۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

کشتار عشق؛ اثبات عشق




عاشقی به سبک بهزاد نبوی و همسرش هنگامه رضوی


منتشر شده در روزآنلاین


دختری از دلتنگیهایش برای پدر می نویسد. همسری تنهایی‌ها و امیدهاییش را برای یار زندانی‌اش روی کاغذ می‌آورد.  پدر جوانی،عکس دختر نوزادش را روی فیس‌بوک نگاه می‌کند در حالی که هزاران کیلومتر آنطرف‌تر، تنها و در دیار تنهایی گذران زندگی را به نظاره نشسته است. تازه عروسی در گوشه‌ای از جهان چشم انتظار خبری از معشوقش است، شاید که بتواند از بند بجهد و به آغوشش بپیوندد. خواهری شبها به یاد روزهای تلخ و شیرین که با برادرش گذرانده است پنهانی اشک می‌ریزد. پدری نگران فرزندش است که ماههاست از او بی‌خبر است. مادری پس از نماز از خدا می‌پرسد: "خدایا! چه حکمتی است در این مصائبی که بر بندگانت می‌رود؟  کسانی که فریادی به جز حق برنیاوردند." اینها دست آورد یک کودتای سیاه است.
انکار عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی
به راستی چه داستانی پشت این همه دل سنگی کسانی است که اینچنین بر مردمان این سرزمین به ناروا حکم می‌رانند؟

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

سیزده بدر؛ با یادگار داریوش

اولین سیزده به دری که خارج از ایران بودم، توفیق دست داد که به موزۀ لوور برای اولین بار مشرف بشم و یادگارهای ایران باستان رو اونجا ببینم. چه عظمتی!خیلی غرورآفرین بود.
 پس از اینکه مزۀ پستانک سوابق تاریخی فروکش کرد چند نکته توجهم رو جلب کرد.
یکم: نقشۀ ایران در زمان داریوش رو که دیدم، یک جوری شدم. یک جوری که نمی دونم چه جوری بود!
دوم: مرده شور محمد رضا شاه رو ببرن که بحرین رو واگذار کرد. نمی دونم چرا مرتیکه دستور داد تو بحرین رفراندوم برگزار بشه! باید تو کل ایران رفراندوم برگزار می شد. نمی دونم اون موقع این حضرات مبارز از مذهبی گرفته تا چپ و راست کدوم گوری بودن که اعتراض ککن!؟
سوم: مردشور احمدی نژاد رو ببرن که رفت زیر پرچم خلیج عربی نشست. در دورۀ این مرتیکه ذیل ترین مواضع بعد از انقلاب رو در حوزۀ تمامیت ارضی ایران داشتیم.
چهارم: دم اون کسایی که این بناها رو از ایران خارج کردن و در جاهایی مثل لوور به نمایش گذاشتن گرم. هر نیتی که داشتن، فکر میکنم نتیجه اش به نفع تاریخ ایران شد.
پنجم: جای همتون خالی

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

,

پرچم را هم پس گرفتیم


به یاد دارم در دیدار شورای سیاستگذاری ستاد88 با میرحسین موسوی که پبش از آغاز تبلیغات انتخاباتی برگزار شد, کاندیدای سبزها به کلیدی ترین استراتژی خود اشاره کرد. وی گفت: «امرزو شاهدیم گروهی که بر قدرت تکیه زده است, بهترین ارزشهایمان را از ما دزیده است, و بدتر از آن, از این ارزشها علیه خودمان استفاده می کند. ارزشهایی مانند عدالت, اسلام، مستضعفین، مبارزه با فساد و... که ما به خاطر بیان آنها بیشترین هزینه ها را پرداخته ایم، امروز مانند چماقی در دستان گروهی در حاکمیت شده است که مدام بر سر مردم می کوبند. من آمده ام تا تلاش کنم که این چماق را از آنها پس بگیریم و آنها را خلع سلاح کنیم».

جنبش سبز حدود از دو ماه پیش از انتخابات ریاست جمهوری آغاز شد. روزهایی که وقتی کسی را می دیدی که نمادی سبز را با خود حمل میکند, به آسانی می فهمیدی که وی معترض وضع موجود است. کم کم روزهایی رسید که در و دیوار شهرهای و روستاهای ایران سبز شده بود. سبز، به نشانۀ اعتراض از و ضع موجود و حمایت از کاندیدایی که درست نقطۀ مقابل رییس دولت وقت بود. روزهای سبز به سرعت باد میگذشت و جناح حاکمیت مبهوت رسانه های بی صدای سبز شده بود. رسانه ای که هر ایرانی را به یک ستاد متحرک تبدیل کرده بود. در آخرین روزهای آن ماراتن تبلیغاتی بود که ستاد کاندیدای حاکمیت تصمیم گرفت در برابر این موج سبز از خود واکنشی نشان بدهد...


ابتدا هنگام مناظره های تلویزیونی بازی ای راه انداخته شد به نام «قرعه کشی رنگی». قرار بر این بود که هر کاندیدا یک رنگ را شانسی انتخاب کند و آن رنگ به عنوان رنگ انتخاباتی کاندیدا در برنامه های تبلیغاتی تلویزیونی استفاده شود. آبی, قرمز, زرد و سبز رنگهایی بودند که باید از قوطی شانس بیرون می آمدند. روشن بود که این عمل برای خنثی سازی رنگ سبز به کار رفته بود. زیرا احتمال اینکه در این قرعه کشی رنگی متفاوت با رنگ سبز به میرحسین موسوی برسد, 75%  بود. همچنین احمدینژاد هم  25% از این شانس برخوردار بود که رنگ سبز را ببرد و همانطور که پیشتر نشان داده بود موج سواری قهاری است, سوار بر موج سبز مردم شود و از کمک تلویزیون نیز برای دزدیدن رنگ مردم بهره بگیرد. اما در کمال بهت حیرت, همگان دیدند که نه تنها رنگ سبز به موج سواران راهزن نرسید؛ بلکه بخت 25 درصدی میرحسین موسوی بر 75درصد دیگران چیره شد و رنگی که همۀ دعواها تا امروز بر سر آن برقرار مانده است, در آن قرعه کشی تاریخی به کاندیدایی رسید که کمی آنطرف تر, در خیابانها، هوادارنش مشغول تبلیغات به سبک سبز بودند. قرعه کشی حیرت انگیزی بود. تاجایی که «بیژن نامدار زنگنه» که به نمایندگی از میرحسین در آن مراسم شرکت کرده بود, هنگام روشن شدن نتیجۀ بازی, سی سال سابقۀ تکنوکراتی و اتوکشیده گی خود را از یاد برد و مانند یک دانشجوی آزادیخواه به آسمان پرید و فریاد شادی سر داد.

پس از شکست خوردن این نقشه, دومین حیلۀ ستاد حاکمیت (که بعدها به ستاد کودتا بدل گشت) کلید خورد. آنها به نمادی نیاز داشتد که در خیابانها علم کنند و به دست هواداران خود بدهند, تا نشاط از دست رفتۀ تبلیغاتچی های خود را به آنها باز گردانند و حتی برای ظاهر سازی هم که شده, از قافلۀ تبلیغات انتخاباتی جا نمانند. (هرچند که می دانستند نتیجۀ انتخابات قرار است در جایی غیر از صندوقهای اخذ رای رقم بخورد). این بار پرچم ایران دستاویزی برای مبارزۀ تبلیغاتی شد. برچسبها, تراکتها, مچ بندهای پرچم ایران و... در تیراژ بسیار بسیار زیاد مزین به تمثال معجزۀ هزارۀ سوم در سراسر ایران منتشر شد. در ابتدای کار این حرکت زیاد جدی گرفته نشد. اما پس از گذشت مدتی, و با مشاهدۀ جدیت ستاد حاکمیت برای ادامۀ این سناریو, سبزها متوجه شدند که بازی پیچیده ای در پیش است. ستاد حاکمیت با زیرکی به دنبال آن بود که با ایجاد دوگانگی بین سبزها و هواداران خود که این بار با نماد پرچم ایران در خیابانها متمایز شده بودند, حساسیت حریف را به این نماد برانگیزد و آنها را به سمت توهین به پرچم ایران سوق دهد. و از این رهاورد مردمی که هنوز تصمیم جدی خود را برای رای دادن نگرفته بودند را علیه سبزها برانگزید. اما سبزها که دست حریف را خوانده بودند, نه تنها در این دام گرفتار نشدند, بلکه به دنبال این بودند که حریف را خلع صلاح کنند. در همین راستا بود که شعاری در خیابانها طنین انداخت: «موسوی, موسوی, پرچم ایران منو پس بگیر» آری, سبزها برای نامزد خود تعیین تکلیف کردند و نشان دادند که بازی حریف را خوانده اند.

دفتر تاریخ به جایی رسید که ستادی که روزی برای تبلیغ کاندیدای خود پرچم ایران را در تیراژ وسیع منتشر می کرد، امروز از نشان دادن پرچم ایران نیز هراسان است. به همین دلیل است که چندی است که در صحنه های تبلیغاتی ای که رییس دولت در آن شرکت می کند،  دست به تحریف پرچم ایران زده است. آری! پرچم ایران نیز سانسور شده است و چیزی جای آن را گرفته که هرچه که باشد، پرچم ایران نیست. پرچمی که در قانون اساسی با سه رنگ سبز، سفید و قرمز معین شده است.
به نظر می رسد، پروژۀ میرحسین، تا حدود زیادی موفقیت آمیز بوده است. همانطور که دیگر چماق سوء استفادۀ ابزاری از اسلام و عدالت و... برای مبارز با جنبش اعتراضی ایرانیان، در جامعه حنایش رنگ باخته است و پرچم ایران نیز از دست کودتاچیان رها شده و به آغوش ملت بازگشته است. این دستاورد جنبش سبز است. خلع سلاح سنگر به سنگر. با صبر؛ بدون خشونت.


منتشر شده در روزآنلاین

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

,

امشب چه حالی داری آقای تاجیک!؟



امشب از آن آرامش مثال زدنی یک تحلیلگر جامعه شناس خبری نبود. محمدرضا تاجیک عصبی بود. صدایش می لرزید. این را کسانی که از نزدیک با او آشنا هستند میدانند. کلیدواژه های حسین شریعتمداری در زبان تاجیک میچرخید و در «گفتگوی ویژۀ خبری» دو شب مانده به 22بهمن, از سیمای غیرملی بیرون می جهید. خصم, دشمن, توهم, فتنه و... یک سناریوی نخ نمای دیگر در حال اجرا بود: چسباندن لقب اغتشاشگر به مردم معترض و متوهم فریب خورده نامیدن رهبران اصلاحات.
از اینها که بگذریم من بیشتر نگران حال شما هستم استاد عزیز! همۀ ما میدانیم که در آن سلولهای انفرادی چه بر سر آدم می آورند. و میدانیم که شما یک استاد دانشگاه هستی. نه یک چریک سیاسی. آری. معمولاً در تمام دنیا کار آکادمیک از کار سیاسی جداست. استادان دانشگاه جایشان در دانشگاه هست و فعالین سیاسی در احزاب. کسی درس نمیخواند که بعداً برود زندان. اما متآسفانه در ایران ما اینچنین است. دانشگاهیان و سیاسیون در زندان هستند و قاتلان و دزدان بر کرسی های آنها تکیه زده اند. کسانی که حکم کشتار میدهند در مجلس نشسته اند و آنان که رای مردم را دزدیدند وزیر علم مملکت می شوند. برای همین انتظاری نداشتیم که امشب شما در گفتگوی ویژۀ خبری همانند بهزاد نبوی باشی. زیرا او چریک بوده است. مصطفی تاجزاده هم از همان روزی که از جنتی شکایت کرد خودش را برای این روزها آماده کرده بود. میردامادی و رمضانزاده و صفایی فراهانی و زیدآبادی و... نیز همچنین. اما شما استاد دانشگاه هستی. شما را چه به زندان و بازجویی و سلول انفرادی! آن هم شکنجه های سفیدی که نسخه های روسی اش در بازداشتگاههای اوین اجرا می شود. شما از گفتگو می نوشتی. برایم جالب است که درسهای  «تحلیل گفتمان» شما در بارۀ فضای بازجویی را بعدها بخوانم. اما از «گفتگوی ویژۀ خبری» شما زره ای تردید از راهی که انتخاب کرده بودم به دلم راه پیدا نکرد.  زیرا شما در دانشگاه آن درسهایی که باید به ما میدادی, خیلی پیشتر از این داده بودی.
امشب بیشتر از این نگرانم که خودت چه حالی داری استاد ارجمند. چون میدانم که شما هم ذره ای به این گفته ها باور نداشتی. شاید امشب خوابت نبرد. اما میخواهم بدانی که من وبسیاری از شاگردانت خیلی خوشحال شدیم از اینکه چهره تان را پس از مدتها دیدم. این را هم بدانید که مردمی که قرار است 22بهمن را سبز کنند نه شما را می شناسند که تحت تأثیر حرفهای شما عقب گرد کنند, نه اصلاً علاقه ای به «گفتگوی ویژۀ خبری» سیمای غیر ملی دارند. پس حداقل از این یک بابت خیالتان راحت باشد. حضراتی که بویی از گفتگو به مشامشان نرسیده است, این سیاه بازی ها را برای دل خوشی اردوگاه شکست خوردۀ خودشان راه می اندازند. اردوگاهی گه زه وارش خیلی پیش تر اینها در رفته است و تشت رسوایی اشت مدتهاست که از بام ملت افتاده است.
امشب کمی راحت باش استاد!

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

شب, سکوت, پاریس




هوس کردم نیمه شب بزنم بیرون و با نوای «یاد ایام» استاد حالی بکنم. ته موندۀ بارون زمین خیابونهای محلۀ پانزدهم پاریس  رو خیس کرده بود. بیشتر از اینکه به یاد ایام فکر کنم, در حلقۀ دام بلایی که «سلسلۀ موی دوست» پهن کرده بود, گرفتار شده بودم. تا کنار رود سن قدم زدم. اونجایی که مجسمۀ آزادی (نسخۀ اصلی) هست. روی پل کمی ایستادم و زیر لب با استاد همنوایی کردم. یاد اون روزایی افتادم که کنار زاینده رود جاویدان قدم میزدم.
هرچند که دوری از «گلشن» وطن شرری در جانم انداخته بود, اما مژگانی قهوه ای, «هزاران رخنه در دینم» کرده و دوری از وطن رو از یادم برده. گرچه «نه رازش میتوانم گفت با کس» اما بازهم از ایام گلشن «ایام خوش آن بود که با دوست به سر رفت» و «در میان لاله و گل آشیانی داشتم» و «گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار». وگرنه «باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود».  کم کم دارم به این نتیجه میرسم که «دیدن او یک نظر, صد چو منش خون بهاست».
بارون کم کم شدید تر شد و من عزم برگشتن کردم. حال خوبی بود گفتم با شما تقسیم کنم.

---------------

پانوشت: ابن عکس را نوروز سال88 در بیرجند گرفتم. یک شاهپرک کویری. توضیح اینکه لقب ایشان پروانه است!

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

ترور کروبی خنثی شد




یک شب پیش از شروع دورۀ ریاست جمهوری نلسون ماندلا (حدود سی سال پیش), وی بر حسب عادت همیشگی اش به دویدن شبانه می رود. هنگامی که او در حال دویدن است, ناگهان یک خودروی ون جلو او می پیچد. محافظان که دیر متوجه خودرو شده اند, فقط میتوانند خود را بین ماندلا و مهاجمین قرار دهند تا شاید بتوانند دقایقی در برابر آنها مقاومت کنند نگذارند ماندلا پیش از آغاز ریاست جمهوریش ترور شود. مردی سیاه پوست به سرعت از خودرو پیاده می شود و بسته ای را در یک قدمی آنها می گذارد و با همان سرعت به داخل خودرو بر میگردد. محافظین که از این صحنه حیرت کرده اند متوجه اشتباه خود می شوند. بسته ها روزنامه هائیست که آن مرد شبانه درب مغازه ها توزیع می کرده است. ماندلا به روزنامه ها خیره میشود. تیتر روزنامه این است: «توانست رای بیاورد؛ نمیتواند کشورداری کند» محافظ از ماندلا مپرسد, هنوز که دوره شروع نشده است چرا انتقاد می کنند؟ ماندلا پاسخ می دهد: «سوال خوبی است»
این یکی از صحنه های آخرین فیلم کلینت ایستوود است که به بخشی از زندگی نلسون ماندلا می پردازد. رهبر جنبش آزادیخواه مردم آفریقای جنوبی, پس از آنکه توانست با گفتمانی ضد خشونت بر دولت نژاد پرستی که سالها جنایتهای سنگینی علیه مردم کرده بود پیروز شود, تازه با مشکلات اصلی یک سیاستمدار مواجه گشته بود. مهمترین مشکلات از این قرار بود: انتقادهای بسیاری که قصد داشت ناکارآمدی دولت او را به مردم و همچنین دیگر کشورهای جهان القا کند. اما امروز پس از سه دهه همه شاهد هستیم که ماندلا توانست با استواری بر همان گفتمان و باتکیه بر مردم کشورش (چه سیاه و چه سفید) آفریقای جنوبی را در جهان سرافراز کند.

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

سیاوش سبزها، یک دختر است




امروز دو روز از روزی که تو به دنیا آمدی و من پس فردای آن روز پا به این جهان گذاشتم می گذرد. سال شصت و یک بود؛ بهمن ماه. فکر میکنم آن روزها خیابانها را آذین بندی کرده بودند برای اینکه به استقبال چهارمین سالروز پیروزی انقلاب بروند. هیچ کس خبر نداشت که من و تو به دنیا آمده ایم. آن روزها البته, کلاً کسی به تولد اهمیت نمی داد. زیرا بسیاری از جوانان مملکت برای حفظ کیان کشور به جبهه ها می رفتند و خیلیهایشان دیگر برنمی گشتند. خیابانها پر از هجله های عزا بود که خبر از نیامدن جوانی به خانه اش را می داد. بعدها همان خیابانها به نام همان جوانها نامگذاری شد. همین روزهای اول بهمن بود که برادر من برای اولین بار به جبهه رفت و دست آخر یک بار از پس آن  رفتنها, دیگر برنگشت. همین روزها بود که من و تو به دنیا آمده بودیم, روزهایی که جوانهای کشور را دشمن می کشت و مردم آن جوانها را شهید می نامیدند.  در اولین روزهای بهمن شصت و یک, خبر تولد, به زودی با خبر شهادت یک آشنا, رنگ می باخت. در این روزها بود که ما به دنیا آمدیم. روزهای اول بهمن شصت و یک.

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

, ,

جمعه خاتمی, شنبه موسوی


یک سال (۱۳۸۷) پیش در چنین روزهایی, پس از آنکه «سید محمد خاتمی» در سخنانی اعلام کرد, «یا من یا میرحسین» کاندیدا می شویم, به همراه دیگر اعضای شورای ستاد ملی جوانان88, (جوانان حامی خاتمی و موسوی) که آن زمان تنها حامی خاتمی بود, به دیدار رییس جمهور دوم خرداد شتافتیم و از این سخنان او بسیار گله کردیم. گله ها تا آنجا پیش رفت که برخی از اعضا, خاتمی را خائن خطاب کردند. همه از این تصمیم ناراحت بودیم. چون نه میرحسین را می شناختیم, نه می توانستیم از خاتمی دل بکنیم. البته برخی از اعضا علاقه ی شخصی به خاتمی نداشتند و تنها به این دلیل از او حمایت می کردند که او را بهترین گزینه ی ممکن برای برون رفت از وضع موجود می دانستند. خیلی از ما هم در دورۀ دوم ریاست جمهوری خاتمی, جزو سرسخت ترین منتقدان وی بودیم, اما پس از گذشت چهار سال از پایان صدارت وی, با تلخی های جهان سیاست آشنا شدیم و به واقعیات آن برخوردیم.
 با این حال پس از آنکه توانسته بودیم همه اصلاح طلبان و بویژه خود خاتمی را برای شرکت در انتخابات قانع کنیم, با مطرح شدن: «یا من یا میرحسین» همۀ تلاشهای خود را بربادرفته می پنداشتیم. به همین دلیل بیش از یک ساعت تک تک اعضا, با حمله های زبانی بسیار سخت به خاتمی تاختیم تا شاید بتوانیم او را منصرف کنیم. اما این بار برخلاف روال معمول جلسه هایی در این سطح, (که ابتدا حضار مطالب خود را بیان می کردند و پس از آن خاتمی نظرات خود را اظهار می داشت) جلسه به گفتگویی دوجانبه تبدیل شد. در یک طرف جریان خاتمی, و طرف دیگر ما. ما انتقاد می کردیم و او پاسخ می داد. در آن نشست تاریخی, کاندیدای ما حرفهای نگفته ی بسیاری را مطرح کرد که بی شک پس از پایان این روزهای پرتلاطم, باید منتشر شود. اما در اواخر نشتست, به نکته ای اشاره کرد که برخی از ما را تا حدودی نستب به تصمیم خاتمی قانع کرد. (هرچند که بسیاری از اصلاح طلبان و حامیان وی هیچ گاه قانع نشدند تا اینکه خاتمی مجبور به اعلام کاندیداتوری شد)
خاتمی در پاسخ به انتقادهای تلخ اعضا که او را خائن و ترسو خطاب می کردند و به او می گفتند که باید از شجاعت امیرکبیر و مصدق الگو بگیرد و حتی جان خود را فدای مردم کند گفت: « من دوست دارم مثل امیر کبیر و مصدق در تاریخ محبوب نباشم, اما کاری بکنم که مردم عملا از زیر بار ظلم و استبداد رهایی پیدا کنند. مطمئنم اگر آنها نیز زنده بودند, در این شرایط راهی دیگر را انتخاب می کردند. مگر نه اینکه پس از مصدق و امیرکبیر استبدادی سخت تر بر جامعۀ ما حاکم شد و مردم بسیاری لطمه دیدند. من دوست دارم تا ابد از مردم فحش بشنوم, اما کاری کنم که رنج آنها کمتر شود. دوست دارم بعد این همه سال تحمل استبداد نتیجه بگیریم. من برای محبوب شدن سیاست ورزی نمی کنم. بلکه فکر میکنم باید کار ما تنیجه بدهد و بهترین نتیجه تغییر وضع جامعه است.» من پس این صحبتها به فکر فرو رفتم, چندی از حاضرین هم چنین شدند. در ادامه, خاتمی حرفهایی بسیار اساسی در رابطه با ساختار قدرت ایران زد که از درج آنها در اینجا معذورم. وی هچنین در رابطه با حضور میرحسین در انتخابات به نکته ای اشاره کرد ما باید تا روز شنبه 23 خرداد88 صبر می کردیم تا به درستی آن پی ببریم. وی گفت: «من همان سال هفتاد و پنج هم که از من خواسته شد در انتخابات شرکت کنم, اگر می دانستم رییس جمهور خواهم شد, قبول نمی کردم. 

من به همراه دوستانم فقط می خواستیم شعارهایی از جمله جامعۀ مدنی و آزادیهای سیاسی که در جامعه از یاد رفته بود را زنده کنیم تا زمینه برای حضور چهره های دیگر در انتخابات بعدی فراهم شود, اگر کسی می دانست که کاندیدای ما قرار است پیروز شود شاید اصلا به من پیشنهاد نمی کردند. چه برسد به اینکه من بپذیرم. اما ما میدانیم که در این دوره مردم کاملا با ما هستند. این را جریان مخالف هم میداند, به همین دلیل وقتی پیروز شویم, از همان روز انتخابات سنگ اندازیها را آغاز خواهد کرد. و این بار سخت ترو بی رحمانه تر از سال76. برای همین باید کسی کاندیدا باشد که هم از لحاظ شخصیتی توانمند باشد, هم از لحاظ سیاسی در برابر تهاجم ها آسیب پذیری کمتری داشته باشد. من فکر میکنم میرحسین در این شرایط بهترین گزینه است. من میدانم که رای می آورم. اما مهم پس از انتخابات است. باید فردی باشد که در شنبه ی پس از انتخابات روحیۀ حمایت از خواسته های مردم را داشته باشد. من خود را مرد عرصه های فرهنگی و اجتماعی میدانم و علاقه ای به مجادلات سیاسی ندارم. اما می دانم که میرحسین مرد روز شنبه است. او بهترین مقاومت را در برابر مشکلات خواهد کرد. این را مطمئن باشید.»

این همه را گفتم که پاسخی باشد برای دوستانی که از یک سخنرانی خاتمی بهانه ای ساختند برای حمله به او. رویدادهای امروز حتی از آنچه که خاتمی و دیگر سران اصلاحات پیش بینی کرده بودند فراتر رفته است. تردیدی نیست که در این شرایط, خاتمی, کروبی و موسوی با تقسیم کاری نسبتا هماهنگ, بازی سیاسی را به خوبی پیش می برند. در این هم تردیدی نیست که جنبش سبز بالاخره در درون ایران در جریان است. هرچند که ایرانیان خارج نشین از آنها حمایت می کنند. همچنین همه می دانیم که گزینه ای دیگر برای جایگزینی این سه رهبر اصلاحات نداریم. (یا حداقل تا کنون کسی پیدا نکرده است. بگذریم از شومن های تلویزیونی و اینترنتی) پس ای کاش به جای اینکه اینکه هرگاه یکی از این سه نفر (بویژه خاتمی) موضعی میگیرد که با مزاج ما سازگار نیست, سراسر حمله شویم, کمی جانب احساس را کنار بگذاریم و به نتایج سیاست عملی در زندگی مردم فکر کنیم. اگر زورمان به رغیب نمی رسد, دلیلی ندارد که خودی را حذف کنیم. البته کار سیاسی بدون انتقاد مثل اسب سواری بدون زین است, پس از مدتی هم اسب آسیب می بیند و هم اسب سوار. اما واقعا این روزها برخی از ابراز نظرها از مرز انتقاد گذشته و به تخریب و حذف نزدیک شده است. در شرایطی که جناح کودتا از صحبتهای خاتمی بسیار آشفته شده است و ادامۀ این روند را شکاف میان جریان اصولگرا ارزیابی میکند, تا جایی که خبرگزاری فارس پس از این سخنان تیتر میزند که «خاتمی به دنبال مدیریت جریان فتنه است» اما باز هم جمعی از ما این بازی را درک نمیکنیم و دوباره و دوباره به او میتازیم. به همین دلیل بر خود لازم دیدم, به نمایندگی از هزاران هزار جوان ایرانی, (حداقل ده ها هزار جوانی که در ستاد ملی جوانان88 عضو هستند), و به جای کسانی که یا در زندان هستند و یا در شرایط سخت تر پس از زندان گرفتار شده اند, و یا در کشور تحت تعقیب هستند و یا در انتظار زندان به سر می برند و صدایشان در گلوها گیر کرده است, اعلام کنم که با تمام کاستی هایی که ممکن است این سه رهبر جنبش سبز داشته باشند و ما حق انتقاد را برای خود و همه ی میلیونها ایرانی سبز محفوظ می دانیم, اما نمی توانیم در برابر تخریبها و دیدگاههای حذفی چشم فرو ببندیم.

 هرچند که نه دستمان به جایی می رسد و نه مانند رقیبمان اهل حذف فیزیکی یا فکری هستیم, اما می توانیم با صدای بلند حمایت خود را از کسانی جلوداران جنبش سبز هستند اعلام کنیم. اعتقاد داریم که روشهای حل این منازعه باید مبتنی بر اصول گفتگو و مذاکره باشد تاجایی که تنیجۀ آن را در زندگی مردم ایران در هرکجای دنیا لمس شود. هرچند که ایستادگی به پای خونهای ریخته شده, قلم های شکسته و انسانهای آسیب دیده و در بند, خط قرمز حمایت از رهبران جبش است, اما تا کنون چنین کاستی ای از آنها ندیده ایم. نزدیکان آنها یا در زندان هستند یا ترور می شوند و با این همه آنها ایستادگی به همراه سیاست ورزی را راهکار هدایت و به نتیجه رسانیدن جنبش انتخاب کرده اند. 

با بستن هر پنجره ای از گفتگو, دری به خشونت و سرکوب باز می شود و تاریخ ایران از این راهبرد آسیبهای فراوان دیده است. پس بهتر است «درسی از گذشته» را زا لابلای ورقها, بیرون بکشیم و در زندگی سبزمان جاری کنیم.


*نقل قولهای ارائه شده از جلسه با خاتمی, تقل به مضمون است, اما سعی داشتم کمترین فاصله از واقعیت را داشته باشد


۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

از کرسی مجلس تا زندان اوین



برای سعید نورمحمدی و اسماعیل سحابه

سعید نورمحمدی و اسماعیل سحابه وجوه مشترک بسیار زیادی دارند. به غیر از اینکه هردو خراسانی هستند و هردو عضو شاخة جوانان جبهة مشارکت هستند و دوستان بسیار صمیمی‌ای برای یکدیگر محسوب می‌شوند، مهمترین و بارزترین شباهت آنها به یکدیگر آن است که هردو نفر در دو کنگرة متفاوت حزب، به عنوان کوچکترین عضو کنگره، بر صندلی هیأت رییسة سنی جبهة مشارکت تکیه زدند. آن روزها همه فکر می‌کردیم که عضویت در هیأت رییسة سنی کنگره‌های جبهة مشارکت فقط به جهت سن افراد روی می‌دهد. اما امروز که به سعید و اسماعیل می‌نگریم، می‌فهمیم که این افتخاری‌است که نصیب کمتر کسی می‌شود. آری افتخار!

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

ماجرای «شهیدحسین» و «میرحسین»

شهید حسین شهسواری
 این روزها سالگرد شهادت برادرم «حسین» هست.
وقتی من خیلی کوچیک بودم برادرم در سن 15-16 سالگی رفت جبهه و شهید شد. جالبه که بدونین حسین بیسم چی بود. این نشون میده که خانواده ی ما همگی به حوزه ی اطلاع رسانی علاقه مند هستند. این رو برای شوخی نگفتم. میخواستم بگم «حسین» ما آدم دگمی نبود که فقط تحت تأثیر تبلیغات مسجد قصد کنه جونش رو به خطر بندازه. بلکه تو همون سن کم قبل از اینکه بره جبهه، آدم بسیار پرمطالعه ای بود. و جالبه که بدونین حوزه ی مطالعاتش هم بیشتر ادبیات داستانی بود.
داداشم محمد حسن میگه، کتاب رو حسین به خونه ی ما آورد. داستانهای داستایوفسکی، الکساندر دوما، گراهام گرین... و همچنین شریعتی که دیگه بیشتر جوونها دنبالش بودن.
از وقتی که حسین کتاب رو به خونه ی ما آورد، تا الان که خودش نیست، هنوز کتاب از خونه مون نرفته بیرون. هرکدوم ازاعضای خانواده ی ما یک کتابخونه ی شخصی دارن. همچنین باعث شده که ما هرکدوم به یک نحوی آدمهای نسبتاً موفقی باشیم. برادر بزرگم محمدحسن که یک داستان نویس شناخته شده هست و افتخار خانواده مون شده. خواهرم زهره یک معلم نمونه هست وقتی ما بچه بودیم خواهرم به جای اینکه یه توپ دارم قلقلیه رو بهمون یاد بده، شعرای شاملو، فروغ، اخوان و سهراب رو بهمون یاد میداد و من هنوز خیلی از شعرایی که از این بزرگان حفظ هستم از همون دورانی هست که زیر دست خواهرم تربیت شدم. (خانه ی دوست کجاست؟ یادته مهدی!؟) مهدی یک گرافیست عالیه ضمن اینکه در ادبیات هم دست توانایی داره. مهمه که بدونین بخشی از طرح این رنگ سبز که خیلی از شماها باهاش زندگی می کنین، حاصل همفکری با مهدی هست. (چند دفعه باید بگم رنگ سبز رو ستاد88 خراسان برای اولین بار تو ایران راه انداخت؟). محمدحسین داداش کوچیکم (بعد از اون داداشم به دنیا اومد و برای همون اسمش رو گذاشتیم محمد حسین) علاوه بر اینکه یک داستان نویس خوب هست، در زمینه های مطالعات اسلامی خیلی کارش درسته.
از همه بی هنر تر منم.
 اینا رو گفتم تا به انیجا برسم.
 یادمه روزی که با بچه های ستاد88 با «میرحسین» دیدار داشتیم، روی یک نکته خیلی تأکید می کرد. می گفت: «آقا ما یک چیزهایی داشتیم که امروز اونها رو از ما دزدیدن و بدتر از اون همونها رو دارن میزنن تو سرمون. من اومدم اون چیزها رو پس بگیرم. یکیش هم همین مسئله ی شهدا و خون شهیدان هست که عده ای به اسم اون هزاویک جنایت می کنن.»
 میخواستم این رو بگم: آقا «شیرحسین» دستت درد نکنه. خوب خون شهدا رو از چنگ این بی آبروها کشیدی بیرون. و دمت گرم که مثل اونها ازش سوءاستفاده و حتی استفاده هم نکردی. فقط ازچنگالشون درآوردی و بی آبروشون کردی. واقعاً هیچ زمانی اینقدر به برادر شهید بودنم افتخار نمی کردم و این رو مدیون تو هستم.
آقا شیرحسین، بهت قول میدم روح حسین ما رو شاد کردی