۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

, , ,

سریال «۲۴» اوباما و هیلاری را هم پیش‌بینی کرده بود؛ اما چطور؟

در این چند روز پیامی به صورت انبوه دست به رست می‌شود که چند صحنه از سریال ۲۴ را مورد توجه قرار می‌دهد. در فصل هشتم این سریال، موضوع اصلی مذاکره‌ و کشمکش بر سر موضوع هسته‌ای کشوری خیالی (البته در خاور میانه) است که شباهت‌های اتفاقی زیادی با مسئله‌ی ایران را به یاد می‌آورد. این شباهت تردید بسیاری در ذهن بسیاری از دوستان بوجود آورد و در گرفتنِ بحث‌های دای‌جان ناپلئونی در انواع و اقسام شبکه‌های اجتماعی، سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف را در پی داشت.
خیلی مقاومت کردم که واکنشی درباره‌ی این مسئله نشان ندهم. چون به نظرم بسیاری از واکنش‌ها بسیار سطحی به نظر می‌رسیدند. اما موضوع وقتی برایم جدی شد که برخی از دوستانم که هم در فضای سیاسی فعال هستند و هم با دنیای سریال و سینما آشنایی دارند به این موج همراه شدند و نگرانی و تعجب خود را با من درمیان گذاشتند.
دنیای سریال آمریکایی
در آمریکا سالانه صدها فیلم و سریال تولید می‌شود و این سریال‌ها موضوع‌های مختلف و متفاوتی را در بر می‌گیرند. بنابراین می‌توان به سادگی سریال یا فیلمی پیدا کرد به موضوعی در زمینه‌ها‌ی سیاست، هنر، تاریخ، علم و… شبیه باشد. همچنین جریان‌های سیاسی و فرهنگی هرکدام نه فقط در جستجوی کسب درآمد از طریق فروش سریال‌اند، بلکه افزون بر آن به دنبال تاثرگذاری برجامعه‌ی مخاطب هستند. برخلاف تصور عموی، مخاطب اصلی صنعت سینما و سریال‌سازی آمریکا، نه کشورهای جهان سوم و نه حتی بیننده‌گان اروپایی، بلکه هدف و مخاطب اصلی، چه از لحاظ اقتصادی و چه از نظر فرهنگی، مصرف‌کننده‌گان و بیننده‌گان آمریکایی‌اند. در واقع سلیقه‌ی آنها است که مسیر سریال‌بینیِ ما را هم مشخص می‌کند. اگر سریال خوب، خوش‌ساخت و پرمحتوایی مثل فلش فوروارد مورد توجه آمریکایی‌ها قرار نگیرد، ساخت آن متوقف می‌شود و ما هم از دیدن آن محروم می‌شویم. اما سریال خوب و نه البته عالی‌ای مثل بریکینگ بد به صدر جدل سریال‌ها قرار می‌گیرد. تنها به این دلیل که اولی مورد توجه ذهن و سلیقه‌ی آمریکایی قرار نگرفته. اما دومی، به این دلیل که به مسئله‌هایی می‌پردازد که در زندگی آمریکایی حضور جدی دارند، برجسته می‌شود که شاید برای یک اروپایی یا یک آسیایی زیاد لمس‌پذیر نباشند. اما ما عادت کرده‌ایم آنچه را که در آمریکا خوب به فروش می‌رسد را نگاه کنیم. زیرا که آنها تولیدکننده‌اند و ما مصرف‌کننده و تماشاگر.
اگر دقت کرده باشید، در بسیاری سریالها و فیلم‌های آمریکایی، زنان و اقلیت‌ها نقش‌های برجسته‌ای دارند. این مسئله هم علت اقتصادی دارد و هم دلیل سیاست‌گذاری. در مورد بحث اقتصادی نیاز به توضیح زیاد نیست. اما در مورد مسئله‌ی سیاست‌گذاری بسیار جالب توجه است. سریال‌ها و فیلم‌های آمریکایی نمایانگر واقعیت نیستند. بلکه بسیاری از آنها (منظورم سریال‌های جدی است) در تلاش برای ساختن و خلقِ یک واقعیت جدیدند. البته همیشه اینطور نبوده و این امر بسیار تازه و متاخر است. تا پیش از این سینما و سریال‌های آمریکایی به دنبال تثبیت کردن کلیشه‌های جاافتاده در فضای آمریکایی بودند. کلیشه‌هایی که بنابر آنها، قهرمان اصلی یک مرد سفید است که علاوه بر غلبه بر یک مشکل یا یک آدم بدجنس، تبحر زیادی هم در جذب زنان دارد. اما این کلیشه در چند دهه‌ی اخیر جای خود را به حرکت هوشمندانه برای آماده کردن ذهن‌های آمریکایی‌ها برای تغییرهای اجتماعی و سیاسی می‌دهد. به طوری که در طی این روند، بودجه‌های ویژه‌ای برای تبلیغ بیش از اندازه‌ی نقش اقلیت‌های قومی و نژادی ـ آفریقایی‌تبارها، اسپانیایی‌تبارها، آسیایی‌تبارها و خاورمیانه‌ای‌تبارها به عنوان نقش‌های کلیدی و حتی قهرمان‌های فیلم‌ها و سریالها است. البته این روند بیشتر در سریال‌ها دیده می‌شود تا در سینما. مثلا زنان یا آفریقایی‌تبارهای زیادی را در نقش قاضی یا پلیس و یا اسپانیایی‌تبارها و خاورمیانه‌ای‌ها را در نقش سیاستمدار و یا یک مدیر موفق می‌بینیم، درحالیکه در واقعیت اینطور نیست. آنها می‌خواهند، با توجه به جامعه‌ی چندفرهنگی آمریکا، ذهنیت مردم این کشور را برای حضور اقلیت‌ها در نقش‌های واقعی سیاسی و اجتماعی در جامعه آماده کنند. جامعه‌ای که در آن اقلیت‌ها روز به روز خواهان نقش بیشتری در اداره‌ی جامعه می‌شوند. البته این نوع سیاست‌گذاری مورد توجه همه‌ی شرکت‌های سینمایی و تلویزیونی نیست. بلکه بیشتر شبکه‌های نزدیک به جریان‌های تحول‌خواه (بویژه شبکه‌های نزدیک به دموکرات‌ها از جمله اچ.بی.او . ای.ام.سی) به این نوع سیاست‌گذاری گرایش دارند. درواقع آنها آینده را پیش‌بینی نمی‌کنند؛ بلکه به دنبال خلقِ یک آینده‌ی ایده‌آل هستند.
taylor

خلق به جای پیش‌بینی
در این میان البته سریال ۲۴ فصلی جدید از سریال‌های سیاسی-جاسوسی را در جهان سرگرمی باز کرد. در این سریال موضوع‌ها با الهامی بسیار مستقیم از شخصیت‌ها و رخدادهای سیاسی واقعی و بسیار نزدیک به حال حاضر انتخاب و ساخته و پرداخته می‌شدند. موضوع‌هایی که البته نگاهی بلندپروازانه به آینده‌ی داخلی آمریکا دارد. برای آن دسته از مخاطبان ایرانی (و دیگر فارسی‌زبانا و فارسی‌خوانان) که با کل این سریال آشنا نیستند، باید خاطرنشان کنم که مسئله‌ی توافق هسته‌ای آمریکا و ایران شاید کوچکترین نوع از آینده‌نگری سیاسی در این سریال باشد. مهمترین و بزرگترین سوژه در این زمینه را باید در فصل نخست و ماجرای آغازین این سریال (در سال ۲۰۰۱) دنبال کرد. ماجرا از جایی آغاز می‌شود که یک نامزد انتخاباتی تحول خواه آمریکایی که از قضا سیاهپوست و آفریقایی‌تبار نیز است، قرار است مورد سوءقصد نیروهای مخالف و ناشناس قرار بگیرد و یک یگان ضدتروریسم مامور خنثی کردن این عملیات تروریستی می‌شود. این درحالیست که اوباما برای اولین بار در انتخابات درون حزبی دموکرات‌ها شرکت می‌کند و در همان مرحله‌های ابتدایی حذف می‌شود. اما به احتمال زیاد حضورش برای سازندگان سریال الهام بخش می‌شود. همین شخصیت در فصل‌های بعدی وی در نقش رییس آمریکا ظاهر می‌شود، درحالیکه هنوز چندین سال تا حضور جدی اوباما در انتخابات ریاست آمریکا باقی مانده است.* در فضای پسا-۱۱سپتامبری آمریکا این سوژه مورد توجه بسیاری از بیننده‌گان قرار می‌گیرد. اما در آن سال هیچ کس نمی‌توانست پیش‌بینی ‌کند که ۷ سال بعد واقعا یک سیاهپوست برای نخستین بار بر صندلی ریاست «دولت‌های متحد آمریکا» بنشیند و این امپراتوری را رهبری کند.**
حتی در فیلم سینمایی‌ای بنابر همین سریال که بین فصل‌های ششم و هفتم با عنوان «رستگاری» پخش می‌شود، یک زن به مقام ریاست‌جمهوری آمریکا می‌رسد که چه از لحاظ ظاهری و چه از لحاظ شخصیت و حتی مشکلات خانوادگی، بسیار شبیه به هیلاری کلینتون است. و این درست پس از شکست هیلاری کلینتون در انتخابات داخلی دموکرات‌ها است. معلوم است که سازنده‌گان این سریال از حضور هیلاری در انتخابات الهام گرفته‌اند.
با این تفسیرها اگر قرار بود کسی توهم توطئه داشته باشد و اینطور جوزده بشود، جمهوری‌خواهان آمریکایی در اولویت بودند. زیرا تمام آینده‌نگری‌های سریال ۲۴ در راستای سیاست‌های حزب دموکرات و برخلاف خواسته‌های حزب جمهوری‌خواه بوده و است. نکته‌ای که ذهن من را درگیر خود کرده این است که شبکه‌ی فاکس که سازنده‌ی این سریال است به جمهوریخواهان نزدیک است. اما این سریال در عمل نقش آماده‌سازی ذهن آمریکایی‌ها برای سیاست‌های دموکرات‌ها را بازی کرده و در عمل جاده صاف‌کنِ آنها شده است.

* ما در فارسی و ادبیات سیاسی ایرانی به اشباه می‌گوییم رییس‌جمهوری آمریکا، درحالی که در آمریکا همچین پستی وجود ندارد و این حکومت جمهوری نیست که رییس‌جمهوری داشته باشد. بلکه اتحاده‌ای از دولت‌های محلی است که یک رییس فدرال آن را اداره می‌کند.
** من در سال ۱۳۸۷ یادداشتی درباره‌ی سریال ۲۴ نوشتم. اما برادران بسیج دانشگاه فردوسی مشهد متوجه ماجرای اصلی داستان نشدند و فکر کردند من واقعا رفتم آمریکا و در کمپین اوباما شرکت کرده‌ام 
*** این یادداشت پیشتر در وبلاگ روح‌نامه نشریده شده است.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

, ,

استانی شدن انتخابات و تبدیل مجلس شورا به مجلس «خبرگان»

۱- برخی از موافقان طرح استانی کردن انتخابات مجلس می‌گویند این طرح جلوی خرید و فروش رای را می‌گیرد. از جمله علی مطهری که اینجا گفته است :
 «طرح استانی شدن انتخابات مجلس از خرید و فروش احتمالی آرا در حد بالایی در شهرستان‌ها جلوگیری می‌کند، زیرا خرید و فروش آرا در استان‌ها کار بسیار مشکلی است.» 
اما به نظر می‌رسد این استدلال بسیار ساده‌انگارانه است. در منطقه‌هایی که رای خرید و فروش می‌شود، اتفاقا استانی کردن زمینه‌ی فساد را بیشتر خواهد کرد. چون به دلیل گسترده بودن حوزه‌های انتخاباتی نظارت مردمی بر روند انتخابات ضعیفت‌تر خواهد شد و نقش دستگاه‌های پیدا و پنهات وابسته حاکمیت بیشتر و برجسته‌تر خواهد گردید. 
نمونه‌اش انتخابات ریاست‌جمهوری است که جابجایی رای در منطقه‌های کوچک راحت‌تر انجام می‌شود. مثلا در انتخابات ریاست‌جمهوری سال‌های ۸۴ و ۸۸ برخی از منطقه‌های کوچک بالای ۱۰۰% رای‌دهنده داشتند که این امر نشانگر تخلف در روند انتخابات بود. در انتخابات استانی هم همچنین خواهد بود.
موافقان این طرح طوری استدلال می‌کنند که انگار با استانی شدن، یک عده‌ای که قبلا به نامزدهای بسیج‌شده و فاسد رای می‌دادند دیگر نمی‌توانند رای بدهند. درحالیکه واضح است که اینطور نیست و همان آدم‌ها که اتوبوسی و کامیونی بسیج می‌شدند، دوباره به همان شکل به میدان می‌آیند و رای می‌دهند.
این وسط نامزدهای پوپولیست با استفاده از فاکتور ناشناس بودنْ فضای بیشتری پیدا و رای بیشتری کسب می‌کنند. همونطور که در سال ۸۴ احمدینژاد در حاشیه‌ی شهرهای بزرگ رای بسیار بیشتری درمقایسه با شهرهای کوچک و روستاها کسب کرد.

۲- بعضی‌ها استدلال می‌کنند که این شیوه به پررنگ‌تر شدن نقش حزب‌ها در انتخابات کمک می‌کند.
حتی اگر عدالت و قانون در انتخابات برقرار بود، که نیست، و ما هم حزب فراگیر داشتیم، که نداریم، بازهم استانی کردن مجلس اثری منفی روی جامعه می‌گذاره و آن را غیر سیاسی می‌کند. هرچه ارتباط مردم با منتخبانشان واسطه‌ی بیشتری پیدا کند و غیرمستقیم‌تر بشود، انگیزه‌ی آنها برای مشارکت سیاسی کاهش می‌یابد و این البته به نفع نیروهای است که از بی‌تفاوتیِ سیاسی مردم سود می‌برند.
در مورد مشارکت احزاب هم به نظرم این حرف باد هواست و هیچ تضمین قانونی‌ای برای این امر وجود نداره و بیشتر به نظرم استدلالی برای گول زدنِ نخبگان و نخبه‌گرایان است.

۳- اگر ما فکر کنیم فقط با تغییر قانون می‌تونیم فضای کشور را عوض کنیم خطای بزرگی کرده‌ایم. هیچ قانونی بدون برقراری موازنه‌ی قدرت سیاسی اجرایی و عملی نمی‌شود.
توازن قدرت زمانی به نفع نیروی‌های دموکراسی خواه می‌شود که وزن مردم در ساختار سیاسی بیشتر و بیشتر باشد. و این امر هنگامی رخ می‌دهد که جامعه سیاسی باشد.
از نظر من حتی باید شهرهای بزرگی مثل تهران و و مشهد و اصفهان و... را به حوزه‌های انتخاباتی کوچک تقسیم کرد تا مردم نماینده‌گان خودشان را بشناسند و به آنها پاسخگو باشند. در چنین شرایطی است که مردم دموکراسی را لمس می‌کنند و سیاسی باقی می‌مانند.
وگرنه الان، بویژه در کلانشهرها، نماینده‌گان هیچ تعهدی به رای‌دهندگان ندارند و بلافاصله پس از انتخابات شدن تبدیل به نماینده‌ی بلوک‌های قدرت می‌شوند. یعنی دیگر نمایندگان به رای‌دهندگان پاسخگو نیستند. همان اتفاقی که برای مجلس خبرهگان افتاده است.
استانی شدن انتخابات دسترسی و رابطه‌ی شهروندان با نماینده‌گان‌شان را دورتر و ضعیف‌تر می‌کند و نماینده‌هایی که با مردم ارتباط مستقیم نداشته باشند، در نهایت حافظ منافع حاکمیت می‌شوند و نه مردم. یعنی مجلس از این هم بدتر خواهد شد.
هرچه نهاد انتخابات از رای‌دهنده‌گان فاصله بگیره، زمینه‌ی زد و بند و فساد بیشتر از اینی که هست خواهد شد.

نکته‌ی جالب گزارش ایسکانیوز در همین زمینه را بخوانید :
«بخشایش تصریح کرد: من فکر نمی کنم این طرح به نتیجه برسد زیرا این طرح توسط نمایندگانی در حال بررسی و ارائه است که بیشتر از دو دوره در مجلس حضور دارند و سختشان است که از شهرستان ها رأی جمع آوری کنند و دوست ندارند از مجلس خارج شوند، اما نمایندگانی که دوره اولشان است قطعا مردم آن منطقه یک فرصت دوباره ای به آن نماینده می دهند در حالی که این فرصت برای کسانی که بیشتر از دو دور در مجلس حضور دارند کمتر پیش می آید.»

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

, ,

چرا سراج برگشت؟

اولین واکنشی که بسیاری از دوستان (چه دوستان مهاجر و چه عزیزان در وطن) پس از بازگشت ناگهانی سید سراج‌الدین میردامادی به ایران بیان می‌کردند این بود که «چرا؟» چرا سراج برگشت، درحالیکه می‌دانست که زندان سنگینی در انتظارش است؟ 
او که می‌دانست که حاکمیت برای زهر چشم گرفتن از بسیاری از مهاجران سبز که پس از انتخابات خرداد ۱۳۹۲ هوای بازگشت به خانه دارند، او را در شرایط سختی قرار خواهد داد، پس چرا برگشت؟ 
هرگاه که در جمعی قرار می‌گرفتم و یا آشنایی را می‌دیدم، هموار با این گونه پرسشهای آنان روبرو می‌شدم و تعجب می‌کردم که چطور هنوز برخی از دوستان هرچند که چند سالی است که با سراج نشست و برخاست می‌کنند، اما هنوز او را نمی‌شناسند و فلسفه‌ی زندگی او را درک نکرده‌اند!؟ 


اگر می‌خواهیم منطقِ بازگشت سراج را بفهمیم، باید با فلسفه‌ی زندگی او آشنا شویم و اگر می‌خواهیم این را بفهمیم باید با فرهنگ زندگی بچه‌های جبهه و جنگ آشنا شویم. 
پس از چند سال افتخار دوستی و رفت و آمد با سید سراج‌الدین میردامادی، باور دارم که او با همان روحیه‌ای به ایران برگشت که در دهه‌ی ۱۳۶۰ و در سن نوجوانی پا به جبهه گذاشت؛ به همین دلیل هنگامی گفت دارم می‌روم، من ذره‌ای تعجب نکردم؛ بلکه بهش برای این تصمیم شجاعانه تبریک گفتم. 
او نمی‌توانست و نمی‌خواست بیش از این تماشاگر صحنه‌ی سیاست باشد. او مرد میدان بود و اکنون نیز به میدان برگشته است. تا آنجایی که من سراج را می‌شناسم، او بیش از اینکه برای خود جایگاه روشنفکری قایل و به دنبال رهنمود دادن به دیگران باشد، خودش در کنش و عمل همیشه پیشقدم است.  همان اندازه که اهل مدارا است، روی باورهای خود نیز پایدار می‌ماند. از اصلاح باورهای خود نمی‌هراسد، اما هر روز هم تغییر موضع نمی‌دهد. برای اینکه سراج را قانع کنید که اشتباه فکر می‌کند، کار سختی در پیش دارید. اما از لحظه‌ای که احساس کرد نظرش نادرست است، دیگر لجبازی نمی‌کند.
با همین ویژگی‌های فردی، او به این نتیجه رسیده بود که اگر برنگردد، به تماشاگرِ محضِ صحنه‌ی سیاستِ ایران تبدیل خواهد شد. شاید  بسیاری از ما مهاجران با این وضعیت مشکلی نداشته باشیم. اما تماشاگر شدنْ انتخابات سراج نبود و به همین دلیل برگشت. 
او چه در دوران جنگ، چه در دوره‌ی فعالیت‌های دانشجویی‌اش و چه در دوره‌ی پسادوم‌خرداد، در قلب تحول‌های سیاسی بود. او در تمام این سال‌ها در ساختن تاریخ کشورش نقش درجه اول داشت؛ با همه‌ی اینها، و پس از تجربه‌ی ارزشمند ۱۰ سال زندگی در اروپا و جست‌وجوگری در چهارگوشه‌ی زمین، تصمیم گرفت به قلب تاریخ برگردد. همچون زرتشت که از کوه به شهر و همچون محمد که از غار به جامعه بازگشتند. 


برای سراج، فعالیت سیاسی یک حرفه نیست، بلکه کنشی در راستای یک باور است. به همین دلیل در این سالهای اخیر زندگی در فرانسه، برخلاف تصور عمومی، زندگیِ سخت و شرافتمندانه‌ای را پشت سر می‌گذاشت. در این مدت بسیار شنیده‌ام که دوستان در مدح سراج می‌گویند : «او آسایشی را که در فرانسه داشت  رها کرد و به ایران برگشت.» به نظرم این دوستان ناآگاهانه ارزش ۱۰ سال زندگی سخت و شرافتمندانه‌ی دور از وطن سراج  را زیر سوال می‌برند. نمی‌خواهم وارد جزئیات زندگی سختی که بسیاری از مهاجران سیاسی در اینجا تحمل می‌کنند، بشوم. همین اندازه اشاره می‌کنم که سراج از شرایطی سخت در فرانسه، به شرایطی سخت‌تر در ایران پاگذاشت . اینطور نبود که خوشی زیر دلش زده باشد و بخواهد چند سالی ماجراجویی کند. بلکه او درد دیگری دارد که با این سنجه‌ها نمی‌شود اندازه‌گیری کرد. او از بچه‌های جبهه است و روحیه‌ی منفعلانه ندارد.
 او به نقش فعالانه‌اش در تحول تاریخی ایران بازگشت. 
این یادداشت را به مناسبت تولدش نوشتم. دمش گرم. 
یک روز پاییزی پس از ورزش


بهار ۱۳۹۰ سفر به شهر گرونبل در شرق فرانسه

فوتبال

۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

,

نوروزِ امروز ایرانی است یا آریایی؟

«من يقين دارم كه در رگهای من خون رسولی يا امامی نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهاهی نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت 
كاندرين بی‌فخر بودنها گناهی نيست.»

مهدی اخوان ثالث
من در این چند روز زیاد دیده‌ام که دوستان و آشنایان و ناآشنایان می‌گویند و می‌نویسند که نوروز یادگار نیاکان آریایی ما است و اینگونه نوروز را به یکدیگر تبریک و شادباش می‌گویند.
اول اینکه هرچند که من فرزند خراسانم، اما هیچ سند و شجره‌نامه‌ای ندارم که ثابت کند آریایی‌ها اجداد من باشند. به همین دلیل احساس همدلی با این نگاه نمی‌کنم. 
دوم اینکه برخی سندهای تاریخی می‌گویند که سابقه‌ی نوروز و جشن گرفتن آغاز بهار به تمدن‌های پیش از آریایی می‌رسد. 
سوم اینکه اگر حتی این فرضیه درست نباشد، به دلیل‌های چندگانه نباید روی ریشه‌های نژادی اینقدر کورکورانه تاکید کنیم. ایران یک سرزمین و تمدن چندفرهنگی و چند قومی است. و در طول تاریخ اینقدر اختلات قومی بوجود آمده است که دیگر کسی نمی‌تواند با اطمینان بگوید از فلان نژاد و بهمان تیره است. یکی از مقاله‌های جالبی که در سال گذشته خواندم این نکته را خاطرنشان می‌کرد که امروز بیش از ۴۰ درصد مردم جهان از تخم و ترکه‌ی چنگیزخان مغول هستند. مردی که یکی از خشن‌ترین و باهوش‌ترین کشورگشایان جهان و بنیانگزار بزرگترین امپراتوری طول تاریخ بود و جانشینانش در چین و هند و ایران، چندی از مهمترین جنبش‌های هنری تاریخ بشریت را پشتیبانی کردند. 
آریایی‌ها هم تمدن بزرگی درست کردند و البته خشونت‌ها و بی‌رحمی‌های زیادی در طول تاریخ، مانند همه‌ی امپراتوری‌های دیگر، انجام دادند.

ما باید باور کنیم که دوره‌ی آریایی‌ها ۱۴۰۰ سال پیش به پایان رسیده؛ اما ایران به پایان نرسیده است. فیلسوفان، عارفان، اندیشمندان و شاعران بسیاری در طول چند قرن پس از فروپاشی حکومت ساسانیان، هویت ایرانی را زنده نگه داشته‌اند بدون اینکه روی ریشه‌های نژادی تاکید کنند. (البته به جز فردوسی). آنها ایران و ایرانی‌ای فراقومی و فرانژادی ساختند که در طول تمدن بشری، اگر نگویم بی‌نظیر، دست‌کم می‌توانیم با اطمینان بگویم که کم‌نظیر است. تمدنی که  «از دیو و دد ملول» است و  «انسان»اش آرزوست. تمدنی که نه به حکومت‌های قومی و طایفه‌ای، بلکه روی اندیشه‌ها تکیه داشت و باید داشته باشد. 
ترک‌های صفوی و قاجار و پهلوی‌های مازنی البته ایرانِ سیاسی را احیا و برپا نگه داشتند تا ما به انقلاب ۵۷ رسیدیم و عنصری دیگر در هویت ایرانی وارد کردیم که یکی از ایده‌هایش بُردین از ریشه‌های موهوم نژادی و آفرینش ملتی بر پایه‌ی برابری و انسانیت است؛ (دوست دارم در مورد این عنصر جدید بیشتر بنویسم.) هرچندکه هنوز راه دشواری برای دست‌یافتن به سطحی قابل قبول از این ایده‌آل پیش رو داریم، اما مدت‌هاست که این حرکت را آغازیده‌ایم. 
ما باید بپذیریم که در ۱۴ سده‌ی گذشته آریایی‌ها به عنوان یک قوم یا یک قبیله نقشی در تمدن و فرهنگ ایرانی نداشته‌اند، هرچند که تمدن پیش از اسلام جایگاهِ الهام‌بخشی در  «ادامه‌دار» بودنِ هویت ایرانی و خودباوریِ  «ما»ی ایرانی و پیوند این  «ما» با گذشته‌ی پیش از اسلام داشته است.

با تکرار این شعر از م. امید، نوروز را به شما دوستانِ عزیزم تبریک می‌گویم.
«من يقين دارم كه در رگهای من خون رسولی يا امامی نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهاهی نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت 
كاندرين بی‌فخر بودنها گناهی نيست.»

۱۳۹۳ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

, ,

پیشنهاد جایگزین؛ «کارانداز» به جای «اپلیکیشن» ـ


اگر از یک فارسی زبان بپرسیم «اپلیکیشن» چیست، به احتمال زیاد به ما این پاسخ را می‌دهد: «همونیه که روی موبایل‌ها هست و باهاش برنامه‌ها اجرا می‌شن.» اما اگر همین پرسش را از یک انگلیسی یا فرانسوی زبان بپرسیم به احتمال زیاد این پاسخ را خواهیم شنید : « ابزاری است که بوسیله‌ی آن ما یک عمل را انجام می‌دهیم.» شاید در نگاه اول این پاسخ‌ها خیلی به هم شبیه باشند، اما تفاوت زیادی بین این دو نگاه هست. 

اگر اجازه بدهید می‌خواهم پیشنهاد نهایی را همین اول بگوییم. «کاراَنداز» را جایگزین «اپلیکیشن» کنیم.

چرا؟

در حال حاضر در زبان فارسی کلمه‌ی اپلیکیشن تنها محدود به همان پاسخی می‌شود که در بالا از زبان یک فارسی‌زبان آوردم. :  «همونیه که روی موبایل‌ها هست و باهاش برنامه‌ها اجرا می‌شن.» اما این کلمه در زبان‌های دیگر کاربرد گسترده‌تری دارد. برای مثال، وقتی شما می‌خواهید فرم درخواست ویزا برای یک کشور و یا فرم درخواست ثبت‌نام دانشگاه را پر کنید، سفارتخانه‌ی یا دانشگاه آن بلاد به شما می‌گوید این «اپلیکیشن» را پُر کن! و این از نظر ما یعنی «فلان فرم را پر کن». یا اگر در فرانسه به مغازه‌ی قفل‌سازی بروید و خدماتی در این زمینه بخواهید، متوجه می‌شوید که آقا یا خانوم کارشناس قفل و کلیدسازی به شما درباره‌ی انواع و اقسام «اپلیکاسیون‌»های مربوط به این کار صحبت می‌کند. منظورش ابزارهایی است که بوسیله‌ی آنها کار تخصصی‌اش را انجام می‌دهد.



Application یک واژه‌ی فرانسوی است که از فعل Appliquer مشتق شده وارد زبان‌های دیگر از جمله انگلیسی شده است. اما ریشه‌ی اصلی این واژه applicare است که در زبان فرانسوی (به عنوان کاملترین زبان لاتینی) وارد زبان و ادبیات معاصر شده است. در فرهنگ Larousse می‌توان به معنی‌های زیر که برای این کلمه درنظر گرفته شده است اشاره کرد :
«قرار دادن، به‌کاربستنِ چیزی که معین، پیش‌بینی و تصمیم‌گرفته شده است.»
 در مورد اسم مشتق از این فعل یعنی application هم آورده شده است :
 « کنش و عملِ به‌کاربشتن (اجرای) چیزی»، « عملِ به‌کاربردنِ چیزی برای هدفی معین یا به‌کارانداختنِ آن چیز.»
 و در ادامه مترادف‌های زیر آورده شده است:
« اِجرا کردن، عملی کردن، به واقعیت تبدیل کردن، استفاده‌، به‌کار بردن ... .

همچنین در فرهنگ فارسی معاصر فرانسه-فارسی نوشته‌ی محمدرضا پارسایار این معنی‌ها در برابر فعل appliquer آمده است :‌
 گذاشتن، قرار دادن، نصب کردن، به‌کار بردن، استعمال، اجرا کردن، اِعمال کردن و... . همچنین این مثال آورده شده است : appliquer la loi یعنی «اجراکردن یا به‌کار انداختن قانون».

با این توضیح‌های کوتاه، واژه‌ی «کاراَنداز» را برابرنهاد با «اپلیکیشن» پیشنهاد می‌دهم. 

چرا به یک جایگزین نیاز داریم؟

به نظرم ما برای همه‌ی واژه‌ها نیازی به جایگزین نداریم. برای مثال لازم نیست جایگزینی برای «وبلاگ» پیدا کنیم. اما برای واژه‌های فنی و تکنیکی که به توسعه‌ی علم و دانش پیوند خورده‌اند، واجب است که جایگزینی همه‌فهم پیدا کنیم تا بدینوسیله علم را از یک پدیده‌ی گنگ و خارجی به مفهومی قابل‌دسترس و قابلِ‌تصرف تبدیل کنیم. همین اپلیکیشن خودش مثال خوبی است. فهم ناقص ما از این کلمه باعث شده است تا ما با مفهومی که قرار است از طریق این واژه با آن ارتباط برقرار کنیم، بیگانه بمانیم. حتی شاید وقتی ما در جهان انگلیسی یا فرانسوی فکر یا کار می‌کنیم، با تمام جنبه‌های مفهوم application ارتباط برقرار می‌کنیم و حتی آن را به کار می‌گیریم. (تجربه‌ی شخصی من این مسئله را تایید می‌کند.) اما به محض اینکه وارد جهان فارسی زبان و زندگی در این زبان می‌شویم، این کلمه بسیار لاغر می‌شود: « همونیه که روی موبایل‌ها هست و باهاش برنامه‌ها اجرا می‌شن.»

باور دارم اگر در ذهن فارسیِ ما «کارانداز» به مفهومی تبدیل شود که هم در فن‌آوری موبایل و هم در دیوان‌سالاری و بوروکراسی و هم در کفاشی و قفل‌سازی حضور یکسان داشته باشد، آنگاه شاید بتوانیم نگاه جامع‌تر و روشن‌تری به حوزه‌های مختلف علم داشته باشیم و نقش خلاقانه‌تر و دسته‌اول‌تری در تولید آن بازی کنیم.

***
می‌دانم که جایگزینی یک واژه به همین سادگی‌ها نیست. و همچنین همانطور که می‌دانیم هرگز با روش دستوری و بخشنامه‌ای نمی‌شود یک واژه را جایگزین دیگری کرد. اما به نظرم از این جهت که زبان امروز ما بسیار تحت تاثیر فضای وب است و کنشگران حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای در این فضا نقش زیادی در جهت‌دهیِ زبان گفتاری و نوشتاری مردم دارند، می‌شود با ایجاد توافق‌های ضمنی، چنین کارهایی که در ظاهر خیلی سخت به نظر می‌رسد را به واقعیت تبدیل کرد. 
به همین دلیل از همه‌ی دوستانی که در دو حوزه‌ی زبان و فن‌آوری صاحب‌نظر هستند پیشنهاد می‌دهم نظرشان را درباره‌ی این برابرنهاد بیان کنند و اگر موافق بودند آن را با دیگران «هم‌رسان» کنند. به صورت ویژه خوابگرد (به عنوان نماینده‌ی زبان فارسی در وب و وبلاگستان) و جادی (به عنوان نماینده‌ی گیک‌ها در وب فارسی) را به این بحثِ باز و آزاد دعوت می‌کنم. هر دوست دیگری هم به این بحث وارد شود با لطفش موجبات خرسندی بنده و غنای بحث را فراهم آورده است.

***

#کارانداز #کارانداختن #کاربنداز #کارانداخت #کارمی‌انداخت 

۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه

, , ,

خانواده‌ی ویرانگر؛ جایی که هایزنبرگ به تک‌تیرانداز آمریکایی می‌رسد



۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

, ,

پسرِ نـوح، پسرِ مـرتضـی، پسرِ معـاویـه


۱- پسرِ نوح

در جامعه‌ی سنتی ایرانی که سلسله‌مراتب پدر و فرزندی بسیار مهم است و میراث‌خواری جایگاه برجسته‌ای دارد؛ پیروی نکردن از پدر گناه نابخشودنی‌ای به حساب می‌آید. بویژه اگر پدر شخصیت برجسته‌ای باشد و پسر بخواهد بر خلاف رویکرد پدر عمل کند. اینجاست که جامعه عرصه را به او تنگ می‌کند و به همین راحتی به او اجازه‌ی تغییر فاز نمی‌دهد.
سعدی می‌گوید: «پسر نوح چو با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد». همانطور که می‌بینیم در اینجا «پسر نوح» به عنوان نماد گمراهی پسر و انحراف از راه پدر تبدیل شده و در طول تاریخ هم این نگاه بین مردم ایران زنده بوده و ادبیات ما آکنده از این مفهوم است. به طوریکه امروز بخشی از محافظه‌کاران علی مطهری را «پسر نوح» می‌نامند. از نظر آنان علی از راه پدرش مرتضی منحرف شده است و دیگر شایسته‌ی احترامی که به واسطه‌ی این رابطه‌ی پدر و فرزندی داشت، نیست.



۲- پسرِ مرتضی

آیا علی مطهری پسر نوح است؟ یعنی از راه پدرش منحرف شده و راه دیگری درپیش گرفته‌است؟
 بنابر اسطوره‌ها، پسر نوح از همکاری با پدرش سر باز زد، با دشمنانش همنشین شد و در نهایت هم سوار کشتی نوح نشد و قربانی طوفان گشت. (البته آرانوفسکی در فیلم‌اش روایتی دیگر عرضه می‌کند.) آیا علی مطهری ساز مخالفت با پدرش را می‌نوازد؟ آیا او با دشمنان علامه مرتضی مطهری همنشین شده است و راه دیگری را انتخاب کرده است؟ 
پاسخ این پرسش‌ها به روشنی «نه» است. علی مطهری نه تنها راهش را از پدرش جدا نکرده، بلکه امروز هزینه‌ی ایستادگی در مسیر آموزه‌های مرتضی مطهری را می‌پردازد. در واقع او امروز در مقام سخن، کمتر حرفی از خودش می‌زند. بلکه بیشتر ارجاع به گفته‌های پدرش می‌دهد و عمل‌اش را با آنها تنظیم می‌کند. عملکردی که در چند سال گذشته هزینه‌های سنگینی برایش به‌همراه داشته و دارد. اگر بخواهیم عملکرد او را با یکی از اسطوره‌های دینی و تاریخی تطبیق کنیم، باید او را با حسین بن علی مقایسه کنیم که در راه پیروی از سیره‌ی پدرش، بالاترین هزینه‌های ممکن را پرداخت.

۳- پسر معاویه

البته پسر معاویه، یزید، از همان آغاز همچون پدرش عملکرد و سیره‌ی خلیفه‌ی چهارم و امام اول شیعیان، امام علی را قبول نداشت. اما نمی‌توانست حسین پسر وی را به پیروی از پدرش محکوم کند. چه بسا اگر این سیاست را پیش می‌گرفت، یعنی می‌گفت «حسین راه پدرش را ادامه می‌دهد، پس من او را سرکوب می‌کنم»، باعث محبوبیت بیشتر امام حسین و بسیج مردمی به نفع او می‌شد. یا دست‌کم در دل همراهان خودش تردید می‌انداخت. پس با انتخاب راهی زیرکانه‌تر، حسین را به عنوان خارجی (خارج شده از دین)، فتنه‌گر و منحرف معرفی کرد. در واقع «پسر محمد» را به  «پسر نوح» تشبیه کرد و نخبه‌گان جامعه را به مخالفت و یا دست‌کم سکوت در برابر او کشانید. 
عملکرد دستگاه تبلیغاتی اقتدارگرایان افراطی در حاکمیت فعلی ایران در برابر حق‌خواهی علی مطهری را می‌توان به عملکرد هوشمندانه‌ی دستگاه یزید تشبیه کرد. عملکردی که آنچنان موفق است که می‌تواند عده‌ای را بسیج کند تا سخنگو و میراث‌دارِ شهید مطهری را مورد ضرب و شتم قرار دهند و با سنگ و چوب و چماق به جان او بی‌افتند. 


***
من این چند خط را تنها برای آن دسته از دوستان مذهبی‌ام نوشتم که اسیر مغالطه‌ی «پسر نوح» شده‌اند و این استدلال در دل آنها تردید انداخته است و آنها را نسبت به ظلمی که به این فرد می‌شود بی‌تفاوت کرده است. هدف من یادآوری این نکته بود که پسر نوح آشکارا رودرروی پدرش قرار گرفت و از او اعلام برائت کرد. اما علی مطهری امروز کاری به جز تکرار حرف‌های پدرش نمی‌کند و نشان داده است که حاضر است هر هزینه‌ای را برای پاسداری از میراث شهید مرتضی مطهری بپردازد. همان کاری که حسین بن علی کرد. اگر حسینی نیستید، و حتی زینبی هم نیستید، لااقل یزیدی نباشید.
چنانچه با من موافقید، درخواست می‌کنم این یادداشت را به دست کسانی برسانید که احتمال می‌دهید درگیر این مسئله باشند. شاید به آنها و به حق کمک شود.

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

, , ,

آن روی سکه‌ی ماجرای یونان؛ بهداشت و سلامت، قربانی بزرگ برنامه‌ی تروئیکا


به تازگی مستندی در شبکه‌ی آرته‌ی فرانسه/آلمان منتشر شده است که جنبه‌های ناگفته‌ای از بحران اقتصادی اروپا و بویژه درباره‌ی یونان را بازگو می‌کند.
سازنده‌ی این مستند یک روزنامه نگار آلمانی است که دنبال کشف جنبه های ناگفته‌ی حقیقت است. او می‌گوید : «در آلمان دولت به ما می‌گوید که آلمانی‌ها هزینه ی ورشکستگی اقتصادی یونان (و چند کشور دیگر از جمله پرتغال، قبرس و اسپانیا) را می‌پردازد. و به همین بهانه از برخی از خدماتی که باید به مردم آلمان عرضه نماید شانه خالی می‌کند. حالا من آمده‌ام ببینم با پول ما در یونان چه کرده‌اند و آیا مردم یونان از پول مردم آلمان بهره برده اند یا نه؟!» البته با این توضیح که همه‌ی کمک‌هایی که به یونان شده‌است تنها از جانب آلمان نبوده، بلکه ترکیبی از کمک‌های کمیسیون اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بین‌المللی پول است که در قالب برنامه‌ای با عنوان «تروییکا» اجرا شده است.
این روزنامه‌نگار در بدو ورود به آتن با بازارهای تعطیل روبرو می‌شود. بخش زیادی از مغازه‌ها و فروشگاه‌های پایتخت یونان تعطیلند. او با پرس و جو از مردم شهر متوجه می‌شود که به دلیل پایین آمدن اسفناک قدرت خرید مردم، هیچ کس نمی‌تواند خرید کند و به همین دلیل همه‌ی مغازه‌ها خالی و تعطیل‌اند. در این مستند با انبوهی از بازارها و مفازه‌های کوچک و بزرگ روبرو می شویم که خالی از جنس و مشتری به امان خدا رها شده‌اند. به گفته‌ی شهروندان و روزنامه‌نگاران یونانی، بسیاری از این مغازه‌ها و فروشگاه‌ها ماه‌ها و سالهاست که تعطیل‌اند.
در کنار مغازه‌های ورشکسته، این مستندساز ما را به بیمارستان‌های خالی و متروکه می‌برد. بیمارستان‌هایی که از قضا برخی از آنها نوساز و بسیار مجهزند. اما عجیب اینکه همزمان با بیمارانی روبرو می‌شویم که در صف درمانگاه‌های عمومی شهر صف کشیده‌اند تا بتوانند معاینه و درمان شوند. مستندساز به سراغ پزشکان هم می‌رود و دلیل این وضعیت را از آنها جویا می شود. یکی از پزشکان به او توضیح می‌دهد که پس از اجرای سیاست ریاضت اقتصادی، دولت نیمی از بیمارستان ها را تعطیل و بیش از ۴۰ درصد پزشکان را اخراج کرده است. قرار بوده که این بیمارستان‌ها به بخش خصوصی واگذار شود که تا کنون این کار به درستی صورت نگرفته است. یکی از بیماران که عضو یک انجمن حمایت از حقوق بیماران بود می‌گوید «امروز بیش از نیمی از مردم یونان از هیچ گونه بیمه‌ی درمانی برخوردار نیستند.»
در این میان، گروه زیادی از پزشکان فرانسوی، آلمانی، نروژی، اتریشی و… به صورت داوطلبانه و رایگان به درمان بیماران یونانی می‌پردازند. یکی از این پزشکان در گفتگو با رادیو فرهنگ فرانسه وضعیت بهداشت در یونان را اسفناک و در حد فاجعه‌ی انسانی می‌داند. او که عضو یکی از همین انجمن‌های پزشکی است و در سال یک ماه به صورت رایگان به یونان رفته و بیماران را معاینه و درمان می کند عقیده دارد که سیاست ریاضت اقتصادی که از اتحادیه ی اروپا به کشورهایی مثل یونان دیکته می‌شود غیرانسانی و وحشیانه است. او شهادت می‌دهد که در بیمارستان‌های یونان، زنان زیادی هستند که پول پرداخت هزینه های درمانی زایمان را ندارند و بیمارستان کودک آنها را به عنوان گروگات بدهی‌شان نگه می‌دارد.
به گفته‌ی این پزشک، اتحادیه ی اروپا به صورت دستوری سامانه‌ی خدمات درمانی و اجتماعی یونان را منحل می‌کند و هیچ سامانه‌ی دیگری را جایگزین آن نمی‌کند. درحالیکه در کشورهای اروپایی مثل فرانسه، سوئد، آلمان و… بیمه درمانی نه یک خدمات بلکه یک حق دانسته می‌شود، اتحادیه ی اروپا به رهبری آلمان و همراهی دیگر کشورها، مردم یونان را از داشتن این حق محروم می‌کند.
عملکرد اتحادیه‌ی اروپا را می توان مجازات دسته جمعی مردم یونان نامید. بسیاری از این سیاست‌ها در تضاد کامل با اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر هستند و اتحادیه‌ی اروپا به صورت آگاهانه و عمدی این سیاست‌ها را اجرا کرده است. درحالیکه دولت‌های وقت یونان مورد حمایت کامل این اتحادیه می‌بوده‌اند، بروکسل (مقر اصلی اتحادیه ی اروپا) سیاست‌هایی را به این دولت ها دیکته می‌کرد که نه تنها تاثیری در بهتر شدن وضعیت اقتصادی این کشور نداشت، بلکه استانداردهای زندگی در این کشور را در حد برخی از کشورهای آفریقایی بحران زده کاهش داد. در واقع اتحادیه‌ی اروپا بدون در نظر گرفتن فسادی که در دولت‌های پیشین این کشور وجود داشت، سیاست هایی را اعمال کرد که قربانی اول آن مردم آن کشور بودند. این درحالیست که خللی در زندگی قشر ثروتمند این کشور بوجود نیامده است.
همه‌ی اینها درحالیست که (بنابر خبری که اینجا در فرنگ‌نامه نشر یافته) یکی از مقام‌های بلندپایه‌ی صندوق بین‌المللی پول اعلام کرد :« ما یوان را غرق کردیم، برای اینکه بانک‌های فرانسوی و یونان را نجات بدهیم. … آن پولها برای نجات بانک های فرانسوی و آلمانی داده شده بود، نه یونان.»
ادامه دارد 
* این مطلب را برای فرنگ‌نامه نوشته‌ام

۱۳۹۳ اسفند ۱۳, چهارشنبه

, ,

انسان بودن چیست؟ پرسش‌هایی که یک سریال سوئدی پیش روی ما می‌گذارد


پیشتر سریال «انسان‌های واقعی» را معرفی کرده بودم:
ماجرای سریال از این قرار است که انسان مدرن در دوره‌ای نه چندان دور از امروز، بالاخره به یکی از آرزوهای دیرینه‌اش دست می‌یابد و ربات‌های فراعادیِ هوشمندی را می‌آفریند که شباهت بسیار زیادی به انسان دارند. تشخصی ظاهری این ربات‌ها از انسان تقریبن غیر ممکن است. در واقع تنها تفاوت آن‌ها این است که از گوشت و اندام انسانی ساخته نشده‌اند. به همین دلیل  آنها را  اِنبات یا hubots  (انسان-ربات “human robot”) می‌نامند. اما آنها به دو دسته تقسیم می‌شوند:  ۱- اِنبات‌های معمولی که نقش خدمت‌کار و برده‌ی انسان‌ها را دارند، و ۲- اِنبات‌های رهایی‌یافته که ربات‌هایی مستقل‌اند : از لحاظ فیزیولوژیک ماشین، اما از لحاظ فهم و آگاهی مثل انسان.
الان می‌خواهم به بخش‌های از محتوای این سریال بپردازم که به نظرم خیلی مهم آمدند.
در «انسان‌های واقعی» به دو نوع پرسش پرداخته می‌شود. یک دسته پرسش‌های اجتماعی که به امروز ربط پیدا می‌کنند و یک دسته پرسش‌های فلسفی که در مورد آینده‌ی انسان‌ها و انسانیت‌اند. از این رهگذر، این سریال همزمان دو مسئله را برجسته کرده است. یکی وضعیت اقلیت‌ها در جامعه، که امروز چالش اصلی جامعه‌ی غربی است. و دوم مسئله‌ای که دیر یا زود انسان با آن رودررو خواهد شد : حضور ربات‌های هوشمند و مستقل.
48Noje-tv-Aktamanni_918027v530x800
پرسش‌های اجتماعی و سیاسی
سریال «انسان‌های واقعی» به مخاطب پیشنهاد می‌کند که مثلن «بیا ماجرا را از اول باهم نگاه کنیم.» به شکلی استعاره‌ای می‌پردازد به مسئله‌ی مهاجران. همان رفتاری که مردم کشور میزبان درباره‌ی مهاجران از خود نشان می‌دهد را نعل به نعل درباره‌ی اِنبات‌ها (ربات‌های انسان‌نما) نشان می‌دهد. می‌خواهد بگوید «ما این مهاجران را مثل خدمتکاران خانه‌ها یا کارخانه‌هامان وارد زندگی‌مان کردیم و دوست داشتیم که وضعیت تا ابد همینطور بماند و آنها خدمتکار ما بمانند. اما نشد. اینها (مهاجران و یا اقلیت‌ها) بالاخره انسان هستند و آگاهی دارند و از یک جایی به بعد می‌خواهند در وضعیتی برابر زندگی کنند. حالا ما نمی‌توایم آنها را از این حق‌شان محروم کنیم.» 
همانطور که در یادداشت قبلی اشاره کردم، یک دانشمند که از این وضعیت چندش آور به تنگ می‌آید، کدهایی را می‌نویسد و به شکل ویروس پخش می‌کند که  از این راه اِنبات‌ها توانایی خودآگاهی را بدست می‌آورند و قادر می‌شوند خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند. همچنین این کدها احساساتی از جمله خشم، مهربانی، فداکاری یا ترس را جزیی از وجود انبات‌ها می‌کند. بنابراین آنها دیگر با انسان‌ها هیچ فرق انسان‌شناختی‌ و روان‌شناختی‌ای ندارند. تنها تفاوت در فیزیولوژی است که این هم استعاره از تفاوت‌های نژادی است.
real-humans-arte
این تفاوت فیزیولوژیک به انسان‌ها اجازه می‌دهد که خود را برتر بپندارند و هرگونه تجاوزی به انبات‌ها را امری طبیعی بپندارند. آنها برای تفریح انبات‌ها را آزار و اذیت می‌دهد یا درست مثل رفتاری که در طول تاریخ با برده‌ها یا خارجی‌ها یا اقلیت‌ها می‌شده است، استفاده‌ی جنسی و دستمالی در کوچه و خیابان و محل کار رفتاری عادی و قابل توجیه به حساب می‌آید. اما از وقتی که انبات‌ها به رهایی دست پیدا می‌کنند، این تعادل و توازن اجتماعی به هم می‌خورد. بخشی از آنها دست به شورش می‌زنند و بخشی دیگر راه‌های نرم‌تر را برای دسیابی به وضعیت برابر پیش می‌گیرند.
ÄktaB jpg
آزار

از یک جایی به بعد، بحث حقوقی به وسط می‌آید که ماجرا را بسیار جالب می‌کند. شخصیت مادر در این سریال یک وکیل است و هرچند که از ابتدا با بکارگیری انبات‌ها در خانه مخالف بوده است، ما وقتی با یک انبات «آزاد شده و رهایی یافته» (یعنی کدهای رهایی را دریافت کرده و از آگاهی و احساسات برخوردار شده است) روبرو می‌شود، تغییر موضع می‌دهد و برای برابری حقوق آنها تلاش می‌کند. در طول ماجرا، دولت فرایند آزادکردن کدهای انبات‌ها را  «غیرقانونی» اعلام می‌کنند و آزادکردن آنها را عملی خلاف قانون و انبات‌های رهایی‌یافته را غیرقانونی و در نتیجه غیرانسانی می‌دانند. از اینجاست که تلاش حقوقی برای قانونگذاری به نفع انبات‌های آزاد و رها شده بوجود می‌آید و تلاش می‌شود تا آنها به عنوان رسمیِ اقلیت شناخته شوند و در در واقع از وضعیتِ «هیچ بودن» به مقامِ «اقلیت» ارتقا پیدا کنند. گویی اقلیت بودن راه یافتن به حوزه‌ی انسانیت است. هرچند که بازهم انسان کامل به حساب نمی‌آیند. در واقع وارد شدن به حوزه‌ی قانون در قالب اقلیت، دروازه‌ی ورود به انسانیت و تمدن انسانی است. مثل همین بحثی که درباره‌ی ازدواج همنجنسگراها در غرب درمیان است.
aktamanniskor
دادگاه

 انسان‌ها در آیینه‌ی انبات‌ها
  • رفتارهای احمقانه
خیلی از کارهایی که ما می‌کنیم در واقع احمقانه‌اند. در این سریال خیلی از کارهای بی‌فایده‌ای که ما روزانه انجام می‌دهیم را در آیینه‌ی رفتاری انبات‌ها نشان داده است. مثلن در یک صحنه نشان می‌دهد که انباتِ پستچی روزنامه‌ای را در صندوق پستی جلوی خانه‌ای می‌گذارد، درحالی که یک انبات دیگر منتظر کنار همان صندوق ایستاده است. گویا وظیفه‌ی او این است که روزنامه را از صندوق بردارد و به صاحب‌خانه تحویل دهد و او هم همین کار را می‌کند روزنامه را از صندوق بر می‌دارد. درحالیکه می‌شد انباتِ پستچی روزنامه را به همان انباتی که هرروز او را می‌بیند که کنار صندوق ایستاده، تحویل دهد. گویا سریال می‌خواهد آیینه‌ای از دیوان‌سالاری خودکار و بی‌روح را پیش روی ما بگذارد. همان تصویری که چارلی چاپلین در «عصر جدید» عرضه کرد.
  •  دوگانه‌های پوچ
در یک قسمت از سریال، پلیسی که مامور مبارزه با انبات‌ها است به یک پزشک می‌گوید: «من فقط به دنبال نجات دادن انسانیت هستم. و به پزشک گوشزد می‌کند که او هم باید طرف انسان‌ها باشد.» در واقع او کاری ندارد که انبات‌ها حق دارند یا نه؛ جرمی مرتکب شده‌اند یا نه؛ و یا مجازاتی که برای آنها تعیین شده است عقلانی و عادلانه است یا نه! او فقط به دنبال سرکوب کردن انبات‌های رهایی‌یافته است؛ تنها به این دلیل که شبیه او نیستند.
همین‌جا بود که به نظرم آمد بسیاری از این دوگانه‌هایی که ما ساخته‌ایم مثل چپ و راست، اصلاح‌طلب و اصولگرا، غربی و شرقی و… همین خاصیت را دارند. دوگانه‌هایی که خوب و بدشان بر مبنای ژنتیک، طایفه، ملیت، قومیت، نژاد، رفاقت و… مشخص می‌شوند.
همین دوگانه‌های پوچ باعث می‌شوند که یک اِنبات که خودش را انسان جا بزند و در حزب ضدانبات‌ها عضو می‌شود. (در واقع یک حزب ضدانبات‌ها تشکیل می‌شود که این انبات می‌رود عضو این حزب می‌شود.) و حتی فراتر می‌رود و در عملیات‌ها خرابکاریِ ضدانبات‌های افراطی مشارکت می‌کند. وقتی که ازش می‌پرسند چرا؟ می‌گوید: «من فقط می‌خواستم مثل شما انسان‌ها باشم و قاطی شما زندگی کنم.»
  • تقلیدهای کورکورانه
یا دختری را می‌بینیم که انبات بودنِ خودش را انکار می‌کند و تمام رویایش این است که با یک مرد انسان ازدواج کند و بچه‌دار شود و نقش کلاسیک زن خانواده را بازی کند. البته همین شوق و هوس باعث مرگ شوهرش می‌شود. اما او دست‌بردار نیست و به این بازی و هوس ادامه می‌دهد.
 اگر خوب دقت کنیم بسیاری از ما در زندگی همینطوری هستیم. برای مثال من خیلی از مهاجران را می‌شناسم که مدافع سیاست‌های ضدمهاجری هستند. (این گزارش را هم بخوانید جالب است) یا بسیاری از مردان یا زنان که زندگی خود را فدای کلیشه‌های برساخته‌ی اجتماعی می‌کنند و در نهایت هم هیچ دست‌آورد و یا لذتی از زندگی نصیب آنها نمی‌شود.
در بخش بعدی به پرسش‌های فلسفی این سریال خواهم پرداخت.

این یادداشت را پیشتر در وبلاگ «روح‌نامه» نشرانده‌ام.