‏نمایش پست‌ها با برچسب عکس نوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عکس نوشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

,

وقتی از چراغ بی اعتمادی رد میشیم

چند روز پیش یکی از دوستان هموطن با خوشحالی داشت یکی از کشفیات اجتماعی خودش رو بازگو میکرد. بدین ترتیب:
تو رو خدا نگاه کنین. نصف شب پشت چراغ قرمز ایستاده
«بچه ها یک چیز خنده دار! من متوجه شدم وقتی چند نفر پشت چراغ قرمز ایستادند، اگر یک نفر هنگامی که  چراغ عابرپیاده قرمز هست، از خیابان رد بشه، دیگران _بدون توجه به چراغ قرمز_ پشت سر اون از خیابان رد می شن. من خودم چند بار امتحان کردم. تازه جالب تر اینکه همیشه بین راه، چند نفر متوجه می شن که اشتباه کرده اند و سردرگم بین رفتن و برگشتن می مونن. خداییش این خارجی ها گوسفندن ها!» بعد هم کلی از این کشفش کیف کرد. راستش من هم اول کیف کردم. چون خودم هم یکی دو بار در این وضعیت قرار گرفته بودم. اما کمی که فکر کردم، از انبان آموخته های جامعه شناسی ام برگ سبزی بیرون آوردم و «پاشیدم» تو صورت دوستم. بدین ترتیب:
«...جان، می دونی که این کاری که کردی اِندِ بی فرهنگی بوده!؟» گفت: «آره، ولی جالب بود» گفتم «با خودت فکر کردی که چرا اونها همینطور دنبال تو راه می افتادن و از خیابون رد می شدند؟» گفت: «چون گوسفندن دیگه. اصلا به چراغ نگاه نمی کنن. همین که یک نفر رد بشه، اونها هم مثل گلۀ گوسفند دنبالش راه میفتن» گفتم: « نه ...جان! علتش یک چیز دیگه هست» ... و بعد براش توضیح دادم که زندگی در دنیای امروز، پیوندی مهم با اعتماد داره. یعنی آدمها در زندگی روزمره اصل رو بر اعتماد می ذارن مگر اینکه خلافش ثابت بشه. اگر اینجوری زندگی نکنن، همه چیز _بویژه خودِ زندگی کردن_ برای همه سخت میشه. مثلا در مورد رد شدن از خیابون؛ اگه همه بخوان چشمشون به چراغ باشه، دیوونه می شن. بنابراین به کسی که چشمش به چراغ هست اعتماد می کنن و پشت سرش راه می افتن. اما فکر کن! اگه یکی-دو بار همین اتفاق تکرار بشه. دیگه اون آدمها نمی تونن به دیگران اعتماد کنن. مثلا فردی که از محل کارش برگشته و خسته هست، مدام باید حواسش به چراغ هم باشه. (البته این مسئله بیشتر در خارج از ایران صدق می کنه. چون رد نشدن از چراغ عابر پیاده مهمه) کافیه چند بار از چراغ اینجوری رد بشه تا اعصابش به هم بریزه. اصلا شاید یکی از دلیل هایی که تو کشور خودمون مردم حوصلۀ پشت چراغ عابر موندن رو ندارن همین باشه. شاید برای همین هست که در بعضی از مسائل اونها راحت تر زندگی می کنند و ما سخت تر. بعد تأکید کردم که «اعتماد کردن مساوی گوسفند بودن نیست»
یکم فکر کرد و گفت: «راست میگی ها!» گفتم: «مخلصیم»

Enhanced by Zemanta

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

سیزده بدر؛ با یادگار داریوش

اولین سیزده به دری که خارج از ایران بودم، توفیق دست داد که به موزۀ لوور برای اولین بار مشرف بشم و یادگارهای ایران باستان رو اونجا ببینم. چه عظمتی!خیلی غرورآفرین بود.
 پس از اینکه مزۀ پستانک سوابق تاریخی فروکش کرد چند نکته توجهم رو جلب کرد.
یکم: نقشۀ ایران در زمان داریوش رو که دیدم، یک جوری شدم. یک جوری که نمی دونم چه جوری بود!
دوم: مرده شور محمد رضا شاه رو ببرن که بحرین رو واگذار کرد. نمی دونم چرا مرتیکه دستور داد تو بحرین رفراندوم برگزار بشه! باید تو کل ایران رفراندوم برگزار می شد. نمی دونم اون موقع این حضرات مبارز از مذهبی گرفته تا چپ و راست کدوم گوری بودن که اعتراض ککن!؟
سوم: مردشور احمدی نژاد رو ببرن که رفت زیر پرچم خلیج عربی نشست. در دورۀ این مرتیکه ذیل ترین مواضع بعد از انقلاب رو در حوزۀ تمامیت ارضی ایران داشتیم.
چهارم: دم اون کسایی که این بناها رو از ایران خارج کردن و در جاهایی مثل لوور به نمایش گذاشتن گرم. هر نیتی که داشتن، فکر میکنم نتیجه اش به نفع تاریخ ایران شد.
پنجم: جای همتون خالی