۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

,

ترس از بيهودگي

هرشب از ترس اينكه ممكنه در طول شبانه روز كار مفيدي انجام نداده باشم, مدت زيادي بيدار ميمونم. خيلي وقتا پيش مياد كه الكي خودم رو بيدار نگه ميدارم و دست اخر, هيچ كار مفيدي كه انجام نمي دم هيچ, از كارهايي كه بايد فردا انجام بدم هم ميمونم.
گاهي ترس از بيهودگي, بيهودگي مضاعف مياره

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

, ,

جهان ايراني و جهان غير ايراني

وقتي پام رو به اولين خاك غير ايراني گذاشتم, احساس كردم كه با خارج شدن از ايران, وارد جهان شدم.
هرچي زندگي ايراني خودبسنده و نامرتبط با جهان خارج هست, زندگي در جاهاي ديگه ي دنيا بسيار وابسته و در هم تنيده ست.
اما ظاهرا خارج شدن از ايران, منو از زندگي ايراني جدا نكرده. يني زندگي و مسايلي كه كاملا از جهان خارج مستقل هستند و يا در بهترين حالت, با چيزهاي ديگه در اين دنيا فاصله ي زيادي دارن.
يكي از سختي هايي كه اين روزها باهاش درگيرم, برقراري توازن بين اين دو جهان متفاوت هست. ايجاد توازن بين اين دو نوع زندگي خيلي سخته. گاهي لازمه كه در عرض چند ثانيه ذهنت رو از يك جهان به يك جهان ديگه سوييچ كني. مغز ادم سرويس ميشه

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

,

پنجره های باز در جامعه های باز

بچه که بودم، اگر پنجره ای باز بود سعی می کردم سرکی بکشم و ببینم اونور پنجره چه خبره. بزرگتر هم که شدم، گویا این قضیه در من درونی شده بود و ناخودآگاه خوشم میومد از پنجره ای که بازه، داخل خونه ها رو نگاه بکنم. به قول معروف دید بزنم. نه اینکه منظور خاصی داشته باشم. گویا عادت کرده بودم. بعد از مدتی احساس کردم که نکنه من مریض شدم و یا به قول آخوندهای محل قلبم مریض شده و زنگار گناه اون رو گرفته.
یک سالی هست که در فرنگ زندگی میکنم.
مسیر برگشتم به خونه، مقداری پیاده رَوی داره و مقداری از این پیاده رَوی از روی پلی میگذره که به خونه های اطراف مشرفه. امشب که از رو پل رد میشدم، متوجه شدم که ناخودآگاه سعی دارم نگاهم رو از روی پنجره های زیادی که باز هستن و تمام زندگی خصوصی مردم رو به نمایش می ذارن بدزدم. (اون هم زندگی فرانسوی ها که به زیادی باز بودن معروف هستن) . آره! نگاهم رو بدزدم.
باخودم فکر کردم که شاید پنجره های باز، فقط در جامعه های باز ممکن هستن. و شاید فقط جامعه های باز شهروندانی تربیت می کنن که به پنجره های باز تجاوز نمی کنن.
کمی بیشتر که فکر کردم، به مفهوم امنیت بیشتر پی بردم.

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

,

و سقــَـــط فرعـــــون

بعد از مدتها که سیستم رایانۀ درست و حسابی نداشتم بالاخره دست به دوربین شدم. ببینید

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

, ,

من سن و سال ندارم


1-   در طول زندگیم، هروقت که به خودم نگاه میکردم، همیشه در مورد خودم همین تصویر رو داشتم که الان دارم. منظورم اینه که هیچ وقت احساس کودکی، جوونی و یا پیری نمی کردم و نمی کنم. هیچ وقت احساس سن و سال دربارۀ خودم نداشتم و ندارم.  البته از این قضیه کم و بیش خوشحال و راضی ام. چرا؟ چون فکر می کنم چنین حسی به من این امکان رو داده که بدون مصلحت و ترس از زمانی که از دست خواهم داد، چیزهای نو رو تجربه کنم.
در کودکی آموزش تلاوت قرآن دیدم. نوجوانیم به خوشنویسی گذشت. مدتی فوتبال و کشتی نیمه حرفه ای رو تجربه کردم. رفتم هنرستان سینما ثبت نام کنم که نفهمیدم چطور از دبیرستان تربیت بدنی سردرآوردم. درحالی که دنبال این بودم که یک متخصص تربیت بدنی بشم، با جمعی از دوستانم بانی تشکیل مجلس دانش آموزی شدم. بعد پام به فعالیت های سیاسی باز شد و درحالی که در خرداد 76 منتقد خاتمی بودم، تیر 87 منتقد خامنه ای شدم. بعدش هم سر از جبهۀ مشارکت درآوردم. مجمع ملی جوانان را هم تجربه کردم و مدتهای زیادی وقتم رو در ان.جی.اُ های اجتماعی و فرهنگی گذروندم. در تمام این مدت هم از هر فرصتی برای تجربۀ رونامه نگاری استفاده کردم.
اولین شعرهایی که حفظ کردم، سروده هایی از فروغ و شاملو و سهراب بود که خواهرم به من آموخت. بعدها عاشق ادبیات کلاسیک شدم و نظامی و فردوسی و سعدی رو دوره کردم. حافظ و مولوی هم از دستم نمی افتاد. مدتی هم که در خدمت مقدس سربازی بودم و از دنیای جاری کنده شده بودم، چند بندی سرودم. آشنایی با عطار من رو از دنیایی به دنیای دیگه انداخت. منطق الطیر رو نیمه شبها می خوندم و اون زمان اولین تجربه های نماز شب برای من بود.
مدتی هوادار نظریه های لیبرللی بودم و با هرچی اندیشۀ چپ بود مشکل داشتم. اینقدر جلو رفتم که داشتم یک پا محافظه کار راست میشدم. اما آشنایی با مکتب فرانکفورت دلبستگی من رو به دیدگاههای انتقادی نشون داد. دیگه فلسفه رو فقط به خاطر استدلال کردن و دلیل داشتن نمی خوندم. تصمیم گرفته بودم اندیشه ها رو بر مبنای ارزشها بررسی کنم و می کنم.

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

ساندویچ با طعم انقلاب تونس

عکس راهپیمایی دیروز تونسی های خوشحال در پاریس  
برای خوردن شام با دوستان ایرانی به یک ساندویچی عربی رفتیم.
وارد مغازه که شدیم، دیدیم همۀ خدمه و مشتری ها میخ کوب شده ان جلوی تلویزیون و دارن اخبار الجزیره رو نگاه میکنن. اخبار داغی از تونس. صاحب مغازه گفت: می فهمی چی میگه؟
گفتم نه! عربی بلد نیستم
- اخبار تونسه. میگه مردم خوشحالن از اینکه آزاد شدن. هرچند که شرایط سختی دارن
خیلی با شور و هیجان اینها رو تعریف میکرد
گفتم:
- اهل کجا هستی برادر!؟
- تونس! تونس!
- مرحبا! تبریک میگم
- شکراً

قبلا چندین بار این ساندویچی آمده بودم. کارکنان مغازه خیلی معمولی و گاهی هم خیلی سرد رفتار می کردن. اما امشب خیلی گرم بودن. معلوم بود که با قبلا فرق کردن. خیلی مهربان و صمیمی شده بودن. قلبشون بلند می تپید. ساندویچ سادۀ عربی رو با مقادیر زیادی خوشرویی برای ما آماده کردن و به قول خودمون کلی حال دادن.  صاحب مغازه هم هر چند دقیقه می اومد  سر میز ما و در حین حال دادن، توضیحاتی هم دربارۀ تونس و اخبار عربی ای که از تلویزیون پخش می شد به ما می داد. 
از ما پرسید کجایی هستید؟
 با لبخند گفتیم:
- ایرانی.
- احسنت! احسنت!
نفهمیدیم چرا گفت احسنت. از مغازه که می آمدیم بیرون، دوباره همگی به کارکنان مغازه تبریک گفتیم. آنها هم تبریک گفتند. یکی از کارکنان که جوان تر بود و ریش نسبتاً بلندی هم داشت گفت:
- انشاء الله آزادی همۀ کشورهای مظلوم
گفتم:
- و انشاء الله آزادی ایران
سری تکان داد و گفت:
- ان شاء الله

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

گزارش تصویری از تظاهرات تونسی در پاریس

جشن آزادی بر شانه های جمهوری
آزادی به هر زبان شیرین است

به تماشای جشن پیروزی تونسی ها رفتم. به لطف چشم سومم شما را مهمان لحظه های خوبی که لمس کردم می کنم

آری ! حتی بچه ها هم می دانند که فرعون ها رفتنی اند



بلوند است، اما تونسی. رنگ پرچم کشورش را پوشیده است




بدون شرح بهترین شرح است
ادامۀ تصویرها را در ادامۀ مطلب دنبال کنید

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

ما در حصر بودیم و او آزاد


این یادداشتی است که در نشست بزرگذاشت
 آیت الله  منتظری در پاریس خواندم
 و این هم عکس اش

انا للله و انا الیه راجعون
و او از خدا بود و به خدا بازگشت. اور رستگار بود و با رستگاری به سوی خدای کعبه پرواز کرد.
نامش حسینعلی بود، همچون علی مرحم تنهایی مظلومان بود و همچون حسین عصیان گر بود در برابر کژی ها و انحرافها. انقلابی بود و تا انتها انقلابی ماند. حقیقت را فدای مصلحت نکرد و با پایداری اش به ما آموخت که همانا مصلحت همواره پایداری برای به کرسی نشاندن حقیقت است و نه چیز دیگر. به ما آموحت که مصلحتها رفتنی اند و حق و حیقت است که همواره جاودانه می ماند. آنها که با مصلحت معالمله کرند همچون برگ خزان رفتند. اما او که خود را به حبل المتین حق گره زده بود، جاودانه شد.
ما چه ساده بودیم که می انگاشتیم او را حصر کرده اند. «حصر!» چه واژۀ ضعیفی است در برابر او. او یکسره روح بود و مگر روح محاصره می شود. ما چه ساده بودیم که میپنداشتیم سالهای زیادی بر او جفا شده است. سال، ماه، روز! زمان چه واژۀ حقیری است برای کسی که در زمان نمی گنجد. او از زمانِ ما جهیده بود و در هنگامه هایی که ما درگیر این مفاهیم بودیم، رها از هر برندی به معبود خود نزدیک تر و نزدیک تر می شود. به راستی که ما خود را در حصر کرده بودیم و او که همچو منصور خریدار سرِ دار شده بود؛ آزاد و رها سیاحت در عالم حقایق را پیشه کرده بود. ما بودیم که زمان را بر خود سخت کرده بودیم و او بود که همچون مولایش حسین، در آن همه رنج، چیزی جز زیبایی نمی دید. بلکه به همنی سبب بود  که لبخند از لبانش هرگز نمی افتاد.
همچون معلمی دوراندیش سالهای به ظاهر حصر را صرف نگاشتن اصول حقیقت کرد. رسالۀ حقوق را برای ما به ارث گذاشت و همچون پدری ربانی، در هنگامه ای که احساس کرد فرزندانش به بلوغ رسیده اند و بارور گشته اند، بارِ سفر را بست و رفت. هنگامی رفت که جوانه های سبزِ درسترنج اش سراسر ایران را پوشانده بود
به راستی که در این همه سال، ما ز جرگۀ «بی چرا زندگان» بودیم و و او از قافلۀ «به چرا مرگ خود آگاهان»ـ
روح اش شاد

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

روایت عاشق شدنِ «دکتر شریعتی» در واقعۀ ۱۶ آذر ۳۲


علی و پوران
یکی از روایتهایی که در مورد 16 آذر که بین مردم مشهد رایج است، دلباختگی دکتر علی شریعتی است. بنا بر آنچه که  مردم تعریف می کنند، در این روز، علیِ جوان که در آن روزها سرآغاز سنین شور نشاط را از می گذرانده است، هنگامی که با دوستان خود در حال گذر از محله شان بوده است، متوجه همهمه ای می شود. در اثنای کند و کاو برای ارضای حس کنج کاوی جوانانۀ خویش، دُرشکه ای از روبرویش می گذرد. «علی» در درشکه دختری را می بیند که اشک در چشمانش حلقه زده و مردم راه به راه به او تسلیت می گویند. علی از دوستانش هویت دختر را جویا می شود:
- کیست این دختر؟
- دختر آقای شریعت رضوی است. پوران.
- اشکهایش برای چیست؟ چرا مردم به او تسلیت می گویند!؟
- می گویند «آذر» برادرِ پوران، به ضرب گلولۀ نیروهای نظامی در دانشگاه فنی تهران کشته شده است.
شواهد نشان می دهد که تأثیر آن روز از ذهن علی پاک نشده بوده است. زیرا پوران اولین برخورد جدی خود با علی را اینگونه توضیح می دهد: يک روز دکتر غلامحسين يوسفي که يکي از استادان ما بود، براي من کتاب مسعود سعدسلمان را به عنوان موضوع تحقيق تعيين کرد. پرسيدم اين کتاب را از کجا مي توانم پيدا کنم. از پشت سر من علي شريعتي آرام گفت؛ «من اين کتاب را دارم، برايتان مي آورم.»
در باورِ مردم مشهد، شانزدهم آذر ماه، سالروز افشانده شدن تخم مهر و محبتِ «پوران» در دل «علی» است. آری! در سالهایی نه چندان دور، این دو جوان آغوش عاشقی را بر یکدیگر می گشایند و سالهای سال غمخوار یکدیگر می شوند و زیر سقف هایی بسیار اما از یک جنس باهم زندگی می کنند. سقفی از جنس آگاهیِ عاشقانه. حاصل زندگی پوران و علی، سه فرزند می شود. احسان، سارا و سوسن. که هرکدام شاید وجهه ای از شخصیت دکتر علی شریعتی باشند.
«علی» که پدرش از همراهانِ شناخته شدۀ نهضت ملی بود، به خوبی می دانست که در آن روز _ ۱۶ آذر ۱۳۳۲_ «آذر شریعت رضوی» در دانشگاه چه می کرده است و چرا کشته شده است. شاید اولین جرقه های تئوری پردازی دربارۀ مفاهیمی همچون ، عدالت، آزادی، ظلم ستیزی، شهادت و... از همین جا در ذهن علیِ جوان که خود متولد آذر ماه بود شکل گرفته باشد.
هرچند که نزدیکان دکتر شریعتی کم و بیش این روایت را تایید می کنند، ولی در مورد درستیِ این روایت که در بین مردم جاری است مدرک مستدلی در دست نیست. اما چه حاجت به مردک! که مردم آن روایتی که می خواسته اند را ساخته اند و سینه به سینه نقل کرده اند. آزادی خواهی آن سه شهید و یا به قول دکتر علی شریعتی: «آن سه آذر اهورایی» در باورِ مردمی، به عشقی پایدار گره خورده است. از این رو که همۀ مردم _ که کم و بیش طعم آسمانی عشق را چشیده اند_، پوران، علی، آذر و 16 آذر را نیز آسمانی کرده اند.
یاد «آذر» و «علی» گرامی و زندگی «پوران» پایدار باد.
...
منتشر شده در ندای سبز آزادی

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

چطور دوستش دارم!؟



ـ... پس اگر در پاریس/ و یا کشور دیگری در پاریس/ مرا دست در دست دختری در خیابان دیدی!/ خیال نکن که خیانت کرده ام به تو/ حتما اورا با تو اشتباه گرفته بودم


این عکس تقریبا هیچ ربطی به مطلب نداره و برای تلطیف فضا هست

این شعری بود از علی عبدالرضایی که روی فیسبوکم گذاشته بودم. واکنشهایی از دوستان داشتم که جالب بود. ده دوازده تا از دوستان لایک نثار یادداشت کرده بودن که احتمالا به این معنی بود که از شعر خوششون اومده. اما هفت_هشت تا از دوستان به حالت اعتراض یا مخالفت نظر گذاشته بودن. 
مثلا یکی از نظرها این بود: «بهونه برای انجام دادن یه کار بد زیاد میتونه باشه اما برای انجام ندادانش فقط کافی نخواهیم انجام دهیم، واین متن هم وقیحانه تراین توجیحش بود.»

دوست دیگری هم با یک جلمه  نظرش رو گفته بود: «توجیه خیانت!»
یکی از دوستان هم که البته از کسانی بود که لایک نثار کرده بود این کامنت رو گذاشته بود: «خیلی خوبه! کاش همه اینقدر خوب دروغ بگن !!!!!!!!!!!!!»
اما یکی_دو تا از دوستان پرسش اصلی رو بیان کرده بودن که بحث اصلی من هم الان همین هست: «اگه (جریان) برعکس بود چی؟» در واقع منظورشون این بود که «اگه یکی این حرف رو به خودت می زد چی؟»
من البته از این همه واکنشهای جدی به این شعر جا خورده بودم. برای بچه ها توضیح دادم که این شعر در واقع حالت کنایه آمیز دارد. شاید در واقع همون استفاده از افعال معکوس خودمون بوده. در آغاز شعر پیش زمینه ای داره که گوینده داره عجز و لابه می کنه برای معشوق اش: «به قلابی که انداخته است در دلم/ دیگر هیچ قلبی تُک نمی زند...»
من این شعر رو بیشتر به خاطر جنبه های شوخی آمیزش گذاشته بودم. شاید بیشتر اینکه ماجرا در  » پاریس « شهری که من درش زندگی میکنم اتفاق میفته. اما وقتی واکنشهای جدی بچه ها رو دیدم، با خودم گفتم باید دیدگاه واقعی خودم رو اینجا بگم. هرچند که شاید این دیدگاه هم محل مناقشۀ شدید باشه.
شاید شعری که یکی از بچه ها با الهام از غزلی از سعدی تو نظرها گذاشته بود، هستۀ اصلی دیدگاه من بود: 
«وقتی دوست گرفته باشد شهر دل

به هرکجا خواهی سفر کن

وقتی دوست نشسته باشه در نظر
به هرکجا که خواستی نگاه کن»

شعر سعدی هم این است: « اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر کنم؟/ اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟»
پاسخ واقعی من به پرسشی که بچه ها مطرح کردن این بود و هست:
«اگه بخواین عقیدۀ من رو بدونین! کسی که من دوستش دارم، اولا به حرفش اطمینان دارم،
 دوما چون به حرفش اطمینان دارم از این جمله اش خوشم می یاد که دست هرکس رو نمی گیره مگر اینکه با من اشتباهی گرفته باشه، 
سوما اینکه چون دوستش دارم این فرصت رو بهش می دم که اشتباه کنه و هردو آن اشتباه را ندیده میگیریم (هرچند که سخت است)
چهارما اگه دیگه دوستم نداشته باشه، باز هم دو حالت داره؛ یا من هنوز واقعا دوستش دارم، که در این صورت از اینکه او شاد هست خوشحالم. هرچند که برای خودم ناراحتم و از بی صداقتی اش رنجیده می شوم، اما اگر دیگر دوستش نداشته باشم، اونوقت دیگر برام مهم نیست که چی می کنه و چی میگه»