۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

کجایی پس رفیق!؟


خدایا! عزیزان زیادی دارم که این شبها را در زندان می گذرانند. شبی را به روز نگذرانده ام مگر رهایی آنان را از تو خواسته باشم.
خدایا! اگر رهایی شان نزدیک نیست، لااقل این شبها را بر آنان سخت مگذران. خدای عزیزم! از نور رحمتت توانی به عزیزانمان برسان تا از این دشواریها گذر کنند. به خدایی که خودت هستی، نمی دانم اگر روزی چشمم در چشمان این عزیزان بیافتد از شرم چه کنم. پروردگارم! عزیزم! من را در برابر آنان شرمنده رها نکن. بگذار حداقل اگر روزی قامت سرور و روی ماهشان را دیدم، بتوانم بگویم: اگر در کنارتان نبودم! اما آنقدر دعا کردم که خدا اجابت کرد.
رفیق قدیمی ام! خدا جان! شنیده ام که دعای جوانان را دوست داری. به خودت که خدایی قسم، جوانان بی گناه بسیاری در زندانند و  شب و روز دعا میکنند، و جوانان بی شماری نیز به ظاهر آزادند و آنها هم برای رهایی برادران و خواهرانشان دست دعا به سویت دراز کرده اند. رسم مرام و معرفتِ رفاقت نیست که این دستها را خالی برگردانی.  می دانم که شبهای سلول انفرادی، وقتی آن جوان ها بی واسطه و بی پرده با تو گپ می زنند چقدر حال می کنی. خودم یادم هست. من که خیلی حال می کردم، تو که خدایی و فقط خودت می دانی که چقدر لذت می بری. شاید گناه ما باشد که به تو کم حال می دهیم. اما رسم خدایی هم این نیست که به خاطر صفا کردنِ تو این همه عزیزان ما در زندان بمانند.رسم خدایی این نیست که ظالم بر مرکب قدرت نشسته باشد و ستم دیدگانی که برای عدالت برخاسته اند در بند باشند. ما روی وعدۀ تو حساب کرده ایم که گفته ای آنان که برای پیاده کردن عدالت قیام کنند به آنها یاری می رسانی. این همه جوان برخواستند. کجایی پس رفیق!؟
کجایی خدا! مضطرّیم عزیزم! اجابت کن
آمین

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

دوستانی که خانواده بودند

نمی دونم چرا نصف شبی یاد یک چیزی افتادم.
تو دوران دبیرستان یک جمع دوستانه داشتیم که الان هم از بهترین دوستان هم هستیم. اون موقع ها وقتی یکیمون شکست عشقی می خورد و دختره قالش میذاشت، بقیه عزادار می شدن. به طوری که تا یکی دو روز جوّ یک خانوادۀ عزادار بینمون حاکم بود.
عجب دوستی شیرینی داشتیم

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

,

ستادِ سوربن در التهاب می سوخت


دانشجوهایی که پشت پنجره بودن و داشتن برای
تظاهرات فردا آماده می شدن. برام عجیب بود که
چطور اینها تونستن شب تو دانشگاه بمون؟ نکنه
دانشگاه رو تسخیر کردن!؟
امشب داشتم از کوچۀ پشتی سوربن مرکزی رد میشدم، دیدم داخل کوچه تعدادی از دانشجوها دور هم جمع شدن. حلقه های چند تایی تشکیل داده بودن و باهم گپ می زدن. بعد دیدم تعدادی از دانشجوها پشت پنجره های دانشگاه نشستن و پرده هایی که روش شعار نوشته شده بود رو آویزون کردن. (همین عکسی که می بینین). برای چند لحظه یک حس آشنا در رگ هام جریان گرفت. چه حسی!؟ همون حس آشنا! وقتی که تو «ستاد» های انتخاباتی فعالیت می کردیم. برای چند لحظه حس کردم دور و برم ستاده. خلاصه برای دقایقی کلی حال کردم. همون التهاب ستادهای انتخابی خودمون رو برای چند لحظه حس کردم. فضا ملتهب بود.
...
این روزها مسئلۀ اول فرانسه، قانون اصلاحات بازنشستگی است. تا یک هفتۀ پیش که یک ویدئو براتون آماده کردم این مسئله بیشتر در بین سندیکاهای کارگری جریان داشت.(اینجا منظور از کارگر فقط معدنچی و کارگر کارخونه نیست. همۀ کسایی که کار می کنن کارگر هستن.) اما یک هفته ای هست که جریانهای دانشجویی در این زمینه فعالیتشون رو افزایش دادن. هفتۀ پیش بخشی از کلاسهامون تعطیل بود. بخشی از بحثهایی هم در کلاسها در گرفته بود رو که قبلا براتون اینجا نوشتم. فردا هم کلاسهامون تعطیله. و البته جالب اینجاست که درحالی که کلاسها تعطیل هست، اما دانشگاه تعطیل نیست. بلکه در جهت سازماندهی دانشجوها برای تظاهراتی که فردا برگزار میشه، دانشگاهها در اختیار داشنجوها هست. منم دوربینم رو گذاشتم شارژ بشه که فردا بتونم تصویرهای خوب شکار کنم.
البته راستش رو بخواین، فکر می کنم اینها بیشتر از سرِ کمبود هیجان هست که این کارها رو می کنن. حداقل بخشی از بچه های دانشجو که اینجوری ان. منظورم این هست که اگر این کارها رو نکنن اتفاق خاصی (در کوتاه مدت و به صورت آنی) در زندگی شون نمی افته. در مقایسه با ایران (که به نظر من در 12-13 سال گذشته فضای یگانه ای رو در جهان تجربه کرده) که فعالیتهای دموکراتیک و مدنی، به گونه ای حیاتی با زندگی افراد گره خورده بود. بعد از هر انتخابات، می دیدیم در اندک زمانی تغییرات گسترده ای در زندگی بخشهایی از جامعه بوجود آمده است. 
به هر حال من دارم استفادۀ خودم رو از فضایی که بوجود آمده می کنم. شدم مثل اصحاب مکتب شیکاگو که جامعه رو به عنوان یک آزمایشگاه اجتماعی نگاه می کنن

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

,

دربارۀ یک تجربۀ استثنایی در کلاس درس

اینقدر هیجان زده شده بودم که فکر می کردم
دیگه همچین فضایی تکرار نمیشه،
برای همین زودی عکس گرفتم
تو کلاس مثل بچۀ آدم نشسته بودیم و داشتیم به درسهای استاد گوش می دادیم. استادمون یک خانوم میانسال خیلی اتوکشیده و با دیسیپلین بود. از اوناییکه عصا قورت دادن. دوسه تا از بچه های سال بالایی در حین درس دادن استاد، سرشون رو از لای در گلاس آوردن تو و کمی با استاد پچ پچ کردن. استاد هم کمی فکر کرد و بعد گفت: بیست دقیقۀ دیگه میتونین بیاین.
بیست دقیقۀ بعد همون دو سه تا دانشجو وارد کلاس شدن و از استاد اجازه خواستن. استاد هم با سر تایید کرد و گفت: شروع کنین. پسری عینکی با کمی ریش و موی سیاه و البته چهره ای سفید تشکر کرد و رو به ما گفت:
«سلام. میدونین که ما بچه های سال بالاتر ذر همین رشتۀ جامعه شناسی هستیم. ما داریم دربارۀ اعتصاب و اعتراضهایی که در این مدت در واکنش به تصویب قانون بازنشستگی فرانسه هست باهم گفتگو میکنیم. میخواستیم ببینیم اگر شما موافق هستین، بحثمون رو با شما هم درمیون بذاریم تا بتونیم با نظرهای شما هم آشنا بشیم و از اونها استفاده کنیم. بالاخره ما همه جامعه شناسی می خونیم و این مسئله هم برای همه مون مهم و جذابه. موافق هستین تا وقت کلاستون رو بگیریم. کیا موافقن؟»
تقریباً همۀ کلاس دستهاشون رو به نشانۀ موافقت بالا بردن. بعد دختری که در کنار اون پسر عینکیه واستاده بود، رفت به طرف در و سرش رو بیرون کرد و رو به کسانی که ما نمی دیدیم گفت: بیان بچه ها!
ناگهان تعداد زیادی از دانشجوهای کلاس دیگه وارد کلاسمون شدن و هرکدوم به سمتی از کلاس رفتن. جای نشستن نبود. برای همین بعضیهاشون روی زمین نشستن. بعضی ها روی لبۀ میزها و تعدادی هم جایی رو گیر آوردن که بتونن ایستاده جریان رو دنبال کنن. استاد دوبارۀ اومد جلوی تخته و گفت: «خوب بچه ها! از نظر من کلاس درس تمومه. ادامۀ کلاس با خودتون. اگر کسی می خواد کلاس رو ترک کنه مشکلی نداره و میتونه.» با اینکه در حالت عادی هم هرکس می خواست می تونست بدون اجازه کلاس رو ترک کنه، اما دو سه نفر از بچه ها از استاد اجازه گرفتن و کلاس رو ترک کردن. استاد هم صندلیش رو برداشت و رفت گوشه ای از کلاس نشست.
تمام این مدت من داشتم مات و مبهوت به جریان نگاه می کردم. کلاس در اختیار دانشجوها بود و یک ساعتِ تمام بحثی نفس گیر در مورد مسائلی که حول محور اصلاح قانون بازنشستگی بود رو ادامه داشت. تمام چیزهایی که در این یک ساعت در کلاس گذشت، برای من غیر قابل تصور بود.

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

واقعیت چیست؟ (مشاهدات من از خیابانهای پاریس)ـ



در این چند روز گذشته خیلی از دوستان (بویژه خانوادۀ عزیزم) دربارۀ وضعیت امنیتی شهر پاریس کلی نگران بودن و سوال پیچم می کردن. متوجه شدم تلویزیون آقای ضرغامی برای هموطنهای عزیزم تو ایران وقایع رو طوری نشون داده که گویا اینجا یک جنگ خیابانی تمام عیار در جریان هست و پلیس هم داره همۀ مردم رو می کشه. البته برای من خیلی عجیب نبود که آقای ضرغامی تو تلویزیونش همچین دروغ هایی رو به خورد مردم بده، بالاخره وقتی چیزهایی که تو مملکت خودمون میگذره رو اونجوری تحریف میکنن، اینور دنیا که دیگه جای خود داره.
اما با خودم گفتم اگه من چند دقیقه ای فیلم بگیرم شاید به دست خانواده و دوستانم برسه تا از نگرانی در بیان. ضمنا شاید دیگران هم ببینن و کمی نسبت به تحریفهای تلویزیون آقای ضرغامی آگاه بشن.
خلاصه اینکه اینجا نه کسی رو زدن، نه بازداشت کردن، نه کهریزکی کردن، نه بعدا بردن دادگاه و ازش اعتراف زورکی گرفتن، نه با باتوم تو سر دختر مردم زدن نه به کسی تو خیابون شک الکتریکی زدن، از گاز اشک آور هم هیچ خبری نبود. تو خیابون امیرآبادشون هم به هیچ دختری تیراندازی نکردن. تازه تو این کشور فسق و فجور و گناه و الهاد و بی خدایی،خیلی برام عجیب بود که چرا به هیچکی تجاوز نکردن! .
این شما و این و حقیقت




۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

ﭼﻪ ﺍﻭﺿﺎﻋﯿﻪ ﯾﺮﻩ

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯿﻔﺘﻪ. ﻭ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﺍﯼ ﺑﺪﯼ ﻫﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ . ﻣﺜﻼ ﺩﯾﺸﺐ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﺮﻭ ﺑﯿﻔﺘﻢ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ. ﺧﻮﺏ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ.
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯾﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯾﻪ ﺍﻭﺿﺎﻉ.
ﺗﻮﺭﻭﺧﺪﺍ ﻧﮕﯿﻦ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﺍﯼ ﺧﻮﺏ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ! ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ. ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﺍﯼ ﺑﺪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯿﻔﺘﻪ
ﻫﻤﯿﻦ
Published with Blogger-droid v1.6.3

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

, ,

ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺷﻬﯿﺪﺍﯼ ﺷﻬﺮ



ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﺷﻬﺭ ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻨﮓ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻡ. ﺭﻭﺵ ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺭﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻼﺻﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﺨﺺ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﭼﻬﻞ ﻭﭼﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻩ . ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﺎﻇﺖ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻩ.
ﯾﺎﺩ ﺷﻬﯿﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﺭﺍ ﻭ ﻫﻤﺮﺯﻣﺎﻧﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ . ﺁﯾﺎ ﺗﻮ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﻭ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻫﺴﺖ؟ ﺁﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﯾﺎﺩﯼ ﺑﮑﻨﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺸﻪ ﮐﻪ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﯿﻤﺎ ﯾﮏ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺗﯽ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ
ﺁﺭﻩ! ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻮﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻧﺸﻮﻥ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺫﺍﺭﻥ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺷﻬﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺷﻬﺮﺷﻮﻥ ﺑﯽ ﻭﺍﺳﻄﻪ ارتباط ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﮐﻨﻦ
Published with Blogger-droid v1.6.0

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

,

دوستی، پول، صداقت

جمع باحال دوستای «مش متی» که من هم گاهی وارد می شدم،
 نوروز 88، خونمون
جمع دوستانمون از بچه های لایه های متوسط جامعه تشکیل شده بود. (همون طبقۀ متوسط که میگن) یکی از بچه ها بود که از لایه های متوسط به پایین بود. اغلب تو برنامه های بیرون رفتنمون شرکت می کرد. اما به دلیل بنیۀ مالیش امکان اینکه مثل بقیه خرج بکنه رو نداشت. منظورم همون ساندویچ دور هم یا هزینۀ دائمی برای تاکسی و یا از این چیزا... . ما هم اصلا توجه نمی کردیم که ممکنه تو جمعمون چنین افرادی باشن یا اینکه ممکنه یکی از بچه ها موقتاً در شرایط مالی خوبی نباشه؛ برای همین بدون توجه به دور و برمون، به همین روش ادامه می دادیم. حتی من که خودم از لایه های متوسط میانۀ اقتصادی بودم (وهستم) خیلی برام پیش میومد که وضعیت مالیم دچار نوسان بشه. اما اصلا به این توجه نمی کردم که ممکنه همین حالت برای بقیۀ بچه ها که بیشترشون مثل من بودن هم پیش بیاد. در چینی شرایطی من اون مرحلۀ نوسان رو میگذروندم و دوباره به همون مسیر قبلی بر میگشتم. دوباره همون آش و همون کاسه. 
اما اون دوستم که گفتم، همیشه در حال قرض گرفتن از بچه ها بود. یک روز از اون صد تومن میگرفت. یک روز از اون یکی دیگه دویست تومن. یک روز از یکی میخواست کرایۀ تاکسیش رو حساب کنه و... نکته اینکه همیشه هم قرضهاش رو پس میداد. اما چون دوباره قرض میگرفت، این توهم بین بچه ها پیش اومده بود که این بنده خدا قرضهاش رو پس نمیده. 
اون موقع ها با خودم فکر میکردم خوب این بنده خدا چرا اینجوری میکنه؟ چرا هم به خودش و دیگران سخت می گذرونه؟ اصلا این چه کاریه که همیشه از دیگران بخوای کمکت کنن!؟ خوب نکن ینجوری دیگه رفیقِ من؟ 
اما الان که نگاه میکنم، میبینم ما روابط بین خودمون رو یک جوری تنظیم کرده بودیم که حضور بعضی از بچه ها تو اون جمع کلاً سخت شده بود. یا اینکه حتی حضور بعضی بچه ها در بعضی وقتها (وقتهایی که مشکل داشتن) رو «سخت» کرده بودیم. دوباره تاکید میکنم: «سخت»! به بیان ساده تر، حضور ما در جمع تابع یک سری شرایط و ضوابط ثابت بود. اگه کسی اون شرایط رو داشت در جمع بود. اگه نداشت موقتا یا حتی دائم از جمع کناره میگرفت. (البته اگه این شرایط و ضوابط، فکری یا فرهنگی بود باز قابل پذیرش بود. اما مشکل این بود که این شرایط اقتصادی بود) الان فکر میکنم که چرا ما شرایط و ضوابط رو با وضعیت دوستامون منطبق نمی کردیم. چرا ما اسیر شرایط خودساخته شده بودیم؟ در حالی که باید شرایط رو به خدمت خودمون در میاوردیم!؟ اون دوست من چه گناهی کرده بود که دوست داشت در جمع ما باشه اما خیلی وقتها نمی تونست و یا باید با سختی این کار رو می کرد!؟ چرا ما باید به دلیل اون «ضوابط ِ ناخودآگاهِ خودساخته»، از حضور اون دوستمون و یا در مواقعی از حضور بعضی از بچه های دیگه محروم می شدیم!؟ بله! واقعا از حضور یک سری از دوستانمون محروم میشدیم. خودمون هم گاهی از حضور در خیلی جمعهای دیگه محروم بودیم.
ما می تونستیم باهمدیگه صاف و صادق باشیم. گفتگو کنیم. (جالب اینکه در حالی که همه کم و بیش با این مشکل مواجه می شدیم،  اما هیچوقت باهم گفتگو نمی کردیم) بیشنیم باهم گپ بزنیم تا یک جور دیگه برنامه هامون رو بچینیم که از حضور همدیگه محروم نشیم. همدیگه رو از دست ندیم.
والله به علی!

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

تاجزاده؛ کسی که افکار ما را فریاد می زند


دعوتنامۀ مراسم ازدواج مصطفی تاجزاده و فخرالسادات محتشمی پور
منتشر شده در «نوروز»




ازدواجهای اسلامی با ویژگی اصیل و متعالی خویش، برای پی ریزی جامعۀ ایدآل الهی، چونان گل در هر گوشۀ این خاک شکفته می شوند، و اگرچه لاله های شهیدان با گونه هایی تافته از عشق و عطرهایی گیج کننده از هر سو قد می کشند، ولی این دستهای پاک شهیدپرور گره می خورند تا پرچم آنان را بردوش کشند و راه آنان را ادامه دهند...
حضور شما بر شکوه و شادی این جمع می افزاید»
متن بالا نه بخشی از کتاب بینش اسلامی مدارس بود و نه مقاله ای در یک روزنامۀ انقلابی. برای آنهایی که مثل من در آخرین سال از دهۀ هشتاد خورشیدی این متن را می خوانند، باید بگویم که آن چیزی نیست مگر بخشی از دعوتنامۀ مراسم ازدواج سید مصطفی تاج زاده و فخرالسادات محتشمی پور که در نخستین سالهای دهۀ شصت نگاشته شده است. به عبارتی کارت عروسی. مراسمی که در مسجدی در نزدیکی میدان هفت تیر تهران و باسخنرانی حجت الاسلام معادیخواه برگزار شد. شاید چنین مراسمی این روزها عجیب و غریب به نظر برسد. اما آنروزها، جوانان انقلابی با افتخار دست به چنین خرق عادتهایی می زدند و تعالی جامعه را در چنین روشهایی جستجو میکردند. بدیهی است که سید مصطفی تاجزاده که در آن روزها در صف اول چنین جوانانی بوده است، با همفکری تازه عروسش فخرالسادات محتشمی پور که وی نیز در خانواده ای مذهبی و انقلابی رشد کرده بود گوی سبقت را در این سبک انقلابی گری از دیگر همقطارانشان ربود. برگه کاغذی ساده، با متنی انقلابی و پس زمینه ای سبز رنگ از امام خمینی. آری، او انقلاب فرهنگی واقعی را از مراسم ازدواجش آغاز کرده بود. انقلابی که آن روزها جای جای جامعۀ ایران را فرا گرفته بود.
از همان روز تا کنون، تاجزاده در تمام دوران زندگی اش همین گونه بوده است.
چه در دورانی که پس از فوت امام و به قدرت رسیدن راست محافظه کار، او و همقطارانش که ریشه در چپ اسلامی داشتند از ساختار سیاسی اخراج شدند؛ چه در سالهای آغازین دهۀ هفتاد که تحصیلات عالیۀ خود در علوم سیاسی را به انجام رساند و بی واهمه دست به بازاندیشی و اصلاح در افکار و آرای خود زد؛ چه در روزهای پس از دوم خرداد76 که در نوک پیکان مبارزۀ اصلاح طلبانه بود، چه در روزهای پایانی دولت اصلاحات که سیاست ورزی مداوم را تجویز می کرد؛ چه در ایام هرج و مرج های ایجاد شده به سبب ناکارآمدی دولت نهم که به هر زبان و ترفندی جدی ترین انتقادها را از دولت می کرد؛ چه در روزهایی که به دنبال خاتمی بود تا جانشین احمدی نژادش کند؛ چه آن زمان که پس از کناره گیری خاتمی برای موسوی، در صف اول حمایت از موسوی ایستاد و چه در روز انتخابات که فریاد کودتا را برآورد؛ در تمام این گذرگاهها، تاج زاده آنچه را که در درونش روی داده است، بی مهابا و بی ریا فریاد زده است.
اما آنچه که در این میان اهمیت فزاینده دارد، این است که در تمامی این دوران، آنچه که تاج زاده فریاد زده است، آیینه ای بوده است که در زیر پوست جامعۀ ایرانی در جریان بوده و او در نشان دادن آنچه که در اذهان مردم ایران و یا لااقل بخش عمده ای از آنان می گذشته است، پیشتازی کرده است. مهمترین آنها نامه ای است که تاجزاده در دوران مرخصی از زندان منتشر کرد. «پدر مادر همچنان ما متهمیم» آیینه ای بود از نگاه یک جامعه به گذشتۀ خود. شکی نیست که جنبش سبز بانی دگرگونیهای گسترده ای در عمق جامعۀ ایرانی و در سطح های مختلف بود. اما شاید برای درک هرچه بهتر این دگرگونی ها، خواندن یادداشتهای سید مصطفی کافی باشد. او همچنان پس از سه دهه، آنچه را در پس افکار عمومی ایران است فریاد می کند.
*این یادداشت به مناسبت روز عید فطر سالروز ازدواج سید مصطفی تاج زاده و فخرالسادات محتشمی پور، به این زوج سبزِ همیشه انقلابی تقدیم می شود:



۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

نخستین یادداشت تصویری/ میدان سوربن





چند روز پیش در لینکدۀ خوابگرد پیوندی رو دیدم که در اون برای تهیۀ پستهای ویدئویی راهنمایی های رو کرده بود. از اونجایی که پیش از این، چینی طرحی در ذهنم بود و چند بار هم دست به این کار زده بودم، تصمیم گرفتم که این سبک یادداشت نوشتن رو به صورت پیوسته دنبال کنم.
این یادداشت محصول اون تصمیم هست.