‏نمایش پست‌ها با برچسب افغانستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب افغانستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مهر ۱۰, پنجشنبه

, , , , , , , ,

«بانوی اول»؛ خرافه‌ای سیاسی از نوع مدرن

این عبارت «بانوی اول» از آن خرافه‌های سیاسی-وارداتی است که از کشورهای آنگلاساکسون و پسمانده‌ی فرهنگ اشرافی‌گری آن فرهنگ‌ها به ارث رسیده و برخی دوستان ذوق‌زده‌ی ما هم بدون توجهْ مدام آن را تکرار می‌کنند. گویا فکر می‌کنند این نشانه‌ی پیشرفت است. مدت‌هاست که تکرار روزافزون این عبارت در رسانه‌های فارسی زبان آزارم می‌دهد. امروز هم  این سرخط درخشان را در بی.بی.سی فارسی دیدم.

سرخط گزارش بی.بی.سی فارسی
درباره‌ی همسر رییس‌جمهوری افغانستان

     

۱-
اول اینکه این عبارت به غایت ضد زن است. دوستانی که آن را به کار می‌برند، شاید به این نکته توجه ندارند که «بانوی اول» در چهارچوب نگاه مردسالارانه به سیاست و حکومت پدید آمده و حیات پیدا می‌کند. بدین‌صورت‌که با پدیدآوردن جایگاهی برای زنِ رییس حکومت به عنوان بانوی اول، در واقع ما هویت این زن را وابسته به شوهرش قرار می‌دهیم. برای مثال اگر همین آقای اشرف غنی در جریان دوره‌ی حکومتش از حق عرفی، شرعی و قانونی‌اش استفاده کند و همسرش را عوض کند ـ حتی چند بار عوض کند ـ و یا اینکه خانم‌اش تصمیم بگیرد از او جدا شود، به صورت خودکار بانوی اول هم تغییر می‌کند. این زنانِ احتمالی تنها در رابطه با مقام شوهرشان شناسایی می‌شوند. حالا اگر خودشان کمی شخصیت جذابی داشته باشند، بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند و رسانه‌های زرد و آبی و صورتی هر روز از آخرین تغییرات مراحل بارداری تا رفت و آمدهای تفریحی یا احتمالن تحرک‌های اجتماعی آنها می‌نویسد. اگر هم شخصیت جذابی نداشته باشند، به عنوان یک «بانوی اول» غیرجذاب دسته‌بندی می‌شوند و رسانه‌ها منتظر می‌مانند تا رییس‌حکومتی سر کار بیاید که همسر جذابی داشته باشد.
خیلی‌ها این پرسش را به میان آورند که چرا وقتی زنی رییس‌ حکومتی می‌شود، ما شوهرش را به عنوان «آقای اول» آن کشور نمی‌شناسیم و چرا عموم مردها از این ماجرا شرم دارند؟ چرا کسی از شوهران شخصیت‌هایی همچون آنگلا مرکل (صدراعظم آلمان)، کریستینا فرناندس د کیرشنر (رییس‌جمهوری آرژانتین) دیلما روسف (رییس‌جمهوری برزیل) حرفی نمی‌زند. راهکار بعضی‌ها تاکید بر نقش «آقای اول» است. یعنی اگر قرار است نقش بانوی اول را برجسته کنیم، باید در صورتی که رییس حکومت زن باشد، باید از نقش آقای اول هم حرف بزنیم. برخی دیگر راهکار راهکار را برچیده شدنِ بساط آقا و بانوی اول می‌دانند. یعنی هرکس که مردم به او رای دادند رییس‌جمهور است؛ زن و مرد بودن‌اش مهم نیست و شوهر یا زن او هم زیر سایه‌ی مقام سیاسی او نمی‌روند.
نظر من به گروه دوم نزدیک‌تر است.


۲-
نگاهی که نقش «بانوی اول» را پدید می‌آورد. بسیار غیردموکراتیک و ضدمردم‌سالارانه است. وقتی ما به کسی رای می‌دهیم و او را برای مدتی معین رهبر سیاسی یک کشور می‌کنیم، به زن و بچه‌اش که رای نمی‌دهیم. ما به خودِ نامزد و توانایی‌ها و برنامه‌هایش رای می‌دهیم. هرچند وضعیت خانوادگی سیاست‌مداران در گرایش رای‌دهنده‌گان تاثیر دارد. اما این به آن معنا نیست که ما با رای دادن به فلان مرد، زنش‌اش را هم صاحب مقام و منسبی می‌کنیم. در بعضی از کشورها، نامزدها معاون یا جانشین خود را نیز به رای مردم می‌گذارند. این خیلی منطقی است. چون به یک پروژه‌ی سیاسی مربوط است و جایگاه آن معاون و جانشین هم در قانون اساسی مملکت مشخص شده است. اما همچین شرایطی برای همسر یا دوست‌دختر/پسر یک رهبر سیاسی صدق نمی‌کند. بلکه این در چهارچوب رابطه‌ی شخصی‌ای است که وی پیش و پس از دوره‌ی مسئولیت‌اش داشته و خواهد داشت. بدین دلیل که این مسئله از حوزه‌ی رای عمومی خارج است، از لحاظ سیاسی هم باید خارج از حوزه‌ی عمومی بماند. نه نقش سیاسی به همسران داده شود و نه از بوجه‌ی عمومی برای این نقش سیاسی-اجتماع خرج شود.

۳- 
در ادامه‌، این نگاه، یعنی ایجاد یک «مقام» برای همسر رییس حکومت ( مقام رییس‌جمهوری در کشورهای جمهوری یا جایگاه نخست‌وزیر در کشورهای پارلمانی و...) غیرقانونی است. شاید برخی کشورها همچین پدیده‌ای را در فرهنگ سیاسی‌شان داشته باشند که این بستگی به فرهنگ و عرف آن جامعه دارد. (هرچند که به نظر من این عرف حتی در آمریکا هم نشان از ساختار پنهانِ مردسالارانه‌ی آن جامعه دارد )؛ اما لزومی ندارد هرچیزی که به نظر ما شیک و خارجی است را وارد فرهنگ سیاسی کشورمان کنیم. اگر قرار باشد ما کسی را به عنوان «بانوی اول» کشور به رسمیت بشناسیم، باید به خود وی رای بدهیم و انتخابش کنیم. نه اینکه به شوهر کسی رای بدهیم و سپس زنی را بر کرسی‌ای بنشانیم و نقش سیاسی به او بدهیم. خیلی وقت‌ها این حرکت به ایجاد دم و دستگاهی برای «بانوی اول» کشور ختم می‌شود و طبعن از بودجه‌ی عمومی صرف جایگاهی می‌شود که الزامن مردم به آن رای نداده‌اند. مردم ایران به خاتمی و احمدی‌نژاد (سال ۸۴ّ) و روحانی رای دادند، نه به همسرانشان. اگر زهرا رهنورد به عنوان یک شخصیت سیاسی مطرح شد، نه به‌خاطر همسرش ، بلکه به دلیل توانایی‌های شخصی خود وی بود و است. او زهرا رهنورد است، نه فقط همسر میرحسین موسوی.

۴-
در فرانسه، پس از اتفاق‌هایی در زندگی زناشویی دو رییس حکومت این کشور (نیکلا سارکوزی و فرانسوا اولاند) رخ داد، بحث زیادی در اینباره در جامعه‌ی فرانسه در گرفت. برخی از جامعه شناسان و تحلیل‌گران سیاسی بر این باور بودند که توجه مردم به پدیده‌ای به عنوان «بانوی اول» یک پدیده‌ی وارداتی (به‌ویژه تحت تاثیر آمریکا و بریتانیا) است. چیزی شبیه به پدیده‌ای که در ایران به «تهاجم فرهنگی» معروف شده است. البته نه اینکه حکومت‌های آمریکا و بریتانیا توطئه‌ای در این زمینه در نظر داشته باشند. بلکه به این معنا که هجمه‌ی رسانه‌ای متمایل به صنعت سرگرمی و تولید مسئله‌هایی که شاید زیاد هم مهم نباشند، فضای فرانسه را تحت تاثیر قرار داده است. بدین صورت که رسانه‌های زرد و بنفش و صورتی از ازدواج و طلاق چهره‌های معروف سروصداها به راه می‌اندازند؛ طی یک دوره‌ی زمانی چند ماجرا باهم رخ می‌دهد. «کارلا برونی» با «نیکلا سارکوزی» ازدواج می‌کند. «فرانسوا اولاند» که از «سگولن رویال» جدا شده، دوست دختر روزنامه نگار خود «والری تری‌وایلر» را رها می‌کند و رابطه‌ی او با «ژولی گایه» که بازیگر معروف و زیبایی است کشف و سرخط خبرها می‌گردد. این ماجراها از یک طرف همزمان می‌شود با ظهور چهره‌ی فعالی همچون «میشل اوباما»، و از طرف دیگر با رابطه‌ی شاهزاده ویلیام (وارث احتمالی تاج و تخت بریتانیا) و «کیت میدلتون». صنعت رسانه‌ای سرگرمی به دنبال شبیه‌سازی و ساده سازی ماجراها می‌گردد و بدین صورت عبارت «بانوی اول» حتی با تلفظ انگلیسی‌اش در رسانه‌های فرانسوی هر روز بیشتر از دیروز به کار برده می‌شود. این درحالی‌ست که درباره‌ی «برنادت شیراک» همسر «ژاک شیراک» در مقایسه با ماجراهای اخیر از این خبرها نبود. چرا؟ چون او خودش کم و بیش یک شخصیت سیاسی بود و هنوز هم نقش سیاسی قابل توجهی در صحنه‌ی سیاسی بازی می‌کند. برای مثال، او در جریان انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۲ از نیکلا سارکوزی حمایت کرد. درحالیکه اعلام شد که ژاک شیراک از این حمایت سر باز زده و رای و نظرش به اولاند نزدیک‌تر بوده. با این اوصاف، برنادت شیراک «بانوی اول» نبود. او «برنادت شیراک» بود.
 برخی از شخصیت‌ها و رسانه‌ها در فرانسه نیکلا سارکوزی را به این متهم می‌کردند که قصد دارد روابط اشرافی را به کاخ الیزه برگرداند و آن را مخالف روح جمهوری فرانسه می‌دانستند. همین بحث در جریان ماجراهای فرانسوا اولاند دوباره زنده شد. رسانه‌های رنگارنگ که می‌خواستند کالای‌شان را در زرورق به مشتری‌ها قالب کنند بیشتر و بیشتر عبارت «بانوی اول» را درباره‌ی همسران رییس‌جمهورها بکار می‌بردند. اما در نظرسنجی‌ای که یک موسسه‌ی افکارسنجی در هیاهوی ماجراهای اولاند منتشر کرد، نشان داد که اکثریت فرانسوی‌ها جایگاه بانوی اول را به رسمیت نمی‌شناسند. در نظرسنجی دیگری که موسسه‌ی فیگارو انجام داده بود، بیش از ۷۰درصد از پرسش‌شوندگان عقیده داشتند که مسائل زناشویی رییس حکومت یک امر شخصی است و نباید در فضای عمومی مطرح شود. هرچند که در همین نظرسنجی‌ها نشان می‌داد که محبوبیت فرانسوا اولاند پس از هر ماجرای شخصی با افت شدید روبرو می‌شود.

۵-
اینکه همسر رییس‌جمهوری جدید افغانستان زنی موفق و تحصیلکرده است خبر بسیار خوبی است. او به عنوان شریک زندگی اشرف غنی احمدزی نقش غیرقابل انکاری در زندگی وی داشته است. جسارتن باید بگویم وی طفیلی رییس‌جمهوری افغانستان نیست. او خودش زنی موفق و با استعداد است که تا کنون زیر سایه‌ی فضای مردسالارانه قرار داشته. بی‌شک باید این فرصت را غنیمت شمرد و به این بهانه بیشتر و بیشتر از زنان افغانستانی سخن گفت. (توجه داشته باشید که ایشان لبنانی است. افغان نیست، اما افغانستانی است.) 

۶-
نقش و مفهوم «بانوی اول» یک خرافه‌ی مدرن و ساخته و پرداخته‌ی رسانه‌ها و صنعت سرگرمی است. مفهومی که در چهارچوب مردسالاری - و نه مردم‌سالاری- حاکم بر حکومت‌ها زاییده شده و به حیاتش ادامه می‌دهد. تکرار کورکورانه‌ی این عبارت از یک طرف ضد زن و از طرف دیگر غیرمردم‌سالارانه (غیردموکراتیک) است.

۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه

, , ,

یا ماکیاولی؛ یا علی


۱- «حفظ نظام از اوجب واجبات است.» این جمله را پیش از اینک امام خمینی در پایان قرن گذشته وارد اندیشه‌ی شیعی بکند، نیکلا ماکیاولی، فیلسوف سیاسی ایتالیایی قرن‌ها پیش به عنوان یک نظریه‌ی نو و جذاب وضع کرد و به گفته‌ی بسیاری از اندیشنندان و پژوهشگران، اندیشه و فلسفه‌ی سیاسی را وارد عصری نوین کرد.  زمانه‌ای که ما به ‌آن مدرنیته میگوییم.

۲- چند وقتی است که دولت جمهوری اسلامی ایران بخشنامه‌ای در مورد شرایط کار خارجیان( بویژه افغانستانی‌ها)صادر کرده است. بخشنامه‌ای که بحث‌های زیادی را بوجود آورده. برخی آن را واکنش و سیاستی منطقی در وضعیت بازار نابسامان کار ایران و راه حلی برای کم کردن بیکاری بین جوانان ایرانی می‌دانند. برخی دیگر آن را عملی شرم‌آور و شبه فاشیستی می‌دانند. گروهی دیگر هم هرچند به جنبه‌ی بشری و انساتی این مسئله را در اولویت نمی‌دانند.  اما از لحاظ اجتماعی و اقتصادی ضررهای این بخشنامه را بیشتر از سودهایش می‌دانند. 
۲- ۱ - به عنوان کسی که حدود ۵ سال در فرنگ زندگی می‌کند و کم و بیش با مسئله‌ی کار سر و کار دارد، و با توجه به اینکه بعضی از موافقان این بخشنانه برای تایید نظرشان  شرایط کار در «کشورهای پیشرفته» را مثال می‌آورند، باید بگویم  وضعیت کار در کشوری مثل فرانسه و بسیاری از کشورهای اروپایی اینقدر بی در و پیکر نیست که یک شبه دولت با یک بخشنامه زندگی میلیون‌ها کارگر خارجی را تحت تاثیر قرار بدهد و آب از آب تکان نخورد. خارجی‌ها هم حق و حقوق اقتصادی دارند و هم حق و حقوق سیاسی. آنها در دولت و مجلس و سندیکاها  نماینده‌هایی دارند تا از حقوقشان دفاع کنند. البته وضعیت گل و بلبل نیست و همیشه کش مکش در جریان است. خیلی وقت‌ها هم شرایط ناعادلانه‌ای بر بازار کار حاکم است. اما در مقایسه با ایران باید بگویم وضعیت مملکت ما با جنگل فرق چندانی ندارد و انگار همه پذیرفته‌اند که انسان گرگ انسان است و هرکه بهتر بدرد برتر است. چه در عرصه‌ی سیاست و چه در عرصه‌ی اقتصاد.
۲- ۲ -  در مورد افغانستانی‌ها، این ما بودیم که درهای کشورمان را به روی آنها باز کردیم. چون می‌خواستیم منفعت سیاسی‌اش را در زمان اشغال افغانستان به دست شوروی ببریم. بعد هم از آنها در پست‌ترین کارها بهره‌کشی کردیم و حتی به بچه‌هاشان حق تحصیل ندادیم. آنها را مجبور کردیم بی‌سواد بمانند و بعد بهشان برچسبِ « بی‌فرهنگ » زدیم. 
۲- ۳ - در همه‌ی کشورهای  «پیشرفته» آدم‌ها پس از یکی دو نسل زندگی در یک کشور، حق کامل شهروندی را به دست می‌آورند. اما من دوستان افغانستانی‌ای دارم که سه-چهار نسل است در ایران زندگی می‌کنند و خودشان و پدر و مادرشان در ایران به دنیا آمده‌اند، اما از کوچکترین حقوق اجتماعی محروم‌اند. خیلی از اینها نخبه‌اند، اما هیچ جایگاهی در جامعه‌ی ایران ندارند. بهترین شاعران و نویسندگان فارسی زبان. بهترین ورزشکاران و.... بعلاوه، بسیاری از این افغانستانی‌ها با ایرانی‌ها وصلت کرده‌اند و تشکیل خانواده داده‌اند. بماند که ما به آنها  «ملیت» ایرانی نمی‌دهیم.( انگار دست‌کم از زمانی که افغانستان از ایران جدا شده چه گلی به سر دنیا با ملیت‌مان زده‌ایم که آن را از برادران و خواهران‌مان دریغ می‌کنیم!؟) اما حداقل به فکر بحرانی که این نوع تصمیم‌گیری‌های نژادگرایانه برای خانواده‌های ایرانی‌ای که با این افغانستانی‌ها در رابطه هستند هم نیستیم.
طبق استانداردهای حقوق بشری این افغانستانی‌ها باید تا به حال همه شان ملیت ایرانی می‌گرفتند. خدای ناکرده تا ۱۵۰ سال پیش ایرانی به حساب می‌آمده‌اند. حالا این کار را که نکردیم هیچ، داریم مثل برده با آنها رفتار می‌کنیم. 
مهاجرت افغانستانی‌ها در مقایسه با مهاجرت ترکیه‌ای ها به آلمان و الجزایری‌ها به فرانسه هیچ است. آن‌ها هم کارگرهای ارزانی  هستند. مشکل مملکت ما این تعداد کارگر خارجی نیست. مشکل ما در جای دیگری‌ست. ایراد در مدیریت در سطح کلان است  و با این وصله پینه‌ها کار بدتر می‌شود. دردی از اقتصاد را که دوا نمی‌کند هیچ، منجلاب اجتماعی و سیاسی به بار می‌آورند. اگر در مسئله‌ی مهاجرت، امارات بشود الگوی ما که جای تاسف دارد. امارات امروزه مرکز برده‌داری دنیاست. ما بالاخره یک هویت انسانی‌ای داریم به آن افتخار می‌کنیم. نباید اینطور گرگ صفتانه (مثل اماراتی‌ها)  با همنوعان خودمان برخورد کنیم.

۴ - ۴ الان آقایان حاکم آمده‌اند به خیلی از لبنانی‌ها و سوری‌ها و عراقی ها و افغانی هایی که در خط خودشان بوده‌اند ملیت ایرانی داده‌اند. این آدمها از حقوق و اجتماعی و سیاسی بیشتری از من و شما برخوردارند. چون به مرکز قدرت نزدیک‌تر و وفادارترند. وقتی می‌گوییم در ایران مسئله چیز دیگری است منظورم همین است. آنها ( چاکران قدرت) آدم‌های درجه یک هستند. من و شما درجه دو هستیم، خارجی‌ها درجه سه هستند. افغانستانی‌ها درجه چهار به پایین... به نظر من همین نگاه سلسطه مراتبی باعث شده تا ما ضررهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی زیادی بکنیم. همین نگاه سلسله‌مراتبی و غیر انسانی باعث استحکام پایه‌های استبداد در مملکت ما شده است.
۳ - اما باید به مسوولین کشوری که خودش را ام القرای جهان اسلام می‌داند نکته‌ای را یادآوری کرد.  به جای اینکه آقایان دستور جهاد فرزندکاری بدهند، بهتر است به همین افغانستانی‌های ایرانی ملیت بدهد. اینطوری هزینه‌ی اقتصادی و اجتماعیش هم کمتر است. فرانسوی ها با الجزایری‌ها همین کار را کردند و از درون این طرح  زیدان و کریم بن زما و نبیلا و یک عالمه سیاستمدار و روزنامه‌نگار بوجود آمد که به رشد فرانسه کمک کردند. اما اینکه حکومتی که ادعای اسلام‌مداری دارد، اینگونه با برادران و خواهران دینی خود برده‌دارانه و نژادپرستانه رفتار کند، نه با منطق دینی و نه با منطق ملی سازگار نیست. 
توجیه‌گران این وضعیت با همان منطق ماکیاولیستی و ارجهیت منافع حکومت ( که گه‌گاه لباس منافع ملی بر آن می‌پوشانند) بر همه‌ی اصول و ارزشهای انسانی تاکید می‌کنند.  مقامات جمهوری اسلامی ایران باید به مردم پاسخ بدهند که این وضعیت مملکت داری آیا در راستای منطق دولت-ملت مدرن ( نسخه‌ی ماکیاولی ) است یا نه، نسخه‌ی نبوی و علوی را برای حکومت‌داری انتخاب کرده‌اند؟ یا اینکه هرکجا که به نفعشان بوده بر طبق نسخه‌ی ماکیاولی و هرکجا که مصلحت ایجاد می‌کرده، پای نسخه‌ی علوی را پیش می‌کشند.( البته همین روش یک بام و دو هوایی و نان به نرخ روز خوری هم برگرفته از حدیث‌های ماکیاولی است.) در حالی‌که هرکجای نسخه‌های حکومت‌داری علی ابن ابی طالب را ورق بزنی، به چنین روش‌های حکومت‌داری نمی‌رسی.
در بین عوام اینگونه جا افتاده که ماکیاولیست بودن، تنها به خدعه و نیرنگ و نان به روز خوردن خلاصه می‌شود. درحالیکه ماکیاول با صراحت از حفظ حکومت به هر قیمتی سخن به میان می‌آورد و از حاکم و شهریار می‌خواهد علاوه بر پیروی از این نسخه، در گسترش این ایده نیز کوشا باشد و زمینه‌های فرهنگی آن را نیز فراهم کند. یعنی بهترین حالت این است که عموم مردم هم انجام‌پذیریِ چنین سیاست‌‌ها و سیاست‌گذاری‌هایی را بپذیرند و بپسندد.


۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

, , , , , , , , ,

جوان باش و اعتراض کن


اتفاقی با خانمی آشنا شدم که در مِی ۱۹۶۸ دانشجوی دانشگاه نانتِر پاریس بوده؛ جایی که همه‌ی ماجر از آن‌جا آغازیده بود. مادر دوستم است و البته الان متاسفانه با یک تومور بدخیم در سرش دست و پنجه نرم می‌کند.
می‌گفت: «ماجرا از اعتراض به جدا سازی دختران و پسران در خواب‌گاه‌های و برخی دیگر از مکان‌های دانشگاه آغازید. اما همین جرقه‌ی کوچک کافی بود تا خشم مردم بیدار شود.»
خشمی که نابرابری‌های سیاسی و اقتصادیِ اروپای بعد از جنگ از یک طرف و سرکوب اقلیت‌ها و خارجی‌ها از طرف دیگر آن را روی هم انباشته کرده بود. این خشم/اعتراض از پاریس آغاز شد و همه‌ی اروپا را در بر گرفت و شعله‌اش با سرکوب دانشجویان در آمریکا خاموش که نه، اما به زیر خاکستر رانده شد.

زوج سال‌خورده‌ی دیگری را می‌شناسم که از جوانان همان نسل‌اند. آن‌ها حتی کودتایی که علیه دولت مصدق انجام شد را یکی از دلیل‌های خشم فروخورده‌ی خود می‌دانند. کلر می‌گوید: «ما بعد از جنگ جهانی دوم فکر می‌کردیم پاکی بر پلیدی پیروز شده است و از این پس می‌توانیم دنیایی بهتر و عادلانه‌تر داشته باشیم. اما هرچه جلوتر می‌رفتیم وضع بدتر می‌شد. جنگ الجزایر و بلایی که در فرانسه بر سر مهاجران خارجی می‌آمد برای ما قابل تحمل نبود. فشاری که روی کارگران می‌آمد ما را آزار می‌داد. اما بعد از می۶۸ و سرکوب جنبش، ما ناامید شدیم. برای همین رفتیم به کشورهای دوردست تا شاید آنجا بتوانیم کمی از رنج مردم کم کنیم. من و اولویه (شوهرش) به استخدام یونسکو درآمدیم و به تایلند و تبت و افغانستان رفتیم.»
اولویه ادامه می‌دهد: «بعد از ۱۰-۱۵ سال کار کردن در یونسکو فهمیدم این سازمان، جز سرپوش گذاشتن روی عذاب وجدان غربی‌ها کارکرد [و شاید حتی هدف] دیگری ندارد. ما در کابل فقط بین نخبگان و اشراف افغانی وول می‌خوردیم. تنها فرودستانی که می‌دیدیم، خدمتکارانی بودند که برایمان کار می‌کردند. این خیلی بد و دور از هدف ما بود. بنابراین در اوج فعالیتم، بعد از سال‌ها فعالیت - ۵ سال در تایلند و ۸ سال در افغانستان - با همسر و سه فرزندم که در تمام این مدت به دنبال خودم کشیده بودم، از یونسکو استعفا دادم و به پاریس برگشتم. آن وقت‌ها کار پیدا کردن برای جوانی مثل من سخت نبود.
کلر و اولویه پس از بازگشت به پاریس، در عفو بین‌الملل و چند انجمن دیگر برای حمایت از فلسطین، مهاجران، کمک به پناهندگان و... مشغول به کار شدند. در این سال‌های اخیر - و در آستانه‌ی ۸۰ سالگی، دل‌مشغولی آن‌ها موفقیت جنبش سبز است. کلر می‌گفت: «روزی که جوان‌های ایران را در خیابان دیدم، امیدم دوباره زنده شد. گفتم شاید یک جای دیگر در دنیا این اتفاق بیافتد. برای همین همیشه جنبش سبز را دنبال می‌کنم. من بیشتر کشورهای خاور میانه را گشته‌ام.  به تونسی‌ها و مصری‌ها هم امیدوارم. در مورد ترکیه چیز زیادی نمی‌دانم. اما فکر می‌کنم تجربه و هوشمندیِ جوان‌های ایرانی بیشتر است.»

*پوستری از می ۶۸ که جوانی را نشان می‌دهد که به‌دست و با دست ماموری که شبیه ژنرال دوگل (رییس‌جمهور وقت) که در پس زمینه  طراحی شده، دهانش بسته شده است. با این جمله:
جوان باش
و
ساکت شو.