‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

, , , , , , , , , ,

مناظره نبود؛ نامزدها را بازجوییِ تحقیرآمیز کردند


صحنه چیزی نبود جز گسترشِ منطقِ بازجویی٬ جلوی دوربین تلویزیون. از این عریان‌تر نمی‌شد.
نامزدهایی که به قول عارف٬ رییس‌جمهورهای بالقوه‌ی کشور هستند را به خط کردند و از آنها درباره‌ی چیزهایی که در پس ذهن‌شان می‌گذرد پرسیدند. مگر در بازجویی غیر از این می‌کنند؟ از تو می‌خواهد که  درباره‌ی خصوصی‌ترین چیزهایت حرف بزنی. از تو می‌خواهند نظرت را درباره‌ی تک تک نزدیکانت بنویسی. اعتقادادهایت را با آقای بازجو درمیان بگذاری و برایش توضیح بدهی که چرا اینطوری یا آنطوری فکر می‌کنی. مجری (بازجو) حتی پاسخ‌هایی که باید بدهی را هم تعیین می‌کند و وقتی کسی از او می‌پرسد که چرا این‌ها را می‌پرسی٬ با اعتماد به نفس مثال زدنی‌اش پاسخ می‌دهد: ما می‌دانیم این پرسش‌‌ها و پاسخ‌ها درست هستند. این‌ها طراحی شده‌اند و شما باید به آنها پاسخ بدهید. بازجو هم البته کاری شبیه همین می‌کند. هنگامی که چیزی می‌پرسد٬ به تو مجال پاسخ‌گویی نمی‌دهد. بلکه بلافاصله پاسخ خودش را در برابرت می‌گذارد و از تو می‌خواهد موضعت را در برابر آن روشن کنی. خب در مناظره‌ی دیروز هم همین رخ داد. وای بر ما.
کامل کننده‌ی این سیرک٬ آن آقایی بود که بی‌سر و صدا بغل‌دست آقای بازجو (مجری) نشسته بود. گفتند که او نماینده‌ی بزرگترهاست که بر همه چیز نظارت می‌کند؛ حتی بر آقای مجری (بازجو). شاید بعضی‌ها در بازجوهاشان به این تجربه برخورده‌اند که شاهد یا متوجه حضور کسی باشند که در ظاهر هیچ نقشی در بازجویی (مناظره) ندارد. نه حرفی می‌زند٬ نه واکنشی نشان می‌دهد و نه تو می‌دانی که اصلن این آدم کیست؟ اما ترس حضورش همیشه بر صحنه‌ی مناظره (بازجویی) سایه انداخته است.
 این است نتیجه‌ی حاکم شدن نیروهای اطلاعاتی و امنیتی بر مملکت.

اما نکته‌ی جالب - و البته تلخ- را می‌توان آنجا دید که سیرک به جاهای حساس‌اش می‌رسد. آنجایی که بازجوی مسابقه‌ی هفته کارت‌هایش را  درمی‌آورد و آزمونِ با گزینه‌های محدود را می‌آغازد. آنجایی که محمدرضا عارف برمی‌آشوبد و مجری را به پرسش می‌گیرد. آنجاست که می‌توانیم دیگر نامزدها را بهتر بفهمیم. عارف با صحنه ناآشناست. گویا کمتر در چنین شرایط ذلت‌باری قرار گرفته است و تاب تحملش را ندارد. برمی‌آشوبد. رضایی کمی همراهی‌اش می‌کند و روحانی هم با غلظت کمتری همین کار را می‌کند. پرسش اصلی این نیست که چرا آنها چنین کردند. چرا که هرکس که نفسی سالم و عزیز داشته باشد غیر از این نمی‌کند. پرسش آنجاست که چرا دیگران واکنشی نشان ندادند؟

از نظر من به این دلیل که آنها در طول زندگی‌ سیاسی‌شان بارها و بارها در چنین موقعیتی قرار گرفته‌اند و «آموخته» شده‌اند و هرکدام‌شان از پیش تاکتیک‌های روبرو شدن با موقعیت «ذلت و خفت و خواری» را بلد هستند. حداد و ولایتی که ککشان هم نگزیده است و قالیباف هم خودش را کاملن به نفهمی زده است. جلیلی هم که در حال «مقاومت» در برابر توسری‌ای است که گویا راه حل کنار آمدن با آن را خوب بلد است. بنده خدا غرضی هم که از بیخ بی‌حس است. فقط آن سه تا هستند که کمی دردشان آمده است.

اگر یک پاره خط بکشیم و نامزدهای تحقیر شده را روی آن پچینیم٬ به نتیجه‌ی شگفت‌انگیزی برمی‌خوریم. از راست اگر شروع کنیم اینطور می‌شود.
 ۱- حداد و ولایتی: از یک نسل هستند و نزدیک‌ترین کاندیدها به آیت‌الله خامنه‌ای‌ می‌باشند.
 ۲- قالیباف و جلیلی: آنها هم از یک نسل هستند و البته مدت‌هاست که در ربودن گوی تملق و چاپلوسی از آیت‌الله خامنه‌ای باهم رقابت می‌کنند.
 ۳- غرضی: از محافظه‌کارانِ کهنه‌کار که پیر جمع است. او در زمان دیگری زندگی می‌کند و البته در درگاه آیت‌الله خامنه‌ای جزو مقربان است.
 ۴- رضایی: هم‌نسل قالیباف و جلیلی٬ اما از سال ۷۶ که از فرماندهی سپاه کناره گرفتانده شد٬ فاصله‌اش با آیت‌الله خامنه‌ای بیشتر و بیشتر شد.
 ۵- روحانی که: از ابتدا در کنار هاشمی رفسنجانی بال و پر گرفته است و بواسطه‌ی پست‌هایی حساسی که داشته است٬ کمتر رابطه‌ی شخصی با آیت‌الله خامنه‌ای داشته و بیشتر در چهارچوب بوروکراتیک با وی در ارتباط بوده است.
 و ۶- عارف: که هیچ صنمی با آیت‌الله خامنه‌ای نداشته و حتی کمترین رابطه‌ و نزدیکی‌ها را با بیت و دربار رهبر ایران داشته است. حتی رابطه‌های دور خانوادگی هم باعث نشده است که نزدیکی سامانمندی با وی پیدا کند و به درگاهش راه پیدا کند.
 حالا می‌توانیم بگوییم که هرچه آن هشت نفر٬ به مرکز هسته‌ی قدرتِ حاکمیت نزدیک‌تر بودند٬ انقیاد یافته‌تر٬ خوگرفته‌تر و آشناتر با این صحنه برخورد کردند و برعکس٬ هرچه از آن هسته دورتر بودند٬ معترض‌تر٬ برآشفته‌تر و ناآشناتر نشان دادند. به همین دلیل بود که حداد و ولایتی تقریبن هیچ تغییری پیش و پس از آغاز رسمیِ بازجویی نداشتند٬ قالیباف و جلیلی هرکدام به سرعت با ماجرا خو گرفتند. رضایی و روحانی هم اعتراض‌های رقیقی کردند و عارف که تهِ پاره‌خط جا‌ می‌گیرد٬ برآشفت.

بی‌شک در آینده‌ای نه چندان دور در برگ‌های تاریخ خواهند نوشت که روزگاری در ایران٬ نامزدهای ریاست‌جمهوری را به خط کردند و از آنها آزمون تستی گرفتند و ازشان خواستند تا نظر شخصی‌شان درباره‌ی عکس‌هایی بی‌ربط را به زبان آورند. بی‌شک این صحنه‌ها در کنار دادگاه‌های استالینیستی در تاریخ نام‌برده خواهد شد و پژوهش‌گران درباره‌‌اش برگ‌ها خواهند نوشت. اما به همان میزان که روس‌ها خشن هستند و ایرانی‌ها لطیف٬ شکل و ریختِ دادگاه‌های ایرانی پیچیده‌تر٬ شاعرانه‌تر و صد البته به‌روز و مدرن‌تر بود.
وای بر ما.

*بازیِ تلخ و طنز تاریخ است که این رخداد با سالمرگ هاله سحابی هم‌زمان می‌شود. هم‌او که مینو مرتاضی در پای پیکرش با چشم گریان می‌گفت: ما سنگ می‌شیم... زنهای بی‌خاطره... بی‌حافظه... بی‌آرزو... ما سنگ می‌شیم... سنگ می‌شیم

۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

, , , , , ,

باور نکنیم! جلیلی رییس‌جمهور نمی‌شود

سید محمد خاتمی در آخرین ۱۶ آذر معروفی که در دانشگاه حضور پیدا کرد٬ خطاب به دانشجویان گفت: «بعد از بنده کسانی خواهند آمد که عمل خواهند کرد و شما نتیجه‌ی عمل آنها را خواهید دید.»

 اگر برگردیم به آن روزها٬ یادمان می‌آید که خاتمی به «بی‌عملی» متهم می‌شد. در همان جلسه هم شعارهایی با همین مضمون در سالن داده شد (معلوم نیست از طرف دانشجویان دموکراسی‌خواه یا دانشجوهای اقتدارگرایی که عضو بسیج بودند). جدا از اینکه این اتهام درست باشد یا نه٬ این پاسخی بود که خاتمی به آن شعارها داد که البته با طعنه همراه بود. پشت این حرف این بود که: «من خواهم رفت و بعد از من کسی بدتر خواهد آمد که با «عمل‌گرایی»اش شما را تحت فشار قرار خواهد گذاشت.»

خیلی‌ها بعدها گفتند که خاتمی چه خوب آینده را پیش‌بینی کرد! اما من می‌خواهم با تمام احترامی و علاقه‌ای که نسبت به سید محمد خاتمی دارم بگویم که خاتمی «پیش‌بینی» نکرد٬ بلکه او با این سخن‌اش٬ حضور کسی مثل احمدینژا را «محقق» کرد. بله! خاتمی و همه‌ی کسانی که چنین حرف‌هایی را می‌زدند یا باور می‌کردند٬ نخستین کسانی بودند که زمینه‌ی «بدتر» شدن وضعیت را فراهم می‌نمودند. چرا؟ الان می‌گویم.
در واقع هنگامیکه این ایده‌ی «کسی بدتر از خاتمی خواهد آمد» در ذهن‌های ما جا گرفت٬  ناخودآگاه تمام راهبردهای ما بر همین مبنا تنظیم شد. وگرنه اگر اطمینان داشتیم که «مـا» قرار است جایگزین پس از خاتمی را انتخاب و تعیین کنیم٬ چرا مثلن با نامزدهایی همچون معین و کروبی (که البته کروبی ۸۴ با کروبی ۸۸ متفاوت بود) به عرصه آمدیم؟ چرا نتوانستیم کسانی مثل مهرعلیزاده را کنترل کنیم تا بیش از یک میلیون (دو برابر اختلاف کروبی و احمدینژاد) را هدر ندهد و چرا نتوانستیم روی حضور بی‌موقع هاشمی (که دلیل اصلی آمدن کروبی هم بود) تاثیر بگذاریم. به نظر می‌رسد که ما از پیش میدان را وا داده بویدم و برای همین تلاش‌هایمان معطوف به برنده شدن نبود. وگرنه بعد از تایید صلاحیت معین با حکم حکومتی٬ همه‌ی «اصلاح‌طلبان پیشرو» فهمیدند که اگر قرار بود همچین اتفاقی بیافتد٬ پس ای کاش ما کسانی مثل محمدرضا خاتمی یا صفایی‌فراهانی را به عنوان نامزد معرفی می‌کردیم.

در این چند روزی که بحث‌های مربوط به انتخابات ریاست جمهوری داغ شده است٬ چه در مقاله‌ها و یادداشت‌های سیاست‌ورزان حرفه‌ای٬ چه در گزارک‌ها (استاتوس) یا یادداشت‌هایی که مردم عادی در شبکه‌های اجتماعی می‌گذارند٬ و چه در گپ‌های خودمانی که بین خودمان در کوچه و خیابان و مهمانی مطرح می‌شود٬ می‌بینیم و می‌شنویم طوری بحث می‌شود که انگار جلیلی از پیش رییس جمهور است. حتی اگر بخواهیم نقدش بکنیم٬ او را در تصویری پس از انتخابات و هنگامی که رییس‌جمهور شده است نقد می‌کنیم. مثلن می‌گوییم: «ای وای! حالا که قراره این رییس جمهور بشه٬ پس فلان جنس گرون می‌شه٬ یا «اگه این رییس جمهور بشه پس کاترین اشتون با کی مذاکره کنه؟ :) » یا مثلن اینکه: «هشت سال را با احمدینژاد تلف کردیم٬ حالا باید هشت سال این یکی را هم تحمل کنیم.» یا حتی همین مقایسه‌های پرتعداد جلیلی با احمدینژاد نشان می‌دهد که ما از پیش او را در ذهنمان به عنوان رییس جمهور آینده‌ پذیرفته‌ایم. در حالیکه نباید اینطور باشد و اینطور هم نیست.

 آنطور که من ماجرا را می‌بینم٬ چه در سطح حاکمان (صاحبان قدرت حکومتی) و چه در سطح جامعه (صاحبان قدرت اجتماعی) با توجه به همین شیبی که رخداد‌ها رقم می‌خورد٬ نه تنها جلیلی رییس‌جمهور نخواهد شد٬ بلکه کاترین اشتون را هم از دست خواهد داد و از این جهت که پرونده‌ی شکست‌خورده‌ و و پرهزینه‌ای داشته است٬ مذاکره‌کننده‌ی بعدیِ هسته‌ای کسی به جز او خواهد بود. مگر اینکه ما با «نا امیدی» و ژست‌های «من می‌دونم٬ من می‌دونم»های خودمان زمینه‌ی ذهنی و پس از آن زمینه‌ی مادی روی کار آمدن جلیلی یا کسی مثل وی را فراهم کنیم.
پس خودمان تولیدکننده و پخش‌کننده‌ی این باور نباشیم. اگر ما باور نکنیم٬ او رییس جمهور نخواهد شد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

, , ,

آن متجاوز به امیدهای ما طمع بسته است - از ۸۸ تا ۹۲ با خراسان و حومه ۲

سـ۷م
از روز ۲۲ خرداد ۸۸ تا همین الان که خبر رد صلاحیت هاشمی را شنیدیم٬ سناریوی انتخاباتی شماره‌ی ۱ و ۲ و ۳ حاکمیتِ کودتایی فقط و فقط ایجاد و گسترش ناامیدی در مردم بوده است. گاهی موفق شده٬ اما در بیشتر وقت‌ها شکست خورده است. نمونه‌اش همین دو سه ماهی‌ست که بحث نامزدی خاتمی و هاشمی مطرح شد.

می‌دانم که خیلی از شمایی که در این عکس٬ زیر این سقف جمع شده‌اید٬ احساس می‌کنید که بهتان خیانت شده است. همان احساسی که همه‌ی ما در خرداد ۸۸ تجربه کردیم. می‌دانم کسانی مثل آقای عبایی (زندانی سیاسی در زمان شاه) و آقای شیردل (رزمنده و جانباز جنگ) که بین شما هستند٬ آنها هم مدت‌هاست احساس می‌کنند که به آرمان‌های انقلابی‌شان خیانت شده است.

هم‌اندیشی جوانان سبز و اصلاح‌طلب خراسان
اردیبهشت ۱۳۹۲

اما به عنوان یک برادر کوچک‌تر می‌خواهم یادآوری کنم: آنها امید ما را هدف قرار داده اند. لحظه‌ای که ما نا امید شویم٬ آنها همه‌ی زندگی٬ حتی کوچکترین لذت‌هایی که در زندگی برایمان باقی مانده است را از ما خواهند گرفت. بعضی وقت‌ها بچه‌ها می‌گفتند: «اگر بهت تجاوز شد و از تو کاری بر نمی‌آمد٬ حداقل شل کن که حالش را ببری» اما این غلط بود. آدمی که وجدان بیدار داشته باشد نمی‌تواند حالش را ببرد و حتی نمی‌گذارد که متجاوز هم حالش را ببرد. بدتر از آن٬ آدمی که ناامید باشد٬ حتی اگر شل کند هم حالش را نمی‌تواند ببرد زیرا که بدون امید٬ هیچ لذتی در انتظار آدم نیست. ببخشید که این تعبیر را بکار می‌برم. اما چه کنم که حس خیانت و تجاوز حس مشترک همه‌ی ماست.
خیلی از ما فرزند کویر هستیم و به تجربه بارها با این صحنه روبرو شدیم که سیاه‌ترین لحظه‌ی آسمان٬ نزدیک‌ترین زمان به طلوع خورشید است. برای همین است که فرزندان کویر صبور و امیدوار و پایدارند.

ممکن است ناراحت٬ غمگین و حتی خشمگین باشیم. اما تکلیفمان روشن است:
چه با کاندیدا، چه بی کاندیدا،
راه سبز امید را ادامه می‌دهیم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

, , , , , ,

درس‌های میرحسـین برای مسئـله‌ی انتخـابـات

از آنجایی که شخص میرحسین موسوی و وضعیت و نظرش تاثیر مستقیم روی نظر من برای شرکت در انتخابات پیش رو دارد٬ در این چند وقت گذشته - چه آن زمان که بحث سید محمد خاتمی عزیز داغ بود و چه امروز که به صورت عملی هاشمی [و پس از انصراف‌اش ائتلاف روحانی و عارف] گزینه‌ی شدنیِ سبزها در انتخابات ریاست جمهوری‌ است - همواره درباره‌ی این متغیر مهم٬ یعنی نظر و دیدگاه میرحسین نسبت به انتخابات فکر و غور و تامل کردم.

در این راه با سه مسئله روبرو بودم. اول اینکه برای من - و خیلی‌های دیگر- میرحسین نقش رهبری جنبش سبز را دارد. او کسی است که ما در کنارش توانسته‌ایم  لذت اعتماد به یک رهبر دوراندیش و مردم‌مدار را بچشیم و این در تاریخ سیاسی ایران کم نظیر است. اما پرسش اصلی همین جا شروع می‌شود که اولن: ما پیرو رهبر هستیم یا پیرو جنبش؟ و در ادامه٬ اگر مثل امروز دسترسی به رهبر شدنی نبود و یا رهبر یا رهبران خطایی مرتکب شدند٬ چه سنجه‌ای برای تنظیمِ تصمیم‌گیری‌ها و کنش‌های پیروان و همراهان جنبش وجود خواهد داشت؟ و باز هم در ادامه٬ آیا یک جنبش بدون رهبر یا سازمان رهبری باید متوقف شود و از کنش باز بماند؟
پرسش اساسی دوم این است که آیا در این انتخابات باید شرکت کنیم؟ بهترین راهبرد چه می‌تواند باشید؟
و سومین پرسش٬ اگر نامزدی پیدا شد که بخش چشم‌گیری از خواست‌های جنبش سبز را نمایندگی می‌کرد٬ اما به طور عینی و رسمی در صف جنبش سبز نبود - یعنی مثلن اعلام حمایت رسمی از «جنبش سبز» نکرده بود یا حداقل یک عکس با نماد سبز نداشت - آیا باید پشت همچین نامزدی ایستاد یا نه؟

اول این را بگویم که من در ابتدای نامزدی میرحسین در سال ۸۷ از منتقدانش بودم. اما در طول دو سه ماه٬ تلاش کردم میرحسین را در برابر اصولی که در زندگی خودم - که سیاست از آن جدا نیست - بسنجم و شگفتا که بعد از گذشت این زمان٬ او را بهترین نماینده‌ی آن اصول و باورها دیدم. از سال ۸۹ به اینطرف هم همه‌ی سخنرانی‌ها و گفتگوها و پیام‌ها و بیانیه‌های میرحسین را با دوستان و همراهانم در «کانون دکتر علی شریعتی» (فیسبوک و سایت کانون) گردآوری کردیم و آن را چند بار مرور کردم. در نهایت٬ میرحسین را یک اندیشمند سیاسی درجه یک و مولف در فضای سیاست‌ورزی ایرانی یافتم که تا پیش از آن نمونه‌اش را - به این شکل - نداشته‌ایم. 

با این پیش‌زمینه دوباره به سراغ متن‌های میرحسین در کتابچه‌ی «چنین گفت میرحسین» (فیسبوک کتاب) رفتم و تلاش کردم در لابلای پیام‌های کسی که هم حق معلمی بر گردنم و هم نقش رهبری برایم دارد٬ راهم را پیدا کنم.

مـردم رهبـرانند
 «... به همین ترتیــب اگــر ایــن ســاختار واجــد اشــتباهات و عقــب افتادگی‌های واضح بود ما تنها در صورتی می توانسـتیم  آن را اصلاح کنـیم کـه نخسـت معنـای آن را اصـلاح می کردیم و ایـن کـار را بـا زنـدگی‌هـای خـود انجـام می‌دادیم. البته بسیارند ملت‌هایی که این توانایی خـود را بـه جـا نمی‌آورند و ترجیح می‌دهند قـدرت را بـه قدرتمنـدان وابگذارند. آنها در جامعه‌ی خود پیشوا نیستند، ولی مردم ما هستند.
سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم کـه در  میان ما مردم رهبرانند.» (چنین گفت میرحسین | صفحه‌ی ۴۳۴)

اگر بخواهم نتیجه‌ی بازخوانیِ این جمله‌ها را خلاصه کنم این می‌شود: جنبش سبز٬ خیزشی‌است که بر پایه‌ی خواستِ نقش واقعی مردم در تعیین سرنوشت‌شان بوجود آمده است. در جنبش سبز٬ تصمیم سیاسی - تصمیمی برای اِعمال حق حاکمیت - در میان مردم و جامعه ساخته می‌شود. در این میان٬ یکی از رهبران اصلی جنبش در حصار استبداد گرفتار آمده. اگر ما فرایند تصمیم‌گیری را به این دلیل قطع کنیم٬ با دست خودمان به جنبش خاتمه داده‌ایم. بعلاوه٬ ما حتی در این هنگامه‌ی حساس٬ باید تصمیمی بگیریم که به میرحسین موسوی و مهدی کروبی نیز کمک کند. اگر روزی آنها با ایستادگی‌شان به ما کمک کردند٬ امروز نوبت ماست که دِین‌مان را ادا کنیم. اینکه بر لب پنجره بنشینیم و دست زیر چانه‌هامان بزنیم تا معجزه‌ای بشود که موسوی و کروبی بیرون بیایند و برای ما تصمیم بگیرند٬ نه درست و نه شدنی‌ست. معجزه را همین تصمیم‌های جمعیِ ما خلق می‌کند.

ساختن فردا را از همین امروز باید آغاز کنیم
«دولتمردان نه مشکلات جهان را حـل کردنـد و نـه بـر حقوق تردیدناپذیر ملت خـود تاکیـد نمودنـد، کـه بـا گشاده دستی از این حقوق عقب نشستند. آنهـا نشـان   دادنــد کــه حتــی در تســلیم شــدن و کــرنش کــردن افراط گرند. حتی اگر بـا تـلاش دلسـوزان از واگـذاری دستاوردهای کشور در زمینه انرژی صلح آمیز هسـته  ای جلوگیری شود٬ از عواقب افراط و تفریط های دولتمـردان  ایمن نشده ایم. زیرا رفتارهای آنان زمینه را برای اجماع بین المللی جهت اعمال تحریم ها و فشارهای بیشتر بـه  ملت ما فراهم کرده است.
چیزی که ما می توانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود - بلکه به امید خـدابسیار زود –  مخالفان مردم صحنه را ترک می کنند. آیـا آن روز باید کشوری تخریـب شـده بـرای ملـت بـاقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصـالح  کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی اش کسـی را  ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. سـاختن فـردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هر یـک  از ما مردم نه فقط نقشِ پیشوایی٬ که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.» (همان | صفحه‌ی ۴۳۰)

خلاصه‌ی نیجه‌ای که من گرفتم: ما در برابر آینده‌ی کشور و مردم مسئولیت داریم و اگر خود را عضوی از جنبش سبز می‌دانیم٬ باید در هر بزنگاه٬ تصمیمی مسئولانه در برابر کشور و مردم بگیریم. اگر انتخابات پیش رو٬ بتواند گره‌ای از وضعیت کشور بگشاید و به اندازه‌ی پذیرفته‌ای٬ از بارِ استبداد حاکم بر کشور بکاهد٬ ما باید به پیشواز چنین صحنه‌ای برویم و در آن تاثیرگذار باشیم. اگر انتخابات پیش‌رو همچین فرصتی باشد٬ نباید آن را ندیده بگیریم. اگر می‌توانیم طوری در انتخابات حضور داشته باشیم که اصول «راه سبز امید» را زیر پا نگذاریم٬ باید به استقبال این حضور برویم.

هرکس از قانون دفاع کند٬ عضو جنبش سبز است
«منشور جنبش سبز یک متن سیال و باز است و  با تعامل بدنه جنبش انشالله به سمت کمال پیش خواهدرفت.» (همان | صفحه‌ی ۹۵۶ | دیدار با استادان دانشگاه تربیت مدرس)
«شعار رعایت بدون کم و کاست قانون اساسی با این فرض است که این متن نه جاودانی است و نه وحی منزل وهر نوع تغییری در سطح ملی می تواند مورد قبول باشد که امکانات انتخابات آزاد و رقابتی و غیر گزینشی را فراهم کند. نمی‌توان با تاکید بر خاطره ها یک وفاق ایجاد کرد. ما احتیاج به متنی داریم که ما را به هم وصل کند و در شرایط فعلی جایگزین و بدیلی برای قانون اساسی وجود ندارد. طرح اجرای بدون تنازل قانون اساسی طرح مطالبات ملت است که بدان ها بی اعتنایی شده است و پیوندهای دموکراتیک با قانون اساسی نقطه وصل ماست.» (همان | صفحه‌ی ۹۵۷)
«از نظر بنده هر کس دنبال حق است و به صورت مسالمت جویانه برای رسیدن کشور به سمت حاکمیت مردم بر سرنوشت خود حرکت می کند و هر کس هرجا از حق و از قانون دفاع می کند٬ جزو بدنه‌ی این جنبش است و همه باید باور کنیم که در  نهایت میزان رای ملت خواهد بود.» (همان | صفحه‌ی ۹۶۰)

دو جریان در کشور هستند که به جز قانون گریزی کاری انجام نمی‌دهند. اول دستگاه آیت‌الله خامنه‌ای و هوادارانش است که اکنون کشور را با شرایط کودتایی اداره می‌کنند و قانون اساسی مملکت را - با تمام کاستی‌هایش- به حالت تعلیق درآورده‌اند. دوم جریان احمدی‌نژاد و شرکا که به قول میرحسین کشور را - بویژه در سطح اقتصادی- به شکل «قجری» اداره می‌کنند و از نابود کردن بخش‌های کارشناسی کشور فروگذار نیستند.
در این شرایط٬ در بین نامزدهای موجود در صحنه‌ی انتخابات٬ تنها گزینه‌ای که این ملاک‌ها را در حدی پذیرفته و قابل قبول داشته باشد٬ آیت‌الله هاشمی است. [که البته پس از رد صلاحیت وی می‌شود ائتلاف روحانی یا عارف].  اگر ایشان همچنان بر موضع‌هایی که در آخرین نمازجمعه‌ی معروفش داشت استاده باشد - که به نظر می‌رسد است- بی‌شک مهم‌ترین سد در برابر این دو جریان قانون‌شکن و قانون گریز خواهد بود و این فرصتی‌ست برای کشور. برای همین٬ من منتظر می‌مانم تا موضع‌های رسمی آیت‌الله هاشمی [و نامزدهای ائتلاف مورد حمایت هاشمی و خاتمی] روشن شود و اگر همچنان بر همان عهد پیشین پایدار باشد٬ حمایت از وی را وظیفه‌ی اخلاقی خود و در راستای هدف‌های جنبش سبز می‌دانم و فراتر از آن٬ به وی همچون عضوی از طیف‌های رنگارنگ «راه سبز امید» نگاه می‌کنم.

پ.ن: توضیح اینکه این یادداشت پیش از رد صلاحیت هاشمی نوشته شده است؛ اما منطق حاکم بر آن را با توجه به مواضع روحانی و عارف و حمایت هاشمی و خاتمی همچنان معتبر می‌دانم. بنابراین متن‌های داخل کروشه تازه اضافه شده است.



۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

, , , ,

تصـویرِ بـدریخـتی که خـوش‌ریـخت می‌بیـنیـمش

پدیده‌های یکسان٬ ممکن است در موقعیت‌های مختلفت٬ معناهای متفاوتی را برسانند. برای مثال٬ همین عکسی که گذاشتم. مثلن در کشور ما که به طور معمول آدم‌ها عادت ندارند زباله‌های‌شان را در سطل بریزند و گاه و بی‌گاه می‌بینیم که کسی زباله‌اش را در خیابان پرت می‌کند یا در دانشگاه٬ بعضی همکلاسی‌ها پس‌مانده‌های خوراکی‌هاشان را همین‌طوری در کلاس روی زمین رها می‌کنند... ٬ گاهی ممکن است با دیدن این تصویر با خود بگوییم: «آفرین به کسانی که با اینکه سطل زباله پر است٬ اما بازهم تلاش کرده‌اند تا زباله‌هاشان را به امان خدا رها نکنند و تا جایی که ممکن است در همان زباله‌دانِ دم دست بیاندازند. یا اگر چند تا بطری و لیوان هم همان دور و بر روی زمین افتاده٬ کار مستخدم دانشگاه را راحت‌تر کرده‌اند که بنده‌ی خدا مجبور نباشد دور تا دور دانشگاه را تمیزکاری کند. یعنی من خودم اگر در دانشگاه خودمان در مشهد همچین تصویری را می‌دیدم٬ شاید همچین چیزی به ذهنم می‌رسید.

اما حالا که مدت‌هاست که در پاریس زندگی‌ می‌کنم٬ زمانی که با همچین صحنه‌ای روبرو می‌شوم٬ به هیچ وجه چنین حس تحسین‌آمیزی ندارم. بلکه برعکس٬ احساس تاسف بهم دست می‌دهد. چرا؟ الان می‌گویم.

به نظرم پدیده‌ی مصرف‌گرایی سر تا پای جامعه‌ی غربی را فرا گرفته و دیدنِ همچین صحنه‌ای٬ نه تنها دلیلی بر فرهنگ مصرف و پاکیزگی نیست٬ بلکه نشانی از مصرف‌گرایی بی‌اندازه‌ است. اینکه آدم‌ها فرت و فرت قهوه و چای و کاپوچینو و هزار و یک خوردنی و نوشیدنی می‌خورند - که نوشِ جان‌شان- اما چند برابرِ چیزی که خورده‌اند زباله تولید می‌کنند. یعنی ما در برابر چیزهایی که مصرف می‌کنیم٬ چیزهای زیادتری پس‌مانده از خود به جای می‌گذاریم. 
حالا اگر بخواهیم با منطق بازار آن هم از نوع آزادش به این ماجرا نگاه کنیم٬ این پدیده نه تنها هیچ عیب و ایرادی ندارد٬ بلکه می‌تواند خوب هم باشد. در همین فرآیندِ خوردنِ قهوه‌ی ماشینی٬ شرکتهایی هستند که ماشین قهوه را می‌سازند٬ شرکت‌هایی هم هستند که لیوان کاغذی یا پلاستیکی را می‌سازند٬ شرکت‌هایی هم حتمن باید وجود داشته باشند که قهوه و دیگر نوشیدنی‌ها را بسازند و همه‌ی اینها کلی ثروت و شغل را تولید می‌کند و چرخ‌های اقتصادی جامعه همینطور می‌گردد. اما حتی اگر فرض کنیم که چرخ‌های اقتصادی جامعه همینطور می‌گردد (که به هیچ وجه اینطوری نمی‌گردد و فقط جیب‌های عده‌ای اندکی را پر پول می‌کند در حالی که عده‌ی زیادی باید چند برابر آن عده‌ی اندک که هیچ توانایی خارق‌العاده‌ای به جز رابطه و ارثیه و شانس و گهگاه کلاه‌برداری‌های محترمانه ندارند و سندش همین جیب‌های خالی من و تو است) بله! حتی اگر به غلط فرض کنیم که چرخ‌های اقتصادی جامعه به درستی همینطور می‌گردد٬ باید از خود بپرسیم که به چه قیمت؟ این همه مواد طبیعی و شیمیایی برای یک قورت قهوه‌ای که من سر می‌کشم باید هدر برود و به زباله‌دان شهرمان اضافه بشود؟ زباله‌هایی که خیلی‌هایشان قابل بازیافت نیستند و خیلی‌های دیگرشان نیز از نابود شدن خروارها منابع طبیعی بدست می‌آیند! مثلن این لیوان‌های کاغذی یا پلاستیکی از لیوان‌های شیشه‌ای یا بلوری و چینی و ملامین در قهوه‌خانه‌ها خیلی تمیز ترند؟ من که خودم عمری را در صنعت تبلیغات گذرانده‌ام و می‌دانم که بخش زیادی از این چیز‌هایی که به اسم بهداشت به خورد ملت می‌دهند فقط بازار گرمی‌ محصولاتی‌ هست که باید فروش بروند. همه می‌دانیم که تابحال هیچ کس از خوردن چای یا قهوه در لیوان معمولی نمرده یا ایدز و مالاریا نگرفته است. اما همه می‌دانیم که خوردن نوشیدنی داغ در لیوان پلاستیکی سرطان‌زاست. - سندش این همه عمه و دایی و همساده که هرساله سرطانی می‌شوند و می‌میرند - یا می‌دانیم که این لیوان‌های کاغذی یک بار مصرف٬ پیش از اینکه در مشت ما مچاله شوند٬ شاخه‌ی درختی بوده اند که هوا و زیبایی به زندگیِ ما می‌بخشیده‌اند. پس وقتی با چنین کوهی از لیوان یک‌بار مصرف کاغذی و پلاستیکی روبرو می‌شویم٬ حق داریم که بلافاصله نمادهای مصرف‌گرایی را جلوی خود ببینیم. 

البته تو خودت بهتر از من می‌دانی که جامعه‌ی ایرانیِ ما اگر بیشتر از جامعه‌ی غربی مصرف‌گراتر نباشد٬ کمتر نیست. اما خب بعضی از مسئله‌های اجتماعی ما ـ متاسفانه ـ خیلی ابتدایی‌تر هستند. ما مصرف‌گرا هستیم. اما دستکم زباله‌اش را درست دور نمی‌اندازیم تا بلکه اطرافمان کمی تمیزتر باشد یا آن زباله‌ها را جداسازی نمی‌کنیم تا بلکه بخشی از آنها بازیافت شوند تا بشود حداقل به عنوان دستمال توالت یا تشت ظرف‌شویی یک بار دیگر از آنها استفاده کرد. حالا می‌بینیم که مسئله‌ای که دیدنش می‌تواند در دانشگاه پیام‌نور مشهد خوشایند باشد٬ همان مسئله می‌تواند در دانشگاه اینالکوی پاریس (جایی که عکس را آنجا گرفتم) چقدر تاسف‌برانگیز بنماید. 

البته این پدیده می‌تواند به نوع نگاه آدم‌ها به مسئله‌ها هم بستگی داشته باشد. خیلی‌ها هم در همین پاریس هستند که واقعن باور دارند که چرخ اقتصاد همینطور باید بگردد. یعنی ما بخوریم و مصرف کنیم و پس بیاندازیم تا چرخه‌های پولی و مالی بچرخند. 

البته من همین اواخر که مشهد بودم این مسئله به چشمم آمد. اینکه ما الان چقدر زیادی زباله تولید می‌کنیم. در حالی که الان که به خوبی یادم می‌آید که وقتی بچه بودیم اینقدر تولید زباله نداشتیم. خداییش نداشتیم. وقتی که بچه بودیم٬ رفتگر محله یک روز در میان می‌آمد. و جمعه‌ها هم که خب معلوم است که خبری ازش نبود. بعد که خدمات رفتگر هرروزه شد٬ ما با خودمان فکر کردیم که دم شهرداری گرم که لطف می‌کند و هر روز آقای رفتگر را مجبور می‌کند تا بیاید محله‌ی ما را تمیز کند. ایول به این مدیریت تکنوکراتیکِ خارجی! حالا می‌فهمم که ای دل غافل! مسئله این نبوده که پیش از این رفتگر کمتر می‌آمده. مسئله این بوده که ما کمتر زباله تولید می‌کردیم و حالا اگر رفتگر هر روز نیاید و شهر را تمیز نکند٬ گند و کثافت شهر را بر می‌دارد. آن هم شهری مثل مشهد که بیش از سه میلیون نشیننده دارد و بیست میلیون در سال گردشگر. حالا اگر برویم و جستجو کنیم که آیا حقوق آن رفتگری که بعدها مجبور شده به جای یک روز در میاد هر روز بیاید و محله‌ی ما را تمیز کند را دوبرابر کرده اند یا نه٬ خیلی روشن است که با پاسخ «نه» روبرو می‌شویم. 

بعد هرچه بیشتر نگاه می‌کنیم تا ببینیم که این «سبکِ زندگیِ» باکلاسِ خارجی٬ آیا کیفیت زندگی ما را بهتر کرده است٬ می‌بینیم بهتر که نکرده هیچ٬ گند زده بهش! اندازه‌ی خانه‌هامان٬ مزه‌ی میوه‌هامان٬ هوای شهرهامان٬ دخل و خرج‌مان٬ حتی رابطه‌هامان همه بدتر و بدتر شده‌اند. راستش را بخواهید٬ در همین پاریس که عروس اروپاست٬ آدم‌هایش همین‌ها را در رابطه با زندگی خودشان می‌گویند. به حضرت عباس قسم که بیشترشان همین‌ها را می‌گویند. فرقش این است که: اولن وضعیت ما از وضعیت آنها خیلی افتضاح‌تر است. چون آنها دستکم به یک نون و نوایی از این «چرخه‌ی اقتصادی» می‌رسند. حداقل صاحبِ این «چرخه‌ی اقتصادی» آنها هستند. اما ما چه؟ ما فقط مصرفش می‌کنیم. این چرخه‌ برای این ساخته نشده است که ما صاحبش شویم. بلکه فقط این «رویا»ی صاحب شدن٬ ما را برای مصرفِ بیشتر و بیشتر و بیشتر می‌کشاند. مثل آن جانور باربری - بلا نصبت من و تو و خانواده‌ی محترم - بله! مثل همان حیوان نجیب دنبال هویج می‌دویم و بار می‌کشیم. 

فرق دومش اما برای ما یکم بهتر است. چطور! می‌گم آقاجان عجله نکن. این را یکی از همین رفقای فرانسوی‌ام (که از قضا ایران هم چند مدتی زندگی کرده) برای اولین بار بهم گفت. وقتی گفت٬ انگار رازِ مگوی جهان را برایم بازگو کرده. اینقدر رویم تاثیر گذاشت!
 می‌گفت: «فرقش این است که شما (ایرانی‌ها و در کل غیرغربی‌ها) دست‌کم یک رویایی برای دست‌یافتن دارید. اما ما چه؟ تهِ این رویا همین است که الان ما داریم زندگی‌اش می‌کنیم‌. ما انگار به آخر خط رسیده‌ایم. به لبه‌ی دیواری رسیده‌ایم که حالا که قدّمان به آن لبه رسیده می‌بینیم پشتش هیچ نیست. بعضی‌ها همین لبه می‌نشینند و راهی جز گذراندن زندگی ندارند و در نتیجه حالش را می‌برند. اما خیلی‌ها هم افسرده می‌شوند. باز شما هرچند که وضعیتتان خیلی خوب نیست٬ اما  دلتان به این خوش است که روزی به اینجا می‌رسید و همین «امید»ِ رسین به این وضعیت٬ به زندگی‌تان رنگ می‌دهد.» 
این‌ها را که می‌گفت٬ من باورش کردم و یاد «کتیبه»ی اخوان افتادم. بعد صمیمانه‌تر بهم گفت: «ببین رفیق! یا از همین الان برای زمانی که به لبه‌ی دیوار می‌رسید یک فکری بکنید. - چون ما هیچ فکری نکرده بودیم - یا اینکه اصلن از همین الان یک راه دیگر انتخاب کنید. چون ته این راه همین است و متاسفانه من دیدم که چقدر جوان‌های ایرانی دوست دارند این راه را تا ته بروند.»

اُه اُه! چقدر حرف زدم. اصلن نمی‌خواستم این‌ها را بگویم. می‌خواستم به بهانه‌ی این تصویر کمی در مورد استانداردِ رویاییِ مردمسالاری (همان دموکراسی) بحرفم که ماند برای دفعه‌ای دیگر. 

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

, ,

اعتراف گیرنده به اعتراف گر نیازمند است؛ همچون شکارچی به شکار


پس از رخدادهای خرداد ۸۸، یکی از چیزهایی که بیش از همه ذهن مرا به خود مشغول کرده است، دستگاه و نظام حقوقیِ کشور بوده و هست. دستگاه حقوقی، در واقع بخشی از نظام سیاسی یک کشور است که وظیفۀ داوری و قضاوت دربارۀ رخدادهای جاری در کشور را بر عهده دارد. دستگاه حقوقی، وظیفه دارد رای صادر کند، تنبیه کند و مجازات نماید. اما هر دستگاه حقوقی، از یک نظام و ساختار حقوقی پیروی می‌کند و شالوده‌هایش روی مجموعه‌ای از ایده‌های تثبیت شدۀ فلسفی و سیاسی استوار است. من مدام به این فکر می‌کنم که نظام حقوقی کشور ما روی چه ایده‌هایی برپا شده است؟ زیرا که بالاخره عده‌ای هستند که کارگزار این دستگاه هستند و بیشتر آن‌ها، با اراده و خواست خود در این دستگاه کار می‌کنند. 
پس از خرداد ۸۸ خود و بسیاری از دوستانم را در برابر این نظام، عریان و بی‌پناه دیدم. مثلن دیدم که دادیار قاضی [به گفتۀ خودش] مدت‌ها پیش از ارتکاب جرمی که به زعم او از سوی من رخ داده بود، رفتار مرا زیر نظر داشته است. بعد در دوران بازجویی به این پدیده برخورد کردم که در آخرین مرحله از بازجویی، از متهم می‌خواستند که به طور رسمی _یا مکتوب و یا جلوی دوربینی که اعتراف‌ها را ضبط می‌کرد_ به کرده‌ها و نکرده‌های خود اعتراف کند. در ‌‌نهایت هم، آن اعتراف‌های تلویزیونی بودند که نقش کلیدی‌ای در خیمه شب بازیِ کودتای ۸۸ بازی کردند. متهم جلوی دوربین می‌آمد، و به کرده‌ها و نکرده‌های خود و دیگران اعتراف می‌کرد. البته تقریبن همۀ اعتراف کننده‌ها پس از بیرون آمدن از زندان، رسمی یا غیر رسمی، پرده از اجباری بودنِ اعتراف‌هایشان برداشتند. اعتراف‌هایی که معمولن زیر شکنجه‌های سخت روحی و جسمی و یا تهدید به قتل و یا آزارِ نزدیکان رخ داده بود. گزارش‌های عبدالله مومنی و حمزه کرمی، فقط گوشه‌ای از این خیمه شب بازیِ زشت و پلید را نمایان می‌کنند. 
میشل فوکو دو نقش اساسی برای اعتراف متهمان بیان می‌کند: 
 «نخست اینکه اعتراف اگر به شکل درست انجام گیرد، بارِ تهیۀ حجت‌های دیگر (و در هر حال دشوار‌ترین حجت‌ها) را از دوش مدعلی العموم بر می‌دارد. دوم اینکه تنها راه برای آنکه این روش... به پیروزی‌ای واقعی بر متهم بدل شود، و حقیقت، تمامیِ قدرت خود را اعمال کند، این است که مجرم، جرم خود را بپذیرد و زیر آن چیزی را امضاء کند که از طریق تحقیق و به شیوه‌ای ماهرانه و نه چندان محسوس فراهم آمده است. اِرو [از اندیشمندان فرانسوی که هوادار و نظریه پردازِ اعتراف بوده است] که به هیچ رو به آن روش‌های مخفیانه علاقه نداشت، می‌گوید: «کافی نیست که بدکاران به درستی تنبیه شوند. باید در صورت امکان، آنان خود به قضاوت دربارۀ خویش بنشینند و خودشان را محکوم کنند.» در درونِ جرمِ بازسازی شده به صورت نوشته، مجرمِ اعتراف کننده، نقشِ حقیقتِ زنده را ایفا می‌کند.» * (مراقبت و تنبیه / میشل فوکو/ افشین جهاندیده و نیکو سرخوش / نشر نی / ص ۵۱) 
همین جاست که فوکو پرده از نقش کلیدیِ اعتراف بر می‌دارد. استوار‌ترین پایه‌های یک نظام و ساختار سیاسی، در ذهن مردم آنجامعه است. این شهروندان _ و البته در واقع، رعیتان_ هستند که چیرگیِ یک نظام سیاسی را می‌پذیرند. پس باید این پایه‌ها نزد آنان همواره مستحکم و نیرومند شوند. اعتراف متهمان، نقش تایید کننده و تحکیم کنندۀ پایه‌های نظام سیاسی و حقوقیِ قدرت _ قدرت و دستگاه سیاسی‌ای که اعتراف می‌گیرد_ را بازی می‌کند. با بهره بردن از اعتراف، دستگاه قضایی، خودِ متهم را برای تایید حقیقتی که به آن دست یافته است، به خدمت می‌گیرد. «اعتراف تا حدودی فرا‌تر از حجت‌های دیگر است؛ اعتراف که عنصری در محاسبۀ حقیقت است، همچنین عملی است که متهم با آن اتهام را می‌پذیرد و به صحتِ آن اقرار می‌کند. اعتراف، تحقیق انجام شدۀ بدون [در غیابِ] متهم را، به تاییدی داوطلبانه بدل می‌کند. متهم با اعتراف، در آیینِ تولیدِ حقیقتِ کیفری شرکت می‌کند.» (ه‌مان ص ۵۲) کار که به اینجا می‌رسد، اصلن حقیقتِ جعلی و برساختۀ حکومتگران، بدون نقش بازیِ خود متهم، ناکامل است. پس حکومتی که از این جنس است، در واقع نیازمند اعتراف گران است. این نظام، محتاج کسانی است که همواره بر گناهان و جرم‌های خود اعتراف کنند و از کردۀ خود ابراز پشیمانی نمایند. نظام به آن‌ها نیازمند است. 
میشل فوکو، در این بخش از کتابش، به نظام‌های حقوقیِ دوره‌های پیش از مدرن متاخر اشاره می‌کند. چه اسفناک است که می‌بینیم، نظام سیاسی کشورمان، بر بنیان‌های فکریِ نظام‌هایی آنچنان ستمگر و تاریک استوار است و به علاوه، هرآنچه عیب و زشتی که در دنیای مدرن نیز یافت می‌شود را همزمان در خود جمع کرده است.

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

, , , ,

بازتولید استبداد رضاشاهی فقط با جایگزینیِ یک واژه


ـ «...مجلس ایران را نمی‌توان چندان جدی تلقی کرد. هیچ یک از نمایندگان استقلال رای ندارند. همچنان که انتخابات مجلس هم آزادانه انجام نمی‌شود، اگر ارادۀ «آقا» بر تصویب لایحه‌ای قرار گیرد، آن لایحه تصویب می‌شود و اگر «آقا» مخالف باشد، آن لایحه از دستور کار خارج می‌شود.
فقط موقعی که «آقا» موضعی بی‌طرفانه دارد، بحث‌های بی‌هدفِ فراوانی در مجلس در می‌گیرد...»
جمله‌های بالا را از صفحۀ ۱۴۵ کتاب «تاریخ ایران مدرن» انتخاب کردم. بخشی که به توصیف دوران رضا شاه می‌پردازد. در این جمله‌ها، فقط واژۀ «شاه» را حذف کردم و بجای آن واژۀ «آقا» را جایگزین کردم. نعل به نعل استبداد رضا شاهی بازتولید شده است.

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

,

پرچم را هم پس گرفتیم


به یاد دارم در دیدار شورای سیاستگذاری ستاد88 با میرحسین موسوی که پبش از آغاز تبلیغات انتخاباتی برگزار شد, کاندیدای سبزها به کلیدی ترین استراتژی خود اشاره کرد. وی گفت: «امرزو شاهدیم گروهی که بر قدرت تکیه زده است, بهترین ارزشهایمان را از ما دزیده است, و بدتر از آن, از این ارزشها علیه خودمان استفاده می کند. ارزشهایی مانند عدالت, اسلام، مستضعفین، مبارزه با فساد و... که ما به خاطر بیان آنها بیشترین هزینه ها را پرداخته ایم، امروز مانند چماقی در دستان گروهی در حاکمیت شده است که مدام بر سر مردم می کوبند. من آمده ام تا تلاش کنم که این چماق را از آنها پس بگیریم و آنها را خلع سلاح کنیم».

جنبش سبز حدود از دو ماه پیش از انتخابات ریاست جمهوری آغاز شد. روزهایی که وقتی کسی را می دیدی که نمادی سبز را با خود حمل میکند, به آسانی می فهمیدی که وی معترض وضع موجود است. کم کم روزهایی رسید که در و دیوار شهرهای و روستاهای ایران سبز شده بود. سبز، به نشانۀ اعتراض از و ضع موجود و حمایت از کاندیدایی که درست نقطۀ مقابل رییس دولت وقت بود. روزهای سبز به سرعت باد میگذشت و جناح حاکمیت مبهوت رسانه های بی صدای سبز شده بود. رسانه ای که هر ایرانی را به یک ستاد متحرک تبدیل کرده بود. در آخرین روزهای آن ماراتن تبلیغاتی بود که ستاد کاندیدای حاکمیت تصمیم گرفت در برابر این موج سبز از خود واکنشی نشان بدهد...


ابتدا هنگام مناظره های تلویزیونی بازی ای راه انداخته شد به نام «قرعه کشی رنگی». قرار بر این بود که هر کاندیدا یک رنگ را شانسی انتخاب کند و آن رنگ به عنوان رنگ انتخاباتی کاندیدا در برنامه های تبلیغاتی تلویزیونی استفاده شود. آبی, قرمز, زرد و سبز رنگهایی بودند که باید از قوطی شانس بیرون می آمدند. روشن بود که این عمل برای خنثی سازی رنگ سبز به کار رفته بود. زیرا احتمال اینکه در این قرعه کشی رنگی متفاوت با رنگ سبز به میرحسین موسوی برسد, 75%  بود. همچنین احمدینژاد هم  25% از این شانس برخوردار بود که رنگ سبز را ببرد و همانطور که پیشتر نشان داده بود موج سواری قهاری است, سوار بر موج سبز مردم شود و از کمک تلویزیون نیز برای دزدیدن رنگ مردم بهره بگیرد. اما در کمال بهت حیرت, همگان دیدند که نه تنها رنگ سبز به موج سواران راهزن نرسید؛ بلکه بخت 25 درصدی میرحسین موسوی بر 75درصد دیگران چیره شد و رنگی که همۀ دعواها تا امروز بر سر آن برقرار مانده است, در آن قرعه کشی تاریخی به کاندیدایی رسید که کمی آنطرف تر, در خیابانها، هوادارنش مشغول تبلیغات به سبک سبز بودند. قرعه کشی حیرت انگیزی بود. تاجایی که «بیژن نامدار زنگنه» که به نمایندگی از میرحسین در آن مراسم شرکت کرده بود, هنگام روشن شدن نتیجۀ بازی, سی سال سابقۀ تکنوکراتی و اتوکشیده گی خود را از یاد برد و مانند یک دانشجوی آزادیخواه به آسمان پرید و فریاد شادی سر داد.

پس از شکست خوردن این نقشه, دومین حیلۀ ستاد حاکمیت (که بعدها به ستاد کودتا بدل گشت) کلید خورد. آنها به نمادی نیاز داشتد که در خیابانها علم کنند و به دست هواداران خود بدهند, تا نشاط از دست رفتۀ تبلیغاتچی های خود را به آنها باز گردانند و حتی برای ظاهر سازی هم که شده, از قافلۀ تبلیغات انتخاباتی جا نمانند. (هرچند که می دانستند نتیجۀ انتخابات قرار است در جایی غیر از صندوقهای اخذ رای رقم بخورد). این بار پرچم ایران دستاویزی برای مبارزۀ تبلیغاتی شد. برچسبها, تراکتها, مچ بندهای پرچم ایران و... در تیراژ بسیار بسیار زیاد مزین به تمثال معجزۀ هزارۀ سوم در سراسر ایران منتشر شد. در ابتدای کار این حرکت زیاد جدی گرفته نشد. اما پس از گذشت مدتی, و با مشاهدۀ جدیت ستاد حاکمیت برای ادامۀ این سناریو, سبزها متوجه شدند که بازی پیچیده ای در پیش است. ستاد حاکمیت با زیرکی به دنبال آن بود که با ایجاد دوگانگی بین سبزها و هواداران خود که این بار با نماد پرچم ایران در خیابانها متمایز شده بودند, حساسیت حریف را به این نماد برانگیزد و آنها را به سمت توهین به پرچم ایران سوق دهد. و از این رهاورد مردمی که هنوز تصمیم جدی خود را برای رای دادن نگرفته بودند را علیه سبزها برانگزید. اما سبزها که دست حریف را خوانده بودند, نه تنها در این دام گرفتار نشدند, بلکه به دنبال این بودند که حریف را خلع صلاح کنند. در همین راستا بود که شعاری در خیابانها طنین انداخت: «موسوی, موسوی, پرچم ایران منو پس بگیر» آری, سبزها برای نامزد خود تعیین تکلیف کردند و نشان دادند که بازی حریف را خوانده اند.

دفتر تاریخ به جایی رسید که ستادی که روزی برای تبلیغ کاندیدای خود پرچم ایران را در تیراژ وسیع منتشر می کرد، امروز از نشان دادن پرچم ایران نیز هراسان است. به همین دلیل است که چندی است که در صحنه های تبلیغاتی ای که رییس دولت در آن شرکت می کند،  دست به تحریف پرچم ایران زده است. آری! پرچم ایران نیز سانسور شده است و چیزی جای آن را گرفته که هرچه که باشد، پرچم ایران نیست. پرچمی که در قانون اساسی با سه رنگ سبز، سفید و قرمز معین شده است.
به نظر می رسد، پروژۀ میرحسین، تا حدود زیادی موفقیت آمیز بوده است. همانطور که دیگر چماق سوء استفادۀ ابزاری از اسلام و عدالت و... برای مبارز با جنبش اعتراضی ایرانیان، در جامعه حنایش رنگ باخته است و پرچم ایران نیز از دست کودتاچیان رها شده و به آغوش ملت بازگشته است. این دستاورد جنبش سبز است. خلع سلاح سنگر به سنگر. با صبر؛ بدون خشونت.


منتشر شده در روزآنلاین