۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

, , ,

هنوز هم «روحانی یادت باشه» / پاسخی به منتقدانِ منتقدانِ روحانی

صحبت‌های دیشب آقای روحانی چند جنبه‌ی خوب داشت. مهمترینش برای من این بود رییس‌جمهوری منتقدانش را نادیده نگرفت، هرچند پاسخ و پیامی که داد راضی‌کننده نبود. اما مثل رییس‌جمهورهای قبلی (هاشمی و احمدی‌نژاد) نبود که وجودِ منتقدانشان را انکار می‌کردند. حتی به نظرم از یک منظر روحانی از خاتمی هم بهتر مخاطبانش را انتخاب می‌کند. خاتمی - چه در دوران رییس‌جمهوری و چه پس از آن - بیشتر به این گرایش داشت که از تریبون‌های عمومی برای فرستادن و منتقل کردنِ مهمترین پیام‌هایش به اصحاب قدرت و حاکمان بهره می‌برد. هرچند که در آن زمان رییس‌جمهوری از کمترین فرصت‌ها برای بهره‌گیری از رسانه‌های ملی و عمومی برخوردار بود. اما روحانی بیشترِ وقتش را صرفِ انتقال پیام‌هایش به رای‌دهنده‌گان می‌کند.
حال بعد از بیانِ نکته‌ی مثبت و قوتِ روحانی، باید ایرادِ مهمِ همین پیام را بگویم. اینکه ایشان به گفتنِ  «عجله نداشته باشید» و اینطور عبارت‌ها اکتفا می‌کند، برای آن دسته از مردمی که در این چند مدت با فاجعه‌ی بند ۳۵۰ اوین و سپس عارضه‌ی قلبی میرحسین موسوی روبرو بوده‌اند کافی و مناسب نیست.
همچنین باید در برابر کسانی که به فشار آوردن به روحانی انتقاد می‌کنند چند نکته را یادآوری کنم. آنها می‌گویند «این موارد به روحانی ربط مستقیمی ندارد و مسئولیت اصلی بر گردن کسانی‌ست که این شرایط را ایجاد کرده‌اند. انگشت انتقاد باید به سوی آیت‌الله خامنه‌ای باشد و نه دکتر حسن روحانی.»
اول؛
روحانی قولهایی روشن و واضحی داده و بخشی از ما هم به همین دلیل با تمام زخم‌هایی که از انتخابات ۱۳۸۸ بر تن و بر دل داشتیم به ایشان رای دادیم. حالا هم خیلی منطقی‌ست که آن قول و قرار را پیگیری کنیم. تهش این است که روحانی معذرت‌خواهی می‌کند و می‌گوید  «در این مورد مشخص از دست من کاری بر نمی‌آید.» وقتی اینکار را با صداقت انجام بدهد من مطمئنم که خیلی از کسانی که این خواست را پیگیری می‌کنند، اینقدر منطقی باشند که از وی قبول کنند و صداقتش را تحسین نمایند.
دوم؛
این رسم درستی نیست که کسی بیاید در یک انتخاب نیمچه قول‌هایی بدهد، و سپس هنگامی‌که رای‌دهندگان دنبال محقق شدنِ آن قول‌ها باشند، بعضی از دوستان بیایند بگویند که الان وقتش نیست و مصلحت نیست و فلان و فلان. همین رویکردهاست که هواداران اصلاحات و به قولی طبقه‌ی متوسط (هرچند که به عنوان یک دانشجوی جامعه‌شناسی فکر می‌کنم این عبارت گمراه‌کننده است) را از مشارکت سیاسی دلسرد می‌کند و فاجعه‌ی انتخابات ۸۴ را به با می‌آورد.
سوم؛
روحانی آدم باهوش و حسابگری‌ست. اگر ببیند یک عده جدی دنبال این مسئله (شکست حصر و آزادی زندانیان سیاسی) هستند، آن را در چانه‌زنی‌های سیاسی‌اش با حضرات لحاظ می‌کند و حتی در گروکشی‌های سیاسی از آن بهره می‌برد. اما اگر مطالبه و فشاری از جانب جامعه و مردم نباشد،  روحانی در مورد چه چیزی باید چانه‌زنی کند؟ همانطور که گفتم به نظر من روحانی سیاست را خوب می‌فهمد. اگر بداند که یک عده‌ای هستند که به صورت جدی پیگیرِ یک سری مطالبه‌ها هستند و چنانچه او آنها را راضی نگه دارد، از حمایت‌شان برخوردار می‌شود، و اگر ببیند همانطور که آنها به موسوی وفادارند ممکن است به او هم وفادار باشند، آنوقت سرِ عهدی که با مردم بست و رای‌شان را گرفت می‌ماند و وفا می‌کند.

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

, , , , , , ,

گزارشِ صد سال آدم‌ربایی در زمانه‌ی وبا

صدسال تنهایی شاید خلاقانه‌ترین و البته عمیق‌ترین اثر مارکز باشد که همزمان سرشار از جنبه‌های فردی و جمعی و اجتماعی است. علاوه بر یک شاهکار ادبی، باید به این اثر به عنوان تلاشی فلسفی نگاه کرد.
گزارش یک قتل و گزارش یک آدم‌ربایی را باید در دانشکده‌های روزنامه‌نگاری درس بدهند (که در بعضی جاها این کار را می‌کنند.) مارکز در این دو اثر سرمشقی به دنیای روزنامه‌نگاری عرضه کرده که حالا حالاها روزنامه‌نگاران باید از روی آن بنویسند. او آگاهانه در این دو اثر افقی تازه (البته افقی که ممکن بود به فراموشی سپرده شود) پیش روی ادبیات روزنامه‌نگاری قرار می‌دهد.
.
میرحسین موسوی از مردم خواسته بود برای اینکه حال و روز او در دوران حصر را بفهمند، کتاب «گزارش آدم‌ربایی» نوشته‌ی مارکز را بخوانند. این کتاب و توصیف‌هایش از شرایط گروگان‌ها تاثیر عمیقی روی من گذاشت و به نظرم تا پایان حصر میرحسین و رهنورد و کروبی، این تاثیر ادامه خواهد داشت. در این یادداشت تلاش کرده‌ام توضیح بدهم که چرا به عنوان یک هوادار جنبش سبز باید این کتاب را خواند؟
من  «عشق در "زمانه‌ی" وبا» را برای برگردان فارسیِ نام یکی دیگر از شاهکارهای گابریل گارسیا مارکز ترجیح می‌دهم. یعنی ماجرای این رمان در ذهنم اینطور نقش بسته است. بحثِ یک سال و چند سال و زمان نیست. یک زمانه و دوره و دوران است و به نظرم با توجه به ترجمه‌ی اسپانیولی (و فرانسوی که به اسپانیولی نزدیک‌تر است) این معنا به منظور نویسنده نزدیک‌تر باشد. هرچند که  شاید  عشق در «زمان» وبا (ترجمه‌ی بهمن فرزانه) هم مناسب باشد. اما در زبان فارسی، زمان در مقایسه با tiempos (در اسپانیایی) و temps (در فرانسوی) که ریشه‌ای لاتینی دارد و در اسپانیولی و فرانسوی به کار می‌روند، معنای محدودتری دارد.
به هر حال به نظرم این اثر منسجم‌ترین اثر مارکز است. هرچند که برخی از خلاقیت‌های «صد سال تنهایی» را نداشته باشد. اما اینقدر سنگین و دقیق و تاثیرگذار است که کافی است یک بار بخوانی‌اش، آنوقت تا آخر عمر سایه‌ی سنگینش را در زندگی‌ات احساس می‌کنی.
در تمام طول داستان با یکی از شخصیت‌ها همذات‌پنداری پیدا کرده بودم و تا مدتها بعد این شخصیت یقه‌ی مرا گرفته بود. بالاخره یک روز تصمیم گرفتم تصمیمی بگیرم و راه خودم را از راه آن شخصیت جدا کنم و همین کار را هم کردم.
دیروز گابریل گارسیا مارکز، داستان‌نویس و روزنامه‌نگار بزرگ آمریکای لاتین و جهان درگذشت.

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

, , ,

آیا شعار دادن در سخنرانی جلیلی خلافِ قاعده بود؟

یکی از هواداران سعید جلیلی در گوگل+ به اینکه هواداران جنبش سبز و دولت روحانی دیروز در دانشگاه امیرکبیر نگذاشتند او به راحتی سخنرانی کند، اعتراض داشت. او شعاردهندگان در این مراسم را متهم کرده بود که قواعد بازی را رعایت نمی‌کنند و گفته بود:  «اگر در هنگام سخنرانیِ یکی از همفکران اینها یک همچین اتفاقی می‌افتاد، آیا آنها دیگران را به دیکتاتوری و سرکوب‌گری محکوم نمی‌کردند؟» (نقل به مضمون). 
باید خدمت ایشان و دیگر کسانی اینطور فکر (و البته بیشتر تبلیغات) می‌کنند، یا حتی کسانی‌که از این حرف‌ها تردیدی در دل‌هاشان بوجود آمده یا خواهد آمد چند نکته را یادآوری کنم.


۱- این افرادی که دیروز اینقدر دردشان گرفته است، یا بسیار فراموش‌کارند یا اینقدر کم سن و سال‌اند که مجلس‌ها و سخنرانی‌هایی که رفقای‌شان (و یا حتی خودشان) در سال‌های دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ هر روز و هر روز به هم می‌زدند را به یاد نمی‌آورند. منظورم حتی فاجعه‌ی تلخ کوی دانشگاه تهران و تبریز نیست. بلکه درباره‌ی چوب‌زن‌ها و چاقوکش‌هایی حرف می‌زنم که هر روز به دانشگاه‌ها و مسجدها می‌ریختند و به کوچک و بزرگ رحم نمی‌کردند. دست‌کم من از بهار ۱۳۷۶ که رفقای این دوستان به مسجد حوض لقمان در نزدیکی حرم امام رضا در مشهد هجوم آوردند و شیشه‌ها را شکستند و سخنرانی سید محمد خاتمی را که نامزد انتخابات ریاست جمهوری بود را به هم ریختند، سابقه‌ی این دوستان را تجربه و لمس کرده‌ام. از همان روز‌ها (و حتی پیشتر ) تا پایان دولت خاتمی کارِ این رفقا همین بود. حتی بعد از اینکه متوجه شدند که کتک زدن همیشه جواب نمی‌دهد، بعضی وقت‌ها می‌آمدند وسط سخنرانی استادان دانشگاه یا منتقدان، بساط پهن می‌کردند و زیارت عاشورا می‌خواندند و مانع برگزاری جلسه‌ی قانونی می‌شدند. و به هر صورت هم که مجلس را به همی‌زدند هیچ کس نبود که یقه‌ی آنها را بچسبد و برخورد قانونی با آنها بکند. هنوز چهره‌ی سعید عسگر، کسی که با اسلحه‌ی گرم به مغز سعید حجاریان در وسط خیابان و در روز روشن شلیک کرد را به یاد دارم. او که در پاسخ به پرسش‌های قاضی لبخند تمسخرآمیز می‌زد و حتی از اینکه نتوانسته بود ماموریتش را درست به پایان برساند ابراز ناخرسندی می‌کرد.
 با آغاز دولتِ احمدینژاد سرکوبِ فیزیکی جای خود را به سرکوب ساختاری داد. یعنی اگر پیش از آن، سخنرانی منتقدان  به هم ریخته می‌شد، در این دوران دیگر به منتقدان اجازه‌ی سخنرانی داده نمی‌شد. به همین دلیل دیگر مجلسی هم برای به‌هم زدن و آشوب کردن وجود نداشت. همین شد که برخی از این دوستان عادتِ فروخورده‌ی خود را در سال ۱۳۸۸ جبران کردند و به کتک زدن مردم در کوچه‌ و خیابان روی آوردند. شاید خیلی از جوان‌ترهایی که آن‌ها را همراهی می‌کردند نمی‌دانستند که این دعوا بیشتر از آنکه ایدیولوژیک و عقیدتی باشد، ریشه در عادت‌ها و البته دعواهای قدیمیِ سرکوبگران دارد.  

۲- باید به دوستانِ اقتدارگرایی که یک‌شبه دموکرات شده‌اند و از قواعد گفت‌وگو سخت به میان می‌آوردند و از اینکه جلوی «آزادی بیان» نامزد شکست‌خورده‌ی مورد علاقه‌شان گرفته شده است یادآور شد که اگر جلیلی فرد شماره‌ی یک مورد علاقه‌ی آنهاست، افراد مورد علاقه‌ی بخش زیادی از مردم اکنون یا در زندان‌اند یا ممنوع از سخنرانی.  مصطفی تاجزاده چهار سال است که در قرنطینه و انفرادی به سر می‌برد. محسن میردامادی، محسن صفایی فراهانی، بهزاد نبوی، احمد زیدآبادی و...  در زندان به سر می‌برند. و حتی بسیاری از دانشجویان همین دانشگاه امیرکبیر هنوز در زندان و تبعید ناجوانمردانه به سر می‌برند. چطور آقای جلیلی فکر کرده می‌تواند در دانشگاه امیرکبیر سخنرانی  «عمومی»  بدون حاشیه داشته باشد، در حالی‌که مجید توکلی هنوز در زندان به سر می‌برد؟ 


۳-  این حرف‌ها در حالی زده می‌شود که هنوز زخم‌های سرکوب ۸۸ بر بدن خیلی از مردم باقی مانده است.  زخم‌هایی که از سوی همین آقایان و خانم‌ها پدید آمده و بر خلاف قانون اساسی که به مردم حق اعتراض صریح داده است، به سرکوب‌گری روی آوردند. بعید نیست که بسیاری از جوان‌ها و دانشجویان در دانشگاه امیرکبیر، اگر نه خودشان، دست‌کم یکی از نزدیکان‌شان زخم‌خورده‌ی سرکوب‌های ۸۸ باشد.


۴- چهار-پنج سال سرکوب و فحاشی دروغ  و نفرت‌پراکنی در تلویزیون و رسانه‌های عمومی کافی‌ست تا هرگاه اندکی فضا باز شود، سرکوب‌شده‌گان به فریاد آیند. این فریادها نتیجه‌ی بذری است که در این چند سال در دل و ذهن مردم کاشته شده و اگر تدبیری برای آن اندیشیده نشود، کار را به تقابلی جدی‌تر می‌کشاند. خوشبختانه جوانان امروز از گذشته درس‌ها گرفته‌اند و تعادل را هرجا که لازم باشد برقرار می‌کنند. یعنی اگر جایی فضا به خشونت کشیده شود، آنها هوشیاری به خرج می‌دهند و برخورد عاقلانه پیشه می‌کنند و هرجا هم که انفعال بی‌عملی پیش بیاید وارد عمل می‌شوند و شجاعت به خرج می‌دهند. در این زمینه به نظرم جوان‌های پس از ۸۸ از ما که تعادل را با انفعال اشتباه گرفته بودیم و جلوی متجاوز ایستادگی نمی‌کردیم، هوشیارتر و شجاع‌ترند. 


۵- وضعیت عادی نیست. اینطور نیست که همه چیز تا کنون آرام بوده و حالا یکهو عده‌ای پیدا شده‌اند که قاعده‌ی بازی را رعایت نمی‌کنند. شما آقایان و خانوم‌هایی که امروز دردتان گرفته است، خیلی وقت است که همه‌ی قاعده‌های زندگی مسالمت‌آمیز را شکسته‌اید و اکنون نباید انتظار داشته باشید مردم به این بی قائدگی پایبند باشند. بنابراین پاسخ پرسش اصلی در سرخط این یادداشت از نظر من «نه» است. قاعده خیلی وقت است که به هم خورده است و بخشی از مردم با اعتراض به دنبال بازسازیِ قاعده‌اند. قاعده‌ای که به «ایران برای همه‌ی ایرانیان» پایبند باشد.

***

من این چند خط را بیشتر برای جوان‌هایی نوشتم که امروز دانشجو‌یند و روزهای دهه‌های ۷۰ و ۸۰ را تجربه نکرده‌اند. 
همچنین تلاش می‌کنم تا باب گفتگوی انتقادی با جریان اقتدارگرا و محافظه‌کار (دست‌کم جوانان‌شان) را باز نگه دارم. چون در نهایت، وجودِ فضایی که بتوان حرف زد و گفتگو کرد بدون اینکه کسی عربده بکشد، پنجه بکس بکوبد، چوب و باطوم بزند و... نه تنها به سود همه‌ی ما، بلکه به سود آینده‌ی مملکت است. 

۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

, , , ,

مانیفست اقتصادی-سیاسی میرحسین موسوی/ سخنرانی منتشرنشده‌ای از میرحسین در سال ۱۳۸۶

به‌کارگیری عبارت «منتشر نشده» بار سنگینی دارد. یعنی آدم باید مطمئن باشد که این مطلب جایی منتشر نشده است. با این حال چند وقت پیش در جریان یک کار پژوهشی به سخنرانی‌ای از میرحسین برخوردم که تا کنون متن کامل آن در رسانه‌ها نشر نیافته است. این سخنرانی به مناسبت سالگرد شهادت شهید بهشتی در موسسه مطالعات دین و اقتصاد در تیرماه ۱۳۸۶ انجام گرفته است و می‌توان آن را مانیفست اقتصادی-سیاسی میرحسین موسوی خواند. متن این سخنرانی را از لابه‌لای پرونده‌هایی که در زمان انتخابات ستاد میرحسین موسوی منتشر می‌کرد پیدا کردم که تعدادی از سخنرانی‌های وی را در بر داشت. افزون بر این سخنرانی، یکی دو سخنرانی دیگر نیز هستند که آن‌ها هم به نوبه‌ی خود جالب و مهم‌اند که به مرور آن‌ها را نیز در وبلاگ خواهم گذاشت.
اما به نظرم این سخرانی اینقدر اهمیت دارد که حتی باید آن را در کنار ۱۷ بیانیه‌ی میرحسین قرار داد و پیشگفتاری مهم بر آن‌ها دانست. نخست از این جهت که پیوستگیِ کلام میرحسین و موضعی که در این یادداشت می‌گیرد، نشان می‌دهد که عزم او برای شرکت در انتخابات ۱۳۸۸ پیشتر از زمستان ۱۳۸۷ (زمان اعلام رسمی نامزدی در انتخابات) شکل گرفته است. همچنین انگیزه‌های حضور او در انتخابات و پایداری‌اش پس از کودتای انتخاباتی در این متن به روشنی قابل دیدن و فهمیدن است. علاوه برآن، بر خلاف دیدگاه رایجی که فکر می‌کند میرحسین در جریان جنبش سبز تغییر اساسی کرده است، در این سخنرانی که دو سال پیش از انتخابات ۱۳۸۸ انجام گرفته است، می‌بینیم که نه از لحاظ شکل و نه از لحاظ درون‌مایه، گفتار و نگاه میرحسین تغییر ریشه‌ای نکرده است. بلکه شاید تنها بتوان گفت او در هر دوره شکلِ ابرازِ باورهایش را با شرایط سیاسی و تاریخ سازگار کرده و از شرایط محیط و زمان الهام گرفته و در جهت تکامل دیدگاه‌هایش حرکت کرده است.
این شما و این سخنرانی میرحسین با عنوان:

اقتصاد اخلاقی، سیاست اخلاقی 




از هفته گذشته در آستانه شهادت شهيد دكتر بهشتي و فاجعه هفتم تيرماه قرار گرفته‌ايم. در فضاي شهر تهران پوسترها و تصاويري از شهيد بهشتي مشاهده مي‌شود. وقتي كه برادران مؤسسه مطالعات دين و اقتصاد از من خواستند كه در اين مراسم شركت كنم و در مورد شهيد بهشتي صحبت كنم در انديشه بودم كه در اين مراسم به چه نكاتي اشاره داشته باشم. يك ايده‌اي از اين تصاويري كه در سطح شهر نصب شده بود گرفتم و فكر كردم بحثم را از آنجا آغاز كنم. همان‌‏طوري كه دوستان اطلاع دارند, من در حال حاضر با يك فضاي هنري نيز آشنا و فعال هستم ؛ لذا به اين جهت بحثم را در اين رابطه با يك تمثيل و يك مثال آغاز مي‌كنم.

 يك نقاش برجسته فرنگي كه در دو سه دهه اخير در فضاي هنري غرب بسيار تأثيرگذار بوده يك‌‏سري نقاشي دارد كه از شخصيت‌هاي مختلف به تصوير كشيده است، اين نقاشي‌ها ابتدا بدين صورت است كه تصويري از يك شخصيت مي‌گيرد و يا انتخاب مي‌كند. اين تصوير در متن يك حادثه و اتفاق است كه به خوبي واقعيت و اهميت و رابطه آن شخص در محيط سياسي، اجتماعي را به نمايش مي‌گذارد، بعد اين نقاش مي‌آيد از اين تصوير اصلي با يك فيلتر يك كپي بر مي‌دارد، سپس از آن كپي، كپي‌هاي ديگري گرفته مي‌شود. مثلاً به ۱۰ يا ۲۰ كپي كه رسيد، آنها را در كنار هم قرار مي‌دهد، در نهايت وقتي شما اين تصاوير را در مجموع كنار هم قرار مي‌دهيد نشان‌دهنده‌ اين مسئله است كه تصوير آخري از تصوير واقعي از عكس اوليه به كلي فاصله گرفته است و فضاي واقعي آن عكس اصلي مي‌باشد. 

به قول امروزي‌ها يك شكل هنري كه هيچ ربطي به واقعيت بيروني ندارد و درواقع هيچ رابطه‌اي با واقعيت امروزي در جامعه آنها ندارند. اين نقاش براي اين‌‏كه به خوبي هدف خودش را نشان دهد، در مورد چند چهره اين موضوع را امتحان كرده است. همچنين, او در مورد اشيايي كه مورد معامله و تجارت نيز قرار مي‌گيرد, اين سبك را اجرا كرده است. بعضاً از يك جعبه بيسكويت يك عكس كامپيوتري گرفته و بدين شكلي كه عرض كردم كپي تهيه شده و سپس آنها را در كنار هم قرار داده است. اين مجموعه عكس تبديل به يك نقاشي شده كه با تغيير نشانه‌هاي هنري و زيباشناسي ارتباط برقرار مي‌كند ؛ ولي ديگر ارتباطي به غذا و ايجاد فضايي براي انسان كه راهنمايي براي استفاده از اين مواد غذايي باشد و يا مشخصات اين كالا را معرفي كند، ندارد.
 آن چيزي كه ما در رابطه با شخصيت‌هاي تاريخي و مؤثر و همچنين شخصيت‌هاي سياسي و مؤثر در ابتداي انقلاب اسلامي داشتيم, بي‌شباهت به تمثيلي كه نقاش مورد اشاره دارد، نيست. من فكر مي‌كردم در رابطه با بزرگداشت هفتم تير و شخصيت بزرگوار آن حادثه يعني شهيد بهشتي، تصويري كه ما در سال ۱۳۶۱ براي بزرگداشت ايشان داشتيم و در سال‌هاي ۶۲ و ۶۳ تا الان داشتيم, سال به سال فرق كرده است.
 به نظر مي‌رسد, قدرت ما براي فهم آنچه باعث بروز چهره‌اي درخشان چون شهيد بهشتي و ديگر يارانش بوده است, به علت فاصله گرفتن نظام ارزشي جديد، پيش‌داوري‌هاي كه به دنبال اين فضاهاي جديد و اتفاقات گوناگوني كه حادث شده واقعاً دشوار شده است ؛ لذا انديشيدن به اين مسئله بسيار مهم است، اين سرنوشت غلط نه ربطي به چهره شهيدبهشتي دارد و نه به قانون اساسي مربوط مي‌شود. 

مشاهده مي‌فرماييد همين قانون اساسي چگونه در جريانات سياسي مختلف دستخوش تفاسير گوناگون مي‌شود و وضعيتي پيش آمده كه افق فكري ما با افق فكري كساني كه نشستند و اين قانون اساسي را تنظيم كردند، فاصله زيادي گرفته و ايجاد ارتباط بين اين افق‌ها بسيار دشوار شده است. 
بدين اساس به نظر مي‌رسد كه واكاوي اين مسئله كه چرا چنين اتفاقي پديد آمده است بسيار مهم تلقي شود، بحثي كه من در اين فرصت كوتاه و به طور خلاصه ارايه خواهم كرد, اشاره به يكي از مواردي است كه همه ما را بدين جا كشانده است و به نظر من از اهميت و ويژگي‌ خاصي برخوردار است. 

من در اينجا به يكي از اصول قانون اساسي و تطبيق آن براساس آنچه در ابتدا عرض كردم با وضعيت فعلي خواهم پرداخت كه اين مسئله به مرحوم دكتر شريعتي و همه عزيزاني كه در اين روزها براي آنها چنين مراسمي برگزار مي‌‏شود و در رأس آن شهيد بهشتي است، برمي‌گردد. 
قبل از انقلاب اسلامي دوستاني كه آن دوران را به خاطر دارند، به خوبي مي‌دانند كه بعد از كودتاي ۲۸ مرداد توجه خاصي در گروه‌‌هاي سياسي به اوضاع مردم پيدا شد. هرچه به سال‌هاي پيروزي انقلاب اسلامي نزديك‌تر مي‌شديم اين توجه به مردم با شدت بيشتري اهميت پيدا مي‌كرد. 
كساني كه در مقابل رژيم بودند, در حقيقت نگاه به مردم و اتصال به مردم در جهت آگاهي از وضعيت آنها را يك فضيلت برمي‌شمردند و حتي اين مسئله به تدريج در قلمرو حركت‌هايي كه در مقابل رژيم مي‌شد، به يك محور اصولي تبديل شد و شايد در نزديكي پيروزي انقلاب يك حالت اغراق‌آميز هم به خود گرفت. شما اگر آن دوران را نگاه كنيد؛ خواهيد ديد كه افراد و سياست‌مداران مقابل رژيم سعي داشتند متخلّق به اخلاق حسنه باشند، خودشان را شبيه مردم كنند، سفره‌هايشان را كمرنگ كنند، ماشين‌هاي لوكس خود را از مدار خارج كنند و رفتارهايشان مثل توده‌هاي مردم باشند. حتي لباس‌‌هايشان، گفتارشان مثل مردم عادي باشد و در هر گفتار و صحبتي يك مثال در چنته داشته باشند. 

از وضعيت واقعي مردم، آن چيزي كه به طور هستي‌شناسانه در جامعه اتفاق مي‌افتد، اگر دوستان دقت كنند مباحث نظري هم كه در آن موقع مطرح مي‌شد، معطوف به يك سلسله امور واقعي و مربوط به زندگي مردم بود يعني داخل چارچوب مجموعه نظرات انتزاعي در كتاب‌ها به اصطلاح نوشته نمي‌شد و اين رخداد در همه گروه‌ها اعم از چپ و راست تحقق داشت ؛ البته گروه‌هاي مذهبي در برقراري ارتباط با مردم موفق‌تر بودند. در اين راستا گروه‌هاي مذهبي در حوزه اقتصاد كتاب‌هايي را مثل مالكيت در اسلام(مرحوم طالقاني)، اقتصاد اسلامي، اقتصادنا، جامعه بي‌طبقه توحيدي و امثال اينها منتشر كردند. 
در تمام اين كتاب‌ها يك نوع رجوع به وضعيت مردم وجود دارد, يعني به هيچ‌وجه اين كتاب‌ها، كتاب‌هاي انتزاعي نيستند. كتاب‌هاي استاد شهيد مطهري و همچنين نوشتارها و گفتارهاي شهيد بهشتي تماماً ‌معطوف به حل مشكلي از مردم و براي حل مسايل مردم و جامعه است و يا حداقل با اين انتظار و ادعا نوشته شده است كه مي‌شود اين مسايل را حل كرد. 
من كاري به محتواي اين‌گونه كتاب‌ها ندارم ؛ اما در اصل اين نكته وجود دارد كه اين كتاب‌ها در درونشان مسئله ارتباط با مردم و حل مشكلات آنها به عنوان يك فرض تلقي شده است. كساني كه اين كتاب‌ها را نوشته‌اند به نظر مي‌رسد، مي‌خواند نشان دهند كه بحراني در وضعيت مردم عادي وجود دارد و در همين دوران است كه واژه‌هايي مثل مستضعف و امثالهم از درون قرآن بيرون كشيده مي‌شود و اهميت پيدا مي‌كند و در چنين فضايي است كه اين واژه‌ها معاني خود و برجستگي‌هاي خود را آشكار مي‌سازند و واسطه قرار مي‌گيرند تا نيروهاي فعال سياسي از اين طريق به بيان ديدگاه‌‌هاي خود بپردازند و تلاش آنها منجر به برقراري رابطة مستحكم بين آنها و مردم شود. 

اين حالت به قدري شديد مي‌شود كه اگر آن زمان را به ياد داشته باشيد, قبل از انقلاب و به ويژه در آستانه انقلاب اسلامي منجر به يك نهضت ساده‌‏زيستي در ميان همه گروه‌هاي سياسي شد تا جايي كه مخالفت با تجمل‌گرايي تبديل به يك شعار همگاني شد و همه به هم انتقاد مي‌كردند كه چرا ساده‌زيستي را رها كرده‌ايد، چرا فلان اسراف صورت گرفته است و اين مسئله تا بدانجا كشيده شد كه حتي بعضي از گروه‌هاي چريكي شب‌ها فرش‌ها را كنار مي‌زدند و روي زمين دراز مي‌كشيدند و زندگي مي‌كردند. 
اين‌‏ها همه تابع فضايي بود كه در آن روزها ايجاد شده بود. من برداشتم اين است كه در كنار همه بصيرت‌ها و مطالعات ارزشمند و تلاش‌هاي فكري صورت گرفته از سوي بزرگان، مجموع نظراتي كه اول انقلاب موجب پيروزي شد و نهايتاً چنين نظراتي بعداً‌ در قانون اساسي تبلور يافت. در چنين فضايي مطرح شده و درحقيقت بندبند اصول قانون اساسي در اين چارچوب شكل گرفت. 
همچنين, كتاب مواضع ما كه در حزب جمهوري اسلامي تنظيم شد و مرحوم شهيد آيت‌الله دكتر بهشتي در تهيه آن نقش محوري داشت، حتي در آن كتاب نيز ارتباط با مردم و وضعيت سرنوشت مردم در اولويت‌هاي اصلي چه به صورت آشكار و چه به صورت پنهان قرار گرفت. 

اين يك اصل بود كه حتي گروه‌هاي چپ هم شعار آن را مي‌دادند ؛ اما آنها مردم مستضعف را فقط در طبقه كارگر بلوكه كردند. آنها آمدند طبقه كارگر را از اسلام، مليت، فرهنگ بومي‌اش جدا كردند و او را تبديل به يك شخصيت بين‌المللي و به اصطلاح جامعه‌شناسان، ‌نمونه آرماني درآوردند, به همين دليل هم شكست خوردند و نتوانستند با كارگران هم ارتباط برقرار كنند. 
چرا كه آنها جامعه كارگري را متعلق به ايران با يك سابقه تاريخي و ريشه‌هاي مذهبي و فرهنگي به شمار نمي‌آوردند. يك گروه چريكي در اوايل انقلاب در كردستان با مشي مسلحانه شروع به فعاليت كرد، آن هم در استاني كه كارگر به معني مصطلح خودش اساساً وجود نداشت و آنها خودشان را نماينده پرولتاريا مي‌ناميدند حتي حزب دمكرات كردستان را نماينده خرده بورژوا مي‌ناميدند و دچار خيال‌پردازي‌هاي فراوان شده بودند ؛ البته گروه‌هاي مذهبي توفيقات بيشتري در برقراري ارتباط با مردم داشتند. 

به نظر مي‌رسد؛ ما به تدريج از تصويرهاي اول انقلاب از انديشه‌هاي آن زمان و وضعيت آن موقع فاصله گرفته‌ايم. عكس‌هايي كه از آقاي بهشتي گرفته‌ايم مرتب با فيلترهايي براساس گرايش‌هاي سياسي و مصلحت‌هاي زمانة خودمان كپي گرفته‌ايم كه در نتيجه منجر به بروز خطراتي در اين جريانات شد. ما توليد انبوهي از اطلاعات و تحليل‌ها را داشتيم كه به تدريج جنبه‌هاي اخلاقي و انساني آن را كه در ارتباط با وضعيت واقعي مردم داشت، حذف كرده و كنار زديم و به جاي آن رويه‌هاي ديگري انتخاب كرديم. 
بحث اصلي‌مان فقط بر GNP، رشد تورم به صورت تدريجي و بسياري از اصلاحات كه البته در علم اقتصاد نيز بسيار مهم است، معطوف شد، بدون آن‌‏كه به محتوي و نسبت آن با زندگي واقعي مردم توجه كنيم. من پس از پايان دوران مسووليت به علت علاقه‌اي كه به گزارش‌‏هاي اقتصادي داشتم, مقايسه‌اي را بين گزارش‌‏هاي تهيه شده در سال‌هاي اوليه و بعد از آن انجام دادم. 
همان‌طور كه مطلعيد هر ساله گزارش‌‏هاي اقتصادي توسط سازمان مديريت، بانك مركزي و وزارت اقتصاد و دارايي استخراج مي‌‏شود‌. اين گزارش‌‏ها در سال‌هاي اوليه انقلاب اگر مقايسه كنيد، مي‌بينيد كه ابتدا يك مقدار به نظرها و شعارها مثلا ً‌اشاره به انقلاب، صدور انقلاب و وضعيت مستضعفان مي‌پرداخت و توجه حاكميت را جهت رسيدگي به امور مردم در مقدمات اين گزارش‌‏ها جلب مي‌كرد و سپس به جداول، رشد شاخص‌ها و ارقام و GNP، ميزان واردات، صادرات، صدور نفت، تراز پرداخت‌ها مي‌پرداخت. در واقع اين گزارش‌‏هاي رسمي نيز در ارتباط با امور واقعي و نقش آنها در ميان مردم مستضعف انتشار مي‌يافت ؛ ولي به تدريج اين گزارش‌‏ها به اصطلاح از اين جنبه‌هاي به قو
ل امروزي‌ها احساسي خارج و حذف شد. 

من به ذهنم مي‌آيد اين تصاوير نهايي، يعني اين گزارشي كه نزديك به ۲۶ سال از شهادت شهيد بهشتي و قريب ۳۰ سال از پيروزي انقلاب مي‌گذرد، ارايه مي‌‏شود، در آن اين اتفاق افتاده كه به تدريج ما يك تصوير گرفتيم يك گزارش را انتشار داديم، همان مثالي كه در مورد آن نقاش اشاره كردم در نظر بياوريد، به دنبال هم از آن كپي گرفتيم، به تدريج به يك مفاهيم كاملاً‌ انتزاعي منتقل شديم و بابت آنها جنگ و دعوا راه انداختيم ؛ البته من فقط در حوزه گروه‌هاي سياسي مطرح مي‌كنم نه در حوزه مردم عادي و در نتيجة آنچه كه در اينجا در عينيت خود اتفاق افتاده حضور مردم است. براي همين است كه فقط آماري كه امروز ما نگاه مي‌كنيم و در آن موقع توجه به اين آمار موجب برانگيختن احساسات ما مي‌شد و حتي موجب بدحالي مسوولان مي‌شد، الان ديگر وجود ندارد. 
چند روز قبل يكي از روزنامه‌ها عكس دختري را به چهره و صورت سياه و كثيف و با كيسه‌اي بر پشت در خيابان‌هاي تهران نشان مي‌داد و به نقل از يك مقام مسوول مي‌گفت ۲۰ درصد كودكان تهران كارتن‌خواب هستند. من گمان نمي‌كنم در جمهوري اسلامي حتي در بين دوستان و ‌آشنايان شهيد بهشتي اين عكس بتواند مانند اول انقلاب خيلي اثرگذار باشد، يعني ما اين خبرها را مي‌شنويم، اين عكس‌ها را مي‌بينيم، اين آمارها را ملاحظه مي‌كنيم ؛ ولي از كنارش به راحتي عبور مي‌كنيم. 
اگر اين تغييرها، اين قلب‌شدن‌ها و اين دگرگوني‌ها، اين تبديل واقعيت به واماندگي، اگر اثري در سرنوشت كشور و انقلاب و مردم نمي‌داشت مسئله بي‌اهميتي بود ؛ ولي اگر دقت كنيم، مي‌بينيم اين دگرگوني‌ها و دگرديسي‌ها و اين فاصله‌گرفتن از انقلاب اسلامي و بسياري از شعارهاي خود و تهي شدن از آن‌ها چه مسايل و مشكلاتي را پيش خواهد آورد. آن موقع اهميت مسئله و قضيه را درك خواهيم كرد. 

من در اين راستا به تعدادي از بندهاي اصل ۴۳ قانون اساسي اشاره مي‌كنم. من فكر مي‌كنم اين اصل به قدري با اهميت و سرنوشت‌ساز براي انقلاب اسلامي است كه قاعدتاً بايد ساير اصول قانون اساسي به هنگامي كه مورد تفسير واقع مي‌شود با رجوع به اين اصل و ملاحظات اين اصل تفسير شود. 
من در اينجا به يك خاطره نيز اشاره مي‌كنم. موقعي كه بحث تغييراتي قانون اساسي در سال ۶۸ در محضر امام (ره) مطرح شد و در آن موقع نيز در مورد ضرورت تغيير بعضي از اصول قانون اساسي مسايلي مطرح مي‌‏شد، حضرت امام(ره) يكي از علت‌هايي كه ايشان فقط ۱۰ موضوع خاص را به مجلس بازبيني قانون اساسي ارجاع فرمودند و مقرر شد در آن چارچوب حركت شود، بدين جهت بود كه به مباني معطوف‌كننده قانون اساسي با نيازهاي مردم يعني به آن اصول دست‌‏بردي زده نشود و اين اصول دست‌‏كاري نشود، اين بحثي بود كه ما در جلساتي كه در خدمت ايشان داشتيم دوستان مطرح مي‌كردند ؛ ولي حقيقت اين است كه واقعيت‌هاي اجتماعي بيرون دگرگوني‌هاي متفاوت اين اصول قانون اساسي را تا مرحله ناديده گرفتن پيش برده است.
ببينيد اهداف جمهوري اسلامي در زمينه اقتصادي در اصل ۴۳ قانون اساسي چگونه مطرح شده است. براي تأمين استقلال اقتصادي جامعه و ريشه‌كردن فقر ؛ البته اينجا نگفته فقر درازكش كه اين روزها در روزنامه‌ها اخيراً‌ آمده است و يا نگفته است خط بقاء كه حتي از خط فقر رد شده و گفته مي‌شود جمهوري اسلامي بايد در حدي كه يك بخور و نميري در حد ۴۰ و ۵۰ هزار تومان به فقرا بدهند، فقط به شكلي كه زنده بمانند، گويي كه مسووليت ما تمام شده است. ريشه كن كردن فقر و محروميت و برآوردن نيازهاي انساني در جريان رشد با حفظ آزادگي او، از جمله ضوابطي است كه اقتصاد جمهوري اسلامي براساس آن استوار مي‌شود.
من به دو سه بند از ۹ بند اصل ۴۳ اشاره مي‌كنم، به تمام اين بندها مجموعاً با اين زاويه نگاه كنيد كه كمي خودمان را منتقل كرده‌ايم به افقي كه در آن زمان نوشته شده است و يا به عبارتي خود را به آن زمان پيوند بزنيم. در بند یک چنين آمده است:

۱- تأمين نيازهاي اساسي، مسكن، خوراك، پوشاك، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امكانات لازم براي تشكيل خانواده براي همه. اين يك هدف است، يك اصل قانون اساسي است. مشروعيت نظام و جمهوري اسلامي بر اين اصول استوار است. همچنين براساس اين ادعا شكل گرفته است (معني‌اش اين نيست كه از فرداي انقلاب همه اينها را داشته باشيم) معني اين اصل اين است كه اين نظام تا زماني كه جمهوري اسلامي است و اين قانون اساسي را قبول دارد، نمي‌تواند از اين هدف دست بردارد و به هدف‌هاي كمتر از اين قانع بشود نه تا آن اندازه پايين بيايد كه حتي به خطر فقر هم قانع نشود و به خط بقاء در رابطه با مستضعفان برسد. 

۲- يكي از مهمترين اصولي كه دوستان با مسايل اقتصادي آشنايي دارند و مي‌دانند چه مباحث سنگيني پشتوانه بند ۲ مذكور وجود داشته و شهيد بهشتي اين را به عنوان يك راه‌حل اساسي ارايه داده است. 
در اين بند چنين آمده است: 
تأمين شرايط و امكانات كار براي همه به منظور رسيدن به اشتغال كامل و قرار دادن وسايل كار در اختيار همه كساني كه قادر به كارند ولي وسايل كار ندارند. در شكل تعاوني، از راه وام بدون بهره يا هر راه مشروع ديگر كه نه به تمركز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‌هاي خاصي منتهي شود و نه دولت را به صورت يك كارفرماي بزرگ مطلق درآورد. اين اقدام بايد با رعايت ضرورت‌هاي حاكم بر برنامه‌ريزي عمومي اقتصاد كشور در هر يك از مراحل رشد صورت گيرد. 
ملاحظه مي‌فرماييد آنچه اهميت دارد بحث كرامت انساني است، بحث كساني بود كه نيروي كار را به جيره نان با شرايط ويژه و ارزان مي‌فروختند و به دام فقر، فحشا و نداري و عدم برخورداري از كرامت‌هايي كه انسان بايد داشته باشد، مي‌غلتاندند. بنابراين اين اصل براي اين منظور در اصول قانون اساسي گنجانده شده است كه دائماً نظام جمهوري اسلامي معطوف به اين جهت باشد. اين حقوق را به عنوان يك حق براي مردم اعلام كرديم و وقتي از آنها رأي گرفتيم و آنها امضاء كردند و سپس اين حقوق را در قانون اساسي قرار داديم درحقيقت اعلام كرده‌ايم نظام مي‌خواهد پشت اين اصول محكم بايستد. 
به بند سه اين اصل نيز اشاره مي‌كنم، در اين بند چنين آمده است: 
«تنظيم برنامه‌هاي اقتصادي كشور به صورتي كه شكل و محتوي و ساعات كار چنان باشد كه هر فرد علاوه بر تلاش شغلي، فرصت و توان كافي براي خودسازي معنوي، سياسي و اجتماعي و شركت فعال در رهبري كشور و افزايش مهارت و ابتكار را داشته باشد» اينجا دموكراسي را به يكسري اهداف معيشتي و اقتصادي عميق پيوند مي‌زند. اين بند موارد مذكور را از هم جدا نمي‌بيند و نشان مي‌دهد كه اينها اهدافي بزرگ و از هم تفكيك‌ناپذيرند. 
من مجدداً تأكيد مي‌كنم در اينجا بحث دولت‌ها نيست ؛ بلكه مجموعه‌اي از عوامل باعث شده كه ما از اين قضايا و واقعيت‌ها فاصله بگيريم چه بسا خود نيروهاي سياسي هم وقتي مسايل را از هم تفكيك كردند و هنگامي كه از نسخه اصلي اين برنامه‌ها فاصله گرفتند و زماني كه از افقي كه اين برنامه‌ها در آن نوشته شده و انديشه شده است به دلايل مختلف فاصله گرفتند در حقيقت به وضعيتي كمك كردند كه ما مي‌آييم فرضاً تفاسيري از اصل ۴۴ قانون اساسي و ساير اصول برداشت مي‌كنيم، بدون آ‌ن‌‏كه به اين اصل پايه‌اي و مهمتر يعني اصل ۴۳ توجه و ورودي داشته باشيم.
 اين نشان دهندة چنين غفلتي است كه در خود قانون اساسي هم تا اندازه‌اي شبيه همان تصويري است كه آن نقاش فرنگي به نام آنجلاواروس به طور تمثيلي مي‌كشد. يعني آنقدر از آنان كپي‌‏برداري كرديم كه اين كپي‌ها با فيلترهاي گوناگون انجام شده كه نسخه آ‌خري براي خودش و حتي براي نسخه اصلي يك موجود تهي مستقل از زمينه تاريخي، اجتماعي و مردمي است و ما غفلت داريم از اين مسئله كه در اين بين فقط مسئله سياسي و اقتصادي نيست كه مشكل پيدا مي‌كند ؛‌‏بلكه انسانيت خودمان را هم در معرض خطر قرار داده‌ايم. 
وقتي احساساتمان، ارتباطمان علائق ما به مردم به وضعيت دشواري مي‌رسد و به تدريج كم مي‌شود. يكي از اثرات آن مي‌تواند چنين انقطاعي را به پيش بياورد ؛‌‏ البته بنده اميد دارم و پيش‌بيني مي‌كنم يك نسل جديد غير از به اصطلاح حوزه نيروهاي سياسي كه همه آنها محترم و مورد قبول اعم از چپ و راست هستند و فعاليت‌‏شان هم بسيار خوب است، ايجاد خواهد شد و نهايتاً و به ضرورت به اين اصولي كه برشمردم برخواهند گشت. 
ما اگر مي‌خواهيم استقلال داشته باشيم، اگر مي‌خواهيم رشد واقعي داشته باشيم، اگر مي‌خواهيم به جلو حركت كنيم بايد اقتصاد اخلاقي داشته باشيم. در مقطعي من اين مباحث را مطرح مي‌كردم بعضي از دوستان كه آن موقع چپ مي‌زدند و بعداً ‌به يك قاعدة‌ ديگري غلتيدند، مصاحبه كردند كه فلاني توصيه مي‌كند: «برويد حافظ و مولوي بخوانيد.» بله توصيه‌هاي ما در چارچوب برقراري يك اقتصاد اخلاقي بوده و هست من اعتقاد دارم رشد كشور ما در گرو يك اقتصاد اخلاقي و يك سياست اخلاقي است و جز اين با مردم خودمان نمي‌توانيم ارتباط برقرار كنيم. 
اين اتفاقات ناگهاني كه در آراء مردم يكباره حادث مي‌شود، اين دگرگوني‌ها و اين مسايل غيرقابل پيش‌بيني كه به وقوع مي‌پيوندد يكي از دلايل آن همين عدم ارتباط ما با واقعيت‌هاي بيروني و امر واقع است كه اميدوارم روز به روز كمتر شود و ما بتوانيم با مردم ارتباط واقعي داشته باشيم. اين بزرگداشت‌ها به نظر من يكي از محمل‌ها و راه‌هايي است كه ما انشاء‌الله بتوانيم به آن سرچشمه برگرديم ؛ البته معني آن اين نيست كه ما خواسته باشيم وضعيت سال ۸۶ را به سال‌هاي ۵۷ يا ۵۸ برگردانيم. 
فرنگي‌ها يك واژه دارند به نام آناكرونيكسم ما زمان را كه نمي‌توانيم به عقب برگردانيم ؛‌‏ ولي حداقل بايد بتوانيم تلاشي انجام دهيم كه در افقي كه در آن زندگي مي‌كنيم اتصال و تلاقي داشته باشيم با گذشته، اين هم به نفع ما و نفع آينده كشور خواهد بود.

پ.ن پس از نشر:
ایراد خیلی از ما این است که وقتی چیزی دور و بر مان نباشد، فکر می‌کنیم آن چیز اصلن وجود ندارد. و یا اگر دنبال چیزی می‌گردیم تنها در میان دوروبری‌های خودمان جستجو می‌کنیم.
خب من هم گویا استثنایی بر این قائده نیستم و در انتشار این مطلب همین شیوه را پیش گرفتم. اول اینکه در سال ۸۶ که این سخنرانی انجام شد، من به یاد ندارم که از هیچ‌کدام از رسانه‌های اصلاح‌طلب متن کامل آن را نشرانده باشند. دوم اینکه فکر هم نمی‌کردم که روزنامه‌ی اطلاعات آن را به طور کامل چاپ کرده باشد. (البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم کدام روزنامه به جز اطلاعات در آن دوره علاقه داشت آن سخنرانی را به صورت کامل چاپ کند؟) این شد که از همان موقع تا به‌حال فکر می‌کردم متن کامل این سخنرانی جایی چاپ نشده و اکنون که این سخنرانی را در وبلاگ گذاشتم، یکی از دوستان یادآوری کرد که همان سال این سخنرانی در روزنامه‌ی اطلاعات به طور کامل چاپ شده است که می‌توانید اینجا و اینجا به آن دسترسی داشته باشید. البته این‌ها فایل پی.دی.اف روزنامه است و شما به متن تایپ شده دسترسی ندارید. مگر اینکه در بایگانی سایت روزنامه هنوز باشد.

۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

, , , , , , , ,

ترس و شُک بزرگ در انتخابات محلی فرانسه / چرخشِ راست به چپ و چپ به راست

جامعه‌ی فرانسه پس از یکشنبه‌ی گذشته در بهت و حیرت به سر می‌برد. درحالی‌که حزب سوسیالیست و متحدانش (اکولوژیست‌ها، کمونیست‌ها و دیگر جریان‌های چپ) با شکست سختی در انتخابات محلی (شهرداری‌ها و شوراهای محلی) روبرو شدند، جریان راست افراطی همه را شگفت‌زده کرد. بسیاری از دوستانی که در این دو سه روز با آن‌ها صحبت کردم پیروزی‌های هرچند پراکنده‌ی «جبهه‌ی ملی» (راست افراطی) را باورنکردنی می‌دانند. هرچند جبه‌ی ملی در دور نخست این انتخابات تنها توانسته در یک شهر از ۳۶۰۰۰ هزار حوزه‌ی رای‌گیری در دور نخست پیروز شود و ۲ تا ۴ نامزد از آنها شانس پیروزی در دور دوم را دارند، اما همین مقدار پیروزی هم دور از انتظار بوده و فرانسوی‌ها - از جمله خودِ جبهه‌ی ملی‌ها - فکر نمی‌کردند که آن‌ها بتوانند به همین میزان از پیروزی دست پیدا کنند. رسانه‌ها بیشتر از آنکه به شکست چپ‌ها و یا پیروزی نصفه و نیمه‌ی او-ام-پ ( جریان اصلی راست‌ها به رهبری نیکلا سارکوزی ) بپردازند، هنوز در شُکِ موفقیتِ جبهه‌ی ملی به سر می‌برند و بیشترِ گزارش‌ها و تحلیل‌ها را به آن اختصاص داده‌اند.

انتخابات محلی فرانسه چگونه است
اگر بخواهم خیلی خلاصه توضیح بدهم، در فرانسه  ۳۶۶۸۱ کمون ـ یا به عبارتی اجتماع - با بیش از ۱۰۰۰ نفر ساکن وجود دارد. این به زبان خودمان می‌شود همان شهر. تا پیش از سال ۲۰۱۳ تنها در اجتماع‌های بالای ۳۵۰۰ نفر انتخابات شهردار و شورای شهر انجام می‌گرفت. اما پس از این سال و پیروزی قاطع چپ‌ها در مجلس فرانسه، قانون تغییر کرد و انتخابات در اجتماع‌های بالای ۱۰۰۰ نفر برگزار می‌شود. از مهم‌ترین دلیل‌های تغییر این قانون دسترسی بیشتر زنان و اقلیت‌ها به پست‌های حکومتی عنوان شده است.  این انتخابات در دو مرحله انجام می‌شود که در هر مرحله یک شهردار و یک شورای شهر (اجتماع) انتخاب می‌شود.

گسترشِ راستِ افراطی
در حالی‌که جبهه‌ی ملی در انتخابات گذشته در سال ۲۰۰۸ تنها حدود ۲۰۰ نامزد برای بیش از ۳۶۰۰۰ حوزه‌ی رای‌گیری فرانسه داشت، اما در این دوره این تعداد را به حدود دو برابر افزایش داد و توانست در برخی از این حوزه‌ها خودی نشان بدهد. آن‌ها در یک شهر با حدود ۲۵۰۰۰ نفر جمعیت توانستند در دور نخست پیروز شوند و در چند شهر دیگر هم شانس پیروزی در دور دوم دارند. 

 ده حوزه‌ای که جبهه‌ی ملی بیشترین رای را در دور نخست آورده (به درصد)
جدول از لیبراسیون


چرا ترس؟
اما همین اندازه‌ی اندک پیروزی هم جامعه‌ی فرانسه (البته بیشتر نخبگان) را ترسانده است. زیرا پس از چندین دهه غیبت راست افراطی، این پیروزی نشان‌گر خیزش دوباره‌ی جبهه‌ی ملی و ریشه‌دواندنِ آن‌هاست. در گذشته آن‌ها  تنها یک بار - در دهه‌ی ۱۳۹۰ - توانسته بودند چهار شهرداری را به صورت همزمان فتح کنند که البته به زودی با رسوایی فساد مالی شدید روبرو شدند و شهرداران راست افراطی سر از زندان در آوردند. در دهه‌ی ۲۰۰۰ هم یک بار جبهه‌ی ملی در آستانه‌ی پیروزی در چند شهر قرار گرفت ( و همچنین انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۲ ) که ژاک شیراک رییس‌جمهور وقت و رهبر جریان راست فرانسه از همه‌ی جریان‌های سیاسی خواست تا با تشکیل جبهه‌ی جمهوری از پیروزی جبهه‌ی ملی جلوگیری کنند. این درخواست با پذیرش همه‌ی جریان‌های راست و چپ روبرو شد و راست افراطی شکست سنگینی خورد و مجبور به یک خانه‌تکانی بزرگ در جبهه‌ی ملی دست بزند. همان موقع بود که ژان ماری لوپن از رهبری ‌‌جبهه ‌کناره گرفت و دخترش مارین لوپن جانشین او شد. در دیگر کادهای حزب هم جوان‌گرایی بزرگی انجام شد. به طوری که اکنون نایب رییس جبهه‌ی ملی حدود ۳۰ سال دارد و یکی از نماینده‌های مجلس آن‌ها (نوه‌ی دختری ژان ماری لوپن) در سن ۲۲ سالگی به مجلس راه یافت. 
جبهه‌ی ملی سیاستی سرسخت در برابر دیگران - یعنی هرکس به جز فرانسوی‌ها - دارد. آن‌ها نه تنها مخالف حضور مهاجران در کشورشان‌اند، بلکه علاوه بر ژست ضدآمریکایی‌ای که دارند حتی مخالف حضور در اتحادیه‌ی اروپا و یورو و شنگن و... هستند. به سبب همین سیاست خصمانه‌ای که آن‌ها دنبال می‌کنند، در صورت حضور جدیِ آن‌ها در سیستم سیاسی فرانسه، اوضاع  این کشور و حتی چهارچوب اتحادیه‌ی اروپا به هم خواهد ریخت. 
از لحاظ داخلی، ایده‌های افراطی جبهه‌ی ملی بویژه موضعِ نفرت‌پراکنی‌ای که آن‌ها هرگز پنهان‌اش نمی‌کنند چشم‌انداز بسیار نگران‌کننده‌ای را برای زیست مسالمت‌آمیز در این کشور قرار داده. به طوری یکی از کاندیداهای سوسیالیست در یکی از شهرهایی که نامزد جبهه‌ی ملی به دور دوم انتخابات رسیده است، درحالی‌که اشک در چشمانش حلقه زده و بغض گلویش را گرفته بود، جلوی دوربین تلویزیون حاضر شد و به نفع نامزد جریان راست او.ام.پ انصراف داد و گفت: « من نمی‌خواهم فرزندانم در شهری آموزش ببینند که راست افراطی آن را اداره می‌کند. من به خاطر آن‌ها به نفع او.ام.‌پ کنار می‌کشم.»
خیلی از فرانسوی‌ها آن‌ها را به فاشیزم محکوم می‌کنند. برای کشوری که دو جنگ خانمان‌سوز را به دلیل گسترش فاشیزم به خود دیده، حتی شایعه‌ی برخواستنِ دوباره‌ی فاشیزم ترسناک است. ضمن اینکه در خاطره‌ی جمعی فرانسه، راست افراطی برچسبِ تسلیم کشور در برابر آلمان نازی و همکاری تنگاتنگ با آن‌ها در طول اشغال فرانسه را در خاطره‌ها دارد.

آن‌ها چطور پیروز می‌شوند؟
جبهه‌ی ملی چند سالی‌ست که تمرکز شعارها و برنامه‌هایش را روی مشکلات جزئیِ زندگی شهروندان از جمله بیکاری و ایجاد شغل، مالیات و امنیت و... متمرکز کرده است. در غیابِ گفتاری در فضای سیاسی فرانسه که از کلی‌گویی پرهیز کند و مسائل جاری زندگی مردم را روی میز بگذارد و بخواهد به آن‌ها پاسخ بدهد، جبهه‌ی ملی توانسته با مطرح کردن اینگونه مسائل توجه برخی از فرانسوی‌ها را به خود جلب کند.  آن‌ها به راحتی وعده می‌دهد که ما با اخراج کردن خارجی‌ها - و حتی قطع رابطه با اتحادیه‌ی اروپا - بلافاصله برای شهروندان فرانسوی شغل ایجاد می‌کنیم. طبیعی‌ست که اکثریت مردم فرانسه این را باور نمی‌کنند. اما در شهری چندهزارنفری که صنایع قدیمی همه به تاریخ پیوسته‌اند و شغل‌ها یکی پس از دیگری از بین می‌روند، گه‌گاه پیش می‌آید که مردم از روی ناچاری این وعده‌ها را باور کنند. حتی در شهرهای کوچکی که در انتخابات ریاست‌جمهوری به نامزد سوسیالیست رای داده بودند، این‌بار دیدیم که راست‌گرایان افراطی توانستند رای بالایی به‌دست بیاورند. حتی در شهری که بیش از ۱۰۰ سال هیچ راست‌گرایی - چه میانه و چه افراطی - نتوانسته بود رای بیاورد و به صورت سنتی منطقه‌ی چپ‌ها خوانده می‌شود، اینبار راست افراطی توانست رای بالایی به دست بیاورد. 
البته رسانه‌ها در بالارفتنِ جبهه‌ی ملی بی‌تقصیر نیستند. رسانه‌ها به طور کلی و رسانه‌های غربی به صورت ویژه از راهبرد تکثیر ترس پیروی می‌کنند. اینکه دلیل این راهبرد چیست بماند برای بعد. اما صعود هرچند ناچیز جبهه‌ی ملی با این راهبرد بسیار همخوان‌تر از پیروزی‌های اکولوژیست‌ها است. آن‌ها (اکولوژیست‌ها) هم در انتخابات مجلس و هم در انتخابات محلی در مجموع رای بیشتری از جبهه‌ی ملی به‌دست آوردند. اما به این دلیل که پیروزی آن‌ها ترسناک نیست، رسانه‌ها توجهی که باید و شاید به آن‌ها نشان نمی‌دهند.
همچنین سوسیالیست‌ها بدشان نمی‌آید با پر رنگ کردنِ خیزش راست افراطی، کمبودهای خود را لاپوشانی کنند. جریان راست او-ام-پ نیز با رسوایی‌های پیاپی‌ای که در یکی دو ماه گذشته به بار آورده است، از هدایتِ افکار عمومی به یک ترس بزرگ استقبال می‌کند. چه اینکه راست‌ها به این متهم‌اند که ناتوانی و رسوایی‌های آن‌ها رای‌دهندگان جریان راست  را به سوی جبهه‌ی ملی کشانده است. 


چپِ محافظه‌کار بازنده است
پیروزیِ فرانسوا اولاند در انتخابات ریاست‌جمهوری گذشته روزنه‌ی جدیدی برای تغییر در فرانسه بوجود آورد. اما این روزنه به زودی بسته شد. نخست به این دلیل که وضعیت اقتصادی اروپا و به واسطه‌ی آن فرانسه بدتر و پیچیده‌تر از آن چیزی‌ست که سوسیالیست‌ها - و هر کس دیگری - فکرش را می‌کردند. دوم و البته مهم‌تر اینکه دولت چپ‌گرای فرانسه کم و بیش به محافظه‌کاری روی آورد. خیلی از فرانسوی‌ها فکر می‌کنند که سیاست‌های اقتصادی دولت با دوران سارکوزی فرق زیادی نکرده است. هرچند که شاید بسیاری از کارشناسان این نظر را نپذیرند. اما چیزی که روشن است این واقعیت است که تفاوت‌ها اینقدر جدی و عمیق نیستند که مردم آنها را حس کنند. به نظر می‌رسد که فرانسوا اولاند جنبشی را که می‌توانست تغییرهای عظیمی در فرانسه بوجود بیاورد ناامید کرد و این جنبش را به یک دولت فروکاهید. حتی این تغییرها می‌توانست کل اروپا را در بر بگیرد.  در همان زمان جنبش‌های زیادی در کشورهای مختلف اروپا چشم به فرانسه دوخته بودند و موجی از خوشحالی و امیدواری چپ‌های اروپا را - که چند دهه است مقهورِ راست‌گراهایی همچون مرکل (که به نظرم در کنار شیراک از بهترین راست‌ها بود)، سارکوزی و برلوسکونی و... بودند، فرا گرفت. سرنگونی سارکوزی یک وظیفه‌ی ملی به شمار می‌آمد و حتی برخی از راست‌های میانه از رقیبِ چپ‌گرای او حمایت کردند. با این‌حال دیده‌ها و حسِ من می‌گوید که دولت فرانسوا اولاند به یک باند محدودی تبدیل شده است که حتی نمی‌تواند سوسیالیست‌ها را دور هم جمع کند. چه برسد به همه‌ی چپ‌ها. اگر اوضاع بر همین منوال بگذرد، دور نیست که چپ‌ها او را برای انتخابات ریاست‌جمهوری آینده کنار بگذارند. او نامحبوب‌ترین رییس‌جمهوری در جمهوری پنجم فرانسه بوده است.
مهمترین ضعف او این است که بر خلاف سنت چپ - دست‌کم در ظاهر- عمل می‌کند. او بیشتر برنامه‌ی تبلیغاتی خود را صرف گفتگو و مذاکره با بنگاه‌های بزرگ می‌کند و کمتر - دست‌کم در ظاهر - توجهی به مشکلات جزئی و مسائل جاری مردم نشان می‌دهد. درحالی‌که عمده‌ترین علتی که فرانسوی‌ها سارکوزی را در نخستین دوره‌اش به زیر کشیدن همین ضعف بزرگ او بود.


غایبین (تحریمی‌ها)
با ۳۵.۵ درصد، امسال رکورد بیشتر میزانِ غایبین در یک انتخابات محلی در جمهوری پنجم فرانسه به‌دست آمد. سوسیالیست‌ها وجود این همه رای‌ندهنده را مهمترین عامل شکست خود می‌دانند. حرفی که پُر بی‌راه نیست. اول اینکه آن‌هایی که رای ندادند - طبق نظرسنجی‌ها - کسانی بودند که اگر رای می‌دادند به چپ‌ها رای می‌دادند. و دوم اینکه به هر دلیل اگر نرخ رای دهنده‌گان پایین باشد، میزان کفِ رای لازم  برای پیروزی پایین می‌آید آن‌وقت یک اقلیت می‌تواند به سادگی درصد - و نه رای - بیشتری را به‌دست بیاورد و به چشم بیاید؛ و حتی برنده شود. همانطور که به لطف نرخ پایین رای‌دهنده‌گان در انتخابات شورای دوم تهران و شهرهای بزرگ و همچنین انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۸۴، یک اقلیتِ منسجم توانست در انتخابات درصد لازم برای پیروزی را به‌دست بیاورد. همین اتفاق در انتخابات محلی امسال در فرانسه رخ داد.
این مسئله شاید این گمان را بوجود بیاورد که غایبین غضنفرهای انتخابات‌اند. من در سال ۱۳۸۴ اینطور فکر می‌کردم. اما الان نظرم تا حدود زیادی عوض شده است. بالاخره از مردم عادی نباید انتظار داشت در هر شرایطی آماده برای رای دادن باشند. وقتی حزب‌ها و سیاست‌مداران سیاست‌ها، عملکردها و پیشنهادهای خوب و مناسبی برای آن‌ها نداشته باشند، دلیلی ندارد که مردم به آن‌ها رای بدهند. در سال ۱۳۸۴ مشکل از مردم عادی نبود. ما از یک طرف با گروهی از سیاست‌مداران اصلاح‌طلب طرف بودیم که در نگاه مردم ناکارآمد به نظر می‌رسیدند و در آن لحظه‌ی حساسْ تواناییِ رسیدن به توافق و سازش با یکدیگر و پیشنهادنِ یک راه حل به مردم را نداشتند؛ و از طرف دیگر برخی از گروه‌های سیاسی دیگر که به جای ارائه‌ی راه‌حلی عملگرایانه، مردم را به قهر دعوت کردند و به نا امیدی آن‌ها دامن زدند. هردوی این شرایط به روی کار آمدن اقلیتِ بنیادگرا کمک کرد. 

نمودار غایبان در انتخابات
قرمز : درصد ده شهری که بیشترین نرخ غایبان را داشتند
سبز :‌ درصد ده شهری که کمترین نرخ غایبان را داشتند

همیشه همینطور بوده است
البته این شکست سنگین جریان چپ پدیده‌ی عجیبی در فرانسه نیست. به طور سنتی، دهه‌هاست که هر جریانی که انتخابات ریاست‌جمهوری را برده، بلافاصله در انتخابات محلی شکست خورده است. شکست جریان راست پس از پیروزی سارکوزی در انتخابات ۲۰۰۷ از این هم سنگین‌تر بود. اما این دلیلی برای توجیه ضعفِ سیاست‌ورزیِ هردوی این جریان‌ها نمی‌شود.

تناسب قوای راست و چپ در انتخابات محلی ۲۰۰۸ و ۲۰۱۴
صورتی : چپ، آبی : راست، سیاه : راست افراطی، سفید و خاکستری: غیره


پاریس
در پاریس اما اوضاع کمی متفاوت است. اول اینکه شهردار بعدی پاریس بی شک یک زن خواهد بود : آن هیدالگو از حزب سوسیالیست ( معاون شهردار کنونی)  و ناتالی کوسیوسکو-موریزه ( سخنگوی دولت سارکوزی) از ‌‌او-ام-پ . در دور اول ناتالی کوسیوسکو-موریزه با ۳۵.۶۴ حدود یک درصد از آن هیدالگو (۳۴.۴۰ درصد ) جلوتر است. اما با توجه به اینکه سبزها، کمونیست‌ها و دیگر جریان‌های چپ بی شک در مرحله‌ی دوم به نامزد سوسیالیست رای خواهند داد و اینکه مجموع رای راست ها اینقدر نیست که بتوانند اکثریت را در دور دوم به دست بیاورند، به احتمال نزدیک به یقین آن هیدالگو از حزب سوسیالیست شهردار آینده‌ی پاریس خواهد بود. 
ناتالی کوسیوسکو-موریزه (راست) - آن هیدالگو (چپ)

۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

, , , ,

آیا علم تجربی می‌تواند بگوید چه چیزی اخلاقی است؟

این بخش از صحبت‌های « پاتریشیا چرچلند » دانشمند عصب‌شناس انتخاب کردم که تلاش کرده ریشه‌ی اخلاق در انسان را از راهِ یافته‌های عصب‌شناختی توضیح دهد. با اینکه او نقش برخی از نورون‌ها و زد و بندهای عصبی در مغز انسان را ریشه‌ی پیدایش حساسیت‌های عصبی می‌داند، اما - به عنوان یک دانشمند - جایگاه علم و دانشمندان علوم تجربی را برای بحث در امور اخلاقی تا همین‌جا بیشتر مجاز نمی‌داند. این متن ترجمه‌ی عبدالرحیم مرودشتی است که در شماره‌ی سیزدهم « اندیشه‌ی پویا » نشریده شده است. 

آیا علم تجربی می‌تواند بگوید چه چیزی اخلاقی است؟
به نظرم این حرف کاملاً خطاست. مطلقاً سخن غلطی است. اخیران به سام هریس گفتم که در کتابت حتی یک مثال هم وجود ندارد که نشان دهد فلان فکتِ عصب-زیست‌شناختی بر فلان مسئله‌ی اخلاقی تاثیری دارد یا آن را حل می‌کند! از هیچ واقعیت عصب-زیست‌شناختی[ای] برنمی‌آید که مثلاً آیا ما باید مالیات بر ارث بپردازیم یا نه؛ یا اصلا چقدر بپردازیم. یا این‌که آیا کسانی که دو کلیه‌ی سالم و خوب دارند باید یکی را اهدا کنند؟ یا آیا درست است اعضای بدن هرکس را که فوت کرد برداریم و به نیازمندان پیوند بزنیم؟ چون بالاخره سام هریس مدعی است که علم می‌تواند تعیین کند چه باید کرد. لذا باید دانشمندان بتوانند به این پرسش‌ها پاسخ دهند. دانشمندان در مورد دانستن پاسخ این پرسش‌ها مثل بقثه‌ی مردم هستند. هیچ فرقی با دیگران ندارند و هیچ ارجحیتی هم ندارند ـ خصوصا ما عالمان علوم عصبی. پاسخ‌های ما دانشمندان در مورد «چه کاری درست است یا درست نیست» از پاسخ یک کشاورز یا تعمیرکار یا نانوا بهتر نیست. راه‌حل این‌گونه مشکلات گفت‌وگوی همه است. خردمندترین آدم‌ها در امور اخلاقی را من در زندگی خود در میان کشاورزان محل تولدم دیدم، نه در میان دانشمندان. آن‌ها انسان‌هایی هستند با تجاربی فراوان. با واقعیت زندگی ارتباط بسیار نزدیکی دارند. در زندگی مجبور بوده‌اند به خاطر مشکلات فراوانی که برای‌شان پیش آمده بهترین تصمیم‌های اخلاقی را بگیرند و مثل فلاسفه‌ی اخلاق نبوده‌اند که درباره‌ی این موضوعات و معضلات فقط حرف بزنند. این کشاورزان هم به نوبه‌ی خود درباره‌ی این موضوعات بسیار فکر و بحث می‌کنند. یادم هست که در منزل یکی از همین کشاورزان مجموعه‌ی کامل کتاب‌های  کلاسیک هاروارد را دیدم. پدر خود من که اصلا آدم تحصیل‌کرده‌ای هم نبود، داروین را خوانده بود و بارها شاهد بودم که درباره‌ی این موضوعات بحث‌های خوبی می‌کرد. مثلا می‌گفت که اگر جریان رودخانه را در منطقه‌مان نتعییر دهیم چه بر سر محیط زیست و حیوانات  و... می‌آید. یعنی بحث اخلاقی می‌کرد و زندگی دیگرا ن وحیات طبیعی برایش اهمیت داشت و نمی‌خواست به آن‌ها آسیب برساند. بحث‌های پدرم درباره‌ی این قبیل مسائل با دوستانش همگی استدلالی بود؛ نه این‌که فقط مطابق میل خود حرف بزنند، بلکه نیازهای دیگران را هم لحاظ می‌کردند و به سود آن[ها] استدلال می‌آوردند. بنابراین خردمندیِ اخلاقیْ خود را منحصرا در آغوش کسانی‌که به کار علم تجربی مشغولند نمی‌اندازد.

۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

, , , , , , ,

روانِ پریشیده‌ی برشی از یک نسل / درباره‌ی فرهاد جعفری (یادداشت وارده) ـ

نوشته‌ی حامد سبزیان

[ توضیح روح‌سـوار:
این یادداشت بیش از یک سال پیش از سوی نویسنده به من سپرده شد تا آن را به انتخاب خودم برای نشر عمومی در اختیار رسانه‌ها قرار دهم. عجیب نیست که به دلیل ادعاهایی که در مطلب آورده شده است، نویسنده تصمیم گرفته باشد برای حفظ امنیت خود - بویژه در سال ۱۳۹۱ و در دوران خفقان احمدینژاد و شریکان ـ آن را با اسم مستعار امضا کند. و البته عجیب هم نیست که به دلیل برخی از این ادعاهای غیرقابل اثباتی که در متن آمده است، رسانه‌ها و سایت‌های مختلف از نشر این یادداشت سر باز زدند. با این حال به این دلیل که من نویسنده را انسانی راستگو و درست‌کار می‌دانم، گزاره‌هایی که ایشان مطرح کرده‌اند و گواهی‌هایی که داده‌اند را به عنوان سند در نظر می‌گیرم، مگر اینکه خلافش ثابت شود. البته این نکته را هم باید یادآور شوم که در اندک بخش‌هایی از این متن، با تحلیل‌های نویسنده هم‌دلی ندارم.
اکنون که در آستانه‌ی پایان سال ۱۳۹۲ به سر می‌بریم، در گیر و دار خانه‌تکانی و حساب‌رسیِ اینترنتی‌ام دوباره به این یادداشت برخوردم و از اینکه نتوانستم امر آن دوست بزرگوار را برآورده کنم شرمنده شدم. چه آنکه آقای فرهاد جعفری در هشت سال طلایی!!! احمدینژاد دسترسیِ مناسب و رویایی‌ای به تریبون‌های دولتی و غیردولتی داشتند و از تبلیغ برای احمدینژاد و شخص خودشان فروگزار نکردند. اما بسیاری از منتقدان ایشان - بویژه آن‌هایی که سابقه‌ی آشنایی طولانی‌ای در شهر مشهد با وی داشتند، از کوچک‌ترین آب‌باریکه‌ای برای بیان انتقادهای خود محروم بودند. دریغ که فرهاد جعفری نه به رسم معرفت، که حتی به سبک لیبرال‌منشی‌ای که همواره تبلیغ‌اش را می‌کند، کمتر انتقاد به آن روند و کمتر تذکری به قهرمانش «محمود احمدینژاد» داد. به همین سبب تصمیم گرفتم این یادداشت را در وبلاگ روح‌سـوار بِنَشرم. طبیعی‌ست که اگر ادعایی خلاف واقع مطرح شده باشد - که بعید می‌دانم اینچنین باشد - نامبرده یا نامبردگان از حق پاسخ‌گویی برخوردارند.]



...........

از حدود سال ۸۶ بود که رفته رفته نام فرهاد جعفری، تا حدّی بر سر زبان اهل هنر( قصه نویسی ) و سپس سیاست افتاد؛ یعنی زمانی که رمان "کافه پیانو" از او منتشر شد و به نحوی غریب به چاپ های متعدد رسید (فکر میکنم بیش از ۲۰ چاپ ). به نحوی غریب ! چرا که به نظر رمان خوبی نمی‌آمد، چنانکه هیچ چهره مطرح ادبی و داستانی کشور نیز نقدی درخور از آن بیرون نداد. البته رمان متوسطی بود و در دعوایی که بین یکی از نویسندگان آن روز "شرق" (خرم)- که ظاهرا ویراستار آن بود- و خود جعفری روی داد نام کافه پیانو بیشتر بر سر زبان ها افتاد و توسط متوسط خوان ها نیز -ظاهراَ- به مطالعه گرفته شد. پیش از کافه پیانو، رمان های دیگری نیز از چنین اقبالی برخوردار شده بودند، مثل "بامداد خمار" که هیچ کدام از آنها نیز مورد پسند اهالی خبره‌ی قصه و داستان قرار نگرفته بود.  
درعین حال توی سال ۸۷ بود که یک هفته نامۀ خراسانی که بجنوردی بود و در مشهد چاپ می شد*، مصاحبه ای با فرهاد جعفری چاپ کرد و عجیب اینکه جعفری درآن مصاحبه ، تلویحا از دولت عقب مانده احمدی نژاد حمایت کرد؛ درحالی که آن هفته نامه به شدت دوم خردادی بود و توسط مشارکتی های مشهد منتشر می شد.
اما، برای خوانندگان آن هفته نامه و آنها که بعدا مواضع و تحلیل های عجیب و غریب فرهاد جعفری را دیدند و شنیدند، حمایت وی از باند احمدی نژاد تعجب آور می نمود؛ درحالی که آنها که تعجب کرده بودند، از پیشینه جعفری اطلاعی نداشتند . بعدها حمایت های وی از احمدی نژاد ادامه یافت. وی حتی در مناظره‌های انتخاباتی که در مشهد برگزار می شد به عنوان حامی احمدی نژاد صحبت کرد و پس از کودتا و شهادت عده‌ای در حمایت از موسوی نیز، همچنان کودتا را یک پیروزی طبیعی و مردمی برای احمدی نژاد تلقی کرد که این مواضع وی در مصاحبه با شبکه های خارجی نیز منعکس می شد و تا اکنون نیز کمابیش ادامه دارد.

اما این فرهاد جعفری کیست؟ 
به نظر میرسد بد نباشد که این پدیدۀ کم فروغ و درعین حال [این] "مسئله"(!) تا حدی معرفّی شود:
فرهاد جعفری فرزند یک وکیل دادگستری است و در خانواده ای متوسط رو به بالا، زاده شده است. ظاهراً تبار وی ، جنوب خراسانی است ؛ کما اینکه متأسفانه مادر خود را در زلزله طبس (چنان که گفته شده است) در سال ۱۳۵۷، یعنی در هنگام کودکی از دست داده است. برخی از دوستان وی بر این باورند که نوعی یأس و افسردگی آشکار و پنهان که همواره در چهره‌اش نیز پیداست ،محصول خاطره تلخ از دست دادن مادر،درکودکی او است .درعین حال، وی عنصر کمابیش با استعداد و هنرمند و هنرشناسی است.
جعفری کار قلم را درروزنامه "قدس" شروع کرد. او در صفحات هنری و ادبی قدس که عملا ارگان آستان قدس رضوی است چیز می‌نوشت و دقیقا معلوم نیست که چرا از کار با قدس منصرف شد و به روزنامۀ چپگرای "توس" پیوست که از حدود سالهای ۷۱-۷۰ توسط محمدصادق جوادی‌حصار و ناصر آملی منتشر می شد. او در "توس" که درآن روزها چپ و خط امامی بود، با همکاری محمد فرخانی و عده ای دیگر از جوانان اهل هنر و ادب، هر هفته صفحه ای منتشر می‌کردند به نام "یک هفتم" که در آن روزها و در حد تیراژ آن روز توس، در میان اهل هنر و ادب مطبوعاتی خراسان، گل کرد. جعفری حتی در دوره ای کوتاه، برای توس سردبیری هم کرد. همکاری وی، کجدار و مریز با توس ادامه داشت و درعین حال ،در دانشگاه آزاد مشهد، حقوق هم می خواند و این وضع ادامه داشت تا انتخابات دورۀ پنجم مجلس که به یکباره معلوم شد وی نامزد مجلس شده است!

ابتدا نامزدی وی برای مجلس به چیزی گرفته نمی‌شد، بلکه مورد تمسخر عده ای قرار گرفته بود؛ اما با توجه به روحیه هنری و خلاقیت های خاص خود و تیم تبلیغاتی جوانش، رفته رفته در میان مردم که فضا را برای رأی دادن تا حدی مناسب می یافتند و رژیم نیز  تا حدی پا داده بود، موقعیتی به هم زد و سپس در اوج روزهای تبلیغات ، توجه مردم به سوی این جوان خوش چهره و با نزاکت که شیوه های تبلیغاتی منحصر به فردی نیز داشت ،جلب شد و جالب این که در روز انتخابات، موج تک رأی ها به سوی وی روانه شد و در کمال تعجب خبرها حاکی از آن بود که رأی اول مردم مشهد را کسب کرده به طوری که حتی تقلّب های معمول هم نمی‌توانست آراء او را نادیده بگیرد. اما پس از انتخابات ، درحالی که معلوم بود رأی اول مشهدی‌هاست، به یکباره فرهاد جعفری، ناپدید شد و آراء وی نیز خوانده نشد؛ انگار که اصلا در انتخابات حضور نداشته است. پس از چندی سرو کله وی پیدا شد و معلوم گشت که گفته از انتخابات انصراف داده است! بعد هم شایع شد که عوامل حکومت وی را با تهدید وادار به انصراف کرده‌اند. این شایعه البته بعداً، به نحوی توسط خود وی تأیید شد؛ وقتی که در مقاله ای در توس یا جایی دیگر، نوشت:" وقتی کامیونی ترمز بریده و خطرناک در جاده‌ای شاخ به شاخ به سوی شما می آید، چه چاره‌ای جز کشیدن به شنی کنار جاده می ماند؟!"

دوم خرداد۱۳۷۶ 
جدا شدن جعفری از روزنامه قدس ، پیوستنش به روزنامه توس و سپس مواجهه –حتی- با دست راستیهای حکومت در انتخابات مجلس پنجم و انصراف اجباری وی از نمایندگی مجلس ، در ذهن کسانیکه وی را         می شناختند ، از وی یک روشنفکر ناراضی تداعی میکرد؛ در حالی که در پس این ظاهر روشنفکرانه ، چهره‌ای دیگر نشسته بود. در آستانه انتخابات دوم خرداد ۷۶ ، دوستان وی متوجه شدند که وی طرفدار "ناطق نوری" است و سپس این سو و آن سو نیز شایع شد که وی به ستاد انتخاباتی کاندیدای جریان راست آمد و شد نیز میکند . در عین حال ، این رفت و آمدها  چندان علنی نبود ، ولی بعدها رفقای وی نقل کردند که او شدیدا از ناطق حمایت کرده و علیه خاتمی و چپها داد سخن میداده است و به همین دلیل نیز پس از دوم خرداد ۷۶ ، ارتباط کاری چپهای مطبوعاتی مشهد که روزگاری وی را یک روشنفکر و عنصر مطبوعاتی مترقی تلقی میکردند، با او به سردی گرایید و بعدها تقریبا قطع شد .

هفته نامه «یک هفتم»
جعفری پس از دوم خرداد ۷۶ ، تقاضای یک هفته نامه را به وزارت ارشاد داد. ارشاد که در آن موقع تحت مدیریت عطا مهاجرانی اداره میشد ، با تقاضای وی مخالفت کرد ، یا آن را نادیده انگاشت ، چرا که میزان تقاضا برای کسب امتیاز نشریه به شدت افزایش یافته بود؛ ضمن اینکه البته ارگانهایی مثل مجلس، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه در دادن امتیاز نشریه دارای نقش بودند. در هر صورت ، به تقاضای جعفری وقعی نهاده نشد ، یا با آن موافقت نشد ؛ تا اینکه وی که فارغ التحصیل حقوق (لیسانس) نیز شده بود و اطلاعات حقوقی نیز داشت ، با توسل به یک ماده حقوقی ، نامه ای به رییس جمهور وقت - خاتمی – نوشت و در آن آورد که چون به او پروانه وکالت نمیدهند و نیز پروانه انتشار نشریه ، از رییس جمهور میخواهد  که تقاضای ترک تابعیت وی را بپذیرد و وی را شهروند - بی لحاظ حقوقی – بی وطن معرفی نماید تا وی بتواند به تابعیت کشوری دیگر درآید !
ظاهرا آن نامه آقای خاتمی را به شدت متاثر کرده بود ؛ لذا توصیه کرده بود که تقاضای کسب مجوز "انتشار نشریه - مطبوعه" وی را مورد بررسی قرار دهند و چنین شد  که جعفری بر خلاف دهها تن و بلکه صدها تن که در صف گرفتن مجوّز بودند، مجوز انتشار "هفته نامۀ یک هفتم" را دریافت کرد و به سرعت نیز مقدمات انتشار آن را فراهم نمود.

"یک هفتم" درآمد، ولی با موضعی روشنفکرانه و متمایل به خط فکری کارگزاران سازندگی! او با اینکه در انتخابات سال ۷۶ از ناطق نوری حمایت کرده بود، این بار تغییر ریل داد وکمی تا قسمتی اصلاح طلب شد! بررسی سیر مواضع نشریۀ یک هفتم نشان می دهد که وی تلاش کرد تا در دوره ای که اصلاح طلبی سکّه رایج بود، دَم از جریان منفور راست که دستش حتی به خون روشنفکران نیز آغشته بود نزند. او حتی سخنان "مصباح یزدی" که مراد و استاد اعظم امثال "احمدی نژاد " درآن دوره بود را نیز محترمانه به تمسخر گرفت و خود را حتّی "دوم خردادی" معرفی کرد!!
مصباح یزدی در یک سخنرانی مسخره گفته بود " روزنامه نگاران دوم خردادی چمدان دلار از خارج از کشور دریافت می کنند"(!) و جعفری در یک شمارۀ " یک هفتم " عکس خود را در یک ایستگاه قطار انداخته بود که منتظر دریافت چمدان دلار است! یعنی من دوم خردادی‌ام و سخنان مصباح نیز نادرست! اما درعین حال فرهاد جعفری با اصلاح طلبان در اصل، بر سر مهر نبود و گوشه و کنار نیش و کنایه‌اش را نیز به آنها می زد و از جمله با برخی از اصلاح طلبان بنام مشهدی، ازجمله عناصری از توس ، درگیری های قلمی نیز داشت.
اما یک هفتم هیچگاه به ثمر اقتصادی نرسید ، یعنی فروشش تکافوی هزینه‌اش را نداد و حتی یکبار که جعفری فکر میکرد هنوز مورد حمایت مردم است ، آگهی در یک هفتم - و به گمانم نشریات دیگر نیز – چاپ کرد و از هواداران خود خواست به وی کمک کنند. او مدعی بود که مردم مشهد چهارصد هزار رای به وی داده‌اند – و شاید ادعایش بی وجه هم نبود- و چه بسا فکر میکرد اگر هر هوادار حتی ۱۰ تا ۵۰ تومان به حساب وی بریزد ، با کسب چندین میلیون تومان - که آن موقع رقم قابل توجهی می شد- میتواند یک هفتم را به سامانی برساند ! اما چنین نشد و ظاهرا حتی خوانند گان یک هفتم  که رقم آنها در مشهد حتی به هزار هم نمی‌رسید ، به وی کمکی نکردند . اشتباه بزرگ او این بود که فکر میکرد رای‌هایی که مردم علیه جریان راست به وی داده بودند ، واقعا متعلق به وی است ! این مسـئله ، یعنی عدم واریز پول به حسابش و به تیراژ نرسیدن " یک هفتم" او را بشدت سرخورده کرد ؛ لذا بار دیگر راهنمایش را به سوی جریان راست روشن کرد (!) کما اینکه در سال ۸۰ ،یعنی دور دوم خاتمی ، گرایشش را بار دیگر به سوی راست با اظهار تمایل به احمد توکلی ، نشان داد؛ منتهی این بار کم رمق تر از دوره قبل .

با پیروزی مجدد خاتمی در سال ۸۰، خیالات راست روانه جعفری نقش بر آب شد و در حدود همین سالها بود که وی به تهران مهاجرت کرد و درآنجا تیمی تشکیل داد و به دنبال تجدید نقش برای یک هفتم برآمد. در آن تیم رضا خجسته رحیمی [یک مشهدی دیگر] که بعدها سری توی سرها درآورد، با وی همکار شد و برخی عناصر جوان مطبوعاتی دیگر. اما مهاجرت به تهران و ادای روشنفکران را درآوردن نیز به نتیجه نرسید و یک هفتم حتی با چاپ عکس هنرمندان بزرگ و تحریمی‌ای چون "فریدون فروغی" و "فرهاد" و از این قبیل نمایش‌ها، همچنان روی دست وی ماند. در این دوره به نظر می رسید وی تلاش می کند تا حکم توقیف بگیرد ! ولی ظاهرا حتی قاضی مرتضوی نیز به وی و نشریه‌اش وقعی نمی‌گذاشتند.
البته اگر اشتباه نکنم ، در آخرین موج توقیف مطبوعات، یک هفتم به اتهام نشر مطالب غیراخلاقی توقیف شد یا از حرکت باز ماند، گرچه نمی‌توان روی اتهامات بی اساس قصّابان مطبوعات، حسابی باز کرد.

انتخابات ۱۳۸۴
طی اواخر سال ۸۳ و اوایل ۸۴، فرهاد جعفری دچار زیگزاکهای رسوایی شد. درآن دوره محسن سازگارا هوس ریاست جمهوری کرده و در پی تمهید مقدمات برای تبلیغات ریاست جمهوری بود و جالب اینکه جعفری نیز به تیم تبلیغاتی وی پیوسته بود. او با سازگارا به مشهد آمد تا اصلاح طلبان را متقاعد به حمایت از سازگارا کند و حتی شایع شد که به منزل یکی از مشارکتی‌ها - ناصرآملی- رفته بود تا وی را همراه خود کنند که طبعاً او نپذیرفته بود ؛ چرا که از عناصر اصلی حزب مشارکت در مشهد بود و نامزد آن حزب نیز دکتر معین بود. به هر صورت ،معلوم بود که سازگارا که یک اصلاح طلب ساختارشکن می نمود، رد صلاحیت می شود و شد؛ اما جالب اینکه جعفری پس از سازگارا، طرفدار قالیباف شد!! او هرجا که می نشست از قالیباف حمایت می کرد و باد قدرت و ثروت و نظامی گری که به بیرق این سردار می پیچید، او را متقاعد کرده بود که وی حتما رئیس جمهور آینده است. جریان قالیباف اما در رودستی که از کانون اصلی قدرت و ثروت و تزویر خورد، میلیاردها تومان را به همراه خیالات خام امثال فرهاد جعفری  برباد داد! اما جعفری کسی نبود که در ضدیت با اصلاح طلبان از پای بنشیند، لذا با اینکه صراحتاً از قالیباف حمایت کرده بود، از ته به رأس زیگزاک آمده وپس از سازگازا و قالیباف، طرفدار احمدی نژاد شد!
این دیگر غریب ترین موضع عجیب این پدیده سیاست در کوران گفتمان فریب و نیرنگ و نظامی گری قدرت و ثروت به شمار می آمد . بالاخره حمایت از قالیباف که خود را اصلاح طلب اصولگرا یا برعکس می نامید، اندک توجیهی بر می تابید، ولی حمایت از احمدی نژاد، ظاهراً بدون توجیه به نظر می رسید.
احمدی نژاد هیچ شاخصه ای - بویژه در سال ۸۴- از خود منتشر نمی‌کرد که توجیه‌گر حمایت عنصری مثل جعفری باشد. او خود را ضد حزب ، ضد سرمایه داری ، امام زمانی و ضد همه ملاکهای متعارف سیاست معرفی  میکرد و به پشتوانه نظامی‌ها و کانون اصلی قدرت و ثروت به قدرت رسیده بود؛ درعین حال جعفری او را مرّوج پنهان سکولاریسم میدانست! این را بعداً و صریحاً اعلام کرد.

جعفری روزگاری از ناطق نوری حمایت کرد با این توجیه که او مرّوج سرمایه داری است و سرمایه داری مقدمۀ دموکراسی است. درآن دوره او به رفقایش در توجیه حمایت از ناطق گفته بود " چپها عامل انقلاب اسلامی و ایجاد بدبختی برای ایران و حرام شدن نسل ما بوده‌اند؛ اما راستها و ناطق می توانند با سیطره بخشیدن به سرمایه داری، لاجرم پای غرب را به ایران باز کنند و دموکراسی از این طریق ( سرمایه و غرب ) به ایران خواهد آمد" !
او سپس با این توجیهات، مدتی گرایش کارگزارانی نشان داد چرا که فکر می کرد رفسنجانی همه کارۀ کشور است و سپس کارگزار تبلیغاتی محسن سازگارا شد ! بعد فاصلۀ " نوری" از سازگارا تا قالیباف را با یک گام غریب طی کرد و سپس با داستان سرایی های عجیبی طرفدار احمدی نژاد شد. متن سخنان وی در حمایت ازاحمدی نژاد درسال ۸۸ درسایت‌ها آمده است . وی دریک مناظره انتخاباتی گفته بود " احمدی نژاد به پشتوانه نظامیان ، الیگارشی روحانیت را برخواهد چید و به کمک نظامیان لاجرم سکولاریسم تحقق خواهد یافت" (!) و عجیب آنکه دستگاه های اطلاعاتی اجازه می دادند وی چنین سخنانی بگوید و چنان توّهماتی را سرهم بندی کند: شکست روحانیت در نظام ولایت فقیهی به دست نظامیان و ریاست جمهوری کسی که حاصل ازدواج "سلاح با روح" است!
آخرین مواضع وی را نیز حتما خوانندگان شنیده‌اند؛ وی مدعی است که در انتخابات اخیر مجلس [مجلس نهم] علیه باند احمدی نژاد تقلب شده و لذا او - یعنی احمدی نژاد- خود تلویحا انتخابات را تحریم کرده است ،چون به جای صبح اول وقت ، ظهر یا بعد از ظهر رأی داده است! البته وی که در سال ۸۸ می گفت فرزندان نظامی ملت، سکولاریسم را به مردم هدیه خواهند داد، احتمالاً سرسپردگی آنها به فرمانده‌شان را از قلم انداخته بوده است . 

به هر روی ، در این مقاله تلاش شد تا حد امکان ، تاریخچه پر فراز و نشیب ( زیگزاکی! ) مواضع و نظریات فرهاد جعفری بازگو شود. آنطور که دوستان وی اینجا و آنجا گفته‌اند ، او به شکلی عصبی با چپ ها سر ستیز دارد و در پی آن با اصلاح طلبان. روزگاری وقتی در بحث با دوستانش مفاسد آقا زاده‌ها به وی یادآوری می شده ، می‌گفته چه فرقی می کند سرمایه در دست چه کسی باشد ، مهم این است که سرمایه داری بیاید! این نظرگاه در نگارش رمان " کافه پیانو " نیز به شکلی منعکس است، آنجا که در حروف متن رمان مذکور، عنوان برندهای کالاهای غربی برجسته شده است !

همچنین آنطور که دوستانش می گویند، او چند روز نیز در دوره جنگ به جبهه رفته و درآن چند روز به شدت وحشت کرده و از منطقۀ جنگی خارج شده است و از آن چند روز، خاطرات تلخی به دوستانش روایت نموده و همین بر ضدیت وی با چپهای آن روز و اصلاح طلبان امروز - ظاهراً – افزوده است و خلاصه اینکه این پدیده ، به لحاظ نمودی از " روانِ پریشیدۀ برشی از یک نسل "، عنصری قابل تأمل و بررسی است ؛ عنصری که از ارگان آستان قدس به توس، از توس به ستاد ناطق نوری، از ستاد ناطق به خط کارگزاران در یک هفتم، از کارگزاران به ستاد احمد توکلی، از احمد توکلی به محسن سازگارا (!)، از سازگارا به ستاد قالیباف و پس از سوار شدن احمدی نژاد، به ستاد دوم وی تغییر ریل داده است.
اما رندی که می دانست جعفری سالها پیش تقاضای ترک تابعیت ایرانی کرده بوده، به طنز پیش بینی می کرد که وی از هم اکنون تقاضای پذیرش تابعیت ایرانی برای "بشّار اسد" داده تا بلکه بتواند در سال آینده [خرداد ۱۳۹۲] از نامزدی وی به عنوان جانشین خلف احمدی نژاد در ایران، حمایت کند!

* پانوشت از روح‌سـوار :
آن مصاحبه‌ی جالب با فرهاد جعفری در دو شماره در هفته‌نامه‌ی اترک نشر یافت. یک بخش آن به پیشینه‌ی سیاسی فرهاد جعفری و بخشی دیگر به فعالیت‌های ادبی‌اش پرداخته بود. بخش سیاسی آن را من انجام دادم و بخش ادبی را همکاران دیگر. در مصاحبه از جعفری ماجرای انصرافش از انتخابات مجلس پنجم را جویا شدیم که ایشان تقریبن همان پاسخ‌های بالا را داد. ضمن اینکه اشاره کرد «من حق داشتم که شیوه‌ی برخوردم با تهدیدها را خودم انتخاب کنم و آن زمان انتخابم این بود که عقب بکش و این مسئله‌ی شخصیِ من بود» [نقل به مضمون] . بعد از حدود نیم ساعت که بحث به دوم خرداد و خاتمی رسید، وی طبق روال معمول از کندرویِ خاتمی انتقاد کرد و گفت «او رای مردم را گرفته و حق نداشت به امیدی که آن‌ها به وی داشتند خیانت کند.» [نقل به مضمون] آنجا بود که من پرسشی را که نیم ساعت در ذهنم می‌چرخید را بیرون ریختم و گفتم: «خودِ شما هم سال ۷۵ رای جوان‌ها را گرفتید، اما بدون مشورت با آن‌ها عقب کشیدید! آیا رفتار شما همانی نیست که به آن انتقاد می‌کنید؟» که فرهاد جعفری با این پاسخ که : «شرایط قابل مقایسه نبود.» بحث را خاتمه داد. (متن مصاحبه موجود است و امیدوارم هنوز متن پیاده‌شده‌ی نوارها و اصل فایل صوتی هم قابل دسترسی باشد.)

۱۳۹۲ اسفند ۱۶, جمعه

, , , ,

اقتدارگراهای تحصیلکرده / یا وقتی سبک زندگی فردی‌مان با پروژه‌ی سیاسی‌مان در تضاد است

یک منطق جالبی در برخی از ما وجود دارد که هر چیزی که «هست» را مساوی با  «خوب‌بودن» یا دست‌کم طبیعی یا مجاز بودنِ آن چیز می‌دانیم. انگار هرچه هست حتمن خوب است که هست. 
مثلا اینکه محصول‌های شرکت اپل فقط برای قشر پوولدار ساخته می‌شود، یا تماشاگران فوتبال بی‌ادبند، یا اینکه گوگل و فیسبوک و آمازون و ویندوز و اپل زندگی شخصیِ ما را ضبط می‌کنند، یا اینکه دولت‌ها - چه دولت ایران و چه دولت آمریکا - به خود اجازه می‌دهند ایمیل‌های شخصی شهروندان را بدون اجازه بخوانند، یا اینکه شرکت‌های تبلیغاتی کارشان غلو در واقعیت است، یا اینکه دست‌کم نیمی از وکیل‌ها دروغ می‌گویند و... . همه‌ی این‌ها چون هستند و وجود دارند، نباید نقد شوند و اعتراض به آین واقعیت‌ها کار عاقلانه‌ای نیست. بعد آن کسی که اعتراض و نقدی می‌کند هم محکوم به ساده‌دلی می‌شود که «بابا جان، همه جا همینطوریه دیگه. چرا سخت می‌گیری و همه چیز را پیچیده می‌کنی؟ حالا فلان شرکت تبلیغاتی دروغ بگه یا فلان تماشاگران فوتبال خواهر و مادر دیگران را دستشان بدهند یا وکیل من از طرف من و شما و دیگری دروغ بگوید یا فلان شرکت مشتری‌ها را  به سمت پرداخت پول اضافی بکشاند و... مگر چه عیبی دارد؟ همیشه همینطور بوده بابا جان. خودت را اذیت نکن و حالش را ببر...» خیلی از ما با اینکه یک شرکت تبلیغاتی، یک بانک یا یک نرم‌افزار به جای آن‌ها تصمیم بگیرد - با تاکید بر اینکه بین تصمیم‌گیری و کمک برای تصمیم‌گیری تفاوت زیادی وجود دارد - و یا یک دولت یا چند شرکت بزرگ اقتصادی نحوه‌ی زندگی آن‌ها را مشخص کنند، مشکلی زیادی نداریم.

Mad Men یا مردان دیوانه یا مردان خیابان مدیسون، از جمله سریال‌هایی‌ست که
با تکیه بر دوران شکوفایی صنعت تبلیغات در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۷۰ میلادی در آمریکا،
تاثیر نگاه اقتدارگرایانه آمیخته با مصرف‌گراییِ موجود در نظام سرمایه‌داری
و نقش آن در شکل‌دهی زندگی فردی و اجتماعی مدرن را به خوبی نشان می‌دهد.


آن دسته از ما که اینطور فکر و عمل می‌کنیم، در حوزه‌ی سیاست به سه دسته تقسیم می‌شویم؛
دسته‌ی اول کسانی‌ که هم در حوزه‌ی سیاسی پسیو و غیرفعالیم و هم در حوزه‌ی زندگی شخصی‌مان. بنابراین مشکلی از لحاظ روحی نداریم و تکلیف‌مان با خودمان روشن است. ما در هر دو زمینه‌ی زندگی شخصی و زندگی سیاسی چالشی احساس نمی‌کنیم و گه‌گاه پیشرفت‌های جزئی‌ای هم می‌کنیم. البته تا زمانی که برخلاف آن چیزیهایی که «هست»اند حرفی نزنیم و کنشی انجام ندهیم.

دسته‌ی دوم اما هر مقدار در زندگی شخصی خودمان دچار این وادادگی و بی‌کُنشی باشیم، برعکس در حوزه‌ی سیاست آدم‌های بسیار نقاد و معترضی‌ایم. مثلن آن‌ها ولایت فقیه را چون «هست» مساوی با «خوب بودنش» نمی‌دانند. بلکه به آن انتقاد و حتی گه‌گاه اعتراض هم می‌کنند. به نظرم یکی از دلیل‌هایی که این دسته از ما در حوزه‌ی سیاست موفق نمی‌شویم این است که منطق زندگی شخصی‌مان با منطق زندگی سیاسی‌مان تعارض دارد. بنابراین همواره در حوزه‌ی سیاسی فرودست باقی می‌مانیم.

دسته‌ی سوم مانند دسته‌ی دوم در زندگی شخصی  و بی‌کنش‌ اما در زندگی سیاسی اینطور نیستیم. ولی تنها تفاوت‌مان با دسته‌ی دوم این است که برای اینکه در حوزه‌ی سیاسی با تعارض روبرو نشویم، واقعیت و «هست»‌هایی که با آن مشکل داریم را از بیخ حذف و انکار می‌کنیم؛ البته تنها از لحاظ تئوری. زیرا که از لحاظ عملی برای تبدیل «هست» به «نیست» باید وارد عمل شد و رودروی آن واقعیت قرار گرفت و آن را به رسمیت شناخت و با آن دست به گریبان شد و مبارزه کرد. اما این دسته از ما خیال خودمان را راحت می‌کنیم و از بیخ ماجرا را انکار می‌نماییم. به این صورت که مثلن اگر از ولایت فیقه و قدرت حاکم در ایران ناراضی باشیم و آن را قبول نداشته باشیم، با چهار کلمه که «اینها یک مشت آخوند مرتجعِ کم‌سوادِ دهاتیِ مزدورند» خیال خود را راحت می‌کنیم. البته از پیش معلوم است کسی‌که چنین رویکردی داشته باشد اصلن وارد بازی سیاست نمی‌شود - یا وارد بازی نمی‌کنندش - که حالا بخواهد در آن تاثیرگذار باشد. بلکه همواره حاشیه‌نشین خواهند ماند و به جای انتقاد غُر می‌زند، به و به جای عمل و کنش، بذرِ نامیدی می‌پاشد و آیه‌ی یأس می‌خواند.

صفتی مشترکی که می‌توانم برای همه‌ی این دسته‌ها در نظر بگیرم «اقتدارگرا» است. ما همواره فکر می‌کنیم اقتدارگرا و این برچسب‌های سیاسی همواره سزاوارِ دسته‌‌ای‌ست که امروز حاکم بر کشور است. درحالی‌که بسیاری از آنانی که دستی در قدرت ندارند نیز در نهایت اقتدارگرا به‌حساب می‌آیند. همان‌هایی که دهه‌ها است که حزب‌های تک‌دبیرکلی و غیرشفاف دارند، روابط پدرسالانه بر شبکه‌ی رابطه‌های آن‌ها حاکم است، خیلی از آن‌ها زن‌ستیز هستند یا درنهایت زن را دامنی برای معراج مرد می‌دانند. بسیاری از آن‌ها درحالی‌که مدام شعار تحول در ساختار سیاسی کشور می‌دهند، کوچکترین تحول و جنب و جوش در ساختار حزب، دسته‌، فرقه و گروه خود را برنمی‌تابند. همان‌هایی که از تئوری‌پردازی می‌ترسند و رادیکالیسم را مساوی با تندروی می‌دانند. در حالی‌که تحمل برخورد رادیکال با خود را ندارند، با این‌حال رادیکالیسم در برابر قدرت حاکم را مجاز می‌دانند. همان‌هایی که سیاست را حرفه‌ و شغلِ یک عده‌ی خاص می‌دانند و  مردم و شهروندان عادی را شایسته‌ی دخالت در تصمیم‌گیری‌های اساسیِ سیاسی نمی‌دانند. ـ توجه داشته باشید که منظورم تصمیم‌گیری‌های تخصصی و شغلی و حرفه‌ای نیست. بلکه تصمیم‌های اساسی سیاسی‌ای که به همه‌ی مردم مربوط می‌شود. ـ
در نهایت این اقتدارگراهای تحصیل‌کرده هستند که برخی از آن‌ها با قدرت حاکم کنار می‌آیند، برخی با آن سرشاخ می‌شوند و برخی دیگر آن را ندیده می‌گیرند. اما همه‌ی این‌ها چیزی از این واقعیت کم نمی‌کند که تمام این تحصیل‌کرده‌گان - به عمد واژه‌ی روشنفکران را به‌کار نمی‌برم - خود اقتدارگرایند. آن‌ها کم و بیش «هست» بودنِ یک واقعیت را مساویِ خوب بودن، مجاز بودن و یا دست‌کم بدن نبودنش می‌دانند. اما این به آن معنا نیست که آن‌ها قضاوت نمی‌کنند. چرا! همه ما خیلی خوب هم قضاوت می‌کنیم. اما خیلی وقت‌ها فقط درباره‌ی واقعیت‌هایی که در محدوده‌ی قدرت ما قرار دارند و نسبت به ما فرودست‌ترند به خود اجازه‌ی قضاوت کردن می‌دهیم. درباره‌ی چیزهایی که نمی‌توانیم - یا به این سادگی‌ها نمی‌توانیم - تغییرشان بدهیم معمولن درگیر قضاوت کردن نمی‌شویم. زیراکه اقتدارگراییِ درونی‌شده‌مان به ما این فرصت را نمی‌دهد. 

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

, , , , ,

سِلفی، سلفی نبود؛ ستاره‌ها پول گرفته بودند / سامسونگ آن لحظه را ۲۰،۰۰۰،۰۰۰ دلار خریده بود +ویدئو

پس از ۲۴ ساعت سر و صدا و غش و ضعفِ مردم در سراسر دنیا - البته فقط دنیایی که به اینترنت پر سرعت و توییتر و پخش مستقیم مراسم اسکار دسترسی دارد - آهسته آهسته ماه از زیر ابر بیرون خزید و حقیقت از پشت پرده جهید.  معلوم شد آن خودنگاریِ  «صمیمی»! نه تنها صمیمی نبوده، بلکه حرکتی بوده تبلیغاتی و از پیش برنامه‌ریزی‌شده که به پیشنهاد و هزینه‌ی شرکت سامسونگ اجرا شده تا تلفن‌های هوشمندش را تبلیغ کند. 
سامسونگ برای آفرینشِ این حرکت صمیمی ۲۰،۰۰۰،۰۰۰ دلار هزینه کرده و گویا** تک تک چهره‌های صمیمی حاضر در عکس، قهرمانانِ دوست‌داشتنیِ ما، از پیش دستمزد حضور صمیمانه‌شان را دریافت کرده بودند و آن چهره‌های شاد و شنگول فقط فانتزی و یا بازنمایی یک لحظه‌ی اتفاقی نبوده‌اند.

به قول  «اِروان لو مورهدک» که با اعتراض و ناامیدی در وبلاگش می‌نویسد:  «مریل استریپ! آخر تو چرا؟ از تو انتظار نداشتم.» و ادامه می‌دهد: « و اما این خودنگاری حمایت [مالی] شده بود. ۲۰،۰۰۰،۰۰۰ دلار. آیینه شکست. این همان عکس است، تصویرها همان است که بود؛ اما این دیگر همان بازنمایی نیست. آن خودنگاری ساختگی بود. عکس را دوباره نگاه می‌کنم. هر خنده فریب و هر رفتار طراحی‌شده است. خود به خودی بودن، [در برابر] از پیش طراحی شده بودن. قطعا آنها مثل من و تو نیستند. قطعا آنها در یک لحظه‌ی بزرگِ صمیمانه دور هم جمع نشده‌اند. ... این هالیوود است. هیچ چیزی از دست نمی‌رود، هیچ ساخته می‌شود، همه چیز خریده می‌شود. هالیوود رویا می‌فروشد. به واقع. هالیوود، شهری که [در آن] خودبه‌خودی‌بودن هم خریده می‌شود.»

حالا فکر کنم بهتر است من هم حرفم را اصلاح کنم. ماه از پشت ابر بیرون نیامد و حقیقت از پرده بیرون نجهید. بلکه آن ماه و ستاره‌هایی که میلیون‌ها بار بازتوییت و بازپخش شدند، با پخشِ این خبر،  به زیر ابر رفتند و صمیمانه‌گی را هم با خود به غبار کشانیدند. در واقع حقیقت بیرون نجهید، بلکه واقعیت مخدوش و غبار آلود شد. درست مثل همین عکسی که «اروان» دوباره آن را منتشر کرده. آلوده و دست‌کاری شده.



* ویدئو
به‌رغم اینکه این هزینه‌ی گزاف در رسانه‌های جهانی بازتاب زیادی داشت، اما نمی‌دانم چرا در فضای رسانه‌ای فارسی‌زبان در این‌باره حرفی زده نشد. با این‌حال از اینجا می‌توانید ویدئوی لحظه[!]ی گرفته شدن این عکس را ببینید. در حالی‌که بقیه‌ی حاضران در سالن روی صندلی‌هاشان نشسته‌اند، ستاره‌های دستچین شده برای ثبت این لحظه بارها و بارها باهم کلنجار می‌روند و تمرین می‌کنند تا در نهایت یکی از آن عکس‌ها پخش می‌شود.

** به‌رغم شایعه‌هایی که در وبلاگ‌ها و رسانه‌های اجتماعی اینترنتی منتشر شده بود، هیچ منبع رسمی‌ای این مطلب که حاضران در عکس دستمزد جداگانه دریافت کرده باشند منتشر نشده. اما با توجه به این واقعیت که این ایونت جزو برنامه‌ی تبلیغاتی شرکت سامسونگ بوده و برخلاف تصور همگانی و بنابر اعلام اجراکنندگان برنامه به هیچ وجه اتفاقی نبوده، و با توجه به این دانشِ پیشینی که ستاره‌های هالیوودی تک تک برنامه‌های تبلیغاتی خود را از پیش برنامه‌ریزی می‌کنند و اجراکنندگان هم از قبل برای پیشگیری از مواردی از جمله دادخواهی و... هماهنگی‌های جزئی‌ترین مسائل را با ستاره‌گان و مدیران‌برنامه‌ریزی‌شان انجام می‌دهند، می‌توانیم مطمئن باشیم که تک تک شرکت‌کنندگان در این عکس آگاهی کامل داشته‌اند که این یک لحظه‌ی اتفاقی نیست و جزئی از برنامه‌ی تبلیغاتی شرکت سامسونگ به عنوان اسپانسر اصلی برنامه است. 

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

, , , , ,

خطاب به ضد انقلاب‌های افسرده

بدترین راه برای فهمیدن و روبروشدن با تجربه‌ی انقلاب ۱۳۵۷، نشستن پای صحبت‌های انقلابیانِ پشیمان است؛ این حتی بدتر از گوش دادن به روایت‌های حکومتی و رسمی است. این‌ها افراد همان‌هایی هستند که در سه-چهار دهه پیش، بدون آگاهی تحت تاثیر موج و روح انقلاب قرار گرفتند و آن‌را همراهی کردند. همین‌ها هستند که امروز تحت تاثیر موج پشیمانی، حرف‌های کلیشه‌ایِ پشیمانانه تحویل دیگران می‌دهند. البته چیزی که بیشتر از این من را اذیت می‌کند، تکرار کورکورانه‌ی این حرف‌ها از سوی جوان‌ترهایی‌ست که انقلاب را درک نکرده‌اند. این‌ها همان‌هایی هستند که «قلعه‌ی حیوانات» کتاب مقدس‌شان است. اثری که هرچند از لحاظ ادبی درخشان است، اما از لحاظ سیاسی تاثیر عمیقی در ناامیدکردنِ انسان‌هایی دارد که به دنبال تلاش برای تغییر وضعیت خود اند. 

برای فهم آن رخداد، نباید پای روایت‌های ۳۰ سال بعد نشست. بلکه باید - با اطلاعات و آگاهی‌ای که امروز در دست است - به سراغ روایت‌های همان دوران رفت. رمان‌ها، فیلم‌ها، خاطره‌ها و روایت‌های تاریخی‌ای که در همان زمان ساخته و پرداخته شده‌اند را خواند و دید. من خودم تا همین پنج-شش سال پیش تحت تاثیر تبلیغات منفیِ دو جبهه بودم. از یک طرف روایت بی‌روح و رسمیِ حاکمیت از انقلاب، و از طرف دیگر روایتِ انقلابیانِ افسرده و پشیمان. ولی هنگامی‌که خوشبختانه توانستم از زیر آوار و خاکستر این دو روایت رها شوم، آن‌وقت بود که دید بهتری نسبت به آن پدیده پیدا کردم.
 اما این رهایی نه حاصلِ خواندنِ تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناختی و فلسفی درباره‌ی انقلاب، بلکه نتیجه‌ی برخورد با چند فیلم و رمان و روایت تاریخی بود. پس از دیدن فیلم‌هایی همچون گوزن‌ها و خواندن رمان‌هایی مثل «همسایه‌ها» و «رازهای سرزمین من» بود که به حس واقعیِ مردمی که سال‌های طولانی زیر یک استبدادِ دست‌نشانده زندگی می‌کردند نزدیک شدم. آنوقت بود که شعرهای اخوان و شاملو و... برایم رنگ و معنی تازه‌ای پیدا کردند. با همین نگاه بود که به سراغ روایت‌های تاریخی - نه از آن دسته که فقط رده‌های بالای حاکمیت و دربار و ارتش و کاخ سفید و تولید سرانه‌ی ملی و... را تحلیل می‌کنند - رفتم. 

انقلاب ۱۳۵۷ را باید در ادامه‌ی انقلاب مشروطه، نهضت ملی نفت و قیام ۱۵ خرداد فهمید. مردمی که از دوران شکوهمند صفویه - دست‌کم در حوزه‌ی اقتصادی و فرهنگی و اقتدار ملی - ناگهان به قهقرای افغان و افشار و زند و قاجار گرفتار می‌شوند. این صد سال بدبختیِ همگانی از قضا با شکوفایی انسان‌مدارِ فرنگ همراه می‌شود. رودررویی با تجربه‌ی غرب به ایرانیان انگیزه و اعتماد به نفس دوباره‌ای می‌دهد که حاصل آن در انقلاب پرشکوه مشروطه نمایان می‌شود. هرچند که این روزها مُد است که دست‌آوردهای مشروطه و رخدادهای پس آن را به دید تحقیر تحلیل شود و آن را تجربه‌ای شکست‌خورده قلمداد نمود. اما اگر بخواهیم تجربه‌ی انقلاب مشروطه را با انقلاب‌های فرانسه، روسیه (هر دو انقلاب)، انگلستان و چین مقایسه کنیم، درمی‌یابیم که مشروطه‌ی ایرانی نسبت به میانگینِ تجربه‌ی جهانی نمره‌ی قابل قبولی گرفته‌است. این میانگین را می‌توان با اتفاق‌هایی که پس از هر انقلاب رخ‌داده‌اند ارزیابی کرد. یکی از بهترین منبع‌هایی که برای ارزیابی این رخداد می‌توان از آن بهره برد، کتاب «ایران بین دو انقلاب» اثر یروآند آبراهامیان است. تا پیش از انقلاب مشروطه، مردم در همه‌ی معادله‌های سیاسی کشور غایب بودند. نقش مردم در سپهر جامعه محدود می‌شد و آن‌ها جایی در میدان سیاست نداشتند. اشراف و خان‌ها و خارجی‌ها تنها بازیگران سیاسی ایران بودند. اتفاقی که پس از مشروطه افتاد، ورود مردم به سپهر سیاست بود. در طی نزدیک به هشت دهه از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ایران فرازو نشیب زیادی را پشت سر گذاشت. اما کم و بیش همواره مردم در صحنه‌ی سیاست حاضر بودند.

 انقلاب ۱۳۵۷ واکنشی بود به حکومت محمدرضاشاه پهلوی که اراده کرده بود مردم را به کل و برای همیشه از سپهر سیاست حذف کند. او یک بن‌بست تمام عیار سیاسی ایجاد کرده بود. این بن بست را نه تنها در تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناختی، بلکه در همان رمان‌ها و فیلم‌ها و شعرهایی که در بالا اشاره کردم می‌توان به روشنی دید. بازتابِ این بن‌بست در اثرهای هنری و ادبی در واقع عمقِ رنجی را که مردمِ فهمیده‌ی ایران از آن وضعیت می‌کشیدند نمایان می‌کند.‌ یک سد سیمانی، در حالی که همه‌ی آب‌راه‌های خود را بسته است، نمی‌تواند جلوی حرکت جوشانِ رودی رونده را بگیرد.  آب هیچ‌گاه از سد سرریز نمی‌شود. بلکه آن را می‌شکند و در هم می‌کوبد. این همان واکنش طبیعی‌ای بود که مردم در برابر حکومت پهلوی نشان دادند. آن هم با کمترین خشونت ممکن.

مشکل انقلابیون افسرده در رودررویی با انقلاب ۱۳۵۷ پرسش نابجایی‌ست که خود را در برابر آن قرار می‌دهند. آن‌ها از خود می‌پرسند: «چرا انقلاب کردیم؟» این پرسش از اساس نادرست است. به همان دلیل‌هایی که در بالا آوردم اگر آن‌ انقلاب صورت نمی‌گرفت باید امروز از آن‌ها پرسیده می‌شد: «چرا انقلاب نکردید؟». اما پرسشی که امروز باید در برابر انقلابیانِ افسرده قرار داد این است: «چرا انقلابی که از آرام‌ترین و کم‌خشونت‌ترین انقلاب‌های تاریخ بود، پس از پیروزی به خشونت کشیده شد؟»

من از اینکه به این دسته از افراد لقب «ضد انقلاب» بدهم ابایی ندارم. هم به انقلابیانِ افسرده و هم دنباله‌روانِ جوان‌شان. در اینجا هم «ضد انقلاب» را نه یک فحش و ناسزا، بلکه یک گرایش سیاسی می‌دانم و  به نظرم سزاوار است که آن‌ها شجاعت داشته باشند به ضدانقلابیِ خود گردن بنهند. زیرا که هم در تئوری و هم در عمل از هر راهی برای زدنِ پنبه‌ی تجربه‌ی انقلاب ۵۷ و هر نوعِ دیگر از تحولاتی که متکی به اراده و عمل مردم و به واقع مردم‌سالار و دموکرات باشد، کم نمی‌گذارند. 
البته این را هم بگویم که از نظر من، حاکمان امروزی ضدانقلاب‌ترین نیروهای سیاسی‌اند. نشان‌اش همین است که امروزه نه تنها راس هرم حاکمیت انباشته شده از کسانی‌که کمترین نزدیکیِ عملی و نظری را با انقلاب ۱۳۵۷ داشتند و دارند، بلکه انقلابی‌ترین چهره‌های سیاسی کشور یا در حصر و زندان‌اند، یا خانه‌نشین شده‌اند و یا از مملکت رانده شده‌اند. بعلاوه اینکه بسیاری از آن‌ها در دهه‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ سرکوب، رانده و حتی اعدام شدند.