‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی-خاطره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی-خاطره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

, ,

روح‌سـوار ۱۰ ساله شد

ده سال از نخستین یادداشت وبلاگی‌ام گذشت. در چنین روزی بود که آنچه در کله‌ی سرخ و سبزم داشتم توی وبلاگ ریختم.
در این ده سال، مثل بسیاری از وبلاگ‌نویس‌های ایرانی چند خانه عوض کردم تا به این منزل رسیدم. مثل خیلی دیگر از دوستان بخشی از یادداشت‌هایم را از دست داده‌ام. اما خوشبختانه، به این دلیل که همیشه تلاش می‌کنم تا یادداشت‌هایم را در جاهای جداگانه ذخیره کنم، بسیاری از آنها، از جمله اولین یادداشت وبلاگ‌ام را دارم. یادداشتی که بسیار خاطره‌انگیز است؛ البته تنها برای خودم و نه الزامن برای دیگر خواننده‌ها.

در واقع این «روح‌سـوار» نیست که ۱۰ ساله می‌شود. بلکه این وبلاگ‌نویسی من است که به دهمین سال می‌رسد. قبل‌ترها وبلاگ‌هایی با نام‌هایی دیگر داشتم. اما «روح‌سـوار» از همه بادوم‌تر، منظم‌تر و پر خواننده‌تر از آب در آمد. در وبلاگ‌های دیگر می‌دانستم که دوست دارم که بنویسم و می‌نوشتم. اما در روح‌سـوار بود که فهمیدم از چه می‌خوام بنویسم، و نوشتم. در خانه‌های قبلی برای خودم می‌نوشتم. اما در روح‌سـوار هم‌زمان برای خودم و دیگران می‌نویسم. و امروز پس از ۱۰ سال کم و بیش می‌دانم کدام مطلب را برای چه‌کسی می‌نویسم.

به جز نوشتن البته از پلت‌فرم‌های (جایگزینی در فارسی برای این کلمه داریم؟) دیگر غافل نشدم. پادکست و ویدئو را امتحان کردم و به رغم تجربه‌های به نسبت موفقی که داشتم، اما نتوانستم به طور منظم آن کارها را ادامه بدهم. شاید در ادامه.

یکی از بهترین تجربه‌های یک وبلاگ‌نویس این است که در کوچه‌ و خیابان یا اینکه در مهمانی‌ای خواننده‌ی وبلاگش را ببیند. کسی بیاید جلو به آدم بگوید من وبلاگ تو را می‌خوانم. این دیدار به اندازه‌ی ۱۰۰ یادداشت به آدم انرژی می‌دهد. آن وقت است که می‌فهمی کارت کم و بیش اثرگذار است. دست‌کم دیده شده و ذهنی را قلقک داده است. وقتی ایران را ترک کردم فکر نمی‌کردم این اتفاق دوباره برایم بیفتد. به رغم پیام‌ها و ایمیل‌های محبت‌آمیز خوانندگان از راه دور، کمتر پیش آمد که با خواننده‌ی ناشناس روح‌سـوار چشم در چشم شوم. اما همین چند وقت پیش بود که در جلسه‌ی دفاع دکترای یکی از دوستان در پاریس، دانشجویی روسی را دیدم که خواننده‌ی وبلاگ فرانسوی‌ام «نگاه ایرانی» بود. هرچند که آنجا به پرکاری «روح‌سـوار» نیستم، و البته هرچند که تعداد خواننده‌ی فرانسوی زبان بیشتر است، اما این رویاروییِ شیرینْ تجربه‌ی دیدار خوانندگان فارسی‌زبانم را دوباره زنده کرد و به قول خودمانی، خیلی حال داد.

ده‌سالگیِ نویسنده‌ی روح‌سـوار مبارک :)


۱۳۹۳ آبان ۱, پنجشنبه

, , , , , , ,

شجاعت و عقلانیت؛ میراث احمد قابل

۱.
مهمترین ویژگی مرحوم احمد قابل، پیش از همه چیز، شجاعتش بود. این شجاعت به او کمک می‌کرد تا علاوه بر مقاومت در برابر فشارهای حاکمیت، این جسارت را داشته باشد که بندهای سنتی و عرفی را - کم و بیش - از دست و پای خود جدا کند. او حقیقت  را در پیام محمد رسول الله می‌دید و برای فهمِ بهتر این پیام نه از واکنش سنت‌گرایان می‌ترسید و نه با نوگرایان رودربایستی داشت.
هرگز فراموش نمی‌کنم روزی را که او در دانشگاه فردوسی مشهد در مناظره با قاسم روانبخش (۱۳۸۶) صبر و شکیبایی مثال زدنی‌ای در برابر بی‌ادبی‌ها و دروغ‌های وی نشان داد. اما جایی که روانبخش - به دلیل ناتوانی در برابر استدلال‌های مرحوم قابل - از کنترل خارج شد و با توسل به فرافکنی شروع به فحاشی و توهین به آیت‌الله منتظری کرد، قابل ناگهان از قامت یک دانشمند آرام و عقل‌گرا خارج شد چهره‌ای تهاجمی به خود گرفت. روانبخش با حالتی توهین آمیز نسبت به آیت‌الله منتظری، گفت که ایشان در ماجرای اعدام‌های تابستان ۶۷ فریب خورده و اصلن ایشان آدمی زودباور بود و ادعاهای وی مبنی بر اعدام بی حساب و کتاب هزاران زندانی را دروغ خواند. قابل در پاسخ به این ادعا، ابتدا شرح نامه‌نگاری آیت‌الله منتظری و امام خمینی را در جمع بیان کرد و روی اطلاعات غلطی که نزدیکان امام به ایشان می‌دانند نیز پافشاری نمود و حتی اصالت یکی از نامه‌های منصوب به ایشان را زیر سوال برد. در واقع احمد قابل اتهامی که روانبخش به آیت‌الله منتظری زده بود را به امام خمینی نسبت داد. زیرا ایشان از نظر قابل، به رغم همه‌ی شایستگی‌هایی که امام خمینی داشت، به دلیل بیماری در یکی دو سال پایانی زندگی‌اش به شدت به اطرافیان خود وابسته شده بود و این فرصتی برای تصویه‌حساب با قائم‌مقام رهبری بود.

هرگزفراموش نمی‌کنم هنگامی که مرحوم قابل با لحنی آتشین و البته به دور از بی‌ادبی این سخنان را می‌گفت، چطور قاسم روانبخش دستپاچه و بی‌حرکت روی سن مات و مبهوت می‌نمود. همچنین  جمع زیادی از عضوهای بسیج و جامعه‌ی اسلامی گویی برای نخستین بار بود که این حرف‌ها می‌شنیدند صدها برابر مبهوت‌تر از روانبخش بودند . اینجا بود که قابل با شجاعتی مثال‌زدنی گفت:  «ما گزارش‌های متفاوتی از تعدادِ اعدام‌شدگان در تابستان ۶۷ داریم. اما من می‌گویم دست‌کم سه هزار نفر در این ماجرا بدون طی کردن مراحل قانونی اعدام شده‌اند و اگر شما ثابت بکنید که سه هزار نفر نبوده و ۲۹۹۹ اعدام شده‌اند، من را هم اعدام کنید تا سه هزار تا تکمیل شود.» این جمله را که گفت، همه به قول معروف زرد کرده بودیم. هم ما و هم محافظه‌کاران. نه کسی تشویق کرد و نه کسی معترض شد. سکوت محض بر سالنی که یک دقیقه پیش آکنده از شعار و تشویق و اعتراض بود، حاکم شده بود.  
آن موقع تقریبن زمانی بود که برادرش هادی قابل که عضو شورای مرکزی جبهه‌ی مشارکت بود، توسط دادگاه ویژه‌ی روحانیت به خاطر نقل حدیثی از امام باقر در مخالفت با حاکم مستبد زمان، به زندان محکوم شده بود.  چندی بعد از استاد قابل شنیدم که گفت:  «اینقدر اعتراض می‌کنم که یا برادرم را آزاد کنند یا من را هم به زندان بیاندازند.» این میزان از شجاعت و مسئولیت‌پذیری برایم تازگی داشت.


۲.

دو مفهوم در گفتار و کردار مرحوم قابل بسیار برجسته بودند : شجاعت و عقلانیت. او کم و بیش رویکردی سنتی به دین داشت. به این معنا که نگاهش به در افق مدرنیته قرار نمی‌گرفت. اما به شکلی تناقض آمیز (در اینجا من نگاهی مثبت به این تناقض دارم) عقل و فهم عقلانی از دین و پیام خدا برایش حجت بود. برای همین هم اسم وبلاگش را  «شریعت عقلانی» گذاشته بود. رای‌هایش در مورد اختیار در حجاب یا سن تکلیف یا حقوق زنان مثال‌هایی شناخته‌شده‌اند. در مورد شجاعتش  هم به نظرم همان دو نمونه‌ای که آوردم گویای حقیقت است.

۳.
متاسفانه در مورد مرگ نابهنگام ایشان در یکم مهرماه ۱۳۹۰ در بیمارستان قائم مشهد آنچنان که باید و شاید تحقیق نشده و حقیقت در پرده‌ی ابهام مانده است. او در حالی که تومور مغزی داشت به زندان افکنده شد و سپس با قل و زنجیر به بیمارستان روانه شد. برخی از نزدیکان وی عقیده دارند اگر مراقب و درمان درست و حسابی از وی به عمل می‌آمد، به احتمال زیاد او از بیماری جان سالم به در می‌برد. اگر چنین فرضیه‌ای ثابت شود، مرگ او قتل عمد از سوی حاکمیت به حساب می‌آید. 


۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

, , , , , , , ,

فاصله‌ی انقلاب ایران تا نوار غزه (+گزارش تصویری از تظاهرات پاریس)

۱- چند روز پیش که ماجرای غزه بیخ پیدا کرده بود، با خودم فکر کردم چه کاری از دست من بر می‌آید که انجام بدهم؟ یکی از کارها این بود بگردم روی اینترنت ببینم آیا جایی راهپیمایی و تظاهراتی در پاریس برگزار می شود تا شرکت کنم؟  روی اینترنت جمله ی «تظاهرات حمایت از فلسطین + غزه+ پاریس» را جستجو کردم. نتیجه شگفت‌آور و هیجان‌انگیز بود. طبق برنامه‌ها و جدول‌های مختلفی که روی سایت‌ها بودند، تا هفته‌ی آینده هر روز در نقطه‌ای از شهر پاریس دست‌کم یک تجمع یا تظاهرات در حمایت از غزه و اعتراض به جنایت‌های حکومت اسرائیل بود که برگزارکننده‌ی همه‌ی آنها نهادها و انجمن‌های مردمی و محلی بودند. 
از یک طرف خوشحال شدم و از یک جنبه غمگین. از این مسئله خوشحال شدم که در شهری زندگی می‌کنم که فضای عمومی‌اش نسبت به سرنوشت استثنایی مردم غزه اینقدر حساسیت دارد و مردم در روزهای کاری خودشان برای اعلام همبستگی و اعتراض (مستقل از دولت و سازمان تبلیغات) بسیج می شوند. (هرچند که امروز در خبرها آمد که دولت فرانسه راهپیمایی بزرگ روز شنبه در حمایت از مردم فلسطین را به خاطر مسائل امنیتی لغو کرده است و این مسئله تعجب خشم خیلی ها را برانگیخت.)

از طرفی هم غمگین شدم که چرا در کشور خودمان که انقلابش الهام بخش بسیاری از فرودستان جهان بود (وای که چقدر این جمله را دستمالی کرده‌اند و از معنی تهی‌اش نموده‌اند. اما باز هم من آن را می نویسم. چراکه به آن باور دارم)، چنین ملتی باید منتظر بماند تا سازمان تبلیغات غیرمردمی اجازه‌ی راهپیمایی بدهد و چون در تقویم رسمی کشور یک روز از ۳۶۵ روز به فلسطین اختصاص داده شده، همه ی ملت باید صبر کنند تا آن روز فرا برسد و در حالی که تا امروز بیش از ۲۵۰ نفر در غزه کشته شده‌اند، شاهد تظاهراتی میلیونی در ایران نباشیم.

۲- از نشانه‌های رنگ باختن آرمان‌های یک انقلاب همین است که سالروزهای آرمانی‌اش تنها در تقویم‌ها و سررسیدهای رسمی جا خوش کنند و بیرون از آن هیچ تحرکی را در مردم بر نیانگیزانند. بسیاری از ایرانیان از رخدادهای غزه رنج می برند. اما برای اعتراض باید یک ماه صبر کنند تا روز رسمی فرا برسد. خیلی بعید می دانم اگر نهادهای مردمی فراخوان عمومی برای راهپیمایی در روزهای گذشته می دادند با موافقت نهادهای امنیتی روبرو می شد. همانطور که در مورد ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ که میرحسین موسوی و مهدی کروبی مردم را به اعلام حمایت از انقلاب مردمی تونس و مصر دعوت کردند حاکمیت با آن مخالفت کرد. با این حال مردم بیرون آمدند. اما حتی اگر اکنون دولت هم موافقت می کرد، و به رغم واکنش ها و ابراز خشم و ناراحتی ای که ایرانیان (به ویژه هم نسلان من) در فضای اینترنت ابراز می کنند، شاید عزم واقعیِ مردمی‌ای هم برای این راهپیمایی وجود نداشته باشد. یعنی در ایران امروز ز اقدام به این کار (اعلام حمایت مستقل و مردمی از فلسطینیان) اینقدر  هزینه دارد که مردم عطایش را به لقایش می‌بخشند. 
در هر دو حالت تنها می توانیم به این نتیجه برسیم که حاکمیتِ پسا جنگی (پس از جنگ ایران و عراق) در میدانِ حفظ آرمان‌های جامعه‌ی پسا انقلابی شکست خورده است؛ چه بسا که در تحریف آن آرمان ها موفق و پیروز بوده است.


عکس‌های زیر گزارش تصویری راهپیمایی هفته‌ی گذشته‌ی شهروندان پاریس در شمال این شهر (محله‌های کارگر نشین) است.

انبوه جمعیت در خیابان 
در میانه‌ی راهپیمایی به تابلوی تبلیغاتی شهرداری پاریس درباره‌ی نمایشگاهی در رابطه با تاریخ ایران برخوردم.
بماند که متاسفانه دولت ایران هیچ نقشی در این نمایشگاه ندارد، اما بی تفاوتی تظاهرکننده‌گان به این تبلیغات رسمی که نام ایران را به همراه داشت هم در نوع خود قابل توجه بود. بالاخره ایران مهمترین حامی  «رسمی» حماس و فلسطین به حساب می‌‌آید. 


فریاد زیر باران
تبلیغات روی هالیوود
گروهی از معترضان اینگونه در متروی پاریس اعلام اعتراض می‌کنند




سه زن

۱۳۹۳ تیر ۷, شنبه

, , , , , ,

فروشنده‌ی الجزایری در برابر فروشنده‌ی فرانسوی

شاید روابط هیچ دو کشور و مردمی به این نزدیکی و پیچیدگی‌ای که الجزایر و الجزایری‌ها با فرانسه و فرانسوی‌ها دارند نباشد.
عشق و نفرت، شادی و غم، ستم و همدردی، نفرت و بخشش، گذشته و حال و آینده‌ی این دو ملت را به هم پیوند داده است. تعداد پرشماری فرانسوی عرب زبان و الجزایری فرانسوی زبان در هر دو کشور زندگی می‌کنند.
دیشب یکی از دوستانم می‌گفت: «وقتی فرانسه در جام جهانی بازی داره احتمال اینکه من متوجه بشم خیلی کمه. چون به فوتبال علاقه‌ای ندارم و سروصدای مردم در کافه‌ها هم توجهم را جلب نمی‌کنه. اما امکان نداره الجزایر بازی داشته باشه و من متوجه نشم. او لا لا! پاریس تبدیل به الجزایر می‌شه.»
امروز رفته بودم خرید. موقع پرداخت که شد، مچ‌بندی که دختر صندوقدار بسته بود توجهم را جلب کرد. نوار باریکی به سه رنگ پرچم فرانسه: آبی، سفید، قرمز. توی صف منتظر بودم که نوبتم برسد. چشمم به صندوقدار کناری خورد. دختری که روی پیراهن سفیدش گل سینه‌ی سبز و سفید با هلال-ستاره‌ی سرخ الجزایری را نصب کرده بود.
فکر کردم نکند از این شیوه‌های تبلیغاتی برای خوشایند مشتری باشد. فروشنده‌های دیگر را نگاه کردم. اما هیچ‌کدام  از آنها  مچ‌بند یا گل سینه‌ای نداشتند. فقط این دو بودند. هر دو با پرچم‌هایی متفاوت روبه‌روی هم داشتند جنس‌های فروشگاه بزرگ را به مردم می‌فروختند.

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

, , , ,

شبِ شهید مصطفی

بلکه زنده‌ست شهیدی که حیاتش ز قفاست
اولین یا دومین شب بازجویی بود. بازجو عصبانی بود. معلوم بود اتفاقی در شهر افتاده که او را تحت تاثیر قرار داده. پس از مدتی طفره رفتن دست آخر گفت:  «فرزند یکی از خانواده‌های محترم مشهد کشته شده! »
یادم نیست چطور گفت که من متوجه شدم به‌دست ماموران یا لباس شخصی‌ها به قتل رسیده! می‌گفت :  «مهندس بوده. مومن بوده. محترم بوده. مسوولیت مرگش با شماست! » با خودم گفتم  «مسوول مرگ همیشه کسیه که ماشه را می‌کشه. جوون مردم را کشتین و حالا می‌خواین بندازین گردن دوستان و همفکران مقتول؟ » اما این را نمی‌شد بلند گفت. حرف را دیپلماتیک جمله بندی کردم و گفتم:  «پس ماموران امنیتی که مسوول حفظ جان و مال و امنیت مردم هستند و برای همین کار حقوق می‌گیرند آن موقع کجا بودند و چه می‌کردند؟ قاتل را پیدا کردند؟» جواب را خودش می‌دانست. بحث را عوض کرد. 
بعدها که آمدم بیرون فهمیدم اون آقای مهندس جوون و مومن  «شهید مصطفی غنیان» بوده که شب روی پشت بام خانه (یا پشت پنجره) در حال الله و اکبر گفتن مورد اصابت گلوله قرار می‌گیره و شهید می‌شه. 
پدر مصطفی غنیان از کسبه‌ی معروف  و معتمد شهر مشهد است و شهادت مظلومانه‌ی  پسرش در اعترا‌های سال ۸۸ تاثیر عمیقی روی قشر مذهبی شهر گذاشت. سوال‌ها و ابهام‌هایی بوجود آمد و شکاف‌های جدی‌ای به جا گذاشت. تاثیری که هنوز پابرجاست.


تصویر آگهی شهادت مصطفی غنیان در روزنامه‌ی خراسان

۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

, , , , , , ,

روانِ پریشیده‌ی برشی از یک نسل / درباره‌ی فرهاد جعفری (یادداشت وارده) ـ

نوشته‌ی حامد سبزیان

[ توضیح روح‌سـوار:
این یادداشت بیش از یک سال پیش از سوی نویسنده به من سپرده شد تا آن را به انتخاب خودم برای نشر عمومی در اختیار رسانه‌ها قرار دهم. عجیب نیست که به دلیل ادعاهایی که در مطلب آورده شده است، نویسنده تصمیم گرفته باشد برای حفظ امنیت خود - بویژه در سال ۱۳۹۱ و در دوران خفقان احمدینژاد و شریکان ـ آن را با اسم مستعار امضا کند. و البته عجیب هم نیست که به دلیل برخی از این ادعاهای غیرقابل اثباتی که در متن آمده است، رسانه‌ها و سایت‌های مختلف از نشر این یادداشت سر باز زدند. با این حال به این دلیل که من نویسنده را انسانی راستگو و درست‌کار می‌دانم، گزاره‌هایی که ایشان مطرح کرده‌اند و گواهی‌هایی که داده‌اند را به عنوان سند در نظر می‌گیرم، مگر اینکه خلافش ثابت شود. البته این نکته را هم باید یادآور شوم که در اندک بخش‌هایی از این متن، با تحلیل‌های نویسنده هم‌دلی ندارم.
اکنون که در آستانه‌ی پایان سال ۱۳۹۲ به سر می‌بریم، در گیر و دار خانه‌تکانی و حساب‌رسیِ اینترنتی‌ام دوباره به این یادداشت برخوردم و از اینکه نتوانستم امر آن دوست بزرگوار را برآورده کنم شرمنده شدم. چه آنکه آقای فرهاد جعفری در هشت سال طلایی!!! احمدینژاد دسترسیِ مناسب و رویایی‌ای به تریبون‌های دولتی و غیردولتی داشتند و از تبلیغ برای احمدینژاد و شخص خودشان فروگزار نکردند. اما بسیاری از منتقدان ایشان - بویژه آن‌هایی که سابقه‌ی آشنایی طولانی‌ای در شهر مشهد با وی داشتند، از کوچک‌ترین آب‌باریکه‌ای برای بیان انتقادهای خود محروم بودند. دریغ که فرهاد جعفری نه به رسم معرفت، که حتی به سبک لیبرال‌منشی‌ای که همواره تبلیغ‌اش را می‌کند، کمتر انتقاد به آن روند و کمتر تذکری به قهرمانش «محمود احمدینژاد» داد. به همین سبب تصمیم گرفتم این یادداشت را در وبلاگ روح‌سـوار بِنَشرم. طبیعی‌ست که اگر ادعایی خلاف واقع مطرح شده باشد - که بعید می‌دانم اینچنین باشد - نامبرده یا نامبردگان از حق پاسخ‌گویی برخوردارند.]



...........

از حدود سال ۸۶ بود که رفته رفته نام فرهاد جعفری، تا حدّی بر سر زبان اهل هنر( قصه نویسی ) و سپس سیاست افتاد؛ یعنی زمانی که رمان "کافه پیانو" از او منتشر شد و به نحوی غریب به چاپ های متعدد رسید (فکر میکنم بیش از ۲۰ چاپ ). به نحوی غریب ! چرا که به نظر رمان خوبی نمی‌آمد، چنانکه هیچ چهره مطرح ادبی و داستانی کشور نیز نقدی درخور از آن بیرون نداد. البته رمان متوسطی بود و در دعوایی که بین یکی از نویسندگان آن روز "شرق" (خرم)- که ظاهرا ویراستار آن بود- و خود جعفری روی داد نام کافه پیانو بیشتر بر سر زبان ها افتاد و توسط متوسط خوان ها نیز -ظاهراَ- به مطالعه گرفته شد. پیش از کافه پیانو، رمان های دیگری نیز از چنین اقبالی برخوردار شده بودند، مثل "بامداد خمار" که هیچ کدام از آنها نیز مورد پسند اهالی خبره‌ی قصه و داستان قرار نگرفته بود.  
درعین حال توی سال ۸۷ بود که یک هفته نامۀ خراسانی که بجنوردی بود و در مشهد چاپ می شد*، مصاحبه ای با فرهاد جعفری چاپ کرد و عجیب اینکه جعفری درآن مصاحبه ، تلویحا از دولت عقب مانده احمدی نژاد حمایت کرد؛ درحالی که آن هفته نامه به شدت دوم خردادی بود و توسط مشارکتی های مشهد منتشر می شد.
اما، برای خوانندگان آن هفته نامه و آنها که بعدا مواضع و تحلیل های عجیب و غریب فرهاد جعفری را دیدند و شنیدند، حمایت وی از باند احمدی نژاد تعجب آور می نمود؛ درحالی که آنها که تعجب کرده بودند، از پیشینه جعفری اطلاعی نداشتند . بعدها حمایت های وی از احمدی نژاد ادامه یافت. وی حتی در مناظره‌های انتخاباتی که در مشهد برگزار می شد به عنوان حامی احمدی نژاد صحبت کرد و پس از کودتا و شهادت عده‌ای در حمایت از موسوی نیز، همچنان کودتا را یک پیروزی طبیعی و مردمی برای احمدی نژاد تلقی کرد که این مواضع وی در مصاحبه با شبکه های خارجی نیز منعکس می شد و تا اکنون نیز کمابیش ادامه دارد.

اما این فرهاد جعفری کیست؟ 
به نظر میرسد بد نباشد که این پدیدۀ کم فروغ و درعین حال [این] "مسئله"(!) تا حدی معرفّی شود:
فرهاد جعفری فرزند یک وکیل دادگستری است و در خانواده ای متوسط رو به بالا، زاده شده است. ظاهراً تبار وی ، جنوب خراسانی است ؛ کما اینکه متأسفانه مادر خود را در زلزله طبس (چنان که گفته شده است) در سال ۱۳۵۷، یعنی در هنگام کودکی از دست داده است. برخی از دوستان وی بر این باورند که نوعی یأس و افسردگی آشکار و پنهان که همواره در چهره‌اش نیز پیداست ،محصول خاطره تلخ از دست دادن مادر،درکودکی او است .درعین حال، وی عنصر کمابیش با استعداد و هنرمند و هنرشناسی است.
جعفری کار قلم را درروزنامه "قدس" شروع کرد. او در صفحات هنری و ادبی قدس که عملا ارگان آستان قدس رضوی است چیز می‌نوشت و دقیقا معلوم نیست که چرا از کار با قدس منصرف شد و به روزنامۀ چپگرای "توس" پیوست که از حدود سالهای ۷۱-۷۰ توسط محمدصادق جوادی‌حصار و ناصر آملی منتشر می شد. او در "توس" که درآن روزها چپ و خط امامی بود، با همکاری محمد فرخانی و عده ای دیگر از جوانان اهل هنر و ادب، هر هفته صفحه ای منتشر می‌کردند به نام "یک هفتم" که در آن روزها و در حد تیراژ آن روز توس، در میان اهل هنر و ادب مطبوعاتی خراسان، گل کرد. جعفری حتی در دوره ای کوتاه، برای توس سردبیری هم کرد. همکاری وی، کجدار و مریز با توس ادامه داشت و درعین حال ،در دانشگاه آزاد مشهد، حقوق هم می خواند و این وضع ادامه داشت تا انتخابات دورۀ پنجم مجلس که به یکباره معلوم شد وی نامزد مجلس شده است!

ابتدا نامزدی وی برای مجلس به چیزی گرفته نمی‌شد، بلکه مورد تمسخر عده ای قرار گرفته بود؛ اما با توجه به روحیه هنری و خلاقیت های خاص خود و تیم تبلیغاتی جوانش، رفته رفته در میان مردم که فضا را برای رأی دادن تا حدی مناسب می یافتند و رژیم نیز  تا حدی پا داده بود، موقعیتی به هم زد و سپس در اوج روزهای تبلیغات ، توجه مردم به سوی این جوان خوش چهره و با نزاکت که شیوه های تبلیغاتی منحصر به فردی نیز داشت ،جلب شد و جالب این که در روز انتخابات، موج تک رأی ها به سوی وی روانه شد و در کمال تعجب خبرها حاکی از آن بود که رأی اول مردم مشهد را کسب کرده به طوری که حتی تقلّب های معمول هم نمی‌توانست آراء او را نادیده بگیرد. اما پس از انتخابات ، درحالی که معلوم بود رأی اول مشهدی‌هاست، به یکباره فرهاد جعفری، ناپدید شد و آراء وی نیز خوانده نشد؛ انگار که اصلا در انتخابات حضور نداشته است. پس از چندی سرو کله وی پیدا شد و معلوم گشت که گفته از انتخابات انصراف داده است! بعد هم شایع شد که عوامل حکومت وی را با تهدید وادار به انصراف کرده‌اند. این شایعه البته بعداً، به نحوی توسط خود وی تأیید شد؛ وقتی که در مقاله ای در توس یا جایی دیگر، نوشت:" وقتی کامیونی ترمز بریده و خطرناک در جاده‌ای شاخ به شاخ به سوی شما می آید، چه چاره‌ای جز کشیدن به شنی کنار جاده می ماند؟!"

دوم خرداد۱۳۷۶ 
جدا شدن جعفری از روزنامه قدس ، پیوستنش به روزنامه توس و سپس مواجهه –حتی- با دست راستیهای حکومت در انتخابات مجلس پنجم و انصراف اجباری وی از نمایندگی مجلس ، در ذهن کسانیکه وی را         می شناختند ، از وی یک روشنفکر ناراضی تداعی میکرد؛ در حالی که در پس این ظاهر روشنفکرانه ، چهره‌ای دیگر نشسته بود. در آستانه انتخابات دوم خرداد ۷۶ ، دوستان وی متوجه شدند که وی طرفدار "ناطق نوری" است و سپس این سو و آن سو نیز شایع شد که وی به ستاد انتخاباتی کاندیدای جریان راست آمد و شد نیز میکند . در عین حال ، این رفت و آمدها  چندان علنی نبود ، ولی بعدها رفقای وی نقل کردند که او شدیدا از ناطق حمایت کرده و علیه خاتمی و چپها داد سخن میداده است و به همین دلیل نیز پس از دوم خرداد ۷۶ ، ارتباط کاری چپهای مطبوعاتی مشهد که روزگاری وی را یک روشنفکر و عنصر مطبوعاتی مترقی تلقی میکردند، با او به سردی گرایید و بعدها تقریبا قطع شد .

هفته نامه «یک هفتم»
جعفری پس از دوم خرداد ۷۶ ، تقاضای یک هفته نامه را به وزارت ارشاد داد. ارشاد که در آن موقع تحت مدیریت عطا مهاجرانی اداره میشد ، با تقاضای وی مخالفت کرد ، یا آن را نادیده انگاشت ، چرا که میزان تقاضا برای کسب امتیاز نشریه به شدت افزایش یافته بود؛ ضمن اینکه البته ارگانهایی مثل مجلس، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه در دادن امتیاز نشریه دارای نقش بودند. در هر صورت ، به تقاضای جعفری وقعی نهاده نشد ، یا با آن موافقت نشد ؛ تا اینکه وی که فارغ التحصیل حقوق (لیسانس) نیز شده بود و اطلاعات حقوقی نیز داشت ، با توسل به یک ماده حقوقی ، نامه ای به رییس جمهور وقت - خاتمی – نوشت و در آن آورد که چون به او پروانه وکالت نمیدهند و نیز پروانه انتشار نشریه ، از رییس جمهور میخواهد  که تقاضای ترک تابعیت وی را بپذیرد و وی را شهروند - بی لحاظ حقوقی – بی وطن معرفی نماید تا وی بتواند به تابعیت کشوری دیگر درآید !
ظاهرا آن نامه آقای خاتمی را به شدت متاثر کرده بود ؛ لذا توصیه کرده بود که تقاضای کسب مجوز "انتشار نشریه - مطبوعه" وی را مورد بررسی قرار دهند و چنین شد  که جعفری بر خلاف دهها تن و بلکه صدها تن که در صف گرفتن مجوّز بودند، مجوز انتشار "هفته نامۀ یک هفتم" را دریافت کرد و به سرعت نیز مقدمات انتشار آن را فراهم نمود.

"یک هفتم" درآمد، ولی با موضعی روشنفکرانه و متمایل به خط فکری کارگزاران سازندگی! او با اینکه در انتخابات سال ۷۶ از ناطق نوری حمایت کرده بود، این بار تغییر ریل داد وکمی تا قسمتی اصلاح طلب شد! بررسی سیر مواضع نشریۀ یک هفتم نشان می دهد که وی تلاش کرد تا در دوره ای که اصلاح طلبی سکّه رایج بود، دَم از جریان منفور راست که دستش حتی به خون روشنفکران نیز آغشته بود نزند. او حتی سخنان "مصباح یزدی" که مراد و استاد اعظم امثال "احمدی نژاد " درآن دوره بود را نیز محترمانه به تمسخر گرفت و خود را حتّی "دوم خردادی" معرفی کرد!!
مصباح یزدی در یک سخنرانی مسخره گفته بود " روزنامه نگاران دوم خردادی چمدان دلار از خارج از کشور دریافت می کنند"(!) و جعفری در یک شمارۀ " یک هفتم " عکس خود را در یک ایستگاه قطار انداخته بود که منتظر دریافت چمدان دلار است! یعنی من دوم خردادی‌ام و سخنان مصباح نیز نادرست! اما درعین حال فرهاد جعفری با اصلاح طلبان در اصل، بر سر مهر نبود و گوشه و کنار نیش و کنایه‌اش را نیز به آنها می زد و از جمله با برخی از اصلاح طلبان بنام مشهدی، ازجمله عناصری از توس ، درگیری های قلمی نیز داشت.
اما یک هفتم هیچگاه به ثمر اقتصادی نرسید ، یعنی فروشش تکافوی هزینه‌اش را نداد و حتی یکبار که جعفری فکر میکرد هنوز مورد حمایت مردم است ، آگهی در یک هفتم - و به گمانم نشریات دیگر نیز – چاپ کرد و از هواداران خود خواست به وی کمک کنند. او مدعی بود که مردم مشهد چهارصد هزار رای به وی داده‌اند – و شاید ادعایش بی وجه هم نبود- و چه بسا فکر میکرد اگر هر هوادار حتی ۱۰ تا ۵۰ تومان به حساب وی بریزد ، با کسب چندین میلیون تومان - که آن موقع رقم قابل توجهی می شد- میتواند یک هفتم را به سامانی برساند ! اما چنین نشد و ظاهرا حتی خوانند گان یک هفتم  که رقم آنها در مشهد حتی به هزار هم نمی‌رسید ، به وی کمکی نکردند . اشتباه بزرگ او این بود که فکر میکرد رای‌هایی که مردم علیه جریان راست به وی داده بودند ، واقعا متعلق به وی است ! این مسـئله ، یعنی عدم واریز پول به حسابش و به تیراژ نرسیدن " یک هفتم" او را بشدت سرخورده کرد ؛ لذا بار دیگر راهنمایش را به سوی جریان راست روشن کرد (!) کما اینکه در سال ۸۰ ،یعنی دور دوم خاتمی ، گرایشش را بار دیگر به سوی راست با اظهار تمایل به احمد توکلی ، نشان داد؛ منتهی این بار کم رمق تر از دوره قبل .

با پیروزی مجدد خاتمی در سال ۸۰، خیالات راست روانه جعفری نقش بر آب شد و در حدود همین سالها بود که وی به تهران مهاجرت کرد و درآنجا تیمی تشکیل داد و به دنبال تجدید نقش برای یک هفتم برآمد. در آن تیم رضا خجسته رحیمی [یک مشهدی دیگر] که بعدها سری توی سرها درآورد، با وی همکار شد و برخی عناصر جوان مطبوعاتی دیگر. اما مهاجرت به تهران و ادای روشنفکران را درآوردن نیز به نتیجه نرسید و یک هفتم حتی با چاپ عکس هنرمندان بزرگ و تحریمی‌ای چون "فریدون فروغی" و "فرهاد" و از این قبیل نمایش‌ها، همچنان روی دست وی ماند. در این دوره به نظر می رسید وی تلاش می کند تا حکم توقیف بگیرد ! ولی ظاهرا حتی قاضی مرتضوی نیز به وی و نشریه‌اش وقعی نمی‌گذاشتند.
البته اگر اشتباه نکنم ، در آخرین موج توقیف مطبوعات، یک هفتم به اتهام نشر مطالب غیراخلاقی توقیف شد یا از حرکت باز ماند، گرچه نمی‌توان روی اتهامات بی اساس قصّابان مطبوعات، حسابی باز کرد.

انتخابات ۱۳۸۴
طی اواخر سال ۸۳ و اوایل ۸۴، فرهاد جعفری دچار زیگزاکهای رسوایی شد. درآن دوره محسن سازگارا هوس ریاست جمهوری کرده و در پی تمهید مقدمات برای تبلیغات ریاست جمهوری بود و جالب اینکه جعفری نیز به تیم تبلیغاتی وی پیوسته بود. او با سازگارا به مشهد آمد تا اصلاح طلبان را متقاعد به حمایت از سازگارا کند و حتی شایع شد که به منزل یکی از مشارکتی‌ها - ناصرآملی- رفته بود تا وی را همراه خود کنند که طبعاً او نپذیرفته بود ؛ چرا که از عناصر اصلی حزب مشارکت در مشهد بود و نامزد آن حزب نیز دکتر معین بود. به هر صورت ،معلوم بود که سازگارا که یک اصلاح طلب ساختارشکن می نمود، رد صلاحیت می شود و شد؛ اما جالب اینکه جعفری پس از سازگارا، طرفدار قالیباف شد!! او هرجا که می نشست از قالیباف حمایت می کرد و باد قدرت و ثروت و نظامی گری که به بیرق این سردار می پیچید، او را متقاعد کرده بود که وی حتما رئیس جمهور آینده است. جریان قالیباف اما در رودستی که از کانون اصلی قدرت و ثروت و تزویر خورد، میلیاردها تومان را به همراه خیالات خام امثال فرهاد جعفری  برباد داد! اما جعفری کسی نبود که در ضدیت با اصلاح طلبان از پای بنشیند، لذا با اینکه صراحتاً از قالیباف حمایت کرده بود، از ته به رأس زیگزاک آمده وپس از سازگازا و قالیباف، طرفدار احمدی نژاد شد!
این دیگر غریب ترین موضع عجیب این پدیده سیاست در کوران گفتمان فریب و نیرنگ و نظامی گری قدرت و ثروت به شمار می آمد . بالاخره حمایت از قالیباف که خود را اصلاح طلب اصولگرا یا برعکس می نامید، اندک توجیهی بر می تابید، ولی حمایت از احمدی نژاد، ظاهراً بدون توجیه به نظر می رسید.
احمدی نژاد هیچ شاخصه ای - بویژه در سال ۸۴- از خود منتشر نمی‌کرد که توجیه‌گر حمایت عنصری مثل جعفری باشد. او خود را ضد حزب ، ضد سرمایه داری ، امام زمانی و ضد همه ملاکهای متعارف سیاست معرفی  میکرد و به پشتوانه نظامی‌ها و کانون اصلی قدرت و ثروت به قدرت رسیده بود؛ درعین حال جعفری او را مرّوج پنهان سکولاریسم میدانست! این را بعداً و صریحاً اعلام کرد.

جعفری روزگاری از ناطق نوری حمایت کرد با این توجیه که او مرّوج سرمایه داری است و سرمایه داری مقدمۀ دموکراسی است. درآن دوره او به رفقایش در توجیه حمایت از ناطق گفته بود " چپها عامل انقلاب اسلامی و ایجاد بدبختی برای ایران و حرام شدن نسل ما بوده‌اند؛ اما راستها و ناطق می توانند با سیطره بخشیدن به سرمایه داری، لاجرم پای غرب را به ایران باز کنند و دموکراسی از این طریق ( سرمایه و غرب ) به ایران خواهد آمد" !
او سپس با این توجیهات، مدتی گرایش کارگزارانی نشان داد چرا که فکر می کرد رفسنجانی همه کارۀ کشور است و سپس کارگزار تبلیغاتی محسن سازگارا شد ! بعد فاصلۀ " نوری" از سازگارا تا قالیباف را با یک گام غریب طی کرد و سپس با داستان سرایی های عجیبی طرفدار احمدی نژاد شد. متن سخنان وی در حمایت ازاحمدی نژاد درسال ۸۸ درسایت‌ها آمده است . وی دریک مناظره انتخاباتی گفته بود " احمدی نژاد به پشتوانه نظامیان ، الیگارشی روحانیت را برخواهد چید و به کمک نظامیان لاجرم سکولاریسم تحقق خواهد یافت" (!) و عجیب آنکه دستگاه های اطلاعاتی اجازه می دادند وی چنین سخنانی بگوید و چنان توّهماتی را سرهم بندی کند: شکست روحانیت در نظام ولایت فقیهی به دست نظامیان و ریاست جمهوری کسی که حاصل ازدواج "سلاح با روح" است!
آخرین مواضع وی را نیز حتما خوانندگان شنیده‌اند؛ وی مدعی است که در انتخابات اخیر مجلس [مجلس نهم] علیه باند احمدی نژاد تقلب شده و لذا او - یعنی احمدی نژاد- خود تلویحا انتخابات را تحریم کرده است ،چون به جای صبح اول وقت ، ظهر یا بعد از ظهر رأی داده است! البته وی که در سال ۸۸ می گفت فرزندان نظامی ملت، سکولاریسم را به مردم هدیه خواهند داد، احتمالاً سرسپردگی آنها به فرمانده‌شان را از قلم انداخته بوده است . 

به هر روی ، در این مقاله تلاش شد تا حد امکان ، تاریخچه پر فراز و نشیب ( زیگزاکی! ) مواضع و نظریات فرهاد جعفری بازگو شود. آنطور که دوستان وی اینجا و آنجا گفته‌اند ، او به شکلی عصبی با چپ ها سر ستیز دارد و در پی آن با اصلاح طلبان. روزگاری وقتی در بحث با دوستانش مفاسد آقا زاده‌ها به وی یادآوری می شده ، می‌گفته چه فرقی می کند سرمایه در دست چه کسی باشد ، مهم این است که سرمایه داری بیاید! این نظرگاه در نگارش رمان " کافه پیانو " نیز به شکلی منعکس است، آنجا که در حروف متن رمان مذکور، عنوان برندهای کالاهای غربی برجسته شده است !

همچنین آنطور که دوستانش می گویند، او چند روز نیز در دوره جنگ به جبهه رفته و درآن چند روز به شدت وحشت کرده و از منطقۀ جنگی خارج شده است و از آن چند روز، خاطرات تلخی به دوستانش روایت نموده و همین بر ضدیت وی با چپهای آن روز و اصلاح طلبان امروز - ظاهراً – افزوده است و خلاصه اینکه این پدیده ، به لحاظ نمودی از " روانِ پریشیدۀ برشی از یک نسل "، عنصری قابل تأمل و بررسی است ؛ عنصری که از ارگان آستان قدس به توس، از توس به ستاد ناطق نوری، از ستاد ناطق به خط کارگزاران در یک هفتم، از کارگزاران به ستاد احمد توکلی، از احمد توکلی به محسن سازگارا (!)، از سازگارا به ستاد قالیباف و پس از سوار شدن احمدی نژاد، به ستاد دوم وی تغییر ریل داده است.
اما رندی که می دانست جعفری سالها پیش تقاضای ترک تابعیت ایرانی کرده بوده، به طنز پیش بینی می کرد که وی از هم اکنون تقاضای پذیرش تابعیت ایرانی برای "بشّار اسد" داده تا بلکه بتواند در سال آینده [خرداد ۱۳۹۲] از نامزدی وی به عنوان جانشین خلف احمدی نژاد در ایران، حمایت کند!

* پانوشت از روح‌سـوار :
آن مصاحبه‌ی جالب با فرهاد جعفری در دو شماره در هفته‌نامه‌ی اترک نشر یافت. یک بخش آن به پیشینه‌ی سیاسی فرهاد جعفری و بخشی دیگر به فعالیت‌های ادبی‌اش پرداخته بود. بخش سیاسی آن را من انجام دادم و بخش ادبی را همکاران دیگر. در مصاحبه از جعفری ماجرای انصرافش از انتخابات مجلس پنجم را جویا شدیم که ایشان تقریبن همان پاسخ‌های بالا را داد. ضمن اینکه اشاره کرد «من حق داشتم که شیوه‌ی برخوردم با تهدیدها را خودم انتخاب کنم و آن زمان انتخابم این بود که عقب بکش و این مسئله‌ی شخصیِ من بود» [نقل به مضمون] . بعد از حدود نیم ساعت که بحث به دوم خرداد و خاتمی رسید، وی طبق روال معمول از کندرویِ خاتمی انتقاد کرد و گفت «او رای مردم را گرفته و حق نداشت به امیدی که آن‌ها به وی داشتند خیانت کند.» [نقل به مضمون] آنجا بود که من پرسشی را که نیم ساعت در ذهنم می‌چرخید را بیرون ریختم و گفتم: «خودِ شما هم سال ۷۵ رای جوان‌ها را گرفتید، اما بدون مشورت با آن‌ها عقب کشیدید! آیا رفتار شما همانی نیست که به آن انتقاد می‌کنید؟» که فرهاد جعفری با این پاسخ که : «شرایط قابل مقایسه نبود.» بحث را خاتمه داد. (متن مصاحبه موجود است و امیدوارم هنوز متن پیاده‌شده‌ی نوارها و اصل فایل صوتی هم قابل دسترسی باشد.)

۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

, , , , ,

پلیس و بانک، دو روی یک سکه

۱
دیروز کیف پولم، به همراه کارت شناسایی، کارت‌های بانکی، کارت مترو و اتوبوس و مقداری پول گم شدند.

۲
دوست فرانسویِ ۶۰ ساله‌ای دارم.  فرانسوا هیچ کارت اعتباری بانکی و یا کارت مترو، کارت هواداری فروشگاه‌های بزرگ و... ندارد. من البته خودم هم از این کارت‌های هواداریِ فروشگاه‌ها فراری‌ام و تا به‌حال از آن‌ها استفاده نکرده‌ام. اما در زندگی امروز، نداشتن کارت اعتباری یا کارت مترو واقعن سخت است و من هم مثل خیلی‌های دیگر، مقدار زیادی از این کارت‌ها دارم. یک بار از فرانسوا پرسیدم: « آخه چرا؟ چرا از کارت اعتباری یا کارت مترو استفاده نمی‌کنی؟ و اصلن چطور؟ واقعن چطور زندگی‌ت بدون این‌ها می‌چرخه؟» 
خیلی آرام و راحت پاسخ داد: «من بچه‌ی نسلی‌ام که دوران بدون کارت و اعتبار و... را زندگی کرده. مگه اون موقع چطور زندگی می‌کردیم؟ الان هم درسته که زندگی ما بیش از پیش به این کارت‌ها وابسته شده، اما زندگی بدون اون‌ها غیر ممکن نیست. کمی سخته، اما غیر ممکن نیست.»
پرسش اولم را دوباره تکرار کردم: « چرا؟ برای چی از داشتنِ این کارت‌ها پرهیز می‌کنی؟»
با همان ریتم قبلی پاسخ داد: « نمی‌خوام کسی رد خریدها و رفت و آمدهام را داشته باشه. دوست ندارم وقتی فلان کتاب، فلان لباس یا فلان دستگاه را می‌خرم جایی ثبت بشه. بالاخره هروقت که من خریدی می‌کنم سیستم بانکی و [شاید هزار و یک نهاد و سازمان دیگه] رفتارهای من را ثبت می‌کنن. به اون‌ها چه ربطی داره که من به چه لباس یا کتاب و فیلمی علاقه دارم!ْ؟  من کار خلافی نمی‌کنم. اما دوست ندارم زندگی روزانه‌ام کفِ دستِ بانک یا دولت باشه. کارت مترو و اتوبوس هم همینطوره. مسیرهای روزانه‌ی آدم را ثبت می‌کنن.»

۳
دوست ایتالیایی‌ای دارم که در یک شرکت فروش ساز و دستگاه‌های موسیقی کار می‌کند. شرکت سازنده و فروشنده‌، حس‌گرهای بسیار کوچکی را درون سازها کار می‌گذارد که از طریق آن‌ها می‌تواند بفهمد که خریدار و نوازنده در روز چقدر و چطور از سازش استفاده می‌کند. کارِ لورنزو این است که  داده‌هایی که از طریق آن حس‌گرها دریافت می‌شود را تحلیل و آنالیز کند و بفهمد که نوازنده چه نیازهای جانبی‌ای دارد؟ اگر از ساز زدن خسته شده است، از طریق تبلیغات مختلف دوباره او را به ادامه‌ی نوازندگی و حتی خرید محصول‌های بیشتر ترغیب کند.  اگر دارد به نوازندگی‌اش ادامه می‌دهد، بهش استاد یا آموزشگاه معرفی کند. اگر به لوازم جانبی احتیاج دارد بلافاصله کاتالوگ‌های مربوطه را برایش بفرستد تا وی را به سمت خرید آن‌ها بکشاند و...


۴
آخر شب کیف پولم به همراه همه‌ی کارت‌ها پیدا شد. گویا آقا/خانم دزده پول‌ها را برداشته و مابقی را درون سطل آشغالی در خیابان انداخته و رفته. در این مدتی که کیفم ناپیدا بود، احساس کسی را داشتم که قبلن روی تختِ اتاق سی.سی.یو - و شاید هم آی.سی.یو - دراز کشیده بوده و انواع و اقسام دستگاه‌ها از طریق سیم‌ها و کابل‌های مختلف به بدنش وصل شده بوده، اما حالا که آن سیم‌ها و کابل‌ها را از بدنش جدا کرده‌اند و ارتباطش با دستگاه‌ها قطع شده، حیات و زندگی‌اش به خطر افتاده است. حتی وقتی‌که کیف و کارت‌ها پیدا شدند، باز هم تلخی آن حقیقتی که بواسطه‌ی این حادثه برایم روشن شده بود، رهایم نکرد.
کارت‌های درون کیفم از دو نوع‌اند. یکی کارت‌هایی که به سیستم اداری و دولتی مربوط می‌شوند، مثل کارت شناسایی، کارت بیمه و... و دسته‌ی دوم کارت‌هایی که به بنگاه‌های مالی و اعتباری مربوط می‌شوند. یا بهتر بگویم، کارت‌هایی که من را به آن نهاد‌ها ‌ربط می‌دهند. در دنیای جدید، زندگی بدون این دو نوع کارت تقریبن غیر ممکن است. حتی خیلی از آدم‌ها شب و روز می‌دوند تا به این کارت‌ها - کارت شناسایی/پاسپورت و یا کارت اعتباری فلان بانک - دست پیدا کنند یا اگر دارند، از آن‌ها نگهداری کنند. زندگیِ امروز به شکل باورنکردنی‌ای به پلیس و بانک وابسته است.

۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

, , , ,

افیون‌های روح‌نواز

خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم گذروندن چند ساعت جلوی نمایش‌گر برای دیدن سریال‌های مختلف و یا دراز کشیدن‌های طولانی روی تخت‌خواب برای خوندن رمان‌ها و کتاب‌های متنوع، یا نشستن و گوش دادنِ طولانی‌مدت به یک آلبوم موسیقی شاید بعضی وقت‌ها به‌خاطر فرار کردن از واقعیت‌های اطرافمه و این رفتارها کارکرد افیون را در زندگی من دارن. و گه‌گاه از اینکه چرا وقتم را اینطور می‌گذرونم و «هدر می‌دم» احساس عذاب وجدان می‌کردم.
اما امروز فهمیدم که اگر همین‌کارها و وقت‌گذروندن‌های این‌شکلی نبودن _ وقت گذروندن‌هایی که من رُ از محیط دور و برم جدا می‌کنن و تخیلم را به کار می‌ندازن _ اگر این‌ها نبودن، الان روحِ من زیر آوارِ واقعیت‌های خشن و بی‌رحمی که دور و برم هستن، هزار کفن پوسیده بود و روانم زیر  زلزله‌ها و طوفان‌های گاه و بی‌گاهِ زندگی مدرن، پریشان و از هم پاشیده بود.
رمان، شعر، سریال، موسیقی، کتابِ تاریخ، روزنامه، دعای کمیل و... افیون‌های لازم برای نگهبانی از سلامتِ روح و روان ما در این دنیای مدرنِ خشن و بی رحم‌ و پالایشِ او‌ن‌ها از زخم‌ها و آلودگی‌های این زندگی‌ان.


۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

, , , , , , , , ,

دیدار با اریک کانتونا

همین الان٬ ده قدم آن‌طرف‌تر٬ اریک کانتونا با همسر باردارش ایستاده‌اند٬ در میدان شَتله٬ و من ده قدم این‌طرف‌تر٬ منتظر «کَمی» دوستم‌ام که نیم ساعت دیر کرده‌است. می‌بینم اریک کانتونا مثل شیر از تاکسی پیاده می‌شود٬ دست همسرش (رشیدا برانکی٬ بازیگر سینما و تئاتر فرانسه که از پدر و مادری الجزایری در پاریس به دنیا آمده) را می‌گیرد و او را هم پیاده می‌کند. تاکسی می‌رود و اریک و رشیدا دور میدان می‌ایستند. حتمن منتظر کسی‌اند.  مردم آرام آرام متوجه حضور شیر فوتبال فرانسه و منچستر می‌شوند. تک و توک آدم‌ها می‌آیند و باهاش عکس می‌گیرند. اما خیلی‌ها هم آرام و با احترام از کنار آن دو رد می‌شوند.


من از همین ده قدمی به تماشای یکی از اسطوره‌های ورزشی زندگی‌ام ایستاده‌ام. یک کشش قوی مرا به سمت او می‌کشاند٬ که بروم و سلام عرض ارادت کنم. اما از طرف دیگر دوست ندارم با حضورم خلوت این دو مرد و زن را به هم بزنم. دیگران به اندازه‌ی کافی دارند این کار را می‌کنند. حتی به خودم اجازه نمی‌دهم که موبایلم را در بیاورم و از آنها عکسی بگیرم. دوست دارم در امنیت آنها شریک باشم و به خلوتشان لطمه‌ای نزنم. هرچند که ستاره‌ها بدشان نمی‌آید هواداران‌شان در خیابان دورشان جمع شوند و بهشان ابراز علاقه کنند. 
تا به‌حال کمتر پیش آمده که اینقدر به دیدن یک چهره‌ی عمومی کشش داشته باشم. در همین فرانسه یک بار اتفاقی در موزه‌ی «که برانلی» فرانسوا اولاند را دیدم. در سالن فقط من بودم و سه چهار نفر از همراهان اولاند و یکی دو بازدید کننده‌ی دیگر. اما هیچ تمایلی به کوچک کردن خودم نداشتم. در حالی که یکی از همراهان اولاند با نگاهش مرا دعوت به انداختن عکس یادگاری با او می‌کرد ـ کاری که یکی دیگر از بازدیدکنندگان موزه با ذوق و شوق داشت انجام می‌داد ـ من آرام از سالن خارج شدم و به بازدید از موزه ادامه دادم. چند بار هم سگولن رویال را دیدم. دو سه بار هم برتراند دولانوئه (شهردار پاریس) را دیدم. یک بارش که اصلن آمد در خانه‌ی من را زد احولالپرسی مختصری هم کرد. البته برای دیدن من نیامده بود. بلکه برای شرکت در یک مراسم به محله‌ی ما آمده بود و این حرکت‌اش هم یکی از همان ژست‌های مردمی‌پسندی بود که سیاست‌مداران ـ بویژه شهرداران ـ دوست دارند از خودشان نشان بدهند. ژآن‌لوک ملانشون و نجات ولوُد بالقاسم و... را همچنین چند باری دیده‌ام. اما هیچ‌بار ذوق‌زده نشدم. همه‌ی این دیدارها ـ چه آنها که اتفاقی بودند و چه آنها که برنامه‌ریزی شده بودند ـ برایم عادی بودند. ارزش این آدم‌ها برایم از میرحسین موسوی و محمد خاتمی بیشتر نبود٬ که چه بسا کمتر هم بود. من تجربه‌ی نشست و برخاست با همچون سیاست‌مداران فرهیخته‌ای را داشته‌ام. احوالپرسی با سیاست‌مداران بوروکرات اروپایی ذوقی در من اینجاد نمی‌کرد و نمی‌کند.
اما اریک کانتونا فرق می‌کند٬ انسان با ارزشی‌ست. یک روح‌ِ سرکشِ تمام عیار است. می‌تواند برایت الهام‌بخش باشد.
در همین گیر و دار بود که از همان ده قدمی٬ شیر سرش را به طرف من برگرداند و یک لحظه باهم چشم در چشم شدیم. با نگاه بهش گفتم: «یک روز که دور نیست٬ در موقعیتی بهتر باهم گپ می‌زنیم. در وضعیتی برابر. خدانگهدار قهرمان.» بهش لبخند زدم و او هم لبخند زد و سری تکان داد.

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

, , ,

آن جمله‌ای که از یادم رفته است

حال باید هزار صفحه بنویسم
تا شاید آن یک جمله را به تو برساند، 
همان جمله‌ای که برای تو نگه‌اش داشته بودم، 
تا در آن لحظه‌ای که دستانم را حلقه‌ات کرده باشم،
و سینه‌ات قلبم را مالانده باشد، 
در گوش‌ات زمزمه‌اش کنم؛ 
آرام و مطمئن، 
طوری که دلت بلرزد
اما تاری از موی‌ات نه! 

آه لعنت به من!

چرا اسیرِ کاغذاش نکردم؟

آن جمله را از یاد برده‌ام

که همچون مشتی که بر آینه کوبیدم،
می‌شکست برای تو
همه‌ی آن کلیشه‌هایی که با آن‌ها دیده می‌شوم.

و می‌گشود

برای تو
همه‌ی آن پنجره‌هایی که از آن‌ها کسی مرا ندیده است.

آن جمله‌ای

_ که اگر می‌گفتم‌ات_
رنج ناشناخته بودن‌ام را می‌کاهید
آرام‌ام می‌کرد،
همچون لحظه‌ای که دستانت را روی گونه‌هایم می‌لغزانی.

همان جمله‌ای

_ که اگر می‌شنیدی‌اش_
فرو می‌ریخت تمام تردیدهایت،
همچون گناه در شب قدر.

و از یادت می‌برد تمام نگرانی‌هایت را،

همچون همین جمله که برای همیشه از یاد من رفته است.


پاریس | پانزده مرداد ۱۳۹۲ | میدان رپولیک

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

, , ,

حتی گالیور هم به کودکیِ ما رحم نکرد!


هیچی از احساس خیانت، اونهم خیانتی که در دوران کودکی بهت شده باشه و در روح و ذهنت نفوذ کرده باشه بدتر نیست. 

اون آدم کوچولوهه بود توی کارتون گالیور! اون طفلکی در نسخه‌ی اصلی داستان اصلن هم اونطوری نبوده که با ما نشون دادن. بلکه طفلکی عاشق اون دختره لوَنده «فلرتیشیا» بوده. ولی فلرتیشیا ناز و عشوه‌هاشُ برای گالیور میومده. اون غر و لند هایی که اون بنده‌خدا می‌کرده هیچ ربطی به بدبینی نداشته. بلکه از روی حسودی و واکنش به رابطه‌ی گالیور و فلرتیشیا بوده. اما صدا و سیما همه‌ی اینا رُ سانسور کرده بوده و بجاش یه شخصیت با یه ماجرای خیالی تحویل ما داده. 
حالا فکر کن اون شخصیت با تکیه‌کلام معروفش که می‌گفت «من می‌دونم... من می‌دونم» تبدیل به یک ضرب المثل و نماد فرهنگی برای دو سه نسل از ایرانیا شده. چه تحلیل‌هایی که با تکیه به این شخصیت نشده! چه آدم‌هایی که با اشاره به اون شخصیت مسخره نشدن! 
چرا ما هیچوقت نفهمیدیم که اون طفلکی هم عاشق بوده؟ چرا نفهمیدیم که فلرتیشیا هم خاطرخواه گالیور بوده؟ 
چه کسی پاسخگوی کودکیِ ما خواهد بود؟ آخه چرا؟

۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه

,

سی‌ام خرداد٬ سلول و ندا

۲۶م خرداد بازداشت شدم و تا ۳۰م هیچکس خبرنداشت که کجا هستم و اگر بازداشت شده‌ام چه نهادی مرا بازداشت کرده است. البته پیش‌تر نزدیکانم را از احتمال بازداشتم آگاه کرده بودم. پدر و مادرم به روستای‌مان در بیرجند رفته بودند و پدرم  خبر بازداشتم را از رادیو فردا شنیده بود.

اولین بار٬ سی‌ام خرداد٬ بعد از نماز مغرب بود که مرا با همان چشم‌بند همیشگی به اتاقی بردند و گوشی تلفن را به دستم دادند تا با خانواده‌ام تماس بگیرم. با مهدی (برادرم که باهم دوقلو هستیم) تماس گرفتم. بهشن گفتم که چند روزی مهمان برادران وزارت اطلاعات هستم و نگران نباشند. او هم گفت ما البته اوایل خیلی نگران بودیم. به هرکجا که تماس می‌گرفتیم می‌گفتند ما خبری نداریم. مهدی می‌گفت حتی خودش به ادار‌ه‌ی اطلاعات رفته٬ اما در پاسخ گفته بودند که ما از برادرت خبری نداریم. حالا یا اشتباه کرده بودند٬ یا دروغ گفته بودند. بعد البته مهدی گفت که ما انتظار داشتیم که بعد از سخنرانی رهبری در نماز جمعه ماجرا ختم به خیر شود و تو آزاد شوی. اما بعد از آن سخنرانی غیرمنتظره‌ی ایشان و سپس واکنش مردم که به خیابان‌ها ریختند٬ ما حالا حالاها منتظرت نیستیم و تو هم نگرانِ نگرانیِ ما نباش. همه‌ی اینها را خلاصه و تلگرافی می‌گفت و همین‌جا بود که برادران دستور پایان مکالمه را صادر کردند.

آن شب تا نماز صبح بازجویی داشتم. به سلول که برگشتم٬ شروع کردم به رمزگشایی پیام مهدی. هرچه بالا پایین کردم باورم نمی‌شد. اول اینکه متوجه شدم که اوضاع قمر در عقرب و خارج از پیش‌بینی‌های ماست. بعد به ماجرای سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای فکر کردم. «یعنی چه؟ یعنی چه چیزی غیرمنتظره‌ای در این سخنرانی بوده‌است؟ یعنی رهبری ماجرا را آرام نکرده است؟ چرا؟» من هم فکر می‌کردم که ایشان می‌آید و خطبه‌ای می‌خواند و همه را به وحدت دعوت می‌کند و ماجرا تمام می‌شود. اما واقعیت چیز دیگری بود.
بعد به واکنش مردم توجهم جلب شد. «یعنی چه؟ یعنی رهبری حرفی زده که مردم عصبانی شده‌اند و به خیابان‌ها ریخته‌اند؟ یعنی رهبری دیگر فصل‌الخطاب نیست؟» باورم نمی‌شد. تا وقتی هم که بیرون آمدم و فیلم‌ها و عکس‌ها را نگاه کردم باورم نشد.

بعد از آزادی دو چیز را متوجه شدم. یکیش دلم را گرم کرد و دیگری تاثیر غم‌انگیزی رویم گذاشت. اویش این بود که متوجه شدم که بچه‌ها در دانشگاه  فردوسی تظاهرات کرده بودند و در لابلای آن هم شعارهایی برای آزادی من داده بودند. البته برادران یک چیزهایی در خلال بازجویی‌ها گفته بودند. اما می‌دانید که! آدم در جریان بازجویی هیچ‌ چیز را باور نمی‌کند. بعدن یکی از بچه‌ها یک عکس از آن راهپیمایی‌ها برایم فرستاد. هیچ چیز برای یک زندانی دلگرم‌کننده‌تر از این نیست که بفهمد که عده‌ای آن بیرون حمایتش می‌کنند و فراموش نشده است.

تظاهرات دانشجویان در دانشگاه فردوسی مشهد

دومیش اما غریب‌تر بود. می‌شنیدم که همه درباره‌ی دختری به نام «ندا» صحبت می‌کردند. دختری که در خیابان تیر خورده بود و در آخرین لحظه‌های شهادتش بانگاهش پیامی را به دیگران منتقل کرده بود و این پیام همه‌جا پیچیده بود. هرجا می‌رفتم درباره‌اش صحبت می‌کردند. تا مدت‌ها آن فیلم را نگاه نکردم. هنوز هم کاملش را ندیده‌ام. دلش را ندارم. بویژه وقتی فهمیدم من و ندا هم‌سن و سال هستیم و در یک سال و یک ماه به‌دنیا آمده‌ایم و روز تولدمان یکی دو روز باهم فاصله دارد. اما او همان روزی که من بهت‌زده شده بودم٬ شهید شده بود. برای همین پیوند عجیبی بین خودم و او احساس کرد.

ندا همان کسی بود که من در بازداشت‌گاه باورش نمی‌کردم. اما وقتی بیرون آمدم دیدم همه جا جاری از واقعیتی‌ست که او رقم زده بود.

۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

, , , ,

ما سرافرازیم و اونا پشیمان

ما از خرداد ۷۶ تا الان به هرکی رای دادیم پشیمون نیستیم. شاید انتخاب‌های بهتری داشتیم٬ اما از اینکه چرا به فلانی رای دادیم پشیمون نیستیم.
سال ۷۶ و ۸۰ که به خاتمی رای دادیم. سال ۸۴ به معین٬ کروبی و هاشمی رای دادیم.
سال ۸۸ به موسوی و کروبی رای دادیم. 
اما اقتدارگراها را ببین! به هرکی رای دادن چند سال بعد پشیمون و علیه‌ش شدن. اون از ناطق نوری که الان در جبهه‌ی هاشمیه٬ اون هم از احمدینژاد که الان همه مسابقه گذاشتن بهش فحش بدن و برائت بجویند.
به قول حجت در جدایی نادر از سیمین: منُ از حبس می‌ترسونی؟ برو از خدا بترس!

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

, , , , , , , ,

جایی درس خواندم که خیلی‌ها پدر نداشتند


من از چهارم دبستان به بعد در مدرسه‌ی شاهد درس خوندم. 
در این مدت یکی از سخت‌ترین روزهامون روز پدر بود.
ما عده‌ی اندکی بودیم که پدر داشتیم٬ و یک عالمه رفیقی که پدر نداشتن. پدرایی که شهید شده بودن.  
 یاد گرفته بودیم زیاد در مدرسه درباره‌ی «بابا» و هر چیزی که بهش مربوط می‌شه صحبت نکنیم. اما چه کار کنم که بچه بودیم و زیاد نمی‌تونستیم نقش بازی کنیم. پس بعضی وقت‌ها پیش می‌اومد که از دهنمون بپره و مثلن بگیم: دیشب با «بابام» ... .هر وقتی هم که این کلمه از دهنمون می‌پرید٬ بلافاصله تو خودمون خجالت می‌کشیدیم٬ اما سعی می‌کردیم به روی خودمون نیاریم. حتی وقتایی که از باباهامون کتک هم می‌خوردیم هم بازم توی جمع بچه‌های شهید تعریف نمی‌کردیم. آخه آدم حتی برای کتک خوردن از باباش هم ممکنه دلش تنگ بشه. چه برسه به بچه‌مدرسه‌ای که دلش حتی برای بستنی هم قش می‌ره. چه برسه به«بابا»...

اما یک سیاست خوبی که مدرسه‌های شاهد داشتن این بود که بیشتر معلماشون مرد بودن. اون موقعا فکر می‌کردم به خاطر این هست که مثلن معلم زن برای مدرسه‌ی پسرونه بده و معلم مرد اسلامی‌تره و از این حرفا. اما الان می‌فهمم بیشتر بخاطر این بوده که پسرهایی که در خونه از داشتن پدر محروم هستن٬ ارتباط بیشتری با یک «مرد» داشته باشن. برای همین بیشتر معلما‌مون ـ نسبت به معلمای مرد در مدرسه‌های عادی ـ خیلی مهربون تر بودن. اما خب! ... هیچی بابای خود آدم نمی‌شه...
من حالا هم که سی سالم شده و مثلن برای خودم مردی شدم٬ الان که چهار ساله بابام رُ ندیدم٬ دلم حسابی براش تنگ می‌شه و گاهی وقتها پر می‌کشه. حالا ببین اون بچه‌ها چه دلی داشتن/دارن که یه عمر تمام باباهاشون را نمی‌بینن. اونم چه باباهایی٬ قهرمان‌های یک کشور٬ آدم‌های شجاع و با ایمان. مردای دلاور و فداکار. آدم دلش برای همچین بابایی خیلی بیشتر تنگ می‌شه. حالا فکر کن یه همچین بابایی شهید شده باشه. 
همه‌ی اینایی که دارم می‌نویسم (تمام خاطره‌هایی که برام زنده می‌شن) را با اشک می‌نویسم. 

*پانوشت: جالبه بدونین که اکثریت خانواده‌های شهدا اصلاح‌طلب و سبز هستن. تقریبن‌ همه‌ی دوستای مدرسه‌ای من بچه‌هایی هستن که در طول دوران اصلاحات هوادار خاتمی بودن و بعد از ۸۸ تا الان خیلی‌هاشون پای جنبش سبز ایستاده‌ان. این بچه‌ها ظلم مضاعف را متحمل می‌شدن و می‌شوند. از طرفی حاکمان از جایگاه اینها (به طور کلی خانواده‌های شهدا) برای تحکیم قدرت خودشون و سرکوب کوچکترین مخالفت‌ها سواستفاده می‌کردند و می‌کنن٬ و از طرف دیگه خیلی از آدم‌هایی که زیر این سرکوب‌ها بودن و زورشون به حاکمیت نمی‌رسید٬ عقده‌ها و دلخوری‌های خودشون را (که خیلی وقت‌ها هم واقعی بود) را سر این‌ها خالی می‌کردن و این فشارها تا پیش از سال ۸۸ طوری بود که خیلی از فرزندهای شهید که می‌خواستن مثل جوون‌های عادی در کشور زندگی کنن (در حالی که عادی نبودن و پدرهاشون یا برادرهاشون برای حفظ این کشور کشته شدن) مجبور می‌شدن شاهد بودن خودشون را پنهان و انکار کنن. در حالی که بیشتر این بچه‌ها از لحاظ رفتاری٬ علاقه‌مندی٬ اعتقادی و... هیچ تفاوتی با میانگین جامعه نداشتن. اکثرشون همین الان هم مثل همین عکسی که بالا گذاشتم هستن. 
خدا را شکر می‌کنم کهجنبش سبز و گفتمان میرحسین موسوی٬ اعاده حیثیت این بخش از جامعه بود.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

, , , ,

نـابـودیِ سـامـان‌مـندِ انسـانیـت


ماری و ساندرا ردیف جلوی من نشسته‌اند و مدام باهم حرف می‌زنند و کر کر می‌خندند. استاد هم دارد دیدگاه‌های هانا آرنت را درباره‌ی «سامانه‌ی تمامیت‌خواه» (سیستم توتالیتر) توضیح می‌دهد:

«جامعه‌ای که چیره‌ی سامانه‌ی تمامیت‌خواه شده باشد٬ فرد اخلاقی در آن [جامعه] رو به نابودی می‌رود. در واقع این سامانه‌ی تمامیت‌خواه است که فرد را به سوی نااخلاقی‌بودن می‌کشاند. اگر داستان «انتخابِ سوُفی» را خوانده باشید ـ که یک فیلم هم از روی آن ساخته شده است ـ در آنجا با صحنه‌ای روبرو می‌شویم که زندانیان وارد اردوگاه شده‌اند.»

من گوش‌هایم را تیز می‌کنم تا ماجرا را از دست ندهم. ماری و ساندار ول‌کن نیستند و همینطور دارند وراجی می‌کنند. اصلن من نمی‌فهمم آنها برای چه سر کلاس می‌آیند. آخر این پروفسور «تَسَن» که حضور و غیاب نمی‌کند. بروند راحت در کافه تریای دانشگاه بنشینند و تا جان دارند وراجی کنند. این کلاس برای من مهم است. چندین بار هم که ازشان خواستم ساکت باشند گوش نکردند. این کار همیشگی‌شان است. همیشه ته کلاس می‌نشینند ور می‌زنند. اما این‌بار آمده‌اند جلوی کلاس و درست جلوی من نشسته‌اند. دیگر دارم عصبانی می‌شوم.

مریل استریپ٬ در «انتخابِ سوفی»
«زندان‌بان سوفی و دو فرزندش را از بین زندانیان خارج می‌کند. اسلحه‌اش را به سمت فرزندانش نشانه می‌گیرد از او [سوفی] می‌خواهد از بین دو فرزند کودکش٬ یکی را برای کشتن انتخاب کند. در واقع او را بین یک دو راهی قرار می‌دهد. دوراهی‌ای که سراسر باخت است. انتخابِ سوفی٬ انتخاب بین بد و خوب یا حتی بد و بدتر نیست. بلکه این انتخابی بین بد و بد است.»

ساندرا و ماری ول نمی‌کنند. همینطور وراجی‌شان ادامه دارد و گاه و بیگاه زیرزیرکی می‌خندند. تعجب می‌کنم چرا پروفسور از اول ترم تا حالا حتی یک بار هم به آنها تذکر نداده است. اگر ایران بود٬ تا حالا صد بار اخراج شده بودند. خیلی استادها در ایران هستند که اگر همچین دانشجوهایی داشته باشند آنها را وارد لیست سیاه می‌کنند. به طوری که دانشجو دیگر هرگز نمی‌تواند درسی را با آن استاد بگذراند. اما این پروفسور تسن خیلی باصبر است. فکر کنم اینقدر غرق در درس دادن است که اصلن متوجه صدای دانشجوهای وراج نمی‌شود. آخ که دوست داشتم دستم را از دوطرف به سر این دو غوزمیت برسونم و سراشون رُ بکوبونم به هم...

«هدف سامانه‌ی تمامیت‌خواه٬ دگرگون‌سازیِ طبیعت انسان است و از آنجایی که نمی‌تواند این کار را انجام بدهد٬ نتیجه‌اش نابودی ویژگی‌های انسانی در فرد است. این دگرگون‌سازی در سه مرحله انجام می‌گیرد. نخست شخصیت حقوقی انسان نابود می‌شود. این نابودی می‌تواند در فضاهایی همانند «اردوگاه»[کار و مرگ در آلمان یا شوروی]صورت بگیرد. نابودسازی حقوق انسان‌ها و از بین بردنِ شخصیت حقوقی‌شان٬ نابودسازیِ شخصیت اخلاقیِ انسان را در پی دارد. در داستان «انتخابِ سوفی» همین اتفاق رخ می‌دهد. این یک داستان واقعی است که آلبر کامو در کنفرانسی در شیکاگو٬ در حضور هانا آرنت٬ این ماجرا را تعریف می‌کند و آن را به عنوان سندی در تایید گفته‌های آرنت بیان می‌کند. مادری در موقعتی قرار می‌گیرد که انتخاب اخلاقی برایش ناممکن می‌شود و او برای این انتخاب زیر فشار گذاشته می‌شود.»

ساندرا و ماری خفه نمی‌شوند. یکریز و یکنواخت حرف می‌زنند. نمی‌فهمم در مورد چی ور می‌زنند. فقط می‌فهمم که دارند ماجراهای رفیق‌بازی‌هایشان را تعریف می‌کنند.

«این روند تا آنجا ادامه پیدا می‌کند که قربانی٬ خودش تبدیل به جلاد می‌شود. مادری که حقوق انسانی‌اش را از دست داده و مجبور و محکوم به گذراندن زندگی در اردوگاه است٬ در نهایت مجبور می‌شود یکی از فرزندانش را برای کشته شدن انتخاب کند..»

ماری و ساندار به وراجی ادامه می‌دهند چیزی نمانده است که من دستانم را به طرف سرشان ببرم.

«... و مادر در قتل فرزندش شریک می‌شود: دگرگون‌سازیِ قربانی به جلاد! ناممکنیِ انتخابِ اخلاقی که به گفته‌ی ...»

استاد سکوت می‌کند. چند قدم راه می‌رود. سکوتِ استاد مثل پتکی که روی زمین ضربه می‌زند٬ کلاس را می‌ترکاند.  استاد که حالا چند قدم از تخته دور شده است برمی‌گردد به طرف ماری و ساندرا و با بیانی قوی اما آرام می‌گوید:

«من درباره‌ی یک فاجعه‌ی شگفت‌آور صحبت می‌کنم...
من درباره‌ی مادری صحبت می‌کنم که مجبور است بگوید کدام یک از فرزندانش کشته شوند. بدست یک افسر اس.اس٬ جلوی چشمانش...
و شما مثل کسانی که توی چایخانه نشسته‌اند وراجی می‌کنید.
هیج حساسیتی نسبت به این وضعیت ندارین؟ من جلوی خوشگذوری شما رُ نمی‌گیرم. انتخاب اخلاقی رُ به خودتون واگذار می‌کنم.
بین بد و خوب فرصت انتخابی اخلاقی وجود دارد. هنگامی که امکانِ انتخاب بین خوب و بد نابود شود٬ شما از انتخاب خوب محروم می‌شوید و دیگر یک موجود اخلاقی نیستید.»

بعد به سمت تخته می‌رود و بلندتر ادامه می‌دهد:
«در نتیجه٬ این نابودیِ انسانِ اخلاقی٬ نابودیِ انسانِ [ازلحاظ]«روانی» را به همراه دارد. می‌توانیم آن را نابودیِ انسانِ منفرد بنامیم. از دیدگاه آرنت٬ این یک ماشین نابودیِ انسانیت است. به همین دلیل از آن به عنوان رژیم یا حکومت تمامیت‌خواه یاد نمی‌کند. بلکه آن را سامانه (سیستم) تمامیت‌خواه می‌داند که انسان‌ها را به اینجا می‌کشاند و این عملیات را نابودیِ سامان‌مندِ انسانیت می‌نامند.»

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

, , ,

خاطرۀ اولین پادکاست روح ســوار ۱۳۸۶

این اولین پادکستی هست که ساختم. سال ۱۳۸۶ بود. سرما خورده بودم و برای همین صدام تودماغی هست :) . اون موقع خیلی کم بودن آدم‌هایی که سراغ پادکاست رفته باشن. گاهی بعضیا شعری می‌خوندن و صداشونُ ضبط می‌کردن و رو اینترنت می‌ذاشتن. اما کم بودن کسایی که برنامه بسازن. مسعود بهتود از اولین‌ها (افراد شناخته شده)‌ای بود که ساخت پادکاست را آغاز کرده بود. افراد دیگری هم بودن. منم شروع کردم و چند تا برنامه همون موقع ساختم. اینی که الان اینجا می‌ذارم، اولیش هست.  

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

, , , , , ,

وجدانمان بیدار نیست و به خوابش عادت کرده‌ایم

وجدان بیدار ،
کتابی که میرحسین موسوی از دورن حبس
پیشنهاد کرده آن را بخوانیم
یک دوست فرانسوی دارم که چند روزی پس از انتخابات خرداد ۸۸ بازداشت شده بود. ما جرای آشنایی ما از آنجا آغاز شد که گویا او نتوانسته بود مشکل روحی و روانی‌اش را با آنچه در دوران زندان بر او گذشته حل کند و به همین دلیل مشاورش به او پیشنهاد کرده بود با کسانی که تجربه‌ی مشترکی دارند بحرفد تا‌ بتواند از حجم فشار روحی‌اش بکاهد. 
مشکل اینجا بود که دوستان فرانسوی‌اش که خیلی هم صمیمی بودند، نمی‌توانستند او را درک کنند با او همدلی داشته باشند. مثلن وقتی دوستم برایشان تعریف می‌کرده که بازجو از او می‌پرسیده که با فلان دختر/پسر چه رابطه‌ای داشته‌ای، دوستانش متوجه این نبوده‌اند که در ایران هرکس و ناکسی می‌تواند از راه برسد و از یک جوان بپرسد که «تو با این خانوم/آقا چه نسبتی داری؟» و او را تحت فشار قرار دهد. چه برسد به یک «بازجو»! بنابراین آن دوستانِ ساده‌دلِ فرانسوی در‌واکنش به این دردِدل می‌گفته‌اند : «به او چه مربوط است؟ او حق ‌نداشته به حوزه‌ی خصوصی تو وارد شود». حالا این دوست ما تا بیاید برای‌ رفقای ساده دلِ فرانسوی اش توضیح بدهد که در ایران چنین و چنان است و... بیشتر اعصابش خورد می‌شود. بالاخره عطای این هم‌صحبتی و همدردی را به لقایش می‌بخشد و بی‌خیالِ دردِدلیدن می‌شود. 
خلاصه اینکه بعد از مدتی که این همدرد نداشتن به رفیقِ فرانسوی ما فشار می‌آورد، همانطور که گفتم، دوستِ مشاوری پیشنهاد می‌کند که با کسانی که تجربه‌ی همانند وی در زندان و بازجویی و انفرادی و... داشته‌اند در رابطه باشد. همین می‌شود که دوستی مشترک ما را به‌هم معرفی کرد. بعد از چند بار که او با من می‌دردِدلید، دریافتم که نوع روبرو شدن‌اش با آن تجربه‌های مشترک از اساس با من و خیلی دیگر از ‌دوستانم متفاوت است. مثلن یکی ‌از‌ خاطره‌هایی که خیلی اذیتش می‌کرد چه بود؟ الان تعریف می‌کنم.
می‌گفت:
«یک روز در سلول، غذایِ دست نخوردۀ یکی دیگر از هم سلولی‌ها که دیگر سرد و بیات شده بوده را به مامور نظافت زندان تحویل دادم. اما بعد متوجه می‌شود که آن هم سلولی درواقع روزه دار بوده.» 
 سر این ماجرا آنقدر عذاب وجدان می‌گیرد که هروقت آن ماجرا را برایم تعریف می‌کنم چشم‌هایش پر از اشک می‌شود و ماشالا خاطراتش پر بود از رخدادهایی که وجدانش را درد می‌آورد. چه ماجراهایی که خودش بخشی از آن بوده، چه حادثه‌هایی که او فقط بیننده‌اش بوده. هرچه من می‌گفتم که خیلی سخت می‌گیرد و می‌شود با این تجربه‌های سخت خیلی راحت‌تر کنار آمد، او گوشش بدهکار نبود. تا اینکه من تصمیم گرفتم ترتیبِ دیدارِ جمعی از دوستانم که تجربه‌های همانند داشتند را بدهم و دوست فرانسوی‌ام را هم دعوت کنم تا از نزدیک ببیند تا ما که عمری در این خاطره‌ها دست و پا زده‌ایم و آن فاجعه‌هایی که برای دیگران قصه است، برای ما خاطره است، چطور آن‌ها را تعریف می‌کنیم و به‌شان می‌خندیم. همین اتفاق هم افتاد. بچه‌ها داستانهای روزهای سخت زندان را تعریف می‌کردند که آکنده از سختی، آزار و اذیت و شکنجه بود. ولی تَهِ هر داستان به خنده ختم می‌شد. دوستم اول از ماجراهای ما بهت زده بود. مثلن وقتی «ح» تعریف می‌کرد که چطور بعد از چند روز بازجوییِ سخت که با کتک خوردنهای زیاد همراه بوده، از یک فرصت کوچک برای دست انداختن و اسکول کردن بازجو استفاده کرده و ما همه: همه قاه قاه قاه! کم کم او هم با ما همراه شد و به ماجرا‌ها می‌خندید. من فکر کردم همه چیز به خیری و خوشی ختم شده است. تا اینکه یک روز که با دوستان در شهر قدم می‌زدیم، اتفاقی جمعی دیگر از دوستان ایرانی را دیدیم. سلام و احوالپرسیِ مختصری کردیم و راه افتادیم که متوجه شدم او همراه ما راه نیافتاده و چند قدم عقب‌تر ایستاده است. به طرفش رفتم و دیدم دستانش را جلوی صورتش گرفته. دستانش را که گرفتم و پایین آوردم، دیدم که چشمانش غرق در اشک است. 
- چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟ 
- اون دوستت که الان از جلومون رد شد؟ 
- خب؟ 
- هق هق... 
- خب؟ می‌شناختیش؟ چرا گریه می‌کنی حالا؟ 
- نه نمی‌شناختمش. ولی خیلی شبیه اون دوستم بود که باهاش هم سلولی بودم. همونی که روزه گرفته بود و من غذاشُ دادم به زندانبان... 
برای او هیچ چیز عوض نشده بود و هنوز هم عوض نشده بود. هنوز هم یادآوری آن روز‌ها دلش را می‌لزراند و غمگینش می‌کند. از آن روز به بعد من با خودم فکر می‌کنم نکند این وضعیت سختی که ما نسل هاست که دچارش هستیم، بخاطر همین اخلاق (یا ضداخلاق) ی هست که ما را با وضعیت‌ها غیرقابل تحمل سازگار می‌کند!؟ طوری می‌شویم که با شرایطی که مثلن چهارسال پیش فکر می‌کردیم برایمان غیرقابل تحمل است، خو می‌گیریم. مثلن اگر دوستانمان را از دانشگاه یا محل کار به ناحق اخراج کنند، ما یکی دو روز عصبانی می‌شویم و بعد اگر ناگهان ۵-۶ نفر دیگر از همکلاسی‌ها و همکارانمان را اخراج کردند، انگار آب از آب تکان نخورده است. یا اگر قیمت فلان کالا یا به‌مان خدمات گران می‌شود، اولش یکم غر می‌زنیم، اما کم کم عادت می‌کنیم. فکر می‌کنم «وجدان»مان را بی‌حس کرده‌ایم و از کار انداخته‌ایم. شاید حکومت‌های استبدادی از این خوی سازگاری مردم بدشان نیاید و آن را تقویت کنند. اما بعید می‌دانم که کار کارِ آن‌ها باشد. هرچیزی که دستِ خودمان نباشد، دیگر مطمئنیم که افسار وجدانمان دست خودمان است و نت‌ها کسی که می‌تواند به آن چشم بند ببندد و یا بی‌حسش کند، خودمان هستیم. تنها کسی هم که می‌توان این بند را از وجدانمان باز کند، بازهم خودمان هستیم. 
 الان هم فکر می‌کنم ما به اینکه میرحسین موسوی و مهدی کروبی و زهرا رهنورد زندانی هستند عادت کرده‌ایم. وگرنه هروقت که یادشان می‌افتادیم و یا عکسشان را می‌دیدیم و یا حتی کسی را در خیابان می‌دیدیم که شبیه آن‌ها باشد، دلمان می‌لرزید. اگر دلمان بلرزد، نمی‌توانیم این رنج را تحمل کنیم و بالاخره راهی را برای خلاص شدن پیدا می‌کنیم. اما اگر دلمان نلرزد، با چند تا لطیفه و یا مرثیه، سر و ته قضیه را به هم می‌آوریم. 
باید قبول کنیم که پایه‌های استبداد روی یک جامعۀ غیراخلاقی استوار می‌شود. البته در روزهای پس از خرداد ۸۸، جامعۀ ما بارقه‌ای از برخوردِ وجدانی و اخلاقی با مسائل دور و برش را به نمایش گذاشت و نشان داد که این ظرفیت را به شکل عظیمی در خود نهفته دارد. اما آن روزهای درخشان، به قول شاعر، «یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت». 
یقین دارم تنها راه برون رفتِ جامعۀ ما از این وضعیت اسفناک (سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و معیشتی) بازکردنِ همین بند‌ها و چشم بند‌ها از دست و چشم‌های وجدانمان باشد. باید دستِ وجدانمان را باز کنیم و نگاهش را در هرگوشۀ زندگیمان جاری کنیم. وگرنه لایقِ همین زندگی‌ای هستیم که داریم.

۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

, , ,

همه برای یکی...

ازم پرسید:
- «اگه من ایرانی بودم اسممُ چی می‌ذاشتی؟ یعنی اگه می خواستی یه اسم ایرانی برام انتخاب کنی.»
یکم فکر کردم:
- «شادی! اسمتُ می‌ذاشتم شادی.»
- «شادی یعنی چی؟»
معنیشُ براش گفتم. مثل همیشه صورتشُ به سمت آسمون کرد و نرم خندید. یه قدم جلو‌تر رفتم:
- «تو چی؟ اسم فرانسویمُ چی می‌ذاشتی؟»
سرشُ از من برگردوند و خندید. موهاش هم با سرش چرخید و مثل یک مشت خاک طلایی تو هوا پاشیده شد.
- «سوالای سخت ازم نپرس دیگه!»
ابروی چپم رُ بالا انداختم و گفتم:
- «وقتی از آدم جوابای سخت می‌خوای، باید خودتم منتظر سوالای سخت باشی دیگه!»
یکم چهره ش درهم شد. دیگه کاملن نیم رخ شده بود. لبش رو گزید و همونطور که دستاش تو جیبش و سرش پایین بود، یه قدم کوچولو رفت جلو. بعد با گوشۀ چمش که حالا باریکش کرده بود سرشُ به طرفم برگردوند و به من که مثل مجلسه ایستاده و منتظر بودم نگاه کرد. نگاهش رو نگه داشت. انگار داشت هم به من هم به یک جای دیگه نگاه می‌کرد . یه طوری که خیلی مطمئن به نظر می‌رسید اومد طرفم و قدش رُ راست کرد و روی پنجه هاش تمام رخ ایستاد جلوم و تو چشام نگاه کرد:
- «اسمتُ می‌ذاشتم دارتانیان»
دارتانیان رو خیلی محکم گفت. معنیشُ می‌دونستم. لبخند زدم.
اونم خندید و خودشُ انداخت تو بغلم. بعد باهم تکرار کردیم:
«یکی برای همه؛ همه برای یکی...»

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

,

می‌خواهم مُحـرم بروم یـزد سینه بزنم


دوران کودکی و نوجوانی‌ام، همیشه تجربۀ خوب و الهام انگیزی از ماه محرم داشتم. اسطورۀ امام حسین در راه زندگی‌ام نقش کلیدی‌ای بازی کرد و می‌کند. اما از میانۀ دهۀ هفتاد که آرام آرم سبک جدید مداحی وارد مراسم عزاداری شد، فاصلۀ من هم با این مراسم و حتی محرم بیشتر و بیشتر شد. واقعن تحمل اراجیفی که مداحان می‌بافتند را نداشتم. کار به جایی رسیده بود که بعضی جا‌ها مداح‌ها وارد مسائل جنسی دربارۀ محرم می‌شدند و به جای ذکر مثیبت و یا یادآوری حماسۀ کربلا، چهرۀ مفلوک و زشتی از قهرمان‌های من می‌ساختند. این شیوۀ جدید برای من خیلی مبتذل بود و اسمش را تنها می توانم  سبک جدید/مبتذل بگذارم. نتیجه این شد که بعد از مدتی چنین فضاهایی برایم غیرقابل تحمل شد و من فقط در این ماه فقط در مراسمی شرکت می‌کردم روشنفکران دینی به سخنرانی می‌پرداختند. 
چند وقتی است که ویدئوهایی (اینجا و اینجا) از مراسم عزاداری مردم یزد در شبکه‌های اجتماعی اینترنی دست به دست می‌شود. شنیده‌ام که این فیلم‌ها روی بلوتوث موبایل‌ها هم زیاد رد و بدل شده‌اند. من هم این ویدئو را که دیدم، واقعن تحت تاثیر قرار گرفتم. بیشتر به خاطر درون مایۀ شعرهای این نوحه خوانی‌ها: 

گفتند گل مگویید/ این حکم پادشاه است
چشم و چراغ بودن/ روشن‌ترین گناه است
حکم شکوفه تکفیر/ حد بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید/ جای ستاره چاه است
این شهر مردگان است/ آواز تازه ممنوع
لبهای غنچه آزاد/ گل بی‌اجازه ممنوع
دارالخلافه آباد/ جهل و خرافه آزاد
بیداد پشت بیداد/ حرف اضافه ممنوع
گل بی‌اجازه ممنوع
این سایه باوران را/ ظلمت ز نور بهتر
در دست کوفه سنگ است/ آئینه دور بهتر

این شعر‌ها را جلوی هرکس که بگذاری فکر می‌کند یک شعر اعتراضی دربارۀ وضعیت سیاسی کشور خودمان است و نه یک نوحۀ مراسم عزاداری امام حسین. (البته این شعر الهام گرفته از یک شعر واقعن اعتراضی است +اینجا) همین جاست که آدم به درون مایۀ سیاسی و اعتراضی جنبش کربلا پی می‌برد و می‌فهمد چقدر این جریان «ضد ستم» هست و می‌تواند الهام برانگیز باشد. فکر می‌کنم برای همین هم هست که این نوحه‌ها اینقدر برای بخش زیادی از جامعه جذاب شده اند. حتی برای کسانی که مدت هاست که از مراسم جدید/مبتذل بریده بودند هم این نوحه‌ها جذب کننده بودند. شاید چون این شعر‌ها، همانقدر که به حال و هوای کربلا و محرم نزدیک است، با حال و هوا و وضعیت فعلی مردم و کشور ما هم خیلی شبیه است. و البته رمز اینکه قرن‌ها فرهنگ شیعه توانسته بود با تمام فشار‌ها و سرکوب‌ها دوام بیاورد، همین کنش‌هایش بود. اما کاری که در دو دهۀ گذشته با این فرهنگ اعتراضی شد و آسیبی که از جانب دستگاه حکومت دید، واقعن جبران نشدنی است. این مراسم و شیوۀ جدید اینقدر بی‌مایه شده است که دیگر از حالت یک پدیدۀ فرهنگی و مراسم مذهبی خارج شده، در حد یک رخداد صنعتی نزول پیدا کرده و از درون مایه‌های هنری خودش تهی شده است. (بعدن در این پدیده بیشتر خواهم نوشت) ولی این ویدئوهای عزاداری محرم یزد را که دیدم، دوباره آن روح هنری محرم برایم زنده شد. حتی یک جایی در همین نوحه‌ها به طور استعاره به همین وضعیت بد اشاره جامعه اشاره می‌شود که به نظرم همین همسانی‌ها برای عموم مردم جذابش کرده است: 

ای شهرِ بی‌ آیین شده/‌ای مردم نفرین شده/ وی عالمی بی‌دین شده/ از عهد ننگین شما /... بیزارم از دین شما/ نفرین به آیین شما/ از پینۀ پیشانی و/ دلهای سنگین شما

یعنی اینقدر وصف حال ما هست که آدم می‌خواهد برود یک جایی و این شعر‌ها را بلند بلند بخواند و با آن صلابتِ سنتیِ یزدی، دست‌هایش را در آسمان سماع بدهد و بر سینه فرود آورد. سینه بزند و سینه بزند. خلاصه اینکه اگر از امسال از من بپرسند که محرم دوست داری کجا باشی، بی‌شک می‌گویم: یـــزد

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

پیام روشن بود؛ ما هنوز باهم هستیم

یا علی مدد - سید محمد خاتمی

پیام خیلی روشن و کوتاه بود. 
همرزم برادرم بود و به نوعی در خانواده یادگار و نشانۀ اوست. سال ۶۳ با هم رفته بودند جبهه و او تنها برگشته بود. 
امروز بعد از مدت‌ها باهم تلفنی صحبت کردیم. فضای گفتگوی تلفنی سنگین است. فقط می‌توانی احوال پرسی‌های معمولی بکنی. من اما بیشتر از این می‌خواستم بدانم. می‌خواستم بدانم آیا ما هنوز با هم هستیم!؟ 
بحث به صحبت‌های و تعارف‌های همیشگی گذشت و به خداحافظی رسیدیم. 
خدا حافظی کردم و او هم گفت: 
خدا حافظ روح الله جان. یا علی مدد... یا علی مدد... 
پیام روشن بود. پیامی که ۱۶ سال پیش، عادت داشتیم پایان صحبت‌های خاتمی بشنویم. «یا علی مدد». هردو خوب می‌دانستیم که معنی این عبارت یعنی چه. 
یعنی «مـا هنـوز بـا هـم هـسـتیم». 
این هدیۀ تولد سید محمد خاتمی برای من بود. 
تولدت مبارک سید.