۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

, ,

داعش موصل ؛ داعش مشهد

داعش موصل
یکی دو روز است که در خبرها می‌خوانیم که داعشیان شام و عراق به جان میراث تاریخی سرزمین میان رودان (بین النهرین) افتاده‌اند و با تیشه و تبر مجسمه‌های تاریخی و دسترنج هنری مردم آن سرزمین را نابود می‌کنند. چند پیشفرض برای فهمیدن چراییِ این کار وجود داره.
در سطح ظاهری، داعشیان شام و عراق این مجسمه‌ها را نماد بت‌پرستی می‌دانند و گویا به تقلید از پیامبر اسلام به نابودی آنها مشغول شده‌اند. حالا باید از آنها پرسید : در زمان پیامبر، عده‌ای مشرکت بودند که مجسمه‌هایی را می‌پرستیدند؛ اما امروز مگر کسی این مجسمه ها و پیکره ها را می پرستد؟ خب البته داعشیان این حرف را بهتر از هرکس دیگری می‌دانند و به نظر من دلیل اصلی نابودی میراث تاریخی موزه‌ی موصل مبارزه با شرک نیست. بلکه آنها قصد دارند با این کار به تمدن و بویژه تمدن غرب دهن کجی بکنند. تمدنی که بیشترین اهمیت را به میراث تاریخی و فرهنگی می‌دهد.  آنها می‌خواهند به غربی‌ها و غرب‌زده‌ها بگویند «شما آمدید و فرهنگِ حفظ میراث تاریخی را در منطقه‌ی ما به عنوان یک کالای شیک و لوکس جا انداختید، اما ما در یک نصف روز به جان این مجسمه‌ها افتادیم و همه‌اش را نیست و نابود کردیم.» بنابراین من باور دارم این رخداد ریشه‌ی فرهنگی دارد و نه مذهبی.



داعش مشهد
از قضا در همین روزها از برگزاری کنسرت موسیقی سنتی علیرضا قربانی در گلبهار (شهری کوچک در حومه ی مشهد) گرفته شد. بعدش آقای علم الهدی، امام جمعه ی اجباری مشهد وارد میدان شد و گفت ما هیچ گونه از موسیقی را نمی‌پسندیم و نمی گذاریم در شهر مشهد کنسرت موسیقی اجرا شود. او بهتر از هر کس می داند که به عنوان دست نشانده ی حکومت در مشهد نمی تواند علیه قانون رسمی (که نباید مخالف موازین اسلام باشد) صحبت کند. پس نمی‌گوید که با توجه به قانون جمهوری اسلامی با کنسرت مخالفت می کنیم، بلکه سلیقه ی خود و همفکرانش را، که مخالف قانون جاری کشور و سلیقه‌ی میلیون‌ها شهروند مشهدی است، به وسط می‌کشد و با زور از اجرای کنسرت جلوگیری می‌کند. 
همانطور که داعش با کوفتن میراث تاریخی میان رودان می‌خواهد حاکمیت و زور خود را به رخ دیگران بکشاند، آقای علم الهدی و همقطارانش هم همین کار را دارند می‌کنند و با محروم کردن میلیون‌ها مشهدی از هنر و فرهنگ خود، می‌خواهد حاکمیت خودش را به نمایش بگذارد.
مشهد شهری است که شعر و موسیقی و بویژه موسیقی سنتی در بن و ریشه‌ی مردم رخنه کرده است. کمتر جوانی دیده می شود که حتی برای مدت کوتاهی دست به ساز و دل به شعر نیاویخته باشد. از بهار و اخوان و عماد و شفیعی گرفته تا شجریان و مشکاتیان و نامجو و... همه از خاک خراسان برخاسته‌اند و فرزندان همین مردم‌اند. حالا آقای علم الهدی می خواهد با نگاه داعشی‌اش، ذوق فرهنگی این مردم را سرکوب کند.
همین چند روز پیش بود که سپاه مشهد به جان نقاشی های شاهنامه بر روی دیوارهای شهر افتاده بود و آنها را محو کرده بود. این درحالیست که همین آقایان به مردم فخر می فروشند که ما از داعش بهتریم و امنیت شما را در برابر آنها تامین می‌کنیم. درحالیکه محتوای کار آنها با داعش هیچ تفاوت ماهیتی‌ای ندارد. فاصله‌ی دوهزار کیلومتری مشهد تا موصل، تغییری در نگاه مردم به حاکمان ایجاد نمی‌کند. در چشم آنها، فرقی بین واعظ مشهدی و مفتی موصلی وجود ندارد. عملکرد یکی است ؛ تیشه زدن به ریشه‌ی فرهنگ مردم.  

۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

, , , , ,

اگر ۲۵ بهمن نمی‌شد (۲) - تغییر شیوه‌ی زندگی سیاسی در کشور

۱- برای اینکه در یک جامعه‌ی سیاسی توازن برقرار باشد و فضای به نسبت عادلانه‌ای برقرار بماند، لازم است که توازن قوای سیاسی، به نسبت، برقرار باشد. هر اندازه هم که خوشبین باشیم و بخواهیم روی فطرت‌های نیک انسانی تکیه کنیم، اما بازهم نمی‌توانیم این مسئله را نادیده بگیریم که، دستکم در دنیای امروز، شرایط عادلانه تنها وقتی برقرار می‌شود که هیچ یک از نیروهای سیاسی حاکم بر کشور (جامعه ی سیاسی) نتواند به طور کامل قدرت را قبضه کند. یا اینکه اینقدر یکدست نباشد که بتواند از پس همه‌ی رقیبانش بر بیاید؛ یا اینکه رقیبان، هرچند تعدادشان پرشمار باشد، نتوانند با همبستگی در برابر قدرت (یا قدرت‌های) حاکم مقاومت کنند. 

۲- جریان محافظه‌کار تندروی حاکم بر کشور، همواره در تلاش بوده است تا به موقیت یکه‌تازی در کشور دست پیدا کند. اما همواره اتفاق‌هایی رخ داده که این موقیت را از آنها سلب کرده است. مقاومت نصفه و نیمه‌ی هاشمی رفسنجانی در برابر آنها، روی کار آمدنِ ناگهانیِ سید محمد خاتمی از جمله‌ی این اتفاق‌ها بودند. با ظهور معجزه‌ی هزاره‌ی سوم، محافظه‌کاران تندرو گمان بردند که آن موقیت طلایی‌ای که سالها منتظرش بودند فرا رسیده است؛ بالاخره دولت و مجلس و قوه‌ی قضاییه به صورت کامل در دست جناح راست حاضر در حاکمیت جمهوری اسلامی ایران قرار گرفته است. و به واقع هم همینطور بود. اما ای دل غافل که یکدستی،  آغازِ چنددسته‌گی‌ست. همان منطقی که پس از قبضه کردن قدرت بوسیله‌ی روحانیان مبارز و مسلمانان نزدیک به آن ها در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۶۰ ، باعث شد تا آرام آرام اختلاف‌ها بین این نیروها نمایان شود و به درگیری‌ها و تصفیه‌های شدید بیانجامد، در سال‌های پس از ۱۳۸۴ و بویژه پس از رخدادهای ۱۳۸۸ باز رخ نمود و بار دیگر این واقعیت را بر همه روشن کرد یکدستیِ قدرت آغاز همه‌ی دردسرها و برادرکشی‌هاست. قابیل وقتی به جان هابیل افتاد که رقیب دیگری در میدان نبود. 
محافظه‌کاران افراطی درحالیکه داشتند آخرین قدم‌های خود را برای یکدسی حاکمیت و به حاشیه راندن همه‌ی جایگزین‌ها (آلترناتیوها) و سرکوب تمامیِ رقیب‌های احتمالی برمی‌داشتند، به ناگاه و غافلگریانه با جبهه‌ای نیرومند و گسترده رودررو شدند. آنها نتوانستند (و نمی‌توانستند) از پس این جبهه‌ی سبز بر بیایند و از همین جا بود که ناخودآگاه شکاف‌های ناپیدا اما ریشه‌دار میان آنها آشکار شدند.
  

۳- بگذریم؛ همانطور که در یادداشت پیشین آوردم، پس از رخدادهای ۱۳۸۸ قطب جدیدی در فضای سیاسی کشور بوجود آورد و چینش نیروهای سیاسی را به هم ریخت. همچنین اشاره کردم که اگر ۲۵ بهمن رخ نمی‌داد، آن نیروی جایگزین (آلترناتیو)ی که ظهور کرده بود، به محاق می‌رفت و از صحنه‌ی رقابت سیاسی حذف می‌شد. 

با توجه به مقدمه‌های بالا، بویژه اگر بند یک و بند سه را بپذیریم، خواهیم دید که حضور نیروی جایگزینی همچون جنبش سبز باعث پیشگیری از یکدستیِ کامل حاکمیت و جلوگیری از فضای سرکوب تمام عیار و تصرف سازمانیافته‌ی آزادی‌های فردی و جمعی (بیشتر از آنچه که می‌بینیم) در کشور شده است. هرچند که گروهی از کنشگران و مبارزان سیاسی،  بی‌عدالتی‌های فراوان و بی‌حدی را در این دوران دیده‌اند، اما شکاف عمیقی که جنبش سبز بر پیکره‌ی استبداد انداخت باعث شده که استبدادگران نتوانند آن «سبک و شیوه‌ی زندگی»* مورد نظرشان را بر همه‌ی کشور حاکم کنند. سبک زندگی‌ای که سرچشمه‌های نظری آن در قلم و اندیشه کسانی مثل مصباح یزدی و حسین شریعتمداری قرار دارد، همانطور که پایه های عملی آن در عملکرد جریان اعدام‌های فله‌ای و قتل‌های زنجیره‌ای نهفته است.
 جنبش سبز با ضربه‌ی سختی که بر محافظه‌کاران تندرو زده است، آنها را از مسیر خود منحرف کرده و دیر نیست که،  همچون سپاه ناپلئون در برابر روسیه، به خود-تخریبی بیش از این روی آورند و عرضه را بیش از پیش به مردم واگذار کنند.

پانوشت :
* میرحسین موسوی از همان آغاز بر این عقیده بود که مسئله‌هایی که در جریان انتخابات ۱۳۸۸ بوجود آمد فقط محدود به یک تغییر یا عدم تغییر یک دولت نمی‌شود. بلکه از نظر او این روند «روش جدیدی از زندگی سیاسی است که دارد بر کشور ما تحمیل می شود» (کتاب صدای مردم؛ فصل دوم؛ بیانیه ی دوم)
او همچنین در بیانیه‌ی پنجم به صورت روشن‌تری این مضمون را تکرار می‌کند و می‌گوید «اینجانب چون به صحنه می‌نگرم، آن را پرداخته شده برای اهدافی فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت، که تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور می‌بینم.» (کتاب صدای مردم؛ فصل دوم؛ بیانیه ی پنجم)

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

, ,

اگر ۲۵ بهمن نمی‌شد (۱) ـ

امروز پس از گذشت ۴ سال از رخداد ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ باید از خودمان بپرسیم اهمیت این اتفاق، یعنی حضور مردم در خیابان پس از یک سال سکوت و ابهام، چه بود؟

در این مجموعه یادداشت می‌خواهم تأثیر رخداد ۲۵ بهمن را در سه سطح بررسی کنم. 



۱- در سطح مردمی و کنشگران جنبش سبز، 
نباید فراموش کنیم که پس از ماجرای اسب تروای بهمن ۱۳۸۸، بسیاری از هواداران جنبش سبز با ابهام‌های بسیاری در مورد چگونگیِ ادامه‌ی جنبش روبرو شدیم. اینکه آیا دیگر جنبشی وجود دارد یا نه. بویژه پس از لغو راهپیمایی اولین سالگرد انتخابات ۸۸ توسط موسوی و کروبی، به این علت که حاکمیت به صورت علنی و هم به صورت خصوصی تهدید به کشتار مردم کرده بود، این تردیدها بیشتر شد. آهسته آهسته ابتکار عملی که تا آن زمان در دستان جنبش سبز بود ناپدید شده بود. همه می پرسیدیم آیا هنوز «ما»ی سبز وجود دارد یا نه؟ آیا هویت جدیدی که در فضای سیاسی و اجتماعی ایران بوجود آمده و رسمیت یافته بود، از بین رفته و تمام امیدهایی که با آن ایجاد شده بودند، رنگ باخته؟
یک سال با این ابهام ها و بیم ها سپری شد تا اینکه نوبت به ۲۵ خرداد رسید و آنچه که می‌دانم می‌دانید رخ داد. نتیجه‌ی آن رخداد این بود که اعتماد به نفس از دست رفته، با قدرت و ظرفیت بسیار بیشتری بازگشت و خط بطلانی بر ابهام‌های درونی و القاهای بیرونی کشید.
 ۲۵ بهمن مانند پایانِ دوران کوتاه غیبت والدین برای کودک بود. بسیاری از روانشاسان باور دارند که تکرارِ روندِ غیبت و بازگشت والدین نقش تعیین کننده‌ای در تقویت اعتماد به نفس و همچنین اعتماد اجتماعی دارد. در پژوهشی روانشناختی در همین زمینه که آنتونی گیدنز در کتاب «تجدد و تشخص» به آن اشاره می‌کند، رابطه مستقیم این پدیده با توسعه‌ی اعتماد در فرد مورد بررسی قرار می گیرد و تاثیر آن در اعتماد به نفس فردی و اعتماد در عرصه‌ی اجتماعی را نشان می‌دهد. بدین صورت که آن دسته از افراد که در دوران کودکی‌شان چرخه‌ی حضور و عدم حضور والدین را به صورت مداوم تجربه کرده‌اند، در جوانی و بزرگسالی به افرادی با اعتماد به نفس بیشتر تبدیل می شوند. همچنین اعتماد اجتماعی آنها نیز تقویت می‌گردد. زیرا آن‌ها با مشاهده‌ی مداومِ حضور و غیب والدین، بدین نکته پی می‌برند که اجسام و پدیده‌ها حتی اگر خارج از محدوده‌ی دید ما باشند و ما آنها را نبینیم، اما بازهم وجود دارند. پس از اگر پدر و مادر من غایب هستند، می دانم که آنها نابود نشده‌اند و به زودی بازخواهند گشت. و یا اینکه اگر اسباب بازی‌ام را از من بگیرند، مضطرب نمی شوم، چون می‌دانم که چند ساعت بعد یا شاید فردا یا پسفردا دوباره آن را خواهم دید. چنین افرادی همانطور که اشاره کردم، در بزرگسالی آدم های با اعتماد به نفس می‌شوند و در موقعیت‌های اجتماعی هم موفق‌تر از آب در می آیند.

اگر ۲۵ بهمن رخ نمی داد، و یا اینکه در همان دوره‌ی زمانی اتفاقی مشابه به وقوع نمی‌پیوست، سبزها به این باور قطعی می‌رسیدند که همه چیز پایان یافته و دیگر از «ما»یی که قرار است جنبشی برای تغییر باشد خبری نیست. اما حضور قدرتمند و غیرمنتظره‌ی مردم در کنار هم، همان نقشی را بازی کرد که بازگشت پدر و مادر در پایان یک روز غیبت برای کودک دارد. ما فهمیدیم که اگر حتی مدت‌ها از صحنه‌ی عمومی غایب باشیم، اما نابود نشده‌ایم، بلکه به زودی به صحنه برخواهیم گشت. ما مطمئن شدیم که این «ما» وجود و حضور واقعی دارد، هرچند که شاید مدت‌ها نتوانیم آن را ببینیم و لمس کنیم. ما فهمیدیم که هر از چندگاهی می‌توانیم با نشانه‌هایی هرچند کوچک، حضور آن «ما»ی بزرگ را دریابیم. با راهپیمایی سکوت، با کمک به زلزله‌زده‌گان، با اهدای خون، با آب بازی، با بردن اسکار، و با حضور اعتراضی در فلان انتخابات و فلان موسم سیاسی. 

به همین جهت، فداکاری و موقعیت شناسی بی‌نظیر میرحسین موسوی و مهدی کروبی نقشی بس مهم در زنده نگه داشتن این سرمایه‌ی بزرگ اجتماعی و ملی دارد؛ همچنین فداکاری آن افرادی که دانسته و آگاهانه دست به خطر زدند. هرگز آخرین نوشته‌ی محمد مختاری در فیسبوک‌اش را فراموش نمی‌کنیم. یادداشت و وصیتی که نه یک واکنش هیجانی، بلکه نشان دهنده‌ی استقبالِ آگاهانه و فداکارانه از خطر بود. (همینطور بسیاری دیگر از دوستانمان.) هرگز نوشته‌ی فیسبوکی آن دختر آشنا را در شب ۲۵ بهمن فراموش نمی‌کنم : «من پارچه‌ی سبزم را به دست محکم می‌کنم، و او اسلحه‌اش را آماده می‌کند. دیدار به فردا.» آنها می‌دانستند و می‌دانند که برای زنده نگه‌داشتنِ امید به تغییر و پیشرفت، باید شجاع بود کرد. باید فداکاری کرد تا راه سبز امید و اصلاح زنده بماند. 

۲۵ بهمن ناجی امیدهای بخش زیادی مردم برای تغییر در چهارچوب حرکتی مستقل و متکی بر اراده‌ی مردم بود. اتفاقی که چشم‌انداز ایجاد تغییرات سیاسی با تکیه بر اراده‌ی مردم را همچنان زنده نگه داشت. اگر ما امروز از جنبش سبز و حتی اصلاحات حرف می زنیم، باید بدانیم که بدون ۲۵ نمی‌توانستیم حتی به چنین راهبردهایی فکر کنیم. بدون ۲۵ بهمن همه چیز تمام می‌شد. دیگر نیروی اجتماعی و مردمی‌ای برای اعمال تغییر و اصلاح وجود نمی‌داشت. دیگر امیدی به چنین راهی نبود و نمادهای اصلی این راه، از جمله موسوی و کروبی و خاتمی و... ، هرچند که در تاریخ ایران به عنوان سیاستمدارانی خوشنام باقی می‌ماندند، اما اعتبار سیاسی خود را از دست می‌دادند؛ و در نتیجه، اگر ۲۵ بهمن رخ نمی‌داد، امروز بیش از هر زمانی امیدها به نیروهایی وابسته و غیردموکراتیک دوخته می‌شد. 

۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

, , ,

رابطه‌ی تاریخ، آیت‌الله خمینی، و انقلاب

۱-
 تولستوی عقیده دارد بزرگانِ تاریخ در واقع زایده‌هایی بر آن (یعنی بر تاریخ) هستند. جریان اصلی تاریخ را بدون آنها بهتر می‌شود فهمید. اگر فکر کنیم این رهبران بوده‌اند که تاریخ را به اینجا رسانده‌اند راه به خطا رفته‌ایم. در واقع این تاریخ بوده که رهبران را در آنجایی که ما آنها را دیده‌ایم قرار داده است. تولستوی در فراز پایانی «جنگ و صلح» می‌گوید: «افراد هرقدر مستقیم‌تر در عملیات شرکت داشته باشند کمتر می‌توانند فرمان بدهند و شمارشان بیشتر است و هرقدر کمتر و از فاصله‌ای دورتر و باواسطه‌ی مهره‌های بیشتری در عملیات شرکت داشته باشند، بیشتر قدرت فرمان دارند و عده شان کمتر است. ... فرماندهان به اعتبار همان مقام فرماندهی‌شان کمترین سهم را در وقوع واقعه بر عده دارند و کارشان منحصرا در راستای فرماندهی متمرکز است.»

 تمام حرف نویسنده‌ی بزرگ روس این است که تاریخ به دست تک-شخصیت‌ها ساخته نمی‌شود. بلکه تاریخ مجموعه‌ای از عامل‌های پیچیده است که جزییات آن قابل فهم نیستند. ما تنها همینقدر می‌دانیم که اراده ی تک تک افراد جامعه جایی از تاریخ باهم تلاقی پیدا می کند و رخدادها اینگونه رقم می خورند. او شخصیت ها و رهبران بزرگ تاریخ را مجریان بی اختیار این اراده می‌داند. آنها تا هنگامی که در سر راه این اراده‌ی تاریخی قرار گرفته باشند، می‌توانند نقش خود را خوب بازی کنند. اما به محض اینکه این لحظه و زمان به پایان برسد، تاریخِ مصرف این و آن شخصت نیز به پایان می‌رسد و شخصیت و رهبر بزرگ با همه‌ی افتخارهایش به تاریخ می‌پیوندد. 
تولستوی، ناپلئون را بهترین نمونه برای این نظریه‌اش می‌یابد. او می‌کوشد تا نشان بدهد که قهرمان فرانسوی (که حتی فرانسوی هم نبود) چطور بر سر جریان تاریخ قرار گرفت و از هیچ به همه چیز رسید و سرانجام به هیچ بازگشت. تولستوی در برابر ناپلئون، کوتوزف را قرار می دهد. فرمانده‌ای که لشکر روسیه را در برابر غربی‌ها فرماندهی می کرد و از نظر تولستوی، آن ژنرال کهنه کار روس منطق تاریخ را دریافته بود و به نقش خود در آن لحظه‌ی حساس تاریخ آگاه بود و به سبب همین آگاهی توانست نقش خود را به خوبی به پایان برساند.


۲-
من تا حدود زیادی این نگاه تولستوی را قبول دارم. بااینحال خواندن تاریخ به ما درس‌های دیگری نیز می‌دهد. از جمله اینکه باورمند بودن به یک ایده، و حرکت در راستای آن و حتی حرکت به سوی آن، از بخت و شانس بسیار بیشتری برای قرار گرفتن در مسیر بخت تاریخ برخوردار است. حرکت آیت‌الله سید روح‌الله خمینی شاید از بهترین نمونه‌های این واقعیت باشد. همانطور که در یادداشت دیگری اشاره کردم، حرکت وی درسهای بسیاری می‌تواند برای جامعه‌ی ایران داشته باشد که متاسفانه به دلیل ها و انگیزه های گوناگون، کمتر نگاه پژوهشیِ بی‌غرضی روی آن انجام گرفته است.

از یک جایی، دقیقا از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، آیت الله خمینی در جایگاه رهبر نخستین حرکت بزرگ، توده‌ای و فراگیرِ براندازانه علیه رژیم شاهنشاهی قرار می‌گیرد. به رغم اینکه تا آن زمان او خودش هرگز چنین ایده‌ای را دنبال نمی‌کرد، اما حرکتی که او و دیگر جریان های مبارز آغاز کرده بودند (بعلاوه‌ی بسیاری از رخدادهای دیگر از جمله استبداد سنگین شاه و سرکوب و تحقیر همه‌ی قشرهای جامعه) به جایی رسید که دیگر از براندازی و سرنگونی محمدرضا پهلوی گریزی نبود. از خرداد ۱۳۴۲ به بعد تاریخ ایران وارد مرحله‌ای متفاوت شد. برخی از نیروها ایت تقییر فاز را درک کردند وبرخی دیگر متوجه آن نشدند. در مرحله‌ی جدید، مردم عادی که اکثرشان دیندار بودند وارد چرخه‌ی مبارزه برای سرنگونی شاه شدند. چرخه و حلقه‌ای که تا پیش از آن در انحصار بخشی از نخبه گان تحصیل‌کرده بود. سید روح‌الله خمینی در مرکز این چرخه قرار گرفت و در فضای جدید، جای خالی محمد مصدق را پر کرد.


۳-
 بسیاری از جریان‌های سیاسی علاقه دارند بگویند که آیت‌الله خمینی تا سال ۵۶ نقش چندانی در مبارزه نداشت و پس از آن تاریخ بود که وارد قطار انقلاب شد. ( دستگاه تبلیغاتی جریان حاکم هم با سانسور هوشمنوانه‌ی این برهه از زندگی سیاسی آیت‌الله خمینی به این ماجرا کمک می‌کند.) تعبیر بالا از یک لحاظ درست است و از یک لحاظ نادرست. درستی آن به همان نگاهی که از تولستوی نقل کردم بر می‌گردد. یعنی نه تنها آیت‌الله خمینی، بلکه هیچ کس و جریان دیگری را هم نمی‌توان به عنوان رهبر و سازنده‌ی آن انقلاب بزرگ معرفی کرد. چرخ های تاریخ خیلی پیشتر از آن و به دلیل‌های فراوان و چندگانه به سوی این تغییر بزرگ به حرکت درآمده بودند.
اما تعبیر مخالفان نقش آیت الله‌خمینی از یک لحاظ دیگر نادرست و نامعتبر است. واقعیت‌های پرشمار تاریخی‌ای وجود دارند که به ما نشان می‌دهند که آیت‌الله خمینی و همراهانش از مدت ها پیش در حال آماده‌سازی خود برای به‌واقعیت درآوردنِ رویای خود بودند. همان خواست و اراده‌ای که در سال ۱۳۵۷ به واقعیت می‌پیوندد.


نمونه ی شماره‌ی یک :
با نگاه به موضع‌های سازمان مجاهدین خلق، به عنوان یکی از نخستین نیروهای سازماندهی‌شده برای براندازی، می‌بینیم که آنها خرداد ۱۳۴۲ را نقطه‌ی عطف برای تغییر گفتمان مبارزه می‌دانند. نکته‌ای که دیگر نیروهای مبارز هم بر سر آن توافق داشتند. بااینحال موسسان سازمان مجاهدین خلق به این حد اکتفا نمی‌کنند و آیت‌الله خمینی را به عنوان رهبر مبارزه برمی‌شمارند. چه در سندهای نوشتاری و چه در دفاعیه های دادگاهی آنها به وفور به این نکته بر می خوریم. از جمله در نشریه‌ی مجاهد در شهریور ۱۳۵۱ می‌خوانیم : « آیت‌الله خمینی، که از سال ۴۲ در تبعید به سر می‌برد، اکنون مهمترین مخالف رژیم است.»


نمونه ی شماره دو:
انجمن های اسلامی دانشجویان اروپا و آمریکا، از نیروهای فعال سیاسی به شمار می‌آمدند. بسیاری سران این جریان بعدها به سران انقلاب (و بعدها مخالف و معارض نظام حاکم پس از انقلاب) تبدیل شدند. آنها از ابتدای تشکیل، یعنی سال‌های آغازین دهه‌ی ۱۳۴۰ رونوشت نخستین بیانیه‌های خود را به دو رهبر بزرگ مبارزان و معارضان می‌فرستادند: محمد مصدق و روح الله خمینی. به نظر کنفدراسیون دانشجویان هم پیش از انشعاب چنین عملی را انجام داده یا دست‌کم نامه‌نگاری‌هایی انجام داده است. اما نسبت به صحت آن اطمینان قطعی ندارم.


نمونه ی شماره ی سه:
آیت‌الله خمینی از همان آخرهای دهه‌ی ۱۳۴۰ تصمیم به براندازی نظام شاهنشاهی گرفته بود و این تصمیم را در سالهای ۴۷ و ۴۸ با نزدیکان خود درمیان می‌گذارد. او در دیدار با نزدیکان خود، کسانیکه ۱۰ سال بعد سران جمهوری اسلامی ایران می شوند، می گوید:
«شما این افسردگی را از خود دور کنید و برنامه و روش تبلیغات خودتان را تکمیل نمائید، ... و تصمیم به تشکیل حکومت اسلامی بگیرید و در این راه پیشقدم شوید و دست به‌دست هم و مردم مبارز و آزادیخواه بدهید، حکومت اسلام قطعا برقرار خواهد شد. به خودتان اعتماد داشته باشید. شما که این قدرت  جرات و تدبیر را دارید که برای آزادی و استقلال ملت مبارزه می کنید، شما که توانسته‌اید مردم را بیدار کنید و به مبارزه وادار کنید، و دستگاه استعمار و استبداد را به لرزه درآورید، روز به روز بیشتر تجربه می‌آموزید و تدبیر و لیاقت شما در کارهای اجتماعی بیشتر می‌شود.»[۱] ـ


۴-
تولستوی می‌گوید: «برای اینکه فرمانی به یقین اجرا شود، لازم است که فرمانده فرمانی بدهد که اجرا شدنی باشد ... در برابر هر فرمان اجراشده‌ای، همیشه فرمان‌های اجراناشده ی بسیاری وجود دارند.»[۲] ـ
هردوی این جمله ها حقیقتی واحد را شکل می‌دهند. به نظر می‌رسد امام خمینی توانست بارها و بارها «آن فرمانی که اجراشدنی باشد» را بدهد و خود را به عنوان رهبری که مردم خودشان را در آینه‌ی او می بینند، تثبیت کند. بااینحال او و بسیاری دیگر از سیاست ورزان ده‌ها و صدها برنامه و راهبرد دیگر نیز داشته‌اند که هیچکدامشان عملی نشدند و امروز کسی آن ها را به یاد ندارد.



پانوشت‌ها : 
* شاید برای بسیاری از کنشگران دوران انقلاب، این واقعیت‌ها بدیهی باشد. اما ممکن است تحلیلی متفاوت از آنچه در این یادداشت آوردم داشته باشند. اما مخاطب اصلی من هم‌نسلان خودم هستند که به همان دلیل‌هایی که در بند سوم این یادداشت به صورتی خلاصه و در یادداشتی دیگر به صورت جزئی‌تر نوشتم، کمتر با این واقعیت‌ها آشنا هستند و تصویری واژگون از جریان تاریخ مملکت‌مان دارند.


۱- ایران بین دو انقلاب، یروآند آبراهامیان / ص ۵۸۸
۲- جنگ و صلح / ترجمه‌ی سروش حبیبی / جلد چهارم / ص ۱۶۶۷

۱۳۹۳ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

,

معرفی دو سایت هنری و ادبی



*این مطلب پیشتر در روح‌نامه نشریده شده است

۱- مجله‌ی اینترنتی پله  «یک وب سایت تخصصی زیر نظر کانون پژوهشی-تجسمی “پلّه”، برای هنرهای تجسمی است که  تلاش می کند نوشته هایی که نویسندگان این حوزه در مطبوعات منتشر می کنند، باز نشر و برای هنرهای تجسمی تولید محتوا کند.» به نظر می‌رسد که پله هم مثل رمان۵۱ برونن‌دادِ یک جمع است که امیدوارم در راه‌شان موفق باشند.
بخش‌های زیر در صفحه‌ی درباره‌ی ما ی این سایت توجهم را جلب کردند :
«یک وب سایت تخصصی زیر نظر کانون پژوهشی-تجسمی “پلّه”، برای هنرهای تجسمی است که  تلاش می کند نوشته هایی که نویسندگان این حوزه در مطبوعات منتشر می کنند، باز نشر و برای هنرهای تجسمی تولید محتوا کند.»
«مخاطبان پلّه هنرمندان، دانشجویان ، معلمان و تمام علاقه مندانِ هنرهای تجسمی هستند.»
«دورنما، نشر مجله و کتاب؛ (خارج یا داخل اینترنت) برنامه ی بلند مدت ماست.»

مجله‌ی پله




۲- ترجمان هم سایتی است که هدف خود را : « ایجاد ارتباطات فکری بین زبان فارسی و دیگر زبان‌های زندۀ دنیا» بیان کرده است.
در این سایت مطلب‌ها متنوعی درباره‌ی ترجمه وجود دارد. همچنین دو وبلاگ تخصصی هم در این سایت به تولد و بازنشر مطلب‌هایی در همین رابطه می‌پردازند. یکی وبلاگ کتاب‌خوان که تا آنجایی که من فهمیدم، به معرفی کتاب‌ها و مقاله‌های مختلف می‌پردازد و محتواهای مختلفی را از دیگر زبان‌ها، گردآوری و عرضه می‌کند.
دیگری هم که وبلاگ تَرگویه که تمرکزش روی بحث‌ها و موضو‌ع‌های دررابطه با ترجمه‌ی تخصصی است.

۱۳۹۳ بهمن ۱۷, جمعه

حزب بی‌هوادار - مسجدِ بی‌نمازگزار / یا وقتی آقای «همواره-حاضر» مخاطب دائمی می‌شود

* این متن ویراسته‌ی گفتگویی‌ست که امروز با جمعی از دوستان داشتم.
 
گاهی در جمعی قرار می‌گیریم که بعضی از فعالان سیاسی درحال بیان موضع‌های خود هستند. این جمع می‌تواند در یک اتاق یا در یک گروه اینترنتی باشد. با تعجب بعضی وقت‌ها حس می‌کنیم که گوینده هرچند که دارد در آن جمع صحبت می‌کند، اما حاضران در آن جمع را مورد خطاب قرار نمی‌دهد. مخاطب او کس دیگری‌ست و روی سخن‌اش در عمل با ما حاضران نیست.  

  • حضورِ یک موجودِ غایب
از رخدادهای پس از کودتای ۲۸ مرداد تا همین امروز این وضعیت در میان سیاست‌ورزان ما کم و بیش دیده می‌شود. اما من می‌خواهم به دوران پس از خرداد ۸۸ صحبت کنم. در این دوران بسیار پیش آمده که من با دوستی همنشین بشوم که هرچند دارد با من گفت‌وگو می‌کند، اما روی سخن‌اش با «آقای نظام» است. جالبتر این است که این مسئله به چپ و راست یا محافظه‌کار و رادیکال خلاصه نمی‌شود. در میان همه‌ی نیروهای سیاسی دوستی پیدا می‌شود که که گفتار و گفتمانی اینچنین دارد. در واقع «او در میان جمع و ذهن و دلش جای دیگری‌ست». او دارد مواضعش را با «نظام» مشخص می‌کند، حتی وقتی که در ظاهر در حال گفت‌وگو با ما است. در این ادبیات، «نظام» به شکل یک نیروی عظیم و همواره-حاضر درآمده که آدم باید مدام با آن روبرو شود. یک چیزی مثل «بیگ برادر» که غربی‌ها می‌گویند، نیرویی که همواره در حال پاییدن و نظاره کردن ماست. یک «غایبِ همیشه‌حاضر».از آن بدتر، وقتی‌ست که این نیروی همواره-حاضر در ذهن ما نفوذ می‌کند و حضور دائمی دارد. 
چند روز پیش بود که در جعی از دوستان به گفت‌وگو نشستیم و خب بحث به سیاست هم کشیده شد. دیدم بسیاری از بزرگان فقط و فقط درباره‌ی آن موجود عظیمِ همیشه حاضر حرف می‌زنند. نه فقط درباره‌ی آن، بلکه گویی دارند با او گفت‌وگو می‌کنند. انگار ما حاضران غایبیم و اویِ غایبِ تنها حاضر این جمع است.
  
او، یعنی دوستِ فعال سیاسی و مبارز ما، خودآگاه یا ناخودآگاه تمام پیش‌فرض‌های چیزی که به آن «نظام» می‌گوید را پذیرفته و تمام تحلیل‌اش روی همین نکته متمرکز است. در ذهن او، میدان بازی را نظام از پیش مشخص و نیروها را به برانداز/نابرانداز تقسیم کرده است. ما هم باید در همین تقسیم‌بندی بازی کنیم و شکل دیگری از مرزبندی در ذهن او نمی‌گنجد. یا اگر هم می‌گنجد، مهم نیست. نظام بزرگتر از آن است که بخواهیم با قواعد و اصول خودمان عمل کنیم و تن به چیدمان او ندهیم. متغیر مستقل «نظام» است. باید هوای راس نظام را داشت و از بدنه‌ی تندروی نظام حذر کرد و به بخش عاقل آن نزدیک شد و... . 


  • حرفِ امروز ما چیست؟
 
البته همه‌ی اینها در جای خود بد نیستند. اما وقتی پایه‌ی یک راهبرد قرار می‌گیرند «خطرناک» می‌شوند.  
امروز اما این روایت در قالب «چانه‌زنی» یا گفت‌وگو با حاکمیت راهبرهایی بر همین مبنا عرضه می‌کند. بگذریم از اینکه آیا «برادر بزرگه» یا همان «آقای نظام» اصلن اهل گفت‌وگو هست، یا اگر هم است، با فلانی و پای گفت‌وگو می‌نشیند یا نه! ما در اوایل دهه‌ی ۸۰ شاکی بودیم که چرا به ما می‌گویند اصلاح‌طلب حکومتی. نیرویی که هم سطح تحلیل و هم محور راهبردی‌اش هردو در «نظام» خلاصه می‌شوند، حکومتی‌ست دیگر. البته حکومتی بودن در ذات خود بد نیست. اما حاکمیتی که عیله مردم و منافع همه‌ی ایرانیان باشد، و این را به تجربه ثابت کرده باشد، به معنای کامل کلمه «بد» است. حاکمیت فعلی هم خودش از این واقعیت به خوبی خبر دارد و بلافاصله مرزبندی برانداز/برنیانداز را جلوی پای ما می‌گذارد. درحالیکه حرف ما چیز دیگری‌ست. ما می‌خواهیم عدالت در کشور برقرار باشد. می‌خواهیم آزادی‌های قانونی وجود داشته باشد و قانون عادلانه بر همه حاکم باشد. می‌خواهیم مردم حق تعیین سرنوشت داشته باشند. می‌خواهیم همان حرف‌ها و وعده‌های امام در فرانسه و بهشت زهرا عملی شود. همین. مرزبندی ما را این اصول تشکیل می‌دهند.
  • تجربه‌ی انتخابات ۸۴

اگر دقت کنید می‌بینید که خاتمی هم همین‌ حرف‌ها زد که به دل مردم نشست. میرحسین هم همین‌ها را گفت و مورد استقبال بخش زیادی از مردم، چه پیش و چه پس از انتخابات ۸۸،قرار گرفت. مطهری هم امروز همین حرف‌ها را می‌زند. حتی احمدینژاد هم سال ۸۴ با همین ژست جلو آمد. 
  
در یک انتخابات پرشور و آزاد و عادلانه ، مردمِ رای‌دهنده تکلیف برنده را روشن می‌کنند. و وقتی ما طرفِ سخن‌مان مردم نباشند، آنها بیکار نیستند که به ما، یعنی نیروی سیاسی‌ای که با آنها حرف نمی‌زند و به آنها فکر نمی‌کند، رای بدهند! نمونه‌ی اعلای این تجربه را می‌توانیم در تجربه‌ی انتخابات ۸۴ ببینیم. البته الان پس از ۹ سال همه می‌دانند که ما یک جای کار خطا کردیم. اما خطای‌مان چه بود؟ چه کردیم که اکثریت مردم اصلن پای صندوق نیامدند و آنهایی هم که آمدند، در دور دوم، به نامزدی که ما از وی حمایت می‌کردیم رای ندادند؟
 
خطا این بود که از یک زمان به بعد، مردم در گفتار و گفتمان ما غایب بودند. حالا دوستانی امروز پرچمی را می‌خواهند بالا ببرند و گفتمانی را جا بیاندازند که همان ویژگی‌های شکست‌خورده را دارد. برای همین می‌گویم خطرناک است، اما برای خود این دوستان.

  • مسجدهای خالی، حزب‌های بی‌مخاطب 

 
نگاه خوشبینانه‌ی من  این است که این گفتمان به جایی می‌رسد که دفتر و دستک فراوان خواهد داشت و حتی بیشتر از این‌ها از رادیو و تلویزیون و نشریه بهره خواهد برد، اما مخاطبی نخواهد داشت. یک چیزی در مایه‌های مسجدهای امروزی که خیلی شیک و پیک‌اند، اما مشتری ندارند. چون این مسجدها دیگر از کارکرد مسجد خارج شده‌اند. مسجدی که قرار بود سرپنهاه مومنان باشد، امروز به پایگاه حاکمان تبدیل شده. پس عجیب نیست که خالی بماند. برخی از حزب‌ها هم همین هستند. حزبی که قرار بود صدای مردم باشد، به کارگزاران حاکمیت تبدیل می‌شود و سخنرانی‌اش با سالن خالی برگزار می‌شود. 
 
چرا مردم باید به صدایی گوش بدهند که با آنها سخن نمی‌گوید !؟

۱۳۹۳ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

, ,

رهبر بزرگ تاریخ (۱) ـ از چشم روزنامه‌نگار خارجی

دو دسته از آدم‌ها بیشترین نقش را در گسترش تصویری پوچ و بی‌محتوا از جنبه‌های مختلف شخصیت امام خمینی داشته‌اند : میراث‌خواران نادان و زخم‌خورده‌گان کینه‌ورز.
نادانی دسته‌اول (که امروز بر اریکه‌ی نظامِ به جا مانده از او تکیه زده‌اند و اجازه‌ی نقد و بحث درباره‌ی روح‌الله خمینی - و خیلی مقوله‌های دیگر- را از مردم گرفته‌اند)؛ و کینه‌ورزی دسته‌ی دوم (که آنها هم در میان منتقدانِ وی دست بالا را دارند و از رسانه‌ها و بلندگوهای پرشماری برخوردارند) هر دو دست به دست هم داده‌اند تا کمتر حرف درست و حسابی‌ای درباره‌ی رهبر بزرگترین رخداد تاریخ معاصر ایران خوانده و دیده و شنیده شود. کمتر پژوهش و کنکاشی درباره‌ی شیوه‌ی رهبری وی انجام شده است و بحث‌ها در حلقه‌ی تنگ دیدگاه‌های نظری وی و جدل‌های ملالغطی محدود مانده است. پس از ۵۱ سال از آغاز نهضت ۱۵ خرداد به رهبری آیت‌الله خمینی، متاسفانه اندیشمندان دوران ۱۵ ساله‌ی مبارزه تا پیروزی وی را جدی نمی‌گیرند و به کنکاش عالمانه‌ی آن دوران نمی‌پردازند. همانطور که ساواک هم این دوران را جدی نگرفت. لاجرم هر دو جریان محکوم به شکست و تحقیر تاریخ‌اند.



برای مقدمه، می‌خواهم توجه شما را به توصیف «ریشارد کاپوشینسکی»* روزنامه‌نگار، شاعر و عکاس بزرگ لهستانی جلب کنم :

«شهر درگیر خودش است، نیازی به خارجی‌ها ندارد، نیازی به بقیه‌ی دنیا ندارد. ... 
... چایی داغ‌مان را، درحالیکه به آن طرفِ دیگرِ سرسرای هتل خیره شده‌ایم، می‌نوشیم؛ جاییکه یک تلویزیون زیر پنجره‌ای تکیه زده است. 
روی صفحه‌ی تلویزیون، تصویر خمینی نمایان می‌شود. نشسته بر صندلی‌ دسته‌دار چوبی و ساده، محصور روی سکویی در میانه‌ی یک میدان، آیت‌الله سخنرانی‌اش را انجام می‌دهد. ماجرا در محله‌ای فقیرنشین (از روی کیفیت ساختمان‌ها می‌شود فهمید) در شهر قم رخ می‌دهد.
... در همین قم است که خمینی کشور را رهبری می‌کند. او قم راهیچ‌گاه ترک نمی‌کند، هیچ‌وقت به پایتخت نمی‌رود، هیچ‌کجا نمی‌رود، هیچ‌جا را بازدید نمی‌کند، هیچ‌کس را ملاقات نمی‌کند. پیش از این، او با همسر و پنج فرزندش در خانه‌ی کوچکی در انتهای گذری تنگ زندگی می‌کرده؛ کوچه‌ای خاکی، پرگرد و خاک و خفه، که جوی فاضلابی از آن می‌گذرد. اکنون اما او به مرکز شهر نزدیک‌تر شده و در منزل دخترش، با بالکنی رو به خیابان، اقامت دارد. از بالکن، خمینی برای جمعیتی که گرد هم آمده‌اند سلام می‌فرستد. 
خمینی همچون یک زاهد زندگی می‌کند. غذایش برنج، ماست و سبزی است؛ در اتاقی با دیوارهایی برهنه زندگی می‌کند؛ بدون مبلمان، تنها با یک تخت و پُشته‌ای از کتاب‌ها روی زمین. در همین اتاق است که خمینی میهمان‌ناش را می‌پذیرد (از جمله فرستاده‌گان رسمی خارجی)، نشسته بر پتویی پهن شده روی کف اتاق، کمرش را به دیوار تکیه داده است. ...
دوربین از روی میدانی مملو از سرهای چسبیده به هم، می‌لغزد؛ چهره‌های مفتون و جدی را نوازش می‌کند. ... همچون همیشه، خمینی با تن‌پوشی بلند برتن و دستاری سیاه بر سر است. با چهره‌ای بی‌رنگ و بی‌حرکت، ریشی سفید. هنگامی که حرف می‌زند، دستانش را روی دسته‌های مبل می‌گذارد؛ زبان بدن را بکار نمی‌گیرد. نه سر و نه تن‌اش را نمی‌جنابند. راست همچون یک «ا» نشسته است. گاهی پیشانی بلندش را چین می‌اندازد و ابروانش را بالا می‌برد. وگرنه هیچ عضله‌ای روی چهر‌ی مصمم‌اش نمی‌جنبد. با ویژگی‌های سختِ انسانی بس سرسخت، با اراده‌ای آهنین، کسی که هرگونه پس‌روی‌ای، شاید حتی هر تردیدی، با او غربیه است . روی این چهره، که گویی برای همیشه منجمد شده است، دگرگون‌ناپذیر، غیرحساس به احساسات و روحیات، [روی چهره‌ای] که چیزی به جز گرایش و تمرکز بر درون را نمایان نمی‌کند، تنها چشم‌ها به طور دائم در حرکت‌اند. نگاه سرزنده و تیزبین‌اش روی اقیانوس سرهای مجعد می‌لغزد، ژرفای آن [نگاه] میدان را ورانداز می‌کند، فراخنای آن را با دنبالاندن شامه‌ی جستجوگرِ پُروَسواسش، می‌سنجد؛ گویی به دنبال شخص خاصی می‌گردد.»

ادامه دارد...


پانوشت :
*ریشارد کاپوشینسکی از روزنامه‌نگاران صاحب سبک دنیا به شما می‌رود. او ۲۵ سال از عمر حرفه‌ای‌اش را در چهارگوشه‌ی دنیا در میان جنگ‌ها، کودتاها و انقلاب‌ها سپری کرد و بهترین گزارش‌ها و نوشته‌ها درباره‌ی این رخدادها از خود بر جای گذاشت. نگاه شاعرانه‌ی او به تاریخ و رخدادها سرمشق بسیاری از نویسندگان، روزنامه‌نگاران و حتی تاریخ‌پژوهان شده است.
او درست پس از انقلاب به ایران می‌آید و یکی از شاهکارهایش به نام «شاهنشاه» را درحالیکه چندین روز امکان خروج از هتل را نداشته، می‌نویسد. من ابتدا متن فرانسوی این کتاب را خواندم. اما بعد متوجه شدم که این کتاب به فارسی برگردانده شده که البته  چون آن ترجمه را نپسنیدم، خودم این بخش را دوباره از روی نسخه‌ی فرانسوی به فارسی برگرداندم. به نظر می‌رسد نسخه‌ی چاپ شده در ایران از روی نسخه‌ی انگلیسی ترجمه شده که دو اشکال عمده دارد. اول اینکه ترجمه‌ی انگلیسی زیر نظر مستقیم خود کاپوشینسکی انجام نشده و زبان آن به زبان شاعرانه‌ی نویسنده نزدیک نیست. (من خودم این نسخه را نخوانده‌ام و فقط از چند نقد و نقل قول شنیده‌ام.) درحالیکه مترجم فرانسوی با رابطه‌ی تنگاتنگ با نویسنده‌ی لهستانی، این کتاب را از زبان اصلی نویسنده (لهستانی) به فرانسوی برگردانده است. دوم (و از نظر من مهمتر) اینکه نسخه‌ی انگلیسی یک نسخه‌ی سانسور شده است. زیرا -بنابر توضیحات مترجم فرانسوی، ورونیک پاته- ناشر آمریکایی بخش‌هایی از کتاب که در انتقاد از سیاست‌های آمریکا در ایران بوده را حذف و سانسور کرده است که مجموع این حذفیات به حدود ۳۰ صفحه می‌رسد.

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

, , ,

آیا کشتار در «شارلی اِبدو» تاثیر منفی بر اسلام‌گرایی و معنویت‌گرایی می‌گذارد؟

* این یادداشت پیشتر در سایت فرنگ‌نامه نشرانده شده است.

در مورد گرایش جوان غربی به معنویت، اسلام یا دین‌های دیگر باید به چند نکته‌ی مهم توجه داشت.
بر کسی پوشیده نیست که گرایش به دین و انواع معنویت در اروپا و دیگر جامعه‌های غربی در حال افزایش است. البته باید توجه داشت که این واقعیت بدین معنا نیست که جامعه‌ی اروپایی دارد جامعه‌ای مذهبی می‌شود. بلکه اتفاقی که در حال رخ دادن است این است که درصد گرایش جوانان به دین یا انواع معنویت در مقایسه با گذشته، بویژه پس از دهه‌ی ۱۹۶۰ تا پایان قرن بیستم میلادی، افزایش پیدا کرده است. اما این افزایش الزاما به مذهبی شدن جامعه (بویژه در فرانسه) نمی‌انجامد.

کدام جوان‌ها به مذهب یا معنویت گرایش پیدا می‌کنند؟
این جوان‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی اول از خانواده‌های مسلمان‌زاده‌ای هستند که البته والدین‌شان یا مسلمانانی سنتی اما نه خشکه مقدس، و یا از خانواده‌های مسلمان‌زاده‌ای که دیگر خود را مسلمان نمی‌دانند. اکثر اینها فرانسوی‌های مهاجر و مهاجرزاده‌ای هستند که خودشان گرایش‌های رقیق مذهبی دارند، و به جز موارد سنتی و هویتی از جمله ماه رمضان یا مصرف گوشت حلال، آنچنان پایبند به شرع نیستند. اما امروز فرزندان همین خانواده‌ها به گرایش‌های سلفی و به قول ما خشکه مقدسی روی آورده‌اند. برای نمونه، امروزه ۹۰ درصد جوان‌های مسلمان فرانسوی غذا و نوشیدنی حلال نمی‌خورند و اعمال ماه رمضان را انجام می‌دهند. درحالیکه در در میان نسل قبلی این رقم حدود ۶۰ درصد است. نسل جدید بیشتر به مسئله‌ی حجاب جدیت نشان می‌دهد و پایبندی بیشتری به دستورهای شرعی دارد.* اما نمی‌توان همه‌ی اینها را از جمله‌ی مسلمانان تندرو دسته‌بندی کرد.
دسته‌ی دوم جوانانی‌اند که به دنبال معنویت در زندگی‌‌شان می‌گردند. گرایش به فلان و بهمان دین در نظر آنان اولویت ندارد. بسیاری از آنها حتی جذب معنویت سکولار می‌شوند. (با این توجه که همانطور که در بالاتر عرض کردم نسبت آنها به نسبت جمعیت جامعه زیاد نیست، اما رو به افزایش است.)
در مورد دسته‌ی نخست، همانطور که در آمار هم اشاره کردم، موج فزاینده‌ای به سوی هویت اسلامی و انجام شرعیات دیده می‌شود. بسیاری از این جوانان تحت تاثیر اسلام سلفی و بنیادگرایی دینی و یا قرائت‌های نزدیک به این دیدگاه قرار دارند و با توجه به بی‌عدالتی ساختاری در غرب، بسیاری از آنان حتی عملکرد خشونت آمیز و ساختار شکن مسلمان‌های تندرو (از جمله حمله به دفتر هفته‌نامه‌ی «شارلی اِبدو») را تحسین می‌کنند.

دسته‌ی دوم اما هیچوقت تحت تاثیر اسلام قشری و سلفی نبوده‌اند، چون آنها دنبال معنویت و آرامش درون‌اند. اما همانطور که می‌دانیم، در روایت بنیادگرایانه‌ی واپسگرا از اسلام معنویتی عمیق یافت می‌نشود. بلکه ظاهر و جنبه‌های ظاهری نقش کلیدی دارد؛ مقوله‌ای که این جوانان از آن فراری‌اند.
پس بعید به نظر می‌رسد که حضور و فعالیت سلفی‌ها، دست‌کم در کوتاه‌مدت، تاثیر منفی بر روی اسلام‌گرایی و معنویت‌گرایی بگذارد. رخدادهای اخیر نه به اسلام سلفی ضربه می‌زند و نه روند معنویت‌گرایی. بلکه به نظرم برعکس، به روند فرقه‌گرایی شتاب می‌دهد. نمونه‌اش رشد فزاینده‌ی جنبش‌های ملی‌گرا و راست افراطی (با هویت مسیحی) در غرب است.

جدول مذهب بنابر اصلیت افراد
*توضیحات نمودار (از روزنامه‌ی لوموند) :
نام نمودار : مذهب بنابر اصلیت افراد
توضیح: نمونه‌ی جمعیت بین ۱۸ تا ۵۰ سال
(از چپ) ستون اول  : میانگین فرانسه / ستون دوم : مهاجران / ستون سوم: فرزندان از دو والد مهاجر / ستون چهارم : فرزند از یک والد مهاجر /  ستون پنجم : جمعیت غیرمهاجر
رنگ‌ها / خاکستری : بدون مذهب / زرد پررنگ : کاتولیک / زرد کم‌رنگ : ارتودکس / نارنجی : پروتستان / سبز : مسلمان / آبی : یهودی / بنفش : بودایی / سیاه : دیگر

و اما دسته‌ی سوم
چند دلیل همزمان باعث شده‌اند تا میان جوانان غربی گرایش به مذهب تقویت شود. در واقع این گرایش‌ها بیشتر به سوی عضویت در «امت ملی-مذهبی» است.
ضعیف شدن ساختار حمایتی جامعه یکی از مهمترین این دلیل‌ها به شمار می‌رود. درحالیکه دولت‌های مدرن قرار بود جای «امت دینی» را بگیرند و چتر حمایتی برای عضو‌های جامعه و شهروندان عادی را بازی کنند، اما امروزه می‌بینیم که حکومت‌ها بیشتر و بیشتر به حفظ منافع نخبه‌گان گرایش دارند. دیگر نهادهای اجتماعی نیز زیر فشار زندگیِ مدرن قرن بیست و یکمی و جهانی شدنِ اقتصادی، توانایی حمایت از شهروندان عادی را ندارند و چه بسا حیات خودشان در معرض خطر قرار دارد.
به عنوان دلیل دیگر می‌توان به تغییر شدید ترکیب جامعه اشاره کرد. جابه‌جایی‌های شغلی در شهرها و موج‌های بزرگ مهاجرت داخلی و خارجی از عمده علت‌های این تغییر ترکیب جامعه به شمار می‌روند. در چنین شرایطی فردِ تک افتاده در یک محله یا یک شهر، به دنبال دست‌آویزی برای احساس امنیت درونی در برابر خشونت زندگی جدید است. به همان دلیل که گرایش به مذهب و عضویت در امت‌های مذهبی میان مهاجرزاده‌ها افزایش پیدا کرده است، به همین علت نیز دیگر بخش‌های جامعه به دنبال چتر حمایتی می‌گردند. بخش‌هایی از شهروندان این چتر حمایتی را در هویت مذهبی و امت دینی جستجو می‌کنند.

جنبش‌های ملی‌گرا و راست افراطی در اروپا با توجه به همین واقعیت‌ها توانسته‌اند (به نسبت گذشته) رای‌دهنده‌های بیشتری را به سمت خود جذب کنند. آنها مردم را به بی‌عدالتی در جامعه و خودخواه و منفعت‌طلبی دولتمردان توجه می‌دهند. واقعیتی که مردم آن را به خوبی در زندگی خود حس کرده‌اند. اما جریان ملی‌گرا و راست افراطی درمغالطه‌ای هنرمندانه این وضعیت خشن را به حضور مهاجران ربط می‌دهد و هویت ملی (که در واقع مسیحی است و می‌توانیم آن را «اُمتِ ملی-مذهبی» بنامیم) را مهمترین راه برون رفت از وضع موجود معرفی می‌کند. به همین سبب برخی از شهروندان بی‌پناه، از جمله جوانان، به این جنبش‌ها روی می‌آورند.

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

, , ,

قهرمان یا قربانی؟ نقدی بر کیارستمی و اعتراضی به نخبه‌گان ازخودراضی

هنگامی که آن کشاکش کذایی بین کیارستمی و حاتمی کیا درباره‌ی جنگ بوجود آمده بود، حرفی داشتم که می‌خواستم بگویم؛ اما فضا اینقدر گِل‌آلود شده بود که منصرف شدم. اما حرف را باید گفت. 
جمعی از رزمنده‌گان در حال اجرا و نمایش تئاتر

۱- یکی از مهم‌ترین دلیل‌هایی که از بیان حرفم منصرف شدم، واکنش ناجوانمردانه‌ی حاتمی‌کیا بود. من تا پیش از این ماجرا او را خیلی دوست داشتم. هنوز هم به چند تا از فیلم‌هایش علاقه دارم. اما اینکه در یک جدال کلامی بین دو سینماگر، ناگهان پای حاکمیت را باز کنی و درخواست کنی که با رقیبت برخورد سیاسی شود، آنهم رقیبی که دستش از قدرت کوتاه است، خودِ ناجوانمردی‌ست. به همین دلیل انتقادی که از کیارستمی داشتم را فروخوردم تا در آن میانه، آبی به آسیاب جهل و نادانی نریخته باشم. خدا را شکر که ماجرا به خیر گذشت.

۲- آقای کیارستمی در هنگام تسویه‌حساب کلامی با حاتمی‌کیا، پای جوان‌هایی که به جنگ با دشمن متجاوز رفتند را پیش می‌کشد و آن را جنگی می‌داند «که هیچ مفهومی نداشت». افزون بر این، به زعم ایشان جوان‌هایی که به جنگ رفتند تنها تحت تاثیر «هیجانی» بودند که از جانب کسانی مثل حاتمی‌کیا به آنها تزریق می‌شد. و در نهایت ایشان فیلم‌های خودش را سرمش «زندگی» و فیلم‌های حاتمی‌کیا را تشویق‌کننده‌ی نابودی می‌نامد. 

۳- آیا جنگ ایران و عراق، دست‌کم برای صدها هزار جوانی که به جبهه‌ها رفتند و بخشی از آنها جان باختند، بی‌معنی بود؟ آیا آن جوانی که به جای چرخیدن در باغ و مزرعه و کوچه، پوشیدن لباس رزم و دفاع را برگزیده بود، از عقل بی‌بهره بود و تنها به سبب هیجان تزریق‌شده از جانب دست‌گاه‌های حکومتی تحریک شد و رفت؟ آیا تجربه‌ی جنگ تنها صحنه‌ی ویرانی بود و هیچ درسی برای زندگی نداشت؟ 
آقای کیارستمی تصویری از جنگ ارائه می‌دهد که فرسنگ‌ها با واقعیتی که بسیاری از مردم آن را چشیده‌اند فاصله دارد. گویی که رهبران دو کشور از سر قدرت‌پرستی هوس جنگ کرده بوند و به همین دلیل ماشین تبلیغات‌شان را برای کشاندن جوان‌ها به میدان جنگ و «از بین رفتن» آنها راه انداخته بودند. بدیهی‌ست که این روایتی نادرست است. امروز کمترین سند تاریخی‌ای هست که تجاوز صدام به خاک ایران و جنایت‌های او را نفی کند. حال باید از آقای کیارستمی پرسید وقتی متجاوز به خانه‌ی شما یا خانه‌ی دوست شما حمله می‌کند، چه باید کرد؟ باید نشست و شعر گفت و جان مردم و خاک میهن را تقدیم به دیکتاتوری دیوانه مثل صدام حسین کرد؟ اگر آن جوان‌ها، که خیلی‌هاشان هم تحصیلکرده و با سواد و اهل فرهنگ بودند، مقاومت نمی‌کردند و صدام طبق برنامه‌اش سه روزه به تهران می‌رسید، امروز همین روشنفکران زیبایی‌طلب از جوان‌های آن زمان طلبکار نبودند که چرا کشور را تقدیم به دشمن کردید؟
سفره‌ی هفت سین در جبهه
شاید یکی از همین‌ها عین‌الله باقرزاده باشد

۴- اینکه ما طرفدار صلح باشیم با اینکه تجربه‌ی زیسته‌ی یک ملت را اینگونه تحمیق کنیم، دو چیز متفاوت‌اند و متاسفانه آقای کیارستمی نشان داده که توانایی تفکیک این دو را ندارد. لازم نیست برای اینکه نشان بدهی ضدجنگ هستی، بگویی فلان تجربه بی‌مفهوم بود. بعید می‌دانم خیلی از جوان‌هایی که در دفاع از کشور مشارکت کردند عاشق جنگ بوده باشند. تعدادی از آنها را می‌شناسم که حتی در آن زمان هم ضدجنگ بوده‌اند. بعضی از آنها کشته شده‌اند و برخی دیگر زنده‌مانده‌اند. اما آقای کیارستمی نمی‌تواند اراده و تصمیمی که بسیاری از این مردم برای جضور در جنگ و دفاع از میهن‌شان داشتند را ببیند؛ به همین دلیل آن تجربه در چشم ایشان «بی‌مفهوم» می‌آید. 
 در جایی می‌خواندم که یکی از خبرنگاران خارجی پس از دیدارش از نیروهای ایرانی حاضر در جبهه‌ها «از شور و امید به زندگی در نیروهای ایرانی» خبر می‌داد. اما قضاوت آقای کیارستمی از آن دوره فقد در حد «یک پریود» از تاریخ مملکت است که البته «بی‌مفهوم» به نظر می‌رسد و تاثیری در حال وآینده ندارد.
اینکه آقای کیارستمی، همچون دیگر هنرمندان ارزشمندی از جمله سهراب سپهری یا احمدرضا احمدی، دل‌نازک‌اند و کثافت و پلیدی‌های این جهانْ جانِ آن‌ها را می‌رنجاند بسیار تحسین‌برانگیز است. اما این دلیل نمی‌شود که چنین کسانی فکر کنند که تنها آنان هستند که معنی و «مفهوم» زندگی را فهمیده‌اند و دیگران در گمراهی و «هیجان» به سر می‌برند. 
تواضع لازمه‌ی بزرگواری‌ست. هیچگاه نمی‌شود یقین داشت که قطار دیگران پوچ و بیهوده است و تنها قایق ماست که سرشار از معنی‌ست. هنرمند بزرگی مثل کیارستمی بهتر است به این نکته توجه کند که حقیقتِ زندگی تنها در مُشت او نیست. زندگی جنبه‌های لطیف و خشنی دارد و یک انسان می‌تواند در هردو حالت به گوشه‌ای از حقیقت آن پی ببرد و زیبایی بیافریند. انسان می‌تواند در لطافتْ زشتی خلق کند و در کثافت زیبایی بیافریند. همانطور که خود آقای کیارستمی در شرایطی تاریک اثرهایی انسانی خلق کرد.


۵- و اما آقای کیارستمی در این واکنش به جنگ (و بسیاری دیگر از رویدادهای عمومی) تنها نیست. اگر بخواهم بی‌تعارف بگویم، بسیاری از نخبه‌گان (نخبه به معنای فرهیخته نیست) هستند که همانقدر که عاشق تحسین مردمند، همانطور که آقای کیارستمی دلیل خوب بودن فیلم‌اش را پربیننده بودنش می‌داند، این نخبگان به همان اندازه از مردم متنفرند. چرا؟ چون مردم قدر آنها را نمی‌دانند. چون مردم بزرگی و عظمت آنها را نمی‌فهمند. چون همین مردم هیچ کاری برای اینکه این نخبگان به حق‌شان برسند و عزیز باشند، نمی‌کنند. چون این مردم، هرچند که یک روز کرور کرور فیلم‌های من را نگاه می‌کرند، اما یک روز دیگر فیلم‌های رقیب من را نگاه کردند. حتی خیلی از آنها احمقانه به هیجان آمدند و رفتند جنگ کشته و نابود شدند. آنها نادان‌اند که جذب شریعتی شدند. آنها احمق‌اند که انقلاب کردند. آنها ساده‌لوح‌اند که به فلانی رای دادند. و در مجموع آنها به جز در مواقعی که فیلم من را می‌بینند، یا کتاب مرا می‌خوانند، یا به من رای می‌دهند عوامی بیش نیستند و عوام هم که چیزی نیست جز مشتی توده‌ی جاندار.

۶- اگر بخواهم یک قدم دیگر پایم را از گلیمم درازتر کنم باید بگویم که ما با توده‌ای از نخبگان روبرو هستیم که نه روشنفکر، بلکه «کلاس بالا»هایی‌اند که خود را تجسم فهم و عقل می‌دانند و خِیلِ مردم عادی را نفهم و نادان می‌پندارند.
کلاس‌بالاهایی که کمتر به سمت پرداخت هزینه‌ی آگاهانه حرکت کرده‌اند. اما جبر و دست روزگار و خشونتِ زندگی، متاسفانه آنها را به پرداخت هزینه‌های هرز بسیاری وا داشته است. و گویا برخی از این کلاس‌بالاها این هزینه را از مردم طلب دارند.
من به دنبال تقدیس مردم نیستم. در هرجامعه‌ای شمار نادانان بسیار است. اما دانایی و نادانی ربطی به تحصیلات و باکلاسی و ... ندارد. برای مثال، به نظرم می‌توان آگاه‌ترین انسان‌های «یک پریود کوتاه» از تاریخ ایران را همان جوانهایی دانست که بین سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳ به میدان جنگ رفتند. همه‌ی آنها آگاه نبودند؛ ولی آگاه‌ترین مردم در میان همان‌ها بودند و روی این نکته تاکید دارم.

۷- در سال‌های اخیر جریانی از همین طبقه‌ی «باکلاس» یا به بیانی دیگر «از خودراضی»، که همواره عموم مردم و دیگرانی که به او شبیه نیستند را خوار و خفیف جلوه می‌دهد، نوعی برخورد دوگانه با پدیده‌ی جنگ میان  ایران و عراق عرضه می‌کند. از یک طرف بدون قید و شرط جنگ را بیهوده و پوچ معرفی می‌کند و از طرفی دیگر نسبت به «قربانی»یان آن جنگ ابراز همدلی می‌کند. به عبارتی، داوطلبان جنگ را نادانانی به حساب می‌آورد که نه تنها «قهرمان» و الگوی جامعه نیستند، بلکه «قربانی» و بازیچه‌ی دست قدرت‌مداران بوده‌اند. و متاسفانه بسیاری از دوستانی که در دسته‌ی این «ازخودراضی»یان جای نمی‌گیرند، کورکورانه همین خط گفتار را دنبال می‌کنند.

در اینکه ادامه‌ی جنگ پس از سالهای ۶۲ و ۶۳ نادرست بود و مسئولان این تصمیم باید در برابر مردم پاسخگو باشند کمتر تردیدی وجود دارد. اما چطور می‌شود دلاورانی که درهنگام اشغال کشور به میدان نبرد رفتند را «قربانی» خواند. قربانی کسی‌ست که ناآگاهانه و درحالیکه مثلن درحال پیاده روی و یا سوار اتوبوس یا مترو یا در دفتر روزنامه مشغول نوشتن است هدف گلوله یا خمپاره یا بمب قرار می‌گیرد. اما اینکه کسی خودش تصمیم گرفته و به میدان مقابله با متجاوز رفته را قربانی بنامیم به نظر نادرست می‌رسد.
اندیشه و تصمیم

۸- به آقای کیارستمی پیشنهاد می‌کنم حتمن وصیت‌نامه‌ها و یا نامه‌های عادی برخی از همین قهرمانانِ قربنی را بخوانند. خواهند دید که در بسیاری از آنها شوق زندگی، البته شاید با تعریفی متفاوت از آقای کیارستمی، موج می‌زند. برخی دیگر از وصیت‌نامه‌ها هم هستند که به قطاری‌ از جمله‌های کلیشه‌ای می‌مانند. معلوم است که نویسنده توانایی روی کاغذ آوردن احساسات خود را نداشته است. اما در همان لابلا، مثلن آنجایی که با پدرو مادر، همسر و فرزند یا خواهر و برادر خود وارد گفتگو می‌شود، می‌توان رگه‌های قدرتمند زندگی را حس کرد.
با فاصله گرفتن از روایت‌های رسمی و نخ‌نما از تجربه‌ی جنگ و دفاع، روایتی که امروز تنها در خدمت جناح حاکم بر کشور است و فاصله‌ی زیادی با واقعیت رخ‌داده در آن سال‌ها دارد، می‌توان آنرا طوری دیگر دید. فقط باید چشم‌ها را شست و از کلیشه‌ها و پیش‌فرض‌ها فاصله گرفت.

*
این یادداشت در ادامه‌ی حرف‌های فروخورده‌ای‌ست که به مناسبت دهمین سال وبلاگ‌نویسی‌ام تصمیم گرفتم با خوانندگان درمیان بگذارم. در همین راستا بخوانید :

۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه

, ,

پرچم حزب‌الله و موضع ما

به مناسب ۱۰ سالگی وبلاگ‌نویسی‌ام، تصمیم گرفتم برخی از مطلب‌هایی را که در این سال‌ها در ذهن داشتم، اما جسارت بیان‌کردن و نوشتن‌‌شان را نداشتم، بنویسم. اینبار البته نگرانی از جانب خوانندگان بود، و نه اصحاب قدرت. می‌دانم که بیان این حرف‌ها ممکن است سوءتفاهم‌هایی بوجود بیاورد و انتقادهای سخت دوستان را در پی داشته باشد. اما چه باک؛ باب گفت‌وگو باز است. 


۱ - چند وقت پیش با یکی دو تا از دوستان ایرانی به یک رستوران معمولی لبنانی در گوشه‌ای از شهر پاریس رفتیم. در میانه‌ی خوردنِ غذا حرفِ حزب‌الله پیش آمد. بین ما اختلاف نظر بود. دوستانم می‌گفتند حزب‌الله همان داعش است، اما نسخه‌ی شیعه‌اش. آنها حزب‌الله را یک نیروی ایدئولوژیک و تروریستی می‌دانستند که امنیت منطقه را به هم زده است و مهمترین دلیل بی‌ثباتی لبنان است. من اما می‌گفتم آن تصویری که ما ایرانی‌ها از حزب‌الله داریم با واقعیت فاصله دارد. حزب‌الله، به نسبت و در میان بازیگران اصلی صحنه‌ی لبنان، هم مردمی‌ترین و هم روادارترین آنهاست. هیچ یک از دیگر نیروهای لبنانی سالم‌تر از حزب‌الله نیستند. و هیچ کدام از آنها کمتر از حزب‌الله به نیروهای خارجی وابسته نیستند. دست هیچ کدام از آنها کمتر از حزب‌الله به خون آلوده نیست؛ و دست آخر، هیچ نیروی دیگری نمی‌تواند ادعا کند که بیشتر از حزب‌الله از تمامیت ارضی لبنان دفاع کرده است. 

۲- من متخصص مسائل لبنان نیستم. اما به عنوان یک ناظر پیگیر پیشنهاد می‌کنیم این کشور را از زاویه‌ی دیگری نگاه کنیم. برای فهم مسئله‌ی لبنان باید به این نکته توجه داشته باشیم که این سرزمین با تصوری که ما ایرانی‌ها از یک کشور (حکومت-ملت) داریم فرسنگ‌ها تفاوت دارد. لبنان در واقع سرزمینی‌ست چند فرهنگی که پس از سقوط امپراطوری عثمانی تحت نفوذ فرانسوی‌ها به یک کشور تبدیل شد. حضور سه-چهار مذهب اصلی در این سرزمین فضایی قبیله‌ای ایجاد کرده است و نبود تاریخ و خاطره‌ی جمعی‌ای قدیمی‌تر از کشاکش‌های مذهبی باعث شده تا این جامعه نتواند َفراتر از فضای چند-اُمتی به یکپارچگی ملی برسد.کم و بیش مانند همان مسئله‌ای که در افغانستان با آن روبروییم. 
در این میان هرکه زورش بیشتر باشد می‌تواند به ادامه‌ی حیات سیاسی خود امیدوار باشد.
افزون بر کشاکش‌های داخلی، اعمال نفوذ نیروهای خارجی به ادامه‌ی این وضعیت دامن می‌زند. کشورهای عربی، قدرت‌های غربی، ایران و متحدانش هر کدام سهمی از این عروس مدیترانه می‌خواهند. اسراییل البته گویا همه‌ی آن را می‌طلبد و آنجا را بخشی از سرزمین موعود به حساب می‌آورد. از یک طرف  فالانژهای مسیحی را داریم که با پشتیبانی اسراییل و قدرت‌های غربی به جان مردم صبرا و شتیلا می‌افتند، هزاران نفر را می‌کشند. از یک طرف اشراف‌سالاری بیروتی را می‌بینیم که در فساد غرق است و چپ و راست به شریکان غربی‌اش باج می‌دهد،(برای مثال ژاک شیراک، رییس‌جمهوری سابق فرانسه پس از پایان دوران ریاست‌جمهوری‌اش تا به امروز در منزلی در پاریس زندگی می‌کند که رفیق حریری به وی هدیه کرده است.) از طرف دیگر سعودی‌ها نمی‌توانند به قدرت‌گرفتن شیعه‌ها در این کشور عادت کنند و از هیچ تلاشی برای ضعیف‌کردن آنها چشم‌پوشی نمی‌کنند. ایران هم تا آنجایی که می‌تواند مهره‌ی نزدیک خود، یعنی حزب‌الله را در برابر دیگر نیروهای منطقه‌ای تقویت می‌کند.

۳- داشتیم همین حرف‌ها را می‌زدیم که دوستم پیشنهاد کرد تا صاحب رستوران را دعوت کنیم و نظرش را جویا شویم. او که مردی میانسال و خوش‌برخورد بود، لبخندی زد و با هیجانی رو به افزایش گفت : «ببینید! من باایمانم، اما متشرع نیستم. می‌بینید که در رستورانم نوشابه‌های الکلی هم داریم. شما باید بدانید که ماجرای حزب‌الله فقط مذهب و شیعه نیست. البته که آنها شیعه‌اند. اما مذهب‌شان را برای خودشان دارند و دیگران را زور نمی‌کنند. روادارند. ولی اگر این حزب‌الله نباشد، ما پناهی نداریم. اسراییلی‌ها و سعودی‌ها و داعشی‌ها و غربی‌ها ما را می‌بلعند. شما تصویر نادرستی از حزب‌الله دارید. داعش را ببینید چه می‌کند! حزب‌الله در طول این همه سال که قدرت داشته هرگز از این کارها نکرده. بلکه فقط از مردم و مرزهای لبنان دفاع کرده.» بعد به تته پته افتاد و بریده بریده ادامه داد : «من نمی‌توانم فرانسوی را خوب صحبت کنم. کاش می‌توانستم. اما ماجرای لبنان و حزب‌الله اینطور که در رسانه‌ها می‌گویند نیست برادران... . »

۴- در واقع، ما ایرانی‌ها درگیر دو جریانیم که تصویر اشتباهی از حزب‌الله به ما می‌دهند. یکی پشتیبانانش و دیگری دشمنانش. پشتیبانان حزب‌الله، حزب‌الله و پرچمش را به خیابان‌های شهرهای‌مان ما می‌آورند و از آن برای سرکوب ما سوءاستفاده می‌کنند. وقتی قهرمان‌های خودشان در چشم مردم خوار و خفیف می‌شوند، هنگامیکه بوی فساد و صدای بی‌کفایتی‌شان در و دیوار شهر را آلوده می‌کند، آنها تلاش می‌کنند با پرچم‌های حزب‌الله و پوسترهای نصرالله، بر فساد و بی‌کفایتی و ستم‌کاری خود سرپوش بگذارند. در این میان آنهایی که تن‌شان از آن چماق‌ها زخمی و روح و جان‌شان از فساد‌ها آزرده شده، عجیب نیست که خاطره‌ای خوش از نام و پرچم حزب‌الله نداشته باشند. اما اجازه می‌خواهم بگویم این‌ها به حزب‌الله لبنان ربطی ندارد. 
از طرف دیگر، دشمنان حزب‌الله با حمایت همه‌جانبه‌شان از اسرائیل و چشم‌پوشی از جنایت‌ها و تجاوزهایش، تلاش می‌کنند تا تا با ساختن هیولایی دروغین، افکار عمومی کشورهای غربی را نسبت به سکوت در برابر تجاوزهای اسراییل قانع کنند. در این میان متاسفانه بسیاری از دوستان ایرانی ما نیز همین رسانه‌های بزرگ را منبع معرفت خود قرار داده‌اند و بلافاصله برچسب‌های «ضدبشری‌»یی که از چپ و راست به حزب‌الله چسبانده می‌شود را دربست می‌پذیرند. 

۵- دیروز در خبرها خواندم که فرزند عماد مغنیه در تجاوز تروریستی اسراییلی‌ها به شهادت رسید. همین کار را اگر لبنانی‌ها و حزب‌الله لبنان کرده بود، یعنی تجاوز به خاک یک کشور دیگر، الان تمام نهادهای بین‌المللی و کشورهای غربی یکسره اعتراض شده بودند و از چپ و راستِ فضای روشنفکری خودمان هم صداهای اسلام‌ستیزانه با پوشش روشنفکری به آسمان می‌رفت. اینقدر تئوری درباره‌ی ذات وحشیانه‌ی اسلام از همه‌جا در می‌آمد که می‌شد با آن دانش‌نامه‌ای نوشت. اما الان که اسراییلی‌ها این کار را کرده‌اند گویا خیلی طبیعی بوده، نیازی به تئوری نیست و سر و کله‌ی نظریه‌پردازان پیدا نمی‌شود.
در عکس‌هایی که دیروز دست به دست در اینترنت می‌چرخید، عکس‌های جهاد مغنیه با فرزندان شهیدان باکری، همت و کریمی و چند نفر دیگر را دیدم. این‌ها از بچه‌هایی بودند که در جریان انتخابات سال ۸۸ از میرحسین موسوی حمایت کردند و برخی از آنها در اعتراض‌های ما به تقلب و سرکوب، همراه ما ماندند و حتی برخی از آنها شکنجه شدند. جهاد مغنیه هم در کنار آنها در عکس بود. در یک عکس دیگر هم کنار سردار قاسم سلیمانی بود. احساس کردم او هم برادر ما بوده. برادری که با تجاوز به کشورش جنگیده و می‌دانسته که در این راه جانش را از دست خواهد داد. یک روز با یک لبنانی هوادار سرسخت حزب‌الله گفت‌وگو می‌کردم. می‌گفت «حالا که مدتی از ماجرای انتخابات ۸۸ گذشته، من نمی‌خواهم وارد دعوای داخلی شما بشوم. از نظر ما این یک دعوای درونی‌ست و من به عنوان یک جوان حزب‌اللهی احساس نمی‌کنم که یک طرف دوست و طرف دیگر دشمن ماست. ما موسوی و خاتمی و محتشمی‌پور را می‌شناسیم.  من خودم خیلی آقای منتظری را دوست داشتم و همه‌ی کتاب‌های شریعتی را هم خوانده‌ام. اما دوستان لبنانی‌ای دارم که آقای خانمه‌ای را دوست دارند.» (محتشمی‌پور از کسانی بود که در پایه‌گذاری حزب‌الله و کمک ایران به قدرت‌گرفتن آن نقش بسیاری داشت)
همه‌ی اینها را که کنار هم گذاشتم یا آن شعار مردم در جریان نمایشگاه کتاب تهران در سال ۸۹ افتادم که در هنگام هجوم نیروهای سرکوبگر به سمت مهدی کروبی فریاد می‌زدند «بسیجی واقعی، همت بود و باکری». با خودم گفتم حزب‌اللهی واقعی هم جهاد بود و عباس.( جهاد مغنیه و عباس موسوی رهبر پیشین حزب‌الله که هردو به دست اسراییل ترور شدند.)
حزب‌الله دشمن ما و پرچمش نشانه‌ی دشمنی با ما نیست. حالا اگر حاکمان فاسدمان از آن سوءاستفاده می‌کنند این بحث دیگری‌ست. البته لبنانی‌ها هم نمی‌توانند ناآگاهی و یا مشکلات داخلی خودشان را بهانه‌ی چشم بستن بر وضعیت داخلی ایران و ظلمی که به مردم می‌شود کنند؛ که این هم بحث جداگانه‌ی دیگری‌ست. 

۶- اگر قرار بود من بین نیروهای لبنانی، جنبشی را انتخاب می‌کردم، انتخابم جنبش امل بود که به دست امام موسی صدر پایه‌گذاری شد و شهید چمران در آن نقش مهمی داشت. اما خب این جنبش با سربه‌نیستی موسی صدر به دست قذافی و سپس شهادت کسانی مثل چمران به حاشیه رفت و با کمک حاکمیت ایران، همین حزب‌الله آن را به نوعی کنار زد. اما انتخاب من مهم نیست. بلکه امروز زندگی و جان میلیون‌ها لبنانی‌ست که اهمیت و واقعیت دارد.