدیک شدم. آنوقت بود که شعرهای اخوان و شاملو و... برایم رنگ و معنی تازه‌ای پیدا کردند. با همین نگاه بود که به سراغ روایت‌های تاریخی - نه از آن دسته که فقط رده‌های بالای حاکمیت و دربار و ارتش و کاخ سفید و تولید سرانه‌ی ملی و... را تحلیل می‌کنند - رفتم. 

انقلاب ۱۳۵۷ را باید در ادامه‌ی انقلاب مشروطه، نهضت ملی نفت و قیام ۱۵ خرداد فهمید. مردمی که از دوران شکوهمند صفویه - دست‌کم در حوزه‌ی اقتصادی و فرهنگی و اقتدار ملی - ناگهان به قهقرای افغان و افشار و زند و قاجار گرفتار می‌شوند. این صد سال بدبختیِ همگانی از قضا با شکوفایی انسان‌مدارِ فرنگ همراه می‌شود. رودررویی با تجربه‌ی غرب به ایرانیان انگیزه و اعتماد به نفس دوباره‌ای می‌دهد که حاصل آن در انقلاب پرشکوه مشروطه نمایان می‌شود. هرچند که این روزها مُد است که دست‌آوردهای مشروطه و رخدادهای پس آن را به دید تحقیر تحلیل شود و آن را تجربه‌ای شکست‌خورده قلمداد نمود. اما اگر بخواهیم تجربه‌ی انقلاب مشروطه را با انقلاب‌های فرانسه، روسیه (هر دو انقلاب)، انگلستان و چین مقایسه کنیم، درمی‌یابیم که مشروطه‌ی ایرانی نسبت به میانگینِ تجربه‌ی جهانی نمره‌ی قابل قبولی گرفته‌است. این میانگین را می‌توان با اتفاق‌هایی که پس از هر انقلاب رخ‌داده‌اند ارزیابی کرد. یکی از بهترین منبع‌هایی که برای ارزیابی این رخداد می‌توان از آن بهره برد، کتاب «ایران بین دو انقلاب» اثر یروآند آبراهامیان است. تا پیش از انقلاب مشروطه، مردم در همه‌ی معادله‌های سیاسی کشور غایب بودند. نقش مردم در سپهر جامعه محدود می‌شد و آن‌ها جایی در میدان سیاست نداشتند. اشراف و خان‌ها و خارجی‌ها تنها بازیگران سیاسی ایران بودند. اتفاقی که پس از مشروطه افتاد، ورود مردم به سپهر سیاست بود. در طی نزدیک به هشت دهه از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ایران فرازو نشیب زیادی را پشت سر گذاشت. اما کم و بیش همواره مردم در صحنه‌ی سیاست حاضر بودند.

 انقلاب ۱۳۵۷ واکنشی بود به حکومت محمدرضاشاه پهلوی که اراده کرده بود مردم را به کل و برای همیشه از سپهر سیاست حذف کند. او یک بن‌بست تمام عیار سیاسی ایجاد کرده بود. این بن بست را نه تنها در تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناختی، بلکه در همان رمان‌ها و فیلم‌ها و شعرهایی که در بالا اشاره کردم می‌توان به روشنی دید. بازتابِ این بن‌بست در اثرهای هنری و ادبی در واقع عمقِ رنجی را که مردمِ فهمیده‌ی ایران از آن وضعیت می‌کشیدند نمایان می‌کند.‌ یک سد سیمانی، در حالی که همه‌ی آب‌راه‌های خود را بسته است، نمی‌تواند جلوی حرکت جوشانِ رودی رونده را بگیرد.  آب هیچ‌گاه از سد سرریز نمی‌شود. بلکه آن را می‌شکند و در هم می‌کوبد. این همان واکنش طبیعی‌ای بود که مردم در برابر حکومت پهلوی نشان دادند. آن هم با کمترین خشونت ممکن.

مشکل انقلابیون افسرده در رودررویی با انقلاب ۱۳۵۷ پرسش نابجایی‌ست که خود را در برابر آن قرار می‌دهند. آن‌ها از خود می‌پرسند: «چرا انقلاب کردیم؟» این پرسش از اساس نادرست است. به همان دلیل‌هایی که در بالا آوردم اگر آن‌ انقلاب صورت نمی‌گرفت باید امروز از آن‌ها پرسیده می‌شد: «چرا انقلاب نکردید؟». اما پرسشی که امروز باید در برابر انقلابیانِ افسرده قرار داد این است: «چرا انقلابی که از آرام‌ترین و کم‌خشونت‌ترین انقلاب‌های تاریخ بود، پس از پیروزی به خشونت کشیده شد؟»

من از اینکه به این دسته از افراد لقب «ضد انقلاب» بدهم ابایی ندارم. هم به انقلابیانِ افسرده و هم دنباله‌روانِ جوان‌شان. در اینجا هم «ضد انقلاب» را نه یک فحش و ناسزا، بلکه یک گرایش سیاسی می‌دانم و  به نظرم سزاوار است که آن‌ها شجاعت داشته باشند به ضدانقلابیِ خود گردن بنهند. زیرا که هم در تئوری و هم در عمل از هر راهی برای زدنِ پنبه‌ی تجربه‌ی انقلاب ۵۷ و هر نوعِ دیگر از تحولاتی که متکی به اراده و عمل مردم و به واقع مردم‌سالار و دموکرات باشد، کم نمی‌گذارند. 
البته این را هم بگویم که از نظر من، حاکمان امروزی ضدانقلاب‌ترین نیروهای سیاسی‌اند. نشان‌اش همین است که امروزه نه تنها راس هرم حاکمیت انباشته شده از کسانی‌که کمترین نزدیکیِ عملی و نظری را با انقلاب ۱۳۵۷ داشتند و دارند، بلکه انقلابی‌ترین چهره‌های سیاسی کشور یا در حصر و زندان‌اند، یا خانه‌نشین شده‌اند و یا از مملکت رانده شده‌اند. بعلاوه اینکه بسیاری از آن‌ها در دهه‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ سرکوب، رانده و حتی اعدام شدند.

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

, , , , ,

درباره‌ی «بحران سه‌گانه‌ی جمهوری» از «فاطمه صادقی»

در حق انقلاب ۵۷ ستم‌های فراوانی شده است. چه از سوی نیروهای مبارزی که فرادی انقلاب جنگ قدرت را جایگزین حرکت در راستای آرمان‌های وعده داده شده به مردم کردند٬ چه از سوی آن جناح از انقلابیان که دست آخر حاکمیت سیاسی را قبضه کرد و دیگر رقیبان را از میدان منازعه حذف کرد یا به حاشیه راند؛ و حتی از سوی آن دسته از انقلابیان قربانی٬ که بجای نقد عملکرد خود و دیگر نیروهای انقلابی٬ تلاش کردند زیرآبِ انقلاب را از بیخ بزنند و «آن انقلاب» را ام الفساد و «خطای بزرگ» قلمداد کنند.
اما به قول استاد محمدجواد غلامرضا کاشی «انقلاب ۱۳۵۷ آنقدر بزرگ است که تا به‌حال هر کس و هر جریانی که خواسته آن را ندیده بگیرد٬ انقلاب آن را بلعیده است.» (نقل به مضمون)


استاد فاطمه صادقی به تازگی مقاله‌ای با نام«بحران سه‌گانه‌ی جمهوری» نوشته است که در آن٬ صحنه‌ی سیاسیِ امروز ایران را در رابطه با انقلاب ۱۳۵۷ بررسی می‌کند و توضیح می‌دهد. انقلابی که به گفته‌ی او «بر سه آرمان مهم جمهوریت، عدالت، و معنویت اتکا داشت و نیروی خود را از آنها گرفت.» اما این سه آرمان به امروز در بحرانی‌ترین شرایط خود به سر می‌برند؛ آنگونه که « بیـم » آن می‌رود در صورت ناتوانی در غلبه به این بحران‌ها «در نهایت [این بحران‌ها] به حیات جمعی و فردی ما خاتمه دهند.» اما همچنان « امیـد »هایی هستند که ما را به آینده امیدوار نگه می‌دارند. 

یادداشت فاطمه صادقی٬ به همان اندازه که ژرف و عمیق است٬ به همان اندازه ساده و فهم‌پذیر نیز است. به همان اندازه که ما را به آرمان‌‌ها و ارزش‌های ـ به ظاهر ـ‌ درو از دسترسِ دوران انقلاب ارجاع می‌دهد٬ به همان اندازه هم مسئله‌ها و مشکل‌های قابل لمس٬ پیش پا افتاده و روزمره‌ی جامعه‌ی امروز ایران را در همین چهارچوب به خوبی توضیح می‌دهد. 

از نظر من٬ می‌توان  فاطمه صادقی را «هانا آرنت ایرانی »  لقب داد. به دلیل‌های فراوان. یکی از آن دلیل‌ها این است که صادقی همچون آرنت این استعداد ذاتی را دارد که به قلب و سرشتِ مسئله‌نماهای سیاسی دست پیدا کند٬ آن‌ها را خارج از چهارچوب‌های کلیشه‌ای فضاهای ـ به اصطلاح ـ علمی و دانشگاهی ایرانی بفهمد و توضیح دهد. همان کاری که آرنت با جسارت تمام انجام داد. (در اینباره شاید بعدها بیشتر نوشتم ). البته این شباهت‌گذاری که من بین آرنت و صادقی انجام دادم تا حدود زیادی می‌تواند متناقض‌نما باشد. زیرا یکی از نقطه‌های مشترک شخصیت این دو اندیشمند سیاسی٬ «مثل هیچ‌کس» بودنشان است. پس شاید می‌توانم همزمان با اشاره به این شباهت‌ها بگویم که صادقی به هیچ وجه یک کپی از آرنت یا هر کس دیگری نیست. بلکه اون خودش است. یک اندیشمند سیاسی کم‌نظیر در فضای اندیشه‌ورزی ایرانی. متفاوت بودنِ فاطمه صادقی را می‌توانیم در این بند از همین مقاله ببینیم: «رشته‌های علوم سیاسی [...] اندیشه‌ها و ایدئولوژی هایی را ترویج می کنند که جمهوریت را هدف گرفته و برای ساقط کردن آن به تلاش‌های به اصطلاح «علمی» می پردازند. برای نمونه یکی از رهیافت‌های بسیار مورد علاقۀ اساتید حوزه و دانشگاه و دانشجویان فلسفه، علوم سیاسی و اجتماعی، رهیافت‌های نخبه گرا است که در آن فرض بر این است که سیاست کار عده‌ای نخبۀ حرفه‌ای است و دیگران نباید در سیاست و امر حکومت دخالت کنند. در این رهیافت مردم در واقع عبارتند از توده، عوام، بی‌سروپاها، ناپختگان، آدم‌های احساساتی، نفهم و جز اینها. شواهد بسیاری وجود دارد حاکی از اینکه بخش اعظم فلسفه که اساتیدش هنوز خواب حکومت الفلاسفه را می بینند، علوم سیاسی و علوم اجتماعی در ایران امروز دست در دست فقه ارتدوکس حاکم بر حوزه‌های علمیه در صدد تأمین مبانی نظری و حتی عملی استیلا، اقتدارطلبی اند. همۀ آنها گفته و ناگفته مردم را زائده‌ای انگلی بر پیکرۀ اجتماع می دانند. این یعنی بر خلاف آنچه برخی تصور می کنند، فقاهت ارتدوکس دیگر شاخه‌ای از الاهیات نیست، بلکه به طور روزافزون به قلمروی کاملاً عرفی تبدیل شده که کارش مشروعیت بخشیدن به اقتدار است. لذا از نظر غایت و کارکرد تفاوت چندانی میان فلسفه، علوم سیاسی نخبه گرا و اقتدار طلب و فقه ارتدوکس وجود ندارد. یکی می خواهد مشروعیت حکومت روحانیون را توجیه کند و دیگری مشروعیت حکومت نخبگان، فلاسفه، مدیران، و خلاصه برگزیدگان را. نه تنها بسیاری از فقها، بلکه بسیاری از اساتید دانشگاه، روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان، تکنوکرات ها، سیاسیون و نظامیان از مردم سالاری عمیقاً متنفر اند.»
در ادامه من دو نسخه از این مقاله‌ی فاطمه صادقی را برای استفاده‌ی علاقمندان در دونسخه‌ی متفاوت اینجا می‌گذارم.
به ویرایش وب این مقاله می‌توانید از اینجا در سایت جرس دسترسی داشته باشید. 

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

, , , ,

آن لحظه‌ی نابِ انقلابِ درونی

چند روز پیش بخشی از رمان «رازهای سرزمین من» نوشته‌ی رضا براهنی را با سرخط «بدترین حاکم کسی است که بی ملت بماند» در وبلاگ پرچم نشریدم. از آن رو که آن بخش از رمانْ جنبه‌ی همگانی و اجتماعی بیشتری داشت آن را برای وبلاگ پرچم در نظر گرفتم. اما حالا ادامه‌ی آن را در «روح‌سوار» می‌نشرم. زیرا که این بخشْ جنبه‌های شخصی بیشتری دارد:


رازهای سرزمین من
نوشته‌ی رضا براهنی
کشتنِ همه وسایل دیگری دارد. همه را فقط از طریق تحمیقِ همه می‌توان کشت. و تازه آن موقع هم٬ همه کشته نمی‌شوند. یک عده می‌مانند٬ در اعماق سلول‌های انفرادیِ جامعه‌ای که سطحش را تحمیق گرفته و می‌فشارد. در ابتدا این عده به موش می‌مانند. حکومت تحمیق کننده و ملت تحمیق شده به روی این موش‌ها تف می‌کنند. و به راستی که هم این عده‌ی کوچک بوی گندِ موش‌ها را دارند٬ از تفاله‌ها٬ زباله‌ها٬ فروریخته‌ها و پلاسیده‌های دیگران تغذیه می‌کنند. در اعماق آن سلول‌های انفرادی٬ سلول‌های تحتانیِ جامعه‌ی اسیر٬ چیزی نیست که بتواند به معنای واقعی زندگی بخش باشد.
بسیاری از آن‌ها می‌میرند. طاعون تحمیق بقه‌شان را می‌گیرد و آن‌ها به جمع مردم تحمیق شده می‌پیوندند. عین آن‌ها می‌شوند و فقط سرسخت‌ترین٬ حتی به یک معنا٬ گندیده‌ترین؛ تعدادی انگشت‌شمار می‌ماند٬ و بعد ناگهان٬ در اعماق لجن٬ در آن لجه‌ی هولناکِ رو به نیستی و باطلاق متعفنِ هستی٬ تاریخ٬ بشریت و یا هر چیز دیگری٬ دگردیسی شروع می‌شود. موش نگاهی به دوروبرش می‌کند٬ می‌بیند در حال دگروگونی است. وقتی که خودش را می‌خاراند تا شپش‌های چندین ساله را از خود دور کند٬ شگفت‌زده می‌شود٬ احساس غریبی پیدا می‌کند٬ می‌بیند از پهلوهایش چیزهایی در حال روییدن هستند. بهتش می‌برد. موشِ ما باید بگردد یک آینه پیدا کند تا ببیند این چیزهایی که پهلوهایش را غلغلک می‌دادند و به خارشش می‌انداختند٬ چه هستند و از کجا آمده‌اند. آینه را پیدا می‌کند. آینه‌اش موشی است در حال دگردیسی که در اعماق دارد تنش را می‌خاراند٬ دلیل این‌که او هم دنبال شپش می‌گشته٬ ولی به جای شپش٬ اولین جوانه‌های یک جفت بال را پیدا کرده است. می‌دانید؟ بال.
 موش ما حالا یک خفاش خواهد بود٬ در ظلمت به پرواز در خواهد آمد. اگر نور آفتاب را در برابرش بگیرند٬ کور خواهد شد و بر زمین خواهد افتاد. ولی موشی که بال درآورده٬ خفاش شده٬ خفاش هم نخواد ماند. از قلمرو ظملت شب٬ بال در بال بقیه‌ی خفاش‌های در حال دگردیسی٬ به سوی سپیده‌دم حرکت خواهد کرد٬ به تدریج ٬ در نتیجه‌ی گذشت زمان٬ پس از عبور از لجن‌زارهای فراوان دیگر٬ پس از سپردن چندین باره‌ی خود به دگردیسی‌های بعدی٬ سرانجام به صورت یک پرنده‌ی پاک و ناب وآزاد در خواهد آمد. حکومتی که همه را تحمیق کرده٬ بر اریکه‌ی قدرت تکیه زده٬ فحش می‌دهد٬ پاپوش می‌دوزد٬ امر و نهی می‌کند و رعد و برق می‌توفد٬ از آن پرنده‌ی پاک و ناب و آزاد بیش از هر چیزی می‌ترسد. 

آن‌وقت نزاع رودررو بین پرنده و صیاد شروع می‌شود. صدها٬ هزاران٬ صدها هزاران از آن مجموعه‌ی بزرگی که تحمیق شده بود٬ ناگهان در فرصتی کوتاه همه‌ی مراحل دگردیسی آن پرنده‌ی خیر و برکت را پشت سر می‌گذارند٬ و آن وقت همه می‌ریزند تو خیابان‌ها٬ و صیاد با زرادخانه‌ی سلاح‌هایش٬ با قشون بی حساب مسلحش٬ ناتوان و بیچاره در می‌ماند٬ یا در می‌رود٬ مثل شاه٬ یا در می‌ماند٬ مثل بختیار٬ هایزر٬ تیمسارهای شاه. کسانی که با یک امضا هزاران نفر را می‌کشتند٬ حالا باید بنشینند٬ در تاریکی٬ در قبرشان٬ دست چپ‌شان را حایل دست راست‌شان بکنند تا دست راست این قدر نلرزد٬ تا شاید بتوانند کلت را بر روی شقیقه‌شان نگه‌دارند و بعد ماشه را بچکانند٬ چون دیگر واقعاً به آن لحظه‌ی سرنوشت و چکاندن ماشه رسیده‌اند.

این طولانی‌ترین سخنرانی سیاسی-تاریخی بود که من کرده بودم. ولی نه خطاب به کسی در آن اتاق پهلویی٬ بلکه خطاب به خودم٬ و در ذهنم. از فریادی که می‌کشیدم مرتضی و مادرش و آن دو جوان چیزی نمی‌توانستند بشنوند. همه‌ی فریادهای من درونی بوده‌اند

رازهای سرزمین من | رضا براهنی | انتشارات نگاه | صفحه‌ی ۹۰۲