۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

, ,

جمعه خاتمی, شنبه موسوی


یک سال (۱۳۸۷) پیش در چنین روزهایی, پس از آنکه «سید محمد خاتمی» در سخنانی اعلام کرد, «یا من یا میرحسین» کاندیدا می شویم, به همراه دیگر اعضای شورای ستاد ملی جوانان88, (جوانان حامی خاتمی و موسوی) که آن زمان تنها حامی خاتمی بود, به دیدار رییس جمهور دوم خرداد شتافتیم و از این سخنان او بسیار گله کردیم. گله ها تا آنجا پیش رفت که برخی از اعضا, خاتمی را خائن خطاب کردند. همه از این تصمیم ناراحت بودیم. چون نه میرحسین را می شناختیم, نه می توانستیم از خاتمی دل بکنیم. البته برخی از اعضا علاقه ی شخصی به خاتمی نداشتند و تنها به این دلیل از او حمایت می کردند که او را بهترین گزینه ی ممکن برای برون رفت از وضع موجود می دانستند. خیلی از ما هم در دورۀ دوم ریاست جمهوری خاتمی, جزو سرسخت ترین منتقدان وی بودیم, اما پس از گذشت چهار سال از پایان صدارت وی, با تلخی های جهان سیاست آشنا شدیم و به واقعیات آن برخوردیم.
 با این حال پس از آنکه توانسته بودیم همه اصلاح طلبان و بویژه خود خاتمی را برای شرکت در انتخابات قانع کنیم, با مطرح شدن: «یا من یا میرحسین» همۀ تلاشهای خود را بربادرفته می پنداشتیم. به همین دلیل بیش از یک ساعت تک تک اعضا, با حمله های زبانی بسیار سخت به خاتمی تاختیم تا شاید بتوانیم او را منصرف کنیم. اما این بار برخلاف روال معمول جلسه هایی در این سطح, (که ابتدا حضار مطالب خود را بیان می کردند و پس از آن خاتمی نظرات خود را اظهار می داشت) جلسه به گفتگویی دوجانبه تبدیل شد. در یک طرف جریان خاتمی, و طرف دیگر ما. ما انتقاد می کردیم و او پاسخ می داد. در آن نشست تاریخی, کاندیدای ما حرفهای نگفته ی بسیاری را مطرح کرد که بی شک پس از پایان این روزهای پرتلاطم, باید منتشر شود. اما در اواخر نشتست, به نکته ای اشاره کرد که برخی از ما را تا حدودی نستب به تصمیم خاتمی قانع کرد. (هرچند که بسیاری از اصلاح طلبان و حامیان وی هیچ گاه قانع نشدند تا اینکه خاتمی مجبور به اعلام کاندیداتوری شد)
خاتمی در پاسخ به انتقادهای تلخ اعضا که او را خائن و ترسو خطاب می کردند و به او می گفتند که باید از شجاعت امیرکبیر و مصدق الگو بگیرد و حتی جان خود را فدای مردم کند گفت: « من دوست دارم مثل امیر کبیر و مصدق در تاریخ محبوب نباشم, اما کاری بکنم که مردم عملا از زیر بار ظلم و استبداد رهایی پیدا کنند. مطمئنم اگر آنها نیز زنده بودند, در این شرایط راهی دیگر را انتخاب می کردند. مگر نه اینکه پس از مصدق و امیرکبیر استبدادی سخت تر بر جامعۀ ما حاکم شد و مردم بسیاری لطمه دیدند. من دوست دارم تا ابد از مردم فحش بشنوم, اما کاری کنم که رنج آنها کمتر شود. دوست دارم بعد این همه سال تحمل استبداد نتیجه بگیریم. من برای محبوب شدن سیاست ورزی نمی کنم. بلکه فکر میکنم باید کار ما تنیجه بدهد و بهترین نتیجه تغییر وضع جامعه است.» من پس این صحبتها به فکر فرو رفتم, چندی از حاضرین هم چنین شدند. در ادامه, خاتمی حرفهایی بسیار اساسی در رابطه با ساختار قدرت ایران زد که از درج آنها در اینجا معذورم. وی هچنین در رابطه با حضور میرحسین در انتخابات به نکته ای اشاره کرد ما باید تا روز شنبه 23 خرداد88 صبر می کردیم تا به درستی آن پی ببریم. وی گفت: «من همان سال هفتاد و پنج هم که از من خواسته شد در انتخابات شرکت کنم, اگر می دانستم رییس جمهور خواهم شد, قبول نمی کردم. 

من به همراه دوستانم فقط می خواستیم شعارهایی از جمله جامعۀ مدنی و آزادیهای سیاسی که در جامعه از یاد رفته بود را زنده کنیم تا زمینه برای حضور چهره های دیگر در انتخابات بعدی فراهم شود, اگر کسی می دانست که کاندیدای ما قرار است پیروز شود شاید اصلا به من پیشنهاد نمی کردند. چه برسد به اینکه من بپذیرم. اما ما میدانیم که در این دوره مردم کاملا با ما هستند. این را جریان مخالف هم میداند, به همین دلیل وقتی پیروز شویم, از همان روز انتخابات سنگ اندازیها را آغاز خواهد کرد. و این بار سخت ترو بی رحمانه تر از سال76. برای همین باید کسی کاندیدا باشد که هم از لحاظ شخصیتی توانمند باشد, هم از لحاظ سیاسی در برابر تهاجم ها آسیب پذیری کمتری داشته باشد. من فکر میکنم میرحسین در این شرایط بهترین گزینه است. من میدانم که رای می آورم. اما مهم پس از انتخابات است. باید فردی باشد که در شنبه ی پس از انتخابات روحیۀ حمایت از خواسته های مردم را داشته باشد. من خود را مرد عرصه های فرهنگی و اجتماعی میدانم و علاقه ای به مجادلات سیاسی ندارم. اما می دانم که میرحسین مرد روز شنبه است. او بهترین مقاومت را در برابر مشکلات خواهد کرد. این را مطمئن باشید.»

این همه را گفتم که پاسخی باشد برای دوستانی که از یک سخنرانی خاتمی بهانه ای ساختند برای حمله به او. رویدادهای امروز حتی از آنچه که خاتمی و دیگر سران اصلاحات پیش بینی کرده بودند فراتر رفته است. تردیدی نیست که در این شرایط, خاتمی, کروبی و موسوی با تقسیم کاری نسبتا هماهنگ, بازی سیاسی را به خوبی پیش می برند. در این هم تردیدی نیست که جنبش سبز بالاخره در درون ایران در جریان است. هرچند که ایرانیان خارج نشین از آنها حمایت می کنند. همچنین همه می دانیم که گزینه ای دیگر برای جایگزینی این سه رهبر اصلاحات نداریم. (یا حداقل تا کنون کسی پیدا نکرده است. بگذریم از شومن های تلویزیونی و اینترنتی) پس ای کاش به جای اینکه اینکه هرگاه یکی از این سه نفر (بویژه خاتمی) موضعی میگیرد که با مزاج ما سازگار نیست, سراسر حمله شویم, کمی جانب احساس را کنار بگذاریم و به نتایج سیاست عملی در زندگی مردم فکر کنیم. اگر زورمان به رغیب نمی رسد, دلیلی ندارد که خودی را حذف کنیم. البته کار سیاسی بدون انتقاد مثل اسب سواری بدون زین است, پس از مدتی هم اسب آسیب می بیند و هم اسب سوار. اما واقعا این روزها برخی از ابراز نظرها از مرز انتقاد گذشته و به تخریب و حذف نزدیک شده است. در شرایطی که جناح کودتا از صحبتهای خاتمی بسیار آشفته شده است و ادامۀ این روند را شکاف میان جریان اصولگرا ارزیابی میکند, تا جایی که خبرگزاری فارس پس از این سخنان تیتر میزند که «خاتمی به دنبال مدیریت جریان فتنه است» اما باز هم جمعی از ما این بازی را درک نمیکنیم و دوباره و دوباره به او میتازیم. به همین دلیل بر خود لازم دیدم, به نمایندگی از هزاران هزار جوان ایرانی, (حداقل ده ها هزار جوانی که در ستاد ملی جوانان88 عضو هستند), و به جای کسانی که یا در زندان هستند و یا در شرایط سخت تر پس از زندان گرفتار شده اند, و یا در کشور تحت تعقیب هستند و یا در انتظار زندان به سر می برند و صدایشان در گلوها گیر کرده است, اعلام کنم که با تمام کاستی هایی که ممکن است این سه رهبر جنبش سبز داشته باشند و ما حق انتقاد را برای خود و همه ی میلیونها ایرانی سبز محفوظ می دانیم, اما نمی توانیم در برابر تخریبها و دیدگاههای حذفی چشم فرو ببندیم.

 هرچند که نه دستمان به جایی می رسد و نه مانند رقیبمان اهل حذف فیزیکی یا فکری هستیم, اما می توانیم با صدای بلند حمایت خود را از کسانی جلوداران جنبش سبز هستند اعلام کنیم. اعتقاد داریم که روشهای حل این منازعه باید مبتنی بر اصول گفتگو و مذاکره باشد تاجایی که تنیجۀ آن را در زندگی مردم ایران در هرکجای دنیا لمس شود. هرچند که ایستادگی به پای خونهای ریخته شده, قلم های شکسته و انسانهای آسیب دیده و در بند, خط قرمز حمایت از رهبران جبش است, اما تا کنون چنین کاستی ای از آنها ندیده ایم. نزدیکان آنها یا در زندان هستند یا ترور می شوند و با این همه آنها ایستادگی به همراه سیاست ورزی را راهکار هدایت و به نتیجه رسانیدن جنبش انتخاب کرده اند. 

با بستن هر پنجره ای از گفتگو, دری به خشونت و سرکوب باز می شود و تاریخ ایران از این راهبرد آسیبهای فراوان دیده است. پس بهتر است «درسی از گذشته» را زا لابلای ورقها, بیرون بکشیم و در زندگی سبزمان جاری کنیم.


*نقل قولهای ارائه شده از جلسه با خاتمی, تقل به مضمون است, اما سعی داشتم کمترین فاصله از واقعیت را داشته باشد


۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

از کرسی مجلس تا زندان اوین



برای سعید نورمحمدی و اسماعیل سحابه

سعید نورمحمدی و اسماعیل سحابه وجوه مشترک بسیار زیادی دارند. به غیر از اینکه هردو خراسانی هستند و هردو عضو شاخة جوانان جبهة مشارکت هستند و دوستان بسیار صمیمی‌ای برای یکدیگر محسوب می‌شوند، مهمترین و بارزترین شباهت آنها به یکدیگر آن است که هردو نفر در دو کنگرة متفاوت حزب، به عنوان کوچکترین عضو کنگره، بر صندلی هیأت رییسة سنی جبهة مشارکت تکیه زدند. آن روزها همه فکر می‌کردیم که عضویت در هیأت رییسة سنی کنگره‌های جبهة مشارکت فقط به جهت سن افراد روی می‌دهد. اما امروز که به سعید و اسماعیل می‌نگریم، می‌فهمیم که این افتخاری‌است که نصیب کمتر کسی می‌شود. آری افتخار!

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

ماجرای «شهیدحسین» و «میرحسین»

شهید حسین شهسواری
 این روزها سالگرد شهادت برادرم «حسین» هست.
وقتی من خیلی کوچیک بودم برادرم در سن 15-16 سالگی رفت جبهه و شهید شد. جالبه که بدونین حسین بیسم چی بود. این نشون میده که خانواده ی ما همگی به حوزه ی اطلاع رسانی علاقه مند هستند. این رو برای شوخی نگفتم. میخواستم بگم «حسین» ما آدم دگمی نبود که فقط تحت تأثیر تبلیغات مسجد قصد کنه جونش رو به خطر بندازه. بلکه تو همون سن کم قبل از اینکه بره جبهه، آدم بسیار پرمطالعه ای بود. و جالبه که بدونین حوزه ی مطالعاتش هم بیشتر ادبیات داستانی بود.
داداشم محمد حسن میگه، کتاب رو حسین به خونه ی ما آورد. داستانهای داستایوفسکی، الکساندر دوما، گراهام گرین... و همچنین شریعتی که دیگه بیشتر جوونها دنبالش بودن.
از وقتی که حسین کتاب رو به خونه ی ما آورد، تا الان که خودش نیست، هنوز کتاب از خونه مون نرفته بیرون. هرکدوم ازاعضای خانواده ی ما یک کتابخونه ی شخصی دارن. همچنین باعث شده که ما هرکدوم به یک نحوی آدمهای نسبتاً موفقی باشیم. برادر بزرگم محمدحسن که یک داستان نویس شناخته شده هست و افتخار خانواده مون شده. خواهرم زهره یک معلم نمونه هست وقتی ما بچه بودیم خواهرم به جای اینکه یه توپ دارم قلقلیه رو بهمون یاد بده، شعرای شاملو، فروغ، اخوان و سهراب رو بهمون یاد میداد و من هنوز خیلی از شعرایی که از این بزرگان حفظ هستم از همون دورانی هست که زیر دست خواهرم تربیت شدم. (خانه ی دوست کجاست؟ یادته مهدی!؟) مهدی یک گرافیست عالیه ضمن اینکه در ادبیات هم دست توانایی داره. مهمه که بدونین بخشی از طرح این رنگ سبز که خیلی از شماها باهاش زندگی می کنین، حاصل همفکری با مهدی هست. (چند دفعه باید بگم رنگ سبز رو ستاد88 خراسان برای اولین بار تو ایران راه انداخت؟). محمدحسین داداش کوچیکم (بعد از اون داداشم به دنیا اومد و برای همون اسمش رو گذاشتیم محمد حسین) علاوه بر اینکه یک داستان نویس خوب هست، در زمینه های مطالعات اسلامی خیلی کارش درسته.
از همه بی هنر تر منم.
 اینا رو گفتم تا به انیجا برسم.
 یادمه روزی که با بچه های ستاد88 با «میرحسین» دیدار داشتیم، روی یک نکته خیلی تأکید می کرد. می گفت: «آقا ما یک چیزهایی داشتیم که امروز اونها رو از ما دزدیدن و بدتر از اون همونها رو دارن میزنن تو سرمون. من اومدم اون چیزها رو پس بگیرم. یکیش هم همین مسئله ی شهدا و خون شهیدان هست که عده ای به اسم اون هزاویک جنایت می کنن.»
 میخواستم این رو بگم: آقا «شیرحسین» دستت درد نکنه. خوب خون شهدا رو از چنگ این بی آبروها کشیدی بیرون. و دمت گرم که مثل اونها ازش سوءاستفاده و حتی استفاده هم نکردی. فقط ازچنگالشون درآوردی و بی آبروشون کردی. واقعاً هیچ زمانی اینقدر به برادر شهید بودنم افتخار نمی کردم و این رو مدیون تو هستم.
آقا شیرحسین، بهت قول میدم روح حسین ما رو شاد کردی

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

دو رییس جمهور فیلسوف برای همۀ دنیا

زمانی «گرهارد شرودر» صدر اعظم سابق آلمان گفته بود خاتمی آخرین پرزیدنت فیلسوف جهان بود. 
اما ما به دنیا نشان دادیم که در ایران هیچ گاه آخرین وجود ندارد. ما میرحسین موسوی را به دنیا عرضه کردیم.
او اکنون فیلسوف ترین پرزیدنت دنیاست
هر بیانیه اش مانند درهای جدیدی را به رویمان باز می کند. هر بیانیه اش مانیفستی است برای خوب زندگی کردن. هم احساس می کنیم که قهرمان است و هم می دانیم که مثل ماست. ای کاش زودتر تو را دریافته بودیم و تو مارا.

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

جوابیه ای از طرف جوانان با غیرت سبز ایرانی به نامه ی احمد توکلی



به نام خدا
جناب آقای توکلی
نامه ای که به آقایان خاتمی و موسوی نوشته بودید، حاوی برخی نکاتی بود که به خود این آقایان چندان ربطی نداشت و بیشتر هواداران این دو عزیز را مورد هجمه قرار داده بود. (بویژه جوانان) از آنجایی که تا پیش از این بنده و بسیاری از اصلاح طلبان، شما را جزو رقبای منصف و با اخلاق خود به شمار می آوردیم، اما محتویات نامۀ شما بیم آن را داد که یا ما تا کنون پنداشت واژگونی از شخصیت شما داشته ایم، و یا شما در این نامه به دلیل اطلاعات ناصحیح، راهی ناصواب را برگزیده اید.
یکم:
 هرچند که معمول است در انتهای هر نوشته نتیجه گیری شود، اما شما در نامه تان از همان ابتدا نتیجه گیری کرده بودید که این «جریان موسوم به سبز» چهار ویژگی دارد. به آن ویژگیها نمی پردازم و یک راست به عنوان یکی از شهروندانی که افتخار داشتن سهمی کوچک در این جنبش را داشته ام سروقت پاسخ ها می روم.
برخلاف تصور ناروای شما، این جنبش ( و نه فقط جریان) کاملا منطبق با آرمانهای انقلاب است. مگر نه اینکه انقلاب اسلامی پدران ما واکنشی بود به خود رایی ها و سانسورها، بی قانونی ها، بر باد دادن آبرو و عزت ایرانیان. درد ما هم همین هاست. آیا شما دیشب سخنرانی رییس جمهور را در سازمان ملل ندیدید؟ اگر این آقا میرود برای اینکه برای هیچکسان سخنرانی کند، خوب اصلاً چرا می رود. «خود گویم و خود خندم و من مرد هنرمندم». میلیونها ایرانی در زیر گوش شما فریاد می زنند ما این رییس جمهور را نمی خواهیم اما عجب است که شما نمی شنوید. یاد داستان کتاب تعلیمات دینی دبستان می افتم که مشرکان مکه برای اینکه صدای پیامبر (ص) و پیروانش را نشنوند پنبه در گوشهایشان می گذاشتند. مگر نه اینکه ما انقلاب کردیم که جلو عوام فریبی شاه را بگیرم. مگر شاه و اشرف چه می کردند. عکسهای خود را در حال نوازش یتیمان منتشر می کردند، در حالی که بدون اینکه از مردم اجازه بگیرند پولهای کشور را صرف کارهای بعضاً ناصواب می کردند. حالا مگر آقای احمدی نژاد چه می کند. چه کسی به ایشان اجازه داده است بدون اجازۀ مردم به کشورهای دیگر وامهای میلیاردی بدهد. در حالی که ما جوانان این مملکت مشکل اشتغال و هزاران مشکل دیگر داریم. مگر امام روز 12بهمن نگفت این مردم حق دارند به آنچه که پدرانشان گفته اند اعتراض کنند. آیا اینها را فراموش کرده اید؟ آنوقت ما را متهم می کنید که جنبش ما با مبانی انقلاب سازگار نیست؟ این از مبانی انقلاب...

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

پاییز سبز و دلٍ اون بچه هایی که باباهاشون اسیر دولت کودتا هستن


بچه ها! 

یادتونه کوچیک که بودیم یه کارتون میذاشت که موضوعش دربارۀ یه دختربچه و نقاش بود؟
مرد اونشب از شدت سرما مرد ولی دخترک که زندگیش به موندن یا نموندن برگها بسته شده بود، وقتی هر روز اون نقاشی رو رو دیوار میدید فکر می کرد برگها هنوز نریختن همینطوری تا بهار زنده موند و خوب شد.

دختره تو سرمای پاییز مریض شده بود و داشت می مرد و فکر می کرد وقتی برگهای همه درختا بریزن اونم میمیره. آقای نقاش که نمی خواست دخترک ناامید بشه و بمیره، تو یه شب سرد پاییزی رفت توخیابون و جلوی دیوار اتاق دخترک، روی دیوار یه درخت کشید که هنوز چند تا برگ روی شاخه هاش مونده بود. 
مرد اونشب از شدت سرما مرد ولی دخترک که زندگیش به موندن یا نموندن برگها بسته شده بود، وقتی هر روز اون نقاشی رو رو دیوار میدید فکر می کرد برگها هنوز نریختن همینطوری تا بهار زنده موند و خوب شد.
بچه ها!
حالا پاییز رسیده و برگهای درختا دارن میریزن. نکنه زردی پاییز جای سبزی ما رو بگیره! من از فردا می خوام برم تو کوچه مون و جای برگای زردی که ریخته، پارچه ی کوچیک سبزی ببندم تا دخترک سبز اصلاحات ما، امیدوار تا بهار زنده بمونه. اصلا می خوام پاییز امسال سبز باشه. یه طوری که وقتی کسی وارد کوچمون میشه، احساس کنه وارد بهار شده و از سبزی کوچمون دلش باز بشه. بعدش هم بهار آزادی رو به هم تبریک بگیم و جشن بگیریم.
شما هم هستین؟!
اگه شما هم باشین و درختای شهرتون رو سبز کنین، همه ی دختربچه هایی که الان باباها و ماماناشون تو زندان اسیر دولت کودتا هستن، تا بهار و سبز شدن دوبارۀ درختا، دلشون قرص می مونه.
اگه شما هم باشین، همه ی ایران تو پاییز امسال سبز میشه. 
پاشین دیگه!

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

, ,

جرمِ ما این بود

تقدیم به سید شهاب الدین طباطبایی و هزاران هزار عضو ستاد ملی88 در سراسر ایران بزرگ

یک سال پیش در چنین روزی بیانیه ای منتشر کردیم که به امضای 88 نفر جوان ایرانی رسیده بود. در آن یبانیه، از سید محمد خاتمی خواسته بودیم که در انتخابات سال 1388 نامزد شود تا مبادا جریانی که قدرت را در دست داشت آیندۀ ایران و ایرانیان را تباه سازد. اکنون پس از یک سال، تعداد بسیاری از آن جوانان یا در بازداشت به سر می برند و یا به قید وثیقه آزاد شده اند. اما جرم ما و آنها چه بود که سزاوار چنین جزایی بودیم؟ چه گناهی مرتکب شده بودیم که در مجموع هر پنج کیفرخواست قرائت شده در «بیدادگاههای نمایشی» تقریباً بیست بار نام ستاد88 آورده شده است.
جرم اول:
اولین جرم آنها این بود که کلید ماجرایی را زدند که امروز پس از گذشت یک سال، ایران و جهان را غافلگیر کرده است. تا روز26خرداد ماه 88، بحث نامزدی خاتمی و اصولا این مسأله که اصلاح طلبان باید
در این انتخابات کاندیدای درجه اول داشته باشند یا نه؟ فقط در میان نخبگان جریان داشت. بسیاری از نیروهای سیاسی اعتقاد داشتند که در این دوره نباید به طور جدی وارد ماجرای انتخابات شد. بلکه باید گذاشت دولت دوم احمدی نژاد به کار خود پایان دهد تا بعد از آن اصلاح طلبان بتوانند در انتخابات سال 92 سکان ادارۀ قوۀ مجریه را به دست گیرند. اما موجی از جوانان که پیش از این در حرکتهایی از جمله «گروه یاری» و «پویش موج سوم» نمود پیدا کرده بودند خواستار این بودند که هرچه زودتر به دولت داری دولت نهم پایان دهند. چرا که ادامۀ این روند را زیانی جبران ناشدنی برای آیندۀ ایران می دانستند. جرم این جوانان این بود که برای اولین بار توانستند به نیروهای رده بالای سیاسی نظر خود را القا کنند و در تصمیم گیری آیندۀ اصلاح طلبان، نقش تصمیم ساز را ایفا کنند. کاری که تا کنون در فضای سیاسی-اجتماعی ایران سابقه نداشت و خبر از رویش نسلی توانمند برای ادارۀ کشور در آینده ای نه چندان دور می داد. نتیجه این شد که نظر جوانان پر شور تصمیم انقلابیون خسته را شکل داد و خاتمی و موسوی پا به میدان گذاشتند. برای آنهایی که جوانان را پیاده نظام و مجیزگوی اقدامات خود می خواستند، زنگ خطر بزرگی به صدا در آمده بود و باید آنها را هرچه زود تر سرجای خود می نشاندند.
جرم دوم:...

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

زندان زندان است

در زندان بزرگ ِ سبز و پردرخت
زندان کوچک و تاریک و نموری است که من امشب را آنجا میگذرانم
اگر اینجا دنبال چیز تازه این میگردی
آن را نخواهی یافت
زندان زندان است,
تنگ و تاریک
روشن و سبز
نمور و چندش آور
با تخت خواب
بی تخت خواب
زیر زمین
روی کوه
 اینور دنیا
آنور دنیا
 در ذهن من
ویا در قلب تو
زندان زندان است.
اینجا تنها زندانی در زندان است.
.................
از همه ی دوستانی که در این مدت ابراز لطف کردند سپاسگذارم
* این چند خط را سال 82 در پادگان زرهی شیراز نوشتم و در این روزها دوباره برایم تداعی شد
از خانۀ قبلی ام شهریاران

۱۳۸۸ خرداد ۵, سه‌شنبه

,

رنگی که نابینایان هم می بینندش

وقتی دستبند سبز رو به دستش دیدم هم خوشحال شدم و هم شگفت زده. آخه یک دختر نابینا از رنگ سبز چی می فهمه؟ ازش پرسیدم: تو هم طرفدار میرحسینی؟ گفت: آره. هم طرفدار میرحسین و هم خاتمی. اینرو هم خواهرم برام آورده. اون تو ستاد میرحسین کمک میکنه. گفتم: منم مچ بند سبز دارم و دستش رو گرفتم و روی مچ بندم کشیدم. ذوق زده شد و در همون حالت  گفت: تازه خواهرم گفته برات از اون مچ بندهای قشنگ 88 میارم. گفتم: اتفاقا منم از همونا دارم و مچ بندم رو باز کردم و به دستش بستم. خیلی خوشحال شدیم.
اینها حرفایی بود که یکی از دخترخانومای همکارمون تو ستاد88 که به صورت داوطلب به دانشجوهای نابینا کمک می کنه دیروز برامون تعریف کرد. چه معجزه ایه این رنگ سبز و این ستاد88.

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

,

تريبون تريبون آزاد با خاتمی

ديروز دیدار هیأت موسس ستاد 88 بود با خاتمی. از مهرماه امسال تا به حال، این چهارمین باری بود که در دیدارهای اینچنینی با خاتمی شرکت می‌کردم. اما اینبار با دیدارهای دیگه خیلی متفاوت بود.
قبل از جلسه برنامه‌ریزی کرده بودیم، از موضع التماس و درخواست وارد گفتگو با خاتمی نشیم. این بود که آقا شهاب طباطبایی همون اول جلسه آب پاکی رو ریخت رو دست خاتمی و گفت: «ما نه امروز اومدیم اینجا که شعر بخونیم، نه اینکه بگیم دوست داریم – که میدونی داریم- بلکه اومدیم بگیم که شما چاره‌ای جز اومدن نداری و باید بدونی حمایتت از فلان کاندیدا، نمی‌تونه  مردم رو مجاب کنه که الزاما از او دفاع کنیم.»
خاتمی هم که دید ما بی پیرایه اومدیم، گفت میخواد با همه راحت صحبت کنه؛ و بعد از دغدغه‌هاش گفت. دغدغه‌هایی که هنوز هم به شدت اون رو آزار میدن: «اگر من بیام و پیروز بشم – که میشه- تازه اول ماجراست. ممکنه که کارشکنیهایی بشه و اونوقت آیا مردم از ما زده نمی‌شن.  ونمیگن اینها تواناییش رو ندارن؟»
اینجای بحث که خاتمی دید سگرمه‌های همه رفته تو هم، گفت: تو دلتون خالی نشه، چون هنوز تصمیم نهاییم رو نگرفتم. ولی بزودی این کار رو خواهم کرد. 
بعد از اين صحبتها جلسه تبديل به تريبون آزاد شد. اعضاي ستاد88 كه اغلب از شهرستانها بودند بي پرده نظرهاشون رو بيان مي كردن و خاتمي هم جوابشون رو ميداد.  ما خیلی رک بهش گفتیم که اولا هر اتفاقی بیفته ما پشت سرش هستیم. دوما اوضاع اونقدر هم که خاتمی میگه بد نیست. و سوم اینکه حالا دیگه وقت این نیست که خاتمی به جامعه بگه نمیاد و اونها رو نا امید کنه.
بحث مفصلی بین خاتمی و بچه ها در گرفت که خالی از طنز هم نبود. سید که عبای شکلاتی هم پوشیده بود، با تمام خستگی‌هاش، معلوم بود که خیلی جدی  والبته سرحاله. برای همین هر از چند گاهی بین جلسه تیکه‌ای مینداخت و همه حسابی می‌خندیدن. مثلا وقتی آقا شهاب خیلی اصرار می‌کرد که شما حق ندارین نیان و ما اله و بله می‌کنیم، خاتمی گفت‌: کل اگر طبیب بودی، سر خود دوانمودی! (اشاره به موهای نداشتة آقا شهاب که میگن از خوش ‌تیپ تیرین کچلهای ایرانه)
دو تا مسئله ما رو تحت تأثیر قرار داد. اول اینکه به گفتة مسئولین دفتر خاتمی، از زمانی که بحث انتخابات در گفته، تا حالا همچین جلسه‌ای بر گزار نشده که خاتمی به این راحتی و رکی صحبت کنه. خاتمی درد دلش رو آورده بود پیش جوونها و البته از ما در خواست کرد که اونها رو منتشر  نکنیم. برای همین چیزی از محتوای جلسه رو نمی‌تونم بگم. دوم اینکه با اینکه خاتمی تهدیدها رو برای ما روشن کرد، اما ما فهمیدیم که خاتمی خودش رو برای روزهای سخت آماده کرده و میاد . وقتی که گفت: من از آمدن ترسی ندارم. حتی اگر اینکه بیام و رای نیارم. اما خواست مردم برای من مهمتره. و گفت: البته من معتقدم اگر حضور مردم بیش از 70درصد باشه، با همة کارشکنی‌های و امدادهای غیبی، ما برنده‌ایم.
------------
منتشر شده در خانۀ قبلی ام شهریاران