‏نمایش پست‌ها با برچسب ۲۵ بهمن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ۲۵ بهمن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

, , , , ,

اگر ۲۵ بهمن نمی‌شد (۲) - تغییر شیوه‌ی زندگی سیاسی در کشور

۱- برای اینکه در یک جامعه‌ی سیاسی توازن برقرار باشد و فضای به نسبت عادلانه‌ای برقرار بماند، لازم است که توازن قوای سیاسی، به نسبت، برقرار باشد. هر اندازه هم که خوشبین باشیم و بخواهیم روی فطرت‌های نیک انسانی تکیه کنیم، اما بازهم نمی‌توانیم این مسئله را نادیده بگیریم که، دستکم در دنیای امروز، شرایط عادلانه تنها وقتی برقرار می‌شود که هیچ یک از نیروهای سیاسی حاکم بر کشور (جامعه ی سیاسی) نتواند به طور کامل قدرت را قبضه کند. یا اینکه اینقدر یکدست نباشد که بتواند از پس همه‌ی رقیبانش بر بیاید؛ یا اینکه رقیبان، هرچند تعدادشان پرشمار باشد، نتوانند با همبستگی در برابر قدرت (یا قدرت‌های) حاکم مقاومت کنند. 

۲- جریان محافظه‌کار تندروی حاکم بر کشور، همواره در تلاش بوده است تا به موقیت یکه‌تازی در کشور دست پیدا کند. اما همواره اتفاق‌هایی رخ داده که این موقیت را از آنها سلب کرده است. مقاومت نصفه و نیمه‌ی هاشمی رفسنجانی در برابر آنها، روی کار آمدنِ ناگهانیِ سید محمد خاتمی از جمله‌ی این اتفاق‌ها بودند. با ظهور معجزه‌ی هزاره‌ی سوم، محافظه‌کاران تندرو گمان بردند که آن موقیت طلایی‌ای که سالها منتظرش بودند فرا رسیده است؛ بالاخره دولت و مجلس و قوه‌ی قضاییه به صورت کامل در دست جناح راست حاضر در حاکمیت جمهوری اسلامی ایران قرار گرفته است. و به واقع هم همینطور بود. اما ای دل غافل که یکدستی،  آغازِ چنددسته‌گی‌ست. همان منطقی که پس از قبضه کردن قدرت بوسیله‌ی روحانیان مبارز و مسلمانان نزدیک به آن ها در سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۶۰ ، باعث شد تا آرام آرام اختلاف‌ها بین این نیروها نمایان شود و به درگیری‌ها و تصفیه‌های شدید بیانجامد، در سال‌های پس از ۱۳۸۴ و بویژه پس از رخدادهای ۱۳۸۸ باز رخ نمود و بار دیگر این واقعیت را بر همه روشن کرد یکدستیِ قدرت آغاز همه‌ی دردسرها و برادرکشی‌هاست. قابیل وقتی به جان هابیل افتاد که رقیب دیگری در میدان نبود. 
محافظه‌کاران افراطی درحالیکه داشتند آخرین قدم‌های خود را برای یکدسی حاکمیت و به حاشیه راندن همه‌ی جایگزین‌ها (آلترناتیوها) و سرکوب تمامیِ رقیب‌های احتمالی برمی‌داشتند، به ناگاه و غافلگریانه با جبهه‌ای نیرومند و گسترده رودررو شدند. آنها نتوانستند (و نمی‌توانستند) از پس این جبهه‌ی سبز بر بیایند و از همین جا بود که ناخودآگاه شکاف‌های ناپیدا اما ریشه‌دار میان آنها آشکار شدند.
  

۳- بگذریم؛ همانطور که در یادداشت پیشین آوردم، پس از رخدادهای ۱۳۸۸ قطب جدیدی در فضای سیاسی کشور بوجود آورد و چینش نیروهای سیاسی را به هم ریخت. همچنین اشاره کردم که اگر ۲۵ بهمن رخ نمی‌داد، آن نیروی جایگزین (آلترناتیو)ی که ظهور کرده بود، به محاق می‌رفت و از صحنه‌ی رقابت سیاسی حذف می‌شد. 

با توجه به مقدمه‌های بالا، بویژه اگر بند یک و بند سه را بپذیریم، خواهیم دید که حضور نیروی جایگزینی همچون جنبش سبز باعث پیشگیری از یکدستیِ کامل حاکمیت و جلوگیری از فضای سرکوب تمام عیار و تصرف سازمانیافته‌ی آزادی‌های فردی و جمعی (بیشتر از آنچه که می‌بینیم) در کشور شده است. هرچند که گروهی از کنشگران و مبارزان سیاسی،  بی‌عدالتی‌های فراوان و بی‌حدی را در این دوران دیده‌اند، اما شکاف عمیقی که جنبش سبز بر پیکره‌ی استبداد انداخت باعث شده که استبدادگران نتوانند آن «سبک و شیوه‌ی زندگی»* مورد نظرشان را بر همه‌ی کشور حاکم کنند. سبک زندگی‌ای که سرچشمه‌های نظری آن در قلم و اندیشه کسانی مثل مصباح یزدی و حسین شریعتمداری قرار دارد، همانطور که پایه های عملی آن در عملکرد جریان اعدام‌های فله‌ای و قتل‌های زنجیره‌ای نهفته است.
 جنبش سبز با ضربه‌ی سختی که بر محافظه‌کاران تندرو زده است، آنها را از مسیر خود منحرف کرده و دیر نیست که،  همچون سپاه ناپلئون در برابر روسیه، به خود-تخریبی بیش از این روی آورند و عرضه را بیش از پیش به مردم واگذار کنند.

پانوشت :
* میرحسین موسوی از همان آغاز بر این عقیده بود که مسئله‌هایی که در جریان انتخابات ۱۳۸۸ بوجود آمد فقط محدود به یک تغییر یا عدم تغییر یک دولت نمی‌شود. بلکه از نظر او این روند «روش جدیدی از زندگی سیاسی است که دارد بر کشور ما تحمیل می شود» (کتاب صدای مردم؛ فصل دوم؛ بیانیه ی دوم)
او همچنین در بیانیه‌ی پنجم به صورت روشن‌تری این مضمون را تکرار می‌کند و می‌گوید «اینجانب چون به صحنه می‌نگرم، آن را پرداخته شده برای اهدافی فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت، که تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور می‌بینم.» (کتاب صدای مردم؛ فصل دوم؛ بیانیه ی پنجم)

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

, ,

اگر ۲۵ بهمن نمی‌شد (۱) ـ

امروز پس از گذشت ۴ سال از رخداد ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ باید از خودمان بپرسیم اهمیت این اتفاق، یعنی حضور مردم در خیابان پس از یک سال سکوت و ابهام، چه بود؟

در این مجموعه یادداشت می‌خواهم تأثیر رخداد ۲۵ بهمن را در سه سطح بررسی کنم. 



۱- در سطح مردمی و کنشگران جنبش سبز، 
نباید فراموش کنیم که پس از ماجرای اسب تروای بهمن ۱۳۸۸، بسیاری از هواداران جنبش سبز با ابهام‌های بسیاری در مورد چگونگیِ ادامه‌ی جنبش روبرو شدیم. اینکه آیا دیگر جنبشی وجود دارد یا نه. بویژه پس از لغو راهپیمایی اولین سالگرد انتخابات ۸۸ توسط موسوی و کروبی، به این علت که حاکمیت به صورت علنی و هم به صورت خصوصی تهدید به کشتار مردم کرده بود، این تردیدها بیشتر شد. آهسته آهسته ابتکار عملی که تا آن زمان در دستان جنبش سبز بود ناپدید شده بود. همه می پرسیدیم آیا هنوز «ما»ی سبز وجود دارد یا نه؟ آیا هویت جدیدی که در فضای سیاسی و اجتماعی ایران بوجود آمده و رسمیت یافته بود، از بین رفته و تمام امیدهایی که با آن ایجاد شده بودند، رنگ باخته؟
یک سال با این ابهام ها و بیم ها سپری شد تا اینکه نوبت به ۲۵ خرداد رسید و آنچه که می‌دانم می‌دانید رخ داد. نتیجه‌ی آن رخداد این بود که اعتماد به نفس از دست رفته، با قدرت و ظرفیت بسیار بیشتری بازگشت و خط بطلانی بر ابهام‌های درونی و القاهای بیرونی کشید.
 ۲۵ بهمن مانند پایانِ دوران کوتاه غیبت والدین برای کودک بود. بسیاری از روانشاسان باور دارند که تکرارِ روندِ غیبت و بازگشت والدین نقش تعیین کننده‌ای در تقویت اعتماد به نفس و همچنین اعتماد اجتماعی دارد. در پژوهشی روانشناختی در همین زمینه که آنتونی گیدنز در کتاب «تجدد و تشخص» به آن اشاره می‌کند، رابطه مستقیم این پدیده با توسعه‌ی اعتماد در فرد مورد بررسی قرار می گیرد و تاثیر آن در اعتماد به نفس فردی و اعتماد در عرصه‌ی اجتماعی را نشان می‌دهد. بدین صورت که آن دسته از افراد که در دوران کودکی‌شان چرخه‌ی حضور و عدم حضور والدین را به صورت مداوم تجربه کرده‌اند، در جوانی و بزرگسالی به افرادی با اعتماد به نفس بیشتر تبدیل می شوند. همچنین اعتماد اجتماعی آنها نیز تقویت می‌گردد. زیرا آن‌ها با مشاهده‌ی مداومِ حضور و غیب والدین، بدین نکته پی می‌برند که اجسام و پدیده‌ها حتی اگر خارج از محدوده‌ی دید ما باشند و ما آنها را نبینیم، اما بازهم وجود دارند. پس از اگر پدر و مادر من غایب هستند، می دانم که آنها نابود نشده‌اند و به زودی بازخواهند گشت. و یا اینکه اگر اسباب بازی‌ام را از من بگیرند، مضطرب نمی شوم، چون می‌دانم که چند ساعت بعد یا شاید فردا یا پسفردا دوباره آن را خواهم دید. چنین افرادی همانطور که اشاره کردم، در بزرگسالی آدم های با اعتماد به نفس می‌شوند و در موقعیت‌های اجتماعی هم موفق‌تر از آب در می آیند.

اگر ۲۵ بهمن رخ نمی داد، و یا اینکه در همان دوره‌ی زمانی اتفاقی مشابه به وقوع نمی‌پیوست، سبزها به این باور قطعی می‌رسیدند که همه چیز پایان یافته و دیگر از «ما»یی که قرار است جنبشی برای تغییر باشد خبری نیست. اما حضور قدرتمند و غیرمنتظره‌ی مردم در کنار هم، همان نقشی را بازی کرد که بازگشت پدر و مادر در پایان یک روز غیبت برای کودک دارد. ما فهمیدیم که اگر حتی مدت‌ها از صحنه‌ی عمومی غایب باشیم، اما نابود نشده‌ایم، بلکه به زودی به صحنه برخواهیم گشت. ما مطمئن شدیم که این «ما» وجود و حضور واقعی دارد، هرچند که شاید مدت‌ها نتوانیم آن را ببینیم و لمس کنیم. ما فهمیدیم که هر از چندگاهی می‌توانیم با نشانه‌هایی هرچند کوچک، حضور آن «ما»ی بزرگ را دریابیم. با راهپیمایی سکوت، با کمک به زلزله‌زده‌گان، با اهدای خون، با آب بازی، با بردن اسکار، و با حضور اعتراضی در فلان انتخابات و فلان موسم سیاسی. 

به همین جهت، فداکاری و موقعیت شناسی بی‌نظیر میرحسین موسوی و مهدی کروبی نقشی بس مهم در زنده نگه داشتن این سرمایه‌ی بزرگ اجتماعی و ملی دارد؛ همچنین فداکاری آن افرادی که دانسته و آگاهانه دست به خطر زدند. هرگز آخرین نوشته‌ی محمد مختاری در فیسبوک‌اش را فراموش نمی‌کنیم. یادداشت و وصیتی که نه یک واکنش هیجانی، بلکه نشان دهنده‌ی استقبالِ آگاهانه و فداکارانه از خطر بود. (همینطور بسیاری دیگر از دوستانمان.) هرگز نوشته‌ی فیسبوکی آن دختر آشنا را در شب ۲۵ بهمن فراموش نمی‌کنم : «من پارچه‌ی سبزم را به دست محکم می‌کنم، و او اسلحه‌اش را آماده می‌کند. دیدار به فردا.» آنها می‌دانستند و می‌دانند که برای زنده نگه‌داشتنِ امید به تغییر و پیشرفت، باید شجاع بود کرد. باید فداکاری کرد تا راه سبز امید و اصلاح زنده بماند. 

۲۵ بهمن ناجی امیدهای بخش زیادی مردم برای تغییر در چهارچوب حرکتی مستقل و متکی بر اراده‌ی مردم بود. اتفاقی که چشم‌انداز ایجاد تغییرات سیاسی با تکیه بر اراده‌ی مردم را همچنان زنده نگه داشت. اگر ما امروز از جنبش سبز و حتی اصلاحات حرف می زنیم، باید بدانیم که بدون ۲۵ نمی‌توانستیم حتی به چنین راهبردهایی فکر کنیم. بدون ۲۵ بهمن همه چیز تمام می‌شد. دیگر نیروی اجتماعی و مردمی‌ای برای اعمال تغییر و اصلاح وجود نمی‌داشت. دیگر امیدی به چنین راهی نبود و نمادهای اصلی این راه، از جمله موسوی و کروبی و خاتمی و... ، هرچند که در تاریخ ایران به عنوان سیاستمدارانی خوشنام باقی می‌ماندند، اما اعتبار سیاسی خود را از دست می‌دادند؛ و در نتیجه، اگر ۲۵ بهمن رخ نمی‌داد، امروز بیش از هر زمانی امیدها به نیروهایی وابسته و غیردموکراتیک دوخته می‌شد.