۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

دو رییس جمهور فیلسوف برای همۀ دنیا

زمانی «گرهارد شرودر» صدر اعظم سابق آلمان گفته بود خاتمی آخرین پرزیدنت فیلسوف جهان بود. 
اما ما به دنیا نشان دادیم که در ایران هیچ گاه آخرین وجود ندارد. ما میرحسین موسوی را به دنیا عرضه کردیم.
او اکنون فیلسوف ترین پرزیدنت دنیاست
هر بیانیه اش مانند درهای جدیدی را به رویمان باز می کند. هر بیانیه اش مانیفستی است برای خوب زندگی کردن. هم احساس می کنیم که قهرمان است و هم می دانیم که مثل ماست. ای کاش زودتر تو را دریافته بودیم و تو مارا.

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

جوابیه ای از طرف جوانان با غیرت سبز ایرانی به نامه ی احمد توکلی



به نام خدا
جناب آقای توکلی
نامه ای که به آقایان خاتمی و موسوی نوشته بودید، حاوی برخی نکاتی بود که به خود این آقایان چندان ربطی نداشت و بیشتر هواداران این دو عزیز را مورد هجمه قرار داده بود. (بویژه جوانان) از آنجایی که تا پیش از این بنده و بسیاری از اصلاح طلبان، شما را جزو رقبای منصف و با اخلاق خود به شمار می آوردیم، اما محتویات نامۀ شما بیم آن را داد که یا ما تا کنون پنداشت واژگونی از شخصیت شما داشته ایم، و یا شما در این نامه به دلیل اطلاعات ناصحیح، راهی ناصواب را برگزیده اید.
یکم:
 هرچند که معمول است در انتهای هر نوشته نتیجه گیری شود، اما شما در نامه تان از همان ابتدا نتیجه گیری کرده بودید که این «جریان موسوم به سبز» چهار ویژگی دارد. به آن ویژگیها نمی پردازم و یک راست به عنوان یکی از شهروندانی که افتخار داشتن سهمی کوچک در این جنبش را داشته ام سروقت پاسخ ها می روم.
برخلاف تصور ناروای شما، این جنبش ( و نه فقط جریان) کاملا منطبق با آرمانهای انقلاب است. مگر نه اینکه انقلاب اسلامی پدران ما واکنشی بود به خود رایی ها و سانسورها، بی قانونی ها، بر باد دادن آبرو و عزت ایرانیان. درد ما هم همین هاست. آیا شما دیشب سخنرانی رییس جمهور را در سازمان ملل ندیدید؟ اگر این آقا میرود برای اینکه برای هیچکسان سخنرانی کند، خوب اصلاً چرا می رود. «خود گویم و خود خندم و من مرد هنرمندم». میلیونها ایرانی در زیر گوش شما فریاد می زنند ما این رییس جمهور را نمی خواهیم اما عجب است که شما نمی شنوید. یاد داستان کتاب تعلیمات دینی دبستان می افتم که مشرکان مکه برای اینکه صدای پیامبر (ص) و پیروانش را نشنوند پنبه در گوشهایشان می گذاشتند. مگر نه اینکه ما انقلاب کردیم که جلو عوام فریبی شاه را بگیرم. مگر شاه و اشرف چه می کردند. عکسهای خود را در حال نوازش یتیمان منتشر می کردند، در حالی که بدون اینکه از مردم اجازه بگیرند پولهای کشور را صرف کارهای بعضاً ناصواب می کردند. حالا مگر آقای احمدی نژاد چه می کند. چه کسی به ایشان اجازه داده است بدون اجازۀ مردم به کشورهای دیگر وامهای میلیاردی بدهد. در حالی که ما جوانان این مملکت مشکل اشتغال و هزاران مشکل دیگر داریم. مگر امام روز 12بهمن نگفت این مردم حق دارند به آنچه که پدرانشان گفته اند اعتراض کنند. آیا اینها را فراموش کرده اید؟ آنوقت ما را متهم می کنید که جنبش ما با مبانی انقلاب سازگار نیست؟ این از مبانی انقلاب...

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

پاییز سبز و دلٍ اون بچه هایی که باباهاشون اسیر دولت کودتا هستن


بچه ها! 

یادتونه کوچیک که بودیم یه کارتون میذاشت که موضوعش دربارۀ یه دختربچه و نقاش بود؟
مرد اونشب از شدت سرما مرد ولی دخترک که زندگیش به موندن یا نموندن برگها بسته شده بود، وقتی هر روز اون نقاشی رو رو دیوار میدید فکر می کرد برگها هنوز نریختن همینطوری تا بهار زنده موند و خوب شد.

دختره تو سرمای پاییز مریض شده بود و داشت می مرد و فکر می کرد وقتی برگهای همه درختا بریزن اونم میمیره. آقای نقاش که نمی خواست دخترک ناامید بشه و بمیره، تو یه شب سرد پاییزی رفت توخیابون و جلوی دیوار اتاق دخترک، روی دیوار یه درخت کشید که هنوز چند تا برگ روی شاخه هاش مونده بود. 
مرد اونشب از شدت سرما مرد ولی دخترک که زندگیش به موندن یا نموندن برگها بسته شده بود، وقتی هر روز اون نقاشی رو رو دیوار میدید فکر می کرد برگها هنوز نریختن همینطوری تا بهار زنده موند و خوب شد.
بچه ها!
حالا پاییز رسیده و برگهای درختا دارن میریزن. نکنه زردی پاییز جای سبزی ما رو بگیره! من از فردا می خوام برم تو کوچه مون و جای برگای زردی که ریخته، پارچه ی کوچیک سبزی ببندم تا دخترک سبز اصلاحات ما، امیدوار تا بهار زنده بمونه. اصلا می خوام پاییز امسال سبز باشه. یه طوری که وقتی کسی وارد کوچمون میشه، احساس کنه وارد بهار شده و از سبزی کوچمون دلش باز بشه. بعدش هم بهار آزادی رو به هم تبریک بگیم و جشن بگیریم.
شما هم هستین؟!
اگه شما هم باشین و درختای شهرتون رو سبز کنین، همه ی دختربچه هایی که الان باباها و ماماناشون تو زندان اسیر دولت کودتا هستن، تا بهار و سبز شدن دوبارۀ درختا، دلشون قرص می مونه.
اگه شما هم باشین، همه ی ایران تو پاییز امسال سبز میشه. 
پاشین دیگه!

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

, ,

جرمِ ما این بود

تقدیم به سید شهاب الدین طباطبایی و هزاران هزار عضو ستاد ملی88 در سراسر ایران بزرگ

یک سال پیش در چنین روزی بیانیه ای منتشر کردیم که به امضای 88 نفر جوان ایرانی رسیده بود. در آن یبانیه، از سید محمد خاتمی خواسته بودیم که در انتخابات سال 1388 نامزد شود تا مبادا جریانی که قدرت را در دست داشت آیندۀ ایران و ایرانیان را تباه سازد. اکنون پس از یک سال، تعداد بسیاری از آن جوانان یا در بازداشت به سر می برند و یا به قید وثیقه آزاد شده اند. اما جرم ما و آنها چه بود که سزاوار چنین جزایی بودیم؟ چه گناهی مرتکب شده بودیم که در مجموع هر پنج کیفرخواست قرائت شده در «بیدادگاههای نمایشی» تقریباً بیست بار نام ستاد88 آورده شده است.
جرم اول:
اولین جرم آنها این بود که کلید ماجرایی را زدند که امروز پس از گذشت یک سال، ایران و جهان را غافلگیر کرده است. تا روز26خرداد ماه 88، بحث نامزدی خاتمی و اصولا این مسأله که اصلاح طلبان باید
در این انتخابات کاندیدای درجه اول داشته باشند یا نه؟ فقط در میان نخبگان جریان داشت. بسیاری از نیروهای سیاسی اعتقاد داشتند که در این دوره نباید به طور جدی وارد ماجرای انتخابات شد. بلکه باید گذاشت دولت دوم احمدی نژاد به کار خود پایان دهد تا بعد از آن اصلاح طلبان بتوانند در انتخابات سال 92 سکان ادارۀ قوۀ مجریه را به دست گیرند. اما موجی از جوانان که پیش از این در حرکتهایی از جمله «گروه یاری» و «پویش موج سوم» نمود پیدا کرده بودند خواستار این بودند که هرچه زودتر به دولت داری دولت نهم پایان دهند. چرا که ادامۀ این روند را زیانی جبران ناشدنی برای آیندۀ ایران می دانستند. جرم این جوانان این بود که برای اولین بار توانستند به نیروهای رده بالای سیاسی نظر خود را القا کنند و در تصمیم گیری آیندۀ اصلاح طلبان، نقش تصمیم ساز را ایفا کنند. کاری که تا کنون در فضای سیاسی-اجتماعی ایران سابقه نداشت و خبر از رویش نسلی توانمند برای ادارۀ کشور در آینده ای نه چندان دور می داد. نتیجه این شد که نظر جوانان پر شور تصمیم انقلابیون خسته را شکل داد و خاتمی و موسوی پا به میدان گذاشتند. برای آنهایی که جوانان را پیاده نظام و مجیزگوی اقدامات خود می خواستند، زنگ خطر بزرگی به صدا در آمده بود و باید آنها را هرچه زود تر سرجای خود می نشاندند.
جرم دوم:...

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

زندان زندان است

در زندان بزرگ ِ سبز و پردرخت
زندان کوچک و تاریک و نموری است که من امشب را آنجا میگذرانم
اگر اینجا دنبال چیز تازه این میگردی
آن را نخواهی یافت
زندان زندان است,
تنگ و تاریک
روشن و سبز
نمور و چندش آور
با تخت خواب
بی تخت خواب
زیر زمین
روی کوه
 اینور دنیا
آنور دنیا
 در ذهن من
ویا در قلب تو
زندان زندان است.
اینجا تنها زندانی در زندان است.
.................
از همه ی دوستانی که در این مدت ابراز لطف کردند سپاسگذارم
* این چند خط را سال 82 در پادگان زرهی شیراز نوشتم و در این روزها دوباره برایم تداعی شد
از خانۀ قبلی ام شهریاران

۱۳۸۸ خرداد ۵, سه‌شنبه

,

رنگی که نابینایان هم می بینندش

وقتی دستبند سبز رو به دستش دیدم هم خوشحال شدم و هم شگفت زده. آخه یک دختر نابینا از رنگ سبز چی می فهمه؟ ازش پرسیدم: تو هم طرفدار میرحسینی؟ گفت: آره. هم طرفدار میرحسین و هم خاتمی. اینرو هم خواهرم برام آورده. اون تو ستاد میرحسین کمک میکنه. گفتم: منم مچ بند سبز دارم و دستش رو گرفتم و روی مچ بندم کشیدم. ذوق زده شد و در همون حالت  گفت: تازه خواهرم گفته برات از اون مچ بندهای قشنگ 88 میارم. گفتم: اتفاقا منم از همونا دارم و مچ بندم رو باز کردم و به دستش بستم. خیلی خوشحال شدیم.
اینها حرفایی بود که یکی از دخترخانومای همکارمون تو ستاد88 که به صورت داوطلب به دانشجوهای نابینا کمک می کنه دیروز برامون تعریف کرد. چه معجزه ایه این رنگ سبز و این ستاد88.

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

,

تريبون تريبون آزاد با خاتمی

ديروز دیدار هیأت موسس ستاد 88 بود با خاتمی. از مهرماه امسال تا به حال، این چهارمین باری بود که در دیدارهای اینچنینی با خاتمی شرکت می‌کردم. اما اینبار با دیدارهای دیگه خیلی متفاوت بود.
قبل از جلسه برنامه‌ریزی کرده بودیم، از موضع التماس و درخواست وارد گفتگو با خاتمی نشیم. این بود که آقا شهاب طباطبایی همون اول جلسه آب پاکی رو ریخت رو دست خاتمی و گفت: «ما نه امروز اومدیم اینجا که شعر بخونیم، نه اینکه بگیم دوست داریم – که میدونی داریم- بلکه اومدیم بگیم که شما چاره‌ای جز اومدن نداری و باید بدونی حمایتت از فلان کاندیدا، نمی‌تونه  مردم رو مجاب کنه که الزاما از او دفاع کنیم.»
خاتمی هم که دید ما بی پیرایه اومدیم، گفت میخواد با همه راحت صحبت کنه؛ و بعد از دغدغه‌هاش گفت. دغدغه‌هایی که هنوز هم به شدت اون رو آزار میدن: «اگر من بیام و پیروز بشم – که میشه- تازه اول ماجراست. ممکنه که کارشکنیهایی بشه و اونوقت آیا مردم از ما زده نمی‌شن.  ونمیگن اینها تواناییش رو ندارن؟»
اینجای بحث که خاتمی دید سگرمه‌های همه رفته تو هم، گفت: تو دلتون خالی نشه، چون هنوز تصمیم نهاییم رو نگرفتم. ولی بزودی این کار رو خواهم کرد. 
بعد از اين صحبتها جلسه تبديل به تريبون آزاد شد. اعضاي ستاد88 كه اغلب از شهرستانها بودند بي پرده نظرهاشون رو بيان مي كردن و خاتمي هم جوابشون رو ميداد.  ما خیلی رک بهش گفتیم که اولا هر اتفاقی بیفته ما پشت سرش هستیم. دوما اوضاع اونقدر هم که خاتمی میگه بد نیست. و سوم اینکه حالا دیگه وقت این نیست که خاتمی به جامعه بگه نمیاد و اونها رو نا امید کنه.
بحث مفصلی بین خاتمی و بچه ها در گرفت که خالی از طنز هم نبود. سید که عبای شکلاتی هم پوشیده بود، با تمام خستگی‌هاش، معلوم بود که خیلی جدی  والبته سرحاله. برای همین هر از چند گاهی بین جلسه تیکه‌ای مینداخت و همه حسابی می‌خندیدن. مثلا وقتی آقا شهاب خیلی اصرار می‌کرد که شما حق ندارین نیان و ما اله و بله می‌کنیم، خاتمی گفت‌: کل اگر طبیب بودی، سر خود دوانمودی! (اشاره به موهای نداشتة آقا شهاب که میگن از خوش ‌تیپ تیرین کچلهای ایرانه)
دو تا مسئله ما رو تحت تأثیر قرار داد. اول اینکه به گفتة مسئولین دفتر خاتمی، از زمانی که بحث انتخابات در گفته، تا حالا همچین جلسه‌ای بر گزار نشده که خاتمی به این راحتی و رکی صحبت کنه. خاتمی درد دلش رو آورده بود پیش جوونها و البته از ما در خواست کرد که اونها رو منتشر  نکنیم. برای همین چیزی از محتوای جلسه رو نمی‌تونم بگم. دوم اینکه با اینکه خاتمی تهدیدها رو برای ما روشن کرد، اما ما فهمیدیم که خاتمی خودش رو برای روزهای سخت آماده کرده و میاد . وقتی که گفت: من از آمدن ترسی ندارم. حتی اگر اینکه بیام و رای نیارم. اما خواست مردم برای من مهمتره. و گفت: البته من معتقدم اگر حضور مردم بیش از 70درصد باشه، با همة کارشکنی‌های و امدادهای غیبی، ما برنده‌ایم.
------------
منتشر شده در خانۀ قبلی ام شهریاران

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

ریه های زخمی

1 - یک روز در دفتر نشریه نشسته بودم. آقای سلطانی مدیر مسئول محترم آمد و کنارم نشست. غمی در صدایش بود. آهی کشید و بدون مقدمه گفت: «امروز خیلی احساس غریبی می‌کردم. انگار هیچ کس را در این دنیا ندارم بسیاری از دوستانم در جبهه جلو چشمانم شهید شدند. برادرم هم که بهترین دوستم بود شهید شد. تنهای تنها هستم. چیزی که بیشتر از همه آزارام می‌دهد این است که بعد از این همه، کسانی که هیچ قرابتی با خون شهدا ندارند، ما را به دشمن نظام بودن متهم می‌کنند. خیلی سخت است» هیچ نگفتم. بغضم را فرو خوردم و فقط دستم را روی شانه‌‌اش گذاشتم. می‌دانم که او هم بغضش را فرو خورد.
2 – هیچ وقت اولین روزی که از سربازی برگشتم یادم نمی‌رود. لباس سربازی پوشیده بودم. ساکم روی دوشم بود. درب خانه را که باز کردم، مادر را دیدم که از روی پله‌های پاگرد، به من خیره شده بود و اشک‌هایش نم نم از روی گونه‌هایش به زمین می‌چکید. وقتی دلیلش را پرسیدم گفت: «خیلی شبیه آخرین باری که برادرت حسین جبهه رفت، شدی. حسین دیگر برنگشت و شهید شد. خیلی خوشحال شدم که تو برگشتی»
3 – اولین شمارة اترک را که منتشر کردیم چندین ایمیل به اترک ارسال شد. اغلب آنها محبت‌آمیز بود. اما یکی از آنها بسیار زشت و زننده بود. در آن ایمیل، بعد از اینکه توهین‌ها و تهدیدهایی به آقای آملی شده بود، جمله‌ای نوشته شده بود که بسیار جاهلانه بود: «آقای لعل محمدی؛ ایکاش در همان جبهه می‌مردمی و ...» آقای لعل محمدی سردبیر محترم اترک، از بچه‌های باسابقة جبهه و جنگ است. او تقریباً از سنین نوجوانی در جبهه‌ها حضور داشته و بعد از جبهه هم دنبال نویسندگی و روزنامه‌نگاری ‌رفته است. الآن هم یادگاری‌های زیادی از جبهه دارد. علاوه بر زخم‌هایی که همه دارند، ریه‌هایش بر اثر بمب‌های شیمیایی به شدت آسیب دیده. بسیار شرم‌آور است برای کسی که اینچنین جوانی‌اش را فدای این کشور کرده، آنچنان آرزویی شود.
در یکی از ردیف‌های بهشت رضای مشهد، از سی و شش شهیدی که در آن ردیف دفن شده‌اند، فقط یکی از آنها از دوستان او نیست و سی و پنج نفر دیگر آنها دوستان نزدیکش هستند.
اینها را برای این نوشتم که این روزها، روزهای هفتة بسیج است. واقعاً راست نمی‌گویند که انقلاب، فرزندانش را می‌خورد؟ سلطانی و لعل محمدی مگر فرزندان این انقلاب و بسیجیان امتحان پس داده نیستند؟ مگر این هفته را نباید به آنها هم تبریک گفت؟

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

,

شما زندگینامه دارید؟

درس دوم: چگونه باید زندگی کنم؟
طلاق یکی از بدترین وضعیت‌هایی است که فرد ممکن است در زندگی با آن روبرو شود. اما چاره‌ای نیست، با آمار موجود، پنجاه درصد امکان جدایی و طلاق برای هر کدام از ما وجود دارد. اما مسئله ما طلاق نیست. بلکه می‌خواهیم به بهانه طلاق که یک وضعیت نسبتا بحرانی در زندگی افراد است به بسیاری از مواردی که در زندگی ما رخ می‌دهد بپردازیم.
در شماره گذشته توصیه کردم فیلم «کرامر علیه کرامر» را حتما ببینید. اگر ندیدید بهتر است به روایت ما اعتماد کنید. فیلم، داستان مردی را که همسرش، او و پسربچه‌شان را به ناگهان ترک کرده است را روایت می‌کند. مرد مجبور است خودش را با شرایط جدید زندگی هماهنگ کند. نه از والدین خبری هست و نه از دوستان و اقوام نزدیک پرشماری که در این وضعیت او را یاری کنند. ارتباط‌های او محدود است به یکی دو نفر از همکارانش و یکی از دوستان همسرش که البته در ابتدا گمان می‌کند او عامل اصلی جدایی او و همسرش است. زندگی کاملا مدرن و امروزی است. روابط دیگر نسبتی و خانوادگی نیست. افراد مستقیما به فرد وصل می‌شوند. مثلا همکار یا دوست. در این شرایط آقای کرامر مجبور است خودش گیلیمش را از آب بیرون بکشد. اگر آدم خودخواهی بود (مثل همسرش) می‌توانست فرزندش را به یک مدرسه شبانه روزی و یا نزد اقوام نزدیک بفرستد و خود به ادامه پیشرفت در زندگی کاری بپردازد – کما اینکه رئیس اداره همین توصیه را می‌کند – اما او تصمیم می‌گیرد فرزندش را در کنار خودش نگه دارد. او کلی مبارزه می‌کند تا اینکه بر شرایط پیروز می‌شود و زندگی را به حالت عادی بر می‌گرداند. فرض کنید شما یک فرد میانسال هستید و در چنین وضعیتی قرار گرفته‌اید. چه می‌کنید. یک فرد میانسال که در دهه 80 زندگی می‌کند – و از لحاظ تاریخی به نسل دوم انقلاب تعلق دارد – احتمالا در اولین حرکت، فرزند را به خانه مادرش منتقل می‌کند تا خودش بتواند به کار و شغلی که دارد برسد (مرد یا زن فرقی نمی‌کند) احتمالا نیم نگاهی هم به ازدواج مجدد دارد. اما موضوع اصلی این درس، نسل یاد شده نیستند. بلکه جوان‌هایی هستند که دوره میانسالی آنها، مصادف است با پایان چشم انداز بیست ساله کشور، یعنی حدود 1400 خورشیدی در آن زمان، به احتمال زیاد، بسیاری از جوانان امرواز نظر مکانی با والدین خود فاصله دارند. اگر هم فاصله کم باشد، نوع ارتباطات فردی به گونه‌ای است که افراد وقت کمتری را با خانواده نسبی خود می‌گذرانند.
از حدود 80 سال پیش، روابط افراد در کشور، تغییر یافت و از حالت سنتی خود کم کم خارج گردید. این رند با شتابی فزاینده و به شکل تصاعدی صورت گرفت و امروزه شاهدیم که هر 5-6 سال با تغییر شکل روابط فردی روبرو هستیم.
این روابط از ‌شکل‌هایی که وابسته به خانواده، نژاد، طایفه، مذهب، طبقه و … است جدا شده به روابط مستقیم افراد با یکدیگر تغییر شکل یافته است در واقع نظام اجتماعی سنتی، به نظام اجتماعی مدرن تبدیل شده است البته این دگرگونی، یک روند است که در طول زمان رخ داده است به نظر شما، با این چشم انداز، در برابر بحران‌هایی که در سال 1400 خورشیدی برای فرد رخ می‌دهد چه واکنشی باید نشان داد. یا به بیان درست‌تر، چگونه باید واکنش نشان داد.
به عقیده آنتونی گیدنز، در دنیای امروزین «هر کدام از ما، دارای زندگینامه ای هستیم که در واقع بازتاب اطلاعات اجتماعی و روانشناختی موجود درباره شیوه‌های ممکن زندگی است. ولی ما فقط «دارای» این زندگینامه نیستیم، بلکه برحسب آن زندگی می‌کنیم» (گیدنز، تجدد و تشخص ص 32) پس باید در برابر بحران‌های زندگی، برحسب همین زندگینامه واکنش نشان دهیم.
این زندگینامه چیست؟ آیا همان کاغذی است که خاطرات ما روی آن نوشته شده است؟ خیر، اینگونه نیست، منظور از زندگینامه چیست؟ همانطور که گفته شد، بازتاب آن چیزهایی است که ما درباره زندگی کردن آموخته‌ایم و یا می‌دانیم. به عنوان مثال، آقای کرامر، می‌داند که از لحاظ اخلاقی، درست نیست که فرزندش را رها کند و به زندگی شخصی خود بپردازد. او مسئول است که فرزندش را بزرگ کند تا مرز 20 سالگی برساند و سپس او را وارد بازار کار کند تا فرزند از آن پس خودش مسئول زندگی خودش باشد. اما تا پیش ازاین سن او (والدین) مسئول زندگی فرزند می‌باشد. (شیوه‌ای از روابط خانوادگی که در جوامع غربی معمول است) این نگاه او به زندگی (زندگینامه) است و کنش و واکنش او هم، در برابر رویدادها برهمین مبنا است. زندگینامه، در واقع اصولی است که افراد برای زندگی کردن دارند. مانند سیاستنامه که اصول سیاست‌ورزی است. تفاوت آنها با یکدیگر این است که سیاستنامه در کتاب‌ها و روی کاغذ درج می‌شود. اما زندگینامه، در ناخودآگاه انسان‌ها ثبت و ضبط می‌شود. البته هرگاه این اطلاعات از سطح ناخودآگاه به سطح آگاهی فرد برسد می‌توانند، بسیار برای زندگی او سودمند باشد.
«مدرنیته، نظام اجتماعی پس از نظام سنتی است. در دنیای متجدد، پرسش «چگونه باید زندگی کنم؟» را باید با تصمیم گیری‌های روزمره درباره چگونه رفتار کنم، چه بپوشم، چه بخورم – وبسیاری چیزهای دیگر – پاسخ گفت و دست آخر، این پاسخ را از صافی هویت شخصی خود گذراند و در ملاعام عرضه داشت» (همان ص 33) حال، من از شما می‌پرسم: شما زندگینامه دارید؟
دیدگاه‌های خود را به simorghshah@gmail.com و یا به نشانی دفتر هفته‌نامه، بفرستید.
--------------
منتشر شده در خانۀ قبلی ام: شهریاران

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

,

طلاق با عشق


درس‌های آنتونی گیدنز برای زندگی مدرن
درس اول: زندگی تهدید است یا فرصت
آیا تا به حال طلاق گرفته‌اید؟ یا اینکه با کسی که در این وضعیت قرار داشته است ارتباط داشته‌اید؟ بی‌شک اینچنین است. چناچه فردی میانسال به بالا هستيد، اگر تاکنون طلاق نگرفته‌اید حتما در ارتباط با خانواده‌هایی که با آنها تماس داشته‌اید، به چنین سو‌ژه‌هایی برخورد کرده‌اید. اگر هم جوان هستید، بی‌شک خودتان یا دوستان نزدیک شما، تجربه شکست یا قطع یک ارتباط عاطفی را داشته‌اید.
در ازدواج‌های رسمی، استقلال اقتصادی زن، زمینه مناسبی را برای طلاق فراهم می‌کند. یعنی، با شرایط جدید اجتماعی که در آن، زن مستقل از همسر و یا پدر خود، هویتی پیدا کرده است، و می‌تواند با کار در جامعه معاش اقتصادی خود را تامین کند و از این لحاظ دیگر به مرد وابسطه نیست، بستری فراهم می‌شود که اولاً اگر زن از زندگی ناراضی است به سمت قطع رابطه برود و دوم اینکه اگر هم مرد راضی به ادامه زندگی مشرک نباشد، فشار کمتری را از سوی اطرافیان نسبت به رها کردن یک موجود بی‌پناه در جامعه تحمل می‌کند. به عبارتي در عصر جديد، ازدواج ديگر از شكل اقتصادي خود خارج شده است.
زمینه دیگری که جدایی را افزایش می‌دهد، میل به ارضا و ارتقاء زندگی شخصی است. به این معنی که زمانی که افراد در یک رابطه عاطفی (چه ازدواج و چه رابطه عاطفی غیر رسمی) احساس ارضاء نمی‌کنند و این ارتباط را سدی در برابر پیشرفت خود می‌بینند، متقاعد می‌شوند که «مسئولیت نسبت به پیشرفت و ارضاء شخصی خودشان بر تعهد نسبت به دیگری تقدم دارد» (گیدنز- جامعه شناسی  ص 441)
برای شمایی که این نوشته را می‌خوانید، شاید این پرسش بوجود بیاید که «مگر طلاق به همین راحتی است؟» پاسخ این است که البته به همین راحتی‌ها هم نیست. بالاخره برای دو فرد که زندگی مشترکی را با هم تشکیل داده‌اند و پس از مدتی، هویت خود را در گرو هویت طرف مقابل تعریف شده می‌بینند، جدا کردن و دور انداختن این رابطه بسیار پر هزینه است. بنابراین روند جدایی به مرور پیش می‌رود. در پژوهشی که «یان وُن» در آن روابط میان زوج‌های متاهل در طی دوره جدایی یا طلاق را تحلیل کرده بود، دریافت که‌ «در بسیاری از موارد قبل از جدایی فيزیکی، یک دوره جدایی اجتماعی وجود داشته است، یعنی دست کم، یکی از دو طرف الگوی زندگی جدیدی پیدا می‌کرد، به حرفه‌های تازه‌ای علاقه‌مند می‌شد و دوستان جدیدی پیدا می‌کرد، البته در زمینه‌هایی که دیگری (همسر) در آن حضور نداشت» (همان ص440) این روند که «پیوند گسستگی» نام دارد. در آغاز غیر تعمدی است. آغازگر (شخصی که پیوند گسستگی را آغاز می‌کند) ممکن است پیش از این مرحله، به گونه‌ای ناموفق کوشش کند طرف مقابل را تغییر دهد، او را وادار سازد به شیوه‌های قابل قبول‌تر رفتار کند، علایق مشترک را تشویق کند و غیره (همان ص 441) اما هنگامی که از این تغییرات ناامید می‌شود، حوزه‌ای مستقل از همسر را بوجود می‌آورد و کم کم زمینه‌های جدایی را فراهم می‌کند. زیرا این رابطه دیگر او را ارضا نمی‌کند.
حتی گاهی از اوقات، در این گیرودار، «آغازگر» به این نتیجه می‌رسد که باید زندگی را ادامه دهد، اما طرف مقابل تصمیم می‌گیرد به آن پایان دهد و نقش‌های دو طرف معکوس می‌شود.
پس از قطع رابطه، دو احساس متناوب پیش می‌آید. اولی خوشحالی از رها شدن از وضعیت غیرقابل تحمل گذشته و ورود به وضعیتی جدید، و دومی، احساس اندوه نسبت به  از دست دادن انبوهی از خاطرات و تجربیات تلخ و شیرین گذشته که بین فرد جدا شده و طرف مقابلش وجود داشته است. پس از طی این مرحله، فرد به سومین احساس می‌رسد، احساس تنهایی. دیگر کسی نیست که حرف‌های مگو، غرولندها، پشت سردوستان غیبت کردن‌ها،‌موفقیت‌ها و شکست‌های روزانه آدم را بشنود و این دردناک است. اما آیا می‌شود این درد را تا ابد به همراه داشت؟
فیلم «کرامر علیه کرامر» ساخته ... و بازی درخشان داستین هافمن را دیده‌اید؟ اگر ندیده اید،‌ ببینید. فیلم داستان مردی را بیان می‌کند که روزی از خواب بیدار شده و متوجه می‌گردد که همسرش او را با تنها پسرشان که کودکی دبستانی است تنها گذاشته است. به نظر شما چه اتفاقی برای شخصیت داستان می‌افتد؟ كمي صبر كنيد.
«دومین شانس» نام کتابی است پژوهشی، اثر «جودیت والراشتاین» و «ساندرابلیکزلی» که در آن کندوکاوی درباره طلاق و ازدواج مشترک انجام شده است. هرچند که طلاق واقعیتی است تلخ، و حتی در روایات اسلامی از آن به عنوان «مکروه‌ترین حلال» یاد شده است، اما واقعیتی است که باید مورد پژوهش قرار گیرد. در كتاب «دومین شانس» علاوه بر یادآوری آسیب‌هایی که طلاق به بنیان خانواده و روحیات فرد می‌زند، موارد جالب توجهی هم در جهت بازسازی دوباره زندگی فردی بیان شده است. نویسندگان اثر یاد شده عقیده دارند که طلاق «امکانات جدیدی هم بوجود می‌آورد: «رشد عاطفی»، «ظهور صلاحیت‌های تازه و اعتماد به نفس» و نیز «استحکام ارتباط‌های صمیمانه به مقیاسی بسیار نیرومندتر از گذشته» (گیدنز- تجدد و تشخص  ص 27)
اجازه بدهید نتایج پژهش بالا را با اتفاقی که بر سر داستین هافمن در فیلم کرامر علیه کرامر می‌افتد مقایسه کنیم. هرچند که كتاب «دومین شانس» سال‌ها پس از ساخته شدن این فیلم نوشته شده است، اما مطابقت و همخوانی آن با فيلم مورد اشاره، حیرت‌آور است. در پایان فیلم، آقای کرامر با فرزندش که تا کنون با او رابطه عاطفی و شناخت متقابل نداشته است، ارتباط نزدیکی برقرار می‌کند و همچنين با اطرافیانش  بویژه یکی از دوستان همسرش رابطه دوستانه‌ای برقرار می‌کند (دو نمونه از رشد عاطفی) علاوه بر اين در زمینه کاری، برقم مشکلات و محدودیت‌های ناشی از مسئولیت بزرگ کردن فرزند، موفقیت‌هایی کسب می‌کند (ظهور صلاحیت‌های تازه و اعتماد به نفس) و نيز در پایان با همسرش رابطه جدید اما متفاوتی را آغاز می‌کند (استحکام ارتباط‌های صمیمانه، به مقیاسی بسیار نیرومندتر از گذشته)
به نظر شما، مقصود من از وارد شدن به بحث طلاق چه بود؟ جالب است بدانید، «آنتونی گیدنز» هم کتاب «تجدد و تشخص  جامعه و هویت شخصی در عصر مدرن» را با همین موضوع آغاز می‌کند.
طلاق یک تهدید خطرناک برای زندگی است. اما گیدنز عقیده دارد، شرایط اجتماعی عصر جدید (دنیای مدرن) این فرصت را به ما می‌دهد که حتی در موقعیت‌های تهدیدزا، فرصت‌هایی را فراهم آوریم که از دل آنها بتوانیم رشد شخصی و اجتماعی کسب کنیم. به عنوان نمونه، وقتی فردی طلاق می‌گیرد و مرحله غم و خوشحالی متناوب و سپس تنهایی را از سر می‌گذراند، کلیدی برای «بازیابی خویشتن» پس از جدایی را بدست می‌آورد: «آنهایی که به طرزی موفقیت‌آمیز از محدوده ازدواج خارج می‌شوند، معمولا با سهولت بیشتری به جستجوی مفهوم تازه‌ای برای «خود» و «هویت شخصی» خویش می‌پردازند» (همان ص28) پس از شکسته شدن این پیوند (ازدواج) هر یک از طرفین لزوما باید به عقب برگردد و با جستجوی تجربیات پیش از ازدواج عملا به بازسازی و مرمت تصاویر پیشین و ریشه‌های استقلال خویش همت گمارد»(همان) گیدنز از ره‌آورد این پژهش این نکته را بیرون می‌کشد که عصر جدید این امکان را در اختیار افراد قرار می‌دهد که در برابر بحران‌های زندگی، دست و پا بسته و منفعل نباشند. بلکه هم می‌توانند در زندگی شخصی خود، به طور قابل توجهی که تا پیش از این و در دنیای سنتی فراهم نبوده است، دخل و تصرف کنند و هم «در جریان مبارزه با مسائل خصوصی خود، فعالانه به تجدید ساختمان دنیای اجتماعی پیرامون خود کمک کنند» (همان ص20)
چگونگی این روند را می‌توانید در شماره بعدی پیگیری کنید. اما توصیه می‌کنم تا هفته آینده (اگر عمری برای ما و بقایی برای «اترک» باشد) فیلم «کرامر علیه کرامر» را تماشا کنید.
همچنین موجب خوشحالي است ، دیدگاه‌ها و انتقادات خود را با ایمیل simorghshah@gmail.com و یا به نشانی دفتر هفته‌نامه «اترک» ارسال نمایید.
---------
منتشر شده در خانۀ قبلی ام: شهریاران