۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

پرواز را به خاطر بسپار / سوء تفاهم هایی دربارۀ اصلاحات و اصلاح طلبی


پیش و پس از رای بحث بر انگیز سید محمد خاتمی، پرسشها و گفتگوهای بسیاری میان نیروهای سیاسی – از نخبگان گرفته تا هواداران- در گرفت. از کشاکش این گفت و شنود ها می شد به پرسش اصلی دست یافت: «اصلاح طلبی! و نسبت آن با جنبش سبز.» گروهی که اصلاح طلبی را با «انتخابات گرایی»  یکی می پندارند،  دسته ای از اصلاح طلبان را که در انتخابات شرکت و مشارکت نکردند را به خروج از راه و رسمِ «اصلاح طلبی» متهم کردند و راهی که امروز اکثریت آنها در آن قدم گذاشته اند را بر خلاف معیارهای یک «سیاستِ» درست ، معقول و نتیجه گرایانه دانستند. آنها از اصلاح طلبان می خواهند یک بار و برای همیشه به این پرسش پاسخ بدهند که نسبت اصلاحات و نظام سیاسی چیست؟» *
 گروهی دیگر نیز اصلاح طلبی را یک «پروژۀ » شکست خورده می دانند و بر این انگاره که اصلاحات یک «پروسه» است خط بطلان می کشند. اکثر کسانی که چنین دیدگاهی دارند در میان رنگین کمان جنبش سبز جای دارند و از اصلاح طلبان می خواهند که یک بار و برای همیشه تکلیف خود را با نظام سیاسی جمهوری اسلامی روشن کنند.
در این یادداشت قصد داریم ادعای دستۀ نخست را کنکاش کنیم. به نظر می رسد در انتهای این کنکاش بتوان پاسخی برای دستۀ دوم نیز بدست آورد.

اصلاح طلبی
از آنجا که این دسته اصلاحات را یک «پروسه» می دانند و نه یک پروژه! ، در ابتدا این ادعای بررسی می کنیم تا ببینیم آبشخورِ اصلی «کاستیِ بزرگ» در این دیدگاه کجاست؟ زیرا به نظر می رسد آنها دچار یک سوء تفاهم بزرگ در مورد تمایز بین واژه های «اصلاح طلبی» ، «اصلاحات» و «اصلاح طلبان» شده است و پیاپی این واژه ها را بجای یکدیگر استفاده می کنند و به همین دلیل راه به خطا می روند.

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

سفرنامۀ میلان - 2


جمعه 27 اسفند 1390
شب را اصلا نتونسته بودم بخوابم.اصلا شک داشتم که برم یا نرم. مهمترین دلیلش این بود که بلیط برگشت رو اشتباه گرفته بودم. یعنی بجای ونیز-پاریس، بلیط پاریس-ونیز گرفته بودم. بنابراین باید مقدار بیشتری پول برای یک بلیط دیگه می دادم. دلیل های دیگری داشت. مثلا اینکه اصلا دوست نداشتم به سفری کوتاه برم. اصلا از این سفرهای تلگرافی خوشم نمی یاد. به همین دلیل دودل بودم.
در نهایت امیر (میزبان ما در میلان) با طرفندهایی رای ما رو عوض کرد. مثلا فیلمها و عکسهایی از میلان نشون داد که من و علی صددرصد قانع شدم.
به دلیل اینکه ساعت پروازِ ما صبح زود بود، شب نخوابیدیم تا مبادا کلا از سفر جا بمونیم. بیشتر از یک ساعت از این زمان رو من و ابوذر باهم ارتباط اسکایپی داشتیم. یعنی در حالی که داشتیم وسایلمون رو جمع و جور می کردیم بوسیلۀ اسکایپ باهم حرف می زدیم و هم رو می دیدیم. یک جورهایی انگار باهم در یک مکان بودیم. بعد من رفتم دوش گرفتم و آماده شدم تا از خونه بزنم بیرون که مبادا دیر برسم. بلیطی که گرفته بودیم از این بلیط ارزون ها بود. این بلیط ارزون ها ماجرایی داره. مثلا یکیش این هست که معمولا فاصلۀ فرودگاه پروازهاش از شهر خیلی زیاد هست. برای همین مجبور بودیم خیلی زودتر از خونه خارج بشیم.
ساعت پنج صبح از خونه زدم بیرون. مقداری از مسیر رو پیاده رفتم تا به اتوبوسِ شب برسم. پاریس یک سرویس اتوبوس شب داره که مسیرهای اصلی شهر رو پوشش می دن. حدود پانزده دقیقه پیاده روی کردم تا به ایستگاه برسم. به دلیل اینکه پیش از بیرون رفتن از روی سایت شرکت اتوبوسرانی مسیر رو بررسی کرده بودم (این شرکت تمام حمل و نقلهای شهری از جمله مترو و اتوبوس و تراموا را در بر میگیره. ولی اینجا برای خلاصه سازی از شرکت واژۀ اتوبوسرانی استفاده میکنم) ، دقیقا می دونستم که چه ساعتی از خونه باید خارج بشم و چه مسیری رو انتخاب کنم و چه ساعتی به ایستگاه می رسم. این هم یکی از خدمات فوق العادۀ شهرداری پاریس هست. یعنی آدم می تونه بره روی سایت، مقصد و مبدا رو وارد کنه. بعد سایت بهترین مسیر ممکن و زمان دقیقش رو در اختیار میذاره. مثلا میگه از فلان آدرس (مبدا)، فلان دقیقه پیاده میری و بعد از  فلان دقیقه به فلان ایستگاه اتوبوس میرسی؛ بعد سوار فلان خط اتوبوس میشی و تا فلان ایستگاه میری و این مسیر فلان دقیقه طول میکشه. بعد به فلان ایستگاه مترو می رسی و سوار فلان خط می شی و تا فلان ایستگاه میری. بعد دقیقا راس فلان ساعت میرسی به اون ایستگاه و تا فلان آدرس (مقصد) فلان دقیقه پیاده میری. برای مسیرهای پیاده روی هم جزئیات دقیق میده. یعنی مثلا اگر آدرس مقصد، خیابان ورسای پلاک 193 باشه و آخرین ایستگاه مترویی که پیاده بشی ایستگاه میکل آنژ باشه، بهت میگه که: از خیابون میکل آنژ تا پایان خیابان اِکزِلمانس 8 دقیقه پیاده روی می کنی. بعد به خیابان ورسای میرسی. از خیابون رد می شی و می ری سمت چپ. 50 متر به سمت چپ پیاده میری و به مقصد می رسی. سایت اتوبوسرانی همۀ این جزئیات رو از اول تا آخر روی فایهای عکس بهت نشون میده که امکان پرینت هم وجود داره. این قسمت آخرش یک چیزی تو مایه های دستگاه جی.پی.اس هست. فقط با این تفاوت که روی سایت ارائه میشه.
به هر حال تو اون تاریکی هوا از خونه زدم بیرون و چون دقیقا طبق برنامه عمل کردم سر ساعت به ایستگاه رسیدم و بلافاصله اتوبوس اومد. تصور می کردم که اتوبوس خلوت خواهد بود و می تونم چند دقیقه ای توی اتوبوس استراحت کنم. ولی برعکس، اتوبوس پر بود از کارگرهایی که در حال رفتن به سر کار بودند. به غیر از من و چند نفر دیگه، تمام مسافرهای اتوبوس سیاه پوست بودند. من هم به همراه یکی دو نفر دیگه سبزه و از اهالی خاورمیانه بودیم. یکی دو نفر دیگری هم که سفید پوست بودند، معلوم بود که از مهاجرین شرق اروپا هستن. اتوبوس داشت کارگر ها رو به محل کارهاشون می رسوند. تعدادی نشسته بودند و تعداد بیشتری هم ایستاده. هیچکس حرف نمی زد و انگار همه داشتن به روز کاری ای که در انتظارشون هست فکر می کردن.
 به مترو که رسیدم بازهم قصه همین بود. یعنی ترکیب مسافرهای مترو تقریبا به همین ترتیب بود. اما با این تفاوت که چند نفر دیگه مثل من بودن که از بار و بندیلشون پیدا بود که عزم سفر به خارج از پاریس رو دارن و مقصدشون فرودگاه هست. روبروی من یک آقای عرب نشسته بود. و کنارش هم یک دختر خانم سیاه پوست. چند ایستگاه که گذشت، شش-هفت تا زن سیاه پوست با لباس های رنگ و وارنگ آفریقایی وارد مترو شدن. از همون لحظۀ وارد شدن، فضای مترو کاملا دگرگون شد. فضای متروهای پاریس معمولا سوت و کور و سرد هست. به جز صدای گوش خراش و ناپسندِ مترو، خیلی وقت ها صدای دیگه ای به گوش نمیرسه. برای همین خیلی از آدمها سعی می کنن با گذاشتن گوشی و گوش دادن به موسیقی، از این صدای گوش خراش فرار کنن. ولی زنهای آفریقایی کاملا جو مترو رو عوض کرده بودند. باهم بلند بلند صحبت می کردن. مرتب جاهاشون رو تغییر می دادن و رفت و آمد می کردن اصلا حضور دیگران باعث نمی شد تا رابطۀ معمولی اونها تحت تاثیر قرار بگیره. انگار توی یک آشپزخونۀ بزرگ در حال آماده کردن مقدمات صور و سات یک مهمونی بزرگ هستن.  از رفتار گرمشون معلوم بود مدت زیادی هست که در این مسیر رفت و آمد می کنن. فقط اونها بر خلاف خیلی آدمهای دیگه اسیر گفتمان غالب بر فضای مترو نشده بودند و به خودشون نَقَبولونده بودن که باید اسیر این گفتمان بشن.
سر ساعتی که سایت اتوبوسرانی اعلام کرده بود به ایستگاه مقصد رسیدم. بعد از چند دقیقه ابوذر هم به من ملحق شد. بلافاصله سوار اتوبوس شدیم. ابوذر هنوز داشت نفس نفس می زد.  چون به اتوبوسی که قرار بود سوار بشه نرسیده بود و برای اینکه راه دیگه ای رو برای رسیدن به مقصد پیدا کنه، چندین دقیقه دویده بود تا بتونه راس ساعت به پورت مایو برسه. خوشبختانه سروقت به مبدا رسیدیم و بلافاصله پس از سوار شدن، اتوبوس به سمت فرودگاه حرکت کرد. باید حدود یک ساعت در اتوبوس می نشستیم تا به مبداءِ دیگه ای برسیم.
هنوز هوا تاریک بود و مهِ سنگینی جاده رو گرفته بود.







۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

ﺳﻔﺮﻧﺎﻣۀ ﻣﯿﻼﻥ-1


ﺳﻔﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﻫﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﯾﮏ ﺳﻔﺮ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﯾﮏ ﺳﻔﺮ ﺑﺮﻭﻧﯽ. ﺳﻔﺮ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﻣﺜﻞ ﺳﻔﺮﻫﺎﯼ ﭼﻬﺎﺭﮔﺎﻧۀ (ﺍﺳﻔﺎﺭ ﺍﺭﺑﻌﻪ) ﻣﻼﺻﺪﺭﺍ ﻭ ﺳﻔﺮﻫﺎﯼ ﺑﺮﻭﻧﯽ ﻣﺜﻞ ﺳﻔﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﻭﻡ. ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﻣﯿﻼﻥ ﻭ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﻭﻧﯿﺰ.
ﻧﺨﺴﺖ: ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻣﯿﻼﻥ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻭﻧﯿﺰ ﻫﻢ ﺑﺮﻭﻡ، ﺍﻣﺎ ﺍﺳﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺳﻔﺮﻧﺎﻣۀ ﻣﯿﻼﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺳﻔﺮ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﮑﺎﻥ ﻭ ﯾﺎ ﯾﮏ ﺷﻬﺮ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ. ﻣﺜﻼ ﺍﮔﺮ ﺁﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻭ ﺭﻡ  ﻭ ﺑﺎﺭﺳﻠﻮﻥ ﻭ ﺑﺮﻟﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺳﻔﺮ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺳﻔﺮ ﺍﺭﻭﭘﺎ. ﻣﻘﺼﺪ ﺍﺻﻠﯽ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﻡ ﻭ ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺳﻢ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﺳﻔﺮ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ. ﻭﻟﯽ ﭼﻮﻥ ﻣﻘﺼﺪ ﺍﺻﻠﯽ ﻣﯿﻼﻥ ﺍﺳﺖ، ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻡ، ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺩﻭﻡ: ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻔﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺳﻔﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ. ﺯﯾﺮﺍ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺫﻫﻨﯽ ﺳﻔﺮﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ. ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ، ﺭﺧﺪﺍﺩ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﻫﻤۀ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺎﺩﻩ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ، ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﺎ ﺭﺥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﺜﻼ ﻣﻦ ﻫﻔﺘۀ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺧﺎﻧۀ ﻗﺒﻠﯽ ﺍﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻧۀ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺒﺎﺑﮑﺸﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ. ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺫﻫﻨﯽ ﺑﻪ ﻭﺍﻗﻊ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ. ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮﺩ. ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺒﺎﺑﮑﺸﯽ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﻟﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺖ. ﻭﻟﯽ ﮔﻮﯾﺎ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ، ﺁﺷﭙﺰﯼ، ﺗﻤﯿﺰﮐﺎﺭﯼ ﺧﺎﻧﻪ، ﺷﺴﺘﻦ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎ ﻭ ﻫﻤۀ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﻌﻠﻖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﮔﻮﯾﺎ ﺷﻮﻕ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺫﻫﻨﻢ ﺭﺍ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻼﺳﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺍﻻﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﻣﺎﻥ «ﻋﺸﻖ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﻭﺑﺎ» ﺍﺯ ﻣﺎﺭﮐﺰ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ.
ﺍﻻﻥ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ. ﻫﺮﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺑﺎﻫﻢ ﻫﯿﭻ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺱ ﻣﻌﻤﺎﺭﯼ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻄﺎﻟﻌۀ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﺷﺮﻗﯽ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ ﺍﻟﻔﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﭼﯿﻨﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﭼﻬﺮۀ ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﮐﺎﻣﻼ ﭼﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ. 

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

مسئلۀ خونِ شهدا


تقدیم به برادرم، سهیل اعرابی
...
این روزها، در تماسهایی که با سهیل اعرابی  (برادر شهید سهراب اعرابی) دارم،احساس نزدیکی بسیاری با او می کنم. چرا!؟
 من هم 20 و اندی سال پیش برادرم را از دست دادم. "حسینِ" ما البته در 14-15 سالگی با دستکاری شناسنامه به جبهه رفت و از سهراب عزیز چند سالی کوچکتر بود. من هم وقتی برادرم را از دست دادم از سهیل خیلی کوچک تر بودم. از همان روز تا حالا سایۀ سنگین این "شهید" بر زندگی خانوادۀ ما سایه افکنده بود و افکنده است و خواهد افکند. گریه های شبانۀ مادر، غصه های فرو خوردۀ پدر، پیری زودرس هر دو. آسیب های روحی خواهر و برادر و البته همۀ این سختی ها در برابر روح بزرگ "حسین" که به زندگی ما معنا می داد، ذره ای بودند در مقابل دریا. بخاطر همۀ اینهاست که احساس می کنم سهیل را خوب می فهمم. همۀ خانوادۀ شهدا را خوب می فهمم. ولی علاوه بر همۀ این تجربه های مشترک فردی و خانوادگی، یک چیزی هست که تجربۀ مشترکِ اجتماعی ماست. این مسئله را من از وقتی وارد جامعه شدم هر روز دارم با خودم می کشم.
مسئلۀ "خونِ شهدا"...
این یکی از همه سخت تر است. یعنی تو در جایی هستی که علاوه بر زندگی و مبارزه باید از خون برادر شهیدت و دیگر شهیدان هم دفاع کنی. اصلا تو وارث خون شهید ت هستی. مثل حسین که وارث آدم بود. اینکه چطور از خون او حفاظت کنی از مهمترین دغدغه های زندگی ات می شود. حتی اگر مثل من موقع شهادت برادرت کودک بوده باشی، پس از آن واقعۀ تلخ هیچ وقت احساس نمی کنی او را از دست داده ای یا اینکه در کنارت نبوده است. همیشه بوده است. سر کوچه ات اسمش را نوشته اند. در مدرسه و دانشگاه مثل برچسبی رو پیشانی تو بوده است. در مسجد و نانوایی هم سنگینی نگاههای زیر چشمی دیگران، او را در کنار تو می نشانده است. حتی وقتی کسی از روی مهربانی و ترحم دستی به سرت می کشیده است و یا سلام گرمی به تو می کرده است؛ در لابلای آن نواها  و نوازش ها شهیدت با تو بوده است.
ولی وقتی بزرگتر می شوی قصه جدی تر می شود. تو باید با توجه به خون شهیدت موضع بگیری. باید تصمیم بگیری. باید موافقت کنی. باید مخالفت کنی. از یک طرف عده ای هستند که برادرت و دوستان شهیدش را مسخره و استهزاء می کنند که: «طفلکی ها بچه بودند قربانی بازی بزرگان و سیاست های از ما بهتران شدند.» تو اینها را می شنوی و می بینی. ولی سعی میکنی به روی خوت نیاوری. چون میدانی که برادرت به راهش ایمان و آگاهی داشته است.  یک طرف دیگر هم افرادی هستند که به اسم خون شهدا همه کار می کنند. هر کس سخن و حرفی دارد، به نام خون شهدا خفه اش می کنند و همانها در جای دیگر به نام خون شهدا همه نوع مسامحه و سازش و مذاکره ای را می کنند. تو پای میز مذاکرۀ آنها نیستی ولی نتیجه اش را باید تحمل کنی. گاهی خوب است و تو احساس رضایت می کنی که خون شهیدت پایمال نشده است. ولی گاهی پیش می آید که احساس می کنی پای میز مذاکره به خون شهیدت خیانت شده است. چکار باید بکنی؟ چه موضعی باید بگیری؟ تو دیگر بزرگ شده ای و می فهمی حسین دیگر فقط متعلق به تو نیست. بلکه از لحظۀ شهادتش به سرمایۀ ملی تبدیل شده است و سرمایه های ملی را نمی شود مصادره کرد. حداقل اگر بشود کرد، تو کسی نیستی که این کار را بکنی. چون می دانی که شهیدت راضی نیست. خب چکار باید بکنی؟ چکار می شود کرد؟
لحظه هایی می رسد که فکر می کنی از همان دمی که خون شهیدت به زمین ریخته است، در واقع خونش بر دل تو جاری شده است و تو مجبوری مدام خون دل بخوری. خون دل شهیدت را. ولی جایی هم می رسد که احساس می کنی این خون مانند یک "حبل المتین" تو را از گرداب ها طوفان ها نجات می دهد. به تو قدرت می دهد. همین خون است که در دوران خدمت سربازی به سراغ من می آید تا جلوی فرماندۀ لشکر بایستم و در حالی که او دارد به اسم خون شهیدان به جوانهای مردم ظلم می کند بگویم: «آهای آقا! وارث آن خونی که تو داری بنامش ظلم می کنی منم!» و همین میراث است که این روزها در کلام سهیل جاری می شود ما را به صبر و تامل بیشتر فرا می خواند و از ما می خواهد که مبادا خون شهدای جنبش سبز «گاهی» به غلط جلوی چشمانمان را بگیرد و زندگی دیگران را فراموش کنیم.
آن روزی که پروین خانم (مادر شهید سهراب اعرابی) در بهبوهۀ خون ریزی ها و خون خواهی ها گفت از خون پسرش می گذرد، اگر که زندانی ها آزاد شوند و حق مردم رعایت شود، نا خودآگاه یاد مادرم افتادم که همیشه بعد از نماز بلند بلند دعا می کرد و از خدا می خواست که جنگ تمام شود.
...

۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

,

نمادهای بی مرز/ قصۀ دیدار با یک احمد شاه مسعود


تو مترو نشته بودم، ناگهان دیدم یک جوون با چهره‌ای آشنا برگشته داره به من نگاه می‌کنه. دو تا دوستش هم که باهاش بودن همچنین.
متوجه شدم که عنصر آشنایی که در نگاه اول توجهم رو جلب کرد، کلاه احمد شاه مسعود بود که به سر داشت. اون هم برای همین به من نگاه می‌کرد. بی‌اختیار یک وی بهش نشون دادم. بعد رفتیم کنار هم نشستیم و باهم حرف زدیم.
پسر از پدری فرانسوی و مادری افغانی بود.
عکس گرفتیم و گفت آن را برای مادرش می‌فرسته. می‌دونه که خوشحال خواهد شد.
...


امشب یه آلمانی و یه ترک دیدم که فارسی می‌حرفیدن، یه الجزایری و یه فرانسوی که اسمشون فارسی بود و یه افغان که عین همین کلاه منو داشت.

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

,

برای تولدِ من و ندا



یکی از تولدهای من و ندا




امروز دو روز از روزی که تو به دنیا آمدی و من پس فردای آن روز، پا به این جهان گذاشتم می گذرد. سال شصت و یک بود؛ بهمن ماه. فکر میکنم آن روزها خیابانها را آذین بندی کرده بودند برای اینکه به استقبال چهارمین سالروز پیروزی انقلاب بروند. هیچ کس خبر نداشت که من و تو به دنیا آمده ایم. آن روزها البته کلاً کسی به تولد اهمیت نمی داد. زیرا بسیاری از جوانان مملکت برای حفظ کیان کشور به جبهه ها می رفتند و خیلی هایشان دیگر برنمی گشتند. خیابانها پر از حجله های عزا بود که خبر از نیامدن جوانی به خانه اش می داد. بعدها همان خیابانها به نام همان جوانها نامگذاری شد. همین روزهای اول بهمن بود که برادر من برای اولین بار به جبهه رفت و دست آخر یک بار از پس آن  رفتنها، دیگر برنگشت. همین روزها بود که من و تو به دنیا آمده بودیم؛ روزهایی که جوانهای کشور را دشمن می کشت و مردم آن جوانها را شهید می نامیدند.  در اولین روزهای بهمن شصت و یک، خبر تولدبه زودی با خبر شهادت یک آشنارنگ می باخت. در این روزها بود که ما به دنیا آمدیم. روزهای اول بهمن شصت و یک.
کودکی من و تو در میان اخبار کشت و کشتار گذشت. یا دشمن می کشت یا کشته می شد. در خیابانها هم گاهی برادر کشی بود. ترور از یک سو و اعدام از سوی دیگر. من که این وضعیت را دوست نداشتم. فکر می کنم تو هم همینطور بودی. به مدرسه که پا گذاشتیم، کم کم تلاطم جنگ و شهادت و ترور و اعدام از خانه ها رخت بسته بود، اما اضطراب جایگزین آن شده بود. اضطراب زندگی! یادم هست که خیلی چیزها گران شده بود و هر روز هم گرانتر می شد.

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

نادر و سیمین، امیدِ شکستۀ ما را بند زدند

وقتی اصغر فرهادی داشت بین آن همه غول سینمایی جهان، خرامان خرامان می رفت که جایزه اش را بگیرد؛ وقتی که آن همه چهرۀ معروف سینمایی را می دیدم که به ناشناخته ترین چهرۀ آن شب نگاه می کردند و به صورت غریبی تحسینش می کردند؛ وقتی که دست پیمان معادی را گرفت که حتی از خودش هم ناشناخته تر و غریبه تر بود بین آن همه ستارۀ جهانی؛ حتی وقتی که کاندیداها را معرفی می کردند و هنگامی که اسم «جدائی نادر از سیمین» اعلام شد، یک تشویق غریب و لطیف اما قوی تر از دیگر فیلمها فضای سالن را فرا گرفت؛ احساس کردم یک اتفاقی افتاده است که خیلی به خلائی که در زندگی ماست نزدیک است. مخصوصا وقتی که اصغر و پیمان، بین آن همه استیون و جودی و مدونا و مارتین و براد و آنجلینا و مریل و جرج و... (که خیلی از آنها رقیب فرهادی بودند) دو نفری رفتند بالای سن و دو نفری برگشتند، فهمیدم قضیه چیست.
برنده شدن گلدن گلوب به من امید بخشید، به زندگی ام. به مبارزه ام و به «راه سبز امیدی» که این روزها خرامان خرامان می پیماییم. امیدی که وقتی میان قدرتهای داخلی و خارجی، تلاش می کنی کشورت را بسازی و زندگی مردم و خودت رو پله ای بهتر از دیروز کنی، کمرنگ می شود. وقتی در این میانه راهت را میپیمایی که به هدفت برسی، آن همه قدرت را می بینی که تو را احاطه کرده اند، می ترسی و پا عقب می کشی، اعتماد به نفست را از دست می دهی. دیشب فرهادی این امید را دوباره زنده کرد. وقتی به همه اعلام کرد که پشت این فیلم «مردم صلح دوست کشورش» هستند و نشان داد که در آن لحظه هایی که آنطور خرامان خرامان در سالن قدم زنان به سمت جایزه می رفت، مردمش پشت سرش بودند.
کسی در فیسبوک نوشته بود: «فرهادی غرور شکستۀ ما را بند زد.» اما من می خواهم بگویم:
فرهادی «امید» شکستۀ ما را بند زد.

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

گوگوش، دوباره شخصِ اولِ خانه های ایرانی هاست

روزی مهمان یکی از استادانِ به نام شعر خراسان بودم. خدا ایشان و همسرشان را رحمت کند. در حالی که هر دو در آستانۀ هشتاد سالگی بودند، اما همسر ایشان موهای پر پشت و زیبایی داشت. یکی از حاضرین در جمع به موهای ایشان «ماشاالله» گفت. این ماشالله ها و تعریفهای حاضرین، همزمان خاطره ای را در ذهن این دو زوج سالخورده زنده کرد و هردو بهم نگاه معنی داری کردند. سپس، استاد تعریف کرد که روزی در یکی از کتابفروشی های مشهد بودنده است که نا گهان معشوقۀ جوان اش _ که البته منظور همان همسر سالخوردۀ آن روز بود_ وارد آنجا می شود. معشوقه که دختر یکی از روزنامه نگاران بنام مشهد بود و از خانواده های نوگرا، مو هایش را کوتاه کرده بود. به سبک «گوگوش». استاد با عصبانیتی که هنوز پس از چهل سال فروکش نکرده بود این خاطره را تعریف می کرد. می گفت: «من اصلا عاشق موهای بلند و طلائی اش شده بودم. آن روز که دیدم موهایش را کوتاه کرده است، عصبانی شدم و دلم گرفت. همۀ این ها را زیر سر گوگوش می دیدم. چون آن روزها همۀ دخترها به تقلید از او، موهایشان را کوتاه می کردند. در حالی که تا پیش از این، همچین کاری مورد قبول نبود. » بعد استاد که از شاعران سبک سنتیِ حماسی خراسانی بود، شعری که در آن روز سروده بود را برای ما خواند. با حالتی که معلوم بود هنوز هم از دست گوگوش عصبانی است و هم دست معشوقه اش دلگیر. می گفت این شعر را همانجا سرودم و روی کاغذ نوشتم و به حالت قهر از کتابفروشی خارج شدم. 
شعر را کامل به یاد ندارم. اما مضمونش این بود : «به یاد دارم که آبشاری از طلا روی دوش تو بود و من آن را دوست داشتم ... خدا لعنت کند خلقی را که فقط تقلیدگر هستند و این تقلیدشان ارزشهاشان را به باد داده است».
:::

تا ساعتی دیگر، راهیِ کنسرت گوگوش هستم. 
برای کسی مثل من که زیاد عادت به کنسرت رفتن ندارم (هرچند که بسیار اهل موسیقی هستم)، برای پرداختن هزینۀ 65 یورو به بلیط کنسرت باید دلیل قانع کننده داشته باشم. اینبار البته دو دلیل خیلی سفت و محکم دارم. اول اینکه کنسرت «گوگوش» هست. و دوم اینکه این کنسرت در سالن تئاتر «شَـتـله» - از زیباترین تئاترهای جهان- برگزار می شود. من حساب کردم که انگار دارم نصف این پول را برای گوگوش می دهم و نصف دیگرش را برای حضور سه ساعته در تئاتر «شَـتـله».
اما مسئلۀ اصلی، خودِ گوگوش است که به نظرم این روزها مهمترین شخصت در خانه های ایرانی هاست و آن هم به دلیل « آکادمی گوگوش » است که از شبکۀ « من و تو » پخش می شود. من واقعا شگفت زده شدم از اینکه می بینم این روزها همه جا حرف این برنامه هست و روزهایی که این برنامه پخش می شود، موضوع داغ بیشترِ ایرانی ها، از هر قشر و نسلی می شود. البته چنین برنامه ای سالهای سال است که در همه جای دنیا پخش می شود. اما فرق گوگوش با دیگر شخصیت های فرهنگی هنری ما این است که جسارت داشته است که همچین برنامه ای را کیلومترها خارج از مرزهای ایران برای ایرانی ها و دیگر فارسی زبانها برگزار کند و محصول کارش مهمترین مسئلۀ روز در مرزهای ایران شود. همیشه این جسارت و جرأت گوگوش بوده که او را از دیگران متمایز کرده است. از ظاهرش بگوییم که در میانۀ دهۀ چهل و پنجاه، انقلابی در آرایش زنان بود و از ترانیه هایش که پیام های اعتراضی داشت، اما از رنگ و بوی سیاسیِ آن روزها پالوده بود. 
در دوران نوجوانی که عاشق کارهای گوگوش شده بودم، به دنبالِ یافتنِ شخصیت گوگوش می گشتم. در میانۀ همین جستجوها، کتابی از زندگی نامۀ گوگوش که به دست یک روزنامه نگار تاجیک (تاجیک ها عاشق گوگوش هستند) نوشته شده بود به دستم رسید. زندگی نامۀ تراژیک و پر از فراز و نشیب اش را که خواندم، ارادتم به شخصیت خود ساختۀ او بیشتر شد. درست در همین روزها بود که خبر خارج شدن او از کشور را شنیدم. خیلی افسوس خوردم؛ چون تازه آدرسش را پیدا کرده بودم و در تدارک این بودم که به دیدارش بروم. 
هرچند که خیلی از دوستانِ من که درگیر مسئلۀ جنبش سبز هستند، از اینکه مردم ایران درگیر مسئلۀ «آکادمی گوگوش» هستند، ناراضی اند، اما من این مسئله را به فال نیک می گیرم. فکر می کنم جنس این کار، از همان جنسی است که ما در جنبش سبز بدنبالش هستیم. هر چند با زبان و رنگی دیگر. 
به هر حال، امروز گوگوش دوباره به «شخص اولِ خانه های ایرانی ها» تبدیل شده است. حتی اگر 30 شبکۀ صدا و سیما تلاش کنند که شخص دیگری را وارد خانه های ایرانی ها کنند، آنها اما «آکادمی گوگوش» را ترجیح می دهند.

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

عکس ريس جمهور فعلي، در دادگاه ديکتاتورهاي سابق


مجلۀ اکسپرس، يک عکس خيلي قديمي، اما تاریخی از خانوم ديلما منتشر کرده. اين عکس خانم رييس جمهور رو در سن 22 سالگی در برابر دادگاه نظامي ساﺋوپاﺋولو نشون ميده. در اون زمان ديلماي 22 ساله که با نام مستعار السا معروف بوده، به خاطر قدرت سازماندهي قوي ش مورد توجه حکومت ديکتاورهاي برزيل قرار میگيره و در نهايت بازداشت ميشه. اين عکس در سال 1970 گرفته شده. و حالا پس از سه دهه، الساي 22 ساله، رﺋيس جمهور محبوب برزيليهاست.
 هان اي دل عبرت بين، از ديده نظرها کن

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

خود ارضائیِ سیاسی؛ انگیزۀ حمله به سفارت


وقتی معمر قذافی در صحن مجمع عمومی سازمان ملل متحد، کتابچۀ منشور حقوق بشر را با دستهایش  پاره پاره می کرد، در این اندیشه نبود که این کارش چه عواقب تلخی را برای او و ملتش به دنبال خواهد داشت.
هنگامی که صدام حسین  با دستانش، دستور حملۀ ناگهانی و دیوانه وار به کویت را صادر کرد، هیچ گاه تصور نمی کرد که این کارش باعث سالها تحریم و بدبختی مردمش و انزوا و در نهایت سرنگونی حکومت خودش بشود.
و محمدرضا شاه  سوادکوهی، آنروز که در تهران دست بکارِ تحقیر ژیسکارد دِستانگ (رئیس جمهور سابق فرانسه) بود، هرگز فکرش را هم نمیکرد که یک سال بعد، آیت الله خمینی از فرانسه بیاید و بساط او، خاندانش و تاریخ 2500 سالۀ شاهنشاهی را برچیند.
هیچ کدام از این سرنگونی ها اتفاقی نبود. بلکه نتیجۀ منطقی کارهایی بود که هر کدام از این سه دیکتاتور خاورمیانه ای خود در آن دست داشتند. هرچند که هیچ کدام از آنها نمی خواستند با کارهای خود، قدرتهای غربی را برای براندازی نظامهای خود قانع کنند، اما ناخودآگانه با دست خود این بلا را بر سر خود آوردند.
حمله به سفارت انگلستان حداقل از دو جهت به این سه نمونه شبیه است. اول اینکه این واقعه، بی شک امروز قدرتهای غربی را در این فکر فرو انداخته است که آیا دیگر وجود چنین نظامی را باید تحمل کرد؟ این همان پرسشی  بود که درست پیش از سرنگونی محمدرضا شاه، صدام حسین و معمر قذافی برای آنها پیش آمده بود.
و اما دومین (و البته پنهان ترین) شباهت، می تواند انگیزۀ پنهانِ چنین تهور هایی باشد. چه انگیزه ای شاه را به تحقیر رئیس جمهور فرانسه، صدام را به حمله به کویت و قذافی را به پاره کردن منشور سازمان ملل تحریک کرد؟ در پاسخ باید به همان انگیزه ای اشاره کنم که نیروهای بسیج شده را به نهانخانۀ سفارت انگلستان کشانید: «خود ارضائیِ سیاسی». متاسفم؛ هیچ واژه ای بهتر برای تبینِ انگیزۀ این رخدادها نیافتم. واژه ای که واقعا حق مطلب را ادا کند. واژه ای که بتواند جنسِ تحریکی که پشتِ چنین تصمیم گیری ای خوابیده است و همچنین دستاوردهایی که همچین عملی به جای میگذارد، به سادگی بیان کند.
این مسئله را می توان با نگاه به حملۀ اخیر به سفارت انگلستان بهتر درک کرد. در این ماجرا، همه می دانیم که علاوه بر پیامدهای بدِ خارجی ، افکار عمومی داخلی کشور هم پاسخ مناسبی بدست نیامد. حتی جناح های مختلفِ جریان کودتائی ای که کشور را اداره می کند هم نتوانستند در نهایت به موضع مشترکی در این مسئله برسند. تا آنجا که کار به بازی همیشگی «کی بود؟ کی بود؟ من نبودم» کشیده شد. و این ناشی از شرمساری ای است که چنین حرکتی برمی انگیزد.
می توان گفت: پس از انهدام سوال برانگیز یک پایگاه تسلیحاتی در نزدیکی تهران _ که درست یک روز پس از خط و نشانِ رهبر، مبنی بر متلاشی کردن قدرتهای معاند انجام گرفت و زمزمه های قوی ای  بر دست داشتن اسرائیل در این ماجرا شنیده شد_ ، و پس از تحریم های پیاپی بین المللی که گویا ضربه های سنگینی را به معاملات  پنهانی «برادران قاچاقچی» زده بود، تحریم بانک مرکزی آخرین «مرحلۀ تحریک» برای حمله به سفارت انگلستان بود. حمله ای که هدفش، فقط تخلیۀ روانی عاملان آن بود و نه چیز دیگر. شاید این از خاصیتهای مشترک دیکتاتورها باشد که در اوجِ تنگدستی و یا هنگامۀ سرمستی، دست به چنین تهور هایی می زنند. تهورهایی که در زمانی رخ می دهند که کنندۀ کار، هیچ دست آویزی برای غلبه بر عصبیت و یا شهوت خود ندارد و هیچ هدفی به جز  تخلیه و ارضای احساساتی که غرایضش را تحریک کرده اند،  نمی بیند. (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)ـ.
شاید اگر محمدرضا شاه به جای فرانسه که همواره چهرۀ محبوبی در جهان و بویژه در ایران داشته است، رئیس جمهور کشور دیگری را برای تحقیر کردن انتخاب می کرد، شاید اگر صدام حسین، کشور دیگری غیر از کویت (که قدرتهای غربی بویژه آمریکا منافع بسیاری در آنجا داشتند و دارند)  کشور دیگری را برای حملۀ متحورانۀ خود پیدا می کرد و شاید اگر قذافی، برای پاره کردن منشور حقوق بشر ملل متحد، جایی غیر از صحن مجمع عمومی سازمان ملل را بر می گزید، زنگهای خطر و ناقوسهای خداحافظی برای  آنها به این زودی ها به صدا در نمی آمدند. و شاید اگر حمله کنندگان به سفارت یا در کار خود تأمل بیشتری می کرند و یا حداقل یک شب آن محل را در اشغال خود نگه می داشتند (برای اینکه حداقل غرور ملی را تحریک کنند) ما به این نتیجه نمی رسیدیم که این کنش هم از جنس همان «خود ارضایی های سیاسی» دیکتاتورهاست. اَعمال جنون آمیز و شهوت انگیزی که علاوه بر اینکه هیچ وقت، هیچ حاصلی در کف دستان کسی به جا نگذاشته است،  در نهایت همیشه کنندۀ کار را راهیِ  بسترِ پشیمانی کرده است.
*منتشر شده در ندای سبز آزادی