سالها پیش خواندن «سرمایه»ی مارکس، ترجمهی ایرج اسکندری را شروع کردم. بخشی از کتاب را خواندم اما خسته و گیج شدم. میفهمیدم که این مطلبی که مارکس دارد میگوید را تا حدود زیادی میپسندم، اما جزییات مطلب را نمیفهمیدم.
پنج سال پیش ترجمهی تازهمنتشر شدهی حسن مرتضوی از سرمایه را خریدم و دوباره شروع به خواندن کردم. انصافن برگردان تر و تمیز و کار شسته و رفتهای از آب درآمده بود. اما بازهم همان مشکل را به صورت خفیف حس میکردم و صادقانه بگویم که در فهم خیلی از پارههای کتاب به مشکل برخوردم.
الان شروع کردم به خواندن ترجمهی فرانسوی سرمایه. این ترجمه زیر نظر خود مارکس انجام شده و به گفتهی خودش، خیلی از مطالب، درستتر و روانتر از نسخهی آلمانی از آب درآمدهاند، چه رسد به نسخههای انگلیسی و روسی و البته فارسی. به همین جهت مارکس به رفقایش توصیه کرده که آن را بخوانند.
برخی از بخشها را که با ترجمههای اسکندری و مرتضوی مقایسه کردم، به واقع از روانیِ برگردانِ فرانسوی و پیچیدگی و سختیِ برگردانهای فارسی شگفتزده شدم.
واقعن چرا وقتی یک نویسنده حرف مهماش را خیلی ساده میزند، ما آن را سنگین و پیچیده ترجمه میکنیم؟ آیا یک حرف مهم باید پیچیده عرضه شود؟
همین کار را استاد آشوری عزیز با «شهریار» ماکیاولی کردهاست. هرچه اثر ماکیاولی ساده و بیپیرایش است، برگردان استاد آشوری پیچیده، سنگین و ادبیست. از نظر من_ به عنوان یک دانشجو_ ماکیاولی به عمد از کمترین آرایههای ادبی برای اثری همچون شهریار بهرهبرده است. در حالی که ترجمهی فارسیاش همچون نثر مسجع از آب درآمده که این مسئله نه تنها ناوفاداری به اثر و صاحباثر است، بلکه در فهمِ درستِ متن هم خلل ایجاد میکند.
۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه
روزانه, hide, jour
چرا راحت ترجمه نمیکنیم؟
۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه
بهشتی, خاتمی, روحانی, زندگی-سیاست, میرحسین موسوی, hide, jour
رد پای ماندگارِ بهشتی
چند روز پیش از انتخابات بایکی از دوستان بزرگوار از نسل جوانهای دههی پنجاه گفتگو میکردم٬ ایشان نکتهای را دربارهی دکتر عارف گفتند. ضمن اینکه دکتر عارف را به اصطلاح «آدم حسابی» معرفی کردند٬ در حاشیه خاطرهای هم تعریف کردن. آقای دکتر سعید سنجابی هم دانشگاهی آقای عارف در دانشگاه استنفورد آمریکا بودند. به گفتهی ایشون٬ دکتر عارف در زمان انقلاب به ایران برمیگردد. اما بعد از مدتی دوباره به آمریکا میآید. وقتی دوستان دلیلش را جویا میشوند٬ عارف میگوید: «من برگشتم تا در انقلاب مشارکت داشته باشم. اما دکتر بهشتی به من گفت برگرد و تحصیلات را کامل کن.»
![]() |
| حسن روحانی و دیگر طلبهها در کنار بهشتی جوان |
در سالهایی که سعی کردم از زیر بار بمباران تبلیغات رسمی بیرون بیایم و خارج از آن به مسائل نگاه کنم٬ جدا از تبلیغات کلیشهای و توخالیای که دستگاههای تبلیغاتی رسمی دربارهی شهید بهشتی ـ و دیگران ـ انجام میدهند٬ و فارق از بغض و کینهای که بسیاری از افراد (چه در داخل حکومت و چه در خارج حکومت) از بهشتی دارند٬ هرچه پیشتر میروم شخصیت ایشان را بسیار قابل درنگ و درسآموز مییابم.
بهشتی هم الفبای سیاستورزی و مفهوم سیاست را خوب میدانسته٬ هم نگاه بلندی دربارهی کشور و کشورداری داشته است. البته همهی اینها نسبیست. یعنی به نسبت همنسلها و هم دورهایها و اطرافیان خودش. بزرگترین تفاوتِ درسآموزی که من در بهشتی دیدم٬ کارها و برنامههای بلندمدتاش است. بویژه در مورد کادرسازی و تربیت نیروی انسانی. به جز همین آقای دکتر عارف که مثال زدم و دکتر حسن روحانی که عکساش را گذاشتم٬ خیلیهای دیگر هم هستند که به اصطلاح زیر دست و بال شهید بهشتی بزرگ شدند و الان از چهرههای تاثیرگذار کشور هستند. من فقط دو نمونهی دیگر میآورم تا عمق این نگاه تربیتی روشن شود:
سید محمد خاتمی که پیش از انقلاب در مرکز اسلامی هامبورگ در کنار دکتر بهشتی پرورش مییابد. پس از انقلاب بلافاصله نمایندهی مجلس٬ وزیر فرهنگ و سپس رییس جمهور ایران میشود و اکنون هم از پرنفوذترین افراد در بین نخبگان سیاسی و فرهنگی و اجتماعی کشور و از دوستداشتهترین شخصیتهای ایران است. یادم میآید وقتی خاتمی رییس جمهور شد و تلویزیون اولین سخنرانیهایش را پخش میکرد٬ مادرم یک بار گفت: چقدر این آقا من را یاد شهید بهشتی میاندازد!
میرحسین موسوی: که وی را میتوان شاگرد نمونهی مکتب بهشتی نامید و خودش هم همواره به این نکته اشاره میکند. او ـ به گفتهی خودش ـ تاثیر بسیار زیادی از بهشتی گرفته است. بویژه در مسائل تشکیلاتی و نگاه سیاسی. این پیوند اینقدر قوی است که میرحسین درست پیش از اعلام کاندیداتوریاش در سال ۸۷٬ در همایش تشکل و تحزب٬ از بهشتی به عنوان نمونهی نگاه تشکیلاتی یاد میکند و آن را الگوی خود میداند. نزدیکی میرحسین با فرزندان شهید بهشتی٬ نشان از این پیوند قوی دارد.
![]() |
| میرحسین موسوی در کنار آیتالله بهشتی |
به جز این دو بزرگوار (که من هردوشان را بسیار بسیار دوست دارم) چهرههای ریز و درشت پرشماری هستند که زیر بال و پر بهشتی پرورش یافتهاند و فقط به شخصیتهای سیاسی هم محدود نمیشوند و با اطلاعات محدودی که من دارم٬ حداقل تا یک نسل دیگر٬ افرادی که به شکلهای گوناگون وابسته به «مکتب بهشتی» هستند٬ در امور کشور نقشهای پررنگی را بازی خواهند کرد.
در کنار همهی تمجیدها و انتقادهایی که به شهید بهشتی میشود٬ این روزها که همزمان با سالگرد شهادت ایشان است٬ به نظرم آمد که به این جنبه از شخصیت وی کمتر توجه میشود و فکر میکنم میشود از این ویژگی٬ درس گرفت و آن را بهکار بست.
۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه
مش متی, hide, status
شربتهای بیکیفیت٬ اعتقادهای بیمایه
مهدی در فیسبوکاش نوشته:
همه ی کشورها، همه ی ملت ها، همه ی فرهنگ ها، همه ی جوامع، همه ی آدم ها، روزهایی را داردند که جشن یا کارناوال ملی آن هاست. می شود با شکل برگزاری این جشن ها و یا مراسمی که در حاشیه یا متن یک جشن ملی یا محلی برگزار می شود، به خصوصیت های یک قوم یا ملت یا کشور یا فرهنگ یا جامعه یا شهر یا هرچی به ذهنتان می رسد، پی برد.
چند روز پیش پسربچه ای زنگ خانه ام را فشار داد و از پشت آیفون(اف اف) از من خواست برای درست کردن شربت نیمه ی شعبان به آن ها کمک مالی بکنم. من هم بی معطلی دست رد به سینه اش زدم. دلیلش هم این بود که اصلا دوست ندارم در تولید بی کیفیت ترین و آبکی ترین و بی مزه ترین شربت دنیا که در لیوان یک بار مصرف ریخته می شود و کوچه ها و معابر و خیابان ها را بند می آورد، کوچکترین سهمی داشته باشم. همیشه هم با خودم فکر می کنم چطور آدم هایی پیدا می شوند که عقیده دارند حیات و مماتشان وابسته به نظر مثبت و منفی منجی عالم بشریت است، اما بدترین شربت دنیا را برای جشن تولدش درست می کنند؟کیفیت کو؟! کیفیت کجاست؟!
چطور می توانند به خیابان ها بیایند و این شربت را به دست هم بدهند؟ اصلا مردم چطور رویشان می شود برای نوشیدن بی کیفیت ترین شربت دنیا، خیابان ها را بند بیاورند و راه را از هم بدزدند؟
کیفیت کو؟! کییفت کجاست؟! چرا در قیمه و شله(مشهدی) امام حسین هست، اما برای درست کردن شربت امام زمان، نیازی به آن کیفیت محرم و صفری نیست؟! اصلا چرا کیفیت شربت به اندازه ی شام و نهار مهم نیست؟
*مش متی (مهدی شهسوار) خودش یک وبلاگ خوب داره. اما وبلاگش ادبی-هنریست و حرفهای اجتماعیش را بیشتر در فیسبوکاش میزنه.
** مش متی برادر دوقلومه :)
۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه
روزانه, زندگی-فلسفه, hide, jour
اما هرچی بود٬ اون پرسش قدیمی را در ذهن من زنده کرد: «چرا درسهای اخلاقِ بعضی از معلمهای اخلاق در جامعه تاثیری نمیذاره؟» آقای قرائتی(ها) سه دهه در رادیو و تلویزیون و نماز جمعهها و هزار و یک تریبون رسمیِ دیگه درس اخلاق دادن؛ اما آیا جامعهی امروز ما اخلاقیتر هست یا جامعهی سی سال پیش؟ درحالی بعضیها مثل «میرحسین موسوی» پیدا میشن و بدون اینکه ژست معلم اخلاق را بگیرن٬ نتیجهی سخنها و کنشهاشون به اخلاقیتر شدن جامعه کمک میکنه. شاید کلیدش در همین «محافظهکاری» این معلمها اخلاق باشه. چون از نظر من محافظهکاری در یک جاهای حساسی با اخلاقی بودن تناقض پیدا میکنه و به تضاد میرسه.
یک طرف خلیل جبران و قرائتی٬ یک طرف میرحسین موسوی
چند روز پیش یکی از دوستان فرهیختهام یه چیزی جالبی گفت:
![]() |
| جبران خلیل جبران |
«جبران خلیل جبران هوادار فالانژها و فاشیستها بوده و گویا تا آخر هم بر موضعش پایدار بوده». بعد کلی توضیح داد که چطور این افکار به ظاهر قشنگ و دوستداشتنی ریشته در نوعی راستگرایی و محافظهکاری داره. نوعی عرفان که حرفهای قشنگ میزنه٬ اما در برابر تغییر واقعی مقاومت میکنه.
بعد من با خودم فکر کردم شاید برای همین باشه کتابهای این بنده خدا کرور کرور در ایران فروش میره٬ اما هیچ تاثیری روی جامعه نداره و سرچشمهی تغییر نمیشه و فقط کابرد زینتی داره. بعد یاد درسهای قرآن آقای قرائتی افتادم. من خودم وقتی نوجوون بودم این برنامه را با علاقه نگاه میکردم. میدیدم که خیلی خانوادههای مذهبی هم میشینن و باهم این برنامه را نگاه میکنن. اما همیشه تعجب میکردم که چرا این برنامه کمترین تاثیر را روی این آدمها میذاره. یعنی به محض اینکه تلویزیون را خاموش میکردن٬ میشدن همون آدمی که پیش از آغاز درسهایی از قرآن بودن. من بالای ۶۰٪ - ۷۰٪ حرفهای آقای قرائتی را قبول داشتم و همین الان هم خیلیهاش را دوست دارم. البته هر از چندگاهی هم یه حرفهایی میزنه که غیرقابل تحمل هستن. اما خب... !
![]() |
| محسن قرائتی |
خلاصه تو همین گیر و دار شباهت قرائتی و جبران خلیل جبران توجهم را جلب کرد. آقای قرائتی هم نزدیکی و پیوند زیادی با جریان محافظهکار داره و بواسطهی همین پیوند٬ سه دهه است که بر صندلی نهضت سوادآموزی تکیه زده. کارهای خیلی خوبی هم کرده. اما صندلی را ول نمیکنه و سازمان را هم عریض و طویلتر کرده. درحالی که الان نهضت سوادآموزی دیگه مثل سالهای اول انقلاب توجیه منطقی نداره و مملکت ماشالله سرشار از باسواده٬ بزرگ شدن نهضت سوادآموزی هیچ توجیهی نداره. حالا من از سلوک شخصی ایشون خبری زیادی ندارم. اما تا اونجایی که من میدونم ایشون دستگاهی در سطح یک وزارتخونه را زیر سلطه داره. با این تفاوت که این وزارتخونه مادامالعمر هست و به نمایندگان مردم هم باسخگو نیست.
چند وقت پیش تلویزیون برنامهای را پخش کرد که در اون آقای قرائتی را روی صندلی نشونده بودن و یکی از برنامههای سی سال پیش را بهش نشون میدادن. تصویر سی سال پیش خیلی خودمونی و خاکی بود. ولی من احساس کردم که آقای قرائتی از دیدن این تصویر راضی نبود و اصلن سعی نمیکردن این نارضایتی را پنهان کنه. دلیلش چی بود را نمیدونم. شاید خیلی مهم هم نباشه.
![]() |
| میرحسین موسوی |
*البته این دوست فرهیختهی فرانسوی ما حدود ۷۰ سال سن داره و بیشتر عمرش در تلاش برای کاستن از ظلم و ستم در منطقهی معروف به خاورمیانه گذرونده.
۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه
زندگی-خاطره, jour
سیام خرداد٬ سلول و ندا
۲۶م خرداد بازداشت شدم و تا ۳۰م هیچکس خبرنداشت که کجا هستم و اگر بازداشت شدهام چه نهادی مرا بازداشت کرده است. البته پیشتر نزدیکانم را از احتمال بازداشتم آگاه کرده بودم. پدر و مادرم به روستایمان در بیرجند رفته بودند و پدرم خبر بازداشتم را از رادیو فردا شنیده بود.
اولین بار٬ سیام خرداد٬ بعد از نماز مغرب بود که مرا با همان چشمبند همیشگی به اتاقی بردند و گوشی تلفن را به دستم دادند تا با خانوادهام تماس بگیرم. با مهدی (برادرم که باهم دوقلو هستیم) تماس گرفتم. بهشن گفتم که چند روزی مهمان برادران وزارت اطلاعات هستم و نگران نباشند. او هم گفت ما البته اوایل خیلی نگران بودیم. به هرکجا که تماس میگرفتیم میگفتند ما خبری نداریم. مهدی میگفت حتی خودش به ادارهی اطلاعات رفته٬ اما در پاسخ گفته بودند که ما از برادرت خبری نداریم. حالا یا اشتباه کرده بودند٬ یا دروغ گفته بودند. بعد البته مهدی گفت که ما انتظار داشتیم که بعد از سخنرانی رهبری در نماز جمعه ماجرا ختم به خیر شود و تو آزاد شوی. اما بعد از آن سخنرانی غیرمنتظرهی ایشان و سپس واکنش مردم که به خیابانها ریختند٬ ما حالا حالاها منتظرت نیستیم و تو هم نگرانِ نگرانیِ ما نباش. همهی اینها را خلاصه و تلگرافی میگفت و همینجا بود که برادران دستور پایان مکالمه را صادر کردند.
آن شب تا نماز صبح بازجویی داشتم. به سلول که برگشتم٬ شروع کردم به رمزگشایی پیام مهدی. هرچه بالا پایین کردم باورم نمیشد. اول اینکه متوجه شدم که اوضاع قمر در عقرب و خارج از پیشبینیهای ماست. بعد به ماجرای سخنرانی آیتالله خامنهای فکر کردم. «یعنی چه؟ یعنی چه چیزی غیرمنتظرهای در این سخنرانی بودهاست؟ یعنی رهبری ماجرا را آرام نکرده است؟ چرا؟» من هم فکر میکردم که ایشان میآید و خطبهای میخواند و همه را به وحدت دعوت میکند و ماجرا تمام میشود. اما واقعیت چیز دیگری بود.
بعد به واکنش مردم توجهم جلب شد. «یعنی چه؟ یعنی رهبری حرفی زده که مردم عصبانی شدهاند و به خیابانها ریختهاند؟ یعنی رهبری دیگر فصلالخطاب نیست؟» باورم نمیشد. تا وقتی هم که بیرون آمدم و فیلمها و عکسها را نگاه کردم باورم نشد.
بعد از آزادی دو چیز را متوجه شدم. یکیش دلم را گرم کرد و دیگری تاثیر غمانگیزی رویم گذاشت. اویش این بود که متوجه شدم که بچهها در دانشگاه فردوسی تظاهرات کرده بودند و در لابلای آن هم شعارهایی برای آزادی من داده بودند. البته برادران یک چیزهایی در خلال بازجوییها گفته بودند. اما میدانید که! آدم در جریان بازجویی هیچ چیز را باور نمیکند. بعدن یکی از بچهها یک عکس از آن راهپیماییها برایم فرستاد. هیچ چیز برای یک زندانی دلگرمکنندهتر از این نیست که بفهمد که عدهای آن بیرون حمایتش میکنند و فراموش نشده است.
![]() |
| تظاهرات دانشجویان در دانشگاه فردوسی مشهد |
دومیش اما غریبتر بود. میشنیدم که همه دربارهی دختری به نام «ندا» صحبت میکردند. دختری که در خیابان تیر خورده بود و در آخرین لحظههای شهادتش بانگاهش پیامی را به دیگران منتقل کرده بود و این پیام همهجا پیچیده بود. هرجا میرفتم دربارهاش صحبت میکردند. تا مدتها آن فیلم را نگاه نکردم. هنوز هم کاملش را ندیدهام. دلش را ندارم. بویژه وقتی فهمیدم من و ندا همسن و سال هستیم و در یک سال و یک ماه بهدنیا آمدهایم و روز تولدمان یکی دو روز باهم فاصله دارد. اما او همان روزی که من بهتزده شده بودم٬ شهید شده بود. برای همین پیوند عجیبی بین خودم و او احساس کرد.
ندا همان کسی بود که من در بازداشتگاه باورش نمیکردم. اما وقتی بیرون آمدم دیدم همه جا جاری از واقعیتیست که او رقم زده بود.
۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه
اکبر امینی, خاتمی, روحانی, زندگی-سیاست, میرحسین موسوی
فریبِ ضدقهرمانان را نخوریم٬ میرحسین باید باشه
۱
امروز در آخرین لحظههای نشست رسانهای دکتر سید حسن روحانی٬ صدای یکی از خبرنگاران حاضر در نشست را شنیدیم که فریاد زد: «روحانی یادت باشه٬ میرحسین آزاد بشه». بیشتر ما خوشحال شدیم. من که در کتابخانه مشغول نگاه کردن برنامه بودم٬ در آن لحظه از فرط خوشحالی از جای خودم پریدم. این حرف ما بود و به همین امید هم به روحانی رای دادیم.
اما چند ساعتی نگذشت که شایعههایی شنیده شد: «طرف نفوذی بوده!» و این شایعه بلافاصله بدست خود ما پخش و گسترده شد.
۲
۲۵ بهمن ۱۳۸۹ را به یاد بیاوریم. از چند روز پیش٬ میرحسین موسوی و مهدی کروبی مردم را به راهپیمایی در حمایت از آزادیخواهان تونسی و مصری دعوت کرده بودند. صبح همه گوش به زنگ بودیم که ببینیم چه خبر میشود. اولین خبر این بود: «یک جوان با پیراهن سبز و عکس شهدای جنبش سبز٬ از یک جرهثقیل بالا رفته و دارد شعار میدهد... » همین خبر کافی بود که یخ فضا شکسته شود و آدمها را به تحرک وا داشته شوند. خیلیها بلافاصله به خیابانها ریختند و آن حماسهی بیاد ماندنی را رقم زدند. اما کسانی که مثل من از پشت اینترنت جریان را دنبال میکردند٬ شایعههایی که یکی دو ساعت بعد منتشر شد را به یاد میآورند: «پسره مشکل روانی داشته... مواد زده بوده... برادرش خودشکی کرده بوده...» و انواع و اقسام شایعهها و تهمتها بود که از ناکجا بیرون میآمد و بدست خود ما در فضای اینترنت گسترش پیدا میکرد. اما بعد از چندی٬ ماه از پشت ابر بیرون آمد و فهمیدیم که آن جوان٬ اکبر امینی٬ سالم و عاقل و بالغ٬ علاوه بر اینها٬ «شجاع» بوده و در روز ۲۵ بهمن از خیلی از آدمهای دیگر بهتر و سرحالتر بوده است.
۳
این تکنیک محافظهکاران و اقتدارگرایان هست. فریبش را نخوریم. آنها از قهرمان میترسند. آدمهای «شجاع» کابوس آنها هستند و پادزهرِ گسترش شجاعت در جامعه٬ شایعه و ترس و بیاعتبار کردنِ فردِ شجاع است. آنها این تکنیک را کم بکار نبردهاند. مثلن میرحسین را به ترسو بودن متهم و این مسئله در بوغ و کرنا کردند٬ کروبی را به قانونگریز بودن و خاتمی را به خائن بودن. یعنی دقیقن صفت برعکس هرکس را برای بیآبرویی و بیاعتباریاش بکار میبرند. آنوقت خودشان از صفت برعکسی که دارند نان میخورند. مثلن اگر فساد مالی دارند٬ مانور سادهزیستی میکنند٬ اگر ضدمردمی هستند٬ شعار ژستهای مردمگرایانه میدهند٬ اگر فساد اخلاقی دارند٬ دیگران را به غیراخلاقی بودن متهم میکنند و... . اما دیگر دست آنها برای ما رو شده است.
کسی که در نشست رسانهای رییسجمهور گفت: «روحانی یادت باشه٬ میرحسین باید باشه.» حرفش درست بود. روحانی هم لبخند زد. بله! آقای رییسجمهور برای عملی کردن این خواسته٬ نیاز به حمایت و فشار اجتماعی و مردمی دارد. اما چند دقیقهای نگذشت که از ناکجایی آن شایعه پیچید که گویندهی این حرف نفوذی بوده است. خیلی از ما هم در چشم برهم زدنی نظرمان تغییر کرد و شروع کردیم به ارائهی تحلیلهای آنچنانی که اینکارها تندرویست و فلان و بهمان. تجربهی من میگوید این شایعه از طرف خود جریان اقتدارگراها بیرون آمده و چند ماه دیگر متوجه میشویم که آن فرد هم مثل اکبر امینی حرف دلش - و دل خیلی از ما- را فریاد زده است. نباید زود اسیر تلههای تبلیغاتیِ اقتدارگراها بشویم.
پ.ن: حتی اگر هم آن شایعه واقعیت داشته باشد - که ندارد- بازهم به نظرم حرف درستیست. «موسوی باید باشه» و این گلِ خواستهای ماست.
۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه
روزانه, hide, jour
خیلی وقته که غر نزدم
چند وقتیست احساس میکنم که خیلی دوست دارم غر بزنم.
امشب با خودم فکر کردم آخرین باری که یک دلِ سیر غر زدم کِی بود و با کی؟ یادم نمیاد. ولی میدونم که بیش از چهار پنج ساله که غر نزدم. منظورم این نیست که از هیچ چیزی شکایت و انتقادی نکردم. نه برعکس خیلی هم کردم. اما «غر» یه چیز دیگهست. از اون غرهای صمیمی که آدم با یک دوست صمیمی میزنه. از اونایی که آدم «درون» خودش رُ بیرون میریزه.
سال ۸۷ تصمیم گرفتم که فعالیت در ستاد ۸۸ و انتخابات ریاست جمهوری٬ آخرین کار جدی سیاسیم باشه و بعدش برم به علاقمندیهای «درونی» خودم برسم. برای همین تمرکز زندگیم را گذاشتم روی انتخابات و نزدیک یک سال تمام درگیرش بودم. بواسطّهی مسئولیتهایی که روی دوشم احساس میکردم٬ بویژ مسئولیتهایی که در قبال دوستانی که اطرافم بودند احساس میکردم٬ کمتر به زندگی و مسائل شخصی خودم فکر میکردم. شاید هم این مسئله٬ به این دلیل بود که فکر میکردم بعد از انتخابات ۸۸ فرصت کافی برای علاقمندیها درونیِ خودم دارم؛ که البته اون فرصت هیچ وقت نرسید. آگاهانه «علاقمندی دروی» را بجای «علاقمندی شخصی» بکار میبرم. توضیحش بماند برای بعد.
بعد از ۸۸ هم شرایط پیچیدهای بوجود اومد که خیلی از ما را درگیر خودش کرد. اما همون شرایط پیچیده ـچه از لحاظ شخصی و چه از لحاظ اجتماعی ـ باعث شد تا وضعیتی که پیش از ۸۸ آغاز شده بود٬ تا همین الان ادامه داشته باشه. خلاصه اینکه در همهی این مدت٬ کمتر فرصت و مجالی برای «غر» زدن از همون نوعی که بالاتر گفتم پیش اومد٬ و بعید میدونم به این زودیها هم پیش بیاد.
۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سهشنبه
انتخابات ریاست جمهوری۹۲, گزارکها, hide, status
یک استدلال ساده برای رای دادن: تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
دنیا صادقی از مشهد در فیسبوکش نوشته:
آقا من یه استدلال میارم برای رای دادن که عمرا نشنیده باشین!
تصور کنین روز بعد از انتخابات ( یا روز بعد از دور دوم اگه بره )
اگه اسم جلیلی یا قالیباف دربیاد ...
همه مون نشستیم تو خونه هامون یا تو کافه ها
داریم حرص میخوریم و میبینیم که زندگیمون واسه حداقل ۴ سال دیگه به گا رفته ( چه رای داده باشیم چه نداده باشیم . بلایی که سرمون میاد بزرگتر ازین حرفهاست )
ولی فقط یه لحظه یه لحظه تصور کنین که اگه اسم روحانی در بیاد .... :)
بعد روز بعد از انتخابات همه مون باهم تو خیابونیم ... داریم به صورتای خوشحال هم لبخند میزنیم ... بعد دستای همو میگیریم و یار دبستانی من میخونیم ....
بعد به جای فحش بهم شیرینی میدیم و زولبیا بامیه
همه خندونیم و همه چی عالیه
فقط جای رفیقامون که نیستن خالیه :)
آقا من یه استدلال میارم برای رای دادن که عمرا نشنیده باشین!
تصور کنین روز بعد از انتخابات ( یا روز بعد از دور دوم اگه بره )
اگه اسم جلیلی یا قالیباف دربیاد ...
همه مون نشستیم تو خونه هامون یا تو کافه ها
داریم حرص میخوریم و میبینیم که زندگیمون واسه حداقل ۴ سال دیگه به گا رفته ( چه رای داده باشیم چه نداده باشیم . بلایی که سرمون میاد بزرگتر ازین حرفهاست )
ولی فقط یه لحظه یه لحظه تصور کنین که اگه اسم روحانی در بیاد .... :)
بعد روز بعد از انتخابات همه مون باهم تو خیابونیم ... داریم به صورتای خوشحال هم لبخند میزنیم ... بعد دستای همو میگیریم و یار دبستانی من میخونیم ....
بعد به جای فحش بهم شیرینی میدیم و زولبیا بامیه
همه خندونیم و همه چی عالیه
فقط جای رفیقامون که نیستن خالیه :)
۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه
انتخابات ریاست جمهوری۹۲, بسیج, زندگی-سیاست, مناظره, status
گزارشِ دیدنِ یک مناظره در دفتر بسیجدانشجویی
این گزارش ادبی-سیاسی به قلم مینا نوشته شده:
مناظرهی آخر،باز ميري دفتر بسيج چون در شرايط فعلي تنها جاييه كه تلوزيون داره.يه كتابي برميداري كه فكر كني حالا يه چيزي هم ميخوني و چهار طبقه ميري پايين.به دم درش كه ميرسي هرم گرما با بوي عرق ميخوره تو صورتت. يه چشمي ميچرخوني بين آدما و دو سه نفر و كه مثل خودت وصله ناجور اون جمعن و پيدا ميكني و ميري پيششون. به زحمت برات يه جاي تنگ و ترشي باز ميكنن و تو ميشيني. ديدن مناظره بين اون آدما عين مشق دمكراسيه برات!آدمايي كه در سكوت به جليلي گوش ميدن و به تو اين اجازه رو ميدن كه از پس صداي حرف ها و اظهار نظرهاي مختلف بتوني حرف هاي مثلن روحاني رو هم بشنوي! آدمايي كه علاقه زيادي به مسخره كردن و تيكه انداختن دارن و البته آدماي بسيار پاك و خوش قلبي كه هيچوقت نفهميدي كه آيا اينها واقعن از شرايط موجود راضين و اگه نيستن كيو مسؤؤل ميدونن!
برنامه ادامه داره تا جايي كه تو كاملن حس ميكني وزنه شماها خيلي سنگين تره...و دو خط از كتابتو ميخوني و نميفهمي كه دقيقن چيه و ميشنوي كه يكي از بچه ها ميگه خانواده ش منتظرن ببينن نظر اون چيه و راي بدن و تو ميدوني خانواده ش چند نفرن و ميدوني كه نظرش كيه و به خوندنت ادامه ميدي و فقط ميبيني كه شفيعي كدكني از مواد خام براي جامعه شناسي حماقت ميگه، يه لحظه لحنش مياد تو ذهنت و باز برميگردي به تلوزيون دوستانت براي جليلي دست ميزنن تو هم با موهات بازي ميكني و لبخند ميزني و بعد از دوستي كه گزارش خيرخواهانه سه ماه قبلش از تو باعث شد كميته انضباطي سه بار ازت تعهد بگيره ميپرسي كه ميدونه ورزشگاه شيرودي كجاس... ؟
به مريم ميگي و ميگه بابا نگفت ديگه نرو؟ و جواب ميدي كه چرا! بهش هيچي نميگم. بعد مريم از سال ٨٠ و رفتار مشابهش ميگه و تو فكر ميكني كه چقدر خوشبخت بوده كه دولت خاتمي رو فهميده و تو تازه وقتي سر از تخم بيرون آوردي كه دورتادورت و دسته گل هاي احمدي نژاد پُركرده بود.
روحاني ميگه قاليباف ميخواسته با دانشجوها چيكار كنه و اون نذاشته و تو دوست داري از تك تك حاضرين اون جمع بپرسي كه هيچوقت خودشونو جاي اون ها گذاشتن؟!
دوباره كتابتو نگاه ميكني ، شاملو تو پاورقيه و فكر ميكني كه تا امروز هيچوقت انقدر به حرفاي شفيعي كدكني بي علاقه نبودي! تو كه تازه يادت اومده دو تا امتحان داري!
ولايتي و قاليباف خودشون هم با هم دعوا دارن و اين ائتلاف عجيب صداي رضايي رو درمياره و عارف از دولت موسوي و هاشمي و خاتمي ميگه و تو دلت و خوش ميكني به همين اسم بردن ها اون هم وقتي كه بچه ها ديگه دارن عصبانيت ميكنن و تو با دسته عينكت بازي ميكني و شاملو هنوز تو پاورقيه...
حماسه نه دي هم سؤال بجاييست حقن و نوبت روحاني ميشه تا بگه ولايت فقيه مهمه اما جمهوريت هم ... اتاق ساكته اينبار و تو لبخند ميزني!
پ.ن.شاملو پاورقي اين بود:
بر موجكوب پست
كه از نمك دريا و سياهي شبانگاهي سرشار بود، باز ايستاده ايم؛
تكيده
زبان در كام كشيده،
از خود رميدگاني در خود خزيده ، به خود تپيده ،
خسته
نفس پس نشسته
به كردار از راه ماندگان.
در ظلمت لبشور ساحل
به هجاي مكرر موج گوش فرا داديم.
و درين دم
سايه توفان
اندك اندك
آئينه شب را كدر ميكرد.
در آواز مغرورانه شب
آوازي برآمد
كه نه از مرغ بود و نه از دريا
و درين هنگام
زورقي شگفت انگيز
با كناره بي ثبات مه آلود
پهلو گرفت
كه خود از بستر و تابوت
آميزه اي وهم انگيز بود.
۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه
انتخابات ریاست جمهوری۹۲, hide, status
دلم یک خرد جمعی مصلحانه میخواهد
مرضیه در فیسبوکاش نوشته است: «دلم یک خرد جمعی مصلحانه میخواهد»
فکر میکنم اگر احزاب قوی میداشتیم، اگر رسانههای مستقل میداشتیم، اگر هستههای مطالعاتی و فکری قوی میداشتیم، اگر از ماهها قبل از انتخابات بحثها و مناظرات و گفتگوها آغاز میشد و مردم حرفاهایشان (دغدغهها، مخالفتها و موافقتهایشان) را میگفتند و برای اختلاف نظرها پاسخهایی مصلحانه اندیشیده میشد، اگر جایی بود که نخبگان اصلاحطلب/ سبز، گرد هم میآمدند و با هم به توافق میرسیدند، (به جای اینکه هر کدام نامهای/ مقالهای بنویسند و رای فردی خودشان را منتشر کنند) و بعد در آستانه انتخابات سبزها/ اصلاحطلبها برای دستیابی به مطالباتی که همپوشانی قوی با یکدیگر دارند، یک کنش مشابه انجام میدادیم، احتمالا اوضاع بهتری داشتیم.
حالا امروزمان را میبینم، یک هفته مانده به انتخابات بین دوستانی که میشناسمشان و میدانم که چقدر مطالباتشان شبیه به یکدیگر است، یکی میگوید اصلا رای نمیدهد چون رایاش شمرده نمیشود، یکی میگوید رای نمیدهد چون نمیخواهد به جمهوری اسلامی آری بگوید، یکی میگوید به عارف رای میدهد چون اخلاقمدار و اصلاحطلب واقعی است و اگر عارف کنار برود "عمرا" به روحانی رای نمیدهد، یکی میگوید فقط به روحانی رای میدهد چون مقتدر است و اگراو کنار برود "هرگز" به عارف رای نمیدهد. یکی میگوید اگر هاشمی یا خاتمی میآمدند رای میداد اما حالا که هاشمی رد صلاحیت شده، یعنی کودتای پیش از انتخابات و به هیچ وجه دیگر در این بازی مشارکت نمیکند.
حالا من بیچاره ماندهام، با دلی زخم خورده از چهار سال پیش، با حس مسئولیتی که نه برگرفته از نگاه ایده آلیستی، بلکه از سر نیاز به سراغم آمده. من ماندهام و یک دنیا تعارض و یک سوال مهم: "چه کار باید بکنم؟"
واقعیتش این است که نه عارف و نه روحانی هیچ کدام گزینههای ایدهآل که هیچ، حتی نزدیک به ایده آل من هم نیستند، واقعیت دیگرش این است که هنوز جای زخمه چهار سال پیش روی روح و روانم مانده و شرکت در انتخابات مرا با موضوعی درگیر میکند؛ به غایت آزارنده، واقعیت بعدی این است که دیگر تحمل این را ندارم که فردی مانند جلیلی یا ولایتی یا حداد یا قالیباف، در این واویلا، نماینده کشور من باشد، من دیگر دستم به بالاهای هرم مازلو نمیرسد، نگران همین پایینیهای هرم هستم و میدانم یک رئیس جمهوراصلاحطلب میخواهیم تا از همین حداقلها هم محروم نشویم، واقعیت دیگر این است که نمیتوانم خودم را بیتفاوت نشان بدهم. یک رییس جمهور با شعارهای اصلاحطلبانه با یک رییسجمهور با شعارهای بنیاد گرایانه خیلی متفاوت است. واقعیت دیگر این است که نمیدانم رای ندادن به همه کسانی که برای انتخابات چهار سال پیش هزینه کردند کمک میکند یا رای دادن و اگر رای دادن، رای به کدامیک؟
دلم یک خرد جمعی میخواهد با یک سخنگو که به مصلح بودنش ایمان داشته باشیم، تا همه افرادی را که مطالباتشان را مشابه یا همسوی با هم میبینیم به کنشی مشابه و در راستای آن مطالبات ترغیب کند. مهم نیست نتیجه تحریم بود یا رای دادن به این یکی یا آن یکی، مهم این بود که ما سبزها/اصلاحطلبها که یکی از وزنههای جدی این کشور هستیم، حرفمان شنیده و رایمان دیده میشد.
دلم یک خرد جمعی مصلحانه میخواهد.
اشتراک در:
پستها (Atom)









