‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

, , ,

فرانسوا میتران چه می‌خوانده است؟

در حال مطالعه‌ی کتاب «دفتر پستِ خیابانِ دوپَن» هستم. کتاب دربردارنده‌ی ۵ گفتگوی فرانسوا میتران (رییس‌جمهور درگذشته‌ی فرانسه) و دوست قدیمی‌اش خانم مارگریت دورا است. آن‌ها در دوران اشغال فرانسه باهم در یک هسته‌ی مقاومت در پاریس هم‌قطار بوده‌اند و حال (سال ۱۹۸۶) به بررسی و مرور خاطره‌ها و رخدادهای آن روزها نشسته‌اند.
در جایی از این گفتگو،  میتران به کتابی اشاره می‌کند که همین پانزده روز پیش آن را خوانده است. کتاب، روزانه‌نویسی‌های یک جوان یهودی‌ست که خاطرات‌اش را تا سه روز پیش از گرفتاری به دست آلمانی‌ها و اعزام به اردوگاه آیشویتز نوشته است. او سه ماه بعد در آیشویتز می‌میرد.
نکته‌ی مهم و جالب برای من این بود که رییس‌جمهور کشوری مثل فرانسه با آن همه مشغله و فشار کاری، وقتش را به خواندن کتابی با این مضمون اختصاص می‌دهد. و البته در طول گفتگو متوجه می‌شویم که این کتاب‌خوانی‌ها چه تاثیر جدی‌ای در دید و نگاه وی به جهان پیرامونش می‌گذارد. به نظرم همین نکته‌ی ظریف است که میتران را به چنین شخصیت ممتاز و تعیین‌کننده‌ای در تاریخ معاصر فرانسه و اروپا تبدیل می‌کند.


۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

, , , , , , , , ,

دیدار با اریک کانتونا

همین الان٬ ده قدم آن‌طرف‌تر٬ اریک کانتونا با همسر باردارش ایستاده‌اند٬ در میدان شَتله٬ و من ده قدم این‌طرف‌تر٬ منتظر «کَمی» دوستم‌ام که نیم ساعت دیر کرده‌است. می‌بینم اریک کانتونا مثل شیر از تاکسی پیاده می‌شود٬ دست همسرش (رشیدا برانکی٬ بازیگر سینما و تئاتر فرانسه که از پدر و مادری الجزایری در پاریس به دنیا آمده) را می‌گیرد و او را هم پیاده می‌کند. تاکسی می‌رود و اریک و رشیدا دور میدان می‌ایستند. حتمن منتظر کسی‌اند.  مردم آرام آرام متوجه حضور شیر فوتبال فرانسه و منچستر می‌شوند. تک و توک آدم‌ها می‌آیند و باهاش عکس می‌گیرند. اما خیلی‌ها هم آرام و با احترام از کنار آن دو رد می‌شوند.


من از همین ده قدمی به تماشای یکی از اسطوره‌های ورزشی زندگی‌ام ایستاده‌ام. یک کشش قوی مرا به سمت او می‌کشاند٬ که بروم و سلام عرض ارادت کنم. اما از طرف دیگر دوست ندارم با حضورم خلوت این دو مرد و زن را به هم بزنم. دیگران به اندازه‌ی کافی دارند این کار را می‌کنند. حتی به خودم اجازه نمی‌دهم که موبایلم را در بیاورم و از آنها عکسی بگیرم. دوست دارم در امنیت آنها شریک باشم و به خلوتشان لطمه‌ای نزنم. هرچند که ستاره‌ها بدشان نمی‌آید هواداران‌شان در خیابان دورشان جمع شوند و بهشان ابراز علاقه کنند. 
تا به‌حال کمتر پیش آمده که اینقدر به دیدن یک چهره‌ی عمومی کشش داشته باشم. در همین فرانسه یک بار اتفاقی در موزه‌ی «که برانلی» فرانسوا اولاند را دیدم. در سالن فقط من بودم و سه چهار نفر از همراهان اولاند و یکی دو بازدید کننده‌ی دیگر. اما هیچ تمایلی به کوچک کردن خودم نداشتم. در حالی که یکی از همراهان اولاند با نگاهش مرا دعوت به انداختن عکس یادگاری با او می‌کرد ـ کاری که یکی دیگر از بازدیدکنندگان موزه با ذوق و شوق داشت انجام می‌داد ـ من آرام از سالن خارج شدم و به بازدید از موزه ادامه دادم. چند بار هم سگولن رویال را دیدم. دو سه بار هم برتراند دولانوئه (شهردار پاریس) را دیدم. یک بارش که اصلن آمد در خانه‌ی من را زد احولالپرسی مختصری هم کرد. البته برای دیدن من نیامده بود. بلکه برای شرکت در یک مراسم به محله‌ی ما آمده بود و این حرکت‌اش هم یکی از همان ژست‌های مردمی‌پسندی بود که سیاست‌مداران ـ بویژه شهرداران ـ دوست دارند از خودشان نشان بدهند. ژآن‌لوک ملانشون و نجات ولوُد بالقاسم و... را همچنین چند باری دیده‌ام. اما هیچ‌بار ذوق‌زده نشدم. همه‌ی این دیدارها ـ چه آنها که اتفاقی بودند و چه آنها که برنامه‌ریزی شده بودند ـ برایم عادی بودند. ارزش این آدم‌ها برایم از میرحسین موسوی و محمد خاتمی بیشتر نبود٬ که چه بسا کمتر هم بود. من تجربه‌ی نشست و برخاست با همچون سیاست‌مداران فرهیخته‌ای را داشته‌ام. احوالپرسی با سیاست‌مداران بوروکرات اروپایی ذوقی در من اینجاد نمی‌کرد و نمی‌کند.
اما اریک کانتونا فرق می‌کند٬ انسان با ارزشی‌ست. یک روح‌ِ سرکشِ تمام عیار است. می‌تواند برایت الهام‌بخش باشد.
در همین گیر و دار بود که از همان ده قدمی٬ شیر سرش را به طرف من برگرداند و یک لحظه باهم چشم در چشم شدیم. با نگاه بهش گفتم: «یک روز که دور نیست٬ در موقعیتی بهتر باهم گپ می‌زنیم. در وضعیتی برابر. خدانگهدار قهرمان.» بهش لبخند زدم و او هم لبخند زد و سری تکان داد.

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

, , ,

حتی گالیور هم به کودکیِ ما رحم نکرد!


هیچی از احساس خیانت، اونهم خیانتی که در دوران کودکی بهت شده باشه و در روح و ذهنت نفوذ کرده باشه بدتر نیست. 

اون آدم کوچولوهه بود توی کارتون گالیور! اون طفلکی در نسخه‌ی اصلی داستان اصلن هم اونطوری نبوده که با ما نشون دادن. بلکه طفلکی عاشق اون دختره لوَنده «فلرتیشیا» بوده. ولی فلرتیشیا ناز و عشوه‌هاشُ برای گالیور میومده. اون غر و لند هایی که اون بنده‌خدا می‌کرده هیچ ربطی به بدبینی نداشته. بلکه از روی حسودی و واکنش به رابطه‌ی گالیور و فلرتیشیا بوده. اما صدا و سیما همه‌ی اینا رُ سانسور کرده بوده و بجاش یه شخصیت با یه ماجرای خیالی تحویل ما داده. 
حالا فکر کن اون شخصیت با تکیه‌کلام معروفش که می‌گفت «من می‌دونم... من می‌دونم» تبدیل به یک ضرب المثل و نماد فرهنگی برای دو سه نسل از ایرانیا شده. چه تحلیل‌هایی که با تکیه به این شخصیت نشده! چه آدم‌هایی که با اشاره به اون شخصیت مسخره نشدن! 
چرا ما هیچوقت نفهمیدیم که اون طفلکی هم عاشق بوده؟ چرا نفهمیدیم که فلرتیشیا هم خاطرخواه گالیور بوده؟ 
چه کسی پاسخگوی کودکیِ ما خواهد بود؟ آخه چرا؟

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

, ,

چرا راحت ترجمه نمی‌کنیم؟

سال‌ها پیش خواندن  «سرمایه»ی مارکس،  ترجمه‌ی ایرج اسکندری را شروع کردم. بخشی از کتاب را خواندم اما خسته و گیج شدم. می‌فهمیدم که این مطلبی که مارکس دارد می‌گوید را تا حدود زیادی می‌پسندم، اما جزییات مطلب را نمی‌فهمیدم.
پنج سال پیش ترجمه‌ی تازه‌منتشر شده‌ی حسن مرتضوی از سرمایه را خریدم و دوباره شروع به خواندن کردم. انصافن برگردان تر و تمیز و کار شسته و رفته‌ای از آب درآمده بود.  اما بازهم همان مشکل را به صورت خفیف حس می‌کردم و صادقانه بگویم که در فهم خیلی از پاره‌های کتاب به مشکل برخوردم.
الان شروع کردم به خواندن ترجمه‌ی فرانسوی سرمایه.  این ترجمه زیر نظر خود مارکس انجام شده و به گفته‌ی خودش،  خیلی از مطالب،  درست‌تر و روان‌تر از نسخه‌ی آلمانی از آب درآمده‌اند، چه رسد به نسخه‌های انگلیسی و روسی و البته فارسی.  به همین جهت مارکس به رفقایش توصیه کرده که آن را بخوانند. 
برخی از بخش‌ها را که با ترجمه‌های اسکندری و مرتضوی مقایسه کردم، به واقع از روانیِ برگردانِ فرانسوی و پیچیدگی و سختیِ برگردان‌های فارسی شگفت‌زده شدم.
واقعن چرا وقتی یک نویسنده حرف مهم‌اش را خیلی ساده می‌زند،  ما آن را سنگین و پیچیده ترجمه می‌کنیم؟  آیا یک حرف مهم باید پیچیده عرضه شود؟
همین کار را استاد آشوری عزیز با  «شهریار» ماکیاولی کرده‌است. هرچه اثر ماکیاولی ساده و بی‌پیرایش است،  برگردان استاد آشوری پیچیده،  سنگین و ادبی‌ست.  از نظر من_ به عنوان یک دانشجو_ ماکیاولی به عمد از کمترین آرایه‌های ادبی برای اثری همچون شهریار بهره‌برده است.  در حالی که ترجمه‌ی فارسی‌اش همچون نثر مسجع از آب درآمده که این مسئله نه تنها ناوفاداری به اثر و صاحب‌اثر است،  بلکه در فهمِ درستِ متن هم خلل ایجاد می‌کند.

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

, , ,

یک طرف خلیل جبران و قرائتی٬ یک طرف میرحسین موسوی

چند روز پیش یکی از دوستان فرهیخته‌ام یه چیزی جالبی گفت: 
جبران خلیل جبران
«جبران خلیل جبران هوادار فالانژها و فاشیست‌ها بوده و گویا تا آخر هم بر موضعش پایدار بوده». بعد کلی توضیح داد که چطور این افکار به ظاهر قشنگ و دوست‌داشتنی ریشته در نوعی راست‌گرایی و محافظه‌کاری داره. نوعی عرفان که حرف‌های قشنگ می‌زنه٬ اما در برابر تغییر واقعی مقاومت می‌کنه.
 بعد من با خودم فکر کردم شاید برای همین باشه کتاب‌های این بنده خدا کرور کرور در ایران فروش می‌ره٬ اما هیچ تاثیری روی جامعه نداره و سرچشمه‌ی تغییر نمی‌شه و فقط کابرد زینتی داره. بعد یاد درس‌های قرآن آقای قرائتی افتادم. من خودم وقتی نوجوون بودم این برنامه را با علاقه نگاه می‌کردم. می‌دیدم که خیلی خانواده‌های مذهبی هم می‌شینن و باهم این برنامه را نگاه می‌کنن. اما همیشه تعجب می‌کردم که چرا این برنامه کمترین تاثیر را روی این آدم‌ها می‌ذاره. یعنی به محض اینکه تلویزیون را خاموش می‌کردن٬ می‌شدن همون آدمی که پیش از آغاز درس‌هایی از قرآن بودن. من بالای ۶۰٪ - ۷۰٪ حرف‌های آقای قرائتی را قبول داشتم و همین الان هم خیلی‌هاش را دوست دارم. البته هر از چندگاهی هم یه حرف‌هایی می‌زنه که غیرقابل تحمل هستن. اما خب... ! 
محسن قرائتی
خلاصه تو همین گیر و دار شباهت قرائتی و جبران خلیل جبران توجهم را جلب کرد. آقای قرائتی هم نزدیکی و پیوند زیادی با جریان محافظه‌کار داره و بواسطه‌ی همین پیوند٬ سه دهه است که بر صندلی نهضت سواد‌آموزی تکیه زده. کارهای خیلی خوبی هم کرده. اما صندلی را ول نمی‌کنه و سازمان را هم عریض و طویل‌تر کرده. درحالی که الان نهضت سواد‌آموزی دیگه مثل سال‌های اول انقلاب توجیه منطقی نداره و مملکت ماشالله سرشار از باسواده٬ بزرگ شدن نهضت سوادآموزی هیچ توجیهی نداره. حالا من از سلوک شخصی ایشون خبری زیادی ندارم. اما تا اونجایی که من می‌دونم ایشون دستگاهی در سطح یک وزارت‌خونه را زیر سلطه داره. با این تفاوت که این وزارت‌خونه مادام‌العمر هست و به نمایندگان مردم هم باسخگو نیست. 
چند وقت پیش تلویزیون برنامه‌ای را پخش کرد که در اون آقای قرائتی را روی صندلی نشونده بودن و یکی از برنامه‌های سی سال پیش را بهش نشون می‌دادن. تصویر سی سال پیش خیلی خودمونی و خاکی بود. ولی من احساس کردم که آقای قرائتی از دیدن این تصویر راضی نبود و اصلن سعی نمی‌کردن این نارضایتی را پنهان کنه. دلیلش چی بود را نمی‌دونم. شاید خیلی مهم هم نباشه.
میرحسین موسوی
اما هرچی بود٬ اون پرسش قدیمی را در ذهن من زنده کرد: «چرا درس‌های اخلاقِ بعضی از معلم‌های اخلاق در جامعه تاثیری نمی‌ذاره؟» آقای قرائتی(ها) سه دهه در رادیو و تلویزیون و نماز جمعه‌ها و هزار و یک تریبون رسمیِ دیگه درس اخلاق دادن؛ اما آیا جامعه‌ی امروز ما اخلاقی‌تر هست یا جامعه‌ی سی سال پیش؟ درحالی بعضی‌ها مثل «میرحسین موسوی» پیدا می‌شن و بدون اینکه ژست معلم اخلاق را بگیرن٬ نتیجه‌ی سخن‌ها و کنش‌هاشون به اخلاقی‌تر شدن جامعه کمک می‌کنه. شاید کلیدش در همین «محافظه‌کاری» این معلم‌ها اخلاق باشه. چون از نظر من محافظه‌کاری در یک جاهای حساسی با اخلاقی بودن تناقض پیدا می‌کنه و به تضاد می‌رسه.

*البته این دوست فرهیخته‌ی فرانسوی ما حدود ۷۰ سال سن داره و بیشتر عمرش در تلاش برای کاستن از ظلم و ستم در منطقه‌ی معروف به خاورمیانه گذرونده.

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

, ,

خیلی وقته که غر نزدم

چند وقتی‌ست احساس می‌کنم که خیلی دوست دارم غر بزنم. 
امشب با خودم فکر کردم آخرین باری که یک دلِ سیر غر زدم کِی بود و با کی؟ یادم نمیاد. ولی می‌دونم که بیش از چهار پنج ساله که غر نزدم. منظورم این نیست که از هیچ چیزی شکایت و انتقادی نکردم. نه برعکس خیلی هم کردم. اما «غر» یه چیز دیگه‌ست. از اون غرهای صمیمی که آدم با یک دوست صمیمی می‌زنه. از اونایی که آدم «درون» خودش رُ بیرون می‌ریزه. 
سال ۸۷ تصمیم گرفتم که فعالیت در ستاد ۸۸ و انتخابات ریاست جمهوری٬ آخرین کار جدی سیاسیم باشه و بعدش برم به علاقمندی‌های «درونی» خودم برسم. برای همین تمرکز زندگیم را گذاشتم روی انتخابات و نزدیک یک سال تمام درگیرش بودم. بواسطّه‌ی مسئولیت‌هایی که روی دوشم احساس می‌کردم٬ بویژ مسئولیت‌هایی که در قبال دوستانی که اطرافم بودند احساس می‌کردم٬ کمتر به زندگی و مسائل شخصی خودم فکر می‌کردم. شاید هم این مسئله٬ به این دلیل بود که فکر می‌کردم بعد از انتخابات ۸۸ فرصت کافی برای علاقمندی‌ها درونیِ خودم دارم؛ که البته اون فرصت هیچ وقت نرسید. آگاهانه «علاقمندی دروی» را بجای «علاقمندی شخصی» بکار می‌برم. توضیحش بماند برای بعد. 
بعد از ۸۸ هم شرایط پیچیده‌ای بوجود اومد که خیلی از ما را درگیر خودش کرد. اما همون شرایط پیچیده ـچه از لحاظ شخصی و چه از لحاظ اجتماعی ـ باعث شد تا وضعیتی که پیش از ۸۸ آغاز شده بود٬ تا همین الان ادامه داشته باشه. خلاصه اینکه در همه‌ی این مدت٬ کمتر فرصت و مجالی برای «غر» زدن از همون نوعی که بالاتر گفتم پیش اومد٬ و بعید می‌دونم به این زودیها هم پیش بیاد.

۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

, , , ,

ما سرافرازیم و اونا پشیمان

ما از خرداد ۷۶ تا الان به هرکی رای دادیم پشیمون نیستیم. شاید انتخاب‌های بهتری داشتیم٬ اما از اینکه چرا به فلانی رای دادیم پشیمون نیستیم.
سال ۷۶ و ۸۰ که به خاتمی رای دادیم. سال ۸۴ به معین٬ کروبی و هاشمی رای دادیم.
سال ۸۸ به موسوی و کروبی رای دادیم. 
اما اقتدارگراها را ببین! به هرکی رای دادن چند سال بعد پشیمون و علیه‌ش شدن. اون از ناطق نوری که الان در جبهه‌ی هاشمیه٬ اون هم از احمدینژاد که الان همه مسابقه گذاشتن بهش فحش بدن و برائت بجویند.
به قول حجت در جدایی نادر از سیمین: منُ از حبس می‌ترسونی؟ برو از خدا بترس!

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

, ,

خوابِ روشنفکری

دیشب خواب پیچیده و عجیبی دیدم.  در یک بخش ازخواب، دیدم در جمعی هستم که تعدادی از اندیشمندان ایرانی هم اونجا هستند.  یکی از فیلسوفان روشنفکر خیلی محترم و البته پیشکسوت هم در جمع بود. از من پرسید چه کارا داری می‌کنی؟ گفتم  «دارم جزوه‌های برخی از درس‌هام را  بازنویسی و به فارسی ترجمه می‌کنم تا بعدش به صورت رایگان و همگانی منتشر کنم.» مکثی کرد و گفت: «چه کاریه خب! انتظار داشتم کار جدی تری انجام بدی!» منم چشمام رُ تو چشاش انداختم و گفتم  «می‌خوام اینا رُ منتشر کنم تا سم و زهر اندیشه‌های بی‌خاصیتی که شما تو کله‌ی ما کردین را بیرون بکشم.  اندیشه‌هایی که از جامعه‌ی ما و بویژه هم نسل‌های من ارزش‌زدایی کرد و روح کنش‌گری و سازندگی را در ما کشت. تفسیرهایی که ما رُ به سمت خمودگی و پوچ‌گرایی و غز زدن‌های مدام ولی بی‌خاصیت کشوند. اندیشه‌هایی که ما رُ از تاثیر گذاشتن در سرنوشت خودمون دور و غافل کرد.»
...
نکته اینکه هروقت روی زمین می‌خوابم، خواب‌هایی می‌بینم که بعدش من رُ به فکر فرو می‌برن. آیا رابطه‌ای هست بین رو زمین خوابیدن یا روی تخت نخوابیدن و خواب‌دیدن؟

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

, , , , , , , ,

جایی درس خواندم که خیلی‌ها پدر نداشتند


من از چهارم دبستان به بعد در مدرسه‌ی شاهد درس خوندم. 
در این مدت یکی از سخت‌ترین روزهامون روز پدر بود.
ما عده‌ی اندکی بودیم که پدر داشتیم٬ و یک عالمه رفیقی که پدر نداشتن. پدرایی که شهید شده بودن.  
 یاد گرفته بودیم زیاد در مدرسه درباره‌ی «بابا» و هر چیزی که بهش مربوط می‌شه صحبت نکنیم. اما چه کار کنم که بچه بودیم و زیاد نمی‌تونستیم نقش بازی کنیم. پس بعضی وقت‌ها پیش می‌اومد که از دهنمون بپره و مثلن بگیم: دیشب با «بابام» ... .هر وقتی هم که این کلمه از دهنمون می‌پرید٬ بلافاصله تو خودمون خجالت می‌کشیدیم٬ اما سعی می‌کردیم به روی خودمون نیاریم. حتی وقتایی که از باباهامون کتک هم می‌خوردیم هم بازم توی جمع بچه‌های شهید تعریف نمی‌کردیم. آخه آدم حتی برای کتک خوردن از باباش هم ممکنه دلش تنگ بشه. چه برسه به بچه‌مدرسه‌ای که دلش حتی برای بستنی هم قش می‌ره. چه برسه به«بابا»...

اما یک سیاست خوبی که مدرسه‌های شاهد داشتن این بود که بیشتر معلماشون مرد بودن. اون موقعا فکر می‌کردم به خاطر این هست که مثلن معلم زن برای مدرسه‌ی پسرونه بده و معلم مرد اسلامی‌تره و از این حرفا. اما الان می‌فهمم بیشتر بخاطر این بوده که پسرهایی که در خونه از داشتن پدر محروم هستن٬ ارتباط بیشتری با یک «مرد» داشته باشن. برای همین بیشتر معلما‌مون ـ نسبت به معلمای مرد در مدرسه‌های عادی ـ خیلی مهربون تر بودن. اما خب! ... هیچی بابای خود آدم نمی‌شه...
من حالا هم که سی سالم شده و مثلن برای خودم مردی شدم٬ الان که چهار ساله بابام رُ ندیدم٬ دلم حسابی براش تنگ می‌شه و گاهی وقتها پر می‌کشه. حالا ببین اون بچه‌ها چه دلی داشتن/دارن که یه عمر تمام باباهاشون را نمی‌بینن. اونم چه باباهایی٬ قهرمان‌های یک کشور٬ آدم‌های شجاع و با ایمان. مردای دلاور و فداکار. آدم دلش برای همچین بابایی خیلی بیشتر تنگ می‌شه. حالا فکر کن یه همچین بابایی شهید شده باشه. 
همه‌ی اینایی که دارم می‌نویسم (تمام خاطره‌هایی که برام زنده می‌شن) را با اشک می‌نویسم. 

*پانوشت: جالبه بدونین که اکثریت خانواده‌های شهدا اصلاح‌طلب و سبز هستن. تقریبن‌ همه‌ی دوستای مدرسه‌ای من بچه‌هایی هستن که در طول دوران اصلاحات هوادار خاتمی بودن و بعد از ۸۸ تا الان خیلی‌هاشون پای جنبش سبز ایستاده‌ان. این بچه‌ها ظلم مضاعف را متحمل می‌شدن و می‌شوند. از طرفی حاکمان از جایگاه اینها (به طور کلی خانواده‌های شهدا) برای تحکیم قدرت خودشون و سرکوب کوچکترین مخالفت‌ها سواستفاده می‌کردند و می‌کنن٬ و از طرف دیگه خیلی از آدم‌هایی که زیر این سرکوب‌ها بودن و زورشون به حاکمیت نمی‌رسید٬ عقده‌ها و دلخوری‌های خودشون را (که خیلی وقت‌ها هم واقعی بود) را سر این‌ها خالی می‌کردن و این فشارها تا پیش از سال ۸۸ طوری بود که خیلی از فرزندهای شهید که می‌خواستن مثل جوون‌های عادی در کشور زندگی کنن (در حالی که عادی نبودن و پدرهاشون یا برادرهاشون برای حفظ این کشور کشته شدن) مجبور می‌شدن شاهد بودن خودشون را پنهان و انکار کنن. در حالی که بیشتر این بچه‌ها از لحاظ رفتاری٬ علاقه‌مندی٬ اعتقادی و... هیچ تفاوتی با میانگین جامعه نداشتن. اکثرشون همین الان هم مثل همین عکسی که بالا گذاشتم هستن. 
خدا را شکر می‌کنم کهجنبش سبز و گفتمان میرحسین موسوی٬ اعاده حیثیت این بخش از جامعه بود.

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

, , , ,

یادداشت روزانه؛ کلاس‌ها لغو شدن

امروز کلاس نداشتیم. دو هفته‌ای هست که به علت اسباب کشی دانشکده، کلاسها تق و لق هستن. امروز هم که کلن همهٔ کلاس‌ها هوا شد.
از ساختمون قبلی دانشکده که با ساختمون اصلی دانشگاه یک خیابون کامل فاصله داشت راحت شدیم. خیلی بد و دلگیر و بد ساخت و دور بود. همش احساس می‌کردم تو بند عمومی زندان وکیل آباد مشهدم.
ولی خب این ساختمون جدید که اسمش هست اُلمپ دُو گوژ، هرچند که نوساز‌و بزرگ هست و دلگیر هم نیست، ولی یک طوریه. بیشتر ترکیبی از فضاهای دانشگاهی و مجتمع‌های بازرگانی و تجاری. گویا معمار دانشگاه علاقهٔ زیادی به سازه‌های نظامی داره. بقیهٔ ساختمون‌های دانشگاه که نوساز هستن، من رُ یاد پادگان آموزشی ۰۴ بیرجند می‌ندازن. شاید این سبک از معماری هیچ تناسبی با فضای پاریس نداشته باشه، ولی با روحیهٔ ساختارشکن فرانسوی‌ها سازگاره.
به هر حال امروز رُ تو خونه می‌مونم تا یکم به کارهای عقب مونده رسیدگی کنم. بخش زیادی از این کارها رُ هم می‌تونم همینطور که الان رو تخت دراز کشیدم و وبلاگ می‌نویسم، انجام بدم.
قرار با آنتوان و هلن و بقیهٔ بچه‌ها هم لغو شد. چون اونها خونه‌هاشون از دانشگاه دور هست و صرف نمی‌کنه این همه راه رُ فقط برای یک نوشیدنی خوردن پاشن بیان اینور.
من موندمُ خودم.


۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

, ,

تبلیغاتِ جلو و عقب


روم به دیوار، گلاب به روتون
ولی دیگه از این تبلیغات لاغر کردنِ عقبِ خانوم ها و حجیم کردنِ جلویِ آقایون حالم دیگه داره بهم میخوره