۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

,

شما زندگینامه دارید؟

درس دوم: چگونه باید زندگی کنم؟
طلاق یکی از بدترین وضعیت‌هایی است که فرد ممکن است در زندگی با آن روبرو شود. اما چاره‌ای نیست، با آمار موجود، پنجاه درصد امکان جدایی و طلاق برای هر کدام از ما وجود دارد. اما مسئله ما طلاق نیست. بلکه می‌خواهیم به بهانه طلاق که یک وضعیت نسبتا بحرانی در زندگی افراد است به بسیاری از مواردی که در زندگی ما رخ می‌دهد بپردازیم.
در شماره گذشته توصیه کردم فیلم «کرامر علیه کرامر» را حتما ببینید. اگر ندیدید بهتر است به روایت ما اعتماد کنید. فیلم، داستان مردی را که همسرش، او و پسربچه‌شان را به ناگهان ترک کرده است را روایت می‌کند. مرد مجبور است خودش را با شرایط جدید زندگی هماهنگ کند. نه از والدین خبری هست و نه از دوستان و اقوام نزدیک پرشماری که در این وضعیت او را یاری کنند. ارتباط‌های او محدود است به یکی دو نفر از همکارانش و یکی از دوستان همسرش که البته در ابتدا گمان می‌کند او عامل اصلی جدایی او و همسرش است. زندگی کاملا مدرن و امروزی است. روابط دیگر نسبتی و خانوادگی نیست. افراد مستقیما به فرد وصل می‌شوند. مثلا همکار یا دوست. در این شرایط آقای کرامر مجبور است خودش گیلیمش را از آب بیرون بکشد. اگر آدم خودخواهی بود (مثل همسرش) می‌توانست فرزندش را به یک مدرسه شبانه روزی و یا نزد اقوام نزدیک بفرستد و خود به ادامه پیشرفت در زندگی کاری بپردازد – کما اینکه رئیس اداره همین توصیه را می‌کند – اما او تصمیم می‌گیرد فرزندش را در کنار خودش نگه دارد. او کلی مبارزه می‌کند تا اینکه بر شرایط پیروز می‌شود و زندگی را به حالت عادی بر می‌گرداند. فرض کنید شما یک فرد میانسال هستید و در چنین وضعیتی قرار گرفته‌اید. چه می‌کنید. یک فرد میانسال که در دهه 80 زندگی می‌کند – و از لحاظ تاریخی به نسل دوم انقلاب تعلق دارد – احتمالا در اولین حرکت، فرزند را به خانه مادرش منتقل می‌کند تا خودش بتواند به کار و شغلی که دارد برسد (مرد یا زن فرقی نمی‌کند) احتمالا نیم نگاهی هم به ازدواج مجدد دارد. اما موضوع اصلی این درس، نسل یاد شده نیستند. بلکه جوان‌هایی هستند که دوره میانسالی آنها، مصادف است با پایان چشم انداز بیست ساله کشور، یعنی حدود 1400 خورشیدی در آن زمان، به احتمال زیاد، بسیاری از جوانان امرواز نظر مکانی با والدین خود فاصله دارند. اگر هم فاصله کم باشد، نوع ارتباطات فردی به گونه‌ای است که افراد وقت کمتری را با خانواده نسبی خود می‌گذرانند.
از حدود 80 سال پیش، روابط افراد در کشور، تغییر یافت و از حالت سنتی خود کم کم خارج گردید. این رند با شتابی فزاینده و به شکل تصاعدی صورت گرفت و امروزه شاهدیم که هر 5-6 سال با تغییر شکل روابط فردی روبرو هستیم.
این روابط از ‌شکل‌هایی که وابسته به خانواده، نژاد، طایفه، مذهب، طبقه و … است جدا شده به روابط مستقیم افراد با یکدیگر تغییر شکل یافته است در واقع نظام اجتماعی سنتی، به نظام اجتماعی مدرن تبدیل شده است البته این دگرگونی، یک روند است که در طول زمان رخ داده است به نظر شما، با این چشم انداز، در برابر بحران‌هایی که در سال 1400 خورشیدی برای فرد رخ می‌دهد چه واکنشی باید نشان داد. یا به بیان درست‌تر، چگونه باید واکنش نشان داد.
به عقیده آنتونی گیدنز، در دنیای امروزین «هر کدام از ما، دارای زندگینامه ای هستیم که در واقع بازتاب اطلاعات اجتماعی و روانشناختی موجود درباره شیوه‌های ممکن زندگی است. ولی ما فقط «دارای» این زندگینامه نیستیم، بلکه برحسب آن زندگی می‌کنیم» (گیدنز، تجدد و تشخص ص 32) پس باید در برابر بحران‌های زندگی، برحسب همین زندگینامه واکنش نشان دهیم.
این زندگینامه چیست؟ آیا همان کاغذی است که خاطرات ما روی آن نوشته شده است؟ خیر، اینگونه نیست، منظور از زندگینامه چیست؟ همانطور که گفته شد، بازتاب آن چیزهایی است که ما درباره زندگی کردن آموخته‌ایم و یا می‌دانیم. به عنوان مثال، آقای کرامر، می‌داند که از لحاظ اخلاقی، درست نیست که فرزندش را رها کند و به زندگی شخصی خود بپردازد. او مسئول است که فرزندش را بزرگ کند تا مرز 20 سالگی برساند و سپس او را وارد بازار کار کند تا فرزند از آن پس خودش مسئول زندگی خودش باشد. اما تا پیش ازاین سن او (والدین) مسئول زندگی فرزند می‌باشد. (شیوه‌ای از روابط خانوادگی که در جوامع غربی معمول است) این نگاه او به زندگی (زندگینامه) است و کنش و واکنش او هم، در برابر رویدادها برهمین مبنا است. زندگینامه، در واقع اصولی است که افراد برای زندگی کردن دارند. مانند سیاستنامه که اصول سیاست‌ورزی است. تفاوت آنها با یکدیگر این است که سیاستنامه در کتاب‌ها و روی کاغذ درج می‌شود. اما زندگینامه، در ناخودآگاه انسان‌ها ثبت و ضبط می‌شود. البته هرگاه این اطلاعات از سطح ناخودآگاه به سطح آگاهی فرد برسد می‌توانند، بسیار برای زندگی او سودمند باشد.
«مدرنیته، نظام اجتماعی پس از نظام سنتی است. در دنیای متجدد، پرسش «چگونه باید زندگی کنم؟» را باید با تصمیم گیری‌های روزمره درباره چگونه رفتار کنم، چه بپوشم، چه بخورم – وبسیاری چیزهای دیگر – پاسخ گفت و دست آخر، این پاسخ را از صافی هویت شخصی خود گذراند و در ملاعام عرضه داشت» (همان ص 33) حال، من از شما می‌پرسم: شما زندگینامه دارید؟
دیدگاه‌های خود را به simorghshah@gmail.com و یا به نشانی دفتر هفته‌نامه، بفرستید.
--------------
منتشر شده در خانۀ قبلی ام: شهریاران

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

,

طلاق با عشق


درس‌های آنتونی گیدنز برای زندگی مدرن
درس اول: زندگی تهدید است یا فرصت
آیا تا به حال طلاق گرفته‌اید؟ یا اینکه با کسی که در این وضعیت قرار داشته است ارتباط داشته‌اید؟ بی‌شک اینچنین است. چناچه فردی میانسال به بالا هستيد، اگر تاکنون طلاق نگرفته‌اید حتما در ارتباط با خانواده‌هایی که با آنها تماس داشته‌اید، به چنین سو‌ژه‌هایی برخورد کرده‌اید. اگر هم جوان هستید، بی‌شک خودتان یا دوستان نزدیک شما، تجربه شکست یا قطع یک ارتباط عاطفی را داشته‌اید.
در ازدواج‌های رسمی، استقلال اقتصادی زن، زمینه مناسبی را برای طلاق فراهم می‌کند. یعنی، با شرایط جدید اجتماعی که در آن، زن مستقل از همسر و یا پدر خود، هویتی پیدا کرده است، و می‌تواند با کار در جامعه معاش اقتصادی خود را تامین کند و از این لحاظ دیگر به مرد وابسطه نیست، بستری فراهم می‌شود که اولاً اگر زن از زندگی ناراضی است به سمت قطع رابطه برود و دوم اینکه اگر هم مرد راضی به ادامه زندگی مشرک نباشد، فشار کمتری را از سوی اطرافیان نسبت به رها کردن یک موجود بی‌پناه در جامعه تحمل می‌کند. به عبارتي در عصر جديد، ازدواج ديگر از شكل اقتصادي خود خارج شده است.
زمینه دیگری که جدایی را افزایش می‌دهد، میل به ارضا و ارتقاء زندگی شخصی است. به این معنی که زمانی که افراد در یک رابطه عاطفی (چه ازدواج و چه رابطه عاطفی غیر رسمی) احساس ارضاء نمی‌کنند و این ارتباط را سدی در برابر پیشرفت خود می‌بینند، متقاعد می‌شوند که «مسئولیت نسبت به پیشرفت و ارضاء شخصی خودشان بر تعهد نسبت به دیگری تقدم دارد» (گیدنز- جامعه شناسی  ص 441)
برای شمایی که این نوشته را می‌خوانید، شاید این پرسش بوجود بیاید که «مگر طلاق به همین راحتی است؟» پاسخ این است که البته به همین راحتی‌ها هم نیست. بالاخره برای دو فرد که زندگی مشترکی را با هم تشکیل داده‌اند و پس از مدتی، هویت خود را در گرو هویت طرف مقابل تعریف شده می‌بینند، جدا کردن و دور انداختن این رابطه بسیار پر هزینه است. بنابراین روند جدایی به مرور پیش می‌رود. در پژوهشی که «یان وُن» در آن روابط میان زوج‌های متاهل در طی دوره جدایی یا طلاق را تحلیل کرده بود، دریافت که‌ «در بسیاری از موارد قبل از جدایی فيزیکی، یک دوره جدایی اجتماعی وجود داشته است، یعنی دست کم، یکی از دو طرف الگوی زندگی جدیدی پیدا می‌کرد، به حرفه‌های تازه‌ای علاقه‌مند می‌شد و دوستان جدیدی پیدا می‌کرد، البته در زمینه‌هایی که دیگری (همسر) در آن حضور نداشت» (همان ص440) این روند که «پیوند گسستگی» نام دارد. در آغاز غیر تعمدی است. آغازگر (شخصی که پیوند گسستگی را آغاز می‌کند) ممکن است پیش از این مرحله، به گونه‌ای ناموفق کوشش کند طرف مقابل را تغییر دهد، او را وادار سازد به شیوه‌های قابل قبول‌تر رفتار کند، علایق مشترک را تشویق کند و غیره (همان ص 441) اما هنگامی که از این تغییرات ناامید می‌شود، حوزه‌ای مستقل از همسر را بوجود می‌آورد و کم کم زمینه‌های جدایی را فراهم می‌کند. زیرا این رابطه دیگر او را ارضا نمی‌کند.
حتی گاهی از اوقات، در این گیرودار، «آغازگر» به این نتیجه می‌رسد که باید زندگی را ادامه دهد، اما طرف مقابل تصمیم می‌گیرد به آن پایان دهد و نقش‌های دو طرف معکوس می‌شود.
پس از قطع رابطه، دو احساس متناوب پیش می‌آید. اولی خوشحالی از رها شدن از وضعیت غیرقابل تحمل گذشته و ورود به وضعیتی جدید، و دومی، احساس اندوه نسبت به  از دست دادن انبوهی از خاطرات و تجربیات تلخ و شیرین گذشته که بین فرد جدا شده و طرف مقابلش وجود داشته است. پس از طی این مرحله، فرد به سومین احساس می‌رسد، احساس تنهایی. دیگر کسی نیست که حرف‌های مگو، غرولندها، پشت سردوستان غیبت کردن‌ها،‌موفقیت‌ها و شکست‌های روزانه آدم را بشنود و این دردناک است. اما آیا می‌شود این درد را تا ابد به همراه داشت؟
فیلم «کرامر علیه کرامر» ساخته ... و بازی درخشان داستین هافمن را دیده‌اید؟ اگر ندیده اید،‌ ببینید. فیلم داستان مردی را بیان می‌کند که روزی از خواب بیدار شده و متوجه می‌گردد که همسرش او را با تنها پسرشان که کودکی دبستانی است تنها گذاشته است. به نظر شما چه اتفاقی برای شخصیت داستان می‌افتد؟ كمي صبر كنيد.
«دومین شانس» نام کتابی است پژوهشی، اثر «جودیت والراشتاین» و «ساندرابلیکزلی» که در آن کندوکاوی درباره طلاق و ازدواج مشترک انجام شده است. هرچند که طلاق واقعیتی است تلخ، و حتی در روایات اسلامی از آن به عنوان «مکروه‌ترین حلال» یاد شده است، اما واقعیتی است که باید مورد پژوهش قرار گیرد. در كتاب «دومین شانس» علاوه بر یادآوری آسیب‌هایی که طلاق به بنیان خانواده و روحیات فرد می‌زند، موارد جالب توجهی هم در جهت بازسازی دوباره زندگی فردی بیان شده است. نویسندگان اثر یاد شده عقیده دارند که طلاق «امکانات جدیدی هم بوجود می‌آورد: «رشد عاطفی»، «ظهور صلاحیت‌های تازه و اعتماد به نفس» و نیز «استحکام ارتباط‌های صمیمانه به مقیاسی بسیار نیرومندتر از گذشته» (گیدنز- تجدد و تشخص  ص 27)
اجازه بدهید نتایج پژهش بالا را با اتفاقی که بر سر داستین هافمن در فیلم کرامر علیه کرامر می‌افتد مقایسه کنیم. هرچند که كتاب «دومین شانس» سال‌ها پس از ساخته شدن این فیلم نوشته شده است، اما مطابقت و همخوانی آن با فيلم مورد اشاره، حیرت‌آور است. در پایان فیلم، آقای کرامر با فرزندش که تا کنون با او رابطه عاطفی و شناخت متقابل نداشته است، ارتباط نزدیکی برقرار می‌کند و همچنين با اطرافیانش  بویژه یکی از دوستان همسرش رابطه دوستانه‌ای برقرار می‌کند (دو نمونه از رشد عاطفی) علاوه بر اين در زمینه کاری، برقم مشکلات و محدودیت‌های ناشی از مسئولیت بزرگ کردن فرزند، موفقیت‌هایی کسب می‌کند (ظهور صلاحیت‌های تازه و اعتماد به نفس) و نيز در پایان با همسرش رابطه جدید اما متفاوتی را آغاز می‌کند (استحکام ارتباط‌های صمیمانه، به مقیاسی بسیار نیرومندتر از گذشته)
به نظر شما، مقصود من از وارد شدن به بحث طلاق چه بود؟ جالب است بدانید، «آنتونی گیدنز» هم کتاب «تجدد و تشخص  جامعه و هویت شخصی در عصر مدرن» را با همین موضوع آغاز می‌کند.
طلاق یک تهدید خطرناک برای زندگی است. اما گیدنز عقیده دارد، شرایط اجتماعی عصر جدید (دنیای مدرن) این فرصت را به ما می‌دهد که حتی در موقعیت‌های تهدیدزا، فرصت‌هایی را فراهم آوریم که از دل آنها بتوانیم رشد شخصی و اجتماعی کسب کنیم. به عنوان نمونه، وقتی فردی طلاق می‌گیرد و مرحله غم و خوشحالی متناوب و سپس تنهایی را از سر می‌گذراند، کلیدی برای «بازیابی خویشتن» پس از جدایی را بدست می‌آورد: «آنهایی که به طرزی موفقیت‌آمیز از محدوده ازدواج خارج می‌شوند، معمولا با سهولت بیشتری به جستجوی مفهوم تازه‌ای برای «خود» و «هویت شخصی» خویش می‌پردازند» (همان ص28) پس از شکسته شدن این پیوند (ازدواج) هر یک از طرفین لزوما باید به عقب برگردد و با جستجوی تجربیات پیش از ازدواج عملا به بازسازی و مرمت تصاویر پیشین و ریشه‌های استقلال خویش همت گمارد»(همان) گیدنز از ره‌آورد این پژهش این نکته را بیرون می‌کشد که عصر جدید این امکان را در اختیار افراد قرار می‌دهد که در برابر بحران‌های زندگی، دست و پا بسته و منفعل نباشند. بلکه هم می‌توانند در زندگی شخصی خود، به طور قابل توجهی که تا پیش از این و در دنیای سنتی فراهم نبوده است، دخل و تصرف کنند و هم «در جریان مبارزه با مسائل خصوصی خود، فعالانه به تجدید ساختمان دنیای اجتماعی پیرامون خود کمک کنند» (همان ص20)
چگونگی این روند را می‌توانید در شماره بعدی پیگیری کنید. اما توصیه می‌کنم تا هفته آینده (اگر عمری برای ما و بقایی برای «اترک» باشد) فیلم «کرامر علیه کرامر» را تماشا کنید.
همچنین موجب خوشحالي است ، دیدگاه‌ها و انتقادات خود را با ایمیل simorghshah@gmail.com و یا به نشانی دفتر هفته‌نامه «اترک» ارسال نمایید.
---------
منتشر شده در خانۀ قبلی ام: شهریاران

۱۳۸۷ خرداد ۶, دوشنبه

,

یک سفر ۲۴ ساعته به امریکا



جمعه یک سفر ۲۴  ساعته به لس آنجلس داشتم. در واقع دعوتنامه ای  از طرف برادرم برایم فرستاده شده بود که مرا به مشاهدۀ نزدیک فعالیتهای انتخاباتی اولین کاندیدای سیاهپوست آمریکا که به احتمال زیاد اولین رییس جمهور سیاهپوست هم خواهد بوددعوت کرده بود. واقعاً متحول شدم وقتی دیدم که این کاندادیدایی که به نظر ما در ایران کاندیدای اقلیت مردم امریکاست، چقدر در دل اکثریت نفوذ دارد و اصلاً اکثریت است.
همچنین تأثیر و قدرت خانواده در امریکا مرا محسور خویش کرد. انسانهای درست و حسابی یا چیزی ندارند و یا اگر دارند، درست و حسابی اش را دارند. مثل امریکایی ها که یا خانواده ندارند اگر هم دارند درست و حسابی اش را دارند. اما برخلاف  آنها ما از همه چیز زیاد داریم اما از نوع بنجل و درب و داغون. مثل خانواده.
این ۲۴ ساعت بسیار التحاب آور بود. چون همان زمانی که من وارد لس آنجلس شدم همزمان شد با سوء قصد به جان کاندیدای رنگین پوست امریکاییها. دو بار در طول روز اقدام به ترور او انجام گرفت اما او جان سالم به در برد. از همه مهمتر حفظ روحیۀ این مرد بزرگ بود. درحالی که همۀ این اتفاقات می افتاد من که از نزدیک شاهد کارهای او بودم می دیدم او چگونه به خانواده و البته صداقت اهمیت می داد. بعد از مشاهدۀ نتایج دور اول انتخابات کالیفرنیا فهمیدم که اخلاقیات در یک جامعۀ اخلاقی جواب می دهد. و البته در جامعه ای مثل جامعۀ ما انسانهای اخلاقی ذبح می شوند. پس نتیجه گرفتم اگر می خواهیم با اخلاق بمانیم و راحت زندگی کنیم، باید در ساختن جامعه ای اخلاقی بکوشیم. چون اگر مثلاٌ اگر در ایران یک کاندیدای ریاست جمهوری مثل کاندیدای دموکراتها به اشتباه یکی از اعضای خانواده اش اعتراف کند، نه تنها مفتضح می شود بلکه از صحنۀ زندگی محو می شود. در حالی که وقتی او به اشتباهش اعتراف کرد رای دهندگان امریکایی به او رای بیشتری دادند چون به آنها حقیقت را گفته بود.

***
سریال «24»  که داستان ۲۴ ساعت از زندگی بخشی از مردم امریکا است و هر قسمت آن به یک ساعت از این ۲۴ ساعت که مصادف شده است با روز انتخابات دور مقدماتی ریاست جمهوری امریکا را پشت سر هم نگاه کردم. یعنی اگر سه ساعت خوابیدن را کنار بگذاریم، من هم در این زندگی یک روزه با آنها شریک بودم. بیست و چهار ساعت پش سر هم.
شما هم امتحان کنید. سفر کم خرجی است.

۱۳۸۶ فروردین ۲۳, پنجشنبه

چهار روز در رکاب پدرخوانده (بخش اول) ـ



مهمترین رویداد برای من در سال گذسته (البته به جز یک مورد شخصی) دیدار با دکتر سروش بود. به همین مناسبت اولین مطلبم در سال نو را به گزارش حاشیه های این دیدار اختصاص دادم.

4 شنبه، یکی از روزهای آخر شهریور 85
... دیر از خواب بیدار شده بودم و سراسیمه تمام تلاشم را برای رسیدن پای قطار می کردم . خدا خدا می کردم قطار با تأخیر وارد شده باشد. با تمام توان گاز می دادم . بین راه و در حین رانندگی با آقای آملی تماس گرفتم تا ازموقعیت آنها با خبر شوم . همه در راه آهن بودند و قطار هم متأسفانه تأخیر نداشت و آنها منتظر ورود دکتر بودند. خیلی ناراحت بودم که نمی توانم از اولین لحظه ورود دکتر فیلم بگیرم./ اما خدا را شکر می کردم که هنوزکار از کار نگذشته است. دوربین را از دور میدان راه آهن روشن کردم تا اگر بیرون آمده باشند تصویر را از دست ندهم. همینطور با یک دست دوربین و با یک دست فرمان، وارد پارکینگ شدم. ماشین را پارک کردم، هنوزیادم نیست که درب ماشین را قفل کردم یا نه. بادوربین جلو درب خروجی ایستادم. هنوز برایم سئوال بود که چرا با قطار آمده اند. دکترسروش با آن همه آوازه باید با هواپیما می آمد. دوربین را روشن نگه داشته بودم که دکتر و پشت سرش آقای آملی و دیگران آمدند بیرون و به سمت ماشین ها حرکت کردند. در همین هنگام یک پلیس آمد و جلو دوربینم را گرفت و می خواست آنرا  از من بگیرد. اول فکر کردم که قضیه سیاسی است،  پس تمام تلاشم را کردم تا از دوربین محافظت کنم . با اعتماد به نفس تمام سر آنها فریاد کشیدم که به آنها هیچ ربطی ندارد و آنها حق چنین کاری را ندارند. وقتی پلیس گفت که من قصد فیلمبرداری از دخترهای مردم را دارم، فهمیدم که ایشان تحت تأثیر ماجرای زهره است. پس صدایم را ملایم تر کردم و توضیح دادم که دارم از دوستانم که از آلمان آمده اند تصویر می گیرم و با دست دکتر و دیگران را به آنها نشان دادم.
نمی دانم چرا گفتم از آلمان . آنها از تهران می آمدند. تازه اینجا راه آهن بود وهنوز خط آهن مشهد – سرخس- آلمان بهره برداری نشده است. شاید مهمترین دلیلش خواندن مقاله ای در فصلنامه مدرسه درباره اقامت یک ساله پژوهشی دکتر در آلمان بود.
در همین گیر  رو دار یک خانم میانسال و یک خانم جوان با دختر نازکوچیکش رد شدند ونظاره گر ماجر بودند بعداً فهمیدم آنها همسر، عروس و نوۀ دکتر بودند. بالآخره از چنگ پلیس رها شدم و خودم را به دکتر ودیگران رساندم. با دکتر سلام و احوالپرسی کوتاهی کردم . داشت سوارماشین می شد. آدرس را از آقای آملی گرفتم و به دنبال آنها حرکت کردم. به محل اقامت که رسیدیم جرأت نکردم مستقیم سراغ آنها بروم و فیلمبرداری کنم. نکه جرأت نکردم ، با خودم گفتم زشت است و بی جنبه بازی است که با این کارم از همین بدو ورود آویزان آنها بشوم.
موضوع را با خانم رحیمیان ( همسر آقای آملی ) در میان گذاشتم و او هم گفت که اشکالی ندارد ومن را به داخل محل اقامت میهمانان هدایت کرد. آنجا هم آقای آملی من را درست و حسابی به دکتر معرفی کرد و گفت که من قصد دارم که از لحظه ورود تا هنگام خروج آنها از مشهد را به تصویر بکشم. این خانواده آملی همیشه برای من الگو بوده اند. چه از لحاظ مبارزات سیاسی، چه از لحاظ اخلاق انسانی و چه از لحاظ روابط درون خانوادگی . بگذریم. دکتر با روی باز گفت که اشکالی ندارد و من می توانم به راحتی کارم را بکنم.
دور میزنشسته بودند و با چند نفر از سن بالاهای سیاسی فرهنگی مشهد گپ می زدند. بیشترین چیزی که توجه مرا به خودش جلب کرد، تسبیح چوبیِ دانه درشت دکتر بود. من اهل تسبیح بازی هستم و مخصوصاً چوبی اش را خیلی دوست دارم و البته یک دانه متوسطش را هم چندسالی داشتم که در غم و شادی همراه من  بود که چند ماه پیش به صورت خیلی اتفاقی والکی گمش کردم. تا چند روز بعد به قول بچه ها دپسرده بودم. تسبیح دکتر هم خیلی برازنده اش بود و بهش می آمد . الآن متوجه شدم که عین همان (وشاید خود همان) را چند روز پیش دست آقای آملی دیدم. یادم باشد ازش بپرسم.
بعد از چنددقیقه آنها را تنها گذاشتیم تا استراحتی کنند. همه به طبقه بالا که بزرگ تر بود و مخصوص ملاقات های عمومی بود رفتیم و منتظر شدیم. ساختمان مال یکی از اقوام درجه یک خانم رحیمیان بود.
ملاقات کنندها یکی پس از دیگری می آمدند و منتظر می نشستند تا دکتر بیاید.
بالآخره بعد ازحدود نیم ساعت آمد. با همه سلام و احوالپرسی کرد. با همان ادبیات مؤدبانه خودش.
-        خوب  دوستان گرامی، خیلی مارا را سرفراز کردند از اینکه تشریف آوردند. خیلی خوشنودیم از حضور دوستان.
یکی از بزرگان مجلس هم شعری مناسب حال حاضران خواند.
شوق دیدار تو دارد جان برلب آمده        بازگردد یا برآید چیست فرمان شما؟
همینطور بحث از شعر و شاعری بود که بحث از حافظ و صائب تبریزی به مولانا کشیده شد . دکتر هم خاطره ای از یکی از دوستانش تعریف کرد.
-    گفت (  یکی از دوستان ایشان) یک وقتی در کار بازرگانی من گره سختی افتاد.  به طوری که پریشانی بزرگی برای من پیش آمده بود و احوال روحی من به هم ریخته بود. مدتی حال نابسامانی داشتم تا اینکه یک بار وقتی درمنزل بودم ، (یادم نیست می گفت: در استخر بودم یا زیر دوش بودم، بالاخره با آب سرو کار داشته  و تنها بوده است) می گفت، احساس کردم صدایی در خانه پیچیده و خطابی به من می کند، که نترس، کارت درست می شود ( یک چنین چیزی ) بعد می گفت آمدم و مثنوی را باز کردم . این بیت آمد که :
 نه زدریا ترس و نه زموج و کف    چون شنیدی تو خطاب لاتحف
 و بعد می گفت که کار من اصلاح شد و مشکلات رفع شد.
برایم جالب بود که دکتر به چنین چیزهایی هم اعتقاد دارد. در میان گفتگوها آقای جوادی حصار هم وارد شد. دکتر هم احوالپرسی گرمی با ایشان کرد و بعد گفت: چطورید اقای جوادی حصار. هنوز در حصار هستید؟ آقای جوادی هم با تواضع گفت: ما در حصار محبت شما هستیم.
 نزدیک به 3 ساعت با همه از هر دری سخن گفت. با صبر و حوصله خاصی به پرسش های همه پاسخهایی عمیق می داد.
بعد از ظهر هم  دریک جلسه 3 ساعتی که البته علمی تر بود در باب عدالت سخن گفت.

پنج شنبه
صبح به اتفاق خانواده دکتر ،خانم رحیمیان و حمید شاکری رفتیم حرم. از موزه های آستان قدس هم بازدید کردیم که ای کاش نمی رفتیم. زیرا نتوانستیم ارمغان خاصی بدست بیاوریم. موزه فرش وقرآن البته  بسیار تمیز و آرام بود، اما سندیت قرآنهایی که به سالها و قرنهای مختلف نسبت داده شده بود بسیار ضعیف ومشکوک بود. مثلاً قرآنهایی که به زمان امام علی (ع) وامام حسن (ع) نسبت داده شده بود همه با نقطه بود. در حالی که طبق سندهای روشن تاریخی در آن زمان هنوز نقطه و اِعراب وارد خط عربی نشده بود. (بیشتر اینها را از توضیحات دکتر فهمیدم).  در این رابطه دکتر می گفت در تحقیقاتش به این نکته رسیده است که «یحیی» که اسم یکی از پیامبران بنی اسرائیل است و در قرآن آمده، همان یحنی (یوحنا) است که در انجیل و تورات آمده و احتمالاً در گذر زمان و با پیدایش نقطه در خط عربی، نقطۀ «ن» یحنی به « ی» یحیی تبدیل شده است.
رفتن به موزه سکه و متعلقاتش بسیار آبرو ریزی بود. چون آنجا مملو از افراد کوچک وبزرگ بود که تقریباً هیچ کدامشان به قصد دیدن شواهد تاریخی به آنجا نیامده بودند. شلوغی تقریباٌ به همان اندازه صحنهای خود حرم بود. به طوری که دکتر، که در موزۀ قرآن، آنها را به دقت وارسی می کرد، اینجا چنین امکانی را نداشت. هر دقیقه یک نفر تنه ای محکم می زد و در می رفت ویا بچه ای بلند گریه می کرد و از مادرش سکه می خواست. از همه آبروریزی تر، سکه هایی بود که سرو ته داخل جایگاه گذاشته شده بودند.

بعد از ظهر پنج شنبه

قرار بود حدود 50 تا 60 نفر را برای سخنرانی دکتر سروش در واکنش به سخنان پاپ که در خانه آقای آملی برگزار می شود حضور داشته باشند. اکثر افراد را به وسیله SMS دعوت کردیم. احتمال می دادیم 10 الی 20 نفر اضافه برآنچه ما دعوت کرده بودیم در این مراسم حضور داشته باشند. دلیل تبلیغات کمِ ما، مشکلاتی بود که مخالفان دکتر سروش همواره در سخنرانیهای ایشان به وجود می آوردند و می آورند. مخصوصاً سابقه مشهد در این زمینه بسیار خراب است. همسر دکتر می گفت چند سال پیش که با دکتر برای سخنرانی به دانشگاه فردوسی مشهد آمده بودیم، هنگامی که برادران  جناح مخالف، ماشین حامل دکتر را محاصره کرده بودند و با آجر و بلوکه به ماشین می کوبیدند، من که درماشین عقبی نظاره گر این ماجرا بودم با خودم گفتم همسرم از دستم رفت و دیگر او را نخواهم دید.
به همین دلایل همواره سخنرانیهای دکتر سروش به صورت محدود برگزار می شد. ما هم بر طبق این قانون، افراد کمی را دعوت کرده بودیم. اما در عین ناباوری در زمانی که هنوز 15 دقیقه مانده به شروع سخنرانی حداقل 200 نفرداخل منزل آقای آملی بودند که تا آخر سخنرانی این جمعیت بیشتر هم شد. جالب این بود که از هر قشری در بین آنها حضور داشت، دانشجو، کارمند، بازاری، استاددانشگاه و حتی نظامی، و جاب تر اینکه تقریباً همۀ آنها را می شناختم.
ادامه دارد....

۱۳۸۶ فروردین ۱۸, شنبه

,

پیش بینی خشونت

1- جامعۀ جدید از وجود افراد و گروههایی با افکار و عقاید متفاوت و گاه متضا تشکیل می شود.


2- وجود افکار و عقائد متفاوت باعث وجود منافع متضاد میشود.
 3- یکی از اصول زندگی در چنین جوامعی، برخورداری از میزان قابل توجهی از مدارا و رواداری دربارۀ تحمل عقاید دیگران، احترام به حقوق و منافع آنها است.
 4- در جامعۀ ایران افراد و گروهها، از تفاوتهای عیدتی و فکری بسیاری برخوردارند.
 5- ایران دارای دولتی اصولگرا (اسلامگرای افراطی) است.
 6- به گفتۀ اریک فروم، با بوجود آمدن یک روند مثبت اجتماعی بازگشت به ماقبل آن موجب مقاومتهای اجتماعی میشود.
 7- پس از دوم خرداد76 یک روند نسبی مثبت از آزادیهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بوجود آمد.
 8- دولت جدید با حمایت گروههای تندرو اسلامگرا که تشکیل مدینۀ فاضلۀ خود را در روی کار آمدن این دولت میدیدند، ناگزیر است تا ارزشهای هواداران خود را تا «حداکثرِ ممکن» یا «حداکثرِباید» پیگیری کند که این امر مستقیماً در تضاد با عقاید و منافع بخش قابل توجهی از افراد و گروههای جامعه میباشد.
 9- اصولگرایان حاضرند برای رسیدن به اهداف خود به سرکوب مخالفان بپردازند و انتقادات دیگران را برای آنها مهم نیست. (اشاره به برخوردهای جدید با زنان، دانشجویان، روزنامه نگاران و طرح جدید مبارزه با بدحجابی). این رویکرد ممکن است مخالفان را در دام حرکتهای تند مانند شورش بیاندازد.
 10- چنانچه اصولگرایان در برنامه های خود پیروز نشوند و دولت و مجلس را در انتخابات پیش رو از دست بدهند (که در صورت آزادانه بودن انتابات و حضور مخالفان حتمی است) چون اهل مدارا و رواداری نیستند، به برخوردهای خشونت آمیز روی میآورند.
....
 منتشر شده در خانۀ قبلی ام شهریاران

۱۳۸۵ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

کارِ ایرانی


1– مفهوم کار در عصر جدید، در برخورد انسان با توسعه صنعتی، شکل تازه ای به خود گرفت، کارگر فردی بود که برای رفاه بیشتر حرفه ای را می آموخت و با کار در آن حرفه، به جدیدترین و پیشرفته ترین فن آوریهای زمان خود سروکار داشت. او همچنانکه کار می کرد، دنیا را در حال دگرگونی می دید و کم و بیش نقش خود را در این دگرگونی مشاهده می کرد. اما کار و کارگر در جامعه ایرانی، به مفهوم شغلی است که از سر ناتوانی در تامین معیشت، شخص آنرا پذیرفته است سروکار کارگر ایرانی با دستگاههای رده خارج خارجی است و از لحاظ روانی، او نمی تواند فردی باشد که از کار خود نتیجه ای در جامعه مشاهده کند و نیرویی برای پیشرفت بیابد. مگر همان دستمزد بخور و نمیر – در حالی که کارگر غربی ، کم و بیش فردی مهارت آموخته در حرفه ای مشخص است کارگر ایرانی کسی است که برای رفع معیشت خود به پست ترین کارها از جمله حمالی و دلالی و خرده فروشی روی می آورد.
2 – با انقلاب صنعتی در غرب و گسترش اخلاق پروتستانی در این نقطه از جهان، کار کردن به واسطه خود فعل کار کردن در بین مردمان از اهمیت بسیار بالایی برخوردار
می شود. انسانها برای این کار می کنند که اولا در پیشگاه خداوند از قرب و منزلت بیشتری برخوردار شود و ثانیا برای اینکه سرمایه حاصل از دسترنج خود را به تولید و تحقیق و موشکافی در جهان و بواسطه آن دگرگونی در جهان بپردازند. هر چند که بخش عمده ای از کشورهای پیشرفته پروتستان نیستند، اما اخلاق پروتستانی چنان نفوذی در فرهنگ آنها دارد که در عمل پیرو آن هستند. (همچنانکه شاهد هستیم در ایران مردم به ظاهر شیعه هستند، اما از اخلاق اشعری پیروی می کنند). اما در کشور ما، اکثر مردم برای تامین معیشت کار می کنند و بیشتر سود خود را صرف خرید کالاهای تجملی و لوکس می کنند. و برنامه و تمایلی برای پژوهش و تحقیق و تجربه های نو و همچنین سرمایه گذاری در تولید و ابتکار و اختراع ندارند.
3 – در ممالک پیشرفته، خانواده ها، جوانان خود را – چه دختر و چه پسر – در جهت آمادگی برای ورود به جامعه و استقلال واقعی، به کار کردن ترقیب می کنند، چنانچه در فیلم های و سریالهای خارجی، اغلب مشاهده می کنیم که خانواده ای از تمکن مالی مناسبی برخوردارند . اما فرزندان آنها در بیرون از خانه – رستوران – شرکت های خدماتی و ... مشغول به کارند. اما در کشور عزیز ما آفتی به نام کارمندی (پشت میزنشینی) باعث شده است که هم چشم به این داشته باشند که در یک نهاد دولتی استخدام شوند و تا آخر عمر، آب باریکه را تضمین کنند. قطعا چنین جوانی با چنین نگرشی نیرویی مولد برای جامعه نخواهد بود.
4 – همانطور که در بالا اشاره شد، خانواده نقش مهمی تر تربیت اخلاق کاری در جامعه ایفا می کند. اما علتی که خانواده کارکرد مثبتی در جامعه پیشرفته دارد چیست؟ پاسخ این پرسش را باید در مقوله ای به نام «شهروندی»(citizenship) جست. شهروند یک کشور پیشرفته به شهروندی خود افتخار می کند و به دنبال این است که این افتخار را با تلاش در جهت پیشرفت و برتری جامعه اش افزایش دهد. به یاد داریم که «آرنولد» ورزشکار، بازیگر و سیاستمدار معروف اتریشی الاصل آمریکایی، در بیانیه ای که خطاب به اعتصاب کنندگان مهاجر به آمریکا در سال گذشته منتشر کرد. عنوان نمود که (نقل به مضمون) : من اولین باری که وارد این خاک (آمریکا) شدم، نه زبان مردم اینجا را بلد بودم و می دانستم که چه باید بکنم. فقط می دانستم که اگر به خوبی تلاش کنم می توانم جایگاهی در این کشور آزاد بدست بیاورم. من دین خودم را به ایالات متحده که مرا پذیرفت ادا کردم و مورد توجه مردم اینجا قرار گرفتم و به اینجا رسیدم، شما هم تلاش و کوشش خود را بکنید. دین خود را به جامعه ادا کنید و صبر داشته باشید که حتما موفق خواهید بود.
 چنین نگرشی در چنین جامعه ای باعث پدید آمدن چنین تمدنی می شود و برای همین است که همه به دنبال این هستند کهcitizen (شهروند) این کشورها شوند. اما در ایران به دلیل نارضایتهای انباشته شده، سرکوب فرهنگ ملی و عدم چشم اندازی امیدوار کننده به آینده ای پربار در سایه عدالت و آزادی، مردم تمایلی برای ادای دین خود به جامعه ندارند و همواره کارها را از سرخود باز می کنند و به دنبال رفع تکلیف هستند تا ادای آن.

۱۳۸۵ دی ۲۲, جمعه

کار خوبی بود، اما من انجام ندادم!

     چند روز پیشن یک sms دریافت کردم با این مضمون:
اعتصاب سراسری به نرخ بالای مکالمات در 20 دی.
تمامی گوشی ها رو خاموش  کنید.
این کار  خسارت بالایی به مخابرات وارد می کند.
برای هم بفرستین .

هر چند الآن زمان امتحانات است و من هم برنامه ای برای نوشتن روزنوشت ندارم اما به طرز وحشتناکی وسوسه شدم تا این مسئله که ذهنم را در گیر کرده بود رو تحلیل، مکتوب و منتشر کنم.
یکم:
الف)باید مشخص شود که این حرکت اعتراض است یا اعتصاب. به عنوان مثال کمپین زنان و یا اعتراض دانشجویی به نرخ سیب زمینی، هرکدام مشخصاً یک اعتراض مدنی هستند. اما حرکت اخیر نوعی بدیع از رفتار جمعی(با اقماض) است که ماهیت آن جای مطالعه  بیشتری دارد.
ب) توجیه این حرکت و سعی در اقنای مخاطب با اشاره به «خسارت زیاد به مخابرات» مشخص می کند که طراحان امر، مخاتبان خود را از بین جمعی انتخاب کرده اند که «ناراضیانِ بسیار ناراضی» از وضع موجوداند که حتی حاضرند برای اعلام نارضایتیشان به مخابرات خسارت بزنند.
ج) چرا ما اموال دولتی را متعلق به خودمان نمی دانیم و هنوز این تفکر در ما نهادینه نشده است که دولت امانتدار اموال ما است نه صاحب آنها و ما باید مواضب حکومت باشیم تا اموالمان را به غارت نبرد نه اینکه خودمان آنرا خراب کنیم و یا در صدد خسارت به آن باشیم.  واضح است وقتی خسارتی متحمل اموال عمومی میشود، دولتمردان ما از بودجۀ تشریفات و تفریحات خود صرف رفع خسارت نمی کنند. بلکه از سرانه های عمومی(آموزشی ، پژوهشی، عمرانی، ورزشی، فرهنگی و ...) در این راه استفاده می کنند.

دوم:
الف) جمله پایانی متن، «برای هم بفرستین » و عملی و فراگیر شدن آن در مدت زمان کوتاه، نشان دهنده توانایی بالای رسانه ای مانند sms  است.
ب) این عمل که عده ای تصمیم گرفته اند تا در برابر تصمیمات غلط و غیر عادلانه مسئولین از خود واکنشی مدنی نشان بدهند جای بسیار امیدواری است و نشانه ایست که کم کم شهروندان ایرانی دارند به قواعد زندگی مدنی تن می دهند. هرچند با نافرانی مدنی ( که البته بسیار پسندیده است )
ج) نافرمانی مدنی حرکتی است که در آن شهروندانی که از موضوعی ناراضی هستند با واکنشهایی منفی اما هدفدار و البته مسالمت آمیز صدای اعتراض خود را از راهی کم هزینه اما پر اثر و با شیوه ای مسئولانه به حاکمان می رسانند و قدرت بسیج کنندگی خود را به رخ طرف مقابل می کشند.

سوم)
 اما مراد من از این همه روده درازی اشاره به واکنشهای مخاطبین این پیام کوتاه (sms) است.
الف) عده ای از مخاطبین اعلام می داشتند که: این هم یک بازی است که خود دولت سر مردم در آورده است و حتی یکی از دوستان می گفت که دولت می خواسته با این کا از سود هزینه این sms ها استفاده کند. البته پاسخ من به این دوست عزیز این بود که حتی اگر با این کار سود مالی عظیمی (از طریق هزینهsms) به جیب دولت می رود، اما باز هم نسبت به انجام یک اعتراض مدنی و نهادینه شدن این رفتار بر علیه حاکمیت ارزش دارد.
ب) مهمترین مشاهده ای که من در این رفتار دیدم این بود که عدۀ زیادی از مردم با اینکه از گران شدن نرخ مکالمات بسیار ناراضی بودند و اعتراض به آن را تأیید می کردند، اما در روز موعد همراههای خود را خاموش نکرند و اغلب می گفتند: کا خوبی بود اما من آنرا انجام ندادم.
 چرا؟
به نظر من این مسئله 2 دلیل مهم داشت. نخست اینکه مردم ما هنوز الزامات شهروندی را درک نکرده اند و به آن تن نمی دهند و دوم و البته به طبع دلیل اول، آنها منافع زود گذر خو را به منافع بلند مدت همگانی ترجیح میدهند.

چهارم)
فقدان سازمانهای مدنی و غیر دولتی (ngo)  های فراگیر در سازماندهی و به نتیجه رساندن اینگونه حرکتها در این مواقع به شدت احساس می شو